حاج خانوم در پايين پله ها با پارسا حرف مي زند..روي پله ها مي ايستم طوري كه تنها كساني كه قادرند از ان پايين مرا ببينند پارسا و مادرش هستند ...متوجه من نيستند كه قدمي ديگر بر مي دارم كه ناگهان صداي پاشنه كفشم روي سراميكهاي پله صداي بدي توليد مي كند و پارسا را متوجه من مي كند....سرش را كه بلند مي كند و من را مي بيند ... ديگر به حرفهاي حاج خانوم گوش نمي دهد...خيره نگاهم مي كند ..
هر چه حاج خانوم صدايش مي كند فقط مرا نگاه مي كند...تازه متوجه وضعيت ظاهريم مي شوم..پالتو هنوز در دستانم است ..شالم هم نصفه و نيم روي شانه هايم افتاده و چيز ديگري بر سرم نيست...اولين بار است كه مرا اينگونه مي بيند ..سريع شال را روي سرم مي اندازمو پالتويم را كمي مقابلم نگه مي دارم ..حاج خانوم سرش را مي چرخاند و مرا مي بيند ..پارسا دستي به موهايش مي كشد و دو پله اي بالا مي ايد و مقابلم مي ايستد..و با نگراني كه در چهره اش مشهود است در چشمان بارانيم خيره مي شودمي گويد:
- وسايلتو برداشتي ؟بايد بريم بيمارستان
بيني ام را بالا مي كشم و مي گويم:
-بيمارستان براي چي ؟
- چيزي نيست..يكم حال بچه
رنگم مي پرد كه تند مي گويد:
- هيچي نيست ..
احساس مي كنم كه ضعف كرده ام و نمي توانم كه قدم از قدم بردارم... مي فهمد و مچ دستم را مي گيردو كمكم مي كند تا بتوانم از پله ها پايين بيايم ..لحظه اي مي ايستم و مي گويم:
- حالش خوبه؟
- اره خوبه..تو بيا
ته دلم خالي مي شود چطور تا ماشين مي روم را نمي دانم ..حاج خانوم به همراه حاجي با ماشين خودشان مي روند ..در حين حركت بر مي گردم و مي گويم:
- حاجي و حاج خانوم براي چي دارن ميان ؟
پارسا چندين بار دست به پيشانيش مي كشد و لبانش را با زبان تر مي كند ...گوشيش زنگ مي خورد و جواب مي دهد:
- هنوز نمي دونم صبر كنيد برسم ..مي فهميم.. اصلا براي چي شما داريد ميايد؟چرا از وسط مهموني بلند شديد؟
انها چيزي مي گويند و پارسا عصبي جوابشان را مي دهد
مقابل بيمارستان كه مي رسيم..رو به من مي كند و مي گويد:
- تو تو ماشين بشين..تا من برم و برگردم...نگران نباش چيزي نيست
ترسيده ام ....نمي دانم چه چيزي در انتظارم است ...چيزهاي ديگري هم مي گويد كه نمي فهم و پياده مي شود..كمي كه از ماشين دور مي شود..پياده مي شوم.....پاهايم كمي مي لرزند...وارد بخش مي شوم ...به سمت اتاق مي روم و از پشت شيشه سعي مي كنم كودكم را ببينم ...
كسي از پشت سر به سمتم مي دود و مي گويد:
- خانوم شما با اجازه كي اومدي تو بخش ..؟
به داد و غرهاي طرف اهميتي نمي دم..و به دنبال كودكم مي گردم هر چي با چشم جست و جو مي كنم او را پيدا نمي كنم ...
پارسا صدايم مي كند ..بر مي گردم ...رنگش پريده است
با دست اشاره اي به شيشه و اتاق مي كنم و مي گويم:
- سهراب اينجا نيست
به سمت مي ايد و دست مانده در هوايم را مي گيرد و مي گويد:
- بيا بريم خونه ..براي چي اومدي تو؟مگه نگفتم تو ماشين بمون
- مي گم بچه ام نيست ..بيام خونه چيكار ؟

سهرابو بردن يه بخش ديگه..تو بيا بريم خونه ...
- چرا بردنش يه جاي ديگه..؟مگه اينجا چش بود..؟
معلوم است اعصابش بهم ريخته و مي خواهد ارام باشد..و ارامم كند
- عزيزم بيا ..
دو نفر از پرستارها از اتاق خارج مي شوند و نگاهمان مي كنن..از طرز نگاهشان خوشم نمي ايد كه يك دفعه صداي گريه و ناله حاج خانوم را مي شنوم:
- اي خدا ..اين چه قسمتيه كه ما داريم..پسرم رفت..ديگه چرا بچه اشم ازمون گرفتي...؟
همونطور كه مچم در دست پارساست..به حاج خانوم با چشماني باز خيره مي شوم ...و نا خواسته اشكم در مي ايد و رو به پارسا مي گويم:
- مامانت چي داره ميگه؟
دستم را ميكشد و مي گويد:
- هيچي داره براي خودش يه چيزي مي گه ... بيا بريم
حاج خانوم گريه مي كند و حاجي با تسبيحي كه... در دست مي چرخاند.. عصبي در گوشه اي از راهرو راه مي رود...
-پسرم كجاست پارسا؟
چشمانش قرمز است و هاله اي از اشك در چشمانش نهفته
- بيا بريم مهناز جان ...
اب دهانم را قورت مي دهم و با ترس مي گويم:
- مرده؟
دستش سرد مي شود و خيره نگاهم مي كند...باز به سمت شيشه مي چرخم
كودكم را نمي بينم ..
هواي اطرافم سرد سرد است....سينه ام مي سوزد و معده ام درد مي گيرد و باز با ترديد و صداي ارامي مي پرسم:
- مرده ؟
جوابي نمي دهد كه با ضجه مي پرسم:
- جوابمو بده..مرده؟

دستي به موهايش مي كشد و عاجزانه نگاهم مي كند
اين درد بدي است ... تنهايي و تنها تر مي شوي...و تمام ان چيزهايي كه مي تواني براي خود داشته باشي ... يك شبه از دست مي دهي...و بيشتر از همه ترحمشان است كه داغانت مي كند..


زانوهايم سست مي شوند...حال خودم را ندارم..سقف بالاي سرم مدام مي چرخد ...دستم را به ديوار تكيه مي دهم...
كاش از اول به دنيا نمي امد..كاش دلم را به بودن و بويدنش خوش نمي كردم ...كودكي كه شد تمام بدبختيهايم ..بدبختيهايي كه براي رسيدن به او ...پذيراي پارسا شدم و اويي كه مي خواهد برود ...
دست بر ديوار به سمت پايين سر مي خورم ..چشمانم باز هستند...اما جاني در من نمانده ..حتي بايد به زود نفس بكشم تا نفسي بالا بيايد..هوايي براي بلعيدن ندارم...

به راحتي شدم هيچ ..هيچي كه هيچ ارزشي ندارد...پارسا به سمتم مي ايد و رو به رويم زانو مي زند ...مرد است و گريه نمي كند ...حرفي براي دلداريم ندارد...شايد سكوتش بهترين راه باشد...كه هست ..

اين يكي را هم بدون لمس كردنش از دست مي دهم..سهرابهايم مي روند و دلم خون مي شود
در صورتش خيره مي شوم و اشكم بدون هق هقي سرا زير مي شود..كمي خود را به سمتم مي كشد و شانه هايم را مي گيرد و مرا به سمت خود مي كشاند..چانه ام به شانه اش نرسيده هق هقم بلند مي شود و مرا كامل در اغوش مي مي گيرد...

شايد از بي كسيم است كه انقدر بي تابي مي كنم ..دستانش مرتب بالا و پايين مي روند و مي خواهد كه ارامم كند
لحظه به لحظه مرگ سهراب را به ياد مي اورم..
از روز نخست ..از روزي كه براي شناسايش به سرد خانه رفتيم و من از ديدنش از حال رفتم ...روزي كه گفتن در تصادف جاده اي جانش را از دست داده است ....
با شدت گريه ام ..اغوشش تنگ تر مي شود...
حاجي كه در قبرستان مرتب مي گفت:اگر به خاطر من نمي رفت ...پسرش زنده مي ماند..پسري كه براي تغيير روند زندگيش علاوه بر كارش...و حتي به خواست پدرش به كار ديگري روي اورد و رفت و ديگر نيامد ...
حال نه سهرابم را دارم ..نه كودكش را ...مي دانم ...زندگيم... از اين به بعد جهنم مي شود ....
پارسا هم كه برود ...مرگم حتمي است
بعد از دقايقي به زور زير بازوهايم را مي گيرد و بلندم مي كند و مرا به خود تكيه مي دهد و وادار به حركتم مي كند ...
تا به خود بيايم مرا به سمت ماشين مي برد و سوارم مي كند ...فكر مي كنم پوست كلفت شده ام كه با شنيدن مرگ كودكم هنوز قادر به راه رفتن هستم و از حال نمي روم ...

اشكم بند نمي ايد..نگران است..رنگش انقدر پريده كه احساس مي كنم كه كودك اوست كه مرده ...در را مي بند و به سرعت به سمت بيمارستان باز مي گردد

تمام اعضاي بدنم مي لرزند...او مي ايد...ناگهان اشكم بند مي ايد...و بلند مي خندم ..در باز كرده با وحشت خيره ام مي شود و صدايم مي كند كه مي گويم:
- حالا حاجي بيرونم مي كنه نه ؟
كار و كردارم دست خود نيست ...از سرنوشت و تقديرم بي زار مي شوم و مي گويم:
- توام مي ري پي خوشگذرونيت .
بلند مي زنم زير خنده و ناگهان با شدت گريه مي كنم ...
-مهناز !!!
دستش را ارام بلند مي كند و روي بازويم مي گذارد كه فرياد مي زنم:
- به من دست نزن نامرد ...چون هيچ كاري نتونستيد بكنيد..كشتينش... توي عوضيم... هم دست اونايي
از اين همه بدبختي..ناگهان ديوانه مي شوم و سيلي محكمي به خود مي زنم ....باز مي زنم با اين دست و ان دست..صورتم سرخ سرخ مي شود و گريه مي كنم ....پارسا ابتدا شوك زده مي شود..و سپس سعي در مهار كارهايم دستانم را محكم مي چسبد ... و با صدايي كنترل شده اي مي گويد:
- مهناز....عزيزم.... اروم باش ...اينكارا چيه كه مي كني ؟
داد مي زنم :
- برو گمشو ... راحت شديد؟ حالا بريد يه نفس راحت بكشيد
پارسا سرش را بر مي گرداند و با فرياد از كسي كمك مي خواهد و من را محكم تر مي گيرد ...بي شك ديوانه شده ام كه مي خواهم از زندگيم دست بشويم و خود را به اينور و انور مي زنم ..
انقدر به صورتم سيلي زده ام كه از سرما و درد صورتم سِر مي شود...مي خواهم خود را از زير دستانش ازاد كنم ...
حالا كه چيزي براي ماندن نمانده...حتي نمي خواهم لحظه اي بمانم ...
پرستاري در كنارش قرار مي گيرد و مي گويد:
- برش گردونيد تو..شوك زده شده.. حالش خوب نيست ..اصلا براي چي اوردينش؟

پارسا مستاصل و نگران در حالي كه مرا محكم چسبيده است مي گويد:
- يه كاري كنيد ..الان خودشو مي كشه
پرستار با عجله سري تكان مي دهد مي رود و پارسا صورتش را با درد مندي به صورت خيس از اشكم نزديك مي كند و مي گويد:
- مهناز..عزيزم ... اين كارو با خودت نكن ...
نمي دانم چرا از او بيزارم ...بخصوي بعد از حرفهاي امشبش ...احساس مي كنم بدبخت تر ين موجود روي كره زمين هستم...بدبختي كه هيچ كس را ندارد از اين رو
داد مي زنم تا بفهمد دردم چيست و بلند مي گويم:
- مُرد..نديدي؟مُرد...مثل سهراب مُرد....حالا مي خواي چيكار كنم؟..برات برقصم...برو به بابات بگو ..شايد دلش خنك شه ...به مادرتم بگو ...به همه بگو كه شاد شن

پرستار با فرد ديگري مي ايد و از پارسا مي خواهند كه ولم كند .....در ميان ان دست و پا زدنها..با حس سوزش دستم ..رفته رفته ارام مي گيرم و چشمانم در نگاه نگران پارسا قفل مي شود و پرستاري كه به او مي گويد:
- بيارديش تو
انها كنار مي روند و او در را كامل باز مي كند و نگران دستش را به زير زانوهايم مي اندازد و بلند مي كند ..زبان و فكم انقدر سنگين شده اند كه حتي براي نفس كشيدن نمي توانم لبانم را از هم باز كنم ...
اغوشش گرم است و طنين تند ضربان قلبش ..در اين تاريكي و سكوت شب ..به راحتي در گوشم جاي مي گيرد ...
نگاه خيره ام از زير چشمان به خون نشسته اش به سمت اسمان بي ستاره اي مي رود كه بدترين شب زندگيم را برايم رقم زده است......
با قرار گرفتنم روي تخت ..قدمي به عقب مي رود و من با سينه اي پر درد به زور يك لبخند تلخ مي زنم و ... چشمان خسته و دردمندم را به رويش مي بندم .

چشمانم را باز مي كنم و به افتاب تابيده شده از پنجره به درون اتاق چشم مي دوزم...به همين راحتي ده روز از مرگ فرزندم گذشت ...به پهلو و در حالي كه پتو تا شانه هايم است ...خيره به پنجره چشم مي دوزم...صداي باز و بستن شدن در اتاق را كه مي شنوم..چشمانم را مي بندم و به صداي قدمهايش گوش مي دهم.....با توقف صدا ...صداي ارامش در كنار گوشم زمزمه مي شود:
- مهناز ..پا نميشي؟
سكوت كوتاهي مي كند و مي گويد:
- دوست ...غزل اومده...نمي خواي چشماتو باز كني ؟برم صداش كنم بياد بالا ؟
هيچي حركتي نمي كنم... در اين چند روز هر كاري كه از دستش بر امده باشد انجام داده ..كه حرفي بزنم و يا كاري كنم كه از اين حال نزارم در ايم ...اما بي فايده بوده است ..
مستاصل بالاي سرم مي ايستد و خيره نگاهم مي كند ..مي داند كه بيدارم ..براي همين مي گويد::
- پس مي رم صداش كنم..بعد از اونم مي رم شركت كه جلو چشات نباشم ..اما بهتر توام اين اخلاقتو عوض كني
اب دهانم را قور ت مي دهم و صدايم را در نمي اورم ...تا زودتر برود ..نمي دونم چرا او را مقصر مي دانم ..تمام اين ده روز از كار و زندگيش افتاده است ...
با برداشتن وسايل و خارج شدنش از اتاق .... ارام در جايم مي چرخم ...و به سقف خيره مي شوم....
چند دقيقه بعد در اتاق باز مي شود..نگاهي به در نمي اندازم ..غزل كه كاملا ناراحت است به سمت تخت مي ايد و ارام لبه تخت مي نشيند و سعي مي كند با لبخندي حرفش را اغاز كند:
- خيلي الاغي كه شيريني عقد كردنتو به من ندادي ..از الاغم يكم اونور تري ...
بغض مي كنم و نگاه از سقف نمي گيرم كه باز با خنده مي گويد:
- بيشعور هر چي خوب و خوشتيپه ....تو تور كنه..ته مونده هارم بنداز به جون من

بدعنق و بد اخلاق مي شوم و بدون نگاه كردنش مي گويم:
- اگه امدي كه چرت و پرتايي كه مدام از دهنت در مي ايد و بهم بگي.. برو بيرون
نفسش را پر صدا بيرون مي دهد و كيفش روي تخت رها مي كند و بر مي خيزد و دوري در اتاق مي زند و مي گويد:
- چه اتاق قشنگيه؟بخدا كه قصره ...
- كي خبرت كرد؟
دستي به لبه ميز پارسا مي كشد و مي گويد:
- عكسي از عقدتون نداريد؟جشنم گرفتيد؟
جوابش را نمي دهم كه مي گويد:
- ديروز ديدم باهام تماس گرفتي ..منم عين هو غاز اومدم از ذوق جواب بدم كه ديدم اقاتونه ...گفت با كسي حرف نمي زني ...بهم گفت بيام بلكم .. من مادر مرده يكم تخم كفتر تو حلقومت بريزم....احتمالا افاقه كنه و جيك بزني
خدايش خيلي نگرانت بود ... چون گفت حتما امروز بيام ديدنت

خوب اومدي ...حالا مي توني بري
بر مي گردد و دست به پهلو با حالت طلبكارانه اي مقابلم قرار مي گيرد و مي گويد:
- هوي درست حرف بزن ...منو باش تمام تتمه نقدينگي مو براي خانوم خرج كردم و دسته گلي در شان خاندانت گرفتم كه به خاطر وجودم خجالت نكشي .. ..اونوقت تو اينطوري مي كني ؟
پوزخندي مي زنم و مي گويم:
- پس كو گلت؟
-اُه گلم ... اون دختره كي بود؟..اهان عصمت.... قرار شد بذاره تو گلدونو بيارش بالا
ولي خيلي نامردي كه نگفتي شوهر كردي
ارام پتو را كنار مي زنم و مي گويم:
- يه عقد اجباري جار زدن نداره
- شيريني دادن كه داره ..مرد به اين خوبي...داشتم مي امدم بالا ..اون رفت شركت...مادرشوهرت نيست؟
- چه مي دونم... لابد تو اتاقشه كه چهل نشين نوه اش بشه و دوباره سرم خراب شه
سكوت مي كند و ارام مي گويد:
- چرا اينطوري حرف مي زني؟ ..زشته... مادرشوهرته ها
- من كه عروسش بودم چيكار كرد كه من براش بكنم؟
- اوه اوه... شمشيرم كه از رو بستي
سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:
- بس كن غزل ...
نوچي مي كند و پالتويش را در مي اورد و مي گويد:
- يه عالمه خبر خوب برات دارم
خيره نگاهش مي كنم كه مي گويد:
- اونطوري نگام نكن ..راست مي گم..اول اينكه من هنوز خواستگار ندارم ...
اين دختر يكپا خل و چل است
-دوم اينكه...منم مثل تو هنوز نقشه هام كامل نشدن
چرا اين دختر را با دستانم خفه نمي كنم كه راحت شوم
- سوم اينكه .سوم اينكه..اينكه..چي بود..؟اهان..استاد و راضي كردم كه يكم باهامون راه بياد ..و يه فرصت ديگه بده
به سمت دستشويي مي روم و مي گويم:
- ديگه مهم نيست ...فرصتم بده ..من نه وقتشو دارم و نه حوصله اشو
- اي بابا الان داغي داري يه زري مي زني ...
ناراحت مي شوم و مي خواهم حرفي بزنم كه ضربه اي به در اتاق زده مي شود و عصمت با گلدان گل وارد مي شود ... سلام ارامي مي دهد و مي گويد:
- خانوم گلو كجا بذارم؟
غزل خودش را جلو مي اندازد و گلدان را از دست عصمت مي گيرد و مي گويد:
- برو... من يه جا مستقرش مي كنم كه خلق خدا هم راضي باشه..تو فقط برو
و با اشاره چشم به در اشاره مي كندكه برو
عصمت رنگ پريده مي رود و غزل گلدان به دست در را مي بندد و مي گويد:
- اين دختره چرا اينطوري؟ ..اون پايين تا اين شوهرت مي خواست يه حرفي بزنه...هي فال گوش وايميستاد كه بشنوه ما چي مي خواي بگيم ...چقدر فضوله
به گلدان و گلهاي درونش نگاهي مي كنم و مي گويم:
- دستت درد نكنه پول چند ماهتو دادي ؟
-چيه ؟ مي خواي حساب و كتاب كني و بهم پس بدي...؟

وارد دستشويي مي شوم و شير اب را باز مي كنم و مشتي اب به صورتم مي پاشم ..از پشت سر در چهار چوب در ظاهر مي شود و به در تكيه مي دهد و مي گويد:
- چرا اين مسخره بازيا رو از خودت در مياري مهناز؟اون پايينيا كم به دل اين شوهر بدبختت خون مي كنن ..كه توام اين بالا عذابش مي دي ؟
لحظه اي مي ايستم و با صورتي خيس به سمتش مي چرخم و مي گويم:
- چي شده؟
نفسش را بيرون مي دهد و دست به سينه مي گويد:
- اگر برنامه چيدي با اين روند كسي نازتو بكشه ..تغيير رويه بده...عزيزم نمي خوام سنگ دل و بي رحم باشم..اما اون بچه ديگه نيست..توهم كه اونطور بايد و شايد بهش عات نكرده بودي...بس كن... شوهرت گناه داره ...از من گفتن با اين كارات همينم از دست مي ديا
پوزخندي مي زنم و مي گويم:
- تو نگرن نباش ..تو اين خونه هر كي سنگ خودشو به سينه مي زنه..همينم كه هي بهش مي گي شوهر شوهر ...به فكر خودشه
شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
- اومدم دنبالت باهم بريم بيرون ..كه يكم حال و هوات عوض شه
دست وصورتم را خشك مي كنم و به سمتش مي چرخم و مي پرسم:
- كجا؟
- هركجا كه تو عشقت بكشه ...البته به شرطي كه اخلاق گندتو كه معلوم نيست به كي رفته رو عوض كني
چرا همه دوست دارن ..من شاد باشم و بالا و پايين بپرم.؟.چرا كسي نمي فهمد كه من ديگر ان مهناز سابق نيستم ..
ناراحت و دست به پيشاني روي صندلي مي نشينم و مي گويم:
- بهم حق بده ..زندگيم رو هواست...هر چي ارزو با اين بچه براي خودم كشيده بودم دود شد و رفت رو هوا...از زندگي خيلي عقبم غزل ...موندم بين ادمايي كه همش مي خوان بيرونم كنن...



انگشت اشاره ام را روي شقيقه مي گذارم و با حرص مي گويم:
- همش دارم با خودم فكر مي كنم..فكر مي كنم كه بايد چيكاركنم..يه روز به خودم مي گم بايد اونقدر محكم باشم كه نذارم اين مصيبتا كمرو خم كنن...يه روز ديگه مي گم بايد درسمو تموم كنم و بچسبم به يه كار ..كه درمونده و بدبخت نباشم..و كاري كنم كه پارسا و خانواده اش بفهمن من چقدر محكم و قويم كه نيازي به اونا ندارم.....روزاي بعد با خودم مي گم مي رم پيش برادرم...اما همين كه يادم مياد پيش اونم جايي ندارم و خيلي وقته كه منو از ذهنش خط زده ..مي مونم..هاج و واج .. با يه شوهر زوري ..با يه مادر شوهري كه به خونم تشنه است ..با پدر شوهري كه نمي تونم بفهم تو سرش چي مي گذره ...
اشكم در مي ايد و ادامه مي دهم :
- با مردي موندم كه اصلا براش مهم نيستم غزل ....فكر مي كني خيلي خاطرمو مي خواد كه بهت زنگ زده..؟نه جونم..چون مي خواد زودتر سر پا شم كه تكليف خودش روشن شه ...اون منو دوست نداره غزل..
اون بچه اي كه رفت باعث وصلتمون شد..اما حالا با رفتنش ديگه هيچ چيزي براي با هم بودن نداريم......
اشكانم شدت مي گيرند و مي گويم:
- خودم حالم از خودم ..بهم مي خوره جز گريه كردن هيچ عرضه ديگه اي ندارم...هر كي هر جور دوست داره باهام برخورد مي كنه.......نمي دونم كجاي اين زندگيم ...همين ديروز به بهانه دانشگاه از خونه زدم بيرون...رفتم.. رفتم ...اما كجا هيچ جايي نداشتم..هيچ جايي ...
يه هم صحبت نداشتم كه بهش بگم دردم اينه ...تو روخدا ارومم كن...كه اونم حداقل يه ذره خرم كنه و بگه غصه نخور ...
غزل ادماي اين خونه از سنگن ...از سنگ...

غزل حرفهايم را نمي فهمد...به ظاهر ابراز همدردي مي كند ولي دريغ از يك ذره درك كه بخواهد مرا بفهمد...
براي فرار از همه تنهايي ها و ادمهاي اين خانه ساعاتي را با او و در بيرون از خانه سر مي كنم..با اينكه مدام حرف مي زند ..و حوصله ام را سر مي برد ..اما خيلي بهتر از ماندن در خانه و بين اين ادمهاست .

ناهار را هم بيرون مي خوريم..او از من مي خواهد كه به خودم بيايم و زندگيم را به بيراهه نكشم ...اينها توصيه هاي ادبي و البته كتابي اوست و احتمالا كمي هم حرفهاي پارسا ...چون مي دانم كه اگر بخواهد خودش چيزي بگويد ..هيچگاه از اين كلمات قلمبه و سلمبه استفاده نمي كند...
بعد از ظهر را هم به گشت و گذار با ماشين در خيابانها و گزارشي از اوضاع و احوال خود و دانشگاه مي گذارنيم ..

در پايان هم بعد از خداحافظي... مسافت هميشگي از سر خيابان تا به خانه را با پاي پياده طي مي كنم ..جلوي خانه..كليد را در مي اوردم و در را باز مي كنم
حياط كاملا خشك و بي روح است ..با اين وجود در اين مدت انقدر در اتاق مانده ام كه دلم هواي ماندن در حياط را كند.
به سمت نيمكت مي روم و رويش مي نشينم ...احساس غريبه بودن مي كنم..در و ديوار اين خانه برايم بوي مرگ مي دهند ...
دستانم را در جيب پالتويم فرو مي بروم و به عقب تكيه مي دهم و چشمانم را مي بندم و باز مي كنم


به درخت بلند رو به رويم چشم مي دوزم و به اينده ام فكر مي كنم...اينده اي كه روي هواست..
از اينكه اين چند روز حاج خانوم را نديده ام ..كمي تعجب مي كنم..تمام گريه و زاريم همان چند روز اول بود و بعد از ان مجبور بودم كه براي برگشتن به حالت قبل و البته به اصرارهاي پارسا و نگاه هاي نگرانش براي صرف غذا به پايين بيايم...از ان روزها بود كه پارسا كمتر به خانه مي امد و شبها هم گاهي اصلا به خانه نمي امد...كه من راحت تر باشم......حاجي را هم كه بيشتر وقتها تنها هنگام صرف شام مي ديدمش و در غير اين صورت ممكن بود دو روز پشت سر هم... هم او را نبينم ...اين وسط نبودن حاج خانوم نقطه گنگي بود كه نمي توانستم دركش كنم ..براي مرگ سهراب انقدر عزلت نشين و تنها نشده بود كه در مرگ فرزندم در اتاقش مانده بود..و يا لااقل براي من اينطور وانمود مي كرد
در سكوت وهم انگيز خانه..و در افكارهاي سردرگمم .... صداي باز شدن در ورودي سالن نظرم را جلب مي كند ..نگاهم را به سمت ساختمان مي چرخانم ...حاج خانوم با كت و دامني سورمه اي رنگ از پله ها پايين مي ايد و به سمتم قدم بر مي دارد...از سردرد ..چهره ام در هم مي رود و نگاهم را مجددا به درخت مي دوزم..خدا كند كه با من كاري نداشته باشد و مرا به حال خود رها كند...همانطور كه تا به كنون اينطور رفتار كرده بود و ازمن دوري مي كرد ..اما ان چهره مصمم ..چيز ديگري مي گويد.
كمي خودم را جا به جا مي كنم و درست در جايم مي نشينم كه ...با ترش رويي ان سر ديگر نيمكت مي نشيند و بسته بزرگي را ما بين خود و من مي گذارد و بي مقدمه مي گويد:
- انقدري گذاشتم كه بتوني توي يه شهر ديگه براي خودت... خونه بگيري و يه زندگي جديد شروع كني ....
به نيمرخ چروكيده اش خيره مي شوم...اما دلم برايش نمي سوزد..هيچگاه نمي شوخته ...كه مي گويد:
-مي دونم الان با خودت مي گي ...اين ديگه كيه و چقدر بي مقدمه اومده پيشم...اما بفهم مهناز ... منم يه مادرم...به خاطر بچه ام مجبور شدم كه روي حرف حاجي حرف نزنم ..اما الان كه نه بچه اي هست و نه تعهدي...ازت مي خوام كه از زندگي پسرم بري بيرون... مي خوام راحتش بذاري .
مي دونم كه همديگرو دوست نداريد و شبا جدا از هم مي خوابيد..اينم مي دونم كه تنها پا بند شدنت توي اين خونه..همون عقد محضريه
كه اونم اگه صداشو در نياري مي تونم پارسا رو يه جوري راضي كنم كه به دور از چشم اين جماعت حرف درار ....طلاقت بده ...
كامل به سمتم مي چرخد:
- مهناز ...مي خوام پسرم مثل هر پسر ديگه اي...يه زني بگيري كه دوسش داشته باشه و دغدغه شباش اين نباشه كه شب اگه مياد خونه..بايد كجا بخوابه ....

بغضم را قورت مي دهم و با اخم به سنگفرش زير پايم خيره مي شوم
- درست فهميدم ديگه... مي خواي از اين خونه بري ؟

حرفي نمي زنم .....با زبان بي زباني بيرونم مي كند .و حرف در دهانم مي گذارد ...نگاهش را سر تا سر خانه مي چرخاند و مي گويد:
- سهراب كه تو رو گرفت ...به حرف كسي گوش نكرد پارسا هم كه فكر كنم مجبور شد...پس موندنت توي اين خونه هيچ دردي رو از كسي دوا نمي كنه....مطمئنم باش حاجي هم اصراري به موندنت نداره ...شايد كارايي كرده باشم و ناراحتت كرده باشم ..اما مي دونم حاجي اگه بخواد بگه از اين خونه بري.... مثل من رفتار نمي كنه...بفهم مهناز... الان تو ..توي اين خونه يه ادم اضافي هستي... واقعيتو مي گم كه بعدا ناراحت نشي ....
بسته پولها را بيشتر به سمتم مي كشاند ...و مي گويد:
- بتوني تا اخر هفته بري ..خيلي خوب ميشه...اصلا تو برو ...بعد از رفتنت..پارسا را مجبور مي كنم كه غيابي طلاقت بده ..اخلاقشو مي شناسم..اگه بفهمه كه تو هم .. نمي خوايش به خاطرت قبول مي كنه كه طلاقت بده

لبانم را تر مي كنم و با لبخند تلخي به رو به رويم خيره مي شوم...كه مي پرسد:
- نمي خواي چيزي بگي ؟
دستانم را در جيب پالتويم بيشتر فرو مي برم و سكوت مي كنم
بر مي خيزد و مي گويد:
- تا فردا شب بهم بگو كه قصد رفتن داري ...خيلي تو اين خونه وقت گذروندي..حالا وقتشه كه بري..اين پولم حساب كن براي اين چند سالي كه اينجا بودي ...هرچند چيزي رو نباختي ...

پوزخند م بيشتر مي شود به اين زندگي مسخره ...نمي دانم چون كه كسي او را در اين خانه تحويل نمي گيرد...حرفهايش را جدي نمي گيرم..يا اينكه كلا به همه چيز بي تفاوت شده ام ..
به سمت خانه به راه مي افتد از پشت سر نگاهش مي كنم ...و با خود مي گويم:
- اين زن هيچ قدرتي ندارد..جز رجز خواني

شب مي شود و پارسا نمي ايد ..اين روزها سخت گرفتار است ..به خصوص كه مي داند من هم...همصحبتش نمي شوم ...براي راحتي من هم كه شده از من دوري مي كند ...امشب هم يكي از ان شبهاست
سر ميز شام همه هستن جز او....حاجي هنوز كمي از قضيه مرگ كودكم گرفته است ..اما با اين وجود چيزي نمي گويد..تنها كسي كه ول كن معامله نيست حاج خانوم است ....حاجي ليوان دوغش را بر مي دارد و كمي از محتوايش را سر مي كشد كه حاج خانوم مي گويد:
- امروز دختر حاج رضا رو ديدم..ماشالله چه خانوم شده ...هرچي كه بگم كم گفتم..ادم توي اين همه ادب و خانوميش مي مونه ...شنيدم كه كم خواستگار هم ...نداره ..دختره به هر كسي بله رو نمي ده

حاجي ليوان را روي ميز مي گذارد و مي گويد:
-خدا براي پدر و مادرش نگهش داره...حالا اين همه تعريف و صغري و كبري چيندن براي چيه؟..
-منظورم اينكه حاجي چرا بذاريم دختر به اين خوبي از دستمون بره
سعيد نيشش باز مي شود و مي گويد:
- حاج خانوم من هنوز خردسالما
حاجي هم لبخندي مي زند و حاج خانوم مي گويد:
- منظورم تو نبودي
همه يك لحظه سكوت مي كنند و من با ناباوري به حاج خانوم نگاه مي كنم
كه مي گويد:
- منظورم پارسا ست حاجي ..
سكوت ايجاد شده انقدر سنگين است كه بار ديگر خود حاج خانوم سكوت را مي شكند و با چهره اي مصمم مي گويد:
-پسرم دلش زن مي خواد...يه زن با فهم و كمالات..زني كه براش زندگي بسازه نه اينكه پسرم هي دنبال مصيبتاش باشه.....پسرم بيوه نمي خواد...پسرم يه زن غمزده نمي خواد..اگه پارسا نمي تونه حرفشو بزنه... من كه هستم ..من حرف دلشو مي زنم حاجي ...
سعيد رنگ پريده به من كه قاشق در دستم ثابت مانده نگاه مي كند كه حاجي رو به حاج خانوم با صداي پر تحكم و پر قدرتي مي گويد:
- بفهمد چي داري مي گي زن..... اخرين بارتم باشه كه توي اين خونه صداتو براي كسي بلند مي كني ...پارسا زن داره ...به جاي اينكه براي سعيد استين بالا بزني ..هنوز مي خواي براي پارسا زن بگيري؟
حاج خانوم بر مي خيزد و با صداي گريه الودي مي گويد:
- پسرم اگه صداش در نمياد بنا نميشه كه شما مجبورش كني كه با هر كسي كه خودتون صلاح مي دوني زندگي كنه..اين زن.. نه ديگه بچه اي داره ..نه چيزي كه مجبورمون كنه كه نگهش داريم..بره پيش برادرش..بره شهر خودش...
حاجي با دست مشت كرده اش محكم به ميز مي كوبد و بلند مي گويد:
- صداتو مي بري يا ببرم ...؟
قطره اشكي از چشم مي افتد و قاشق را درون بشقابم مي گذارم ...حاج خانوم گريه مي كند و حاجي با حرص ميز را ترك مي كند و سعيد با صداي ارامي به حاج خانوم مي گويد:
- پارسا بخواد زن بگيره خودش زبون داره ..لازم نيست شما زبونش بشيد و براش دل بسوزوني
و با ناراحتي و گلگي از سر ميز بر مي خيزد و به سمت اتاقش مي رود
من مي مانم و حاج خانوم كه با صداي لرزاني مي گويد:
- من اگه دارم خودمو خراب مي كنم برا ي اينكه بهانه رفتن داشته باشي...برو مهناز ..برو ...دست از سر پسرم بردار
با چشاني خيس بلند مي شوم وچند ثانيه اي نگاهش مي كنم و سپس از پله ها بالا مي روم...و تازه مي فهم او تمام اين روزها به فكر بيرون راندم... خودش را در اتاقش مبحوس كرده بود ...

با پايان شب پارسا حتي براي خواب هم به خانه نمي ايد..اوضاع اشفته خانه و من انقدر بد است كه فكر كردن درست را هم از من مي گيرد ...حتي نمي توانم با خيالي راحت چشمانم را روي هم بگذارم..
حاج خانوم صراحتا گفته بود كه بيرون...حرفهايش برايم مهم نبودند..اما واقعيت اين بود كه ..راه ديگري برايم نمي ماند كه بخواهم بر خلاف ميلش عمل كنم..
پارسا رفتني بود ..كودكي در كار نبود ..ماندنم در اين خانه كه روزي بايد خود پارسا با اراده خودش طلاقم مي داد و مي گفت برو ...بي معني بود ...
چه بهتر بود كه خود را سنگين نگه مي داشتم كه ماهها بعد چون ميوه گاز زده شده ..به دور انداخته نمي شدم.
اما سوال اينجا بود..كه بعد از اينجا بايد به كجا مي رفتم ...سرم را مي چرخانم و طاق باز مي شوم...افكار مبهمي در ذهنم جولان مي دهند..به پهلو مي شوم و به بسته گذاشته شده روي عسلي خيره مي شوم...و در يك تصميم اني بر مي خيزم و بسته به دست از اتاق خارج مي شوم .....
چراغهاي راهرو روشن هستند ...از پله ها پايين مي روم... در اتاقش نيمه باز است ..به اتاق كار حاجي نظري مي اندازم...او هم اين شبها تا دير وقت در اتاقش مي ماند ..ضربه اي به در اتاق مي زنم و ارام وارد مي شوم...
فشارهاي عصبي اين چند وقت اخير تصميم گيري هاي اني را در من بيشتر تقويت مي كنند..تصميماتي كه جز ضرر ..هيچ منفعتي برايم ندارند
در حال تا كردن لباسي كه در دست دارد به سمتم مي چرخد و پرسش گرانه نگاهم مي كند كه مي گويم:
- باشه من مي رم ...اما بايد يه وقتي باشه كه پارسا نباشه..
چشمانش برق مي زنن و ادامه مي دهم:
-اما حاجي
بر مي خيزد و زودتر از من مي گويد:
- اونم مي خواد همين اتفاق بيفته... اما به خاطر پارسا حرفي نمي زنه وگرنه خواسته حاجي هم رفتن توه
عصبي نگاهش مي كنم كه مي گويد:
- بامن كنار بيا و برو ..بذار همه فكر كنن من ازت خواستم ..حاجي به خاطر مسائلي نمي تونه خودش شخصا ازت چنين چيزي رو بخواد ...سر سفره هم من حرف دلشو زدم اما اون نمي تونه راست راست تو چشمت نگا كنه و بگه برو
پوزخندي مي زنم و مي گويم :
- مثل اينكه براي رفتنم... همه عجله دارند ؟
نفسش را بيرون مي دهد و استوار مقابلم مي ايستد و مي گويد:
- حاجي رو نمي دونم ...اما من نمي تونم پسرمو اينطوري ببينم ..اگه براش احترام قائلي و مي خواي خوشبخت بشه ..برو
چشمانم را از زور ناراحتي و دلتنگي ..تنگ مي كنم و چيزي نمي گويم ..در عوض او مي گويد:
-نا راحت نشو مهناز ..اما خانواده ما با خانواده شما ..از همه نظر فرق مي كنن ..از نظر فرهنگي و اجتماعي گرفته تا مالي و ...
با تنفر نگاهش مي كنم كه مكثي مي كند و ارام و با زباني براي گول ماليدن به سرم مي گويد:
- خودت تحصيلكرده اي... بهتر مي دوني ..ازدواجت از اولشم اشتباه بود
لبانم مي لرزند اما محكم بودن را از دست نمي دهم:
- درسته ..فراموش كرده بودم كه...پول از نظر شما هم ميشه فرهنگ هم ميشه اجتماعي بودن..درسته..حق با شماست... ازدواجمون اشتباه بود...سهراب در حد من و خانواده ام نبود..وقتي اومد محضر عقدم كنه..خانواده من اومدن تا بگن دخترشون براشون حرمت داره و مهمه..برعكس سهراب كه كسي به عشق و علاقه اش اهميتي نداد..درسته خانواده من زيادي براي سهراب سنگ تموم گذاشتن كه در حدش نبود
حاج خانوم انچنان عصبي مي شود كه مي توانم سايش دندانهايش را بهم بشنوم.
لبخند تلخي مي زنم و به سمت در اتاق مي روم و مي گويم:
- پارسا هر وقت رفت منم مي رم .....كافي چند روز نباشه ..كه وقتي من رفتم...فرصت براي دور شدن داشته باشم
بسته پول را روي ميز نزديك به در مي گذارم و مي گويم:
- هنوز انقدر بي ارزش نشدم كه براي خودم قيمت بذارم ...اينم براي خودتون ...براي افزايش اعتبار خانوادگيتون
با چهره اي در هم از اتاق خارج مي شوم..كه در سالن باز مي شود و پارسا با صورتي خسته و رنجور وارد مي شود ..من را مي بيند و مي ايستد كه ارام مي گويم:
- سلام ..دير اومدي ؟
مشكوك نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:
- سلام..هنوز بيداري ؟
اين نگاهش را دوست دارم ..چهره ام را از بي حال و ناراحتي در مي اورم و مي گويم:
- خوابم نمي برد
و ازش مي پرسم:
- چيزي خوردي ؟
سرش را تكاني مي دهد و پالتويش را كه در اورده در دست جا به جا مي كند و كيفش را از روي زمين بر مي دارد و به من نزديك مي شود ..و مي گويد:
- با مادرم حرف مي زدي ؟
پله اي را بالا مي روم و مي گويم:
- نه يه چيزي تو اتاقمون جا گذاشته بود ..اومدم اونو بهش بدم..
مانند من از پله بالا مي ايد و كنارم مي ايستد و با چهره اي كه حاكي از رضايت اوست مي گويد:
- بهتري ؟
لبخند بي حالي مي زنم و مي گويم:
- بايد بد باشم ؟

شانه هايش را بالا مي اندازد و هم قدم با من... از پله ها بالا مي ايد ...به اتاقمان كه مي رسيم ..در را باز مي كند و منتظر مي شودكه من اول وارد شوم ...ارام از كنارش مي گذرم و او هم به دنبالم مي ايد و در را مي بند...
در اين موقعيت لحظه اي هم از رفتنم و تصميمم ناراحت نمي شوم ......او حق زندگي دارد....لبه تخت مي نشينم .. كيفش را جاي هميشگيش مي گذارد و بي خيال پالتو يش كه روي دسته مبل رها كرده است ..... به نزد من مي ايد و لبه تخت مي نشيند..نگاهم به نو ك كفشهايش مي رود تا از نگاه خيره اش فرار كنم
- دوست نداشتم به دوستت چيزي بگم ..نمي دونستم خودتم چيزي بهش نگفتي ...اما احتمال دادم با اون راحت تر باشي و بخواي با كسي حرف بزني
لبانم را بين دندانهايم به بازي مي گيرم و مي گويم:
- اره ..دوست خوبيه...البته منتهاي مخ خوردناش كه تمومي نداره
لبخندي به لبهايش مي ايد و مي گويد:
- اگه بابت كارم ازم ناراحت شدي ..ازت معذرت مي خوام
سريع سرم را بالا مي اورم و مي گويم:
- نه نه..اتفاقا ...خيليم خوب كردي ..
خيره نگاهم مي كند ...گرمايي تمام بدنم را فرا مي گيرد و گونه هايم داغ مي شوند..بيش از اين صبر نمي كنم و سرم را پايين مي اندازم تا مسير حرف را عوض كنم:
- كي مي ري ؟
لحظه اي سكوت مي كند و بعد مي پرسد:
- كجا؟
نفسم را پر صدا مي دهم بيرون و مي گويم:
- يادت رفته..اينكه
اهان ارامي با خود مي گويد و سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- زمان دقيقش معلوم نيست ...اما به اين زوديام نيست...حالا براي چي مي پرسي ؟
- همينطوري ..كنجكاو شدم كه بپرسم...
دستي به گردنش مي كشد و سپس خم مي شود و دستانش را در هم گره مي كند و ارنجهايش را روي زانوهايش مي گذارد و مي گويد:
- مي تونم خواهش كنم كه رفتنمو فعلا به كسي نگي
با لبخند تلخي سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:
- اره حتما..قرارم نبود به كسي بگم
سرش را بلند مي كند و با لبخند مهرباني به صورتم خيره مي شود و مي گويد:
- چهره ات خيلي عوض شده ...
انقدر از رفتنش و رفتنم ناراحت هستم كه ديگر جايي براي خجالت برايم نمي ماند و حرفش را به پاي يك نظر دوستانه مي گذارم و با لبخند به ظاهر خجولي مي گويم:
- بد شده ام ؟
مي خندد وخيره در چشمانم قاطع مي گويد:
- نه
كه اينبار خجالت مي كشم و با انگشتان دستم ور مي روم ..نگاهش به دستانم است كه مي پرسد:
- مادرم چي جا گذاشته بود كه براش بردي ؟
- هيچي... چيز مهمي نبود
انقدر خيره نگاهم مي كند كه دست پاچه از جايم بر مي خيزم و بي حرف به سمت دستشويي مي روم و به محض بستن در به ان تكيه مي دهم و نفس حبس شده ام را بييرون مي دهم ...
از اينكه در تصميمش شك و ابهامي ندارد ...چانه ام مي لرزد و چشمانم خيس مي شوند وبا خود مي گويم:
"خوب شد كه مي خواهم بروم..او اگر مرا مي خواست ...از رفتن و پنهان كاري حرفي نمي زد..."
با گريه اي بي صدا شير اب را باز مي كنم و چندين مشت اب به صورتم مي پاشم ..چشمانم قرمز مي شوند و به تصوير خود در اينه نگاه مي كنم
بي اراده دستم به زير چشمانم مي روند...حتي در اين شرايط نمي دانم جذابيتي در صورتم مانده است كه بتوانم كسي را پاي بند خود كنم يا نه ..قدمي به عقب مي روم...شايد به اندازه چندين سال شكسته تر شده باشم...او حق دارد كه خانه ارزوهايش را با كس ديگري كه زيبا تر و شاداب تر از من است بسازد ...

...كمي كه به خود مي ايم و قرمزي چشمانم كمتر مي شوند از اتاق خارج مي شوم ..لباس عوض كرده و پشت ميزش با لپ تاپش ور مي رود و خيره به صفحه مي گويد:
- توي اين شركت نميشه به كسي اعتماد كرد كه كارشو درست انجام بده..فردا شب بايد برم اصفهان ..كارمند فرستادم كارو تموم كنه ..انگار بلاي جون فرستادم..مدام زنگ پشت زنگ كه بايد خودت بياي ..حالا مجبورم خودمم برم ...
در سكوت تماشايش مي كنم...وقتي در خود و كارهايش غرق مي شود...دوست داشتني تر و البته زيبا تر مي شود ..چون خود خودش مي شود..بدون جذبه و بدون رعايت شخصيت ظاهريش
دستانم را در هم قفل مي كنم و مي پرسم:
- چند روز مي ري ؟
..هنوز محو صفحه است ..گوشه لبش را كمي كج مي كند و مي گويد:
- بتونم يه روزه بر مي گردم ..طرف يكم گيره ...شايدم دو روز طول كشيد
هنوز ايستاده ام..
- اداره او شركت واقعا كار سختيه ..معلومه حسابي براي سرپا نگه داشتنش زحمت كشيدي
لحظه اي نگاهش را از صفحه مي گيرد و به من نگاه مي كند و مي گويد:
- تو خوبي؟
من من كنان مي گويم:
- اره....چرا امشب انقدر اين جمله رو تكرار مي كني ..؟
سري تكان مي دهد و دستي به چانه اش مي كشد و سپس دكمه اي از صفحه كليد را فشار مي دهد و مي گويد:
- هيچي ...اخه اولين باره كه انقدر حرف مي زني
رنگ به رنگ مي شوم و دستي به صورتم مي كشم و به سمت تخت مي روم و مي گويم:
- ببخش نمي خواستم سرتو در بيارم..همينطوري يكم زيادي حرف زدم ..من مي رم بخوابم..شبت بخير
و ارام زير پتو مي خزم و نمي گذارم حرف ديگري بزند ....اما نگاه خيره اش را به خوبي حس مي كنم ...و با خود فكر مي كنم كه:
شرايط جور شده است.. او مي رود و من او را ترك مي كنم..كاري كه همه در انتظارش هستند ....با اين وجود انقدر بي قرارم كه حس مي كنم كه قلبم هر لحظه مي خواهد بيرون بزند
چشمانم را روي هم مي گذارم ..اما خوابم نمي برد و تا زماني كه او هم طبق معمول روي مبلش بخوابد..به خود و اينده ي پيش رويم فكر مي كنم

در حال چك كردن كيف دستيش مي گويد:
- كاري داشتي باهام تماس بگير ...من تا فردا شب بر مي گردم ...
با استرس انگشتانم را فشار مي دهم ..دنبال چيزي مي گردد:
- تو كارتت پول ريختم اگه كم اوردي ..بهم بگو ...
از حرفهايش به خنده مي افتم و با غمي كه خود مي دانم از چيست مي گويم:
- يه روز بيشتر نمي ريا
كنار گاو صندوق كوچكش زانو مي زندو بدون ترديد از ديدن رمز توسط من ..با خيالي اسوده رمز را وارد مي كند و مي گويد:
- شايد طول بكشه ...
براي اينكه خيالش را راحت كنم و كمتر به من فكر كند مي گويم:
- مي خوام براي كار يه سر برم شركت سابق سهراب ..
.دستهايش از حركت مي ايستدن و به سمتم مي چرخد و خيره نگاهم مي كند
- برداشت بد نكن ...تو خونه موندن ديونه ام مي كنه ...به خصوص كه بايد براي پروژه دانشگاهيم هم خوبه
هنوز نگاهم مي كند كه اب دهانم را قورت مي دهم و مي گويم:
- شايد اومدنت طول بكشه ...گفتم كه ازت اجازه گرفته باشم
- چرا اونجا..؟
از اينكه به حرف مي ايد..نفس اسوده اي مي كشم و مي گويم:
- جاي ديگه اي رو كه هم كاروشون خوب باشه هم مطمئن نمي شناسم
- صبركن هر وقت كه اومدم با هم يه سر مي روم اونجا و بعد اگه خواستي و شرايطش خوب بود..و قبولت كردن ..باشه
مي دانم كه تمايلي به اين كارندارد ..و تمام حرفهايم بي خودي است براي همين ..موافقت ظاهريم را اعلام مي كنم
دو ساعتي تا پروازش وقت دارد..اما اين كه مدام در اتاق مي چرخد و به بهانه اي دنبال چيزي مي گردد..كلافه ام مي كند ...
با اينكه دوست دارم او را ببينم و عطر خوشش را استشمام كنم ..ولي مي خواهم كه زودتر برود تا در تصميمم ترديدي نكرده باشم
- ديرت نشه ؟
بلند مي شود و در گاو صندوق را مي بند و مي گويم:
- نمي دونم همش احساس مي كنم يه چيزي جا گذاشتم ...
دستي به لبه شالم مي كشم كيفش را بر مي دارد و به سمت در مي رود ...چند قدمي به دنبالش مي روم كه يك لحظه بر مي گرد و من مي ايستم ..
- پس يادت باشه اگه كاري داشتي باهام تماس بگير
لبخندي به لبهايم مي ايد و مي گويم:
- باشه ...نگران نباش..كارت داشتم حتما باهات تماس مي گيرم
سرش را تكاني مي دهد و در را باز مي كند و بيرون مي رود...مي خواهم به دنبالش بروم كه نگاهم به پالتويش مي افتد كه جا گذاشته است..
با عجله مي روم و پالتو رو بر مي دارم و با لبخندي با خود مي گويم:
- حتما اينو جا گذاشته كه هي دنبالشه
و با عجله به سمت در مي روم ...هنوز به در نرسيده پالتو را به بينيم نزديك مي كنم و با چشماني بسته بوي ادكلنش را با شدت مي بويم و در را باز مي كنم كه ناگهان به شدت به پارسا كه مي خواهد وارد اتاق بشود برخورد مي كنم ...و در اغوشش فرو مي روم...و او هم براي نيفتادنم ...دستانش را روي بازوهايم مي گذارد و نگه ام مي دارد...انقدر سريع اين اتفاق مي افتد كه لحظه اي اين اغوش گرم مرا به ياد سهراب مي اندازد و دلم طلب ماندن مي كند كه خود سريع عقب مي رود و با لحن تندي مي گويد:
- حواست كجاست اخه تو ؟
پالتو در دست و كمي گيج از برخورد نه چندان خوشايندش ..ارام دستم را بالا مي برم و با نار احتي مي گويم:
- جا گذاشته بوديش ...
نگاهش اخمالود مي شود و پالتو را از دستم مي گيرد ..و همين كارش انقدر حس بدي در من ايجاد مي كند كه ديگر او را تا پايين همراهي نكنم و تنها به گفتن خداحافظ ارامي اكتفا كنم