تنها قادر به فهميدن بعضي از كلمات هستم كه انها هم به درد نمي خورن ...لحظه اي چهره اش درهم مي شود و دوباره باز ..دوست دارم بدانم اين همه رضايت از چيست ...نگاه خيره ام را كه مي بيند ..مكثي مي كند و سپس به سمت ديگر سالن با قدمهاي ارام به راه مي افتد..احتمالا نمي خواهد من از چيزي سر در بياروم ...


زماني كه بر مي گردد...گوشيش را در دست نمي بينم ...نمي دانم چرا به من برخورده است ...
- مي خواي بمونيم يا بريم ؟
- نه ...بريم
دوشا دوشش به راه مي افتم..برايم بسيار ناشناخته است...كاش مي دانستم چه ها در سر دارد...تنها چيزي كه به خوبي درباره اش مي دانم اين است كه هيچ كاري را حساب نشده انجام نمي دهد..تمام كارهايش با برنامه است..سوار ماشين كه مي شويم فضولي امانم را مي برد و مي پرسم:
- نمي دونستم انقدر خوب به زبان تسلط داري
لحظه اي از گوشه چشم نگاهي به من مي اندازد و مي پرسد:
- بلدي ؟
سرم را تكاني مي دهم و دستانم را گره كرده روي كيف مي گذارم و مي گويم:
-نه...اما هميشه دوست داشتم ياد بگيرم ...خيلي وقت گذاشتي كه انقدر خوب ياد گرفتي؟
دنده را عوض مي كند و مي گويد:
- يه مدت انگليس بودم ...هم خونه ام يه انگليسي بود ..خيلي چيزا رو از او ياد گرفتم
انچنان با ناباوري نگاهش مي كنم كه با پوزخند مي گويد:
- چيه..نكنه چون پسر حاجي هستم بايد مثل خودش تو عالم قديم سير كنم و اين چيزا بهم نياد؟
تند سرم را به نشانه نفي تكان مي دهم و با ترس و ناراحتي مي گويم:
- نه نه....من
مي خواهم جمله ام را كمي تكميل كنم كه خود مي گويد:
- چند سال قبل تر از اين كه با سهراب ازدواج كني رفته بودم ...
جوابم را كه مي گيرم..چيزي نمي گويم..و در سكوت به بيرون چشم مي دوزم ...و در افكار سردرگمم غوطه ور مي شوم
مقابل خانه ماشين را نگه مي دارد و منتظر مي شود كه پياده شوم...از اينكه او پياده نمي شود با تعجب مي پرسم:
-مگه نمياي تو؟
- نه ..تو برو ..
حرف گوش كن.. با يك خداحافظ آهسته..پياده مي شوم و مي خواهم در را ببندم كه مي گويد:
- مهناز؟
سرم را بلند مي كنم و خيره در چشمانش مي گويم:
- بله؟
- از اين به بعد هر جا خواستي برو ...لازم نيست هي بهم بگي كجا مي ري ...اما در هر صورت ..نمي خوام اون پسره دور و برت باشه ...
تنها نگاهش مي كنم كه ادامه مي دهد:
- اميدوارم كه از اعتمادي كه بهت مي كنم ... سوء استفاده نشه ..بهتم برنخوره حرفام...درسته هيچ كدوممون اين عقدو قبول نداريم ...اما به اين معنيم نميشه كه هركاري كه خواستي بكني ...تنها كافيه كه يكبار ببينم جايي هستي كه اون پسره هست ...اون وقته كه پا رو همه چي بذارم و كاري كنم كه براي هميشه از ديدن بچه ات محروم بشي ..دلم نمي خواد سنگدل باشم......پس سعي كن كه خودت باعث اين سنگدلي نشي ..همه چي دست خودته ..خود خودت

واقعا حرف زدن سخت است و تبرعه كردن خود از اينكه... گنهكار نيستي كاري بس دشوار ...سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
- ترجيح مي دم جايي نرم و يا اگرم مي رم با خودت برم..تا اينكه همش بخواي حرفاتو پتك كني و بكوبي تو سرم ...من بهت واقعيتو گفتم ...اما نمي دونستم كه با اين كار خودمو محدودتر مي كنم ...فكر مي كردم منطقي باشي..نه اينكه
نفسش را بيرون مي دهد و ميان حرفهايم مي گويد:
- اين چه ربطي به منطق داره؟ تو چرا اصرار داري.. فكر كني هنوز يه دانشجوي مجردي كه به راحتي مي توني اينور اونور بري و كسيم باز خواستت نكنه ...گيرم من نه..اگرم سهراب بود...يعني واقعا از اينكه بخواي هر وقت بري دانشگاه و او پسره نچسبو هي ببيني استقبال مي كرد و مي گفت برو؟
وقتي پسره بعد از چند سال هنوز توي اون افكار بي سرو تهش دست و پا مي زنه و شرايط تويي كه حالا يه بچه داري و اينكه ممكنه حرفي پشت سرت دربياد و نمي كنه ....انتظار داري چه منطقي از خودم نشون بدم ؟كه بهم مي گي انتظار داشتي منطقي تر از اين حرفا باشم...؟
لبانم را باز مي كنم اما انقدر در جواب دادن عاجز مي شوم كه باز نكرده مي بندمشان و ارام در را مي بندم ..لحظه اي نگاهم مي كند و بعد حركت مي كند.

از پشت سر به رفتن ماشينش چشم مي دوزم ...از اين زندگي مسخره ديگر خسته كننده شده.....تا كجا خواهم توانست ادامه دهم؟ ...پايان اين زندگي كجاست كه هنوز ابتدايش را نمي دانم؟...
با حسرت نفسم را بيرون مي دهم و دسته كليدم را از كيف در مي اورم و در را باز مي كنم و وارد خانه مي شوم.

خانه انقدر دلگير است كه احساس مي كنم كه نفس كشيدنم هم به سختي انجام مي شود
از روزي كه به عقد پارسا در امده ام حاج خانوم يكبار هم به طبقه بالا نيامد..جز ان روز كه پارسا بر سر تغيير اتاقها با او دعوا كرده بود ...
وارد سالن كه مي شوم ...مرا كه مي بيند ..فنجان چايش را در دست مي گيرد و خيره به تلويزيون بلند مي گويد:
- فردا شب مراسم نامزدي نرگسه..همه دعوتيم ....هنوز به پارسا نگفتم ...اما اول به تو گفتم كه تا فردا شب يكم به خودت برسي ......نمي خوام پسرم جلوي اين اون به خاطر وجود تو خجالت بكشه ...پس به خودت برس ...بعد از اون دعوايي كه پارسا به خاطر تو راه انداخت... اين اولين مهموني كه مي خوايم بريم خونه برادرم..دلم نمي خواد دوباره چيزي تكرار بشه ..بسه هرچقدر بي حرمتي كه به خاطر تو شد و برادرم اون طور از اين خونه رفت بيرون


خيره نگاهش مي كنم...نگاهم نمي كند كه هيچ ...بلند مي شود و به سمت اتاقش مي رود ...اما قبل از وارد شدن به اتاقش مي ايستد و نيم نگاهي به من مي اندازد مي گويد:
- تو كمدت همه نوع لباس هست..فكر نمي كنم بهونه اي ديگه داشته باشي ...كه بخواي يكسره سياه تنت كني ...يكم به فكر آبروي پسرم باش ...گناه نكرده كه هي سياه ببينه
زن گرفته ...نه مصيبت...هرچند كم از مصيبتم نيستي ..
و با اهي كه بيرون مي دهد طوري كه من هم بشنوم مي گويد:
-دوتا از پسرام كه الكي الكي بدبخت شدن....بدبختا شانس نداشتن..نه مراسمي نه جشني ...نه جهازي ......هيچيمون به ادم نرفته
وارد اتاقش مي شود و در را محكم مي بند و حرفهايش را ادامه نمي دهد
چشمهايم را مي بندم و باز مي كنم و با ناراحتي به سمت پله ها مي روم :

"مراسم نامزدي نرگس؟"..ان گونه كه پدرش سنگ پارسا را به سينه مي زند فكر نمي كردم به اين زوديها دخترش را به كسي بدهد
شايدهم مي خواسته با اين كارش نشان دهد كه دخترش خواستگار داشته و تنها براي پارسا اين همه صبر كرده است ...
اه كه رفتنمان ديگر چه اجباري داشت...نيش كلام ها و كنايه هاي حاج خانوم ديگر برايم امر عادي شده بودند ..شايد گاه گداري انقدر كلامش ته دلم را مي سوزاند كه تا چند روزي به ان فكر مي كردم اما با گذشت زمان و تكراري شدن حرفهايش ..عمق سوختنها و به دل گرفتن هايم كم و كم تر شدند ....
در را كه پشت سرم بستم ..شال را از سرم گرفتم و همراه كيفم بر روي تخت پرت كردم و نگاهي به خود در اينه قدي انداختم ...با اينكه در اين مدت خود..كمي ابروهايم را مرتب مي كردم اما ان حالت كشيده و تميزشان را از دست داده بودند.. تكه اي از انتهاي موهايم را در دست گرفتم و نگاهشان كردم...خيلي نامرتب شده بودند..و نياز به كوتاه شدن داشتند ...با آهي كه از دلم بر مي خيزد موهايم را رها مي كنم و در دل مي گويم:
-" خدا كند كه پارسا علاقه اي به رفتن نداشته باشد"
من هيچ حوصله ان نگاه ها را ندارم

ه لباسهاي درون كمد نگاه مي كنم ...حاج خانوم راست مي گفت همه نوع لباسي هست ..
دستي بين لباسها مي كشم و با خود فكر مي كنم ...هرچه كه بپوشم ايراد خواهند گرفت..اگر بسته بپوشم ...مي گويند با اينكه ازدواج كرده هنوز در عزاي همسرش مانده اگر باز بپوشم مي گويند خدا خواسته بود كه زودتر ازدواج كند و خود را رها كند ...
به ساعت نگاهي مي اندازم ...كاش شب زودتر از راه مي رسيد و پارسا مي امد و مي گفت..نخواهيم رفت ..در ان صورت ديگر نيازي به اين همه غصه خوردن نبود

شب مي رسد و پارسا نمي ايد ...تا بحال انقدر منتظر امدنش نبودم ...وقت شام كه مي رسد...سعيد از طبقه بالا پايين مي ايد و بلند رو به حاج خانوم مي گويد:
-پارسا گفته شايد كمي دير بياد ..براي شام منتظرش نمونيم ..
با در ماندگي در مبل فرو مي روم و سگرمه هايم در هم مي كنم و به صفحه تلويزيون خيره مي شوم ..و بيشتر از اين ناراحت مي شوم كه چرا بايد سعيد امدن و رفتنهايش را بداند اما من نه...
البته توقع بي جايي است ...دستهايم را در هم گره مي كنم و با صداي زينب كه مي گويد شام اماده است ..بر مي خيزم ...اينبار كنارم سعيد مي نشيند و در بين خوردنهايمان گاهي با مزه پراكني هايش تلاش مي كند كه سنگيني جو پيش امده را از بين ببرد..اما اني كه چنين نخواهد كار خودش را مي كند و اتش به دل ادم مي زند.
:
-خان داداشم مي گه..پسره 4 سالي از نرگس بزرگتره...هم دانشگاهين..پسرم پزشكه
سعيد پوزخندي مي زند و مي گويد:
- حاج خانوم..هنوز مدرك نگرفته دكترشم كردي؟
حاج خانوم چشم غره اي مي رود و مي گويد:
- خوب كه چي؟.. اخرش كه دكتر ميشه
- اوووووووو..كو تا اخرش..صبر كن ببين اصلا برادر زاده اتم تا اخرش مي ره بعد بگو دكتر دكتر
حاجي صدايش را كمي بلند مي كند و رو به سعيد مي گويد:
- بسه سعيد
- من كه چيزي نگفتم حاجي
معلوم است كه حاجي هم دل خوشي از برادر حاج خانوم ندارد كه زياد به سعيد گير نمي دهد و رو به حاج خانوم نگاهي مي اندازد و مي گويد:
- حالا چه عجله اي داشتن كه انقدر زود براش شوهر پيدا كردن؟
- وا حاجي چه عجله اي ..دختر خوبو رو هوا مي برن ...همه كه عين ما نيستن كه دست دست كنن كه اخرشم
لقمه مانده در گلو همونطور در جايش مي ماند و خيره در چشمان حاج خانوم منتظر ادامه حرفهايش مي شوم
سعيد كه انگار از حال درونيم با خبر شده است مي گويد:
- حاج خانوم شرمنده ها...خودت ميگي دختر خوب ..والا اون برادر زاده ات..يه بزرگتر از خودشو كه مي بينه ..يه سلامم تو دهنش نمي چرخه.....چرا؟.. چون فكر مي كنه يه رشته پزشكي قبول شده بايد همه جلوش خم و راست بشن ...حالا اين كجاش رو هوا زدن داره ..الله و اعلم
حاج خانوم كفري مي شوم و مي خواهد حرفي بزند كه صداي پارسا از ورودي سالن به گوش مي رسد:
- سعيد باز چي شده كه انقدر معركه گرفتي ؟
به سختي لقمه را قورت مي دهم و به او خيره مي شوم...دوست دارم حداقل او هم جواب هايي در مقابل حرفهاي حاج خانوم داشته باشد...
با نزديك شدنش..سعيد بر مي خيزد و جايش را به پارسا مي دهد ...پارسا استين هاي پيرهنش را بالا مي زند و دستانش را درست روي پشت صندلي كه من رويش نشسته ام مي گذارد و مي گويد:
- عروسي كيه؟
حاج خانوم لقمه كوچك در دهانش را مي چرخاند و قورتي مي دهد و مي گويد:
- فرداشب مراسم نامزديه نرگسه
پارسا ابروهايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
- اِ...بسلامتي ...مبارك باشه
حاج خانوم كه انتظار اين بي خيالي را از پارسا ندارد اخمي مي كند و مي گويد:
- چي مي خوري مادر برات بكشم؟
پارسا دستانش را از پشت صندلي بر مي دارد و دوباره استينهايش را بالاتر مي زند و قبل از رفتن به سمت دستشويي مي گويد:
- مهناز ..يكم برام فسنجون بكش.. الان ميام

با بهت از پشت سر نگاهش مي كنم كه به سمت دستشويي مي رود...سرم را كه بر مي گردانم ..حاج خانوم اماده كندن سر م است و سعيد با لبخندي كه از شيطنت هايش نشات گرفته زير چشمي نگاهم مي كند...حاجي اما در حال خودش است..او به اين چيزا اهميت نمي دهد..به قول معروف او كار خود را كرده است و به بعد از اين ها كاري ندارد
طبق خواسته اش برايش غذا مي كشم ...باز مي گردد و با ممنون ارامي كه مي گويد مي نشيند و با اشتها شروع مي كند به خوردن ..حاج خانوم در هر لقمه نگاهمان مي كند..اماده ام كه باز حرفي بپراند...از اين رو زياد نگاهش نمي كنم كه مي گويد:
- فردا شب كه جايي كار نداري مادر؟
- نه براي چي ؟البته كار من زياد معلوم نميشه..يهو يه دفعه اي ديدي... يه كاري پيش اومد
- فردا شب همه دعوتيم..نميشه كه نباشي مادرِ من..كاراتو يه جور جفت و جور كن كه به موقع بياي
پارسا قاشق را از دهانش در مي اورد و مي گويد:
- اهان از اون جهت...نه مشكلي نيست ميايم...
- مادرِ من...... منظورم خودت بودي وگرنه مهنازو كه با خودمون مي برديم ...گفتم نه اينكه تو كارات هميشه تو شركت طول ميكشه و تا بخواي بياي
پارساچشمانش را مي بند و قاشق را درون بشقابش مي گذارد و رو به حاج خانوم مي گويد:
- وقتي شوهر داره چه معني داره تنها اين ور اون رور بره..مگه اجازه اش دست خودشه كه بخواد با شما بياد يا با كس ديگه
- وا مادر تنها چيه ؟..با ما داره مياد
- ممنون مادر من ..شما اگه مي خواي جلوتر بري برو ... شايد كارتونم داشته باشن..من خودم مهنازو ميارم
تكليف معلوم مي شود.."رفتن"رفتني كه نمي خواهم و حال در نحوي بردن من بحث مي شود...احساس همان شي بي ارزش را دارم كه به هر طرف پرت مي شود

حاج خانوم انگار مي خواهد هر طوري كه شده است مرا به اين مهماني ببرد..چرايش معلوم است..پز دادن برادرزاده و سركوفت زدن و عذاب دادن من ....كه اين عذاب با موافقت پارسا مبني بر رفتنمان بيشتر مي شود
از شام كه چيزي نفهيدم..بعد از شام كه همه در سالن مي نشينيم ..عصمت ظرف ميوه را روي ميز مي گذارد و براي اوردن چايي بيرون مي رود...سعيد سيبي را از روي ميوه ها بر مي دارد و مي گويد:
- حاجي اگه اجازه بدي ..فردا من تو حجره بمونم يكم كارا زياده..حساب كتاباي دفتري هم هنوز تموم نشده ..شايد تا دير وقت طول بكشه
حاج خانوم كه چاقو به دست پرتقالش را پوست مي كند مي گويد:
- نميشه مادر من.. بايد بياي
حاج كه در اين جور مواقع حوصله اين بحثها را ندارد. خيره در صفحه تلويزيون و در حال گوش دادن به اخبار با زبان تندي مي گويد::
- حالا داداشت مي خواد چه تفحه اي رو شوهر بده ...كه مي خواي اين همه ادمو بسيج كني و ببري
عصمت با سيني چاي وارد مي شود..پارسا ان سر مبلي سه نفره اي نشسته است كه من نشسته ام ...سيني را مقابل حاجي مي گيرد و شروع به گرداندن سيني مي كند .... به من كه مي رسد ..قبل از خم شدنش مي گويم:
- نمي خورم
و بر مي خيزم...پارسا سرش را بلند مي كند و نگاهم مي كند كه مي گويم:
- يكم سرم درد مي كنه مي رم بالا
حاج خانوم چيزي را با حرص زير لب مي گويد ..و اولين تكه از پرتقال را دهانش مي گذارد ...
و من با يك شب بخير جمعي به طبقه بالا مي روم
غصه دار لبه تخت مي نشينم و سرم را بين دستانم مي گيرم ..چند دقيقه از ورودم به اتاق نگذشته است كه ضربه اي به در مي خورد و پارسا وارد اتاق مي شود
سريع سرم را بلند مي كنم كه مي گويد:
- حالت بده؟
دستانم را پايين مي اورم و سرم را تكان مي دهم و مي گويم:
- نه...
نگاه مشكوكي به سرتا پايم مي اندازد و مي پرسد:
- بعد از ظهر رفتي بيمارستان؟
سرم را پايين مي گيرم و نگاهم را به پايه هاي صندلي مقابلم مي دوزم و مي گويم:
- يه سر رفتم ...
با قدمهاي ارام به سمتم مي ايد و مقابلم مي ايستد ...اب دهانم را قورت مي دهم و ارام سرم را بلند مي كنم و نگاهش مي كنم..دو دستش را در جيب شلوارش فرو برده و به من نگاه مي كند ..معذب مي شوم و به سمتي ديگر نگاه مي كنم و مي گويم:
- باور كن چيزي نيست
دستانش را از جيبش در مي اورد و با كمي فاصله از من.. لبه تخت مي نشيند و در نيم رخم دقيق مي شود و مي گويد:
- چته؟
اين همه نزديكي را دوست ندارم..پس براي راحت شدن از شرايط به وجود امده مي روم سر اصل مطلب:
- هيچي ..فقط الان حوصله مهموني رفتن ندارم
نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد:
- اگه مهموني دايي هم نبود بازم حوصله نداشتي ؟
سريع نيم نگاهي به او مي اندازم و بعد هم به فرش زير پايم خيره مي شوم و مي گويم:
- چه ربطي داره..من..من ..فقط
- نگران حرف مردمي ؟
سكوت مي كنم ..هنوز خيره نگاهم مي كند..تحمل اين نگاهها را ندارم ..دوست ندارم نقطه ضعف دستش دهم...اينكه هنوز از بودن با او در يك اتاق نا آرام و بي قرارم..و ترسي كه لحظه اي رهايم نمي كند
- خوب بذار حرف بزنن..تو چه بري..چه نري حرف مي زنن..برو كه بهشون بفهموني ..اين چيزا برات مهم نيست...
- اما ...اماتو يه زماني
چهره در هم مي كشد و مي گويد:
- من هيچ وقت از اون دختره خوشم نمي اومده ...همون بهتر كه يكي هم سنخ خودشو پيدا كرد ...اخه منو چه به بچه داري
يه نصيحتم بهت مي كنم اويزه گوشت كن...انقدر وقت و انرژي و اعصابتو سر اين چيزاي چرت و پرت حروم نكن...مگه خدايي نكرده عقلت كمه كه همش به اين چيزا فكر مي كني
نگاهم از گلهاي فرش زير پايم به كفشهاي چرمي تميز و لبه شلوار اتو كشيده اش مي افتد ...و ارام مي گويم:
- دست خودم نيست..بخوام نخوام اين فكرا مياد تو ذهنم ...نمي تونم خودمو بزنم به او راه ...
نيم خنده اي مي كند و دستانش را عقب مي برد و اهرم خود مي كند و كمي خود را به عقب مي كشد و مي گويد:
- شما زنا فقط بي خودي فكرتونو خسته مي كنيد ...اگه مي دونستيد كه به جاي فكر كردن به اين چيزا ..مي تونيد از فكرتون براي چيزاي بهتر استفاده كنيد ..بيشتر موفق بوديد...
پوزخندي مي زنم و مي گويم:
- فكر نمي كنم كه توي اين دنيا ديگه چيزي وجود داشته باشه كه بخوام بهش فكر كنم
با اين حرفم دوباره بر مي گردد به حالت قبل و كمي سرش را به نيم رخم نزديك مي كند..بوي ادكلنش در مشامم مي پيچد..بويش را دوست دارم:
- اينم از ناشكريته...چند وقته ديگه بچه اتو مياري تو اين خونه.....اين بچه يعني هيچيه براي تو.. كه مي گي چيزي نداري.؟
باز سكوت مي كنم...نمي دانم چه مرگم شده است... حرفا سر دلم غم باد مي كنن و قادر به تخليه شان نيستم..شايد چون فكر مي كنم هم صحبت خوبي براي دردهايم ندارم ...

حالا پاشو و انقدر غصه فردا رو نخور ...اول ببين تا فردا زنده اي ..بعد بيشين و براي خودت اه و ناله كن
اين تكه از حرفش را با تمسخر مي گويد .. چشم غره اي به او مي روم كه يا نمي فهمد و يا اينكه خودش را به ان راه مي زند و كش و قوس به گردنش مي دهد و مي گويد :

- امروز اونقدر خسته ام كه احساس مي كنم تمام مهره هاي گردنم مي خوان از درد بتركن ....
نگاهش مي كنم..چشمانش را بسته و سرش را به سمت سقف گرفته و دستانش را باز عقب گذاشته است.

خيره صورتش مي شوم..نيم رخش مرا به ياد سهراب مي اندازد ..مخصوصا ان گونه هاي برجسته .اما باز هم پارسا خيلي زيباتر از سهراب است ...چهره اش مردانه تر و جذابتر است..لبخند هايش دلنشين تر و حرفهايش منطقي تر ... .سعيد راست مي گفت..بيش از سهراب هوايم را دارد...احمق كه نيستم ...مي بينم..مي بينم كه چطور در مقابل حاج خانوم از من حمايت مي كند...و من را همسر خود خطاب مي كند تا به همه بفهماند من بي كس و كار نيستم ...حال من چه مي كنم؟ ..هيچ..جز اينكه چون كودكان مرتب بهانه مي گيرم و گند مي زنم به همه چيز... و اوست كه طبق معمول بايد جمع كند اين خرابكاري ها را

حال كه چشمانش رابسته مژه هاي بلندش را بيشتر مي توانم ببينم
..انقدر به من نزديك است كه نا خودآگاه نگاهم به سمت گردن و دگمه باز يقه اش مي رود..و بدون پلك زدن نگاهش مي كنم...
هر روز لباسهاي تميز و اتو كشيده مي پوشد..تميزيش هيچ وقت در بدترين شرايط از ياد نمي رود..موهايش را هيچ وقت ژوليده نديده ام ..
شرم به سراغم مي ايد ..اما نگاه بر نمي گيرم و همچنان نگاهش مي كنم..كم كم بدنم گر مي گيرد.....دست خودم نيست انگار مسخش شده ام... اين حس حمايت و توجه ..با توجه به تمام بديهايم ..احساسي در من به وجود اورده است كه كم كم دارم از ان مي ترسم ...
احساس مي كنم بر خلاف تمامي اهل خانه.. كه حاجي گفتن از دهانشان نمي افتد ..مرد اول خانه پارساست.....انقدر به او اعتماد دارم كه وقتي مي گويد..كاري را خواهم كرد ..بي شك ان كار... انجام شده خواهد بود...
بر خلاف سهراب..كه بيشتر مي خواست مركز توجه حاجي باشد ..تا او را حساب كند پارسا هيچ رغبتي به اين كار ندارد...او مرد خود است..او اقا و صاحب اختيار خود است...اما با تمام اين اوضاع و احوال چطور در برابر خواسته حاجي كوتاه امد و قبول كرد كه همسر من شود...سوالي است كه يك لحظه هم نمي توانم از خود دورش كنم...نفس حبس شده ام را بي صدا بيرون مي دهم كه ناگهان ارام چشمان خسته اش را باز مي كند و به چشمان ترسيده ام خيره مي شود و مي گويد:
- طوري شده ؟
با هول دستي به لبه شالم مي كشم و از او رو مي گيرم و مي گويم:
- نه...نه ..
و تند بلند مي شوم..نبايد بگذارم حس هاي خفته در من بيدار بشوند....استرس و هول كردنم ضايع است با اين وجود مي گويم:
- هواي اتاق يكمي گرفته است ..يه چند دقيقه مي رم حياط
چشمانش را كمي تنگ مي كند و مي گويد:
- اين موقع شب؟
- مي خوام يكمم به نقشه هام فكر كنم..اينجا فكرم ازاد نميشه..زمان زيادي براي كشيدنشون ندارم ... زود بر مي گردم
چند لحظه اي به صورتم نگاه مي كند و در حالي كه معلوم است به چيز ديگري فكر مي كند مي گويد:
- پس يه چيز بپوش ..هوا سرده ..ممكنه سرما بخوري
به تكان دادن سري اكتفا مي كنم و با برداشتن لباسي گرم با عجله از اتاق خارج مي شوم
در ميانه راه چندين بار سرم را از به ياد اوري گردن و سينه اش تكان مي دهم و وارد حياط مي شوم و به سمت نيمكت زير درخت بيد مي روم ..باد سردي در حال وزش است ...روي نيمكت كه مي نشينم ..سرما تا مغز استخوانم نفوذ مي كند ...سخت است اما واقعيت اين است كه من هم به بودن و حمايتهايش عادت كرده ام ..عادتي كه اگر نباشد ته دلم فرو خواهد ريخت ...ارام سرم را به سمت پنجره اتاق مي چرخانم..نگاهم ثابتش مي شود ...
ايستاده پشت پنجره ..نگاهم مي كند و بعد از چند ثانيه اي ..پرده را رها مي كند و مي رود.
سرم را بر مي گردانم و سرزنش وار به خود مي گويم:
- دارم چه غلطي مي كنم .؟ چه غلطي مي كنم؟ ..مهناز احمق نشو
و چشمانم را محكم روي هم مي فشارم..سرما توانسته است كمي ذهنم را از افكار بي سر و ته منحرف كند

ساعتي قبل حاج خانوم به همراه راننده حاجي به مهماني رفت..حاجي هم قرار شد بعد از حجره به انجا برود ...
من هم تنها.... مانده در خانه ....بدون انكه بدانم او كي خواهد امد.... به انتظارش... اماده نشسته ام
امروز بعد از گذشت ماهها ..حق را به حاج خانوم دادم و به ارايشگاه رفتم ....صورت و ابروهايم را اصلاح و موهايم را كوتاه كردم ...
چون دل و دماغي براي ارايش نداشتم ..اين كار را هم به ارايشگر سپردم ان هم خيلي محو و ملايم ..ارايشي متناسب با رنگ ابي لباسم..لباسي بلند كه جلويش به زيبايي هر چه تمام تر سنگ دوزي شده ..شايد بالا تنه اش كمي باز باشد كه ان هم به لطف شال حرير سفيدم پوشانيده خواهد شد..خوبي اين ميهماني ها اين است كه زنانه و مردانه از هم جداست ...
سرويس طلاي سفيد سويسي كه از روز اول در اتاق مشتركمان گذاشته شده بود را هم به گردن اويختم..كه بر روي سينه ام بسيار خود نمايي مي كند
موهايم را هم به دستان توانگر ارايشگر سپرده ام..همه را بالاي سرم جمع كرده و حالتشان داده .....پالتويم را دگمه باز از روي لباس پوشيده ام .تا بيايد...نيم ساعتي هست كه در اين حالت منتظرش هستم .....بلاخره هم مي ايد..
شب گذشته از ترس دوباره برگشتن ان حس و حال تا دير وقت ...بعد از حياط در سالن و در كنار شومينه نشستم و از خود متنفر شدم..و بي انكه بخواهم همانجا تا به صبح به خواب رفتم
با صداي قدمهايش بر مي خيزم و ارام ارام دگمه هاي باز پالتويم را مي بندم .
شال را روي سرم مرتب مي كنم ...و در دل مي گويم:
"مثل هميشه باش "
در باز مي شود و بر مي خيزم ..بر نمي گردم ...كه مي گويد:
- سلام ...ببخش يكم دير شد..تا وسايلتو جمع كني منم يه دوش گرفتم و رفتيم
صداي بسته شدن در حمام را كه مي شنوم مي فهمم اصلا به من توجه اي نكرده است
برمي گردم..از داخل حمام صدايم مي كند و مي گويد:
- لطفا اون كت و شلواري كه امروز عصمت از خشكشويي برام گرفته رو از كمد در بيار
در كمد را ارام باز مي كنم و كتش را بر مي دارم ...او خيلي راحت بر خورد مي كند..معلوم است با داشتن يك هم خانه در گذشته.... حالا هم راحت مي تواند با اين حس ها كنار بيايد...
از خود مي پرسم"هم خانه"..ايا او يك مرد بوده است يا يك زن ؟يعني براي درس و تحصيل به انگليس رفته بود؟از مقابل اينه قدي مي گذرم...صورتم خيلي عوض شده است..باز تر شده..سفيدي پوستم بيشتر به ديد مي ايد..ابروهايم زيباتر و كشيده تر شده اند...ارايش هم كه كار خودش را كرده است.

نمي خواهم در اتاق منتظرش بمانم كيفم را بر مي دارم و با نگراني به طبقه پايين مي روم ....مرتب مسافت كوتاهي را مي روم و مي ايم و خود را در اينه برانداز مي كنم ..از اينكه اين لباسها را پوشيده ام پشيمان مي شوم ..اما براي پشيماني دير است..وقتي براي تعويض ندارم....
.روي يكي از راحتيها مي نشينم ....و به ساعت پايه دار كنار اينه خيره مي شوم...نيم ساعتي است كه ان بالاست..
بر مي گردم... صدايش را مي شنوم:
- پاييني مهناز ؟
جوابي نمي دهم كه خود از پله ها پايين مي ايد ...با ان تيپي كه زده... حسابي برازنده شده است ...چشمانم را لحظه اي باز و بسته مي كنم و دستانم را مشت .... نمي گذارم ذهنم به چيزي فكر كند كه اخرش رسوايم كند.
چند پله اي پايين مي ايد و لحظه اي مي ايستد..خم مي شوم و كيفم را بر مي دارم و مي گويم:
- بريم دير شد..حاج خانوم خيلي وقته رفته
و به سمت در مي روم ... شالم را كمي جلو مي كشم ..بوي ادكلنش بيشتر در بينيم مي پيچد و مي فهمم كه نزديكم شده است
- ماشينو تا جلوي پله ها اورده ام...تو برو سوار شو ...من يه چيزي اون بالا جا گذاشتم ..برم برش دارم ميام
سوار كه مي شوم او هم مي ايد...سوار مي شود و نگاهم نمي كند ..من هم نگاهش نمي كنم...حركت مي كند...تا خود مقصد لحظه اي به بهانه ديدن مناظر بيرون نگاه از شيشه نمي گيرم..بين راه براي گرفتن دسته گلي مي ايستد و مي گويد:
- من سليقه ام خوب نيست..بيا و تو انتخابش... كمكم كن
پياده مي شود و من هم پشت بندش پايين مي روم و ارام ارام به سمت مغازه مي روم ..گل فروشي بزرگي است ..جلوي در گل فروشي مي ايستد و مي گويد:
- عجله كن دختر ..مراسم تموم شد.
چند لحظه بعد درون مغاز ...در كنارش..و در بين گلها قرار مي گيرم ...و او مي گويد:
- خوب كدوم؟
- تو كه سليقه ات خوبه ...خودت يكي رو انتخاب كن
لبخندي مي زند و مي گويد:
- تو كاراي ظريف سليقه ندارم ..اينو مطمئنم...پس خودت انتخاب كن
باشه ارامي مي گويم و به گلها نگاه مي كنم...انگار بعد از مدتها ذوق كوچكي در دلم لانه كرده است
بعد از بيرون امدن از گل فروشي نگاهي به دسته گل در دستم مي اندازم و به سمت ماشين حركت مي كنم تا پارسا هم بيايد...
باران نم نم شروع به باريدن مي كند...ارام تر قدم بر مي دارم تا به من برسد..بخصوص كه هواي باراني را دوست دارم..مي ايستم به نزديكيم مي رسد و باهم به راه مي افتيم و بار ديگر با لبخند به گلها نگاه مي كنم ...وبا خود فكر مي كنم كه چقدرخوب است كه در مورد چهره ظاهري و تغييراتم چيزي نمي گويد كه يك آن مي گويد:
- تو چرا انقدر عوض شدي مهناز ؟
با تعجب لحظه اي مي ايستم و خيره نگاهش مي كنم ..او هم خيره در چشمانم نگاه مي كند كه دست اخر از شرم با گونه هايي قرمز و خجالت زده.... به دسته گل در دستم نگاه مي كنم كه مي گويد:
- منظورم اخلاقته
با ترديدو چندين بار پلك زدن دوباره نگاهش مي كنم ...وسط خيابان... اخر چه جاي اين حرفهاست ؟
- چرا انقدر تو خودت رفتي ؟چرا وايميستي مادرم هر چي مي خواد بهت بگه ؟يعني همه حرفاش درسته كه هيچي بهش نمي گي ؟يعني باور كنم انقدر بي دست و پا بودي و من نمي دونستم ...احساس مي كنم حتي ديگه وجود بچه اتم برات زياد مهم نيست ..
قدمي به سويم نزديك مي شود
- بين راه حرف نزدي..با خودم گفتم ..شايد حس و حالشو نداري ...راستش يه چيزيه كه مي خواستم خيلي وقت پيش بهت بگم..اما موقعيتش پيش نيومده بود..يعني هنوز مطمئن نبودم ...امشبم گفتم بهترين موقع است..شايد حداقل با دونستنش اخلاقت عوض بشه و برگردي به خودت ...

قطرات باران بيشتر مي شود اما نه انقدر كه يك دفعه خيس بشويم ...

- هميشه ازم پرسيدي چرا در برابر كاراي حاجي هيچي نمي گم ؟...چرا ساكت ميشم؟..چرا همش ميگم چشم..؟جوابشو امشب بهت مي گم ...

خيره نگاهش مي كنم....تنها در چشمانم مي نگرد...
-نمي دونم فهميدي يا نه..اما من خيلي وقته زندگيميو از حاجي جدا كردم ...

سكوت مي كند .با چشمانش در صورتم كنكاشي مي كند و با بي رحمي مي گويد:
- مهناز من دارم مي رم ...خيلي وقته كه دنبال كارامم..تا چند ماه ديگه رفتني هستم ....اينو گفتم كه توهم يه نفس راحت بكشي و بدوني كه قرار نيست تا اخر عمر پيش من بموني

قلبم از حركت مي ايستد و نفسم بند مي ايد ...او در باره چه حرف مي زند؟

-اول نمي خواستم زير بارش برم اما ..اما ديدم اگه گوش نكنم ..حاجي نابودت مي كنه..اينطوري نگاش نكن كه الان ساكته...من خودم زخم خورده حاجيم ...چيزي كه عمري حاجي به واسطه اش ازم گرو كشي كرد و مي كنه..اما با ازدواج با تو ديگه تموم شد ...خودشم فهميده ...كه پا پس كشيده..
اميدوارم با خودت فكر نكني كه من ادم بدي..هستم ..اين ازدواج هم يه جورايي به نفع من بود هم به نفع تو
دست در جيب بغلي پالتويش مي كند و سند ازدواج را بيرون مي اورد..و صفحه اي را باز مي كند...و مي گويد:
- بعد از اون روز رفتم و مهريه اتو عوض كردم ...500 تا سكه... با يه زمين كه اگه همين الان بفرشيش ..دو برابر مهرت گيرت مياد ...
در چشمان متعجب و حيرانم خيره مي شود و مي گويد:
- همش مال توه..يعني حقته.....اون روز تو محضر نمي تونستم جلوي حاجي حرفي بزنم ..ممكن بود از بقيه برنامه هامم سر در بياره

لبخندي مي زند و به سمت ماشينش كه در چند قديمان است مي رود... به سند خيره مي شود...مشغول در اوردن برگه هايي از داشبورد مي شود و بعد از در اوردنش به سمتم مي ايد و مي گويد:
- يه پدر بزرگ داشتم ..كه بين ما سه تا برادر بيشتر از همه منو دوست داشت....براي همين وقتي به سن قانوني رسيدم ..نصف زميناي ده اي كه يه زماني پدرش خانشون بوده رو به نام زد..حاجي خبر نداره ...يعني دلش به يه سري برگه خوشه كه از درجه اعتبار خارجن...
هنوز كاري باهاشون نكردم اما مي خوام بفرشمشون...اما اگه يادت باشه بهت گفتم مي خوام اسم من به عنوان پدر بچه بره تو شناسنامه اش ..براي اينكه حالا من مي خوام يك سوم اون زمينا رو به نام پسرم بزنم ...اينم ميشه دين من به برادرم ...حاجي اونقدر داره كه با از دست دادن اين زمينا بدبخت نشه..پس نگران نباش ...اما چون هنوز بچه به سن قانوني نرسيده فر دا مي ريم و به نام تو مي زنم ...
در ميان نم نم باران قطره اشكي از چشمانم فرو مي افتد...و او نمي بينيد و با صدايي كه بي شباهت به يك مرده متحرك نيست مي پرسم:
- بر مي گردي انگليس؟

نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد:
- اره
دسته گل در دستانم فشرده ميشود...
- بعد از من با اين چيزايي كه بهت مي رسه.. راحت مي توني زندگي كني و بچه اتو بزرگ كني ..نگران حاجي نباش انقدر اتو ازش دارم كه اگه بهش ياد اوري كنم قيد بچه رو مي زنه و تو رو راحت مي ذاره...تا الانم تنها به خاطر جفت و جور شدن كارام مجبور بودم سكوت كنم و بذارم فكر كنه كه هر كاري كه دوست داره مي تونه بكنه

باورم نمي شود..تمام خيالاتم بهم مي ريزد
- كسي اونجا منتظرته؟
لبخندي مي زند و با شيطنت مي گويد:
- نه
- اما تو اينجا شركت داري؟زندگي داري
مي خواهم بگويم مرا داري..مرا كه عقد كردي اما به جايش مي گويم:
- اين همه ادم اطرافت داري..مي خواي همشونو ول كني و بري ؟
- شركتم كه سر جاشه..وكيلم هست ..اما خودم ديگه نمي خوام برگردم....من خيلي وقته كه اين تصميمو گرفتم ...از همون موقع كه حاجي مجبورم كرد دست رو قران بذارم و به خواسته اش تن بدم
احساس مي كنم در جايم منجمد شده ام ..او نمي داند كه مرا در يك لحظه نابود كرد..مني كه مي خواستم به او عادت كنم و باورش داشته باشم ...مي خواستم حس بودن با او را تجربه كنم اما....

خيره و بي حركت نگاهش مي كنم ...ارام به من نزديك مي شود ..پلكي نمي زنم كه اشكي نريزد ...دستهايش را بلند مي كند و شال عقب رفته و كمي خيس شده در بارانم را جلو مي كشد و با سر انگشتانش موهاي بيرون زده از شال را به داخل هدايت مي كند...

از اينكه حتي كوچكترين احساسي به من ندارد از درون خرد مي شوم..لبخند بر لب دارد ...پس براي همين بود كه انقدر خوشحال است..كارهاي رفتنش اوكي شده بودند.


- بريم...كه ديگه داره حسابي دير ميشه ...

شكست خورده در ماشين مي نشينم ...رفتارم بي گمان انقدر تابلو است كه متوجه سنگيني دسته گل در دستانم مي شود ..و آنها را از دستم مي گيرد و بر روي صندلي عقب مي گذارد .....

ماشين را روشن مي كند...براي دومين بار در زندگيم نابود و تنها مي شوم...به جلوي خانه مي رسيم...پياده مي شود و در را برايم باز مي كند ...لحظه اي نگاهش مي كنم ...و سپس سرم را پايين مي اندازم و پياده مي شوم ...و با خود مي گويم:
- او هم مثل سهراب رهايم كرد ...
شوك بدي بر من وارد كرده است ...حتي حركات و رفتارم در دست خودم نيستند..لحظه اي مي خواهم بخندم و لحظه اي بعد گريه ......مهماني انقدر شلوغ است كه حال بد من در ان وسط گم مي شود...حتي متوجه نمي شوم توسط چه كسي به سمت اتاقي كه براي تعويض لباسها است.. هدايت مي شوم ...گيج و سر گشته لحظه اي در ميان اتاق و بين انبوه ان كيف و لباسها مي ايستم ...و حرف پارسا را به ياد مي اورم:
"من دارم مي رم مهناز "
ان هم چند ماه ديگر...دگمه هاي پالتويم را باز مي كنم ..
چه احمقي بودم كه فكر مي كردم شايد با پارسا بتوانم زندگي كنم...اما حالا او مرا رها مي كند ...

از اتاق خارج مي شوم...طبقه بالا زنانه است و طبقه پايين مردانه...
همه هستند...حتي يادم رفته است ..ارايشم را چك كنم كه ببينم در زير باران بهم ريخته است يا نه
به اولين صندلي خالي كه مي رسم رويش مي نشينم ..و سر مي چرخانم....نرگس را مي بينم واقعا زيبا شده است ...دختران مي خندند و مي رقصن ....همهمه اي برپاست كه ان سرش ناپيدا ..بخصوص كه خانه بزرگ است و كمي خارج از شهر...كه صداهايي گوشم را ازار مي دهند...
"- بخدا خر شانس كه مي گن اينه..دختر بيوه يه بچه هم داره ..اون وقت بين چه راحت مخ پسر حاجي رو زد و زنش شد.....ببين پسره چه سر تا پاشم طلا كرده ...
-بنده خدا پسره..حيف شده....چقدر دختراي فاميل بهش چشم داشتن....
-قسمته ديگه قسمت...اما خدا خيرش بده..زن برادرشو گرفته..بذار برادرش اون دنيا روحش تو عذاب نباشه ....بذار حداقل روحش تو اون دنيا شاد باشه
-چه به خودشم رسيده ...بيچاره انگار هول بوده كه زودتر عروس بشه
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...حاج خانوم از ان سر سالن به سمتم مي ايد...صداي زنها كم مي شود و مسير حرفهايش عوض ...
- چرا انقدر دير امديد؟..يه دفعه اصلا نمي امديد ..پارسا اومد؟
خيره نگاهش مي كنم..
- با توام مهناز ..مي گم پارسا اومد؟
با بغض سرم را تكان مي دهم ..و بر مي خيزم..جايي براي نفس كشيدن مي خواهم ...از كنار حاج خانوم رد مي شوم ...زن دايي كه مرا مي بيند ...به سمت ديگري مي رود..به سمت تراس مي روم...حالم بد است ...
دلم مي خواهد جيغ بكشم و تمام دق و دلي هايم را سر يك نفر خالي ..هواي سرد و باراني بيرون كه به صورتم مي خورد...بي اراده اشك از گوشه چشمانم خارج مي شود ....
به مصيبت و بدبختيهاي در ميان اشكهايم مي خندم... در تراس باز مي شود ..دستانم را به نرده تكيه داده ..بر مي گردم....دختر خاله نرگس است..اشكانم را كه مي بيند لحظه اي سكوت مي كند و با تعجب مي گويد::
- پايين كارتون دارن..
دستي به زير چشمهايم مي كشم ..و وارد سالن مي شوم ...حاج خانوم را مي بينم كه سراسيمه از پله ها پايين مي رود و عده اي هم طوري خاص نگاهم مي كنن..همان دختر پالتويم را مي اورد و مي گويد:
- بفرماييد..
پالتو را از دستش مي گيرم و بي توجه به سر و وضعم .. از پله ها پايين مي روم