*رمان ازدواج به سبک کنکوری قسمت 21*



وقتی بیدار شدم خونه توی تاریکی محض فرو رفته بود. یه نگاه به گوشیم انداختم. یاد آریان افتادم. یه لحظه احساس پشیمونی کردم از اینکه چرا صبر نکردم توضیحش رو بشنوم اما مگه می شد؟ چه توضیحی داشت که بده؟ بار ها گفته بودم از سیما بدم میاد. بار ها گفته بودم دوست ندارم با سیما همکلام شه اما حالا با اون وضعیت دیده بودمشون. واقعاً چه توضیحی داشت بده؟
گوشیم رو روشن کردم. همون موقع اسم سوگل افتاد رو صفحه...
-سلام
سوگل: سلام خوبی؟
-چی میگی سوگل؟ می تونم خوب باشم؟ الان که فکر می کنم می بینم این یه سالی که آریان اخلاقش خوب بود احتمالاً بخاطر این بوده که سیما بهش روی خوش نشون می داده و طفلکی رو شاد می کرده. بالاخره هیچی عشق اول نمیشه. نه؟
دوباره گریه افتادم. سوگل بیچاره هم نمی دونست چی بگه فقط می گفت:
-پری تو رو خدا آروم باش. درست میشه دیوونه. درست میشه.
-چی رو درست میشه. فقط باید تموم بشه.
سوگل: باشه پری...حرص نخور واسه بچه خوب نیست. هر چی تو بگی...تمومش کن.
انگار متوجه حرف هاش نبود. فقط می خواست حرف های من رو تایید کنه تا دلم آروم بگیره.
با جیغ گفتم:
-نمی تونم سوگل...نمی تونم...من عاشقشم...می فهمی؟
نفسم دیگه در نمی اومد. بریده بریده گفتم:
-می...میای...پی...شم؟...دار..م ...دی...وونه...میشم...
و دوباره هق هقم بلند شد.
سوگل:باشه عزیزم میام. اما آریان نفهمه؟
-از ...در اصلی... بیا و ...سوار اسانسور شو... آریان از در پارکینگ میاد همیشه.
سوگل: باشه عزیزم تا پنج دقیقه دیگه پیشتم.
گوشی رو قطع کردم و به صفحه ش خیره شدم. یه عکس از خودم و آریان که صورت هامون رو چسبونده بودیم بهم و یه لبخند از ته دل روی لب هام بود. دستم رو روی عکسش کشیدم و گفتم:
-چرا باهام اینکارو کردی؟ هان؟ من که عاشقت بودم کثافت...من که همه کاری واست کردم. چرا؟
یه لحظه دیوونه شدم و گوشیم رو پرت کردم توی دیوار...با صدای بدی روی زمین افتاد و هر تیکه اش یه جا پرت شد. از همه بیشتر از حرفای پدرجون لجم گرفت. خیلی عادی برخورد کرد. هر چند خودم هم مقصر بودم و وضعیت آریان و سیما رو واسش تعریف نکردم. اما به هیچ عنوان قبول نمی کرد که آریان همچین کاری کرده باشه و گفت یکم که آروم شدم باید حتماً باهاش حرف بزنم.
اونقدری عاشقش بودم که دلم می خواست یکی بیاد بزنه تو گوشم و بگه: بیدار شو پریناز...همش خواب بود.
یه کاری کرده بود تو این یه سال که دیوونه وارد می خواستمش...دلم خوش بود آریان کنارم آرامش داره و حالا...
یه آه بلنداز ته دل کشیدم. نه این حق من نبود...بد کرد در حقم...بد....
ادامه دارد...



نظر فراموش نشه...

راستی تا پایانش یه کم باید منتظر بمونید......