*رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی*
در*رمان رمان رمان*


**********************************

با خودم گفتم به جهنم امتحان که نداریم میشینم تو خونه دیگه.

بعدم با خستگی وسایلمو کشون کشون بردم بالا.حدود ۱ ساعت خوابیدم.بیدار که شدم یه نگاه به گوشیم انداختم تا ببینم دقیقا ساعت چنده که اس ام اسی از شماره ای که معلوم نمیشد درست مثل خطی که پناهی داده بودم دستم توجهو جلب کرد.بازش کردم:برات گرون تموم میشه بچه !بستمش …چرت و پرت بود.چرا نمیخواد تموم شه .از جام بلند شدم و دست و رومو شدم.با صدای اذان بیدار شده بودم پس قبل از اینکه بخوام کار دیگه ای انجام بدم  وضومو گرفتم تا کارامو انجام بدم.


صداهایی از پایین کنجکاوی ذاتیمو تحریک کرد

-چی میخواد؟؟؟

-هیچی داره از حسودی میترکه مرتیکه ی …!من چه میدونم چی میخواد .مثلا قصد داره نفوذ کنه تو من که ببینه چیکار میکنم .همین یه دونه رو کم داشتم دیگه.

-حالا سوتی گافی چیزی نداده که ؟

-نه خطشو کنترل میکنم جاییم نرفته

-خلاصه که حواست باشه داداش

-هست

-قراره کیش چی کنسله ؟؟

-معلومه که نه حالا تو برو فعلا

-دست شما درد نکنه …خدافظ پس

-خدافس

نفسمو با صدا دادم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاق که صداش در جا میخکوبم کرد:فضولی اصلا کار جالبی نیست اونم تا این حد تابلوش!

ترجیح دادم حتی برنگردم .همین کارو هم کردم و رفتم به اتاق.

دقیقا نمیدونم چم شده بود.با رخوت عجیب و ازار دهنده ای حدود ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم.

میتونستم اون روز درست و حسابی تست بزنم و درس بخونم و خودمو برسونم.هرچی هم که می شد نباید عقب می افتادم.دست و صورتمو ابی زدم و به سرم زد که همینطوری یهویی برم حمام.


جلوی اینه به خودم نگاه میکردم.چه تصویر غریبی شده بود…


غم توی نگاهمو هر کسی به اسونی میتونست حس کنه…چشمای سبزی که یه زمونی پر بودن از شیطنتای دوره ی نوجوونی و کی فکرشو میکرد قراره به این روز در بیان و کی فکرشو میکرد که اوضاع قراره بدتر هم بشه …


با مشقت تمام سعی کردم لااقل یه دور موهامو شونه کنم و بعد ببندمشون .خیلی بلند شده بودن اما نرسیده بودم که کوتاهشون کنم.فر موهام بر عکس همیشه ریز شده بود.با وجود فر بودنشون جنس نرمی داشتن و مثل بیشتر ادمایی که موهاشون فره مشکل شونه کردن نداشتم.بالاخره بعد از یه مقداری کلنجار رفتن گوجه ای پشت سرم بستمشون و بعد هم یه شال مشکی کلفت انداختم رو سرم.

به نظرم اومد که اون وقت روز نباید کسی خونه باشه اصولا.

و خوب درست هم حدس زده بودم.خونه خالی بود و بوی عطر تلخ مردونه ای فضا رو پر کرده بود.نمیدونم چرا یه لحظه نزدیک بود از پله بیوفتم.!قشنگ بچم قبل از بیرون رفتن یه دوش ادکلن حسابی گرفته بود واسه خودش.چند دست لباس تو خونه ای هم به شکل نا مرتبی این طرف و اون طرف خونه افتاده بودن.نفسمو صدادار دادم بیرون.به نظرم نمیومد جمع کردن لباس ها انقدر کار سختی باشه که این پسر همیشه از زیرش شونه خالی میکنه.من که خودم به شخصه هیچوقت نمیتونم بذارم کسی کارای شخصیمو انجام بده ….ولی خوب اون با من خیلی فرق داشت ….

دلم نمیخواست ولی ذهنیت بالا تر بودن پناهی ٬کسری ٬فرشاد حتی و اعضای اون خونه تو مغزم شکل گرفته بود.یه فکر و ذهنیت روانی کننده.یه خوره که تا حدی افتاده بود به جونم که فکر میکردم حتی ایسان و پرستو هم ازم بالاترن…کم کم داشتم منزوی می شدم که خودمو جمع کردم و سعی کردم افکارمو کنترل کنم.اواسط بهمن بود.وقت زیادی برای درس خوندن نداشتم.معاون مدرسه پیشنهاد داد که برای المپیاد شرکت کنم تا بتونم حتی بدون کنکور وارد دانشگاه شم و بتونم حتی بورسیه هم بگیرم اما هرکی نمیدونست خودم که میدونستم به هیچ عنوان حد اقل الان دیگه وقت نمیکنم.همین که بتونم برای کنکور بخونم هم کلی زحمت کشیدم.!

وارد اشپزخونه شدم و بعد از اینکه یه نگاه دیگه به خونه انداختم در یخچالو باز کردم.شکر خدا خالی خالی بود !!!یعنی واقعا خریدای این خونه رو اگه من انجام نمیدادم کسی حتی یه ندا میداد ؟؟؟نسبتا محکم در یخچالو بستم.به نظرم هوای قشنگی میومد.خواستم یه سر برم بیرون.دستگیره رو به سمت پایین کشیدم که دیدم قفله !۲ بار ۳ بار چند بار عصبی دستگیره رو پایین کشیدم.

-اههه لعنتی !مگه برده گیر اوردی اخه ؟؟؟

دستامو اشفته بردم لای موهام .نفسم گرفته بود و نفس نفس میزدم .وای یعنی این مریضی لعنتی دوباره برگشته.سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و به یه جایی تکیه بدم.دستمو گرفتم به اپن اما زانوهام سست شد و افتادم.خوب حالا نوبت مرحله ی دومه !سرفه …

سرفه های بی وقفه و شدیدم امونمو بریده بود میدونستم اگه اسپری بهم نرسه ممکنه ضعف کنم و اتفاقای بدتری هم بیوفته …اون در لعنتی هم که قفل بود.حتی نمیتونستم خودمو به شیر اب برسونم.تو تموم لحظه هایی که سرفه میکردم و حالم خراب بود تصویر فرشاد روبه روم نقش میبست.عصبی تر شدم و حالم هم وخیم تر شد.دیگه نفسم حتی برای سرفه هم در نمیومد که …

بدون وقفه و انگار که اب حیاتو رسونده باشن به یه ادم عطشون و داغون از اسپری نفس میگرفتم و صدای اروم و اشنایی که بهم سفارش میکرد اروم باشم و سعی کنم نفس عمیق بکشم.

لبمو از اسپری جدا کردم و دستمو به ارومی گذاشتم روی قفسه ی سینم که به تندی بالا و پایین میرفت.چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم .بعد از نزدیک یک دقیقه دیگه نفسام ریتم منظم پیدا کرده بودن و تونستم به ارومی چشمامو باز کنمو چهره ی تار شده ی کسری رو ببینم .صورتش تو نزدیک ترین فاصله ی ممکن بود و از دیدن ناگهانی چشماش غافلگیر شدم.با چشمای گرد شده و ژست معصومانه نگاهش میکردم که خودش  اروم اروم عقب کشید.نفسشو با صدا داد بیرون.

-آسمه ؟

-نه فکر نکنم …

-فکر نکنی؟یعنی نمیدونی که …

-چرا ولی دوباره سرباز کرده خوب شده بودم.

-بعد اونوقت نمیدونی باید همیشه یه همچین چیزی باهات باشه؟

اسپری رو مقابل چشمم گرفت.

بعله میدونستم (خواستم گستاخانه و با بچه پررو بازی جوابشو بدم اما دیدم خیلی نامردیه که بخوام بعد از اینکه یه جورایی جونمو برای بار دوم نجات داده اینطوری کنم !گربه صفت نبودم)یعنی اینکه …خوب تموم شده بود.گفتم که بعد از مدت خیلی زیادی سرباز کرده باید برم دوباره بخرم.

سرمو با شرمندگی انداخته بودم پایین .شرمنده بودم از اینکه میخواستم بد جور جوابشو بدم.سرخی گونه هامو میتونستم حس کنم.

-خوب حالا لبو شدن نداره که …

سر منم نا خوداگاه پایین تر رفت تا جایی که چونم درست مماس با سینم شد.

سعی کردم از جام بلند شم .دستمو تکیه دادم به دیوار و ایستادم.درحالیکه هنوز روم نمیشد سرمو بالا بگیرم خیلی اروم و نامحسوس گفتم :ممنون …برای بار …

-خواهش میکنم.

بعدم بدون اینکه بذاره حرف تموم شه رفت.از اینکارش نمیدونستم باید لجم بگیره و یا اینکه شاد شم که نذاشت بیشتر از این شرمنده شم.یه کم سرمو با دستم گرفتم و نرم نرم از پله ها رفتم بالا.روی تخت خودمو انداختم و به این فکر کردم که من چرا باید همیشه جلوی این ضعیف بشم و مریض !چرا این همش باید منو جمع کنه اههه چرا انقدر دست و پاچلفتی شدم!!!اما اگه نیومده بود جدی جدی کار دست خودم داده بودم .البته من که نه …اون فرشاد …

با خودم هم درگیر شده بودم.سرباز کردن دوباره ی مریضیم تقصیر فرشاد بود اما اگه نمیذاشت برم و خدای نکرده …

نمیخواستم بیشتر از این به اون قضیه فکر کنم.یادم افتاد که خونه رو اصلا تمیز نکردم و این فاجعه بود!اول رفتم تو دستشویی طبقه ی خودم و بعد هم رفتم پایین تا یه کم به کارا برسم.روز تعطیلی ببین چه اتفاقا که نمیوفته جای درس خوندن !

پامو که تو هال گذاشتم خبری از کسری نبود .گرسنگی فشار میاورد اما کاریش نمیشد کرد.لباسای پناهی رو جمع کردم و خواستم ببرم بندازم تو ماشین که به خودم گفتم نکنه دوباره در قفل باشه .اول رفتم سمت در وقتی دیدم بازه با خیال راحت لباسارو بردم پایین.

خدارو شکر لباس اضافه ای برای اتو کردن نبود.لباس چرکا هم خیلی نبودن و تو یه دور قال قضیه کنده میشد .ماشینو روشن کردم و دوباره اومدم برم بالا که دیدم در وا شد و بوی عنبر امد !:D

کسری در حالی که دستش پر از خریدای جور وا جور و خوراکی هایی بود که میشد از توی کیسه تشخیصشون داد وارد خونه شد.بنده خدا نمیتونست صاف راه بره.منم اوج کاری که کردم این بود که درو براش باز نگه داشتم تا بیاد تو.چکمه پاش بود و باز کردنش مشقت داشت .یه لحظه وایساد و در حالی که با خشم نگام میکرد گفت:نظرت چیه جای اینکه عین ادمای احمق به من زل بزنی و درو نگه داری بیای اینارو از دستم بگیری که لااقل بتونم …

نذاشتم جملشو تموم کنه و کیسه هارو از دستش گرفتم .خدایییییش که سنگین بودن.دستمو به کمر زدمو نگاهش کردم .غر غر کنان کفشارو از پاش جدا میکرد.

-الان هدفت از اینطوری وایسادن و نگاه کردن من چیه ؟؟؟

-هدف خاصی ندارم.

-اهانننن

همونطور بازم دست به کمر و با قد بازی مسیر حرکتش تا اشپزخونه رو دنبال کردم.

-ببن من تورو نمیدونم ولی من از صبح تا الان هیچی نخوردم.

-الان شبه مگه؟

-انقدر از من غلط نگیرا…حیف که نون مردمو عادت ندارم اجر کنم…

بهم بر خورد .دندونامو رو هم فشار میدادم .با وجود اینکه خیلی سعی میکردم خودمو کنترل کنم اما قشنگ میشد فهمید که چه قدر حرصی شدم.پس برای اینکه بیشتر از این نقطه ضعف ندم دستش بدون حرف اضافه ی دیگه ای از پله ها رفتم بالا.

-کجا؟

-بالا

-عه توروخدا راس میگی؟پاشو بیا اینجا یه چیزی بده من بخورم.

چشمامو گرد کردم و حق به جانب گفتم:((الان اصلا سانس کاری من نیست.))

-حالا وارد سانسش میکنیم .

-نمیشه اصلا من الان باید مدرسه می بودم الانم باید برم درس بخونم.

-حالا فکر کردی اینهمه میخونی اتفاقی میوفته؟

-به خودم مربوطه

ببین روتو کم کنااا من تا یه جایی هیچی نمیگم .همین یه ساعت پیش نبودم که مرده بودی بدبخت

اینو راست میگفت.یه کم مستاصل نگاهش کردم و دوباره رهمو کشیدم که برم .

-هوی باتو…

-دارم میرم ژاکتمو بیارم هوا سرده !

و بعد هم بدون اینکه دوباره برگردم راهمو کشیدم و رفتم.

نمیدونم چرا من انقدر بدشانس بودم…چرا هرکس که به نظرم ادم خوبی میومد اخرش طبل تو خالی می شد…چرا هیچکس نبود که بدون منت بخواد کاری رو انجام بده…اصلا مگه من بهش گفتم که بیا به من اسپری بده …بیا منو نجات بده !والا…البته خودمم پررو بازی در میاوردم و تقصیر خودمم بود.اصن با این قماش دهن به دهن گذاشتن کار ادم عاقل نبود.

بالاخره اونی رو که میخواستمو پیدا کردم.یه ژاکت بافتنی یاسی ٬سفید بود.از اول بچگیم مامانم هم میگفت که این رنگ بهم میاد.تولد پارسالم ایسان بهم هدیه داده بود و خیلی دوسش داشتم.تنم کردم و از پله ها رفتم پایین.

نشسته بود رو اپن !پسره ی گنده خجالتم نمیکشه .

-خوب حالا اگه وساءط گرما و راحتی و اسایش فراهم شد بفرما کارتو انجام بده

-چیکار کنم؟

-تو خودتو زدی به خریت یا …ای بابا!

-منظورم اینه که چی درست کنم؟؟؟

-چه میدونم ساعت ۱۱ چی میخورن اصولا؟

-نگاهی به جنسای رو میز انداختم.

-سوسیس تخم مرغ درست کنم؟؟؟

چشمای طلاییش برق زد

-اررره خوبه پایتم .فقط خوب از اب درمیاد دیگه ایشالا؟

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که یعنی روتو کم کن نذار بازم داستان اون روز تکرار شه هاااا!

که اونم مثل اینکه خودش فهمید و نگاهشو جمع کرد.همونطور رو اپن نشسته بود و انگار قصد نداشت کلا از جاش تکون بخوره.و هونطور عین بجه ها پاهاش که اویزون بودن رو میزد به اپن.سوسیسارو خرد کردم و ریختم تو ماهی تابه با یه مقداری کره.همونطور که مشغول بودم اقا تازه شروع کردن به شعر خوندن و فاز گرفتن.اومدم غر غر کنم و پوفی اوفی چیزی ببندم بهش که دیدم نه …بچمون صداش خوبه بذار راحت باشه…

من دلم سفر میخواد اگه همسفرم تو باشی

خونه قصر و پادشاهش معلوم تاج سرم تو باشی

دلم درد سر میخواد اگه دردسرم توباشی

من لم بدم جلوی شومینه و اگه در بزنم تو باشی


دلم یه حس خوب میخواد حس خوب ینی صدای پات تو خونه

سرت رو پام تو حیاط و بهم بگی ستاره هات کدومه

 به این جاش که رسید صداشو تا حد قابل درکی اورد پایین.اما من تو دلم و با یه خنده ی مرموز گوشه ی لبم ادامشو میخوندم:

حس خوب ینی طعم لب هات که مثل همیشه خوب و داغه

حس خوب همون عطر عشقته که میپیچه تو اتاقت



اصلا تتلو رو به صورت زنده اورد جلوی چشمم .خوشم اومد از صداش و با خودم گفتم کاش کامل میخوندش!!!غلط کردم اه چیش خوبه …پسره ی تنبل از خود راضی ….

به ۱۰ مین نکشیده سوسیس تخم مرغ اماده شده بودش .خواستم بذارمش تو دیس که گفت:((نه بابا نمیخواد تو همون ماهیتابه بیشتر فاز میده))

درحالی که دسته ی ماهیتابه رو تو دستم و رو هوا نگه داشته بودم  این بار گذاشتمش روی یه زیر قابلمه ای رو میز درست رو به روش.بعدم خودش از تو کیسه یه شیشه دلستر دراورد و منم ظرف نونو با یه قاشق گذاشتم جلوش و از اشپزخونه رفتم بیرون.گرسنم بود و گرسنگیم با بوی غذا بیشتر هم شده بود.

-کجا؟؟؟ایندفعه میری کلاه بیاری لابد ستت تکمیل شه .

به سرتاپام اشاره کرد.نا خواسته هارمونی قشنگی درست شده بود .و خیلیم شیک .اما خدایی ناخواسته.

-نه خیر !میرم با اجازتون سر درسم.

-نمیخوری خودت ؟؟؟

برگشتم و نگاهش کردم.نتونستم بی مکث و محکم بگم و با یه حالت شل گفتم نه میل ندارم.

-حالا اشکال نداره یه اسپری دادم بهت دیگه بیا بابا رنگ از رخسارت پریده.

-روی دیوار یه اینه بود.سریع برگشتمو خودمو توش نگاه کردم.زد زیر خنده.خجالت کشیدم.مسخره ی مزخرف!

-اره بابا تابلو تر از این حرفایی…

دیگه حرصم گرفت و وقتی دیدم این اصلا انگار نه انگاره منم با پررویی رفتم کنار اپن صندلی رو جلو کشیدم و خیلی شیک نشستم و مشغول شدم.اصلا صحنه ی حماسه افرینی شده بود واسه خودش و کم کم داشت به مسابقه تبدیل میشد…کم کم هی لقمه ها بزرگتر …سرعت خوردن بیشتر …فعالیت دستا به مراتب چند برابر …دیگه جدی جدی داشتم هول میشدم که دستمو به نشونه ی صبر کردن گرفتم جلوش.لقمو قورت دادم و گفتم:((شما اروم بخورین من اگه سیر نشدین بازم درست میکنم خوب!ادم که اینطوری هیچی نمیفهمه!))

یه نگاه به ماهیتابه و بعد هم به دستای خودش و خودم انداخت.منم با ترتیب نگاهش پیش رفتم.ماهیتابه که محتویات درونش شده بود شبه جیگر زلیخا !اما دستامون…قطره قطره روغنی بود که میچکید ….

-نه همچین خوشم میاد میل نداشتی…

ریز ریز خندیدم.بعد یه چند ثانیه دوباره ولی این بار با حالت عادی و سرعت نورمال مشغول شد و منم پشتبندش!ماهیتابه دیگه خالی شده بود و کسری داشت زحمت روغنای تهشم میکشید…خلاصه اخرش جوری به نظر میرسید که انگار تو ماهیتابه از اولم فقط و فقط روغن بوده و نه چیز دیگه ای.

دستشو دراز کرد و جعبه ی دستمالو کشید سمت خودش ۲٬۳ تا خودش برداشت و ۲٬۳ تا هم با دوتا انگشتش داد دست من .دستامو پاک کردم و خواستم ظرفارو جمع کنم که گفت :((اصلا عالی بودا خودمونیم جون میده باهات رفت شاندیز کل اندخت !همچین مردونه پا به پای ادم پیش میای ماشالا …)


حین ماشالا گفتنش هم به سرتاپام اشاره کرد.خندم گرفته بود و دیگه جلوشو نمیگرفتم…

نفهمیدم موقع ظرف شستن من کی از اشپزخونه رفت بیرون...


نظر فراموش نشه!!