باران میبارد(2)
آن شب آنقدر خسته شده بود که بعد از زدن چند تست عربی خوابش برد.
صبح ساعت هفت ونیم از خواب با صدای مادرش از خواب بیدار شد.
باران:مامان تو که صبح زود بیدار شدی منم بیدار میکردی...ببین تو رو خدا آدم حرصش میگیره...الان تا من برسم اونجا میشه نه و یکی باید بیاد جواب این خانوم صادقی رو بده.
-خب من چیکار کنم!من صبح اومدبیدرات کنم ولی دلم نیومد.
وشروع کرد به پوشیدن یونیفرم مدرسه و در همان حال هم صحبت میکرد:
باران:دلت نیومد مامان؟؟؟الان پام برسه مدرسه خانوم صداقی جلومو میگیره میگه تا الان کجا بودی؟حتما رفته بودی سر قراری چیزی آره؟تو خجالت نمی کشی؟؟؟الان سن درس خوندن شماس.والا ما هم سن شما بودیم از صب تا شب درس میخوندیم از شب تا صب هم درس میخوندیم.الان نمیدونم دخترای این دوره زمونه چه جوری مدیرت زمان میکنن؟درس که میخونن.چن تا دوس پسر دارن تازه عاشق یکی هم میشنو...
مادر کلامش را قطع کرد و گفت:باران تو مثلا دیر کردی؟؟؟لباساتو میپوشی یا داری سخنرانی میکنی؟؟؟راس میگه دیگه ما وقتی دیر میکردیم بدو بدو با استرس لباسامونو میپوشیدیم با سرعت نور خودمونو میرسوندیم مدرسه...الان تو نیم ساعته داری شرح مسائل دخترا رو میدی...
باران آماده از اتاقش بیرون اومدو کفشاشواز جاکفشی برداشتو گفت:خوبه دیگه.شعبه دوم خانوم صادقی شدی مامان.لقمه هم که هیچی.من رفتم.
-باران وایسا صبحونه نخوردی.
-نه میل ندارم.فعلن.
به مدرسه که رسید پله هارا سریع طی کردو خواست وارد کلاس بشه که خانوم صادقی از پشت سر صداش کرد:آذری کجا؟
باران خواست وانمود کنه که نشنیده که خانوم صادقی بازم گفت:دخترای این دوره زمونه خوب فیلم بازی میکنن.آذری کجا؟وایسا همونجا.
باران:اوا خانوم شمایین!سلام.صبحتون به خبر.اگه اجازه بدین من برم سر کلاس که دیرم شده.
-کجا بودی؟
-خواب بودم.
-برو سر کلاس.ولی زنگ تفریح بیاد فتر کارت دارم.تو شاگرد نمونه ای.باید نصیحتت کنم.تا از راه بدرت نکردن.
-چشم.حتما.با اجازه.
وارد کلاس شدو قبل از هرچیزی روی صندلی نشست.شیرین که پشت سرش نشسته بود گفت:خانوم مهندس خوش گذشت؟
-نه بابا.
-حالا چرا؟ولی خودم میدونم حتما از درس خوندن و تست زدن افتادی...بچه ام چه غصه ای میخوره.حالا یه شب تست نزدی خرخون!!
-نه بابا.بعدن میگم.
اون روزم مدرسه تموم شد و باران و شیرین مثله همیشه باهم راهی شدن.
شیرین:خب چه مرگته؟امروز کلا اون خانوم مهندس همیشگی نبودیا!
باران:دو تا مشکل بوجود اومده.کدومشو بگم.اولی یا دومیو؟
-خب قبل این دوتا اول بگو تولد دیشب چه جوری بود؟کیا اومده بودن؟
_ای خدا رفیق منو!باشه.اولش که رفتم دیدیم مامان یکی از اون لباسای پرزرق و برقو گذاشته رو تخت که بپوشم.حوصله جروبحث نداشتم.پوشیدم رفتم.
-به خاطراینه این همه اخمو ادا؟؟؟البته معلومه دیگه.خانوم مهندسی که خوشگله چن تا لباس اینجوری هم بپشه دل میبره از همه...خب بعدش؟
-عمو و دایی و عمه و خاله و...اوه ه ه خلاصه کل فامیل بودن..با یه خانواده ای که دفع اولم بود می دیدمشون.ازهمکارای مامانم.آقاهه ناشر کتاب جدیده مامانه.با پسرش و خانومش.
-پسرش چن ساله بود؟
-والا دیشب وقت نکردم برم شناسنامه طرفو بپرسم.ولی فک کنم 25،26 ساله باشه.
-نگاهش که خاص نبود؟؟؟بوی توطئه میاد!!
-نگاه خاصو شما دخترای این دوره زمونه تشخیص میدین.ولی دو سه بار خواست سر حرفو با من باز کنه که منم بهش رو ندادم.
-آره دیگه.از مهندس مملکت بعیده این حرفا.از دختر عموت چه خبر؟
-طبق معمول خواست پیش این داداش ما یه خودی نشون بده ولی داداش ما هم اصلا به این بیچاره نگاهم نکرد.
-خوب کاری کرده.
-تو چرا این وسط خوشحال میشی؟ولی فک کنم یه خبرایی هست.
-خبر؟
-ولش کن دیگه.حالا بزار مشکلمو بگم.
-بگو دیگه.نمی زاری که اطلاعات آدم کامل بشه.
-ببین شیرین من دیروز گوشیمو گمش کردم.الان به مامان چی بگم.میدونی که مامان رو گوشی خیلی حساسه.موندم چه جوری سر صحبتو باز کنم.
-زنگ زدی ببینی جواب میدن یانه؟
-آره راس میگیا.چرا به فکر خودم نرسید.اون عتیقه رو دربیار یه زنگ بزن ببینیم.
-به ذهنت واقعا نرسیهد بود؟؟!!!تو بور همون تستای المپیادتو حل کن.باشه.
شیرین گوشیشو بیرون آوردو سریع زنگ زد.بعد از چند دقیقه صدای مردانه ای جواب داد:
بفرمایین.
-الو سلام.آقا شما اون گوشی روپیدا کردی؟
-آره.شما صاحبشی؟
-میشه پس بدی؟
-بدون مزده گونی؟
-آقا یه لحظه....بعد رو به باران کردو گفت:مزده گونی میخواد.باران گوشی رو از دست شیرین گرفتو گفت:مزدگونی محفوظ.شما فقط اون گوشی مارو بیار کلی هم دعات میکنم.
-باشه.پس فردا یه قراری بزاریم من گوشی شما رو پس بدم.خوبه؟
-آره.فقط جاو زمانشو من بهتون زنگ میزنم.
-اوکی.خداحافظ.
شیرین:حالا چی میخواد؟
باران:خب معلومه پول.حالا مشکلام شد سه تا.من پول از کجا بیارم؟؟؟خدایا خداوندا!!!
-یه کم من میدم یه کم خودت یه کم هم اون داداشت.
-شیرین والا تو زن زندگی هستی.این قسمتای مغزت خوب کارمیکنه.
-همه جای مغز من کارمیکنه عزیزم.این تویی که مغزت فقط قسمت خرخونیش فعاله.من زن زندگیم آره؟
بعد آرام باران رو نیشخون گرفت.
باران:دیوونه دارم ازت تعرف میکنم مثلا.آره دیگه دختر به این خوشگلی.چشو ابرو مشکی.دماغ خوشجیل...
شیرین که حالت غرور بهش دس داده بود گفت:آره..ما اینیم دیگه.
که باران گفت:فقط این شیکمتم آب کنی دیگه تک میشی تو دنیا.
شیرین خواست باران را دنبال کند که باران به سمت خانه خودشون دوید و گفت:وقتمو گرفتی با این چرت وپرتات.خداحافظ