دو هفته گذشت یک روز که در خانه تنها بودم با هر نکاهی تلفن وسوسه عجیبی به سراغم می آمد که به موبایل باربد زنگ بزنم . این فکر شیطانی هر لحظه بیشتر مرا تحریک می کرد،با پاهای لرزان چند گامی به طرف تلفن برداشتم اما درست در همان لحظه عقلم به یاریم آمد و بر احساساتم غلبه کرد و به من نهیب زد،فرناز این کار را نکن یعنی تو این قدر در بند اواسیر شدی که خودت را در مقابلش باخته ای و نمی توانی بر احساسات خود غلبه کنی؟ او اگر خواهان عشق تو باشد مثل بقیه مستقیم با تو صحبت می کند ،آن وقت تو هم دیگر سنگ رو یخ نمی شوی! هر کدام از ان جمله ها مانند پتکی بر سرم کوبیده می شد و مرا به خود می آورد. عاقبت روی اولین مبل خودم رها کردم و زیر لب با خودم گفتم :نکند او مرا طلسم کرده که اینقدر برایش بی قرارم ؟
لعنت به تو باربد...یک دفعه از کجا سرو کله ات پیدا شد که این گونهاحساسات مرابه بازی گرفته ای
در همان لحظه بابا کلید را به در حیاط انداخت و وارد خانه شد،آمدن بابا باعث شدکه من از افکار آشفته خود بیرون بیایم . دیگر تا شب فرصت نکردم که در خلوت تنهایی خودبه باربد فکرکنم و تمام اماها و اگر های ذهن را به دروز بعد که او را می دیدم موکول کردم.
صبح روز بعد با دنیایی از شوق و ذوق که برای دیدنش راهی دانشگاه شدم اما متاسفانه خوشحالیم دوام چندانی نداشت چون به محض اینکه وارد کلاس شدم و چشمم به صندلی خالی باربد افتاد یکدفعه حالم گرفته شد. احوال پرسی مختصری با نداکردم و سرجای خودم نشستم و به امید اینکه بیاید چشم به در دوخته و به ساعت مچی ام نگاه میکردم با وارد شدن استاد آخرین نگاهم را به در دوختم و آهی از سر حسرت کشیدم وسعی کردم به محیط کلاس برگردم.عقربه ها خیلی سریع جایشان را به یک دیگر دادند اما از آمدن باربد هیچ خبری نبود. ساعت های دیگر هم گذشت ،با پایان کلاس خود را آماده رفتن به خانه کردم ،چنان از غیبت کردن و ندیدن او پکر بودم که با سردی از ندا خداحافظی کردم و به خانه رفتم و تمام دل تنگی هایم را برای روز بعد جمع کردم.


روز بعد در حالی که به شدت دلتنگ و بی قرار باربد بودم راهی دانشگاه شدم اما باز با صندلی خالی باربد مواجه شدم،این بار نگرانی و دلشوره به دلم چنگ می زد. باخود م گفتم نکن برایش اتفاقی افتاده است؟ همان ان روز در آزمایشگاه بدون اینکه حواسم به استاد باشد و بخواهم آزمایشی انجام دهم با روحیه ای خراب به خانه برگشتم.برخلاف من مامان کاملا سرحال بود،به او سلام کردم و او با خوشرویی جوابم را داد و سپس گفت:
-فرنازجان امشب دعوت شده ای.
با تعجب برگشتم و گفتم:
-دعوت از طرف کی مامان در جوابم گفت
-رویا و رعنا.
زیر لب گفتم:
-رویا و رعنا؟
لحظه ای سکوت کردم و به فکر فرو رفتم،بعد به خاطر آوردم که امروز روز تولد آن هاست. آن ها هر سال برای خود جشن تولد مجردی می گرفتند و تمام دوستان و آشنایان خود را دعوت می کردند،چقدر هم خوش می گذشت.
مامن وقتی سکوتم را دید با صدای بلندی گفت:
-چیه؟نکنه حوصله رفتن به اونجا رو هم نداری؟
حق با مامان بود،گرچه واقعا حوصله نداشتم که در جشن تولد آن ها شرکت کنم اما حس کردم که اگردر خانه بمانم فکرو خیال باربد مرا دیوانه خواهد کرد. بنابراین روبه مامان گفتم:
-اتفاقا می خواهم در جشن آن ها شرکت کنم.
او لبخندی از سر رضایت زدو گفت:
-پس برو لباست رو هم عوض کن تا من هم ناهار را آمده کنم.
سرم را در تایید حرف مامان تکان دادم و سپس برای عوض کردن لباسم با اتاقم رفتم.
بعد از خوردن ناهار ساعتی را به استراحت پرداختمو بعد کم کم شروع به آماده شدن کردم،از داخل لباس هایم تاپ یقه بازو بدون آستینی را همراه با دامن کوتاهی که ست هم بودند انتخاب کردم و مقابل آیینه ایستادم و آنها را مقابل خودم گرفتم.لباسم گوجه ای رنگ رنگ بود و به پوست سفیدم می آمد. البته لختی بودن آن کمی توی ذوقم می زد اما وقتی به خاطر آوردم آن مهمانی خودمانی و دخترانه است و مثل هر سال جو کاملا سالمی دارد بی خیالش شدم و لباس ها و دوربین را در کیفم قرار دادم تا در کنار آنها عکس یادگاری بگیرم
-مامان وقتی مرا آماده رفتن دید با تعجب گفت
-فرناز جان هدیه برای تولدشان آماده کردی؟
در پاسخش گفتم:
-نگران نباشید ،در طی مسیرم کادویی برای آنها می خرم.
با گفتن این کلمه از خانه خارج شدم و مامان با گفتن پس برو به سلامت بدرقه ام کرد.

رویا و رعنا با دیدنم خوشحال شدند و بهم خوش آمد گفتند،من هم گونه هر دو را بوسیدم و تولدشان را تبریک گفتم. رویا سریع دستم را گرفت و گفت:
-فرنازجون بهتره،هرچه زود تر بریم پیش بچه ها.
دستم را عقب کشیدم و گفتم: رویا جان اول اجازه بده لباسم را عوض کنم
رعنا به طرف آمدو گفت:
-رویا حق با فرنازه ،من میرم پیش بچه ها تو هم به فرنازجون کمک کن تا زودتر آماده شود.
به همراه رویا به اتاقش رفتم و بعد از مختصر آرایشی که کردم،لباسم راپوشیدم و برای رفتن به جشن آماده شدم. در حالی که داشتم دوربینم را در می آوردم رویا وارد اتاق شد و با حیرت نگاهی به من انداخت و سپس جیغ بلندی کشید و گفت:
-فرنازجون اگر چشمت نزنن شانس آوردی ،آخه خیلی زیبا شده ای!
بعد فوری دوربین را از دستم گرفت و اولین عکس را از خودم گرفت. رویا طوری مرا ورانداز می کردکه گویی اولین باری است که مرا می بیند،بعد دست مرا گرفت و هردو خندان به طرف سالن رفتیم.
جشن مثل سال های گذشته خیلی با شکوه و لذت بخش بود جوری که اصلا نفهمیدم چگونه زمان سپری شدو من در پایان با خاطره ای خوش از آن ها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. آنقدر خسته بودم که بدون اینکه به باربد فکر کنم خودم را روی تخت انداختم و بار دیگر همه چیزرا به فردا موکول کردم.
روز بعد هنگام رفتن به دانشگاه حلقه فیلم را از دوربین در آوردم تا در آتلیه نزدیک دانشگاه آن را چاپ کنم متاسفانه این کار باعث شد نیم ساعت از وقت کلاسم گرفته شود.،با تاخیر زیادی خودم را به کلاس رساندم و با معذرخواهی از استاد وارد کلاس شدم. این دفعه که چشمم به جای خالی باربد افتاد ،دلم فرو ریخت و دلشوره بر دلم چنگ زد و باعث شد که از درس هیچی نفهمم. ساعات بعد به محوطه دانشگاه رفتم و چندین بار آب سردی به صورتم زدم ، هر لحظه نگرانیم بیشتر می شد.
هنگام رفتن به خانه ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد. از دانشگاه خارج شدم و کمی پایین تر وارد کیوسک تلفن شدم و با خود گفتم شماره باربد را می گیرم وقتی که صدایش را شنیدم و از سلامت بودنش اطمینان حاصل کردم تلفن را قطع می کنم. شماره او را گرفتم و خیلی سریع تر از زمانی که فکر می کردم ارتباط برقرار شد،باهر صدای زنگی که در گوشم می پیچید وجودم در هم می ریخت و طپش قلبم هر لحظه بیشتر می شد.،بالاخره بعد از چند بوق پیاپی با شنیدن صدای گرم و دلنشین اش وجودم یکباره حرارت گرفت.
-الو ...الو....جانم...جانم...
در آن لحظه هرچه خواستم گوشی را قطع کنم نتوانستم ،شیطان بدجوری وسوسه ام میکرد. گوشی را محکم د دست گفته بودم و به صدای زیبایش گوش دادم که ناگهان گفت:
-فکر نکنم فقط زنگ زده باشی که بخوای سکوت کنی؟ حتما می خوای حالم را بپرسی درسته ؟
ناگهان قلبم فرو ریخت اما به هر زحمتی که بود خودم را نباختم ،باربد حرفش را ادامه داد:
-خوب بگو ببینم دختر خانمی که اینقدر مغرورره مثل تو و توی دانشگاه کلی ابهت داره ،چطور شده که غرورش را کنار گذاشته و به من زنگ زده؟پس حتما من آدم خوش اقبالی هستم.!
دیگه ادامه حرفهای بار بد را نفهمیدم،قطعا مرا شناخته بود !در حالی که دستانم به شدت می لرزیدند گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و با دست عرق پیشانیم را پاک کردم و با خود گفتم:یعن او مرا شناخته؟ خوبه که من از تلفن خانه استفاده نکردم ،تلفن بیرون هم که با کدی ناشناخته بر روی صفحه نمایشگر تلفن می افتد. وای خدا ی من چه حماقتی کرده بودم!به زحمت خودم را کنترل کردم و از کیوسک تلفن بیرون آمدم و چند گامی را با ضعف و سستی برداشتم اما ناگهان احساس کردم اتو مبیلی که سرعتش با گام های من یکی بود ،در کنارم حرکت می کند! بدون اینکه توجه کنم به راهم ادامه دادم اما با شنیدن اسمم در جای خود میخکوب شدم،گویی که بزرگترین شوک عالم را به من وارد کردند.
-خانم فرناز فاخته چرا اینقدر زود تماس را قطع کردید ؛من با شما کلی حرف داشتم.
مثل برق گرفته ها درجای خود ماندم و هیچ حرکتی نتوانستم انجام بدهم درست مثل اینکه جانی در بدن نداشته باشم ،در یک لحظه دعا کردم که این صحنه واقعیت نداشته باشد. به زحمت به سمت اتومبیل نگاه کردم و باربد را که هنوز موبایلش در کنار گوشش بودو لبخند پیروز مندانه ای به رویم میزد دیدم،برق خاصی در چشمانش پیدا بود. در همان لحظه سرم گیج رفت و باعث شد دستم را به اتومبیلش تکیه دهم تا زمین نخورم،دیگر یادم نمی آمد که چه اتفاقیر برایم افتاده زمانی به خود آمدم که رد حالت گیجی و منگی دست وپا می زدم اما هرچه فکر می کردم عقلم یاری ام نمی کرد که در کجایم!
گویی واقعا در آن لحظه هوشی در سرم نبود!چندین بار پلک زدم تا اینکه خودم را در ماشین بابد یافتم،در کنار او بودو او با خونسردی تمام رانندگی می کرد. وقتی خودم را آنجا دیدم ،دوباره آ« تلفن لعنتی و لبخند پبروزمندانه باربد در مقابلم ظاهر شد. از این که این گونه رسوا شده بود قلبم به درد آمده بود. باربد خنده کوتاهی کرد و به طعنه گفت:
-اوه ....خانم فاخته خواهش می کنم غش نکنید چون من دارویی به همراه ندارم. و در ضمن برایم مشکل ساز است که شما را به بیمارستان برسانم.
با شرمساری سرم را به صندلی تکیه دادم و با صدای آرام اما لرزانی گفتم:
-لطفا نگه دارید میخواهم پیاده شوم.
باربد این بار با صدای بلند تری خندید وگفت:
به همین زودی!حداقل باید به من بگویی چرا بامن تماس گرفتی
بغضم را فرو دادم و گفتم:آقای آشتیانی من..من ....
حرفم را قطع کردم و با خود گفتم من چی؟ من چه کا ری با یک مرد غریبه داشتم ؟حالا چه جوابی باید به او بدهم؟ صدای باربد مرا از افکارم بیرون کشبد ،با ذکاوت همیشگی گفت:
-خانم فاخته خواهش می کنم اینقدر خودتان را سرزنش نکنید ،من به شما قول می دهم که راز دارخوبی باشم تنها کافیه که شماهم دختر خوبی باشید و بامن راه بیایید.
با بد دوباره حرفش را ادامه داد و گفت:
-خودت می دانی تنها کافیه که هم کلاسی هایت جریان را بفهمند آن وقت طبل رسواییت را در همه دانشگاه خواهند زد.آخه روی تو یکی حساب جدا گانه باز کرده بودنداما حالا اگه بفهمند...
در حالی که عصبانی شده بودم روبه او کردم و گفتم:
-مگر من چه کار کرده ام؟اصلا از فرداب جلوی در کلاس و به هر کس که وارد شد هرچه در مورد من خواستی بگو،اینجوری راحت میشی؟حالام هرچه زودتر نگه دار که من میخواهم پیاده شوم.
باربد بدون آنکه حرفی بزند خنده مستانه ای کرد و روی ترمز زد،سریع از اتومبیلش پیاده شدم و با گام های بسیار تندی از جلو چشمان تیز باربد خودم را گم کردم. زمانی به خودم آمدم که مشغول قدم زدن درخانه بودم.....

از ته دل خدا رو شکر کردم که هیچ کدام از اعضای خانواده ام نبودند تا منو دراین حالت زار ببینند. درست مثل مرغ سرکنده ای بودم که یک لحظه آروم و قرار نداشت ، دمای بدنم هر لحظه بالا تر می رفت و و جودم در حال گر گرفتن بود. به طرف دست شویی رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا این حرارت و گرما از بین برود. وقتی سرم را بالا بردم و در آینه به خودم نگاه کردم،رنگ چهره ام با رنگ و روی یک مرده هیچ فرقی نداشت . سرم را چندین بار با تاسف تکان دادم و زیر لب با خودم گفتم، این منم فرناز فاخته دانشجوی رشته پزشکی ،دختر مغرور و سرشناس دانشکده! کسی که قلدر ترین دختر دانشکده هم جرات نمی کرد که بخواهد سر به سرش بگذارد و پایش را درون کفشش بکند

اما حالا باربد مرا خیلی راحت به دام انداخته و غرورم را لگد مال کرده بود !چگونه ..چگونه من به خودم اجازه دادم که چنین اشتباه احمقانه ای را انجام دهم؟ که حالا او برایم خط و نشان بکشد و بخواهد آبروی مرا نزد هم کلاسی هایم ببرد. دستانم را محکم جلو صورتم بردم و با فریا گفتم:
-نه نه این من نبودم که فریب احساساتم را خوردم این دروغ است....لعنت به تو باربد!با این دوروز نیامدنت به دانشگاه داشتی برای من ساده احمق نقشه می کشیدی و تعقیبم می کردی تا اینکه عاقبت پیروز شدی. لعنت به خودت و آن تلفنت بیاید،لعنت به خودم که اینقدر ساده و احمق بودم که به راحتی فریب آن شماره تلفن مزخرفت را خوردم.من را بگو که چه فکر می کردم و چه شد1با صدای زنگ تلفن افکار آشفته ام را ناتمام گذاشتم و با بی حالی گوشی را برداشتم و با صدای بم و گرفته ای گفتم

-الو

صدای مرد جوانی به گوشم رسید که گفت:-منزل آقای فاخته؟

-بله بفرماید؟

-فرناز خانم؟

سکوت کردم و یکباره صدای باربد را شناختم ،قلبم در سینه فرو ریخت و با خود گفتم این لعنتی شماره تلفن منو از کجا گیر آورده ؟ اما بعد خیلی زود به خودم آمدم و بدون آنکه از اوبخواهم خودش را معرفی کند ،با لحن خشمگینی گفتم:

-امرتون؟

خنده ای کردو گفت:هوش و ذکاوت شما را تحسین می کنم ،خیلی زود مرا شناختید.

آنقدر خشم بر من غلبه کرده بود که نتوانستم جوابی به او بدهم ،به ناچار سکوت کردم که او دوباره حرفش را ادامه داد و گفت:خانم فاخته ظاهرا که هنوز نتوانسته ای بر اعصاب خودت تسلط پیدا کنی؟

باربد بعد از گفتن این جمله چنان قهقه ای زد که اعصاب مرا بیش تر تحریک کرد. دندان های مرا از خشم به هم ساییدم و با حرص به او گفتم:کدام آدم احمقی شماره تلفن منو به شما داده است؟

بار بد در جوابم خیلی خون سردانه گفت:خانم فاخته لطفا به خودتان توهین نکنید چون این خود شما بودید که کیفتان را در اتومبیل من جا گذاشتید! من هم به ناچار برای برای پیدا کردن آدرس یا شماره تلفن به جست و جوی تمام محتویات آن پرداختم که خوشبختانه شماره تلفنتان را پیدا کردم و حالا باید دیگر ادامه حرف های باربد را گوش نکردم و و با دست هایی لرزان گوشی را محکم بر دستگاه تلفن کوبیدم و با عجله به اتاقم رفتم و با هول و هراسی که در دلم افتاده بود به دنبال کیفم گشتم اما چیزی جز کلاسورم آنجا نبود.روی تخت نشستم و محکم به موهایم چنگ زدم ، با به یاد آوردن عکس هایی که با لباس نامناسب در تولد رویا و رعنا گرفته بودم به یکباره م بر بدنم سیخ شد و همه اعضای بدنم شروع به لرزش افتاد! با خودم گفتم دیگه بدبخت شدم و آبرویم بر باد رفت. اگر یکی از عکس ها را بردارد و بخواهد به کسی نشان بدهد چه دلیل محکمی برای ادعای بی گناهی ام دارم ،چگونه باید ثابت کنم که من بی گناهم. ناخواسته وارد دومین بازی باربد شدم ،حالا دیگه فکر عشق و عاشقی از سرم پریده بود و تنها حفظ آبرویم برایم مهم بود .باید چاره می اندیشیدم ، با نگاه کردن به ساعت فهمیدم که وقت زیادی نمانده تا مامان به خانه باز گردد ،باعجله بلند شدم و دوان دوان از اتاقم بیرون آمدم و خودم را تلفن رساندم و به اجبار شماره باربد را با دستانی لرزان گرفتم و با خود گفتم باید سعی کنم که با زبانی خوش کیف را ازاو پس بگیرم . با شنیدن صدایش به خودم آمدم و گفتم:

-الو

باربد با صدای بلندی خندید و گفت:

خانم فاخته می دانستم که نمی توانی دوام بیاری !برای همین بی صبرانه منتظر تلفنت بودم.

صدایم را صاف کردم و گفتم :

گوش کنید آقای آشتیانی لطفا آن کیف را به من پس دهید ،کلی جزوه در آن کیف دارم که امشب باید مطالعه کنم.

بار بد حرفم را قطع کردو با قاطعیت گفت: و از آن ها مهم تر عکس های خانوادگیت.

در حالی که می لرزیدم به ناچار با لحن مهربان تری گفتم:آقای آشتیانی شما که عکس های مرا نگاه کردید . حالا ازتون خواهش می کنم آن ها را به من پس دهید.

باربد خیلی خون سرد گفت:خانم فاخته چه شد که تا اسم عکس به میان آمد خشمت فرو کش کرد و با مهربانی حرف زدی ؟شاید چون آبروی خودت را در خطر می بینی اما نگران نباش باربد پسر چندان بدی هم نیست! به این آدرسی که می دهم بیا در اتومبیل منتظرت هستم.

چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم ،بنابراین عکس را از او گرفتم. مرتب در دل دعا می کردم که بار بد از عکس هایم چیزی برندارد و مشکل خاصی برایم بوجود نیاورد.
در یک چشم به هم زدن آماده شدم واز خانه بیرون رفتم. دوباره با به یاد آوردن صحنه کیوسک تلفن و باربد که مچم را گرفته بود حالم منقلب شد و بار دیگر شرمسار شدم. آنچنان غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی به محل مورد نظر رسیدم،چشمان آشفته ام اتومبیل باربد را جست و جو میکرد . لحظه ای بعد او را پشت رل اتومبیلش دیدم.،وقتی نزدیک شدم،متوجه ام شد برگشت و نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم و با صدای لرزانی به او گفتم:لطفا کیفم را بدهید

باربد که مثل همیشه خون سرد بود به آرامی به من گفت:لطفا سوار شوید

با لکنت به او گفتم:من عجله دارم باید بروم خواهشا

باربد حرفم را قطع کردو گفت: اگر کیفت را می خواهی بیا بالا ووقت را هدر نده.

به ناچار سوار شدم ،باربد نفس عمیقی کشید و در حالی که به چهره ام زل زده بود گفت :

خوب خانم فاخته حال و احوالت چطوره؟ توانستی آرامشت را به دست بیاری؟

زیر نگاهش داشتم ذوب می شدم. آب دهانم را فرو دادم و بدون آنکه به او نگاه کنم گفتم:من مشکلی ندارم.

باربد خندیدوگفت:خوب خدارا شکر

این را گفت و بعد خم شد و کیف را از زیر پاهایش بیرون آورد و روبه رویم گرفت و گفت: بفرمایید این هم کیفتان

با دستپاچگی کیفم را ازاو گرفتم و خیلی سریع آن را باز کردم و عکیس هایم را بیرون کشیدم و شروع به شمارش کردم، باربد خندیدو گفت:خودت را اذیت نکن یکی از آن ها نزد من امانته !سرم را با شتاب بلندکردم وبا دیدن یکی از عکس هایم که با سرو وضع نامناسب گرفته بودم شرمگین شدم ،خصوصا اینکه آن را در دست باربد می دیدم! با شرمساری سرم را پایین انداختم و درحالی که بغض شدیدی گلویم را می فشرد به زحمت گفتم:آقای آشتیانی از شما که فرد تحصیل کرده ای هستید بعیده که آن عکس را بردارید، نگه داری آن پیش شما کار درستی نیست.

باربد بدون توجه به حرف هایم به عکس خیره شد و با بی شرمی گفت:فکر نمی کردم که به این راحتی عکست را به دست بیارم آن هم چه عکسی برای یادگاری چیز خوبیه.

در حالی که از بی شرمی او خونم به جوش آومده بود از عصبانیت یکپارچه آتش شدم و به او گفتم:

-شما که فردی بی شرم و حیا هستید چطور به خودتان اجازه می دهید به آن عکس با چنین لذتی نگاه کنید؟ این کار شما نهایت پست بودن را می رساند ،ازتون متنفرم...متنفرم!

باربد قهقه بلندی زدو گفت: یعنی باور کنم که شما از من متنفر هستید؟ مطمئن هستید که بعدا از گفته من پشیمان نمی شوید؟

باربد این را گفت و عکس را در جیب درون پالتو اش قرار داد و با بی شرمی پالتو را به سینه اش چسباند و دوباره قهقه ای دیگر سر داد. دیگر تحمل دیدن این همه پستی از اورا نداشتم و به خوبی می دانستم که او دیگر عکسم را پس نخواهد داد ،بنابراین به ذهنم رجوع کردم تا بدترین فحش های رکیکی را که به ذهنم می رسید نثارش کنم.در حالی که صدایم از خشم می لرزید به او گفتم:تویک حروم زاده ای و از یک حانواده بی بندو بار به وجود آمده ای که حتما هرزگی و پستی در آن بیداد میکند ،به خاطر همین هم نمی توان از تو انتظار بیشتر ازاین داشت.

هر لحظه بر عصابانیتم افزوده می شد و حرف های زننده تری به او می گفتم، در این حین ناگهان متوجه چهره بر افروخته او شدم ،هرثانیه که می گذشت چهره او کبود ترمی شد. و لب هایش از شدت عصبانیت می لرزید و رگ های گردنش کاملا متورم و چشمانش قرمزشده بود، دستش را بالا برد که به صورتم سیلی بزند اما من خیلی زود صورتم را با دستانم پوشاندم و از او روی برگرداندم.

باربد دستش را پایین آورد و فورا عکس را از جیب پالتویش بیرون آورد و با عصابانیت هرچه تمام تر آن را در مشتش مچاله کرد و به سویم پرت کرد و با خشم گفت:فکر کردی خیلی تحفه ای ؟ یا نکند در این فکر به سر می بری که من عاشقتم ؟ توی خواب ببینی که من از تو خوشم بیاد! من حاضرم بمیرم اما به دختر پررویی مثل تو روی خوش نشان ندهم . یادت باشه برای اینکه به خانواده من توهین کردی هرگز نمیبخشمت و برایت از ته دل متاسفم ،هرچند که بسیار خوشحالم که غرورت را لگد مال کردم تا تو باشی که آنطور با نازو ادا در دانشگاه قدم بر نداری و به خودت ننازی ،دختره مغرور و خود خواه ! جای تاسف داره که من در کلاس باید حضور دختری مثل تو را تحمل کنم.

دیگر تحمل این همه حقارت را نداشتم،بغض شدیدی راه گلویم را بست و مانع حرف زدنم شد،عکس را در کیفم گذاشتم و از اتو مبیل پیاده شدم. باربد با سرعت از مقابل چشمانم گذشت و مرا با دنیایی از حقارت و رسوایی تنها در خیابان رها کرد. نمی دانم باید حالم را چگونه توصیف کنم! در کم تر از یک روز تمام شخصیت و غرورم را در مقابل باربد از دست دادم. از اینکه آن حرف های ناشایست و زشت را به خانواده باربد که هیچ گونه شناختی از آن ها نداشته نداشتم گفته بودم !گرچه این حرف ها باعث شد عکسم را از او بگیرم اما باز هم شرمنده اخلاق خودم شدم ،وای اگر مامانم می فهمید که من چنین حرفای زشتی به یک مرد غریبه زده ام حتما از ناراحتی دق می کرد. به زحمت بغضم را فرو دادم و سوار تاکسی شدم خودم را به خانه رساندم. باباو مامان هردو از سر کار برگشته و مشغول تماشا کردن تلویزیون بودند که به محض دیدن من از چهره ام فهمیدند که باید اتفاق بدی افتاده باشد. به خاطر همین پشت سرهم مرا به باد سوال گرفتند اما من به قدری حالم بد بود ،تازه هر لجظه که می گذشت هم بدتر میشد.نتوانستم به پرسش های آن ها جواب دهم؛ یکباره سرگیجه شدیدی گرفتم و دیگرنفهمیدم که بر من چه گذشت.

با صدای گنگ و نا مفهومی که به گوشم می رسید چشم باز کردم و ناگهان متوجه سرم دستم شدم و فهمیدم که مرابه بیمارستان آورده اند ،برای همین دوباره به خواب رفتم. با گذشت چند ساعتی کاملا به هوش آمدم، همه اعضای خانواده در کنار تختم بودند. فواد در حالی که سرم را از دستم بیرون می کشید لبخند زنان گفت:

حال خواهر نازو نازک نارنجی ام چطوره؟

نگاهش کردم وآرام گفتم :

-من چرا بستری شدم؟

بابا به طرفم آمدو به جای فواد گفت:دختر گلم چیز مهمی نیست فقط فشارت افتاده بود که خدا رو شکر به موقع به بیمارستان رساندیمت.

در همان حین مامان به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و همراه نگاه خاصی به من گفت:فرناز جان در دانشگاه با کسی حرفت شده بود؟

فواد صندلی کنار تختم را کشید و در حالی که روی آن می نشست حرف مامان را ادامه دادو گفت: حتما مشکلی برایت پیش آمده ،آخه بدجوری عضلات بدنت گرفته بود که منشا آن چیزی جز عصبانیت نمی تونه باشه.

با این حرف فواد تمام صحنه هایی که با باربد داشتم،مانند فیلمی د ذهنم تجسم شد. یک دفعه به خود لرزیدم و در دل فریاد زدم ،نه..نه...این واقعیت نداره که باربد زیرکانه مچ منو گرفته،حالا شخصیت و وجهه من به طور کلی در مقابلش از بین رفته بود

مامان دستم را فشردو با قاطعیت گفت: -فرناز جون چت شده؟اگر اتفاقی برایت افتاده به ما بگو ،شاید بتوانیم کمکت کنیم؟

آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم: هیچ اتفاقی برایم رخ نداده است فقط یکباره احساس سرگیجه شدیدی به من دست داد،همین.

فواد نگاهی به مامان انداخت و گفت:نگران نباشید ،خدا را شکر که به خیر گذشت . انشاا... تا یک ساعت دیگر مرخص می شود و به خانه می بریمش.
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم و به خانه آمدم،فکرو خیال باربد مخصوصا آن تلفن و حرف هایی که به ا.و زدم لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت و مثل بختکی در خواب و بیداری به سویم هجوم می آورد و مرا آزار می داد،به حدی که نتوانستم تا سه روز به دانشگاه بروم . گاهی شرمنده اخلاقم می شدم و خودم را به باد سرزنش می گرفتم که چرا آن حرف های زننده را به خانواده باربد نسبت دادم و گاهی هم می گفتم که حقش بود چون تمام حرف هایی که به او زدم انعکاس رفتار او بود که باعث عصبانیت من می شداگر او عکس مرا پس می داد یقینا ماجرا با گفتن حرف های زننده من تمام نمی شد واقعا هدف باربد از این افکار و حرکات شیطانی اش چه بود؟

او چگونه به خودش جرات داد تابا من اینچنین رفتار کند و عکسم رابردارد و به آن زل بزند! اینها تمام حرف هایی بودکه به ذهنم هجوم می آورد و باید در آن زمان که او از رفتارمن عصبانی شده بود ،در جوابش می گفتم اما افسوس که حالا خیلی دیر شده بود.به موهایم چنگ زدم و آه بلندی کشیدم و گفتم:خدایا من در طول عمرم به یاد ندارم به کسی تهمت یا حرف ناروایی زده باشم،من که از برگ گل هم پاک ترم چرا باید برای یک احساس لعنتی که به سراغم آمده ،آن هم به خاطر هیچ و پوچ در برابر باربد خردو تحقیر شوم. از فردا باید در کلاس او را ببینم و زجر بکشم و در نهایت شرمندگی سرم را پایین بیاندازم و از کنارش رد شوم تا این چند ترم لعنتی بگذرد،باید تاوان پس بدهم،آن هم تاوان غرور و خودخواهی ام را؟ چون که همه خواستگارانم را با سنگدلی تمام از خودم درو کردم ؟ آیا حالا آه و نفرین آنها مرا گرفته که باید اینگونه دل شکسته شوم و اشک بریزم ؟ به کدامین اشتباه باید بسوزم؟

بعد از گذشت سه روز به دانشگاه رفتم،در دل با خدای خود رازو نیاز می کردم که با او روبه رو نشوم،در این روز سرد زمستانی دانه های عرق بر پیشانی ام نمایان می شد که نشانه شرمندگی از اخلاف خودم بود. دستمالی از جیبم درآوردم و پیشانی ام را پاک کردم و به طرف کلاس رفتم،ازبخت بدم هنگام ورودم به کلاس به باربد برخورد کردم و یکباره بند دلم پاره شد. او نگاهی پراز تمسخر برویم انداخت و به همراه نیشخندی گفت: -اوه خانم فاخته بالاخره اعتصاب را شکستید و به دانشگاه آمدید؟

زبانم در دهانم سنگین شده بود برای همین هم نتوانستم جواب او را بدهم شاید هم به خاطر حماقت بزرگی که در حق خودم کرده بودم شرمگین بودم. دربرابر نگاه ها و حرف های طعنه دارش سکوت کردم و سپس با گام هایی تند از کنارش گذشتم و وارد کلاس شدم.

ندا با دیدنم چشمانش را گشاد کرد و با ذوق به طرفم آمدو گفت: دختر هیچ معلومه کجایی ؟ چرا این مدت به کلاس نیامدی؟ داشتم از نگرانی دق می کردم.

لبخندی زورکی زدم و به او گفتم: - ندا جان ممنون از اینکه به یاد من بودی،کمی کسالت داشتم که خوشبختانه بر طرف شد.

ندا چشمکی به من زدو گفت:بعضی ها بدجوری بی قرارت بودند.

با تعجب پرسیدم: مثلا کی؟

ندا سرش را به گوشم نزدیک کردو گفت: جناب باربد خان

تعجبم دوبرابر شده بود و سریع از او پرسیدم: می شود واضح تر حرف بزنی؟

ندا از دیدن تغییرو تحولم به خنده افتاد و بعد با شیطنت گفت: مثل اینکه تو هم یه جورایی بی قرار اویی؟
و بعد با خنده شانه هایش را بالا انداخت و حرفش را ادامه دادو گفت: در این دوسه روزی که نبودی باربد بدجوری دل تنگت شده بود دیروز بعد از کلاس پیشم اومد و بعد از کلی من من کردن پرسید چرا خانم فاخته به دانشگاه نمی آید؟
ندا بازهم لبخندی زدو سپس ادامه داد: -جالب بود وقتی که از تو اظهار بی اطلاعی کردم قیافه اش آشکارا در هم فرو رفت!
لبخندی زدم وگفتم:ندا جان تو هم چه فلسفه بافی می کنی برای خودت!
ندا دهان باز کرد تا حرفی بزند که با ورود استاد حرفش راقطع و سکوت کرد.
با خود گفتم،آیا نیامدنم به دانشگاه او را نگران کرده بود؟ آه باربد خدا لعنتت کنه که معلو نیست در اون مخت چه می گذرد و چه جور آدمی هستی؟
با صدای بم و مردانه استاد از افکارم بیرون آمدم. استاد نام او را صدا زدوگفت: -آقای آشتیانی امیدوارم که امروز آمادگی ارائه کنفرانس را داشته باشی؟
باربد از جایش بلند شد،قلب من بار دیگر فرو ریخت. ندا سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی گفت:
-دیروز نوبت کنفرانسش بود اما آنقدر آشفته به نظر می رسید که نتوانست درس جواب بدهد.
آرام گفتم: که اینطور!
باربد به طرف تابلو رفت و شروع به کنفرانس دادن کرد، در تمام این مدت سرم پایین بود و به کتاب خیره شده بودم و سعی می کردم که به حرف های او گوش بدهم اما متاسفانه آنقدر فکرم آشفته بودکه نتوانستم کوچکترین مطلب را از او یاد بگیرم. استاد که از نحوه کنفرانس دادن به وجد آمده بودشروع به تحسین کردن او کرد.با خودم گفتم:انگار باربد مهره مار دارد که حتی اساتید هم شیفته او هستند!
لحظاتی بعد با صدای استاد که نامم را صدا میکرد وجودم یکباره درهم فرو ریخت، به زحمت از جایو خود برخاستم و با صدای بلند گفتم:-بله استاد.
استاد از بالای عینک ابتدا نگاهی به من انداخت وسپس نگاهش را به لیستی که در دست داشت دوخت و گفت:
-خانم فاخته شما و خانم ندا کمالی را درکنار آقای آشتیانی در یک گروه قرار دادم تا تحقیقی را که موضوعش به عهده خودتان باشد را انتخاب و مورد بررسی قرار دهید.
استاد سکوت کردو سپس با انگشت،اشاره ای به باربد و من و ندا کردوگفت: - یادتان باشد که از هرسه شما انتظاری دیگر دارم. امید وارم که انتظار مرا بر آورده کنید.
در این هنگام من وباربد همزمان با هم گفتیم:ولی استاد ما....
سپس هردو حرفمان را قطع کردیماستاد از جایش بلند شدو در حالی که با دست اشاره می کرد تا من و باربد بنشینیم ،بی خبر از حال دل ما گفت: بله شما دوتا و خانم کمالی می توانید تحقیق دلخواه مرا انجام دهید.
وبعدرو به بچه های دیگر کلاس کردو گفت:-آقایان و خانم ها،طبق لیستی که دردست دارم اسامی گروه ها
را عنوان می کنم،شما باید هرچه سریع تر دور هم جمع شویدو کار تحقیقاتی خود را شروع کنید.بعداستاد تک سرفه ای کردو شروع به خواندن اسامی گروه ها کرد. وقتی استاد اسامی گروه ها را خواند برای یک لحظه تصمیم گرفتم که اسمم را در گروه دیگری بنویسم. اما خیلی زود پشیمان شدم و گفتم،اگر من اعتراض کنم استاد دلیلش را می پرسدو بعد هم بچه های کلاس فورا به آن شاخ و برگ می دهند و شروع به شایعه پراکنی می کنند……………..به ناچار سکوت کردم و خودرا در دریای آشفته درونم غرق کردم هیچ نمی دانم زمان چگونه سپری شدو کلاس آن روز به پایان رسید. صدای ندا مرا از عالم خود بیرون آوردوگفت:-فرناز جون بهتره اگه حالت خوبه و مشکلی نداری به اتفاق آقای آشتیانی موضوع تحقیق را انتخاب کنیم.
سرم را چرخاندم که جوابش را بدهم اما با دیدن باربد به کلی فراموش کردم که چه می خواهم بگویم. تازه متوجه شدم که جز من و ندا و باربد کس دیگه ای در کلاس نیست! با وجو باربد دوباره آتش درونم برپاشد احساس کردم که هر لحظه هم شعله ور تر می شود. ندا با دست به شانه ام زدوگفت: فرناز جون انگار حالت خوب نیست ،درسته؟
نگاهش کردم گفتم: نه مشکلی ندارم اگر میخواهید موضوع تحقیق را انتخاب کنید من آماده ام.
دراین هنگام ندا نگاهی به باربد انداخت و گفت: پس آقای آشتیانی بسم الله………..
باربد چنگی به موهایش زدو سپس رو به نداگفت: خانم کمالی بهتره اول یه چیزی بخوریم فکر نکنم با شکم خالی بتوانیم تمرکز حواس داشته باشیم.
ندا لبخند زنان به او گفت: این که عالیه آقای آشتیانی به شرطی که مهمان شما باشیم،نه فرناز جون؟
سرم را بالا آوردم و به آرامی گفتم: من که چیزی میل ندارم.
باربد حرفم را قطع کردو با طعنه گفت:خانم فاخته که با شکم خودشم درگیره!
باربد بعد از گفتن این جمله دوباره رو به ندا کرد و گفت:خانم کمالی در سالن غذا خوری منتظرتان هستم. و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی ندا باشد از کلاس بیرون رفت…