رمان آخرعشق1
امروزمثل همیشه بیدارشدم ..تنهایی هنوز تنها همدردم بود..بعد اینکه صورتم رو شستم ومسواک زدم..لباسمو پوشیدم ورفتم یه کمی خرید کنم واسه خونه درست کسی رو ندارم ولی خودمم آدمم..اول رفتم نانوایی یه دونه نون سنگک گرفتم خیلی شلوغ بود..چشمم به یه دختر خورد خیلی برام آشنا به نظر میومد....ولی هرچی فکر کردم چیزی به خاطرم نیومد..گذشت وشب شد...از روی افسردگی وتنهایی زدم بیرون...خواستم تو کوچه قدم بزنم شاید این دردم آروم بگیره...اما... یه صدایی شنیدم..سریع خودم رسوندم به ابتدای کوچه دیدم یه عده آدم بی ناموس سوار ماشین مزاحم دختری شدن..میخواستم بیخیال بگذرم...ولی وقتی دوباره قیافه اون دختر رو دیدم انگار رگ غیرتم به جوش اومده بود دست خودم نبود رفت سمت ماشینشون...
صداهایی میومد:هو کجا میری..امشب باهم تنهاییم......---دختر:خفه شو...آشغال کثافت.............
رسیدم نزدیکشون....
-دختر آروم گفت:آقا نمیخواد خودتونو درگیر کنین اینا آدم نیستن،.....بیخیالشون شین میرن پی کارشون...
رفت سمتشون گفتم:داش مثل اینکه مسیرت با مسیر خانوم یکی نیستو؟!!
حرف مفت نزن من مسافرکشم.....
-منم گفتم :من حرف مفت میزنم میفرستم سره قبر آقاتو...... دهنتو ببند.... مثل اینکه دلت کتک میخوادووووووووووو......
بیا پایین ببینم قیافت به این حرفا میخوره.....
باهاشون گلاویز شدم یقه یکیشونو از پشت گرفتم عقبی نامرد اومدو ازپشت قفل فرمون کوبید به سرم منم پرتش کردم سمت جدول......
مردم ریختن کمکو جدامون کردن منم یه چند فحششون دادم گفتم برین رد کارتون...
سرمم زخمی شده بود اما مهم نبود یه چیزی تو ذهنم میگفت با اینکه آسیب دیدم ولی حالم از هرروزی بهتره.!!!!!!
بعدش به دختر گفتم:خانوم شما هم یه تاکسی بگیرین.. برین خونه دیر وقته...
دختر گفته:نمیشه که شما سرتون....حرفشوقطع کردم گفتم چیزی نیست شما بفرمایید...برید...
منم خسته وداغون البته خوشحال برگشتم خونه...
اول رفتم یه کم بتادین زدم به سرم بعدش یه چسب زخم چسبوندم روش.........!
رفتنم لباسمو عوض کردم از زور خستگی تو اتاقم خوابم برد..
از اون روز به بعد دیگه اون دختر رو ندیدم..........
*********************************
فردا اون روزی رفتم تا کاپشنمو که دربوداغون شده بود بندازم تو لباس شویی تا تمیز بشه.. وقتی داشتم جیب هاشو خالی میکردم یه کاغد توش دیدم متعجب شدم..کاغذ مچاله شده بود سریع بازش کردم ولی بازم از قبل بیشتر تعجب کردم منکه همچین کاغذی توجیبم نزاشته بودم این از کجا اومده بود؟؟؟!
وقتی درست نگا کردم یه شماره تلفن بود روش نوشته بود..... *رویا*
اوهو یادم اومد دیشب بود که.........
پس اون دختر اسمش رویا بود که واسم اینقدر آشنا بود حالا چرا شماره تلفنشو گزوشته بود خودمم نمیدونستم
دو دل شدم که بهش زنگ بزنم یا نه؟!؟!.......
بلاخره باهاش تماس گرفتم...وقتی جواب داد با اون صدای نازش گفت......-الو سلام...............
زبونم بند اومده بود ...........منم گفتم سسسلااممممم.
-رویا گفت:سلام خوبین؟! شمایین؟ واقعا ناراحت شدم اتفاقی که واستون افتادش..واقعا شرمندم...میخواستم بگم یه روز بیاین تا همدیگرو ببینم...
-خوب شما امروز میتونین؟؟ نه ببخشید امروز کار زیاد دارم رییس شرکت چند تا پروژه کاری بهم داده باید در موردش تحقیق کنم.... ولی فردا شاید....خداحافظ....
(تویه کوچه های خلوت راهی عشق تو بودم
راهی شعر هایی که برای تو سرودم
زیر لب میخوندم آروم تک تک شعراتو
به امید اینکه میشنوم بازم صداتو)
نظر یادتون نره اشکالات رمان چون ویرایشش نکردم