در اون لحظه آرزوم این بود که بتونم اشکشو پاک کنم اما از اون آرزو فقط این نصیبم شد که از جیبم یه دستمال در بیارم و به طرفش بگیرم که اشکاشو پاک کنه.. در صدد دلداریش براومدم. نباید میذاشتم گریه کنه و چشماش قرمز بشه:

حالا راستش رو بگو ببینم چرا گریه میکنی؟ میترسی از این که پدر شوهر به اون سنگدلی داری؟ بابام اصلاً سنگدل نیست فقط خیلی رنج کشیده اس. من که بهش حق میدم فقط... مطمئنم اگه عروسش بشی همون یه ریزه سنگدلی هم از بین میره آخه میگن پدرشوهر و عروس با هم میسازن...

فکر کردم با این حرفم یا ازم دلخور بشه یا حداقل یه لبخند بزنه ولی دیگه گریه نکنه اما در کمال تعجب دیدم که صدای گریه اش بلند شد و به هق هق تبدیل شد... کار دادم دست خودم... عزیز امشب زنده ام نمیذاره... بقول معروف رفتم واسه ریش، سبیلم گذاشتم روش... این که بدتر شد.... بی توجه به کثیف شدن دوباره شلوارم رو زمین کنار پاش نشستم و با التماس بهش نگاه کردم..مثل برق گرفته ها از جا پرید و اونم کنار من رو زمین نشست و به زمین چنگ انداخت و التماس کنان گفت:

- تو رو خدا بلند شو متین... نو رو خدا خودتو کوچیک نکن... به خدا... من ... ارزششو ندارم.... تو رو جون خاله سیمین پاشو....

سرشو رو دستش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن... اسم مامان رو هم میدونست... دیگه برام جای تعجب نداشت چون انگار از جیک و پیک زندگیم خبر داشت... بدون اینکه دستشو بگیرم گوشه آستین مانتوشو گرفتم و کشیدم که باهام بلند شه... به زور بلند شد. خیلی از خودم عصبانی بودم. الان چه خاکی باید به سرم میکردم... کنارم دوباره رو نیمکت نشست.

: نگین، جان مینا اشکتو پاک کن.. به خدا اگه گریه کنی همین الان همه رو برمیگردونم خونه... به جان خودت که میدونی شدی دلیل زندگیم ...، اگه نخندی یه کاری دست خودم میدم که پشیمون بشی...

تا اینو گفتم زود اشکشو پاک کرد و صاف نشست و سعی کرد لبخند بزنه. دیگه این تو مخیله ام سنگینی می کرد، یعنی اینقدر خاطرم براش عزیز بود و نمیدونستم و اونم برام کلاس میذاشت!!... سعی کردم جو به وجود آومده رو عوض کنم واسه همین با شوخی شروع کردم:

: حالا این همه گریه کردی ، فکر نکن یادم میره نوبتت شده و باید از خودت بگی... نه تخفیف داری نه به خاطر کسی بخشش می گیری... فکر نکن به اندازه اشکهایی که ریختی میتونی از حرفات کم کنی... به خاطر اون اشکها جریمه میشی که توضیح بیشتری بدی... باید برام بگی... آخه فکر کنم خیلی چیزا هست که لازمه بدونم اینطور فکر نمیکنی؟

لبخند ملیحی زد و گفت:

- حالا نمیشه اول بهمون شام بدی بعد استنطاق کنی؟

سرمو بالا گرفتم و به آسمون تیره نگاه کردم اصلاً فکر تاریکی هوا و وقت شام تو ذهنم نبود؛ حتی احساس گرسنگی هم نمی کردم

: وای، شرمنده ام. خودمم گشنه ام بود اما نمیدونم چرا به ذهنم نرسید شاید شما زود شام بخورید. امروزم که باعث شدم حالتون بهم بخوره باید منو ببخشین روزتونو هم خراب کردم... الان میگم بچه ها بیان بریم شام بخوریم اما فکر نکنین زرنگی کردین ها... من امشب شما رو خونه نمیبرم تا برام توضیح ندین...قول میدم!

به چشمکی که بهش زدم لبخندی زد و اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و سرشو پایین انداخت... بلند شدم و به طرف بچه ها رفتم... هنوز چند قدم دور نشده بودم که شنیدم آه صدا داری کشید و زیر لب گفت:" متین کاش میتونستم بهت بگم چی شده" تعجب کردم. خودمو زدم به نشنیدن و برگشنم طرفش گفتم: چیزی گفتین؟

- نه نه! با شما نبودم...

: تا صبح هم اگه التماس کنین کوتاه نمیام حالا هرچقدر دلتون میخواد زیر لب بهم بد و بیراه بگین.

میدونستم حاشا میکنه و اصلا ذهنیت جالبی نسبت به این موضوع نداشتم. یعنی چه چیزی وجود داشت که اینقدر نگین رو آزار میده و نمیتونه بهم بگه چی شده؟ شنیدم که میگفت:

- بخدا من چیزی نگفتم با خودم بودم

اما من چون نمی خواستم عذرخواهیشو بشنوم، تند تند قدم برداشتم. ازش فاصله گرفتم و به بچه ها نزدیک شدم... به حرفهام فکر کردم و به جمله هایی که به کار برده بودم. نگین رو یه وقت شما خطاب می کردم و یه وقت تو... حتماً اونم به پریشانی درونم پی برده... به کنار چرخ و فلک که رسیدم ، چرخ و فلک از حرکت ایستاد و بچه ها پیاده شدن. به مینا که با فاصله از من ایستاده بود و مثل من منتظر اومدن بچه ها بود نگاه کردم که لبخندی حاکی از رضایت به لب داشت...

با لبخند اطمینان بخشش به خودم جرات دادم و به نگین اشاره کردم و گفتم:

: مثلاً آوردمش بیرون هم هوا عوض کنه هم باهاش حرف بزنم، بیچاره پس افتاد از گشنگی. تو رو خدا مینا برام دعا کن ، احساس بدی دارم..امروز خیلی اذیت شد. اگه بخواد انتقام بگیره جدمو میاره جلو چشمام...

مینا خنده سرخوشانه ای کرد و گفت:

- انتقام... بهت اطمینان میدم نگین هرچی باشه نامرد نیست. قبول کن به خاطر شرط بندی که کردی حق خودشه بخواد اذیتت کنه. اون خیلی دختر با احساس و خوش قلبیه. من که خیلی خوشحالم می بینم کنار نگینی. خیلی دوستش دارم و مطمئنم زن خوبی برات میشه!

اینبار مثل اون دفعه نگفتم کی میدونه. از صمیم قلبم گفتم" خدا کنه قبولم کنه. خدا کنه نگین قسمت من بشه حاضرم هر نذری بکنم فقط اونو به دست بیارم ، به هر قیمتی! برام دعا کن. نمیدونم چرا اینقدر دلشوره دارم. اگه از دستش بدم میمیرم."

مینا دستی به شانه ام زد و با اطمینان گفت:"گرچه هیچ کس بعد از کس دیگه ای نمیمیره اما امیدت به خدا باشه، هرچی خدا بخواد مطمئن باشه همون مصلحته" با اومدن سارا و سهیلا و سها ، به طرف نگین رفتیم و مثلاً جلوی چشم بچه ها با ادب و نزاکت حرف زدم که بیشتر از این واسه بچه ها سوال پیش نیاد؛ گرچه مطمئن بودم تو ذهنشون هزارتا سوال رژه می ره و من این توجیه رو گذاشتم به عهده مینا...

: نگین خانم ، اگه حالتون جا اومده پاشین بریم شام سفارش بدیم... به اطرافم نگاه کردم و ادامه دادم : به نظرم نریم تو رستوران و غذا خوریش... غذا رو بگیریم و برگردیم همین جا بخوریم... همه تو فضای سبز نشستن. حیف هوا به این خوبی که ازش محروم بشیم...نظرتون چیه؟ بچه ها با خوشحالی با پیشنهادم موافقت کردن و به راه افتادیم. این بار من از جلو می رفتم و دخترا پشت سرم می اومدن. مینا با گفتن " باشه پس انتخاب غذا با تو" کنجکاوی منو بر انگیخت و باعث شد به عقب نگاه کنم. از دیدن دستهای حلقه شده به هم مینا و نگین یه احساس خنکی و خوش آیندی رو تو دلم احساس کردم. به چشمهای منتظر من نگاه کردن و مینا گفت:

- نگین میگه شام رو خودش سفارش میده. میخواد اون انتخاب کنه چی بخوریم..

: ای به چشم... بعد به چشمای خندان نگین نگاه کردم و ادامه دادم: می خواستم شیرینی کارم رو به شما هم بدم... حالا این یه فرصت خوبه که شیرینی و غذا رو یکی کنم . پس هرچی دوست دارین سفارش بدین و نگران هزینه اش نباشین!

نگین لبخند دلنشینی زد و با گفتن " چشم حتماً " قبول کرد و به راه خودمون ادامه دادیم و تو دلم خوشحال و ممنون بودم که مامان وقت خداحافظی بی توجه به اصرار من و با زور، یه کم از پول خودش تو جیبم گذاشت که کم نیارم...

با اشاره نگین جلو رفتم که پول غذاهای آماده شده رو بدم و اونا رو تحویل بگیرم... من انتظار داشتم غذای سفارش شده اینقدر باشه که با دوتا دست نشه جا به جاش کرد، اما در کمال تعجب دیدم که ساندویج سفارش داده و با کل نوشابه و سس و لیوانهاش یه پلاستیک بیشتر نشده بود. نگاه سرزنش باری به نگین کردم و گفتم

: اصلاً انتظار نداشتم این کارو بکنین. اگه میدونستم نمیذاشتم شما سفارش بدین!

خندید و گفت:

- وقتی به این فکر می کنم که شما با چه زحمتی تو مغازه کار میکنین و چقدر تو زحمت می افتین، حیفم میاد همین جوری خرج رو دستتون بذاریم. مهم اینه که ما شما رو تو خرج انداختیم. منم که ساندویج دوست دارم و میدونم دخترا هم می خورن پس بیخودی از غذا به این خوبی ایراد نگیرین.

: باشه اما باز دلیل نمیشد این جوری رعایت منو بکنین. این مثلاً شیرینیه. باید به دلخواه خرید می کردین... شیطنتی رو که از چشماش می بارید خوب حس کردم اما باز با دلخوری نگاهش می کردم که خندید و گفت:

- اینجوری نگاه نکنین. حیف اون روز نتونستم ازتون یه عکس بگریم که با چه جدیتی گفتین بسته ای 500 تومن. خیلی کار سختی دارین...

وای. از خجالت داشتم آب میشدم. امشب رو باید اسم میذاشتم شب ضایع شدنم. چرا همه چیزو به روم میاورد؟ خوب شد حداقل با صدای یواش این حرف رو پیش کشید و بچه ها هم فاصله شون از ما زیاد بود. با این حال ادامه داد:

- این جریمه کسیه که منو اذیت کنه.بهش فکر نکنین شوخی کردم. خوب حالا اگه اجازه بدین تا غذا سرد نشده بریم بخوریم، جای شیرینی رو هم میگیره!

دلم نیومد لبخندشو نادیده بگیرم. ساکت موندم و به لبخندی اکتفا کردم ، نمی خواستم بعد از اون همه گریه که چشماشو پف شده کرده بود،این لبخندش رو ازش بگیرم.از اغذیه فروشی فاصله گرفتیم و به طرف بقیه رفتیم.

مینا پلاستیک رو از دستم گرفت و دستشو به پشتم زد و با فشار کمی وادارم کرد باهاش هم قدم شم. یه گوشه دنج پیدا کردیم و نشستیم . همه با ولع ساندویج رو خوردن و منم از شوق اونا راضی بودم. چقدر خواهرهای قانعی داشتم... غذا خیلی زود خورده شد و مینا رو به ما کرد و گفت :

- داداش جان ، ما میریم تا همین پشت. سها کار واجب داره.نگین جان ، اینجا رو جمع و جور کن و با متین بیاین اونطرف.

و بدون اینکه منتظر پاسخ تایید ما باشه راهی شد و بقیه رو هم با خودش راهی کرد. منم که منتظر یه فرصت بودم تا نگین در مورد خودش برام بگه ، قبل از اینکه نگین بخواد به خودش بیاد همه چیزو جمع کردم و خودمو منتظر نشون دادم که پا شه...کاش درک کنه شوق شنیدن گذشته اش بیقرارم کرده. به لبخند ملیحش لبخندی زدم و برای انتخاب کلمه هایی که باید می گفتم دقت کردم و با اطمینان شروع کردم:

:خوب ، من منتظرم که در مورد خودتون بگید. مثل من همه چیزو بگید...

پلاستیک زباله رو تو سطل مخصوص انداختم و راهی رو که برعکس سرویس بهداشتی بود انتخاب کردم و شانه به شانه نگین راه افتادم. سکوت داشت طولانی میشد. انگار نمیدونست از کجا شروع کنه یا از چی بگه و تو انتخاب مطالبش مردد مونده... نخواستم سکوتشو بشکنم و منتظر به جلوم نگاه کردم.. بالاخره سکوت رو شکست:

- میخوام راحت حرف بزنم و امیدوارم حمل بر گستاخی نشه.راستش خیلی زندگی پیچیده ای داشتم. دوست دارم سر فرصت بشینم و برات توضیح بدم که چه سرگذشتی داشتم. هرچی بهش نگاه می کنم میبینم مطالبی که لازمه بدونی اینقدر زیاده که وقت کم میارم و نمیخوام بین حرفهام وقفه پیش بیاد... یه روز که بیای خونه مون برات میگم. همه چیزو برات میگم. اما الان نه! میخوام بیشتر رو چیزایی که شنیدم تمرکز کنم و بهش فکر کنم. دوست دارم همون احساسی رو که تو داشتی حس کنم. بهم فرصت بده ... فقط یه چیزو که لازمه الان بدونی اینه که من قرار برم سفر. یه هفته یا ده روز نه بیشتر.احتمالاً فردا راهی هستیم و به همین دلیل عزیز اجازه داد امشب باهاتون بیام بیرون. وقتی برگشتم بیا اونجا. ازم نپرس برای چی میرم یا کجا می رم چون نمیتونم بهت بگم. مربوط میشه به همون گذشته و حقیقتهایی که باید برات بگم. پس اصرار نکن...

به نیم رخ گرفته و نگرانش نگاه کردم و بازم برام سوال شد که چه چیزی هست که از بیانش اونقدر هراس داره. یعنی چیزی که میخواد برام بگه ، مربوط میشه به همونی که آرزو داشت میتونست بهم بگه و نمی تونست؟ خدایا خیلی میترسم.. تو رو به بزرگیت قسم کمکم کن. خدایا کمک کن اتفاق بدی نیافتاده باشه... بهت التماس میکنم خدا، هرچی بده برای من باشه... من حاضرم هرچی سختیه به جون بخرم اما نگین اشک به چشمشم نیاد. خدایا من طاقت و تحملشو دارم... تو رو به حق همون کسایی که برات عزیزن کاری کن نگین دلش شاد بشه...

نذاشتم زیاد تو فکر خودش غرق بشه. شاید چیزی که اون بهش اطمینان نداشت ، حس خواستنش بود که تمام قلبم رو پر کرده بود. چطور میتونستم اونو نخوام وقتی اینقدر قلبش بزرگ بود که حتی خواهان حس کردن احساسم در اوج دلشکستگی بود؟ من با چه کلمه هایی باید از خدا تشکر می کردم که همچین سرنوشت شیرینی بهم داده بود؟ قول دادم از اون به بعد نمازهامو سر ساعت بخونم که روم بشه از خدا برای کسی که داشت کم کم میشد همه زندگیم، خوبی و سر زندگی بخوام. با اطمینانی که وجودمو پر کرده بود سر رشته حرف زدن رو به دست گرفتم. دوست داشتم مسیر حرف رو عوض کنم که فکر کردن به چیزایی که میخواد بعداً برام بگه اذیتش نکنه:

: باشه. من صبرم زیاده. از الان تا روزی که خدا بهم زندگی بده با اشتیاق منتظر شنیدنم. اما دوست دارم به خودم اعتماد و به احساسم اطمینان کنی. می خوام در اولین فرصت با مامانم حرف بزنم. از اون روزی که گفتی دوست داری عزیز در جریان همه کارها و حرفها باشه منم تصمیم گرفتم به محض اینکه یه قولی یا حداقل یه اطمینانی بهم بدی، همه چیزو به مامان بگم. دوست دارم به انتخابم واسه زندگی افتخار کنه. پس ... خوب... اگه می خوای ازم انتقام بگیری به خاطر شرط بندی که کردم ، بهت ایراد نمیگیرم فقط بهم بگو که لااقل مامان رو وارد این بازی نکنیم. موافقی؟

گرچه حرفها رو با ترس و لرز بیان کردم و خودم از بیانشون پشیمون بودم چون می ترسیدم قبولش کنه، اما موفق شدم لبخند رو به صورت نمکینش بیارم. تو صورتش دقیق شدم. چشمای مشکی و تقریباً ریز که با همون ریزی باز خمار بود، بینی گوشتی متوسط که با صورت تپلش می خوند. پوستش سبزه روشن بود. کلاً یه جور تو دل برو بود. با اینکه هم قیافه اش خیلی معمولی بود هم قد و هیکلش ... اما یه معصومیت خاصی داشت که به دل آدم می نشست. چطور قبل از این، این جوری بهش نگاه نکرده بودم؟! خودمم نمیدونم... نگاهشو ازم دزدید و به سمت سرویس بهداشتی ها حرکت کرد. منم دنبالش رفتم و قدمهامو باهاش همگام کردم. خودمو منتظر نشون دادم که جوابمو بده.. این بار اون سکوتو شکست و گفت:

- فکر کنم اگه بخوام اذیتت کنم ، حق طبیعی خودم باشه اما باهات موافقم. همون طوری که من در مورد شرط بندی به عزیز چیزی نگفتم ، دوست ندارم خاله سیمینم در جریان باشه. همین که عزیز تایدت کرده مطمئن باش تا حرفهامو نشنوی جواب رد یا قبول رو بهت نمیدم. گفتم که خیلی چیزا هست که باید بهت بگم اما به وقتش... دلیل رفتار امشبم، اون حرفهایی که زدم، اون بی ادبی که کردم... به خدا قصد بی ادبی نداشتم... بهم فرصت بدی به جواب همه ابهاما می رسی. فقط بذار از این سفر برگردم... فقط... فقط.... هیچی فقط منو بابت رفتار امشبم ببخش.

تو دلم از اینکه خودش اشاره کرد به اینکه به عزیز چیزی نگفته ازش ممنون شدم چون نمیدئنستم با چه رویی ازش بپرسم. چقدر خوب بود که اینقدر درکش بالا بود.

: من کیم که ببخشم. اگه به منه نصف شهر رو بهت میبخشم...

- بقیه شهر چی؟ نگه میداری واسه زنت؟

زنم؟ چی میگفت؟ این میتونست یه جواب منفی باشه؟! یا خدا .... به زور لبخند زدم:

: نصف اول رو بخشیدم به زن آینده ام. نصف دومش رو میخوام بفروشم و نازشو بخرم.. قبول؟

چهره اش زیر نور چراغهای تو پارک رنگ عوض کرد. الهی! گونه های برجسته ش رو، یه شرم دخترونه گلگون کرده بود. حس کرد غرق صورتش شدم، همونطور سر به زیر گفت:

- واسه مهر زنتون هرچی دوست داری بگیر... نگفتی بالاخره منو بخشیدی یا نه؟ بابت اون موضوع هم که مینا سرمو گذاشت رو پاتون و شلوارت کثیف شد... واسه اونم عذر می خوام...

خدایا، این که از منم مضطرب تره.. چقدر معذبه:

: زنمون؟ منظورت زن من و کیه؟ متوجه نشدم منظورت از پاتون هم چی بود... مگه سر مبارکت غیر از من حقیر رو پای کی دیگه بود؟ آهی کشیدم و ادامه دادم:" اونم برام افتخاری بود..."

با خجالت سرشو پایین انداخت و خندید:خوب به نظرم دیگه بهتره بریم...بچه ها الان منتظرن.

: باشه بحث رو عوض کن، من که گفتم صبرم زیاده. فقط یه سوال... میتونم بپرسم مقصد این سفر کجاست یا اینم یه رازه؟

- بذار برگشتنی بگم. الان دوست ندارم در موردش حرف بزنم.

به نگاه غمگینش چشم دوختم. خدایا یعنی چی میتونه این نگاه رو تا این حد غمگین کنه.

تا نزدیکی سرویس بهداشتی رفتیم و منتظر موندیم. با اومدن مینا و بقیه در سکوت، به طرف بیرون پارک حرکت کردیم. همه ساکت بودیم و آروم آروم قدم میزدیم. انگار همه به این سکوت احتیاج داشتن... بیرون پارک سها ازم بستنی خواست و این شد یه بهانه دیگه که یکم بیشتر نگین رو کنارم داشته باشم.پاهام جلو نمی رفت که برش گردونم خونه و آرزو داشتم لحظات دیر بگذره و اون بیشتر کنارم باشه اما ای دل غافل، انگار عقربه ها با هم کورس گذاشته بودن که زود بیان و برن و بگذرن...

اون شب تمام فکر و ذهنم درگیر حرفهایی بود که بین من و نگین رد و بدل شد و همین موضوع باعث شد تا دیر وقت خوابم نبره. فردا شنبه بود. میدونستم که بعد از ساعت هشت دیگه نگین تو شهر نیست. انگار حتی تنفس هوایی که میدونستم نگین توش نفس نمیکشه، برام سنگین بود. تصمیم گرفتم تا روز برگشتن نگین سر خودمو با کار گرم کنم، شاید این جوری گذر زمان رو کمتر حس می کردم. به یاد دیشب افتادم و زمانی که نگین رو رسوندم دم در خونه شون. از عزیز که تشکر کردم یه برق رضایت تو چشماش بود. عین همون برقی که از رضایت تو چشمای سیاه نگین می درخشید... عزیز تاکید کرد بعد از ده روز که میشه سه شنبه، برمیگردن و من جمعه آینده اش میتونم برای نهار برم خونه شون . منم با تمام وجود سپاسگذار عزیز برای این دعوت بودم. یه جورایی شده بود شمارش معکوس فهمیدن چیزایی که تشنه شنیدنش بودم. واسه همین احساس می کردم زمان یا اصلاً نمیگذره یا اگه بگذره خیلی به سختی میگذره!

به هر سختی بود خودمو مشغول کردم . تو این مدت ، روزها حتی نیم ساعت از مغازه دور نمیشم. صبح ساعت هشت می رفتم و واسه نهار هم نمیرفتم خونه. بابا هم متوجه شد یه چیزیم هست اما به روی خودش نیاورد. ساعت هشت شب هم که مغازه رو می بستم با زور می رفتم خونه. تو مدت ده روز دوری و بیقراریم، بیشتر قدر نگین رو میدونستم و سعی کردم با نوشتن درد دلهام تو دفتری که سینا بهم داده بود، خودمو آروم کنم. به نظرم اگه خستگی کار روزانه نبود ، باز هم نمی تونستم ساعت یازده بخوابم. با این حال هر روز صبح ساعت قبل از هفت بیدار بودم. شنیده بودم انتظار، بدتر از مرگه اما به نظر من آدم چشماشو میداد اندازه چشم انتظاری اذیت نمیشد... بالاخره سه شنبه رسید و منم خوشحال از اینکه باز حضور نگین رو تو شهر حس می کردم. دلواپس بودم و دلم شور می زد اما به خودم تلقین می کردم، همه واسه مسافراشون بی تابی میکنن. این بود که تونستم به خودم مسلط بشم. هر چی به روز جمعه نزدیک تر می شدم استرسم برای فهمیدن مجهولات زندگی نگین بیشتر می شد اما، شوق دیدنش آرومم می کرد. هر روز کارم بعد از ادای نمازم، دعا کردن برای عاقبت خیر شدنمون بود.

روز جمعه صبح با شور زیاد از خواب بیدار شدم. عادت کرده بودم بعد از نماز صبح یه چرت می زدم. اما جمعه همه چرتم بیست دقیقه هم نشد. زود زود از خواب می پریدم. دیدم خواب بی فایده است.بلند شدم و به طرف حمام که گوشه حیاط بود رفتم. یه دوش آب سرد برام لازم بود که هوای صبح اواسط مرداد ماه رو برام دلپذیر کنه. وقتی از حموم اومدم بیرون از خودم خوشم اومد. قیافه ام تو این مدت نبود نگین حسابی پکر بود اما الان باز شاداب بودم. شوق دوباره دیدنش سرمستم کرده بود. لباسی رو که مینا بعد از نماز صبح تو اتاق گذاشته بود برام رو پوشیدم. اتو خورده بود و خیلی خوب به تنم قالب شده بود. بازم ممنون مینا بودم.نمی خواستم صبر کنم که زمان با دل خودش و آروم آروم پیش بره... این جوری من از استرس هلاک میشدم. از خونه زدم بیرون و برای صبحانه نان تازه گرفتم. صبحانه رو با عجله خوردم. مامان بهم می خندید و هولی و دستپاچگی مو به حساب این میذاشت که شوق رفتن به مغازه رو دارم.فقط مینا می دونست تو دلم چی میگذره... فقط اون در جریان بود و فقط اون از پس ذهن کنجکاو و سوالهای بچه ها براومد که حتی به روی منم نیاوردن چرا تمام مدتی که تو پارک بودیم رو کنار نگین بودم... ما کجا بودیم تو این بحر تفکر و مامان کجا؟! هنوز دو لقمه نخورده بودم که چای شیرین پرید به گلوم و منم اینو بهانه کردم و از مامان تشکر کردم. به بابا هم گفتم امروز مغازه نمیرم و با سینا اینا هستم و نهار هم نمیام. بابا مخالفتی نکرد و مثل همیشه موافقتش رو با سکوت اعلام کرد.مینا چشمک پر از شیطنتی زد و برام دست تکون داد.. مامان فقط رسید بگه واسه نهار خونه آبجیم میان اینجا کاش خونه بودی... مینا طرفم رو گرفت و گفت :

- مامان جان بذارین خوش باشه همین یه جمعه رو داره. من جای اون خریدهای بیرون رو انجام میدم. بعد رو کرد به منو با گفتن " برو داداش جان" همراه مامان خداحافطی مو جواب دادن.

با همه آرامشی که در انجام کارهام پیشه کرده بودم که زمان زودتر بره، به ساعت که نگاه کردم هنوز ساعت نه بود. خوب مردم که مثل من استرس نداشتن. حتماً الان خواب بودن باید تا ساعت حد اقل ده صبر می کردم. با پای پیاده رفتم به طرف گل فروشی دوست سینا که میدونستم بیشتر از نیم ساعت با خونه مون فاصله داره. یه شاخه گل قرمز برای نگین گرفتم و یکراست به طرف خونه شون به راه افتادم. قصدم فقط گذر زمان بود ؟ یا این که لازم بود گل دستم باشه؟ خودمو راضی کردم به اینکه حتماً لازمه دست خالی نرم اما خود دل صاحب مرده ام که می دونست این کار رو واسه گذر زمان یا ادای احترام نکرده... دلم بی تاب بود و پر شور...

هنوز ساعت ده و نیم نشده بود که خودمو جلوی خونه عزیز دیدم. کاش خاله نرگس بیرون نیاد تا من میرم تو. حوصله سوال و جواب ندارم.. بعد از دو بار زنگ زدن در رو پاشنه چرخید و نگین رو رنگ و رو رفته جلوم دیدم. به نظرم رسید لاغر شده ... یعنی چی براش پیش اومده بود که به این روز انداخته بودش؟...

با همه خود داریم، اما نتونستم تعجبم رو نشون ندم. نگین لبخند ملیح اما غمگینی زد و تعارفم کرد برم داخل. پام جلو نمی رفت. دیگه قبول کردم آدم هر وقت دلش شور بیافته حتماً خبری هست و اون بی خبره. همراه نگین وارد خونه شدم و پشت سرش وارد آشپزخونه، که عزیز هم اونجا بود. سلام و خیر مقدم گفتم اما در کمال تعجب دیدم عزیز هم رنگ به رو نداره و غمگینه. برام سخت بود حس آدم نفهمی رو داشته باشم که با وجود اون همه دلواپسی که تو نگاه جفتشون بود، خوددار باشم و به روی خودم نیارم و لبخند بزنم. این اصلاً اون چیزی نبود که انتظار داشتم باهاش رو به رو بشم ... نگین تعجبم رو دید و لبخند خسته اش رو دوباره بهم زد و با گرفتن سینی چای که عزیز آماده کرده بود بهم گفت که دنبالش برم و خودش مسیر حیاط رو در پیش گرفت.

عزیز با گفتن " تا شما با هم حرف می زنین منم نهار رو بار بذارم" رضایتش رو اعلام کرد که می تونیم تنها باشیم. پنجره آشپزخانه رو به حیاط بود و عزیز به ما مسلط بود. از اینکه زیر ذره بین عزیز باشم معذب بودم و یه جورایی خجالت می کشیدم... اما با دیدن اندوه نگین همون یه ذره خجالت از بین رفت و جاشو به اضطراب و دلشوره داد. وسط حیاط کلاً موزائیک بود و دور تا دورش باغچه هایی که عرضش نیم متر بود. که شکل قشنگی به حیاط داده بود. یه گوشه حیاط سمت راست پنجره آشپزخونه، یه درخت بید مجنون کاشته بودن که چطرش دورتا دور درخت رو گرفته بود. دو تا صندلی پلاستیکی قرمز با یه میز پلاستیکی سفید که معلوم بود خیلی وقته تو حیاطه ، زیر سایه درخت بود. با وجودیکه صبح یک روز تابستونی بود اما نسیم خنکی از سایه درخت می اومد... چطور دفعه قبل بهش توجه نکرده بودم؟ به یادم اومد دفعه قبل اینقدر استرس داشتم که حتی داشت مسیر خونه خودمون از یادم میرفت. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. نگین که متوجه من بود لبخندی زد و گفت:

- راستشو بگو چی شد خندیدی؟ به لباسهای من میخندی؟ حتماً گفتی الان میرم مهمونی و نگین هم لباس آنچنانی پوشیده! نه؟

به لباسش نگاه کردم. یه بلوز صورتی روشن با یه دامن مشکی بلند و یه روسری ساده مشکی. چقدر رنگ سیاه روسری به چشماش جلوه میداد. خودش می دونست اینقدر بهش میاد؟ حتماً میدونست که اینو انتخاب کرده...

کنارش رو صندلی نشستم و با همون لبخند گفتم:

:چه حرفها میزنی. داشتم به این فکر میکردم که دفعه قبل اینقدر استرس داشتم که عزیز چطور جوابمو بده که متوجه این درخت و این فضا نشدم... الانم اونقدر دلتنگت بودم که توجهی به لباست نکنم. در ضمن لباس مشکی نپوش، آخه رنگ و روت رو پریده نشون میده انگار مریضی ... حالت جدی به حرفهام دادم و این بار مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

: ببین، امروز باید همه چیزو بهم بگی. چی باعث شده تو این یه هفته ده روز اینقدر آب بشی؟ با کی مشکل داری؟ کی اذیتت می کنه ؟ چرا نمی خوای بهم اعتماد کنی و همه چیزو برام بگی؟

تابلو بود می خواد جو به وجود اومده رو تغییر بده و مسیر حرف زدن رو به یه جای دیگه بکشونه. منم بهش فرصت دادم. باید خودش با میل و رغبت برام تعریف میکرد...با لبخند پر شیطنتی به گره وسط ابروم اشاره کرد و گفت:

- اول اون گره رو باز کن چون می ترسم و زبونم بند میاد... آفرین، حالا شدی پسر خوب. باشه برات میگم... منم میخوام تا حرفهام تموم نشده نه جبهه گیری کنی نه نتیجه گیری.صبر کن و به همه حرفهام توجه کن. اما اینم بدون یه چیزهایی رو بهت نمیگم. نمیخوام بگم تا روزی که اگه قسمت بود ، به هم محرم بشیم. پس اصرار نکن.

ادامه داد: پدر و مادرم به خاطر تموم کردن یه جنگ بین دو طایفه با هم عروسی کردن.یعنی مادرم عروس خون بود. اون طور که من شنیدم پدر بزرگ پدر و مادرم گرچه شهر نشین بودن اما سه چهار نسل قبل از اونا ، روستا نشین بودن و سر مسایل کوچیک و بزرگ با هم دعواشون می شه و کار به دعواهای بزرگ می کشه و آخر سر هم به کشت و کشتار می کشه... بعد از سه نسل، خیلی یهویی برای اعلام آتش بس، مامان رو که سه تا خواهر و دوتا برادر از خودش بزرگتر داشته انتخاب می کنن و به بابام میدن. مامان ته تاقاری بود و بابا پسر ارشد و البته نان آور خانواده اش که فقط سه تا خواهر از خودش کوچیکتر داشت که از همون اول هم با مادرم سر ناسازگاری داشتن. به هر حال نه پدرم و نه مادرم، هیچ کدوم سواد زیادی نداشتن و با هر حرفی، مقابل طرف مقابلشون جبهه گیری می کنن و دعوا و مرافعه و قهر و آشتی و از این برنامه ها... تا اینکه کم کم بابام برای اینکه بتونه مامانمو جلوی خانواده اش دروغگو جلوه بده و کوچیک و خوار کنه،هر بار که مامانم میره قهر، جلوی خانواده مامانم نازشو می خره که مثلاً هر چی از بدی پدرم گفته دروغه و بابام دوستش داره. اونقدر این کار رو ادامه میده که تا به خودش میاد میبینه که مهر مامانم به دلش نشسته و این میشه که دیگه تغییر رویه می ده و بعد از اون جفتشون به هم علاقه مند می شن . سه سال بعد از عروسی شون به این نتیجه می رسن که وقتی قراره با هم زندگی کنن چه خوب که همو دوست داشته باشن و درک کنن و اون نفرت اولیه تبدیل میشه به عشق و علاقه و زندگی عاشقونه شون شروع میشه و بعد از دو سال خدا منو بهشون میده...

به اینجا که رسید نگین سکوت کرد. دوست داشتم بپرسم اهل کجا هستن و تا قبل از اینکه بیان اینجا کجا ساکن بودن اما... اگه قرار بود بگه خودش بهش اشاره می کرد، پس دیگه لزومی نداشت اونو برام معما کنه! فکر کردم و دیدم چه فرقی می کنه؟ مهم این بود که نگین باشه و مهمتر این بود که من نگین رو داشتم... پس سکوت کردم و منتظر شدم که ادامه بده. چشماش پر اشک شد و نگاهش پر از دلتنگی... کاش میدونستم چرا اینقدر پریشون و دلتنگه.

- داشتم می گفتم.. من به دنیا اومدم اما، ای کاش به دنیا نمی اومدم... مادرم سر زا رفت و ازش حتی یه تصویر تو ذهنم نمونده که بشه با خاطراتش زندگی کرد... بابا با وجود تمام آزار و اذیت خانواده مادریم و خواهرهای خودش، حاضر نشد زن بگیره که سایه نامادری رو سر من بیافته چون معتقد بود من ثمره عشقش هستم و نباید آب تو دلم تکون بخوره...

بابا، با وجود تمام آزار و اذیت خانواده مادریم و خواهرهای خودش، حاضر نشد زن بگیره که سایه نامادری رو سر من بیافته چون معتقد بود من ثمره عشقش هستم و نباید آب تو دلم تکون بخوره... اما من همه حرفها رو می شنیدم و با هر کدومش غم عالم به دلم می ریخت.

کم کم اشکش سرازیر شد و قطره قطره از چشمش پایین می چکید و من با دیدن اشکش بیشتر غصه دار می شدم. می خواستم حرفی بزنم اما یادم اومد اون ازم خواسته هیچی نگم تا آخر حرفهاش. دیگه دنبال فهمیدن گذشته اش نبودم ، فقط امیدم به این بود چیزایی رو بگه که کمکم کنه به دلیل اصلی ناراحتی و لاغر شدن این مدتش پی ببرم.

- چند بار خواستن زنش بدن. بهش فشار آوردن... تهدیدش کردن .. با اعصابش بازی کردن.. منم این وسط یه بچه بودم که پدرش همه کسش بود. عزیز از تنهایی بابام غمگین بود واسه همین برای بابام خواهرزاده شو انتخاب کرد که اونم بیوه بود. اما بابا قبول نکرد کسی جای مادر رو بگیره.

صدای هق هقش بلند شد. کاش می شد همراهش گریه کنم...

- خیلی سخته از همون وقتی که زندگی رو درک می کنی، ببینی همه فامیل مامان و بابات به جای ناز و نوازش، تو رو به باد فوش بگیرن و بگن تو سر خوره ای... مادرتو کشتی... اگه نبودی همه چیز خوب بود، خیلی سخته هر جا می ری به دیده یه بی مادر هیچ و بی ارزش نگات کنن و به جای اینکه اشکتو پاک کنن ، همه سعیشونو بکنن که اشکتو در بیارن. اوایل گوشم بدهکار نبود اما وقتی رفتم مدرسه برام عذاب آور شد. این در صورتی بود که همه بهم می گفتن که مزاحم زندگی و خوشبختی بابام شدم..که اگه حضور نداشتم بابام پشت بودن من ،شونه از زن گرفتن خالی نمی کرد... بلد نبودم وگرنه حتماً از خونه می زدم بیرون.بابا همه چیز رو می شنید و نوازشم می کرد و هربار می گفت "حرف هیچکی رو به گوشت راه نده چه برسه به دلت ... از کنار حرفشون بگذر و یه لبخند بهشون بزن به جای جواب، که بدونن دختر من بزرگ شده و خانوم خونه باباشه، بذار بدونن که اگه یه لحظه غم به دل دختر من بیاد من زندگی رو نمی خوام... بذار بفهمن تو یعنی همه چیز و همه کس من... گوش نده پسر بابا ، به حرف هیچ کی اهمیت نده نفس بابا..." حرف بابا رو گوش کردم اما مگه می شد از کنار اون همه تشر و سرکوفتها، بی اعتنا رد شد و بی خیال بود... بابام همه کسم بود و من با همه کوچیکیم سعی می کردم براش یه پسر باشم. پسری که هیچ وقت نداشت. بعد از مرگ مادرم، بابام به اصرار عزیز، برگشت و طبقه پایین خونه پدریش ساکن شد. خونه بزرگی نبود اما برای ما که دو نفر بودیم زیاد هم بود واسه همین بابا با خیال راحت میرفت سر کار. کار بابا تو یه باغ بود. واسه مردم کار می کرد. همه سعی خودشو می کرد که من تو رفاه باشم. گرچه وضع مالی خیلی خوبی نداشتیم و من خیلی از خواسته هامو به بابا نمی گفتم که غصه نخوره که نمیتونه برام برآورده کنه، با این حال من بابامو داشتم و به همین راضی بودم. تا میومد تو خونه، همه هم و غمم استراحتش بود. دست به لیوان میزد براش پر آب می کردم که زحمتش نشه. هر کاری می خواست بکنه نمیذاشتم و خودم انجام میدادم... تا اینکه هنوز کلاس پنجم نشده بابام یهو خیلی بی مقدمه افتاد تو رختخواب و یه ماه نشده مرد و منو تنها گذاشت. دنبال دلیل مرگش بودم اما همه جوابهایی که می شنیدم ، یا قدم نحس خودم بود یا شومی من یا سر خوره بودنم...بعدها فهمیدم از غصه دق کرد...

روزهام با سختی می گذشت... حتی فکر کردن به اینکه بعد از بابا، پیش کی باید زندگی کنم، مو به تنم سیخ می کرد.کجا باید می رفتم ، اصلاً کجا رو داشتم که برم، خودم هم نمی دونستم. نه خونه خاله هام جایی داشتم نه خونه عمه هام. دایی هم که... هر شب با این آرزو می خوابیدم که صبح بیدار نشم و برم پیش بابام. نمیدونم میتونی درک کنی که چه حسی داشتم؟ من بی کس و کار بودم و همه منتظر بودن به دستشون بیافتم و حق گناه نکرده رو ازم بگیرن. هیچوقت نتونستم باور کنم بد قدم بودم. بابام همیشه می گفت من دختر خوش قدمی هستم که بعد از اومدنم کارش بهتر شد، که یه ماه بعد از تولدم برادر زن داییم از زندان آزاد شد که تو تولد یک سالگیم عزیز تصادف کرد و از مرگ حتمی جون سالم به در برد و .... هزار دلیل دیگه که هیچ وقت هیچ کدوم از فامیلا قبول نکردن. وای بر من که حتی نتونستم دختر خوبی برای بابام باشم ...کاش قدرش رو بیشتر میدونستم...

صدای گریه اش قطع شد و همراه هر قطره اشکی که بی صدا رو صورتش می لغزید، یه کلمه می گفت.من چقدر نادون بودم که فکر کردم نگین چه دختر مرفه بی دردیه که خوش خوشانشه. کاش می تونستم کاری براش بکنم.. صداش منو از افکارم بیرون آورد.

- همیشه آدم از بلاهایی که سرش میاد بی خبره. منم بی خبر بودم. هنوز چهل بابا نشده بود که سر مواظبت و مراقبتم دعوا شد. فکر کردم همه چیز درست شده اما زهی خیال باطل.دایی برای داشتنم اصرار کرد و با هزار دلیل محکمه پسند اونا رو راضی کرد بذارن پیش اونا باشم. رفتم ، اما چه رفتنی! همه اش یه ماه خونه دایی بودم. اونا بچه نداشتن. گفتم با اون همه اصرار و التماس دایی ، حتماً میشم بچه نداشته شون اما اشتباه فکر می کردم. زن داییم خیلی سنگ دل بود. حتی احساس نمی کرد من آدمم. خودش می نشست و همه کارهای سخت رو میداد انجام بدم. دایی هم که بدتر از زنش، منو مسئول مرگ مادر می دونست و سر هر چیزی یه سیلی بهم میزد. اون مدت با عذاب گذشت تا اینکه تحملم تموم شد و بی خبر از اونجا اومدم بیرون و رفتم پیش عزیز. به یک هفته نرسیده، عمه بزرگم که سه تا دختر داشت، اومد دنبالم و نذاشت پیش عزیز بمونم . می گفت شما پیر شدی وقت بچه داریت نیست، بیاد پیش بچه های من با هم بزرگ می شن و دردسری برای کسی نداره.یه ثوابی هم من می برم. و موفق شد عزیز رو راضی کنه و منو برد پیش خودش. تحمل اونجاهم برام سخت بود. عذاب آور بود که صبر کنم همه غذا بخورن و پس مانده هاشون رو بریزن تو یه کاسه و بدن بخورم . منم برای اینکه از گشنگی ضعف نکنم مجبور بودم بخورم چون بیشتر کارها به عهده من بود . انگار یه بچه سر راهی بودم که منو پیدا کردن و عوض نان و جای خوابم باید براشون کار کنم. اگه کار نمی کردم یا غذا نداشتم یا اینکه اینقدر بد و بیراه بارم می کردن که از کرده پشیمون می شدم.سعی کردم به خیلی از چیزا عادت کنم... سال اول راهنمایی رو اونجا بودم . عوض لباسهای تازه، لباسهای کهنه دختر عمه هامو باید تن می کردم چون لباس نداشتم. لباسها اونقدر کهنه بود که گاهی تو تنم پاره می شد. اونام تو مدرسه، به جای صدا کردنم، مخصوصاً با آستین یا گوشه مانتوم منو می کشیدن، میدونستن داره پاره می شه و تا صداش در نمیومد اونو ول نمی کردن.پاره که می شد صدای خنده هاشون بلند می شد. همه اون تحقیرها رو تحمل کردم چون احساس بی کسی به جونم چنگ انداخته بود. حتی جرات نداشتم به عزیز بگم. می ترسیدم با دو تا دروغ ، سر و ته قضیه رو هم بیارن و بازم کاسه کوزه ها سر من بشکنه. درس که تموم شد یه عصر تابستان بی خبر از اونجا زدم بیرون و بر گشتم خونه عزیز. نشستم و با گریه، همه چیز رو به عزیز گفتم و بهش التماس کردم منو نفرسته خونه اونا، بهش گفتم تا هستم نوکریشو می کنم اما بذاره پیش خودش باشم. عزیز باور نکرد من اون همه تحت فشار بودم، اما باور حرفهام با اومدن خونه عمه و به فوش گرفتنم ، ثابت شد. عزیز دیگه نذاشت پیش اونا برم. گفت خودش بهم نیاز داره و کسی نیست یه لیوان آب بده دستش. عزیز تونست منو پیش خودش نگه داره اما با این حال باز هم عمه هام و خاله هام باهام سر جنگ داشتن. عزیز هم یه سال همه حرفهای مفت اونها رو به جون خرید و تحمل کرد. اما اون حرفها عزیز رو عذاب میداد. گفت دیگه راضی نیست تنها یادگار پسرش تو عذاب باشه و سختی بکشه. این بود که خونه شو فروخت و اومدیم این شهر که از همه کس دور باشیم. عزیز برام هم پدری کرد هم مادری. اون همه کس منه و من حاضرم زندگی مو بدم اما یه تار مو از سرش کم نشه. این همه چیزایی بود که لازم بود بدونی. من گذشته پر درد تو رو درک می کنم. درسته گذشته هامون مثل هم نیست اما هر دومون گذشته سختی داشتیم .

یهو بین اشک ریختن و هق هق کردن، لبخند زیبایی زد و گفت:

- منو باش. مثلاً چایی آوردم بخوری. اشکتم درآوردم. منو ببخش. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودمو راضی کنم همه چیز رو برات توضیح بدم. نمی خواستم ناراحتت کنم. بازم ببخش. تا یه آب به دست و صورتت می کشی من برم چایی رو عوض کنم.

نمیدونستم پا به پای نگین اشک ریختم. بلند شد و خواست بره اما نذاشتم.قدرت حرف زدن نداشتم، گوشه روسریشو گرفتم.یه لحظه یاد حرفی که زده بود افتادم.منم شده بودم مثل دختر عمه اش. همراه قطره اشکی که از سر غصه نگین از چشمم سرازیر می شد، خنده تلخی کردم و ساکت موندم. متوجه شد می خوام بمونه. سر جاش نشست و با حالت سوالی به چشمام نگاه کرد.

: بقیه اش؟ چرا این همه لاغر شدی؟ راستشو بگو کی چی بهت گفته؟ من که میدونم نمی تونم کاری برات بکنم اما.. جواب دل داغون خودمو که می تونم بدم. خواهش می کنم راستشو بگو..

- قصه سیندرلا برات نگفتم. خوب تو هم بعد از چند سال بری تو همچین طایفه ای واون همه حرف بشنوی ، خواه ناخواه برات ناخوش آینده.

:یعنی فقط همینه؟ مطمئنی؟ فقط حرفهای مفت شنیدی و این جوری شدی؟

- خوب اونجا حالم بد شد. چند روز بستری بودم. عزیز نذاشت کسی تو بیمارستان کنارم باشه ، خودش کنارم موند ، واسه همین اونم این همه رنگ پریده است.

از حرفش جا خوردم. من انتظار نداشتم سفرش اینقدر به ضررش تموم بشه... چرا این دختر این همه باید زجر بکشه؟...

نميدونم چرا قبول حرفهاش برام سخت بود. نميتونستم باور کنم فقط به خاطر برخورد فاميلاشون کارش به بيمارستان کشيده شده. بايد حدس ميزدم که با فاميلاشون مشکل دارن که تنها زندگي ميکنن. حتماً خيلي سختي کشيده. دلم براش مي سوخت. به خودم اومدم ديدم در حين فکر کردن تو چشماش زُل زدم و اونم تو چشمام غرق شده. چقدر اين بار نگاهش آشنا و پر محبت بود. چقدر زندگي رو بدون نگاهش سرد مي دونستم. کاش سايه نگاهش زودتر رو زندگيم مي افتاد. نگين به خودش اومد گفت:

- پيرهن ليمويي خيلي بهت مياد. خيلي با سليقه لباس مي پوشي. آدم کيف ميکنه.

: نظر لطف داري، اکثراً مينا لباسهامو انتخاب مي کنه. هم براي خريدن و هم براي پوشيدن.

لبخند مليحي که رو لبش بود کم رنگ شد و در حالي که به چشمام اشاره مي کرد ادامه داد: حسابي قرمز شده، بايد يه کم آب سرد بهش بزني تا يه کم بهتر بشي. بازم شرمنده ام متين نبايد برات تعريف مي کردم...شنيدن گذشته ام ... يعني هيچ فرقي به حال آينده ام نداره... کاش نمي گفتم..

و با کشيدن آهي بدون توجه به "چرا"ي من بلند شد و سيني به دست، ازم فاصله گرفت. بلند شدم و تو حياط قدم زدم. يه آب به دست و صورتم زدم. چشمام خنک شد اما، دلم هنوز داغ بود. بايد کمکش مي کردم که با گذشته اش کنار بياد و همه چيز رو فراموش کنه. لازم بود اونقدر بهش محبت کنم که تمام خستگي زندگيشو يادش بره. با اين تصميم ، مصمم به طرف داخل ساختمان حرکت کردم. به ساعتم نگاه کردم. باورم نمي شد که ساعت نزديک يک بعد از ظهر بود. براي اينکه سرزده نرم تو، به در زدم و صداي عزيز به گوشم رسيد که مي گفت:

- پسرم بيا تو. فکر کنم نگين حسابي اعصابتو به هم ريخته. اميدوارم به دليل حرفم رسيده باشي که گفتم نمي خوام اشک به چشمش بياد. من رو قولت حساب کردم که گذاشتم اين ديدارها انجام بشه...