"ارکیده"چند ساعت طول کشید که با حرفهای من وشهادت اقا سلیم بالاخره امیرحافظ ازاد شد ...تمام این مدت تو ماشین امید نشستم واز خدا خواستم تا شر سپهر رو از سر امیرحافظ کم کنه ...هرچند که میدونستم خدا جای حق نشسته ومحاله که سپهر به خواسته اش برسه ...ولی تو این شرایط حتی روی صحبت کردن با حاج بابا رو هم نداشتم ..اونقدر خدا خدا کردم وانگشتهام رو تو هم پیچیدم ورو هر بند انگشتم یه صلوات فرستادم که نفهمیدم زمان چه جوری گذشت وهوا مثل ظلمات شب سیاه شد ...به محض دیدن حاج بابا وامیر حافظ وامید وبابا از ماشین پیاده شدم ...لبخند روی لبهای امیرحافظ دنیایی حرف داشت ...نمیدونستم چرا دلم اینقدر تنگ این لبخند نادر شده بود ..نمیدونستم چرا نمیتونم چشم از این لبخند روشن بگیرم ...چرا از لحظه ای که پام رو تو اون اطاق کذایی کلانتری گذاشتم ..نگاهم پی نگاه امیرحافظ میدوئه ...با نزدیک شدن حاج بابا به اجبار نگاهم رو از صورت خرسند امیرحافظ گرفتم وسربه زیر انداختم ..خدایا ببخش ..باشه ..؟دست خودم نیست ...نمیدونم ..نمیفهمم چرا امشب تا این حد دلم هرز میره ...یکی دو قدم به سمتشون رفتم وامید رو مخاطب قرار دادم ...-چی شد امید ...؟چهره ی امید هم شکفت ..ببین چی کار کردی سپهر که بدبختیت ...روسیاهیت ...باعث شادی جماعتی میشه ...-میبینی که امیرحافظ ازاد شد وسپهر خان هم به جرم مزاحمت تو بازداشتگاهِ ...لب گزیدم ...سپهر وحبس؟ ...سپهر ومیله های زندان ..؟شیطان وبند ...؟ببین به کجا رسیدی سپهر ...نگاهم دوباره بی اراده به نگاه امیر حافظ چسبید ...-حلال کنید اقای رسولی ...لبخند روشن روی لبهاش درد دلم رو مرهم شد ...-این چه حرفیه؟ ...رو سیاه این جمع کسیه که الان تو بازداشتگاه ...نه شما ونه خونواده اتون ...اونقدر از ته دل این حرف رو زد که نفس سنگینم رو با ارامش رها کردم ...دستم از اون همه لطفش مشت شد ...سر به زیر انداختم وقدمی به حاج بابا نزدیک شدم ...-حاج رسولی شرمنده ...-دشمنت شرمنده بابا جان ..بالاخره به سزای کارهاش رسید ..برید دیگه نصفه شبه ..خونواده ها نگرانن ...به سمت بابا فرزین چرخید وروی شونه اش دست گذاشت ..-دستتون درد نکنه اقای نجفی .لطف کردید... اگه دختر شما نمیومد ..امیرحافظ باید شب رو همینجا میموند ...حتی از فکر همچین اتفاقی سِر شدم ...دوباره بی اختیار نگاهم به امیرحافظ افتاد ..از اون همه برق وخیرگی درنگاهش مسخ شدم ..معذب شدم ...سراسر سوخته ...سراسر داغ واتش گرفته ...دیگه نفهمیدم حاج بابا وامید وبابا چی میگن ..فقط من بودم ودریای ارامش نگاه امیرحافظ ..دنیای حرف تو چشمهاش که من عاجز بودم از خوندنش ...خدایا امشب چه سحری تو هوا جاریست که این جوری مدهوش این مَردَم ...؟دستهام رو زیر چادربردم تا نگاه بگیرم ..تا چشم ببندم ..تا این حرف مونده در نگاهش رو نبینم ..ولی دریغ که من بودم وجادوی نگاهش ..من بودم وحرارت ملایم وجودم ..من بودم وشب ومستی شراب هفتاد ساله ای که قلبم رو به تپش انداخته بود ...چی تو نی نی نگاهت داری امیرحافظ ؟؟که داری این جوری من رو ذره ذره اب میکنی ...؟-بریم ارکیده جان ..؟پلک زدم ...پلک زد...نگاه گرفتم ونگاه گرفت ..قدم عقب گذاشتم واون ثابت ایستاد ..زیر لب زمزمه کردم ..-خداحافظ ...شبتون خوش...زمزمه ی زیر لبش رو شنیدم .ولی نمیدونم چرا حس کردم پراز لرزشه ...پراز مهر وپراز شرم ..-به سلامت ..خدا به همراهتون ...ومن با تموم وجودم ..با بند بند تنم خدای امیرحافظ رو حس کردم که همراهم شد ...قدم برداشتم ولی حس کردم یه چیزی تو وجودم نیست شده ...یه قلب ..یه قفسه ی خالی بی دل ...یه انس ..یه الفت ..انگار که برخلاف تمام تقلاهام ..قلبم همون جا گیر کرده بود ..کنار نگاه روشن امیرحافظ ..کنار شونه های پهنش ..کنار مردانگیش که تازگی ها بدجوری بهم ثابت شده بود ..نشستم تو ماشین وسعی کردم بجنگم با نفس اماره ودل بدم به نفس لوامه..نکنه که دوباره چشم بدوزم به مرد غریبه ای که نمیدونم چرا تو این لحظات بدجوری برام خودی شده ...دستهام رو تو هم گره زدم وزیر لب نجوا کردم ..يَا غِيَاثِي عِنْدَ كُرْبَتِي يَا دَلِيلِي عِنْدَ حَيْرَتِي (اى فریادرس من در غم و اندوه اى دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانى )نجاتم بده خدا از این کشش پرلذت ...از این نگاه سر به هوا که نمیدونم چرا امشب وتو این لحظات ..هیچ جوری نمیتونم جلوش رو بگیرم ...خدایا دیگه نگاهم پاک نیست ...تمیز نیست ..خالص هم نیست ...یاری بدهامید که استارت زد نفس سنگینم رو رها کردم ...ماشین که راه افتاد ..تو یه لحظه ..بی اختیار ...خدایا باور کن بی اراده ...بی هوا ..چشمهام از دستهام سوا شد وچرخید به سمت امیرحافظ ...لبهام لرزید ..هنوز همونجا بود ..با همون نگاه روشن صاف وپراز حرف ...ومن شرمنده شدم پیش خدا ..چون که فهمیدم این نگاه بی اراده بدجوری میل به لمس نورانیت چشمهای امیرحافظ داره ...پلک بستم رو نگاه روشنش ..تا نبینم این چشمه ی محبت رو ..این همه حرف ناخونده رو که کم کم برام واضح میشد ...یه چیزی درحد همون معاشقه های گذشته ..به همون نرمی ..به همون لطافت ..سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ودستهام رو دور خودم حلقه کردم ..خدایا چی به سرم اومده ...؟نکنه امشب جادوییِ ومن... مسخ ومدهوش این جادو...دلم رو دو دستی به امیرحافظ که فرسنگها ازم فاصله داره دادم ...شونه هام رو فرو کردم تو نرمی روکشهای پارچه ای ماشین وزیرلب اسامی خدا روهرچی که به یاد داشتم ونداشتم زمزمه کردم ...شاید که سرپوشی باشه برای محافظت از این جادوی نابهنگام شبانه ..تمام شب از سحر وجادوی نگاه امیرحافظ پیچیدم به خودم ...خواب نمیومد به چشمهام ...عجیب بود برام ...چه مرگم شده بود ..مفاتیح روبازکردم ...جوشن کبیر خوندم ...سجده کردم ...اروم نشدم ...هنوز گیج بودم ..چه مرگم شده خدا ...ولی کم کم چشمهای خسته از بی خوابیم رو هم افتاد وخواب من رو با خودش برد به سرزمین فراموشی ها ..***صبح فردا که چشم بازکردم ...دستمو رو سینه فشردم ..فقط میخواستم ببینم جادو هنوز پابرجاست یا نه ..میخواستم برگردم به همون حالت قبل ... میخواستم مطمئن شم که هیچی از اون حس های مرموز شبانه تو سینه ام باقی نمونده ...جادو نبود ...خداروشکر که نبود ...یعنی فکر میکردم که نیست ...با روحیه ای عالی ..صبحونه ی کاملی خوردم وچادرم رو به سرکشیدم ..امروز با کلی انرژی میتونستم تمام کارخونه رو کن فیکون کنم ...همه چیز خوب بود ..همه چیز عالی ..یه صبح زیبای زمستونی که خورشید گرم وملس میتونست بهترین روز عمرت رو بسازه ..با بی خیالی ..با یه لبخند کنج ل.ب ..با قدم هایی محکم واستوار پاگذاشتم به حیاط کارخونه ...به همه با روی باز سلام کردم ..دست نرگس رو فشردم وقشنگترین لبخند عمرم رو به همه هدیه کردم ...اما ...با دیدن قامت امیرحافظ ..سست شدم ..حتی از همون فاصله هم قدم کند کردم ...نفس تو سینه ام حبس شد... لبخند از رو لبهام پرکشید ونگاهم شد همون نگاه مسخ ومدهوش ...کف دستم رو گذاشتم رو قلب پرضربم.....پس نرفته ..یعنی نیومده که بره ..از دیشب تمام این حس ها همینجا بوده ...تودلم ..انبار شده بود برای حال ..برای زمانی که امیرحافظ جلوی چشمهام قد بکشه وخودی نشون بده ..حالا من چه کنم؟ ..با این حس لزج ورونده؟ ...با این تپش های نامنظمی که من رو تا دم بهشت وجهنم میبره وبرمیگردونه ...؟نفسم رو مثل یه اه سنگین بیرون فرستادم ..با چرخش امیرحافظ به سمتم ...زود سربرگردوندم وپشت بهش به سمت سالن مونتاژ رفتم ..با این احوال نابه سامانم ..هیچ امادگی ای برای روبه رو شدن با امیرحافظ نداشتم ..باید میرفتم ..باید دور میشدم از این منبع انرژی ای که هرلحظه قلبم رو بدتر از گذشته به تپش مینداخت ...خدایا چه بلایی سرم اومده ؟..یعنی دوباره درگیر شدم ..لبریز از عشق ...من که با این حس ها غریبه نبودم ..ولی اخه این محاله .."امیرحافظ"از دیشب یه چیزی تو چشمهای ارکیده دیدم که امیدم رو بیشتر کرد ..یه حسی تو نگاهش بود که انگار حرف چشمهام رو میخوند ...بی قراری این دل رو ...تا صبح از شوق رسیدن به ارکیده وشرایط محیا شده برای صحبت کردن باهاش ..خواب به چشمم نیومد ...به قدری که اذان رو نداده بیدار شدم ..بماند که تا ساعت هشت صبح از شوق دیداربه قدری لبریز شدم که نفهمیدم چه جوری اون ترافیک احمقانه ی صبح زمستونی رو تاب اوردم وبه کارخونه رسیدم ..چشم گردوندم ..بو کشیدم ..تاشاید ارکیده رو ببینم....ووقتی حسش کردم ..وقتی چرخیدم تا همون نگاه دیشب رو تو نی نی چشمهاش ببینم ..ازم رو گرفت ..چرخید وپشت به من رفت ..رفت که نه ..فرارکرد ..چی شد ..؟؟؟من که کلی رنگ وعشق تو چشمهاش دیده بودم ..پس چرا گریخت ..؟چرا نموند تا بهش بگم منم مثل تو دیگه قلبی ندارم .؟؟نکنه اشتباه کردم ...؟نکنه جنس نگاهش رو درست تشخیص ندادم؟ ...نکنه حس سپاسگذاری وبا محبت اشتباه گرفتم ..؟"ارکیده"با شتاب از کنار بچه ها گذشتم وبدون هیچ نگاهی رو صندلی اخر نشستم ...نفس هام تند شده بود ..انگار که این همه اکسیژن برام از هیچ هم کمتر بود ..جعبه های قطعه رو... با شتاب باز کردم وبا دستهای لرزون خازن ها رو از رول دراوردم ...کاغذ چسبناک رو کشیدم تا خازن ها ی ایستاده دونه به دونه جدا بشه ...رول آی سی رو بازکردم وبا یه حرکت تمامش رو تو جعبه ی مات بی رنگ خالی کردم ...چند تایی بیرون ریخت که با سرانگشت های لرزون وبی حوصله جمعشون کردم ..خازن های عدسی ..پتانسیل ها ...یه نفس گرفتم ..داشتم خفه میشدم ...دستم رو گذاشتم رو قفسه ی سینه ی سنگینم ..(خدایا چمه؟ ..اخه من چمه ..؟چرا این جوری شدم ..؟چرا شدم مثل یه مریض به کما رفته که وقتی چشم باز میکنه یه هو به خودش میاد ومیبینه که خیلی وقته بیتابه ..خیلی وقته دل به باد داده ...)بی حوصله وعصبی مقاومتها رو کشیدم بیرون ..دستهام بدجوری میلرزید ...پایه های مقاومت ها کج ومعوج شد ...به جهنم ...نگاه سیمین شیرانی روم سنگینی میکرد ...بازهم به جهنم ..(من حالم خوش نیست ...خدایا دوباره دیوانه شدم ..دوباره مجنون شدم ..وای خدایا ...)قوطی جامپرها رو گوشه ی میز خالی کردم وبا سرانگشت جامپرهای قد بلند رو جدا کردم ...نیمی از بردهای سیمین رو میون چشمهای متعجبش برداشتم ...-حالتون خوبه خانم نجفی ...؟دستهای لرزونم ایستاد ..خوب بودم ..؟ نه نبودم ..افتضاح بودم ..دوباره مجنون بودم ..حسی تو وجودم غرید ...-نه نیستی ..مگه میشه تو حسی به امیرحافظ داشته باشی ...؟فقط سرتکون دادم برای خلاصی از شر نگاه سوراخ کننده ی سیمین..جامپرها رو تند وتند رو بورد خالی زدم ..یه آی سی تو دستم گرفتم وده تا پایه ی سمت راستش رو روی میز فشردم تا کمی کج شدوبا حرص هر بیست تا پایه اش رو تو سوراخ های وسط بورد با ضرب فرو کردم ..(-یادت رفته اره .؟ این مرد همونیه که دوسال تموم زجرت داد ...پیش همه ابروت رو برد ..-ولی الان پیشمونه ..خیلی وقته که سعی درجبران داره ...-چی میگی ارکیده ؟..داری رفتارش رو توجیه میکنی ...؟داری به دلت راهش میدی. ..؟-من که راهش نمیدم ..خودش اومده ..اومده ومثل اینکه قرار نیست هم بره ...-اخه احمق امیرحافظ چه صنمی با تو داره ..؟-میدونم نداره ..نداره ..نداره ولی ..)چنگ انداختم به سینه ام ولب گزیدم ...بدجوری میتپید ..تند وپرسرعت ...دست برداشتم ومقاومت ها رو چیدم ...چرا اروم نمیشدم ..؟چرا دل نمیدادم به دنیای رنگارنگ کوچیکم ..؟(-نگاه کن ارکیده ..مگه تو عاشق این قطعه ها نبودی ..؟مگه نمیگفتی من وهمین دنیای ساده ی قطعه ها برام کافیه ...؟پس چته ..؟چرا خیال امیرحافظ رسولی دنیای ارامشت رو ازت گرفته؟ ...چرا نشسته به جای دلت؟ ...چرا چسبیدی به حضورش ..؟)دوباره لب گزیدم ..مزه ی خون تو دهنم پخش شد ..مزه ی آهن ودرد ...دست های لرزونم رو مشت کردم ...ویه نفس عمیق از ته ریه هام گرفتم وچشمهام رو زوم کردم رو قطعه ها ...(-افرین ارکیده ..همینه ....اگه بهش فکر نکنی زود خوب میشی ..اینها همه اش به خاطر اتفاقات دیروزه ..به خاطر قیصربازی های امیرحافظ ...به خاطر حرفهای بی سروته سپهر وکلانتری ...افرین دختر خوب ..تو میتونی ..حالا برو سراغ دنیات ..)زِنِر 1/2 ی شیشه ای رو با اون پایه های نازک ....روی دست خم کردم وروی بورد نشوندم ..حالا یکی دیگه این سمت بورد ...لرزش دستهام یکم بهتر شد... ولی مرغ خیالم مثل یه بچه ی سربه هوای بازیگوش...بازهم درپی رویای شیرین حلاوت نگاه امیرحافظ میگردید ..دستم رفت به سمت جعبه ی خالی ...اَه این که خالیه ...بی حوصله به سمت جعبه های سیمین خم شدم وچند تا مقاومت سبز وابی وقهوه ای برداشتم ..چشمهای گشادشده ی سیمین هم نتونست فکرم رو منحرف کنه ..(-بسه بسه ...به فکرش نباش ..عاجزانه نالیدم ..-نمیتونم ..نمیتونم ..خدادیگه نمیتونم .)بورد رو با حرص کوبیدم رو میز واز جا بلند شدم ..با قدم های تند به سمت دستشویی بانوان رفتم ودر رو با ضرب بستم ...نگاهم توی ائینه روی صورتم نشست ...قدم جلو گذاشتم ..حالا دیگه فاصله ای با اون ائینه ی روی دیوار نداشتم ..زن سی ساله ی مقابلم به شدت دستپاچه بود ..معذب بود ..دل داده بود...شیر اب رو بازکردم ومشتی اب روی صورتم پاشیدم ..حالا زن سی ساله اندکی اروم بود ...-ارکیده ی سی ساله... بفهم ...دل داده نباش ..تو رو با عشق امیرحافظ رسولی چه کار ...؟برگرد سرکارت ..دل بده به دنیای خودت ..بگذر از این هو.سی که دوباره میخواد بدبختت کنه ..تو عهد کردی دیگه دور قلب واحساست رو خط بکشی ...دستهای سردم رو بی جهت ها کردم ..اشک تو نگاهم نشست ..-چی کار داری میکنی خدا ...اخه چرا امیرحافظ ..؟چرا از بین تمام مردها ونامردهای دنیا امیرحافظ ..؟چرا بعد از سه سال ونیم حالا امیرحافظ باید کلون این قلب خالی رو بکوبه ...؟اخه چرا ..؟تو که من رو میشناسی ..اون رو میشناسی ..من واون چه صنمی باهم داریم ..؟خدا داری چه بلایی سرم میاری ...؟وضعیتم رومیبینی وهمین جوری میتازونی ...خدایا هستی ...؟نیستی ..؟رفتی ...رهام کردی ..؟یا داری برام جورچین جدید میچینی ...چی کار کنم خدا ..؟ دستهام رو بلند کردم ونالیدم ..-دستهای لرزونم رو ببین ...چشمهای خیسم رو ببین ...لبهای داغ خورده ام رو ...قلب پریشونم رو ..چه قضایی سرراهمه که نمیدونم ...؟اینجایی خدا ...؟زیر سقف همین کارخونه ..؟هستی خـــــــــــــدا ..جمع شدم تو خودم ...-بی پناهم خدا ...سردوراهی این دل و عقل بدجوری وامونده ام ..به داد برس یا الله ...به داد برس ...با باز شدن درنگاه ازسقف گرفتم ودستپاچه اشکای روی گونه ام رو پاک کردم ویه مشت دیگه اب توصورتم پاشیدم ..نگاه سنگین دختری که حتی اسمش رو هم به یاد نداشتم پشت سر گذاشتم وبا همون صورت خیس سرکارم برگشتم ..شاید که مونتاژ قطعه ها بتونه تا حدی ارومم کنه ...دستم که رفت توی جعبه ی خازن ها ..صدای اقای سیاحی هشیارم کرد ..-خانم نجفی اقای رسولی باهاتون کار داره ...خشک شدم ..خدایا من که همین الان التماست کردم ...نشنیدی ..؟ یا شاید هم شنیدی وصلاحم روتو همین دونستی ...؟ولی اخه تو بگو ....چه صلاحی تو این قلب از دست رفته هست ؟...اون همه التماس ولابه ام کشک بود خدا ...اون همه اشک واه بیهوده بود .؟نگاه خیره وپچ پچ ها... دستهام رو سر کرد ...سیمین با چنان پوزخندی بهم خیره شده بود که یه ان ترسیدم از لو رفتن این حس وامونده ...با قدم های سست از کنار صندلی ها وپچ پچ ها وقطعه ها گذشتم ...قدم هام یاری نمیکرد ..هرقدم برام مثل نزدیک شدن به برزخ بود ...سرد وگرم ..تلخ وشیرین ...نه پایی برای رفتن بودو نه دلی برای موندن ...به پشت درکه رسیدم از توان افتادم ..نه حالا که قلبم بدتر از همیشه ...محکم تراز گذشته میکوبید وبا هرکوبش ..نگاه پرحرف امیرحافظ رو طلب میکرد ..کف دستم رو گذاشتم رو دستگیره ..انگشتهام نایی برای تقه زدن نداشت ..دستهام میلرزید وتمام وجودم تو تب میسوخت ...سربلند کردم ..خدا هستی دیگه ...؟بیا باهام ..میترسم اگه نیایی دچار خطا بشم ...بازهم پا کج بذارم ..توباش تا دل من به بودنت خوش باشه ..تا این نگاه رم کرده رو مهار کنم واین دل سرکش رو به بند بکشم ...توانی تو دستهام نمونده خدا ...مرددم ..نگرانم ..بی دلم خدا ..به داد برس ..درکه بی هوا رو لولا چرخید ..قلبم وایساد ..زمان هم ایستاد ...سکوت دنیا رو گرفت وهمه چیزم شد همین دو چشم مشکی پرحرف ونور ..."امیرحافظ"تا ظهر هرجوری بود سرکردم ..ولی وقتی حتی نتونستم برای یه لحظه ارکیده رو تنها ببینم ..فهمیدم یه چیزی این وسط غلطه ..اینکه نکنه دوباره داستان سرایی کردم برای خودم و..قصه ی عاشقانه ساختم ...دیگه دلم طاقت نیاورد ..باید باهاش حرف میزدم ...باید رنگ نگاهش رو میدیدم ..باید همین لحظه تکلیف دلم روبا اون نگاه معصوم معلوم میکردم .زنگ زدم به قسمت مونتاژ که از شانس بدم اقای سیاحی برداشت ..گفتم با ارکیده کار دارم ..لحظه ها رو پشت سر هم شمردم ..ثانیه به ثانیه ..دقیقه به دقیقه ...نیومد .پس کجاست ..؟چرا نمیاد جواب این دل وامونده رو بده ..؟نمیدونم چه حسی ...چه کششی من رو به سمت درکشوند ..دستم رو گذاشتم رو دستگیره ..داغ شدم ..چرا ..؟دستگیره رو که کشیدم ...نگاهم تو یه عالم ترس ودل نگرانی نشست ...نگاهم گیر کرد تو نگاه ارکیده ..ارکیده ای که هنوز تو شوک بود ونمیتونست نگاهش رو از نگاهم سوا کنه ...ولی اخر سر این اون بود که سر به زیر انداخت ..ته دلم خواست ..خواست تا محرمش بودم ..تا مثل همون ارزوی قدیمی دستهاش رو تو دستم بگیرم وارومش کنم ..یه نفس گرفتم ..از رنگ نگاهش نگران شده بودم ...-بفرمائید تو ..ازکنارم مثل یه رویا گذشت ومن بی اختیار چشم رو هم گذاشتم ..وهوای ارکیده رو تو سینه فرو کردم ...زندگی چقدر زیباتر شده بود ...-کاری داشتید با من ..؟-بله ..بفرمائیدسرانگشتهاش با استرس رو مقنعه اش چرخید ..نگاهم درپی نگاهش بود ..ولی چشمهای ارکیده خیره به موزائیک ...بی تاب وبی قرار... سرشار از استرس ..-حالتون خوبه خانم نجفی ..؟دوباره همون کار ...دست کشیدن به مقنعه اش ...-بله بله خوبم ..فقط یکم سرم شلوغ بود ..ببخشید که دیر اومدم ..اگه لطف کنید کارتون رو بگید من زودتر رفع زحمت کنم ..از اون همه اضطرابش که ته صداش رو میلرزوند..نگران شدم ...دستهاش به وضوح میلرزید ورنگش بی نهایت به سفیدی میزد ..-راجع به همسر سابقتونه ...آنی سر بلند کرد ...-سپهر ..؟باز چی شده ..؟-چیزی نشده ..فقط اینکه ازادش کردن ..پوزخندی روی لبهاش نشست ودوباره سربه زیر انداخت ...-میدونستم اون کسی نیست که تو زندون بمونه ..-به هرحال ماباید کاری رو که درست میدونستم انجام بدیم ..دستهای لرزونش به سرعت چین های روی مقنعه اش رو صاف کرد ..دلم رفت برای این نگرانی هاش ..-نگران نباشید خانم نجفی ..با شرایطی که داره نمیتونه دست از پا خطا کنه ..-من نگران اومدنش یا کارهاش نیستم ..نگران شما وحاج بابام ..اقای رسولی ازتون خواهش میکنم مشکلات من رو فراموش کنید وخودتون رو درگیر زندگی من نکنید ..بازهم همون حس لعنتی دراغوش کشیدن ارکیده... خوره شد به دست واغوشم ...دنبال نگاهش بودم ...دنبال یه راهی که بهش ارامش بدم ..ولی ارکیده همکاری نمیکرد ...دل نمیداد به دل بی تابم ...-این چه حرفیه ؟مشکلات شما مشکلات من وخونواده امه ..-اقای رسولی ازتون خواهش کردم ..من واقعا دیگه نمیخوام مدیونتون بشم ...کم کم داشتم قاطی میکردم ...چت شده ارکیده؟ ..چرا اینقدر عوض شدی ..؟چرا کارها ورفتارت رو درک نمیکنم ..؟لبهام با لجاجت بهم خورد -یعنی میگید وقتی که اون نامرد میخواد بهتون حمله کنه ..همین جوری وایسم وکاری نکنم ..؟لبهاش میلرزید ...ارکیده ام بغض کرده بود ...چته ارکیده؟ ..این همه بی قراری برای چیه ..؟-نمیخوام مثل دیشب دوباره براتون مشکل درست کنم ..نمیتونم دوباره شما رو با اون شرایط تو کلانتری ببینم دلم از محبتش لرزید ..ارکیده بی نهایت مهربون بود ..-خانم نجفی تا وقتی که زیر سقف این کارخونه کار میکنید مسئولیت شما به عهده ی منه ...ومن اجازه نمیدم هیچ کسی بهتون صدمه بزنه ...حتی شوهر سابقتون ...دستهای لرزونش تو هم گره خورد ...سخت ومحکم ...ومن دلم خون شد برای لمس نکردن اون دستها ...سربلند کرد ...قلبم ایستاد ...چشمهاش خیس از اشک بود ..-میترسم که نکنه بلایی سرتون بیاره ...سپهر نامردترین ادمیه که تا حالا دیدم ....من با این مرد زندگی کردم اقای رسولی ...میترسم از اینکه بخواد تقاص بگیره ...خم شدم از روی میز جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشتم وبه سمتش گرفتم ..-توکل کنید به خدا واز هیچ چیزی نترسید ..هرچی مقدر باشه همون میشه ...نگران چیزی نباشید خانم نجفی ...ولی نگران بود ..این رو از دستهای لرزونش که دستمال کاغذی رو بیرون کشید فهمیدم ...هیچ کاری از دستم برنمیومد ..خدایا تا کی باید برای گرفتن دستهاش صبوری کنم؟ ..پس کی قراره دل به دلم بده ..؟-ببخشید اقای رسولی دوباره با حرفهام اذیتتون کردم ..با اجازه ..بی حرف تا دم در همراهیش کردم وبا چشم ودلی نگران ...قدم های لرزان وقامت خمیده اش رو بدرقه کردم ..یه وقتهایی فکر میکنم تو دل ارکیده یه سوفی ساده نشسته ... یه کسی که میسوزه وبقیه رو با محبت روشن میکنه .."ارکیده "از اون روز جنگ نا برابر من با دلم شروع شد ..وچه جنگی بود این جنگ ...اینکه کنارکسی کار کنی که دلت با دیدنش بدجوری به تپش میوفته وچشمهات بی اراده .بدون اینکه حتی بخوای درپی اش باشه سخت بود ..مدام با خودم درگیربودم ..مدام چشم میدزدیدم وبازهم کم میاوردم ...خودم میدنستم دردم چیه ..دوباره واله شده بودم ...شیدای مردانگی های گاه وبی گاه امیرحافظ...وابسته به محبتی که امیرحافظ خیلی قشنگ بهم نشونش میداد ...لحظه ای به خودم اومدم دیدم دیگه دلی ندارم ...چشمی ندارم ..وهرچی دارم وندارم تو دستهای امیرحافظ رسولی پرپر میزنه ...بدجوری کلافه بودم ..بدجوری سردرگم ..این عشق رو نمیخواستم ..من دوسال تموم با این مرد جنگیده بودم ..حالا چه جوری این دل وامونده عاشقش شده بود؟ ...اصلا چرا ؟..مگه امیرحافظ همون کسی نبود که مجبورم کرد جلوی کلی ادم جلوش زانو بزنم ...؟مگه همون مرد طعنه زن گذشته نبود؟ ..پس چی شد ..؟چجوری شد که با این جارسیدم که برای یه نگاهش ..برای یه لبخندش ...جون میدادم ..تو کارخونه مدام فرار میکردم ..از امیرحافظ ..از خودم ..از قلب پرتپشم...ولی توی خونه میرفتم به رویا ...هوایی شده بود این دلم ..مثال دخترکان چهارده ساله ی بی صبر ...داشتم نابود میشدم از جادوی این عشقی که بعضی وقتها فکر میکردم بدجوری دوطرفه است ...که میدیدم یه چیزهایی تو چشمهای امیرحافظ هم هست ...عقب میکشیدم وسعی میکردم ذهن خیال پردازم رو مهار کنم ..نباید عشقی باشه ..نباید محبتی بجوشه ..من رو به عشق امیرحافظ چه کار ..؟ولی دل که این حرفها حالیش نبود ..میتازوند ومن رو هم همراه خودش میبرد به ناکجا اباد ...به قصه ی عشق من وامیرحافظ ...ومن تو این جور وقتها ..مثل یه بچه ی بی پناه میموندم از وسعت این علاقه ..از این دلی که بی هیچ منطقی... بدون هیچ دلیل موجهی عاشق شده ..عاشق جلادی که یه روزی.... نه خیلی دور ونه خیلی نزدیک ...تیشه به ریشه های طردم زده بود ..***ساعت نزدیک هفت ونیم صبح بود که درورودی ساختمون روبازکردم ...روزهای پایانی بهمن ماه بود وهنوز هیچی نشده بوی عید وبهار توی هوا مدهوشت میکرد ..نمیدونم به خاطر دل هوایی ام بود یا واقعا دنیا قشنگ شده بود ..هرچی که بود وقتی دم درخونه رسیدم ..سینه ام رو با یه دم وبازدم غلیظ پرازهوای تازه ی دم صبح کردم ...درحیاط رو پشت سرم بستم وگوشه ی چادرم رو تو دست گرفتم که یه نفر صدام کرد ...-ارکیده ..؟؟به دنبال کسی که اسمم رو صدا کرده سرچرخوندم وچشم ریز کردم ..دختر چند قدم که بهم نزدیک شد ..قفسه ی سینه ی من هم تنگ شد ...خوب میشناختم این کابوس هوار شده رو زندگی زناشویی ام رو ...دینا بود؟ ...دوست قدیمی من ..؟دختری که سپهر دوسال تمام برای ازدواج باهاش زجرم داد ..؟زیر لب زمزمه کردم ..-دینا ...؟؟هنوز هم باورم نمیشد ..انگار به چشمهام اطمینان نداشتم ...پلک زدم ..قلبم که سوخت ..فهمیدم خودشه ..دینای سپهر ...دینایی که به خاطر مال واموال پدرش بدجوری کیس مناسبی برای سپهر صولتی بود ...تو یه لحظه نفس گرفتم واخم هام تو هم شد ...حالا کابوسم درست تو چند قدمیم ایستاده بود ...-تو اینجا چی کار میکنی ..؟-باید باهات حرف بزنم ..نگاهی به سرووضع کاملا اراسته وموهای بلوند رنگ شده اش انداختم ..-حرفی باهات ندارم ..-ولی من دارم ..باید به حرفهام گوش بدی ارکیده ..-برو دینا دوستی من وتو خیلی وقته که به اخر رسیده ...چرخیدم وپشت بهش به راه افتادم ..صدای تق تق کفش هاش رو شنیدم که دنبالم به راه افتاد ...-صبرکن ارکیده ..یه سری حرفها هست که باید بشنوی ..اومدم ازت عذرخواهی کنم ..-نه دوست دارم باهات حرف بزنم ..نه عذرخواهیت رو بشنوم ..همه چی تموم شده دینا ...-برای من نه ..برای منی که بالاخره نیش م رو به سپهر زدم... نه ...تو یه لحظه برگشتم به سمتش ...ذهنم یاری نمیکرد ...به سپهر نیش زده ..؟این حرف یعنی چی ..؟یعنی بهش ضربه زده ..؟مگه دوستش نداشت ...؟مگه نمیخواست باهاش ازدواج کنه ...؟مگه چشمش دنبال شوهرم نبود ..؟-تو چی کار کردی دینا ..؟-باهام بیا ارکیده ..خیلی حرفها هست که تو حتی روحت هم خبر نداره ..-چرا باید باهات بیام ...؟-به حرمت همون دوستی گذشته ..-تو حرمتی باقی نذاشتی ..-اره نذاشتم... ولی میخوام جبران کنم ..خواهش میکنم ارکیده ..از بچه ها شنیدم که عوض شدی ...که دیگه ی ارکیده ی گذشته نیستی ..شنیدم بخشنده شدی ...بهم نشون بده که این حرفها دروغ نیست ...-دلیلی نمیبنم خودم رو به تو ثابت کنم ...-ارکیده تروخدا ...-قسم نخور ...-قسم میخورم تا حرفهام رو گوش بدی ... باید به حرفهام گوش بدی ...سست شدم ...قسم خورده بود به همون خدایی که هیچ وقت تنهام نذاشت ..نه تو دل تاریکی های نیمه شب ..ونه تو تمام این سالها ..نمیتونستم قبول نکنم ..نمیتونستم دست رد به سینه ی کسی که من رو به خدای مهربونم قسم داده بود بزنم ..نگاه هردومون به فنجون های قهوه ی روی میز بود ..من تو فکر دینا وحرفهایی که میگفت روحم ازشون خبر نداره... ودینا ...؟صداش درست مثل یه زمزمه بلند شد ...-نزدیک چهار سال پیش بود که تو یکی از دورهمی های بابا ...سپهر رو دیدم ..ازهمون لحظه ی اول عاشقش شدم ...نفسم رو بی صدا بیرون فرستادم ..چه وجه اشتراکی داشتیم ما دو دوست ...هردو تو یه لحظه دلباخته ی سپهر شدیم ..-خودم رو بهش نزدیک کردم تا جایی که دوستیمون فراتر از رفت واومد های خونواده ها شد وگاهی وقتها بیرون ازخونه هم همدیگه رو میدیدیم ..نفسش رو مثل اه بیرون فرستاد ..اون موقع ها بچه ها میگفتن که سپهر با تو هم میگرده ...ولی من باور نمیکردم ..حتی اگه یادت باشه دوستیم روباهات بهم زدم ..فکر میکردم زیر پای سپهر نشستی ...عاشقش شدم ارکیده ..دوستش داشتم ..اونقدر که حتی یه لحظه رو هم بدون فکر کردن بهش نمیگذروندم ...هربار که از سپهر میپرسیدم ..جواب سربالا میداد وباعث میشد برای خودم رویا بافی کنم وسپهر رو شوهر خودم بدونم ..مخصوصا که پدر سپهر فوق العاده با این وصلت موافق بود ...تا اینکه ...تو حامله شدی ..واون افتضاح بار اومد ..نمیتونستم باور کنم تمام اون عشق وعلاقه ای که سپهر خرجم میکرد دروغ بوده ...ازش متنفر شدم ...میخواستم سر به تنش نباشه ..حس یه ادم فریب خورده رو داشتم که ازش سواستفاده کردن ...تا چند وقت افسرده شدم ..فکر نمیکردم سپهر همچین ادمی باشه ...شماها باهم ازدواج کردید ومن قید سپهر رو کلا زدم ..شش ماه گذشت ...ولی با وجود تمام بدی هاش بازهم دلتنگش بودم ..جز صبر وفراموش کردنش چاره ای نداشتم ...تا اینکه دوباره برحسب اتفاق دیدمش ..دوباره فیلم یاد هندستون کرد ..وقتی جلو اومد وخواست همه چیز رو برام توضیح بده نه نیاوردم ...با وجود تمام سعی ای که کرده بودم بازهم دوستش داشتم ...بهم گفتم ..همه ی حرفها دروغ بوده واصلا باهات نبوده ..گفت به دروغ بچه رو به ریشش بستی ...گفت میخواد ازت جدا بشه .بازهم باورم شد ..بازهم بهش اطمینان کردم ..بازهم قبول کردم که مرد رویاهام بشه ...تا اینکه یه روز اومد وگفت که ازش طلاق گرفتی وجدا شدینخونواده ات در به در دنبالت میگشتن ولی سپهر همیشه میگفت خبری ازت نداره ...بالاخره بعد از یک سال دوستی ..نامزد کردیم ...برای عقد دست دست میکرد ..ولی زیاد برام مهم نبود ..همینکه میدونستم برای منه کافی بود ...سپهر رو داشتم که بی نهایت مهربون وعاشق بود ...)دستهام رو تو هم گره زدم ...روزهایی که من با سختی ومشقت وشکم خالی سر میکردم ...سپهر برای دینا ادعای عاشقی میکرد وخونواده ی بیچاره ی من رو مثل موش ازمایشگاهی میچرخوند ...-بالاخره یه روز با یه دسته گل ویه جعبه شیرینی اومد تا قرار بله برون رو بذاره ....ولی یه هفته قبل از مراسم بله برون بود که فهمیدم تو تمام این دو سال تو همسرش بودی وسپهر بهم نارو زده ..حتی یه روز اومدم بیمارستان دیدنت ...صورت کبود ودست گچ گرفته وهیکل نحیفت اونقدر حالم رو خراب کرد که ازخودم متنفر شدم ..بدجوری عذاب وجدان گرفتم ..تو این دوسال بدون اینکه بدونم... عملا به تو خیانت کرده بودم ...به بهترین دوستم ..دستهای قفل شدم رو تو دستش گرفت ...-خداشاهده که نمیدونستم ارکیده ..وقتی تو رو با اون سرووضع دیدم داغون شدم ...حالم بد شد ...از اینور واونور شنیدم که سپهر این بلا رو سرت اورده ..که تو این چند سال بدترین ظلم ها رو درحقت کرده ...که ازش جدا شدی وسپهر مجبور شده به خاطر کتک هایی که زده بیست میلیون دیه بده ..نمیدونی چه حالی شدم ارکیده ..قبول دارم بد بودم ..کور بودم ونفهم ..که چشمهامو رو بدی های سپهر بستم ولی تا این حد بد نبودم ...تو ذاتم نبود به دوستم خیانت کنم ..که رو ویرونه های زندگی تو خونه بسازم ...از سپهر بدم اومد ..ازش متنفر شدم ..میخواستم سر به تنش نباشه ..میخواستم به خاطر تمام دروغ ها وفریب ها وبازی هاش به اتیشش بکشونم ..میخواستم بزنم زیر همه چیز ...ولی نمیشد ...)دستم رو رها کرد وعقب نشست ...نگاه غمگینی بهم انداخت ..-تو مدت نامزدیمون رابطه ی ما بیشتر از معمول بود ...حالا چشمهاش پراز اشک شده بود ...-دیگه دختر نبودم که بتونم به این راحتی پشت پا به همه چیز بزنم ..سپهر نامرد نه تنها با زندگی تو ...بلکه بازندگی من هم بازی کرد ...من رو الوده ی خودش کرد تا نتونم ازش جدا بشم ...یه روز نشستم وکلاهم رو قاضی کردم ...دیدم یه راه بیشتر ندارم ...به اسم سپهر تو شناسنامه ام نیاز داشتم تا حداقل زندگی اینده ام رو از دست ندم .واز طرف دیگه بتونم انتقام بازی هایی که با من کرده رو سرش دربیارم ...سربله بروون مهریه ام رو سنگین انتخاب کردم ...باید تا میتونستم نقره داغش میکردم ..تا انتقام خودم وتو رو باهم میگرفتم ..عقد کردیم ولی عروسی رو گذاشتم برای چند ماه بعد ...حالا هم دو هفته است که مهریه ام رو گذاشتم اجرا ...لبخند تلخی روی لبش نشست ...-بدبختش کردم ارکیده ..نقشه ی پدر تو ومهریه ی سرسام اور من از پا انداختش ..دوباره دستهام رو فشرد وبا امیدواری گفت ..-میبینی ارکیده انتقاممون رو ازش گرفتم ...بی حرف ازروصندلی بلند شدم ...-ارکیده ..؟؟از کنارش گذشتم ..وبغض نشسته تو گلوم رو قورت دادم ...(پس تو هم به سزای کارت رسیدی سپهر ...دیدی خدا جای حق نشسته؟ ...دیدی نتونستی اززیر بار اون همه درد ورنجی که به وجودم تحمیل کردی فرار کنی ...؟)از کافی شاپ بیرون اومدم ونگاهم رو به اسمون ابری دوختم ..خدایا بازهم یه بار دیگه خودت رو بهم ثابت کردی ..تقاص مظلوم رو از ظالم گرفتی ...برای سپهری که پول مایه حیاتش بود حالا زندگی با جهنم هیچ فرقی نداره ...به ارومی به راه افتادم ...هوا سرد بود وخیابون ها خلوت ..بی اراده قدم میزدم وتمام اون سالها رو از خاطر میگذروندم ..سپهر تاوان کارهاش رو داد ..ولی چرا هنوز غمگینم ؟..هنوز داغونم ...؟چرا این زخم دلمه دلمه شده مرهم نمیشه ...؟اشکم چکید ..لبه ی چادرم روپائین تر کشیدم وچشم به سنگ فرش خیابون دوختم ...بدی کردی ودیدی ...سردم بود ..از درون میلرزیدم ...بدبختی سپهر نمیتونست دلم رو حتی برای یه لحظه اروم کنه ...زندگی وعمر وجوونی من رفته بود ..بدبختیش به چه دردم میخورد ..؟دلم بدجوری گرفته بود ...برای اولین تاکسی دست بلند کردم وسوار شدم واجازه دادم تمام این اشکهای حبس شده ازاد بشه تا بتونم یکم نفس بکشم ..چشمهام از گریه میسوخت ..با همون نگاه خونی از کنار مربی ها رد شدم ویه راست به سراغ مارال رفتم ...دلم خون بود ..نمیدونستم دنیا رو مقصر بودنم یا سپهر رو ..همینکه به اطاق یازده رسیدم ..کفش هام رو تا به تا کندم ویه راست به سراغ مارال رفتم ..انگار که التیام ومرهم من تولمس ودراغوش گرفتن این بچه بود ...مارال باهمون موهای پرزمانندش تو جاش خوابیده بود ...دست انداختم وبلندش کردم که چشم بازکرد ..چسبوندمش به خودم ...لب گزیدم ..بغض داشت خفه ام میکرد ...چشمهام بدتر سوخت ..ودراخر دوباره اشکام چکید ...-میبینی مارال ...میبینی مردم رو... چقدر غریبه شدن ..دوستها بهم نارو میزنن ..یار همدیگه رو به خاطر دل خودشون میدزدن ...محبت ها رو میخرن ..از تو اغوشم کشیدمش بیرون وتو چشمهای مشکیش نگاه کردم ..لبهاش میلرزید ..انگاری اون هم دردم رو میفهمید وبغض داشت ..-دلم پره مارال .. دلم از دست مردم خونه ..مردم بد شدن ...سیاه شدن ...شیطان شدن مارال ...شیطان شدن ...به تو رحم نمیکنن ..به من هم رحم نمیکنن ..به هیچ کس رحم نمیکنن ..عجب دنیایی شده این جهنم ..-ارکیده ...تویی ؟چی شده عزیزم ...؟چرا گریه میکنی ...؟مارال رو که حالا به گریه افتاده بود از تو دستهام بیرون کشید سمیه بود ..مسئول بچه های اطاق یازده ..-حالم بده سمیه ..مارال رو اروم کرد وتوی تختش برگردوند ..نگاهم پی مارال بود واشکهام همین جوری میچکید...سمیه به ارومی بغلم کرد وشونه هام رو نوازش کرد ..حس همین بچه های شیرخواربی پناه رو داشتم که تو دستهای سمیه اروم میشدن ..-کم اوردم سمیه ...کم اوردم ..-چرا خانمی ؟تو که اسوه ی صبر وحوصله بودی ...از تو اغوشش اومدم بیرون وبا پشت دست صورتم رو پاک کردم ...-ادمم دیگه ..کم میارم ...یه لبخند اروم رو لبش نشست ...دردم رو خوب میفهمید ...-حق داری عزیزم ..هممون کم میاریم ..منم یه وقتهای مثل توام ..نمیخوای بگی چی شده ..؟نگاهی به مارال انداختم که هنوز بغض داشت ...-قصه ی من پراز درد وغمه ....حرف که بزنم دل تو هم سنگین میشه ..ولش کن ..با یه لبخند تلخ دستهام رو به سمت مارال دراز کردم ودوباره تو اغوشم گرفتمش ..اینبار ارومتر بودم ..حداقل اینکه دیگه اون بغض سرکش تا گلوگاهم بالا نمیمود - اینجایی ..؟سربلند کردم ...امیرحافظ بود..؟اینجا چی کار میکرد؟؟ ..با دیدنم چشمهاش رو با اسودگی بست ...وتکیه زد به چهار چوب در ...-چی شده ..؟ شما اینجا چی کار میکنید ..؟تو یه لحظه چشم بازکرد از نگاهش چنان ترسیدم که تو خودم جمع شدم ..رگه های خونی مثل علف های هرز تو چشمش وسعت گرفت وبالا رفت..تا حالا امیرحافظ رو این جوری ندیده بودم ..-من اینجا چی کار میکنم ...؟تو بگو این وقت روز اون هم ساعت یازده صبح که جنابعالی باید سرکارتون باشید اینجا چی کار میکنید ...؟میدونی همه رو نگران کردی ...؟نگاهم هراسون رو بچه ها چرخید -ارومتر اقای رسولی بچه ها رو بیدار میکنید ..از جا بلند شدم ومارال رو به سمیه که هاج وواج به امیرحافظ نگاه میکرد دادم ..-مرسی سمیه جان ..ببخشید که سرت رو درد اوردم ..ممنون .-خواهش میکنم باز هم بیا پیشمون ..مارال پیشت اروم میشه ..زود از اطاق اومدم بیرون وبی حرف پشت امیرحافظ عصبانی وعاصی راه افتادم ..خیلی خوب میتونستم تمام حرص وغیضش رو احساس کنم ..با قدم های تند از ساختمون بیرون اومد ودزدگیر ماشینش روزد ...-سوارشید ...-نه من خودم میرم ..-سوار شید خانم نجفی تا عصبانی تر نشدم ...به قدری با غیض این حرف رو زد که بی اختیار درجلوی ماشین رو بازکردم ونشستم ...به فاصله ی چند دقیقه بعد امیرحافظ هم نشست وتو یه حرکت به سمتم چرخید ...-خب ..گوش میدم ..-چی رو ..؟-از صبح ساعت هشت صبح تا همین الان کجا بودید ...؟چرا گوشیت رو جواب نمیدادی ..؟صدای فریادش تو ماشین پیچید ..حتی خودش هم نمیدونست یه وقتهایی اول شخص میشم ویه وقتهایی دوم شخص ...لب گزیدم ..دوباره بغض هام به جای اولشون برگشته بود ...(سرمن داد نزن امیرحافظ...من نارو خورده بودم...این جوری سرم داد نزن ..دلم زخم دیده است ...زود میترسه ...)به جای فریاد زدن درجواب فریاد هاش ...به جای بانگ زدن اون همه درد ..سرم رو مظلومانه انداختم پائین ..میدونستم که نگرانم شده ...همون جوری که یه وقتهایی من نگرانش میشدم ...ولی الان نه امیرحافظ ...الان نه ..حالم خراب تراز اونیه که فریادهات رو تاب بیارم ...-خانم نجفی ..گوشه ی چادرم رو بالا اوردم وشونه هام دوباره لرزید ...دیدی بی معرفت ؟..دیدی بازهم اشکم رودراوردی ...-چرا باز گریه میکنید؟ ...به جای گریه حرف بزنید ...دستم به سمت دستگیره ی ماشین رفت که امیرحافظ زودقفل مرکزی رو زد ...-محاله بذارم بدون دونستن جریان از این ماشین پیاده شی ...-بزارید برم ..به شما مربوط نیست .. -واقعا مربوط نیست ..؟از صبح تا الان هزار جا زنگ زدم ...صد دفعه به گوشیت زنگ زدم ...به امید زنگ زدم ..حتی به خونه ...صدای موبایلش وسط فریاد هاش تو ماشین پیچید ...نگاهی به صفحه انداخت -بفرما ..امیده ...-الو امیدجان ...-اره پیداش کردم ..نگران نباش ...نه ...شیرخوارگاه بود ...حالش ...؟نگاهی بهم انداخت که صورتم رو تو چادرم مخفی کردم ..-خوبه ...باشه میارمش خونه ...خداحافظ ...بلافاصله شماره ی دیگه ای گرفت ..-الو سلام حاج بابا ...پیداش کردم ...اره شیرخوارگاه بود ...به عزیز بگو نگران نباشه ...باشه... باشه وگوشی رو قطع کرد ...صدای عصبیش بند بند وجودم رو لرزوند-دوست داری یه ملت دنبالت بیفتن ..؟دوست داری همه نگرانت باشن ...؟تا کی میخوای مثل بچه ها گریه کنی ...وبه گذشته ات بچسبی ...؟طاقت حرفهاش رونداشتم ..بازهم بی رحم شده بود ..بازهم امیرحافظ گذشته شده بود ...دردم رو ندونسته بازجویی میکرد ...دستم دوباره دستگیره رو مشت کرد ...-بزارید برم ...-کجا بری هان ...؟ دوباره بری ومن وخونواده ات وهمه رو نگران کنی ...-بزارید برم ...-تا نگی دست به این ریموت نمیزنم ...باید بدونم چی اینقدر ارزشش رو داشته که همه رو تا سرحد مرگ بترسونی ...میدونی امید کجا بود ...پزشکی قانونی ...دنبال جنازه ی ...یه نفس عمیق گرفت وارومتر گفت ...-به جای گریه حرف بزن ...-صبح که از خونه اومدم بیرون ..دینا رو دیدم ...-دینا ..؟دینا کیه ...؟-دوست قدیمی من ..همسرجدید سپهر صولتی ...اومده بود ازم بخواد تا ببخشمش ...میگفت نمیدونسته که از سپهر جدا نشدم ..یک سال بعد از ازدواجمون باهاش نامزد کرده ..تو اون روزهایی که خونواده ی بدبخت من دنبالم میگشتن سپهر خوش خوشان مراسم نامزدی گرفته وبه همه گفته ازش طلاق گرفتم ...حالا ...حالا اومده بود که بگه سپهر رو بدبخت کرده ...گفت هرچی داشته ونداشته ازش گرفته ...ولی اخه بدبختی سپهر به چه درد من میخوره ...؟زار زدم وچادرم رو با کف دست به دهنم فشار دادم تا نکنه صدای هوارهای پراز دردم گوش عالم رو کر کنه ...نمیدونم چقدر گذشت ...نیم ساعت ..یه ساعت ...یا یه عمر ..فقط وقتی به خودم اومدم که دیگه گریه هام تبدیل به هق هق های ارومی شده بود ومن غرق در خاطرات دوران سختیم ..به پلیدی ادمها فکر میکردم ...-تا کی میخواید غصه بخورید..؟دوباره دوم شخص جمع شده بودم ..-به نظرتون این همه سوگواری بس نیست؟ ..هردوی ما میدونیم که سپهر ادم نامردیه ...وهیچ شکی هم توش نیست ...شما که سه سال باهاش زندگی کردید ومیدونید چه جور ادمیه ...پس چرا هرسری از شنیدن نامردهاش این همه ضربه میخورید .؟سعی کنید فراموش کنید ..-شما تونستید فراموش کنید ..؟کلافه دستی تو موهاش کشید ..-نه ...دیدید که عقده هام رو سر شما خالی کردم ..ولی چاره ی دیگه ای نیست ..نمیتونید تمام سالهای باقی مونده ی عمرتون رو به خاطر عزاداری اون سه سال تلف کنید ...به خودتون بیاید ..دنیا برای شما صبر نمیکنه ...-پس میگید چی کار کنم ...؟-زندگی وفراموش کردن گذشته ...این جوری شاید بتونید اینده اتون رو بسازید ..-یه وقتهایی خسته میشم از زندگی ...مردم خیلی بدن ...-همه اشون نه ..درسته ..؟تو چشمهاش نگاه کردم وگفتم ..-درسته ..بعضی ها مثل خونواده ی شما پراز محبتن ..-خداروفراموش کردید خانم نجفی ...؟یه آه ناخواسته کشیدم ..-نه فراموش نکردم ..ولی بدی ها ی سپهر سستم کرده ..دیگه مقاوم نیستم ...-کسی که من تو این چند سال شناختم همیشه مقاوم بوده ..وهست ..وقتش رسیده که دوباره سر پا شید ..سپهر رو فراموش کنید خانم نجفی ..این مرد یه دغلکار بیچاره است که به جز پول به هیچ چیز دیگه ای اهمیت نمیده ...-سخته ...-میدونم ...ولی مگه کار دیگه ای میشه کرد؟ ...مطمئنا نه ..تا بوده همین بوده ..بعد از اون بدون هیچ حرفی ماشین رو راه انداخت وچند تا کوچه بالاتر نگه داشت ..وبا دوتا نسکافه ی داغ تو دستهاش برگشت ..لیوان نسکافه رو تو دستم گرفتم که زمزمه وار گفت ..-ارومتر شدید ...؟فقط سری به معنی اره تکون دادم ...-بیشتر از اینها باید مراقب خودتون باشید ..لب بستم ..دوباره همون حس نوازش قلبم شروع شده بود ..-میشه امروز رو بهم مرخصی بدید ...؟-البته ..فقط به شرطی که دوباره گم نشید ومن رواز کار وزندگی نندازید ..جرعه ای از نسکافه ام خوردم ...-پس اگه لطف کنید من رو سرخیابون پیاده کنید تا مزاحم شما هم نشم ...ابروهاش تو هم گره خورد ...-خانم نجفی دست از این کارها بردارید ..من تا شما رو صحیح وسالم تحویل خونواده اتون ندم ولتون نمیکنم .لطفا نسکافه اتون رو بخورید تا یخ نکرده ..میخوام راه بیفتم ...بالاجبار نیمی از نسکافه رو خوردم وبقیه اش رو دور انداختم ..امیرحافظ هم بدون حرف راه افتاد وتا رسیدن به خونه سکوت کرد ...دم درخونه نگه داشت که دستم روی دستگیره چرخید ..ولی صدای زمزمه مانندش باعث شد دست نگه دارم ...-روزهایی که دلم میگیره از مردم ..یه سره میرم شاه عبدالعظیم ..خیلی ارومم میکنه ...وقتی بدبختی های مردم رو میبینم ..تازه میفهمم درد من درمقابل زخم های مردم هیچیه ...شما سالمید... سلامتید ..مهمتر از همه خونواده اتون رو دارید ..پس یکم صبوری کنید ..شاید یه حکمتی باشه ...ببخشید اگه امروز عصبانی شدم ...چه وجه تشابهی بود بین من وامیرحافظ ..شاه عبدالعظیم ...با گنبد نورانیش ...سر به زیر انداختم ..-شما حلال کنید ..امروز ازکار وزندگی افتادید ..از حاج رسولی وساجده خانم هم عذرخواهی کنید ..به خدا که قصدم اذیت وازار شماها نبود ...-همه شما رو میشناسن خانم نجفی برید به سلامت درپناه خدا ...-خدا حافظ شما ...ازماشین که پیاده شدم ...با خودم عهد کردم دیگه واندم ...بس بود هرچی گریه زاری کردم وخون به دل اطرافیانم کردم ..دیگه نمیخواستم برای گذشته ی سیاهم روزهای اینده ام رو بسوزونم ..حق کاملا با امیرحافظ بود ..با مویه کردن چیزی حل نمیشد وقت اون بود که سپهر وزندگی گذشته رو به بوته ی فراموشی بسپرم .."ارکیده"یه تقه به دراطاقم خورد وامید اومد تو ...-ارکیده بی کاری ...؟-چطور مگه کاری داری ..؟-طاها اومده ..نفس کشیدم ..من که جواب داده بودم پس این کارها برای چی بود ...؟-خب چی کار کنم ؟-میخواد برای اخرین بار باهات حرف بزنه ...-داداش!!! ...من که گفتم هیچ علاقه ای بهش ندارم ...؟-میدونم ارکیده جان ..ولی طاها خیلی به گردن من حق داره ...بزار اخرین تلاشش رو هم بکنه ...من وتو خیلی بهش مدیونیم ...-یعنی به خاطر کارها ومحبت هاش باید قبولش کنم ..؟-ارکیده بی رحم نشو ...خودت خوب منظورم رو فهمیدی ...فقط میخوام یه فرصت دیگه بهش بدی ...-باشه باهاش حرف میزنم ...-ممنونبه ارومی چادرم رو سرکردم ودراطاق رو بازکردم که طاها رو پشت دردیدم ..سربه زیر سلام کردم وتعارف کردم وارد اطاق بشه ...-خوش اومدید اقای حسامی بفرمائید ...نگاه دلخوری بهم انداخت وروی تخت نشست ...از وجودش معذب بودم ...دوست داشتم زودتر حرفش روبزنه واین ملاقات نطلبیده رو تموم کنه ..به خاطر تجربه ی قبلی روی تک صندلی اطاقم نشستم ..ودستهام رو زیر چادرم تو هم گره زدم ..-اومدم برای اخرین بار رو پیشنهادم اصرارکنم ...از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم ..-ولی من هنوز هم جوابم منفیه ..-منتظر میمونم ارکیده... تا هروقت که بگی صبر میکنم .....سر بلند کردم وقاطعانه تو چشمهاش خیره شدم ....-نه منتظرم نمونید ..-اخه چرا ...؟-چون حسی بهتون ندارم ...-چرا مدام این حرف رو تکرار میکنی ؟..بزار دلم خوش باشه -سردَوُندن ...کار من نیست ..صاف وصادقه ام تو این مسئله ..نمیخوام دوروز دیگه به خاطر همین صبوری هاتون ازم دل گیر باشید ...-ولی این انتخاب خودمه ..-وقتی وصل ی در کار نیست ..بهتره جدایی باشه ...-چرا اینقدر نسبت بهم سردی ..؟-برای شما دلی ندارم که گرم باشم ...نفسش روبا عصبانیت بیرون فرستاد ...-مهلت بده خودم روبهت ثابت کنم .. ..خواهش میکنم ..اخم هام تو هم رفت ...-دارید ازارم میدید اقای حسامی ..-پس چه کنم ...؟-چشم ببندید رو من واحساستون ..من نیمه ی گمشده ی شما نیستم ...-چهار ساله که فکر وذکرمی ..نمیتونم به این راحتی ازت دست بکشم .قلبم فشرده شد ..بیچاره طاها ...بیچاره ارکیده ..-من رو بیشتر از این معذب نکنید اقای حسامی ..اگه بدونم بودنم تو کارخونه مشکل درست میکنه ..علارغم تمام علاقه ام دیگه سرکار نمیام ..-نمیخوای بهم مهلت بدی ..؟-دوساله که همکار منید وشما رو میشناسم ..اگه علاقه ای هم بود تا حالا شکل گرفته بود ..دستی روی موهاش کشید -پس مثل اینکه اونی که رفتنیه منم نه تو ..-منظورتون چیه ..؟-دارم میرم از این شهر ...مادرم دیگه نمیتونه دوری از خونواده اش رو تحمل کنه ..تا حالا هم که صبر کرده به خاطر علاقه ی من بوده ..-متاسفم ..واقعا دوست نداشتم مشکلی براتون پیش بیاد..نفس گرفت ..-متاسف نباش ..بهترین روزهای من همون روزهایی بود که امید داشتم یه روزی بهم علاقه مند میشی ..این هم قسمت من بوده ..هرچند که تلخه ومن هنوز هم امیدوارم ..از رو تخت بلند شد وبا یه تلخ خند گفت ..-میدونستی که خیلی سنگ دلی ...؟یه لبخند مهربون رولبهام نشست -یه روزی میرسه که با این تصمیم کنار میاید ..ممکنه دوباره عاشق بشید ..ازدواج کنید وبچه دار بشید ..اونوقته که متوجه میشید زندگی با زنی که هیچ حسی بهتون نداره اشتباه محض بوده ...-ولی من برعکس تو فکر میکنم ..اینکه اگه بهم جواب مثبت میدادی یه روزی تو هم مثل من عاشق میشدی ...-خیال خامه اقای حسامی ..چون اگه قرابود عشقی اتفاق بیفته تو این چند وقت اتفاق میوفتاد ..به هرحال امیدوارم هرکجا هستید دلتون خوش باشه ..تو یک قدمیم ایستاد وگفت ..-من هم از صمیم قلب برات دعا میکنم که مردی که شایسته اته نصیبت بشه ..تو لیاقت بهترین ها رو داری ...با رفتن طاها ..حس کردم یه چیزی تو وجودم گم شد ..شاید یه نوع حس ترحم ودلسوزی بود ..دلم میسوخت که چرا ادمها اشتباهی عاشق هم میشن ...وتا لحظه ی اخر هم رو عشقشون پافشاری میکنن ...مثل ارکیده ی گذشته که اشتباها عاشق سپهر شد وبا حماقت روی هو.سش پافشاری کرد ..اوایل اسفند بود وخیابون ها قلقله ..بوی عید میومد ومن هنوز تو خاطرات گذشته وحال دست وپا میزدم ...هنوز هم از امیرحافظ دوری میکردم ..هنوز هم از حس مبهمی که قلبم رو فشرده میکرد فرار میکردم ...ولی هرقدم دور شدن من.. مساوی بود با امیرحافظی که چند قدم بهم نزدیک میشد ..مدام به خودم میگفتم تمام کارهاش به خاطر عذاب وجدانه ..به خاطر پشیمونی از تهمت هایی که زده ..امیرحافظ حسی بهت نداره ارکیده ..ولی نمیدونم چرا ..وقتی نگاه نرمش رو میدیدم ...وقتی محبت های ریز ودرشتش رو حس میکردم ..همه ی حرفهام اب میشد وبه دل زمین میرفت ...زمان میگذشت وقلبم بیشتر از قبل محبوس محبت های نهان واشکار امیر حافظ میشد تا اینکه ...***-شنیدی میگن امیرحافظ از زنش جدا شده ..؟-اِ راست میگی ..؟از کجافهمیدی ...؟-سمانه میگفت ...-پس زن طلاق داده است .؟-اره ...حالا اینو گوش کن ..میگن با نجفی راندوو داره .. ...-نه بابا چی میگی ...؟-اره خانم ..مگه نمیبینی رفتارشون رو ...همون جور پشت در توالت وارفتم ..شونه ام رو تکیه دادم به دیوار تا نکنه ازضعف وبی حالی پخش زمین بشم ..-ولی راست میگی ها ...منم یه وقتهایی میدیدم دور و ور امیرحافظ موس موس میکنه ... مثل اینکه امیرحافظ بهش پا نمیده ..-اَه اَه اَه ..من اینقدر بدم میاد ازش ..مثل موش میمونه ..موزی واب زیرکاه ..با اون چادرش وکارهاش ادم فکر میکنه قدیسه است ..ولی بعد که میری تو نخش میبینی خانم بدجوری داره ماهیگیری میکنه ...لامصب همچین لقمه های گنده گنده برمیداره ..-اره دیدی ؟یه وقتهایی هم حسامی دورش میچرخه ...-دیگه بدتر ...از اون هفت خطاست ...همونه که شوهره طلاقش داده دیگه ..وگرنه مرد به اون خوش تیپی ..چرا باید طلاق بگیره ...؟ماشینش رو دیده بودی ...؟-حتما ارکیده زیر ابی میرفته اون هم شاکی شده ..من موندم امیرحافظ از چی این زنیکه ی چادر چاقچوری خوشش اومده ...؟-اره توروخدا میبینی ...؟این همه دختر ترگل وورگل جونشون برای امیرحافظ میره ..بعد این خانم اینقدر قر وغمیش براش اومده که هم بهش پست مدیر مسئولی رو داده ..هم قاپش رو دزدیده ..-پس بگو جریان از چه قراره ..من شنیدم عصر به عصر که کارخونه خلوت میشه نجفی میمونه ...-نه بابا ...یعنی باهاش ؟؟؟-اره چرا که نه؟ ...میدونی که واسه ی مردها زن خیلی بهتر از دختره ..دردسرهای دختر وبدبختی بعدش رو نداره ..حتما پاداده که اینقدر هواش رو داره ..-ولی به امیرحافظ نمیخوره همچین ادمی باشه ..-اونم بالاخره مرده ..مگه میشه از همچین لقمه ای بگذره ..؟-ولی من باورم نمیشه ...-بروبابا ...تو ساده ای که گول یه من ریش وتسبیح تو دستش رو میخوری ...مردها سرو پا یه کرباسن ...با صدای بهم خوردن در و....ورود نفر سوم ...حرفها به پچ پچ تبدیل شد وتوعرض چند لحظه توالت ساکت شد ...اشکای گرم رو گونه ام رو با کف دست پاک کردم ..حالم رو نمیفهمیدم ..هیچ وقت فکر نمیکردم دیگران همچین طرز تفکری نسبت به من داشته باشن ...با سراستین اشکای جاری شده ام رو دوباره باحرص بیشتری پاک کردم ..ولی بازهم نمیتونستم جلوشون رو بگیرم ..درتوالت رو به ارومی بازکردم وبا همون حال نذار بیرون اومدم ..اونقدر حالم بود بود که حس میکردم نفس های اخرم رو میکشم ..چشمهام میسوخت وقلبم اتیش گرفته بود ..امان از حرف تلخ مردم ..که ناروا بود و عجیب دل ها رو میسوزوند ..بی مروت ها حتی به فکر ابروم هم نبودن ..مگه من چه بدی ای درحقشون کرده بودم؟ ..من که همیشه کمک حالشون بودم ..حالا این بود مزد دستم ...؟مزد صبوری هام ..؟دستم رو گرفتم به دیوارو وکنار روشویی وایسادم .خدایا میشنوی تهمت ها رو ..میبینی بنده هات رو چه جوری دارن گناهم رو میشورن ..چه بلایی دارن سرم میارن ..؟(روزگاران درازیست منو تنهاییدل بهم باخته ایممونسم اشک غریبانه ی سردهمدمم یک دل دیوانه ز دردهمه را می بینم،می شنومهیچ را می بلعم...)شیر اب روبازکردم وصورتم رو زیر اب گرفتم ...خنکای اب نفسم رو بند اورد ..سرم رو بلند کردم وبه زن تو ائینه که همین جور پشت سرهم چشمهاش میبارید خیره شدم ..دیگه بسم بود ...دیگه گنجایش نداشتم ..من دلم ارامش میخواست ..اسایش ..ولی دیگه حتی تو این کارخونه هم یه لحظه اروم نبودم ..باید حدس میزدم که اون نگاه های پنهونیم ..اون فرار ها ...جلوی چشم بچه های کارخونه فاجعه به بار میاره ... باید میرفتم ...باید خیلی قبل تر از اینها میرفتم .صورتم روخشک کردم وباهمون حال نذار بیرون اومدم ..حالت طبیعی نداشتم ...انگار که منگ بودم ..تلو تلو میخوردم وراهروی خلوت رو رد میکردم ..سنگینی حرفها بیش از اندازه برام گرون بود ..من وامیرحافظ ؟؟..هم خوابگی ...؟وای ..وای خدا به سمت رختکن رفتم میخواستم همون لحظه چادرم روبه سر کنم واز اینجایی که به این راحتی هرتهمت وانگی به ادم میچسبوندن رها بشم ..با دستهای لرزون وسائلم رو تو کیفم ریختم ..حتی لباس کارم رو هم برنداشتم ..نایی برای برداشتن نداشتم ..ولی همینکه از رختکن بانوان بیرون اومدم ...چشم تو چشم امیرحافظ شدم .