با رسیدن به خونه سوگل اینا از تاکسی پیاده شدم که گفت:
-خانم کرایه تون؟
به طرف ماشینش برگشتم و کرایه ام رو حساب کردم و منتظر بقیه پولم نشدم. دستم رو روی زنگ فشار دادم. اشک هام می ریخت و موهام دور صورتم ریخته بود. حدس می زدم تمام آرایشم هم راه افتاده رو صورتم ولی دیگه مهم نبود. با باز شدن در و ورود به حیاط سوگل بیرون دوید و گفت:
-این چه وضعیه؟ چی شده؟
صدای هق هق گریه ام بلند شد و همونطور که آستینم رو روی صورتم می کشیدم تا اشک هام پاک شه گفتم:
-سوگل...آریان
سوگل اومد سمتم و شونه هام رو تکون داد و گفت:
-آریان چی؟ حرف بزن پری
-اونو بهم ترجیح داد. اون کثافت رو به من ترجیحش داد.
دستم رو گرفت و به سمت سالن بردم و همونطور که لیوان رو پر از آب کرد و به دستم داد گفت:
-بخور عزیزم آرومت می کنه. شاید اشتباه می کنی...
لیوان رو پس زدم و گفتم:
-با چشم های خودم دیدم...اشتباه نمی کنم.
دیگه به سک سکِ افتاده بودم. لیوان آب رو بزور به خوردم داد و کنارم نشست و گفت:
-از اول تعریف کن ببینم.
-چی رو تعریف کنم هان؟ اینکه یه زن دیگه رو تو بغل شوهرم دیدم؟ صدای خنده هاشون هنوز تو گوشمه....لعنتیا...
هول شد. نمی دونست چی بگه؟
دیگه نمی خواستم به خونه اش برگردم. از طرفی نمی خواستم به مامان بگم چون اینطوری خوشحالی پدرام از یادشون می رفت. اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
-سوگل من این بچه رو نمی خوام. چیکار کنم؟
سوگل: بیخود نمی خوای. این بچه چه گناهی داره؟ شاید اشتباهی شده. به بچه چیکار داری تو؟
دوباره گریه ام شروع شد. بچه ام رو دوست داشتم. دلم نمی اومد بکشمش...دیوونه شده بودم...با خودم گفتم:
-به درک...تنهایی بزرگش می کنم.
سوگل: به مامانت گفتی؟
-نه بابا چی رو بگم؟ فقط برگه آزمایشم رو تو آموزشگاه انداختم و اومدم بیرون. اما نمی خوام فعلاً کسی بفهمه. حتی نمی خوام مامان از ماجرا امروز با خبر بشه.
سوگل تو فکر فرو رفت و یکم بعد گفت:
-به نظر من این چند وقت برو خونه پدرشوهرت...هر چی باشه آریان فکر نمی کنم با فاصله یه طبقه ازش زندگی کنی...از طرفی اگه به پدرشوهرت بگی همه جوره هوات رو داره. نظرت چیه؟
شونه ام رو با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:
-نمی دونم بخدا...اصلاً مغزم از کار افتاده.
سوگل: بهترین کار همینه. شمارش رو بگیر و بگو تا وقتی ایران نیست میری خونه اش...
فکر بدی نبود. اما الان اصلاً آمادگی حرف زدن با پدرجون رو نداشتم. سرم رو با دو دستم محکم گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط شم.
چند تا نفس عمیق کشیدم و شماره پدرجون رو گرفتم.


با دستای لرزونم شماره ی پدرجون رو گرفتم. هنوز چند تا بوق نخورده بود که گوشی رو برداشت و گفت:
-جلسه ام عزیزم...
با گفتن این حرف اشکم سرازیر شد و گفتم:
-اما پدرجون...
انگار فهمید که گریه می کنم. بعد از یه مکث کوتاه که فکر کنم واسه خارج شدنش از جلسه بود، با صدای نگران گفت:
-چیزی شده؟ خوبی دخترم؟
انگار منتظر این حرف بودم. جواب دادم:
خوب نیستم پدرجون. اصلاً خوب نیستم.
پدرجون: چی شده دخترم؟ داری گریه می کنی؟
-پدرجون آریان بدون اینکه به من بگه سیما رو کرده پشتیبان کلاس...
پدرجون: اشتباه می کنی عزیزم. کی بهت گفته؟
شروع کردم به تعریف کردن ماجرا بعلاوه باردار بودنم و اینکه می خوام یه مدت از آریان دور باشم و بعد تصمیم بگیرم که جدا بشم یا باهاش مونم. هر چند فکر نمی کردم دیگه زندگیمون دوام پیدا کنه. اون با سیما خوش بود. از اول هم نباید زود تصمیمی می گرفتم.
بعد از تموم شدن حرفا هام پدرجون قبول کرد که این چند وقت برم خونش در عوض بعد از اینکه آریان حسابی تنبیه شد و من هم یکم اعصابم آروم شد بشینم درست و منطقی با آریان صحبت کنم. ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم. همزمان مادر سوگل از راه رسید و واسه اینکه وضع افتضاحم رو نفهمه سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم.
باز خوب شد مادرش فهمید حالم خوب نیست و سوال پیچم نکرد که چی شده و واسه چی گریه کردم وگرنه دوباره اشکم راه می افتاد. به خونه که رسیدم از نگهبان پرسیدم آریان اومده یا نه که گفت:
-همین چند لحظه پیش با عجله رفتن. سراغ شما رو هم گرفتن. چیزی شده خانم؟
سریع به طرف آسانسور رفتم و گفتم:
-نه فقط اگه اومد نگید که من اومدم خونه...همین...
نگهبان: باشه فقط چرا؟
به نگهبان شک داشتم. مطمئن بودم اگه آریان یکم بهش مژدگانی بده بی خیال حرف من میشه واسه همین چند تا تراول از تو کیفم درآوردم گذاشتم روی میزی که پشتش نشسته بود و گفتم:
-مشکلات خونوادگی.همین
لبخند چندش آوری زد و گفت:
-خیالتون راحت باشه خانم.
اول به آپارتمان خودمون رفتم. چند دست لباس برداشتم طوری که نفهمه برگشتم خونه و داخل ساکم ریختم و رفتم واحد پدرجون...کلید زیر گلدون جلو در بود. سریع در رو باز کردم و وارد خونه شدم. توی آینه یه نگاه به خودم انداختم. افتضاح تر از همیشه با رنگ پریدگی شدید و خطوط سیاهی که از چشم هام پایین ریخته بود.
ساکم رو یه گوشه انداختم و خودم رو ول کردم روی کاناپه...تازه یاد بچه ام افتادم و دوباره اشکم راه افتاد. دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم:
-مامانی غصه نخوریا. خودم همه جور هوات رو دارم. دیگه بجز تو هیشکی واسم نمونده...
گوشیم زنگ خورد. پدرام بود.
پدرام: کجایی تو؟ آریان زنگ زده سراغتو می گیره؟
آه حتماً دوباره می خواست از طریق پدرام پیدام کنه. عصبی گفتم:
-پدرام لطفاً تو مسائل خصوصی من و شوهرم دخالت نکن. قهریم فعلاً
پدرام: ببخشید خوب چرا میزنی؟ واسه چی قهر؟
-از خودش بپرس.
پدرام: پرسیدم اما چیزی نگفت.
-داداش لطفاً این موضوع رو به کسی نگو. اوکی؟
پدرام: پری چی شده؟
-داداش نپرس ... درست میشه. فقط به مامان چیزی نگو...
بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشی رو قطع کردم و خاموشش کردم. به سی تا میس کالی که از طرف آریان بود توجهی نکردم. چشم هام رو بستم و نفهمیدم کی به خواب رفتم.