هر دو سكوت كرده بوديم كه اون شروع كرد :
بهتري؟
-بله ممنون
- امروزم هر چي باهاش تماس گرفتم جواب نداد..يعني همش خاموشه
-خونه اشونم كه كسي نيست...قبلا بهم گفته بود كه كدوم اداره كار مي كنه
اونجا هم رفته ام.. ولي جواب درست و حسابي بهم ندادم
فقط در اين حد فهميدم به يه ماموريت كاري رفته و متاسفانه كسي از زمان برگشتش خبري نداره
با نگراني برگشتم طرفش:
-پس دخترم
سرشو انداخت پايين
-كسي چيزي در موردش نمي دونه
من كه نگراني داشت ديونم مي كرد ازش پرسيدم:
-مگه اونو دست خانواده اش نسپرده
زماني سرشو بلند كردم و با شك پرسيد:
-خانواده؟
-منظورم اينكه.. به همسر ..
-اون كه مجرده
با تعجب گفتم:
-مجرده؟
-يعني مي خواي بگي نمي دونستي... البته خود منم تازه امروز فهميدم چون وقتي درمورد بچه پرسيدم همه فكر كردن دارم در باره بچه خودش حرف مي زنم كه گفتن او بچه نداره يعني ازدواج نكرده كه بچه اي داشته باشه
...

دهنم خشك شد....و با دلهره:
-نكنه نمي خواد دخترمو بهم بده؟
وحيد كمي تعجب كرد و ازم پرسيد:
-اين چطور اشنايي كه بهش شك داري و مي ترسي ديگه دخترتو بهت نده ...؟
لبمو گاز گرفتم و با من من گفتم:
-از دوستاي سعيد بود منم زياد روش شناخت ندارم
ابروهاشو انداخت بالا:
-به سعيد نمي خورد از اين اشناها داشته باشه
اخمي كردم و سرمو انداختم پايين كه متوجه ناراحتيم شد ..براي همين حرفو عوض كرد و گفت :
-در هر صورت بايد كمي صبر داشته باشي ...كم كمش ممكنه تا يه هفته هم بر نگرده
تو هم سعي كن انقدر خود خوري نكني و خودت عذاب ندي
از جاش بلند شد ...
و كمي داخل اتاق جلوم راه رفت و در حالي كه به چونه اش دست مي كشيد به طرفم برگشتو و خيلي جدي ازم پرسيد:
-تصميمت كه عوض نشده ؟
سكوت كردم و به چشماش خيره شدم ...حالا كه تو خونه اش بودم و ازم در مورد تصميم مي پرسيد به ترديد افتاده بودم م ...شايد حداقل اگه انقدر اخم نمي كرد مي تونستم راحت تر جوابشو بدم ..
اخم تو چهره اش هر لحظه بيشتر مي شد و نگاهشو ازم بر نمي داشت ...:
-چيه؟... نكنه نظرت عوض شده؟
دوباره ترسيدم براي همين به ناچار بهش گفتم:
-نه..من همون روز كه از تو زندان باهاتون تماس گرفتم ..تصميمو گرفتم ..نمي دونم چرا هر بار اين سوالو از من مي پرسي ؟
رنگ چهره اش از اون برافروختگي و قرمزي خارج شد و دستشو از جيب شلوارش در اورد و بهم نزديكتر شد و با ترديد ازم پرسيد :
-پس موافقي كه تو اين هفته كارو تموم كنيم ؟
قلبم فرو ريخت و لرزه به جونم افتاد
به چشماي منتظرش چشم دوختم
و سعي كردم خيلي محكم جوابشو بدم :
-هر وقت كه بگيد.... من اماده ام ..فقط نگران دخترم هستم ...حتي الان نمي دنم كجاست..اين بيشتر نگرانم مي كنه
-قبل از در امدن از زندان چيزي در موردش بهت نگفت؟
-فقط گفت چند روز ديگه باهاش تماس بگيرم كه دخترمو بياره
لبخندي زد و امد كنارم نشست ..
- خوب خدا خيرت بده.. از ديشب كه همه امونو نگران كردي
خودش كه گفته چند روز ديگه باهاش تماس بگير تا بچه رو برات بياره..پس اين نگراني براي چيه ؟
-دست خودم نيست نمي تونم تحمل كنم ....
-اروم باش تا چند روز ديگه بچه اتم مي گيري تو بغلت و خيالت راحت ميشه
ساكت شدم و حرفي نزدم كه اون گفت:
-راستي با ارش اشنا شدي ؟
سرمو تكون دادم
-تنها همين يه برادرو دارم البته زمين تا اسمون با من فرق مي كنه
فهميدم با اعلام امادگي من خيالش راحت تر شده و از اون حالت تدافعي خارج شده...
از كنارم بلند شدو مقابلم ايستاد...و دستشو به طرفم دراز كرد :
-بيا بريم تو پذيرايي يا اگه مي خواي بريم تو حياط كه يكم هوا بهت بخوره و از اين كسلي بي حالي در بياي

كمي دست دست كردم ولي همچنان دستش به طرفم دراز بود ...
بلاخره از جام بلند شدم و از خجالت دستي به شالم كشيدم
لبخندي زد و دستشو كنار كشيد و امد كنارم ايستاد ...نگاهشو ازم بر نمي داشت ...همين نگاهها معذبم مي كرد ...هر دو به طرف در رفتيم ...
اراش رو مبل نشسته بود و در حال خوردن قهواي بود كه مينا خانوم براش اورده بود...
با ديدن دوتامون از جاش بلند شد و به برادرش لبخندي زد
نمي خواستم برم حياط براي همين به اولين مبلي كه رسيدم روش نشستم و سرمو گرفتم پايين وحيدم براي اينكه من راحت تر باشم رو مبل كناريم نشست ...
اراش با خنده:
- چي شده كه امروز... انقدر زود امدي خونه ؟
وحيد بهش اخمي كرد و فنجون قهوه رو از توي سيني كه مينا خانو جلوش گرفت بود برداشت و به طرفم گرفت ...
دست بلند كردم و با تشكري ازش گرفتم و تو دستم گرفتمش
براي خودشم يه فنجون برداشت
و همونطور كه مزه مزه اش مي كرد..:
- تو چرا صبح به اين زودي امدي اينجا؟
- گفتم كه براي ديدن ستاره خانوم امده بود كه ببينم حالشون امروز چطوره؟
- اوه چه دكتر وظيفه شناسي
اراش لبخندي زد و در حالي كه به من نگاه مي كرد فنجون قهوه اشو به لبهاش نزديك كرد
به شدت بينشون احساس خجالت و دستپاچگي مي كردم ...اصلا وجود خودمو بينشون اضافي مي ديدم
- چرا نمي خوري ؟
اين سوالي بود كه وحيد ازم پرسيده بود و منو با سوالش غافلگير كرده بود
هنوز داشت به طور سوالي نگام مي كرد كه ياد قهو ه ام افتادم و رو مو ازش گرفتم و فنجونو به لبام نزديك كردم ...
و تا اونجايي كه تونستم خودمو بي تفاوت نشون دادم و سعي كردم با خوردن قهوه حرفي نزنم

وحيد تمام مدت همونطور كه گفته بود بيرون از خونه به سر مي برد ....
سومين روزي بود كه تو اون خونه بودم ..و پامو بيرون نگذاشته بودم ...انقدر تو اين چند روز با سرگرد تماس گرفته بودم كه حسابي خسته شده بود ...
وحيدم همش اخر شب مي امد خونه ..از روزي كه ارش بهم سر زده بود ديگه نيومده بود..همش مينا خانوم دورو برم مي چرخيد و نمي ذاشت كم و كسري داشته باشم ...
از ديشب برف شروع كرده بود به باريدن ....تو اتاق خودم نشسته بودم و تمايلي به بيرون رفتن نداشتم ..
از پنجره به بيرون نگاه كردم ..گوشي تو دستم بود ..مينا خانوم به اتفاق همسرش براي خريد به بيرون رفته بودن و من تنها تو خونه مونده بودم
گوشي رو جلوم گرفتم و يه بار ديگه شماره ها رو گرفتم ...
چشمامو با نا اميدي بستم و بعد از شنيدن خاموش است دكمه قرمز فشار دادم ...و به طرف كمد لباسا يي كه مال من بود رفتم و دو دستي دو لنگه درو باز كردم ....
كه فقط توش سه دست لباس، يه دست مانتو و شلوار ..و يه پالتو بود
معلوم بود كه كمد قبلا پر بوده كه حالا خاليش كردن ...و فقط همين چند دست لباسو توش گذاشتن ...
وسايلي هم كه از زندان اورده بودم هنوز همونطور تو بسته ها گوشه كمد بود ..
پايين كمد نشستم و بسته رو به طرف خودم كشيدم و درشو باز كردم و بعد از كمي گشتن ..
پليوري كه سرگرد برام اورده بود از تو بسته كشيدم بيرون و خوب نگاش كردم بلند شدم و لبخندي تلخي زدم و با بيحالي تنم كردم ..و در كمدو بستم ...دوباره از پنجره نگاهي به برفاي نشسته شد رو زمين و درختا كردم ..از دري كه تو اتاقم بود وارد حياط شدم..كه سوز و سرما كه به صورتم خورد با عث شد كه پليورو بيشتر به خودم بچسبونم

وحيد انقدر گرفتار كاراش بود كه از اون روز به بعد در مورد عقد و كارايي كه مي خوايم بكنيم چيزي نگفته بود ...

حياط خونه خيلي بزرگ بود ..انقدر كه مي شد ساعتها توش راه رفت و خسته نشد بر عكس ساختمونش كه نسبت به حياط به اون بزرگي... اصلا بزرگ نبود ..
دوباره برف شروع كرده بود به باريدن...
به يكي از نيمكتايي كه زير يه درخت بزرگ كاج قرار داشت نزديك شدم ..خم شدم و با دستم برفها روشو زدم كنار..و همونطور كه پليورو به خودم چسبونده بودم رو نيمكت نشستم ...

چون خونه ها دور از هم بودن زياد سر و صدايي هم از بيرون نمي امد ...يه جور فقط سكوت دو رو برمو نو احاطه كرده بود..شبها هم كه انقدر وحيد دير مي امد كه اصلا نمي ديدمش ..بيشتر وقتها هم شام نمي خورد يا مي گفت بيرون يه چيزي خورده يا اينكه ميل نداره ..كه من همه اين حرفا رو كه به مينا خانوم مي زد از پشت در اتاقم مي شنيدم ...
كف دستمو بلند كردم و به برفهايي كه دونه دونه تو كف دستم مي افتادن نگاه كردم ...

شايد مجبور بودم تا اخر هفته صبر كنم كه سرو كله سرگرد پيدا بشه ..دلم براي پري تنگ شده بود و نمي تونستم لحظه اي فراموشش كنم ....
احساس سرما كردم براي همين دستمو بردم زير بغلم و سرمو گرفتم پايين و با ناراحتي نفسمو حبس كردم كه يكي يه چيزي رو شونه هام انداخت و همزمان گفت :

-چرا اينجا ....تو اين سرما نشستي ؟

با ترس برگشتم و به كنارم نگاه كردم ..
-دوبار صدات كردم ولي اصلا نشنيدي
چندباري پلك زدم و يهو از جام در حالي كه با دستم گوشه پالتوشو چسبيدم كه از شونه ام سر نخوره بلند شدم
-ببخشيد نشنيدم
-بيا بريم تو..... اينجا بموني سرما مي خوري
از مقابلم رفت كنارم كه راه بيفتم
دستامو از سرما بهم ماليدم و راه افتادم
نگاهي بهش كردم ...لابه لاي موهاش دونه ها برف نشسته بود ...درو برام باز كرد و من وارد شدم
و پشت سرم همونطور كه به موهاش دست مي كشيد تا برفا بريزه مينا خانومو صدا كرد
پالتو رو از رو شونه ام برداشتم و بدون نگاه كردن بهش گفتم:
-خونه نيست ...با حسين اقا رفتن بيرون
- اوه پس رفتن بيرون ؟
-بله
كنار شومينه ايستاد و دستاشو به طرفش گرفت و به شعله هاش خيره شد و گفت:
-چند تا پرونده تو خونه بود مجبور شدم بيام خونه.. هوا خيلي سرد شده ...
نمي دونم چي شد كه يهو ازش پرسيدم :
-قهوه مي خوريد براتون بيارم ؟
تو اين چند روز فهميده بودم هيچ علاقه اي به چايي نداره و هميشه قهوه مي خوره
يه لحظه سرشو بلند كرد و بهم نگاه كرد ..
اب دهنمو قورت دادم و نگاهمو ازش گرفتم ..
- اگه بياري كه ممنون ميشم
به طرف اشپزخونه رفتم ...و قبل از وارد شدن پالتوش رو دسته مبل گذاشتم پليورمو در اوردم و مشغول اماده كردن قهوه شدم ...خيلي وقت بود براي كسي ... حتي براي خودم چيزي درست نكرده بودم ...
سيني رو تو دستم گرفتم و امدم بيرون ..نديدمش ..فهميدم رفته تو اتاقشه ...
ضربه اي به در اتاقش زدمو درو اروم باز كردم ..
با ورو دم نگاهي بهم انداختم و دوباره مشغول به كار ش شد ...مقابل ميزش ايستاده بود و بين زونكنها دنبال چيزي مي گشت
اتاق بزرگي بود
فنجون قهو رو.... روي ميز كوچيكي كه كنار شومينه بود گذاشتم و خواستم از اتاق خارج بشم كه گفت:
چرا نمشيني ؟
گر گرفتم و دستي به لبه شالم كشيدم و بدون حرفي رو يكي از دو مبلي كه كنار شومينه قرار داشت نشستم .و به شعله هاي اتيش خيره شدم
كه با يكي از زونكنا امد و مقابلم نشست ..نگاهمو از شومينه گرفتم و با انگشتاي دستم شروع كردم به ور رفتن
- خودت مگه نمي خوردي ؟
- نه من قبلا چايي خوردم ...
زونكنو كنار گذاشت و فنجونشو برداشت ...
- هنوز ناراحت دخترتي ؟
جوابي بهش ندادم و با ناراحتي به ميز خيره شدم
- امروزم گوشيش خاموش بود..نگران نباش فكر نمي كنم انقدر ادم بي مسئوليتي باشه...كه بخواد تو رو تو نگراني بذاره ..حتما نتونسته باهات تماس بگيره
دستي به گونه ام كشيدم و گفتم:
- نمي دونم
فنجونشو گذاشت رو ميز و كمي به طرف جلو خم شد و با لبخند :
-تو اتاقت راحتي ؟
باز گر گرفتم
-بله ممنون خوبه
از جاش بلند شد و با كمي ذوق :
- يه لحظه بلند شو بيا بريم طبقه بالا مي خوام يه چيزي رو بهت نشون بدم
سرمو گرفتم بالاو با نگراني بهش چشم دوختم
وقتي ديد هنوز نشستم ...
به طرف در اتاقش رفت و درو باز كرد و به طرفم برگشت و گفت:
- بيا
اروم بلند شدم و به طرفش رفتم ..

لبخندش بيشتر شدو به طرف پله ها رفت ...تو اين چند روز هيچ وقت به طبقه بالا نرفته بودم
به پله ها كه رسيدم يه لحظه ايستادم ..وحيد رو پله چهارم بود كه برگشت و گفت :
- چرا وايستادي؟ بيا ..
دستمو رو نرده تكيه دادمو پامو رو اولين پله گذاشتم ...وحيد دوباره به راهش ادامه داد ....
بالاي پله ها به انتظارم ايستاده بود ..وقتي بهش رسيدم
-چرا انقدر تو نگراني ؟
فقط بهش نگاه كردم
كه به طرف در يكي از اتاقا رفت و درشو باز كرد با لبخند سرشو تكون داد:
-بيا
با قدمهاي ارومي بهش نزديك شدم ..كه اول خودش رفت تو و منم پشت سرش ..اتاق بزرگ و دلبازي بود ...انگار يه جوري با تمام اتاقاي ديگه اون خونه فرق داشت ...پردهاي ابي بلند.. ...يه تخت دو نفره فوق العاده زيبا ... با قاب عكسهاي بزرگ كه از ديوار اويزن شده بودن و داراي تصاويري رويايي و ارامش بخشي بودن
وحيد نگاهي بهم كرد و بعدم با اشاره به اتاق ازم پرسيد :

- نظرت چيه ؟
نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندمو كه نگاهم افتاد به همون تخت دونفره كه چيزي از زيبايي كم نداشت ...اما با تمام اين همه زيبايي دلمو لرزوند و ازش ترسيدم
وحيد به طرف پنجره رفتو و پردها رو كمي زد كنار
- اين اتاقو دوست دارم ...وسايلشم سليقه منه..اما اگه از هر كدومشو كه خوشت نيومد بگو تا برات عوضش كنم ...اين اتاقو قبل از امدنت اماده كردم ...
- تازه مي تونيم اون اتاقي هم كه تو فعلا توش هستي رو بذاريم براي پري
فكم مثل چوب خشك شده بود و نمي تونست تكون بخوره ....
وقتي ديد مثل ميخ تو جام ايستادم به طرفم امد و نزديكم ايستاد:
- خوشت نيومد؟
نمي دونستم چي بايد بهش بگم
چشماشو كمي تنگ كرد و چهره درهم كشيد:
- تو نظرت عوض شده درسته ؟
سريع لبهام تكون خوردن
- نه......... نه ......راستش انتظارشو نداشتم
-پس چرا حرفي نمي زني ؟
-من ..من
ازم رو گرفت و دستي به موهاش كشيد
و همونطور كه پشتش بهم بود:
-بذار يه چيزي رو از حالا بهت بگم
-خوشم نمياد بازيچه باشم ...وقتي من با طرفم روراستم دلم مي خواد اونم با من رو راست باشه و فكر نكنه مي تونه راحت سرم شيره بماله
دست راستشو تو جيب شلوارش كرد
-من تو زندگي اولم خيلي اشتباه كردم... اشتباهاتي كه حتي حاضر نيستم يكبار ديگه تكرارشون كنم
-پس خواهش مي كنم با من بازي نكن
و با اين حرف..با ناراحتي به طرف در اتاق رفت
كه زودي بهش گفتم:
-اينجا عاليه ..فكر نمي كردم انقدر خوش سليقه باشي ..
برگشت طرفم و با ترديد بهم نگاه كرد ...
سعي كردم عادي باشم
- من كه خيلي خوشم امد ...باشه اون پاينيم براي پري
به عمق چشماش خيره شدم
مي دونستم حرفام براي خودم نبود ...حالا چرا اينا رو گفته بودم خودمم نمي دونستم شايد دلم نيومد ناراحتش كنم
گره اخماش از هم باز شد و دوباره به طرفم برگشت و مقابلم ايستاد:
- اين چند روزه وقت نكردم ..راستش يعني حسابي سرم شلوغ بود ..فردا مي رم دنبال كاراي عقد
اب دهنمو قورت دادم و با اينكه گفتنش برام خيلي سخت بود ..اما تلاش كردم كه چشمام قرمز نشه و عادي جلوه كنه و به زحمت بهش گفتم :
- خيلي خوبه
لبخندي زد:
-تو كه مراسم نمي خواي
-من نه.... اما اگه خودت
-نه منم نمي خوام
و بيشتر بهم لبخند زد
فكر نمي كردم يه روزي انقدر راحت جلوي كسي بايستم و راحت تو چشماش نگاه كنم و بهش دروغ بگم و پا رو تمام دلم بذارم
- امروز بريم بيرون ؟
ضربان قلبم شدت گرفت ...
- اين چند روزه..متاسفانه... زياد نتونستم پيشت باشم
چشمكي بهم زد و گفت:
-يكم خريد و بعدم يه شام درست و حسابي كه مهمون خودمي

مي دونستم رنگ به روم نمونده ..اما واقعا نمي دونستم اين جمله ها چطور از دهنم خارج مي شن :
-باشه... اما اگه كارات زياده نيازي نيست كه خودتو اذيتــــ...
-اين چه حرفيه ...براي تو هميشه وقت دارم
نفسم داشت بند مي امد
سرمو از شرم و خجالت گرفتم پايين
- خيلي دوست دارم هر چه زود تر عقد كنيم ..اينطوري تو هم كمتر اذيت مي شي
ديگه نمي تونستم تو چشماش نگاه كنم ...
- ميشه بهم نگاه كني
چشمامو بستم و بهش نگاه نكردم
-خواهش مي كنم
احساس كردم دارم از استرس مي ميرم
سرمو اروم اوردم بالا و چشمامو به اهستگي باز كردم ...
خيلي بهم نزديك شده بود
چنان محو صورتم شده بود كه احساس كردم اصلا تو حال خودش نيست ...
بدنم به طور نامحسوسي مي لرزيد كه فقط خودم متوجه لرزشش بودم
نگاهشو بين دو چشمم چرخوندو گفت :
- چشماتو خيلي دوست دارم
اين طرز نگاه ..بي ريا و خالص ..دلم مي خواد هميشه همينطوري بمونه و فقط م براي من باشه
مي دونستم تو چشمام حلقه اشك جمع شده
يه قدم ديگه بهم نزديكتر شد ...
- بهم قول مي دي هيچ وقت اين نگاهو ازم نگيري
قفسه سينه ام از فرط هيجان و بي قراري شروع كرده بود به بالا و پايين رفتن
وحيد انگار فقط دلش مي خواست حرف بزنه
نمي دونم اون وحيد بد اخلاق و اخمو كه به زور حرف مي زد كجا رفته بود و و حالا اين كي بود كه داشت اين همه با محبت با من حرف مي زد
- خدا منو ببخشه كه باعث شدم بيفتي تو زندان و انقدر غصه بخوري
دست خودم نبود بلاخره اشكي كه نبايد از گوشه چشمم سر خورد ...چشماش بيش از اندازه مهربون شده بود ...رفتارش درست مثل پسر بچه هايي بود كه كافي بود كوچكترين محبتي از كسي ببينن و اونوقت بود كه دريا دريا محبت ب بريزن به پاي طرف
چشمام از اين همه دروغي كه بهش گفته بودم بستم ...كه گرماي دستشو رو صورتم احساس كردم ..داشت با شستش اشكا رو از رو گونه ام و زير چشمم پاك مي كرد
" خدايا منو ببخش ...چرا حرف دلمو بهش نمي زنم .... اون ديگه داره همسرم ميشه ..پس چه نيازي به حرف زدن "
همونطور كه چشمامو بسته بودم و اشك مي ريختم تو جام ايستاده بودم ...
احساس كردم داره بهم نزديكتر مي شه دست چپشو رو شونه ام گذاشت..داغون شدم ...
و احساس كردم فرو ريختم مي خواست منو تو اغوشش بگيره ...
حالا به وضوح مي لرزيدم ..اونم خوب فهميده بود و خواست ارومم كنه براي همين خيلي اروم و با احساس :
- ستاره ..من دوست دارم
و خواست منو بگيره تو اغوشش كه صداي مينا خانوم كه از طبقه پايين داشت مي امد بالا باعث شد سريع ازم فاصله بگيره
نفس از دست رفته دوباره راهي براي برگشت پيدا كرد
چشمامو باز كردم ...دو سه قدم ازم فاصله گرفته بودو بهم نگاه مي كرد
من رنگم پريده بود.. ولي اون فقط خوشحال بود و لبخند مي زد :
-من ديگه برم ...خيلي ديرم شده... بعد از ظهر زودتر ميام ..قبل از امدنمم باهات تماس مي گيرم كه اماده بشي
لبخندي شيريني زد :
تا برگردم مراقب خودت باش ..بيرونم نرو ...هوا سرده.. دوست ندارم سرما بخوري ...
باشه ؟
مثل مسخ شده ها قادر به جواب دادن نبودم كه دوباره پرسيد :
- باشه خانومي ؟
سرمو تكوني دادم و گفتم :
باشه
و وحيد كه گويي اولين باره كه داره از دختر مورد علاقه اش در خواست ازدواج مي كنه با خوشحالي و ذوقي كه به زور پنهونش مي كرد از اتاق خارج شد

قدرت پاهامو از دست دادم و با چند قدم خودمو به تخت رسوندم و روش نشستم ..دستي به صورتم كشيدم ..و سر انگشتامو روي گونه ام و زير چشمم كه انگشتشو روشون گذاشته بود حركت دادم ....

بار ديگه ته دلم خالي شد كه به يكباره متوجه شدم رو ي تختي نشستم كه تا فردا پس فردا بايد به همراه وحيد روش بخوابم
از جام پريدم و با پشت دستمم جلوي دهنمو گرفتم و با ناباوري به تخت نگاه كردم ..با ترس از تخت فاصله گرفتم
از تصورش هم وحشت مي كردم... همونطور كه به عقب مي رفتم يهو به چيزي برخورد كردم ..تندي برگشتم... مينا خانوم با لبخند داشت نگام مي كرد:
- سلام خانوم
به چشماش خيره شدم ...يه لحظه اصلا نفهميدم مينا خانوم كي هست و براي فرار از وضعيت پيش امده ...
با دستم كنار زدمش و با تمام سرعت به طبقه پايين دويدم و به اتاقم پناه بردم ...تا درو بستم ..از تو قفلش كردم و با ترس پشت مبل بزرگي كه كنار شومينه بود پنهان شد م و دستامو رو گوشا گذاشتم ...و چشماموبستم و شروع كردم به تكون خوردن ...اشكم در امد ..صداي هق هقم... هم داشت در مي اومد كه ضربه اي به در اتاق خورد ..
.نمي تونستم جلوي صداي هق هق امو بگيرم براي همين دو دستي جلوي دهنمو هم گرفتم ...چند باري مينا خانوم صدام كرد ولي جوابي ندادم ...

همونطور كه تو جام تكون مي خوردم و اشك تمام صورتمو خيس كرده بود
چند بار ي كه فقط خودم صدامو بشنو م با خودم گفتم :

- خدايا من نمي خوام...نمي خوام و نمي تونم ..نمي خوام
احساس مي كردم اتاق به اون بزرگي مرتب داره كوچيك ترو كوچكتر ميشه و دل منم فشرده تر ..كه يهو حس كردم به يه چيزي... براي ارامش نياز دارم ..
با عجله همونطور كه چهار دست و پا بودم خودمو به كمد رسوندم و درشو باز كردم
و كيفمو برداشتم و با دستپاچگي شروع كردم به گشتن ...
همين كه دستم بهش رسيد.... تا از كيف درش اوردم كيفو پرت كردم به يه طرفي و خودمم همونجا كنار تخت در حالي كه با دستام گذاشتمش رو قلبم ....چشمامو بستم تكيه و دادم ...و شروع كردم به زمزمه كردن ...
گردنبند دعايي بود كه تو دوران مجرديم تو اما مزاده از دست يك سيد گرفته بودم اون لحظه فكر مي كردم تنها چيزي كه مي تونه ارومم كنه ...
بي پناه تر از اوني بودم كه بخوام به كسي پناه ببرم و دردمو بهش بگم ...و تنها خود خدا بود كه صدامو مي شنيد ..صدايي كه از ته دلم فرياد مي زد و ازش كمك مي خواست ...همونطور كه صداي هق هق ام با ياد خدا و نامش داشت كمتر مي شد به خودم گفتم :
-مگه خودت نخواستي ....پس چرا داري مي زني زيرش ...
-اون چه گناهي كرده كه تو بهش قول دادي
كه يهو بلند با خودم گفتم :
اره ....اره ... ولي نميشه ..بخدا نميشه ....
و بازم اشك ..و خيره شدن به نقطه اي نا معلوم و تو فكر فرو رفتن :
اروم باش ستاره ...شايد اولش يكم سخت باشه....ولي بعدش همه چي خوب ميشه ...
اشكا رو با پشت دست از رو صورتم پاك كردم:
-نه سخته ..اين امكان نداره .... بخدا نمي تونم
-به خاطر پري... فقط به فكر خودت نباش
-اونم كه مرد خوبيه ...كي بهتر از وحيد ....تازه خودش گفت دوست داره
سرمو به چپ و راست حركتي دادم ...
-اما اخه ...
بس كن ستاره ...دلت مياد اذيتش كني ..اون كه چيزي ازت نمي خواد..فقط ازت مي خواد كه همسرش باشي ....تازه هيچيم برات كم نمي ذاره ..چرا نمي خواي آينده خودتو و بچه اتو تضمين بكني
بلند شو ...بلندشو و اين بچه بازيها رو جمع كن و يه ابي به صورت بزن و خودتو از اين حالو و هوا در بيار

از جام بلند شدم ..و با بي قراري طول و عرض اتاقو طي كردم ...
به پنجره كه رسيدم .. نگاهي به حياط خشك و بي روحش كه شاخ و برگ درختاش پر شده بود از برف انداختم
- نه...نه ...من نمي خوام تا اخر عمر تو اين خونه بمونه ..من هيچ علاقه اي به اين مرد ندارم ...
اون منو انداخت زندان ..ازشون خواست بهم دستبند بزنن و حالا مي خواد منو به زور زن خودش كنه ...
فقط به خاطر 30 ميليون
صداي سرگرد تو گوشم پيچيد
"يعني ارزش خودت و بچه ات فقط 30 ميليون بود ؟ "
گوشي رو برداشتم و دوباره باهاش تماس گرفتم ...كه همون صداي ديوونه كننده باز شنيده شد
گوشي رو پرت كردم رو تخت ..چادرمو از تو كمد برداشتم و با ته مونده پولم بدون اينكه سر و صدايي ايجاد كنم از طريق اتاقم به طرف حياطم رفتم...

مي خواستم خودمو از اين خونه نجات بدم ... در واقع مي خواستم خودمو از دست اين مرد نجات بدم ...مردي كه شايد فقط به فكر خودش بود ..و زندگي هيچ كسي براش ارزشي نداشت
بعضي از قسمتها ي تو حياط كه برف كمتري داشت به خاطر سرما يخ بسته بود و حالت ليزي پيدا كرده بود
هنوز به در نرسيده بودم كه پام ليز خورد و كنترلمو از دست دادم و رو زمين افتادم كه پهلوم به شدت درد گرفت ...اما با وجود درد از جام بلند شدم ...و صدام در نيومد
شدت باريدن برف هم بيشتر شده بود ...گونه هام و نوك بينيم قرمز شده بود ...
قبل از رسيدن به در به اتاقك نگاهي انداختم ..از سرما كسي متوجه حياط و در ورودي نبود ..اروم درو باز كردم
تا به بيرون نگاهي كردم تمام اميدهام نا اميد شد ...
جايي كه بوديم ..به جز چندتا خونه بزرگ ويلايي..خونه ديگه اي وجود نداشت و ....خبري از ماشيني هم نبود ..بخصوص تو اين سرما و برفي كه مي باريد ... هيچ كسم جرات نمي كرد از خونه بزنه بيرون
درو بدون بستن رها كردم و از خونه كمي فاصله گرفتم
حتي نمي دونستم بايد از كدوم طرف برم ...
خواستم بر گردم كه فكر كردم برگشتنم مصادفه با ازدواج زوريم و يه عمر سوختن و ساختن ...
سرعت قدمهامو بيشتر كردم .....از خونه خيلي دور شده بودم ...سينه ام به سوزش افتاده بود
حسابي سرما تا مغر استخونم نفوذ پيدا كرده بود و داشت بي حسم مي كرد
كلي راه امده بودم ...ديگه خونه ها ديده نمي شدن
بايد يه ماشين پيدا مي كردم .....اما دريغ از يه ماشين ...كه فقط رد بشه
سرجام ايستادم و خوب دور و برمو نگاه كردم ....
- پس چرا يه ماشينم از اين ورا رد نميشه ....اينجا ديگه كجاست ؟
دستام از سرما سر شده بود ..دستامو به دهنم نزديك كردم
كه ماشين مشكي رنگي از دور به چشمم خورده ..خوشحال شدم و به طرفش حركت كردم
كمي كه بهش نزديك شدم... دستمو براش بلند كردم ..ماشين درست جلوي پاهام ترمز كرد .....كه دستم از حركت ايستاد ..و بهش خيره شدم ..برف پاك كن ماشينش حركت مي كرد و اون با تعجب داشت بهم نگاه مي كرد .....دستمو اروم اوردم پايين ..
از ماشين پياده شد و يقه پالتوش داد بالا و امد به طرفم
-اينجا چيكار مي كني ..؟

سرمو گرفتم پايين و بهش نگاه نكردم
-وحيد مي دونه امدي بيرون ؟
نگاهي به سر و وضعم كرد..:
-هيچيم كه نپوشيدي
از كنارم رد شد و درو برام باز كرد :
- بيا سوار شو ..نمي شنوي بيا سوار شو ..
به طرفش رفتم ...كنار تر رفت و من سوار شدم ...
نگاهي بهم انداخت و درو بست ..وقتي پشت فرمون نشست:
-مي خواستي جايي بري؟
جوابي بهش ندادم
بخاري رو بيشتر كرد و دريچه ها رو به طرفم تنظيم كرد ..
و كامل به طرفم برگشت و بهم خيره شد ..
- داشتي فرار مي كردي ؟
زودي سرمو اوردم بالا
- خوب با اين سر و وضع و اونطور كه تو مي دويدي جز اين نمي تونم فكر ديگه اي بكنم ..وحيد اذيتت كرده ؟
- تو كه نمي خواستي چرا بهش گفتي باشه ؟
با نارحتي روشو ازم گرفت ...و با يه دست فرمونو چسبيد
-نه اين داداش من كلا بد شانسه ..دستي به موهاش كشيد ...و نفسشو داد بيرون :
-د ...يه حرفي بزن كه بفهمم دارم اشتباه فكر مي كنم ...
اشك تو چشمام جمع شد ...
كمي مهربونتر شد و گفت:
-شايدم اين چند روزه تو خونه موندي... حوصله ات سر رفته ....مي خواي باهام بريم يه دوري بزنيم ؟
بازم سكوت كردم
لباشو جمع كردو سرشو تكوني داد و ماشينشو روشن كرد ...اول فكر كردم مي خواد بره طرف خونه ...ولي دور زد و به يه طرف ديگه راه افتا د

- با حرف نزدن و اشك ريختن به هيچ جاي نمي رسي ...
- جز اينكه مي ذار ي يه سري برات تصميم بگيرن و مسير زندگيتو تغيير بدن ...
- از اولم پيشنهاد وحيد يه اشتباه محض بود ...
-اگه نمي خوايش ..بگو نمي خوايش... نذار بيشتر از اين بره جلو تر ..كه بعدها راه برگشتي برات وجود نداشته باشه
- مي دونم گاهي خيلي سگ اخلاق ميشه ...ولي انقدرام بد نيست
- نمي دونم چرا فقط سكوت كردي ...فكر مي كني با سكوتت همه مي فهمن... كه چي مي خواي بگي ؟
يه بند داشت منو زير سوال مي برد
كه داد زدم:
- تو درباره من چطور فكر كردي ؟
- يه ادمم كه دارم از همه چي سوءاستفاده مي كنم ...
-اخه چه سوء استفاده اي؟.... من كه زندان بودم... من كه بدهكار بودم ...مني كه فقط به خاطر 30 ميليون ...زندگيم از اين رو به اون رو شد ..پولي كه براي امثال شماها يه پول تو جيبيه
-به من چه كه برادرت تو زندگيش سختي كشيده
-مگه من نكشيدم .....وقتي ..كه اون شوهر نامردم براي گرفتن موادش به زور تنها يادگار مادرمو از دستم كشيد بيرون ..طوري كه تا چند روز به خاطر كنده شدن پوست دستم نمي تونستم دست به اب بزنم
وقتي كه بتونم يه كار پيدا كنم ...كم تو خونه اين اون شستم ..يا وقتي كه به مردم لباس بچه مي فروختم با اون نگاهاشون..كه چقدر تحقيرم نكردن ..اينا سختي نيست؟...
تا حالا شده عزيزترين كست بهت بگه كه گشنه اشه و تو مجبور بشي كه هي بهش دروغ بگي و يه جوري سرشو گرم كني كه از گشنگي خوابش ببره ..... .يعني .فقط اون سختي كشيده... به خاطر زني كه نمي دونم چه بلايي سرش اورده
حالا انتظار داريد ..تازه غرق شادي هم بشم و بگم خدا جون شكرت كه بهم بلاخره رو كردي و شانس اوردم
-بسه ديگه.... چقدر تحمل كنم ..اخه چقدر...؟
دستامو گرفتم جلوي صورتم و شروع كردم به گريه ...
-فكر مي كني براي چي زنده ام ؟چرا تا حالا كم نيوردم؟
-فقط به خاطر بچه امه ..دخترم كه اگه اون نباشه منم ديگه نمي تونم زندگي كنم ...

-پس تو روخدا انقدر پولتونو به رخم نكشيد ..انقدر فكر نكنيد چون پول داريد مي تونيد هر كاري بكنيد ...هر كسي رو هم كه بخوايد بخريد و تو دو ثانيه زنتون كنيد ...

- برادرت فكر مي كني دنبال چيه؟
- اون فقط مي خواد از زندگي گذشته اش فرار كنه ..زندگي كه معلوم نيست توش چه اتفاقي افتاده ...

ارش اخم كرده بوده و ماشينو يه گوشه پارك كرده بود ...و به نقطه نامعلومي خيره شده بود
صورتمو ازش گرفته بودم و گريه مي كردم .....
با لبه هاي چادرم..اشكاي زير چشمو پاك كردم
- مگه من چند سالمه كه بايد ازم انتظار داشته باشيد ..كه هر كاري كه خواستيد باهام بكنيد و صدامم در نياد ...
ارش پوفي كرد و با صداي ارومي :
-چرا تو فكر مي كني... كسي كه پول دار شد ديگه احساس نداره ؟..و همه چي رو از ديد پول مي بينه ...؟
وحيدم مثل هر كسي كه مي تونست عاشق بشه ...عاشق شد ...عاشق دختري به اسم ناهيد ...
دستمالي رو از تو جعبه كشيد بيرون و به طرفم گرفت و ادامه داد:
- خوب نمي تونم بگم براي ازدواجشون يه عالمه مشكلات داشتن ..نه اتفاقا خيلي زودم باهم ازدواج كردن.... شايد دوران عقدشونم يه 3 ماهم نرسيد ...
دستمالو ازش گرفتم و بهش نگاه كردم ...
- از كاراي وحيد سر در نمي اوردم ..براي زنش ميمرد ..روزي نبود كه وقتي خونه مي رفت.... چيزي براش نگيره ..
وقتي اين كاراشو مي ديدم ..هميش... بهش مي گفتم..وحيد...تو با اين كارات اين زنو داري لوس و پر توقع مي كني ...
اما به حرفام توجهي نمي كرد و كار خودشو مي كرد

اون اوايل كه زنشو ديدم نمي دونستم چطور ادميه ...يه زن بود با يه چهره معمولي كه زيادي ارايش مي كرد ...
ارش سرشو تكوني داد و با ناراحتي :
- نمي دونم از چي اين زن خوشش امده بود ..راسته كه مي گن وقتي ادم عاشق شد ديگه كور ميشه و هيچي رو نمي بينه و به هيچ وجه نمي شه نظرشو عوض كرد ...
مادر ما نزديك به 7 سالي ميشه كه فوت كرده ...
پدرمم تا همين سال پيش بود كه بعد از جدايي وحيد و ناهيد سكته كرد و بعد از يكماه بستري شدن تو بيمارستان مرد سكوتي كرد و نفسشو داد بيرون :
- به حالاي وحيد نگاه نكن ... كه كمي از موهاش سفيد شده و صورتش شكسته تر شده ...همه ي اينا تو اين يه سال اتفاق افتاده
- بعد از 3سال زندگي كردن به اصرار وحيد قرار شد بچه دار بشن...
ناهيد علاقه اي به بچه نداشت ...از اون زنايي بود كه بيشتر دوست داشت فقط خودش باشه و شوهرش و مدام دنبال خوشگذرانياش ...
خيلي تلاش كرد كاري كنه كه نظر وحيدو عوض كنه ..اما نتونست .ناهيد از اون دسته زنايي بود كه موقعه بچه دار شدن...
همه غم و غصه اشون ميشه بهم ريختن هيكل باربيشون
با همه اين وجود نتونست نظر وحيدو عوض كنه و قبول كرد كه بچه دار بشن ..اما چه قبول كردني ...
يه مدت طولاني قايمكي قرص مصرف مي كرد كه وقتي وحيد فهميد كلي باهام دعوا كردن ..حتي تا چند ماه باهام قهر بودن
ناهيد از اولشم به دنبال بهانه اي براي بچه دار نشدن بود ..تنها دليلي كه ناهيدو تو اون خونه نگه داشته بود وضع مالي وحيد بود
.از اونجايي كه وحيدم بهش قول داده بود نيمي از كارخونه رو به نامش مي زنه ...
سعي مي كرد زياد اتو دستش نده و تا روزي كه كارخونه به نامش نكرده به ساز ش برقصه
اما وحيد از اونجايي كه هميشه بد شانس بود ...
باز م بدشانسي بهش رو اورد و فهميد
كه براي بچه دار شدن يكيشون مشكل داره و اون يه نفرم... خود شه
..و همين شد بهانه اي براي ناهيد كه بتونه براي هميشه از دست وحيد راحت بشه ...
ناهيدي كه از خوشحالي نمي دونست بايد چيكار بكنه.
.وقتي ياد اون همه دلسوزياي دروغيش مي افتم حالم ازش بهم مي خوره ....
بيچاره وحيد حالا ديگه صداشم در نمي امد و فكر مي كرد چقدر شرمنده ناهيده و هر روز بيشتر از قبل داغونتر مي شد ...
تو تمام اون سالها كاش وحيد مي دونست با كي داره زندگي مي كنه كه بعد از فهميدنش تا يه هفته افتاد گوشه بيمارستان ..
دقيقا يه هفته به بنام زدن سند به نام ناهيد مونده بود كه اون اتفاق افتاد ..
ارش با خشم فرمونو چسبيد و به انگشتاش فشار اورد :
-وحيد بعد از اون ماجرا و امدنش از بيمارستان...
تا مدتها مثل ديونه ها شده بود .... از همه دوري مي كرد و هيچ جا نمي رفت ...از زنا بدش مي امد ...
بهش نگاه كردم خيلي عصبي شده بود :
- تا حالا هم.. فقط به لطف كارشه كه داره زندگيشو مي كنه ...و كمتر به گذته فكر مي كنه
- اگرم اين پيشنهادو بهت داده لابد از زندگي كردن به تنهايي... خسته شده ..
-اونم يه مرده... دل داره ...و اينم خوب مي دونه كه هيچ زني حاضر نميشه كه با مردي ازدواج كنه كه نمي تونه بچه دار بشه ...
هر كيم بگه باشه مطمئنه كه به خاطر خودش نيست ...
- وحيد خيلي تنهاست ...
دوتامون سكوت كرديم
- اما توام حق داري ..واقعا وقتي علاقه اي در كار نباشه ..حتي دو ساعتم نميشه زير يك سقف زندگي كرد ...
نگاهي بهم كرد و گفت:
- يكم تحمل داشته باش ..من خودم امشب ميامو باهاش حرف مي زنم و متقاعدش مي كنم كه بذاره تو بري
مرد لجبازي نيست كه نخو اد حرف گوش نكنه ...
-اما چيزي كه باعث تعجبم شده... اينه كه چطور بعد از اين همه مدت خواسته دوباره ازدواج كنه ...
كسي كه دل خوشي از زندگي مشترك نداره ...
- اون حتي مثل خيلي از مرداي خوشگذرون.. هر شب با كسي نبوده كه يه جوري خودشو خالي كنه ..كاري كه اين روزا خيليا ...تو هر قشري مي كنن ...
ماشينو روشن كرد ...
- ولي ستاره بهتره قبل از هر تصميمي خوب فكر كني ...وحيد الكي به كسي چنين پيشنهادي نمي ده ..من برادرمو خوب ميشناسم ...

به بيرون خيره شدم
وقتي ديد حرفي نمي زنم :

- موافقي برگرديم خونه ..؟
برگشتمو و بهش نگاه كردم
-وحيد امروز بهم زنگ زدو گفت بعد از ظهر قراره كه باهم بريد بيرون؟
چيزي بهش نگفتم
دندوناشو بهم فشار داد و سعي كرد لحنش آروم باشه :
- پس اگه مي خواي همه چي تموم بشه ...نه باهاش برو بيرون و نه دلخوشش كن به چيزي كه مي دوني وجود نداره ...
كه اينبار اگه بشكنه ..هيچ چيزي نمي تونه سرپاش كنه ...


دلم نمي خوام برادر بزرگمو اينطوري ببينم .
.دنده رو گذاشت رو يك و حركت كرد ....
****
به جلوي در خونه كه رسيد يم..دوتايي به در خيره شديم ..كه بعد از چند ثانيه اي دستمو رو دستگيره گذاشتم
-برو تو....يه بهانه اي هم جور كن كه نمي خواي باهاش بري بيرون ...
من سعي مي كنم بعد از بيمارستان بيام و باهاش حرف بزنم ...
سرمو اوردم بالا:
- ممنون
پوزخندي زد و با نگاه غمگيني :
- براي فرار از دست برادر م ....ازم ممنوني ؟
چيزي نگفتمو پياده شدم و درو بستم و به طرف در رفتم كه صدام كرد:
- ستاره
ايستادم ..پياده شد و خودشو بهم رسوند ...
- نمي خواي يكم بيشتر فكر كني ؟...حداقل يه دو سه روزي
در حالي كه به خونه هاي پشت سرش چشم دوخته بودم گفتم:
- من از برادرتون متنفر نيستم اما اين ازدواجم درست نيست بهتره هر چي زودتر همه چي تموم بشه
لبهاشو بهم فشار داد و گفت:
- باشه ..نمي تونم مجبورت كنم
وارد خونه شدم و درو بستم و بهش تكيه دادم ..بعد از چند ثانيه صداي روشن شدن ماشين و حركتش امد ...
خوشبختانه كسي متوجه نبودنم نشده بود
وارد اتاق شدم
با چادر رو تخت نشستم ...به در قفل شده نگاهي انداختم .... بلند شدم و چادرو از سرم كشيدم و قفلو باز كردم و دوباره برگشتم و رو تخت دراز كشيدم

سرماي بيرونو هنوز رو تنم حس مي كردم ..پتو رو كشيدم رو خودم ..و به پنجره خيره شدم ...
حسابي خوابم گرفته بود ..با حرفاي ارش كمي اميدوار تر شده بودم
اروم چشمامو رو هم گذاشتم و با فكر اينكه امشب ارش همه چيزو به وحيد مي گه ..به خواب رفتم

***
ادم بد خوابي نبودم كه بخوام هي تو جام غلت بزنم ..بيشتر وقت همون يه طرف كه مي خوابيدم همونجور مي موندم تا بيدار بشم ..
تو خواب اب دهنمو قورت دادم كه احساس كردم گلوم كمي درد گرفت .داغي صورتمو حس مي كردم
اروم چشمامو باز كردم كه چشمم به وحيد خورد .... كه درست كنارم رو تخت نشسته بود و به من نگاه مي كرد
لبخندي زد :
ساعت خواب خانوم
سرشو با خنده كمي تكون داد :
- مي دوني ساعت چنده ؟
به ساعت رو عسلي نگاهي انداختم ...ساعت 5 بعد از ظهر بود ...
-دو بار.... با خونه تماس گرفتم كه هر بار مينا خانوم گفت خوابي
-دلم نيومد بهش بگم بيدارت كنه ...
-ناهارم كه حتما نخوردي ؟


اب دهنمو باز قورت دادم كه گلوم اين بار بدتر درد گرفت و باعث شد چشمامو ببندم و به چهره ام اخمي بدم
پتو رو تا زير گردنم كشيده بودم

بيشتر به طرفم خم شد:
-حالت خوب نيست ؟

-كي امدي ؟
-يه نيم ساعتي هست
ستاره سرما خوردي ؟
دستمو رو گلوم گذاشتم و بار ديگه اب دهنمو قورت دادم

با ناراحتي سرشو به طرفم خم كرد:
-با چه باشه اي هم....بهم قول دادي كه بيرون نري
خواست دستشو بذاره رو پيشونيم كه زودي تو جام نيم خيز شدم
-نه چيزي نيست يه ليوان شير داغ بخورم خوب ميشم
-والا اونطور كه گونه ها و چشمات قرمز شده ...شك دارم با يه ليوان شير داغ خوب بشي
-نه چيزي نيست ...
-پاشو پاشو ببرمت دكتر
-نه گفتم كه خوب ميشم
-با من يكي به دو نكن ..اينطوري تا چند روز ديگه ام تو جات افتادي
- به مينا خانوم مي گم بياد كمكت..تا لباساتو بپوشي
به طرف در رفت ..
نمي دونستم چي صداش كنم ...كه يهو از دهنم پريد :
- وحيد نمي خواد
با لبخند برگشت طرفم..چشماش برق مي زد :
- چرا مي خواد... دوست ندارم خانومم... مريض و سرما خورده باشه
خجالت كشيدم و سرمو انداختم پايين و اون از اتاق خارج شد

از دست خودم ناراحت شدم و پتو رو زدم كنار ...
قبل از امدن مينا خانوم ..خودم لباسامو عوض كردم ...
مينا خانوم با يه ليوان شير داغ وارد اتاق شد:
-بيا مادر جون ...بخور ...
-ممنون ....نمي خورم
- نميشه بايد بخوري
و به زور نصف ليوانو به خوردم داد
چادرمو رو سرم انداختم و همراهش از اتاق خارج شدم ...وحيد همزمان از اتاقش در امد ..منو و مينا خانوم به طرف در رفتيم ...
كه وحيد با ديدنمون گفت :
-چرا پالتو تو نپوشيدي ..؟مگه تابستونه كه فقط مانتو پوشيدي
و با اين حرف تو اتاقم رفت و بعد از چند ثانيه اي با پالتويي كه تو كمد گذاشته بودن بيرون اومد ...
-بيا بپوشش
پالتو رو از دستش گرفتم و تو دستم نگهش داشتم
لبخندي زد و مقابلم ايستاد:
-اي بابا اگه قرار به نگه داشتنش بود... كه كمدم اين كارو بهتر از تو مي كرد ...
مينا خانوم خنده اش گرفت ...
وحيد چادرمو از رو سرم برداشت و پالتو رو از دستم گرفت و بازش كرد و رفت پشت سرم..:
- تنت كن
چشمامو با نارحتي بستم و همونطور كه پالتو رو نگه داشته بود كه تنم كنم دستمو تو استين پالتو فرو كردم و به كمكش تنم كردم
امد مقابلم ايستاد و يقه پالتو رو خودش برام درست كرد...
پالتو كامل اندازه ام بود ...و حسابي هم گرم
از كاراش خجالت مي كشيدم ...و نمي تونستم بهش نگاه كنم
هنوز دستاش رو يقه پالتو بود كه سرمو اوردم بالا كه ديدم داره با محبت بهم نگاه مي كنه
مينا خانوم به طرف اشپزخونه رفت
خواستم چادرمو بردارم و سرم كنم كه گفت :
چرا چادرت نم داره ...؟
دستي به چادر كشيد
تازه فهميدم موقع خو ابيدن همونطور جمعش كرده بودم و رو مبل انداخته بودمش ...
- چادر نمي خواد ..فقط قرار ه بريم دكتر بعدشم تو ماشينيم.... جايي نمي ريم
و كنارم ايستاد كه باهم بريم...
طبق عادت دستي به لبه شالم كشيدم و همراهش از ساختمون خارج شدم ...ماشينو تا جلوي ساختمون اورده بود ..سريع درو برام باز كرد

وقتي پشت فرمون نشست..با خنده :
- يادت باشه همه برنامه هامو بهم ريختي ..ولي اشكالي نداره ....فداي سرت

به جلوي بيمارستان رسيدم سريع چترو از صندلي عقب برداشت و پياده شد..درو برام باز كرد و چترو طوري گرفت كه موقع پياده شدن كاملا بالا سرم قرار بگيره ...

نزديك پله ها :
- مراقب باش اينجا يخ زده
دستشو به طرفم دراز كرد كه دستمو بگيره
كه بي توجه به دستش گفتم:
- مراقبم
لبخندي زد و قدمهاشو اروم كرد ....و باهم وارد شديم
******
وقتي در امديم ..جاي امپول كمي درد گرفته بود ولي انقدر نبود كه بخوام داد و بي داد و بي قراري راه بندازم
...
- بهتره از اين به بعد بيشتر مراقب خودت باشي ..شنيدي كه هم آرش تو خونه .و هم دكتر گفت خيلي ضعيفي...الان حالت چطوره ؟
-خوبم ...بهتره انقدر حساس نباشيد
- اين چيزا رو نبايد ساده گرفت ...هميشه ..يه حادثه يا يه اتفاق از يه چيز خيلي كوچيك شروع ميشه
سوار ماشين شديم ....دستامو كمي از سرما بهم ماليدم ..كه با لبخند به طرفم برگشت و گفت:
- خريد كه نمي تونيم بريم .....شامم ... بايد يه شب ديگه مهمونت كنم ...
ماشينو روشن كرد
- امروز رفتم دنبال كارا ...اگه مشكلي پيش نياد مي تونيم ...اخر همين هفته عقد كنيم
بهم نگاهي كرد و خواست عكس و العملمو ببينه
ولي من نه حرفي زدم و نه واكنشي از خودم نشون دادم ..فقط اون موقعه به ارش فكر مي كردم كه ايا امشب مياد و با وحيد حرف مي زنه....
- قبل از در امدن از خونه از مينا خانوم خواستم يه شام حسابي برامون درست كنه ..كه جبران ناهارتم بشه...
وحيد بعد از ماجراي امروز كمي با من راحتر شده بود و اين در حالي بود كه من با اون اتفاق معذب تر شده بودم
- راستي مي دوني من چند سالمه ؟
بهش نگاه كردم..لبخندي زد :
-نترس زيادي پير نيستم..يعني راسشو بخواي ..بايد بگم...يكم كه شدم ..اگه شما ما رو به غلامي قبول كني ...
با لبخند غمگيني :
- 34 سالمه
و بازم نگاهم كرد :
- مي دونم سنم ازت بيشتره ..ولي بهت قول مي دم خوشبختت كنم
-نمي دونم چرا احساس كردم اگه حرفي نزنم خيلي ناراحت ميشه:
- نه سنتون زياد نيست
- براي دلخوشيم مي گي
لبخند بي جوني زدم:
- واقعيتو گفتم ..
و واقعا همين طور بود ..سعيد از من 8 سال بزرگتر بود ..حالا 3 سال بيشتر چه فرقي مي كرد
- رانندگي بلدي ؟
سرمو تكون دادم:
-نه
- يه اموزشگاه خوب برات پيدا مي كنم و ثبت نامت مي كنم ...
- بايد خودت ياد بگيري كه هر وقت خواستي بدون احتياج به كسي بتوني بيرون بري
ناگهان ازش پرسيدم :
- چرا اين پيشنهاد و بهم دادي ؟
نگاهي بهم انداخت و لباشو جمع كرد و به رو به روش خيره شد...و ازم پرسيد :
-تو چرا قبول كردي ؟
نگاهمو ازش گرفتمو مثل خودش به رو به رو خيره شدم و سكوت كردم
لبخند تلخي زد و گفت :
-مي دوني بهتره هيچ وقت جواب اين سوالا رو از هم نپرسيم ..اينطوري خيلي بهتره ..
- مي دونم كه يه جور فرار از واقعيته ولي بازم بهتره
- اينم فهميدم كه تو هيچ علاقه اي به من نداري ..و به اجبار قبول كردي ...اما ...
دنده رو عوض كرد و نفسشو حبس كرد و ديگه ادامه نداد ...
كه بعد از چند ثانيه اي يهو چهره اشو خندون كرد :
- دوست دارم زودتر برسيم خونه ..برات يه سورپرايز دارم ..اميدوارم ازش خوشت بياد ...
- امروز مثلا مي خواستم به فروشگاه يكي از دوستان بريم .كه وسايل اتاق پري رو به سليقه خودت بگيري ..اما فردا هم ميشه اين كارو كرد ...
-هر چي كه فكر مي كني لازمه براش بگير...
- واقعا دختر نازيه .....خيلي دلم مي خواد هر چه زودتر تو بغلمش بگيرمش
-فردا ..هر جور ي كه شده ته توشو در ميارم.... تا ببينم سرگرد كي بر مي گرده اخه تا اون نياد ..نمي تونيم كاري بكنيم

وحيد خيلي سعي مي كرد حرفي پيش بكشه و با من حرف بزنه ..اما سكوت و بي توجهي من به حرفاش بلاخره بهش فهموند كه سكوت كنه راحت تر...نمي دونستم چي تو مغزش مي گذره كه بعد از سكوتمون تا خود خونه حرفي نزد
*****
وارد خونه كه شديم بوي غذا كل خونه رو برداشته بود ...وحيد بيچاره رو كه دمق كرده بودم و اونم ديگه اون شادي صبحو نداشت....
تا نزديك اتاقم امد :

-تا موقعه شام كمي بخواب كه حالت سرجاش بياد ...
سرمو تكوني دادم و وارد اتاقم شد...
از پشت سر نگاهي بهش انداختم كه با بي حالي به اتاقش رفت و درو بست ..نفسمو دادم بيرونو و در بستم و رو تخت نشستم
خوابم نمي برد ..هر لحظه منتظر ارش بودم .......تو اين بين مينا خانوم امد و بهم گفت تا يه ساعت ديگه شام اماده ميشه ...
زن كم حرفي بود و سعي مي كرد جز كاراي خونه كار ديگه اي كه بهش مربوط نميشه نكنه ..
در كمدو باز كردم و كت و شلوار سورمه رنگي كه كتش كمي بلندتر بودو برداشتم و جلوي خودم مقابل اينه قدي نگه داشتم
روسري سورمه اي براقي كه كمي رنگش روشنتر بود ... كنارش گرفتم ...
نمي دونم چرا دوست نداشتم رنگاي روشن بپوشم..
لباسا رو روي تخت گذاشتم و به طرف دستشويي رفتم و ابي به سر و صورتم زدم ..
نگاهي به خودم تو اينه كردم ....و با خودم گفتم :
"خدا كنه ارش زودتر بياد .".
اصلا حس خوبي براي امشب نداشتم



ادامه دارد...