باران میبارد(3)
به خونه که رسید مامان مشغول ترجمه کتاب جدیدش بود.
باران:سلام.چه خبرا؟؟؟شایان کو؟نشد یه بار من بیام تو این خونه ببینم این شایان مثه آدم بیاد سلام کنه استقبالی کنه.اخه مثلا خواهر یه دونه نمونه شم...
مامان:بازم اومدی شروع کردی به غر زدن...علیک سلام.من که از صب مشغول این کتاب جدیدم.خانوم صادقیو چیکارش کردی؟؟؟
-من که صب گفتم قراره باهام چیکار کنه...خانوم صادقی دیگه شورشو در آورده...
-دستشم درد نکنه...به شما دخترای این دوره زمونه نباید رو بدن...
-مامان شما از صب حالت خوب نیستا...قشنگ مشخصه.
-آره یه کم حالم خوش نیست.
باران همونطور که به سمت اتاقش میرفت گفت:باز چی شده؟؟؟بابا زنگ زده؟؟؟
-صدبار بهت گفتم اون آقا در حق تو وشایان پدری نکرده که داری بابا صداش میکنی..
-آره.پس زنگ زده.حالا مگه چی گفته؟
-مثلا خواست تولد شایانو تبریک بگه...آخه این چه جور پدریه که نمیدونه پسرش چن سالش میشه و زنگ زده تبریک بگه...
-سرش شلوغه.از من نپرسید؟؟؟
-شایان دیروز 27سالش شده...تموم این سالها سرش شلوغ بوده؟؟باران از اون موقعی که طلاق گرفتیم یه بار نیومده تو و شایان رو ببینه.یعنی سالی یه بار هم نمی تونست؟فقط پرسید باران خوبه یانه؟؟
-عزیزم اومدن یا نیومدنش برای من مهم نیست...من تا حالا کلمه ی پدر رو حسش نکردم.اصلن نمیدونم چی هست و یعنی چی..یه چیز گنگ و مبهوم..همین که تو هستی مامان همین که کنارمونی برامون کافیه...من هیچ کس دیگه ی رو نمیخوام.حتی بابا رو.
مادر که کتاب رو بسته بود و داشت به باران نگاه میکرد احساس غرورمیکرد که باران باز ادامه داد:مامان یه چیزی هست که باید بهت بگم...راستش گوشیم ....گوشیم...
-گوشیت چی؟
باران با خودش فکر کرد حالا که قراره گوشی رو پس بگیره بهتره بعد از تموم شدن ماجرا همه چیز رو برای مادرش تعریف کنه پس یه لبخند مصنوعی رو مهمون صورتش کرد و گفت:گوشیم یه مدت خاموشه.
-چرا؟
-فک میکنم مزاحم درس خوندمه.بهتره یه مدت خاموشش کنم تا ببینم چی میشه.
-باشه.
شاید این اولین دروغی بود که به مادرش میگفت.یک لحظه با خودش فک کرد که چرا از کاه برای خودش کوه درست کرده و یه مسئله به اون کوچیکی رو انقد گنده اش کرده....حس بدی بهش دست داد.انگار از خودش بدش اومده.تلویزیونو خاموش کردو گذاشت روی میز و بی حوصله و بی سرو صدا به سمت اتاقش برگشت.میخواست وارد اتاقش بشه که یهو چشمش افتاد به در اتاق شایان.نیمه باز بود.یه لحظه صحنه ی دیروز توی ذهنش تکرار شد.شایان داشت یه چیزی توی اون دفتر سبزمینوشت.نتونست جلوی کنجکاوی خودشو بگیره ....به مامانش نیم نگاهی انداخت..مادر سرشو گذاشته بود روی لبه ی صندلی مبل و چشماشو بسته بود.آروم وارد اتاق شایان شد.نشست پست میز و دفتر ور زیر چن تا کتاب شعر بود برداشت.شروع کرد به صفحه زدن.یه چیزی شبیه دفتر خاطرات.شایان دلتنگی هاشو نوشته بود.اشعار عاشقانه..تند تند ورق میزد و شعرا رو میخوند...با خودش فک میکرد حدسش درسته..."بله.شایان ما....یکی یه دونه خونه عاشق شده.داداشم از دستم رفت."
باران دفتر رو روی میز گذاشت...ته دلش یه حس جدیدبوجود اومد.و یه سوال از خودش پرسید:عشق چیه؟؟؟چرا تو این سالهایی که گذشته هرگز به این موضوع فک نکرده؟؟؟ولی سریع به خودش اومد و گفت:دختردیوونه...تو الان انقد دردسرو مشکل داری که وقت نکنی به این چرت و پرتا فک کنی..اصلن باران ببین این سوسول بازیا به تو نیومده.نبینم بازم از این فکرا به سرت بزنه ها خب؟دفتررو سعی کرد همونطور سر جاش قرار بده که شایان نفهمه باران اومده دفترشو خونده.
وارد اتاقش که شد روی تخت دراز کشید و به نوشته های دفتر شایان فک کرد:
شیرین بهانه بود
فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی که در گوشش می خواندند
بفهم دوستت ندارد
وقتی تو نیستی گاهی چشمانم بی اختیار خیس میشوند
میگویند حساسیت فصلیست
آری من به فصل فصله دنیای بیتو حساسم
توی همین فکر ها بود که خوابش برد.وقتی بیدار شد ساعت 4 شده بود.مامان هنوز بیدار نشده بود.رفت سراغ یخچال و همین که در یخچالو باز کرد شایان وارد خونه شد.باران سلامی کردو دو استکان چای برداشتو به سمت اتاق شایان رفت.روی تخت دراز کشیده بود.همین که باران داخل شد شایان بلند شد نشست و گفت:باران جان خواهرم عزیزم به خدا اگه یه کم به خودت زحمت بدیو وقتی وارد جایی میشی اول در بزنی چیزی ازت کم نمیشه.
-مگه نمی بینی دستم پره.خیر سرم برات چایی آوردم.
-ممنون از لطفت.من چایی نمیخوام.از این چای آوردن تو هم معلومه باز یه گلی شاید هم دسته گلی به آب دادی که باز هم اومدی من بیچاره حلش کنم..
.باران همونطور که لبخند میزد گفت:-نه شایان جان.اینبار تو دسته گل به آب دادی نه من.
-مگه چی شده؟
-این روزا حواست هست چیکار میکنی؟جواب آدمو که درستو حسابی نمیدی.میای جلوی پنجره به آسمون زل میزنی...حال واحوال خواهرتم که نمی پرسی...اینا یعنی چی؟؟؟
-یعنی که درد.هی میخواد منو کفری کنه.باران حوصله ندارم.
باشیطنت جواب داد:یعنی که بله عاشق شدی...
-گفتم پاشو برو.
-من میرم ولی نوشته هات چی؟بعد کمی صداشو بلند تر کردوبا همون شیطنت گفت:
شیرین بهانه بود
فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی
که شایان صداشو قطع کرد و گفت:هیییییییس!تو چرا رفتی سراغ دفتر من؟؟؟چی بگم؟
-هیچی داداش گلم.هر چی تو دلته بگو..از کی شناختیش؟اصلا من تا حالا دیدمش یا نه؟چه جوریه؟؟؟چه شکلیه؟؟؟از سیر تا پیاز عاشق شدنتو...بعد یه کم خندید و گفت:خب شروع کن دیگه.بعد کنار شایان روی تخت نشست و منتظر موند.
شایان:خب 4 ماهه پیش دیدمش.سحر.یه مشاور.از مشاورایی که تو دبیرستانهای دخترانه کار میکنن...
باران:چشمم روشن.دبیرستان دخترانه چیکار میکردی؟؟؟
-عادته از هیچی برسی به همه چی...من کی گفتم رفتم محل کارش؟4 ماه پیش که یکی از کارگرای ساختمون افتاد و من بردمش بیمارستان سحر رو اونجا دیدم.یکی از شاگردای مدرسه با قرص خودکشی کرده بود و ننه باباش ولش کرده بودن ولی سحر اومده بود دنبال کارای دختره و چن تا فرمو کنار هم پرکردیمو این شد آشنایی ما..
باران باز یه کم خندید و گفت:چه آشنایی جالب!حتما اون بنده خدا باید خودکشی میکرده تا تو عاشق میشدی؟یا اون یکی از ساختمون میفتاده پایین؟
شایان:الان به خاطرش 4 ماهه که میرمو میام ولی میگه نه که نه.
-پاشو برو دوساعته وقت ما رو گرفتی...این که شد شکست عشقی!
-ولی فک میکنم اون یه دختر کاملا عاقل و منطقیه.شاید فک میکنه منم مثه این پسرایی هستم که یهو تا یکیو میبینن صد دل عاشق میشن و فردا یکی دیگه رو دوس دارنو...
-خب بهش ثابت کن.هر دختری منتظر میمونه تا طرف مقابلش عشقشو ثابت کنه.
-خب من باید الان چیکار کنم؟
-خب رسیدیدم به نقطه حساس قضیه.دقیقا اون کاریو میکنی که من میگم.ببین من گوشیم گم شده یه بابایی پیداش کرده مزده گونی میخواد.باهاش قرار میزاری میری مزده گونی هم میدی و پسش میگیری میای...
-این به منو سحر چه مربوطه؟؟؟
باران دوباره با شیطنت گفت:ربطش اینجاس که اگه نری من قضیه تو رو به مامان میگم.میدونی که مامان رو اینجوری مسائل خیلی حساسه..یادت رفته گفته بود میخواد عروسشو خودش انتخاب کنه.
-با این کارت رزه رفتی رو اعصابم باران.منو باش که فک کردم تنها خواهر میخواد شریک غصه های داداشش بشه.
خب دیگه پاشو برو من زنک میزنم برای فردا باطرف قرار میزارم.تو واقعا بی رحمی باران.
-چون این چیزایی رو که گفتی درکش نمیکنم.فک میکنم این عشقی که تو میگی فقط تو ذهن توئه..وجود نداره..خودتو درگیرش کردی..همین!
-این چیزی که میگی درکش نمی کنی یه روزی همچین تو وجودت بیدار میشه و خودی نشون میده که به هیچ چیز دیگه ای نمیتونی فک کنی...من دارم میبینم اون روز رو!!
-فک نکنم.من برم یه کم درس بخونم وتست بزنم.یادت نره ها..زنگ بزنی.منتظره...