رمان شرط می بندم
با اعصابي خورد به چند لکه خون روي آخرين سطر دفتر نگاه کردم و دفتر رو ورق زدم. معلوم بود وقت نوشتن خون دماغ شده که قطرات خون شده بود امضاء پاي دفترش!چقدر از خودم متنفر شدم. من اونو سر يه شرط بندي شناختم اما اون مثل سايه کنار و پشت سرم بوده بدون اينکه بفهمم... مينا چرا چيزي نگفت؟اما اون چي بايد مي گفت؟اصلاً تقصير مينا هم نبود.چقدر احمق بودم که اين همه بي تفاوت بودم. يه کم به گذشته برگشتم. واقعاً حقيقت همون بود.من اول عاشق غرور و سردي رفتارش شدم بعد خودش. مينا منو بهتر از خودم مي شناخت. يقين دارم همين آشنايي و با هم بودن چند ماهه رو هم از صدقه سر مينا دارم که اگه به خودم بود الان بايد مثل قبلنها به دست مامان و بابام نگاه مي کردم که کي بهم پول تو جيبي ميدن تا يه روسري واسه اين يکي خواهر و يه بلوز واسه اون يکي خواهرم بخرم! وجود و حضور نگين برام سرتا سر برکت بود. اي کاش زودتر مي شناختمش... اگه برگرده ، قسم مي خورم بيشتر قدرشو بدونم... الان بيشتر از هر وقت ديگه اي برام ارزش داره. با نگراني برگهاي سفيد رو ورق زدم تا به نوشته هاش رسيدم:
" امروز بعد از دو هفته تونستم با عزيز در مورد حرفهاي آقاي بهاري حرف بزنم. نمي تونستم ازش چيزي رو پنهون کنم، مخصوصا" نگراني ايي از حرفهاي آقاي بهاري اين مدت همه وجودمو پر کرده بود! از همه دلواپسي ها و دلهره هام بهش گفتم. آخه اون همه کسم بود! بايد واسه همه چيز آماده مي شد... همه چيزي که خودم هم کاملاً نمي دونستم چيه اما وجودمو لبريز از هراس کرده بود! واسه همين بهش گفتم که گرچه آقاي بهاري مستقيم چيزي نگفته اما احتمال بيماريم زياده... هر چند از کلماتي که به کار مي بردم زياد مطمئن نبودم اما از عمد اينجوري گفتم.. بعد از توجيه عزيز که خيلي خيلي سخت بود، باهاش به طرف بيمارستان رفتم...بيچاره عزيز از حرفهام کپ کرده بود اما اين همه اش نبود... با وجود همه کج خياليها و حرفهايي که براي عزيز رديف کرده بودم باز ، خودم از حرفهاي دکتر جا خوردم. حرفهاي دکتر مثل پتک تو فرق سرم مي زد... حتي وقتي از بيمارستان اومديم بيرون متوجه نزديک شدن متين و سينا و بقيه نشدم و وقتي صداشونو شنيدم هيچ عکس العملي نشون ندادم... انگار ديگه هيچي برام مهم نبود. مهم خودم بودم که داشتم به انتها مي رسيدم، به انتهايي که فقط يه کورسوي اميد در اون درخشش داشت. تا برسيم خونه و وقت خواب بشه هيچي نگفتم. هيچي ، حتي يک کلام بين من و عزيز رد و بدل نشد.انگار اونم براي هضم حرفهاي دکتر نياز به زمان داشت... تو رختخواب بود که حرفهاي دکتر نادري رو که فوق تخصص خونه، براي هزارمين بار تو ذهنم حلاجي کردم و خواب به چشمهاي خيسم حروم شد: ( ببين دخترم ، گاهي يه اتفاقاتي تو زندگي مي افته که دست آدم نيست. تو بايد مقاوم باشي و با بيماري که بهت رو آورده مبارزه کني... هميشه روحيه و تلقين رو بيماري تاثير مستقيم داشته و داره. اگه سعي کني مي توني باهاش مبارزه کني...فقط بايد يه کم سختي تحمل کني... چشم اميد همه ما به درگاه خداست و يقين دارم بهبودي پيدا مي کني به شرطي که توکل کني! گاهي يه استرس ، گاهي حتي يه سرماخوردگي ساده کار دست آدم ميده... من نميتونم الان بهت بگم دقيقاً به چه نتيجه اي رسيديم فقط ازت مي خوام باهامون همکاري کني و سعي کني روحيه ات رو حفظ کني فقط به خاطر عزيز خانم... من به آقاي بهاري هم گفتم ، به خودتم مي گم که اين آزمايش فقط براي اطمينان در تشخيص و تعيين شيوه درمانه... در حقيقت در آزمايش خوني که قبلاً از شما گرفته شده مورد مشکوکي وجود داشته که ما رو ملزم مي کنه آزمايش رو تکرار کنيم...اختلالي که در خون شما مشاهده شده کمي جاي نگراني و سوال داره که اگه خدا نخواسته حدس ما درست باشه بايد هرچه زودتر براي درمان اقدام کرد که به اميد خدا با طي مراحل درمان و در نهايت يه عمل جراحي ، مشکل حل بشه.)
اون همه خون براي چي گرفتن، خدا عالمه... کاش بيماريم خيلي بد نباشه... اما فايده اش چيه که سالم باشم اما متين رو نداشته باشم؟ تو اين مدت فقط يکي دو بار ديدمش، آخه کجاي دنيا ديده شده يه عاشق ، دو بار ديدن معشوقش سيرش کنه؟ من که اونو نداشته باختم، ديگه چرا بايد غصه زندگيمو بخورم؟ آره خدا جون ، حتي به مرگم راضيم... گناهي ندارم که از عذابش بترسم... تنها گناه زندگيم عشق ورزيدن به متين بود... تو اين همه سال که از خدا عمر گرفته بودم و سراسرش پر از درد و اندوه و رنج بوده، حتي يه بار هم نخواستم جور ديگه اي زندگيمو ببينم و از خدا بپرسم چرا من؟ و چرا سهم من از اين دنيا اينه؟هميشه گفتم راضيم ، شکر... و واقعاً راضي هستم و تنها در مورد عشق متين بي تابي کردم که مطمئنم خدا منو مي بخشه چون عشق من هوس نيست.... آخ متين ... متين ... کاش از يه گوشه مي ديدمش وقي بهش مي گفتن نگين مرده چه حالي مي شد؟! چه خوش خيالم من. مثلاً مي خواد چکار کنه؟ حتماً يه شونه بالا مي اندازه و تو دلش ميگه به من چه ، بي خيال! لعنت به اين غرور که همه چيزو خراب کرد...ياد حرف عزيز افتادم . هميشه وقتي بابا مي گفت لعنت به اين زندگي که من واسه نگين ساختم، لعنت به صاحب کارم که همه وقتمو گرفته... عزيز عصباني مي شد و مي گفت : پسر ، توبه کن! لعنت فقط واسه شيطون خوبه. هزار بار بهت گفتم لعنت نکن... ميدوني چرا؟ چند بار گفتم که يه لعنت يا يه فوش که براي کسي مي فرستي يا حتي يه دعاي بد، چه به روز خود آدم مياره...همون کلمه سه بار از زمين به آسمون ميره و دنبال صاحبش مي گرده که بهش وارد بشه و هر بار اگه تو آسمون پيداش نکرد به زمين برميگرده و دنبال اون نفر مي گرده و آخر بار که به زمين مياد صاف مي خوره وسط فرق سر خود شخص...آخه چطور دلت مياد آرزو کني خودتو با شيطان حشر کنن؟ توبه کن پسر ، تنها شيطان ميتونه لايق لعنت خدا باشه...الان منم پشيمونم از اون همه لعن و نفريني که براي بخت و اقبالم فرستادم... خدايا بازم ممنونم... يقين دارم يه حکمتي تو کارت هست! پس ممنونم و شاکر ، حتي بيشتر و بهتر از هر وقت ديگه اي..."
اشکم داشت در می اومد. آخه خنگی و بیشعوری تا چه حد ؟ خدا می دونه که چقدر منو نفرین کرده.... اما نه! خودش گفت نفرین کردن بده و پشیمون شده... خدایا دارم دیونه می شم... یعنی من قدرت و فرصت جبران دارم خدا جونم؟ دفتر رو باز ورق زدم و صفحه های دیگه که سفید بود رو رد کردم تا به هجدهم خرداد رسیدم. باز به خوندن ادامه دادم:
" امروز دلشوره وجودمو گرفته بود. مینا اومد و گفت که متین می خواد بیاد و با من حرف بزنه... برام تعریف کرد که متین از همون اوایل شرط بندی موضوع رو گفته و خودش هم تشویقش کرده که این ریسک رو بکنه که قدم پیش بذاره و باهام رابطه برقرار کنه... حتی گفت که وقتی اسم منو از دهن متین شنیده نزدیک بوده از حال بره و حیرت کرده از قسمتی که برای من رقم خورده و اونم ناظر و شاهدش بوده...و اینکه هیچی به من نگفته که بیگدار به آب نزنه و تا خود متین پیش قدم نشده هیچی بروز نداده...بهم قول داد که همیشه و در همه حال کمکم می کنه به شرطی که هرچی گفت رو انجام بدم تا وقتی که متین پابندم میشه و بعد به قول خودش دیگه وارد جزئیات و خصوصیات نمیشه و من چقد رخجالت کشیدم از حرفی که از نظر اون فقط یه شوخی بود...دروغ چرا... من می ترسیدم اصلا کار به تعهد و پابندی نرسه و این حرفها همه اش خیال خام باشه...اون لحظه اصلاً برام مهم نبود که واقعاً متین خودش خواسته که بیاد و منو ببینه یا اینکه مینا حرفی زده که به غیرتش برخورده باشه و تحریک شده و خواسته واکنش نشون بده... اصلاً تو فکر این نبودم چطور شد بعد از اون همه روز که از اون اتفاق گذشته ، چطور متین به این نتیجه رسیده و اینجوری تصمیم گرفته... با سلماز و مینا هماهنگ کردیم... قبلاً از شرط بندی که کرده بود از طریق سلماز آگاه شده بودم... خوشبختانه سینا اونقدر با سلماز راحت بود که هیچی رو نمی تونست ازش پنهون کنه! این به نفع من بود که بدونم چکار باید بکنم... دیگه الان بیشتر از همیشه به شانس و قسمت معتقدم چون آشنایی من و متین خیلی اتفاقی بود و اونم خیلی یهویی منو دید... البته با اختلاف چهار سال... عشق من در آستانه ورود به پنجمین بهارش بود اما تازه تو دل متینم جوانه می زد و این برام خیلی خوش آیند بود... قربون قسمت و تقدیرت بشم خدا جونم... خیلی وقت لازم داشتم تا هضم کنم که چی به چیه و من باید چکار کنم اما هرچی بود و هر جور ، قبولش داشتم... اون روز مینا منو آموزش می داد و بهم اسرار کرد که باید بهش سیلی بزنم... منم که اصلاً نه قدرتشو داشتم و نه جراتشو تو خودم می دیدم! نمی خواستم یعنی نمی تونستم... بالاخره کلی باهام کلنجار رفتن تا اینکه بعد از کلی تمرین کردن تونستم خودمو آماده این روبرویی کنم... از ترس و استرس چند بار خون دماغ شدم، قربونش برم فشارمم که مثل دستمال رقص یه لحظه بالا بود و یه لحظه پایین... بالاخره اینقدر با مینا و سلماز تمرین کردم و اونام منو خندوندن که تونستم با خودم کنار بیام و اعلام آمادگی کنم!مونده بودم با اون همه خونی که از بینیم رفته بود چطور هنوز رو پا بودم...اصلاً کلاس نرفتم چون نمی تونستم ذهنم رو متمرکز کنم اونم با وجود همچین مساله مهمی... آخر سر با خودم کنار اومدم و سر ساعت رفتم بیرون از مدرسه... برنامه کلاسی مینا و سلماز رو می دونستم و مططمئن بودم مینا با توجه به اینکه امروز کلاس اول و آخرش برگزار نمی شه و سلماز هم زنگ آخر تربیت بدنی داشت و می تونست اجازه بگیره ، امروز رو برای این ملاقات انتخاب کرده بود و من چقدر ممنونش بودم!منم که عذرم موجه بود و به خاطر خون دماغ شدنم ، ممنونم هم بودن اگه می رفتم خونه و وبال مدرسه نمی شدم! به هر حال با توافق قبلی و هماهنگیی که در نظرمون بود نیم ساعت بعد از سلماز به راه افتادم...با استرس قدم بر می داشتم و هرچی به کوچه نزدیکتر می شدم بیشتر ترس و هراس قلبم رو فشرده می کرد...قلبم طاقت اون همه هیجان رو نداشت. شروع کر دم به گفتن هرچی ذکر بود. دعام این بود که جلوی متین خون دماغ نشم...هر قولی که به ذهنمک رسید به خدا دادم و هر چی نذر بلد بود کردم!دیدمش و شمارش معکوس قدمهام رو شمردم... از رنگ و روش معلوم بود که سلماز حسابی کلافه اش کرده... خوب بود که مینا فکر همه چیز رو کرده بود... چقدر خندیدیم به اینکه این نقشه از نظر متین فقط یه اتفاق ساده است و بی خبره از اینکه همه اش طبق برنامه ست. عزیز دلم، چه کلاه گشادی سرش رفت، اما به قول مینا اینها لازمه پذیرش مکن از جانب متین بود! مینا مثل خواهر نداشته خودم برام دلسوزی می کرد و می دونست چقدر خوبه دختر حریمش حفظ بشه و چقدر عزیز می مونه اگه پسری برای داشتنش تو هول و هراس باشه... همون نظریه معروف روانشناسی که می گه مرد برای به دست آوردن هر چیزی نهایت سعیش رو می کنه و فقط در مقابل تجربه حس مالکیتش از اون همه سعی و تلاش و اشتیاق کاسته می شه، به قولی برای مشتاق کردنشون باید اونها رو حریص کنی نصبت به چیزی که ندارن! همون مطالبی که مینا باهاش منو مجاب کرد که بتونم در مقابل رفتار متین خودداری کنم و بتونم اونو اسیر کنم نه اینکه ضعف نشون بدم که متین بفهمه عاشقشم...تا برای خودم و احساسم احترام قایل بشه نه اینکه تا اون گفت "الف" من آسمون رو نشونش بدم.... چقدر خندیدیم وقتی مینا گفت می ترسم تا متین بگه "پ" تو شصت پله رو بالا رفته باشی اینجوری نباش ، بذار متین خودش تورو بشناسه و سعی کنه عاشقت کنه، بذار فکر کنه اون تونسته با هزار زحمت وادارت کنه عشقش رو پذیرا باشی و عاشقش بشی... با محبتش ، با خوبی کردنش ، با عشق ورزیدنش ، با نازکشیدنت و یا هرچیزی که تو ذهنشه... تو فقط خوددار باش و خودتو لو نده تا وقتش برسه! تا زمانی که بفهمی عشقت رو می فهمه و با تمام وجود درک می کنه...با دیدن گونه های قرمز میتن که قرمزی شرم روش نشسته بود ، دفتر خاطرات ذهنم رو بستم.با قدمهایی استوار همونطور که تو چشماش زُل زده بودم ، بطرفش رفتم.صحت گفته های مینا بهم ثابت شد چون تابلو بود که اون آمادگی لازم رو نداره.خوشحال بودم از اینکه خودش اونقدر هول و دست پاچه ست که متوجه تغییر رنگ رنگین کمانی من نشد!از نگاهم سرشو پایین انداخت و وقتی از کنارش گذشتم ، صدام زد و اومد جلوم وایساد.نفسم تو سینه حبس بود... لحظه سرنوشت سازم بود و من همه چیزو فراموش کرده بودم...با نگاه سردی که برای داشتنش خیلی تلاش کرده بودم دوباره به چشماش نگاه کردم. باز سرشو پایین انداخت اما زود سرشو بالا گرفت و حرفشو زد؛ ازم وقت خواست و منم طبق قراری که کمتر از یک ثانیه به ذهنم برگشته بود ، دستم رو بالا بردم و تمام عشق و محبتم رو تو دستم جمع کردم و رو صورتش خوابوندم... کاش درک کنه برخلاف سیلی که بهش زدم سرتاسر وجودم از عشقش لبریزه.بعد از سیلس که حتی از زدنش دست خودم هم می سوخت ، راه خودمو گرفتم و ازش فاصله گرفتم اما همه حواسم رو جای سیلیم بود که دستش رو روش گذاشته بود... خدایا چه لحظات نابی بود اون زمان که علاقه اونو نسبت به خودم در سوسوی چشمش دیدم... چه لذتی داشت فهمیدن اینکه اون همه دوستت داره و برای دیدنت لحظه شماری می کنه... می خوام اون لحظات فقط برای من باشه چون مطمئنم کلمات قاصر از بیان اونه!نمی خوام ازش بنویسم چون دوست ندارم حتی دفترم رو هم شریک اون لحظاتی بکنم که چهار سال تمام برای دیدنش پروانه وار سوخته بودم! اینکه تو چشماش خیره بشم و اشتیاقش برای خواستنم رو ببینم... حتی فکرش رو نمی کردم متین پا پیش بذاره... همیشه تو ذهنم من بهش التماس می کردم و اون با بیرحمی تمام پسم می زد اما خدا نخواست همون ته مونده غروری رو که از بعد از زندگی با خونواده عمه حفظ کرده بودم رو هم از دست بدم... ممنونم خدا جون، امروز روز خیلی خوبی بود... امروزم هم با حضور متین رنگی بود ، کاش اونو عاشقم باقی میذاشتی... یعنی ممکنه که به آرزوهای چندین ساله ام برشم؟ تنها التماسم به درگاهت اینه که همه چیز اونجوری بشه که صلاحم در اونه... نمی خوام به هر قیمتی داشته باشمش... نمی دونم چرا دارم اینجوری می گم، انگار کلمات رو قاطی کردم اما خدا جونم ، من ایمان دارم به اینکه اگه از ته دلم ازت بخوام ، همه چیزو درست می کنی...پس به کم قانع نیستم.واسه همین از این دنیا از متین کمتر نمی خوام و باورم بهم اطمینان میده اونقدر بزرگی که این بنده حقیرت رو شاد کنی..."
اونقدر بزرگی که این بنده حقیرت رو شاد کنی..."
باز دست نوشته هاش با چند قطره خون تمام شده بود...دقیقا همون اندازه که از دست خودم دلخور و عصبانی بودم ، از لکه های خون روی دفتر هم در حال انفجار بودم... خدایا ، کاش نگین کوتاهیمو ببخشه... باز هم به خواندن ادامه دادم و حوادث و برخوردها رو همراه با خطوط نقش بسته دست خظ نگین رو دفتر ، تو مغزم مرور کردم و به سیلی دوم رسیدم که مینا دستور داده بود ادای زدن رو دربیاره و اون به حق چه بازیگر قابلی بود که نقشش رو خوب بازی کرده بود! بعد به بحثش با عزیز رسیدم و همه رو خوندم . همه اون لحظاتی که برای من با اون همه سختی و عذاب گذشته بود و برای نگین صد برابر تلخ تر و پرآزارتر...هرچه بیشتر می خوندم بیشتر عذاب می کشیدم و شرمنده احساس نگین می شدم...چقدر دقیق لحظه به لحظه خاطراتش رو ثبت کرده بود و چقدر احساسش با من در لحظات مشابه نزدیک بود.حتی خاطرات روزی رو که با هم به پارک رفته بودیم رو هم مو به مو نوشته بود. از اشکهایی که برای سرگذشت من ریخته بود، از هیجانی که از اعتماد من بهش دست داده بود، از تنفری که نسبت به عموی ندیده ام داشت،از شرمی که بعد از بیدار شدن و بلند کردن سرش از روی پام داشت و از محبتی که به بابام داشت!چقدر احمق بودم که اون روز اونقدر اونو اذیت کردم... خوندن مطالب نوشته شده نگین برام تلخ بود چون تازه می فهمیدم چقدر تو بیخبری به سر برده ام اما از طرفی این مطالب کمکی بود که بیشتر قدرشو بدونم و با خوندن هر سطری ، تعهدی بدم برای خوشبخت کردن و شاد دیدنش...در سطر به سطر و کلمه به کلمه اون مطالب غرق بودم که دیدن یه کلمه منو وادار کرد به چند صفحه قبل برگردم.متوجه شدم ذهنم پیش نگین بوده که اون مطالب رو نخونده فقط دیده بودم و ازش گذشته بودم "شیمی درمانی" چیزی بود که منو واداشت که به اون روزی برگردم که نگین قرار گذاشت به یه سفر بره... حتی خوندن اینکه برخورد عزیز و شرط گذاشتن و جواب کردنم و رفت و آمدهام همه جزو نقشه بوده و عزیز از خیلی قبلتر در جریان این عشق یک طرفه که حالا دوطرفه شده بود با خبر بوده ، نتونست منو به اندازه اون یک کلمه متعجب کنه.یعنی برای عزیز مشکلی پیش اومده؟ کاش اینطوری نباشه!به همین جهت به همون روزی برگشتم که تو پارک ازم خواست صبر کنم تا به یک سفر یک هفته ای بره و من فکر می کردم اون برای دیدار از فامیلاش میره و چقدر در اشتباه بودم...
" امروز قرار بود برای نتیجه آزمایشها و شنیدن حرفهای دکتر نادری و دکتر علوی که فوق تخصص خون هستن برم بیمارستان... از ترس مطالبی که احتمال شنیدنش رو میدادم به متین گفتم دارم میرم سفر.مجبور شدم بهش بگم به یه شهر دیگه می رم که نخواد پاپی من و دلیل غیبتم بشه.در مورد بیماری چیزی نگفتم... امیدواری دکتر هنوز تو ذهنم انعکاس داشت دیگه چه لزومی بود که بیخودی نگرانش کنم.کاش بیماریم جدی نباشه و سالم باشم.خدایا خودت کمکم کن! این جمله ای بود که هزار بار گفتم و آرزویی که هزار بار با خودم تکرار کردم... وقتی به بیمارستان رسیدم و آقای بهاری و چند نفر دیگه رو همراه آقایان دکتر تو اتاق دیدم ، به نظرم اومد جلسه شور گذاشته باشن...وقتی هم که حرفهای دکتر نادری رو شنیدم وجودم پر از هراس شد... آرزو کردم کاش کر بودم و چیزی نمی شنیدم. حرفهای دکتر همه دنیا رو رو سرم خراب کرد. چه خوش بین بودم که فکر می کردم بیماریم چیز خیلی ساده ایه و چیزی نیست که بین من و عشق زندگیم فاصله بندازه... چقدر بیرحم و خبیث بود این بیماری که تونست با قصاوت تمام انگشت رو زندگی من بذاره و با چنگالش همه تصوراتم رو زیر و رو کنه. خدایا چکار کنم؟من تازه متین رو به دست آوردم ، این حقم نیست که اینجوری از دستش بدم...خدای من... از همه جملاتی که دکتر با مهارت تمام به زبان جاری کرد فقط چند جمله اش تو ذهنم نقش گرفت که مدام می اومد و می رفت و در هر گذری دنیام رو زیر و رو می کرد.چشمام لبهای دکتر رو میدید که گاهی با آرامش و گاهی با عجله جملاتی رو بیان می کرد و مغز درمونده و قلب بیچاره ام با اون همه کلمه ، هر لحظه بیشتر از لحظه پیش سردرگم و گمراه می شد اما مونده بودم چرا جملات تسلی بخشش رو تند تند ادا می کرد و در مورد بیماریم اینقدر با آرامش اونها رو بیان می کرد...
و در مورد بیماریم اینقدر با آرامش اونها رو بیان می کرد... هر لحظه صدای دکتر تو مغزم طنین می انداخت:
( رشد غیر عادی نوعی از سلولهای خونی... تخصیص یافتن مغز استخوان به رشد یک نوع از اجزای خون که منجر به کمبود پلاکت در خون و در نهایت دلیل کم خونی و خون ریزی ها در کوچکترین ضربه هاست... کمبود گلوبولهای سفید منجر به عفونت های خیلی راحت می شه... اگه پلاکت در خون کم باشه خون ریزی خیلی آسان بوجود می آد و اگه گلوبولهای سفید کم باشه موجب عفونت های خیلی راحت می شه... از علایم مشهود این اختلالات خونی میشه به کم خونی ، خستگی زیاد، ضعف، تب زود به زود، سرفه، سردرد، خون ریزی و کبودی بدن، دردهای استخوانی، بزرگ شدن غدد لنفاوی مثل قفسه سینه و زیربغل و زیر گردن اشاره کرد که ناشی از ناکارآمدی سلولهای دفاعی بدنه...اختلالات کروموزومی ، وراثت، جهش ژنتیکی که مادرزادیه، زیاد بودن درصد سلولهای نابالغ در گردش خون، تماس با مواد رادیواکتیودار... استفاده از مواد شیمیایی و گاهی عفونت ساده... ). ذهنم طاقت اون همه حرف سنگین رو نداشت... چرا دکتر نمی گفت چه مرگم شده؟ اما... دکتر یه چیزی گفت... چرا مغزم یاریم نمی کنه که به یاد بیارم دکتر چه کلمه ای گفته...آه خدایا الان یادم اومد... دکتر گفت "لوسمی" یعنی...نه...نه... نمی خوام باور کنم، همونطور که وقتی بابا رفت نخواستم قبول کنم از سرطان خون مرده... نه... خدایا نه... چرا احساس نکردم باید بیشتر دقت کنم خدایا... چقدر بدبخت بودم و بی خبر،چه آسون همه زندگیم رو باختم...خدایا کمکم کن ... چرا هضم این مساله اینقدر سنگینه، آه خدایا خودت کمکم کن. نذار دیوونه بشم.نه خدا جون نه... با صدای خودم به خودم اومدم که داد می زدم و می گفتم نه... خدایا نه... و بحال دو از بیمارستان زدم بیرون. حتی نتونستم منتظر بیرون اومدن عزیز بشم و بطرف خونه دویدم... خدایا حالا با این عشق آتشین و بیماری کشنده چطوری کنار بیام؟التماست می کنم خدا جونم خودت کمکم کن... از بس گریه کرده بودم دیده ام تار بود. به ساعت بالای سرم نگاه کردم.باورم نشد ساعت هفت بعدازظهر بود و من از قبل از ظهر رو تختم زار می زدم... خدایا چرا درست وقتی که نسبت به متین احساس مالکیت می کنم و طعم خوشبختی رو چشیدم دارم همه چیزم رو می بازم؟ اونم این همه آسون! خدایا حالا با چه رویی به متین حالی کنم نمی تونم کنارش و باهاش باشم؟ حالا دل خودم به جهنم ، با دل متین چکار کنم؟ چقدر توجیهش برای خودم سخته... خدایا کمکم کن... اونقدر خودخواهم که نمی تونم ازش بگذرم... چکار باید بکنم... اصلاً متوجه نبودم که دارم همراه نوشتن با صدای بلند زار می زنم و عزیز هم رو سجاده نشسته و پابه پام بی صدا اشک می ریزه... کی اومده بود خونه که متوجه نشده بودم...دیگه دستم یارای نوشتن نداره...باز هم با یه قلب پردرد و رنج به طرف سجاده می رم... مگه خدا نفرموده "از من بخواهید ،برای من گریه کنید،به من التماس کنید و از ته دل ،که قضا و قدر رو براتون عوض کنم که قادر مطلقم"اینو تو یه مجله خونده بودم و به اون بسنده کردم. ایمان دارم که دل پر از درد و بی تابم رو آروم می کنه"
نه... این امکان نداره... این حقیقت نداره... اصلاً شوخی جالبی نبود نگین... حقّشه دیدمت تنبیهت کنم... حتماً خواستی جریمه ام کنی... دقیقاً همین طوره. تو هیچیت نیست... یعنی نباید چیزیت باشه... مغزم صوت می کشه از چیزی که خوندم. چطور ممکنه نگین من... دلیل زندگی من... لوسمی... نه خدایا... تو رو به بزرگیت خدا جون به خودم بیام و بفهمم اینا همه اش یه خوابه... نه.. یه کابوسه... یه کابوس وحشتناک... التماست می کنم خدا جونم..باز با ناباوری سطرها رو از نظر گذروندم. کی می تونست باور کنه کسی که دلیل زندگی منه اون همه بیماره...چرا من احمق به ذهنم خطور نکرد؟ چقدر خنگ بودم و متوجه نبودم، اخه کی میتونه خودشو قانع کنه که خون دماغ شدن و بی حالی مال یه کم خونی ساده یا فشار یا هر زهرمار دیگه ای باشه که من خر باور کردم؟حالم از خودم بهم می خوره... آخه اینم شد دوست داشتن که من اون همه از حالش غافل باشم...همونطور که اشک می ریختم و بی صدا زجه می زدم به قسمت انتهایی ورقه دقت کردم...از بس روش اشک ریخته بود پر از چروک شده بود. دلم داشت می ترکید . کاش یه جایی بودم که می تونستم اونقدر زار بزنم که از شوک این خبر در بیام.صفحه دیگه ای رو ورق زدم. اون صفحه هم نشون از گریه بی تابانه نگین داشت... نتونستم خودمو کنترل کنم، یعنی واقعاً از سنگ بودم اگه زار نمی زدم... به حال و روز خودم غبطه نمی خوردم که دلیل زندگیمو از دست می دادم...به حال نگین باید زار می زدم که در نوجوانی گل زندگیش پرپر می شد... که اینقدر ناامیدانه زندگیشو می باخت...درست مثل آدمهایی که گم کرده دارن ، دنبال یه روزنه امید می گشتم شاید در لابه لای حرفهای تحریر شده ،نوشته باشه خوب شده... شاید اینجوری خواسته از طریق این کلمات ، غیر حضوری دلیل بیماریشو بهم بگه...شایدم...شایدم... نمی دونم خدایا دیگه ذهنم یاریم نمی کنه...نمی دونم این شاید و اما و اگر رو تا کی می تونم ادامه بدم.خدایا نوکرتم خودت کمک کن. هم به من درمونده و هم به نگین زندگیم... روسیاه درگاهتم خدایا نذار از دست بره... قسم می خورم دیگه التماس نکنم که به هم برسیم،فقط اونو زنده نگه دار و خوبش کن...خدایا حاضرم همه زندگی منو بگیری اما اونو به جوانیش ببخشی...
خدایا حاضرم همه زندگی منو بگیری اما اونو به جوانیش ببخشی...
با وجودی که اواخر دی ماه بود و هوای زمستون بیداد می کرد، حالت کسی رو داشتم که از نداشتن اکسیژن داره خفه می شه...پنجره اتاق رو باز کردم و باد با تمام سخاوتش اتاقک رو سرد کرد... اما با این حال سوز هوا از آتیش تو سینه ام کم نمی کرد...خودمم نمی دونستم چه مدتی مثل مسخ شده ها به حالت چمباتمه جلوی پنجره اتاق نشسته و مغزم در لابه لای کلمات دفتر نگین در رفت و آمد بود اما به خودم اومدم دیدم اتاق سرد سرد بود و پنجره باز... دوباره پنجره روبستم و سر جای خودم برگشتم... وای بر من و بی خبریم که نگین تو همین شهر و تو خونه خودش بود و من غافل ... چشمام می سوخت اما نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم... از سوزش چشمم به خودم اومدم و متوجه نشدم چه قدر تو بیحالی گریه کرده بودم اما از سفت شدن ماهیچه هام معلوم بود زمان کمی نیست... دفتر رو برداشتم و جلوم گذاشتم و باز به خوندن ادامه دادم:
"نمی دونم چرا هرچی گریه می کنم چشمه اشکم خشک نمی شه. آخه نمی دونم چکار باید بکنم، چطوری باید متین رو در جریان بذارم، اصلاً نمی دونم درسته بهش بگم یا درسته ازش پنهون کنم...نمی دونم... شاید بی خبری خوش خبری باشه... دیروز که در اوج ناامیدی با آقای بهاری تماس گرفتم که راهی پیش پام بذاره یا حداقل چیزی بگه که دلم رو تسکین بده،بهم گفت که به شیمی درمانی باید امیدوار باشم چون واسه خیلی ها جواب داده ، به خدا توکل کن که بدون خواستنش حتی یه برگ هم از درخت نمی افته.با وجودیکه مثالهایی هم برام آورداما نمی دونم چرا خوش بین نیستم... آخه سرطان من یه بیماری عادی نیست... سرطان خون هیچ وقت خوب شدن نداره ... اینو هزار بار شنیده ام...حتی به پیوند استخوانی که آقای بهاری اشاره کرد هم نمی رسم.چرا احساسم اینقدر مایوس کننده ست؟ خدایا با این تشخیص... یعنی دیگه هیچ راهی نیست؟ خدایا میدونم خیلی بزرگی و بزرگی و عظمتت با ذهن کوچیک و ناتوان من قابل درک نیست، ایمان دارم به اینکه اگه بمیرم میرم بهشت،میدونم که آدم باید خیلی خوش بخت باشه که پاک و جوان بمیره و مطمئن باشه میره بهشت، اما خدایا...من از قبر تنگ و تاریک می ترسم، من از اینکه از متین دور بشم در هراسم، من...من سعی کردم بنده خوبی باشم و همیشه شاکر... اگه نبوده باشم چی؟ اگه سعیم کافی نبوده باشه چی؟ از وقتی که شنیدم تلاوت سوره "الملک" هر پنج شنبه باعث نورانی شدن قبر و فراخ شدن اون میشه، همه پنج شنبه ها این سوره رو تلاوت کردم... هرچی که شنیده ام انجام دادم...از هرچی نهیم کردن دوری کردم... خدایا خودت کمکم کن... نخواه اینقدر زجر بکشم...هیچ وقت فکرش نمی کردم روزی رو ببینم که از مردن هراس داشته باشم! آدم تا وقتی که تو موقعیتش قرار نگیره نمیتونه درک کنه... اصلاً نمی دونه چی به چیه! اما به نظرم مردن سخت ترین پیش آمده ... و یقیناً دونستن اینکه آخر خطی و به انتها نزدیک ... تحملشو سخت تر می کنه! یاد شعر فریدون مشیری افتادم:" این چند روز هستی را، انصاف اگر دهیم شیرین است" و واقعاً که شیرینه. کاش حالا که قراره بمیرم ردی از حضورم تو زندگی متین نمونه... اصلاً کاش زودتر می فهمیدم مردنی ام و سیلی دوم رو می زدم و حداقل اونو وارد دنیای خودم نمی کردم...کاش میتونستم درک کنم حکمت این پیش آمد چی میتونه باشه... اما هر چی که هست من خوشحالم و شاکر...اما.. حالا باید چکار کنم؟ چقدر تصمیم گیری واسه آدمی که احساس می کنه به مردن نزدیکه ، سخته.. خدایا بازم شکرت. ممنونم به خاطر همه چیز.. از داشتن متین تا داشتن بیماریم..."
با دستی خسته و دلی شکسته که طنین حرفهای نگین هر لحظه ضربه ای بهش می زد باز ورق زدم و مثل آدمهای سمج که یه چیز رو دائماً انکار می کنن و وقتی چیزی رو بخوان اونو بزور بدست می آرن، منم به زور دنبال یه راه نجات بودم،یه روزنه امید که بهم نوید بده نگین خوب می شه و این بیماری یه تشخیص اشتباهه... چقدر دلم براش تنگ شده، چقدر بی تابشم! ای کاش دلتنگیمو درک کنه... کاش این نوشته ها فقط یه شوخی احمقانه باشه اما... نه... خدایا حتی نمی خوام بهش فکر کنم... همونطور اشک ریزان دفتر رو ورق زدم:
"امروز دقیقاً ده روزه که از متین بی خبرم... کم کم داره باور بیماریم برام آسون می شه... نه اینکه آسون باشه نه... اما به خاطر عزیز سعی می کنم خوددار باشم... می خوام به خاطر متین و حضورش که چهار ساله تمامه به اشتیاقش زندگی کردم، امیدم رو از دست ندم و مبارزه کنم...نمی خوام تسلیم بشم... خودمو سپردم به خدا و می خوام قبول کنم اگه قراره بمیرم، بهترین قسمت و هدیه ای هست که خدا برام رقم زده...نمی تونم دلتنگی نکنم اما باید باهاش کنار بیام!خودمو برای دیدار متین آماده می کنم.می خوام حرفهایی رو که لازمه بهش بگم... در مورد خودم... گذشته ام... یتیمیم... نا امیدیم...بذار بدونه چی بهم گذشته و اگه با غرور راه می رم واسه اینه که تنها چیزیه که برام مونده...باید تا فرصت دارم از لحظه لحظه بودن کنارش استفاده کنم...بعد از ده روز که از اولین ملاقاتمون تو پارک ملت می گذره ، می خوام ببینمش اما با وجود بیماری سنگینم ، نمی تونم از دیدار دوباره متین غرق در شوق و شور نشم! با وجود ضعفی که داشتم ، صبح واسه نماز بیدار شدم و از شوق عملی شدن آرزوهام و اومدن متین رو پا بند نبودم...خواب که سهله ، اصلاً نتونستم فکرم رو هم متمرکز کنم. چشمام از گریه زیاد و بی خوابی می سوخت اما اشتیاق دوباره دیدنش قرارم رو برده بود.دست به دعا برداشتم ، آخه این زندگی رو ا زخدا داشتم...بعد از نماز از عزیز قول گرفتم هیچ وقت هیچی به متین نگه.. نمی خواست قبول کنه، می گفت خوب نیست پسر مردمو به بازی بگیرم اما اون که تو دلم نبود ببینه پسر مردم چه دردهایی به جون من کرده و با این همه وابستگی چه بلاهایی سر دلم آورده.. حتی این ندونستن ، انتقام یک هزارم دردی نیست که از دوریش کشیدم...عزیزخبر از خیلی چیزها نداشت... همونطور که تو فکر بودم جلوی آینه ایستادم و خودم رو برانداز کردم. یعنی متین متوجه لاغری و رنگ پریدگیم میشه؟ فکر نکنم اما همین که برای دیدنم میاد حس خوبی دارم. چقدر این مدت سخت گذشت...نه خواب درست و حسابی داشتم نه خوراک... از فکر دروغی که به متین گفته بودم خجالت کشیدم اما باز پشیمون نبودم... من مجبور بودم چون اون نباید می فهمید... خدایا خودت خوب می دونی چقدر برام سخت بوده که این بار سنگین رو به تنهایی و تنها با همدردی عزیز به دوش بکشم... کاش متین ازم نرنجه!دیگه باید واسه پذیرایی ازش خودمو آماده کنم..."
" وقتی احساس کردم اومدن متین نزدیکه و با وجودی که به تقلید از نقش های اول کتابهای رمان از صبح تو لباسهام چرخ می زدم که چیزی رو انتخاب کنم و بپوشم که به چشم بیام ، باز نتونستم خوب انتخاب کنم و یه لباس ساده پوشیدم. وقتی خودمو آماده دیدم، زنگ در به صدا در اومد و من در کمال تعجب دیدم که بیشتر از سه ساعته جلوی آینه نشسته ام و با لباسهام ور می رم.در رو که باز کردم از دیدن چشمهای مشتاق اما پر سوال و متعجبش قند تو دلم آب شد. یعنی اینقدر براش مهم بودم که لاغریم به چشمش اومده؟خدایا .. یعنی میتونم امیدوار باشم یه سایه از عشق من رو دلش افتاده باشه و کوچکترین علاقه ای بهم داشته باشه؟با ورودش همه چیز یهو اتفاق افتاد.. چه روز پرتنشی بود امروز...خون دماغ شدنم، شده بود قوز بالا قوز،خیلی سعی کردم و با خودم کلنجار رفتم تا تونستم رو نگرانیم سرپوش بذارم... آروم آروم شروع کردم و در مورد خودم و خانواده ام همه چیز رو گفتم... همه چیزهایی رو که تو دلم بود و گاهی خودمم از فکر کردن بهش دچار افسردگی می شدم!اونقدر عشقش تو قلبم عمیق بود که بهش اعتماد کامل داشتم و سفره زندگیم رو جلوش باز کردم... اون تنها کسی بود که ازم شنید پدر و مادرم چطور با هم ازدواج کردن و مادرم عروس خون بوده!نمی دونم... شاید نباید خیلی از اون حرفها رو می زدم اما دوست داشتم بعد از چند سال، این حس شیرین رو درک کنم که عشقم باهام همدرد باشه و درکم کنه! فقط دو موضوع رو از گفته هام فاکتور گرفتم. دلیل فوت پدرم و دلیل فوت خودم که حتی فکر کردن در موردش عاجزم می کرد. دوست نداشتم که متین عزیزم با این درد سنگین و غیر قابل تحملم آشنا باشه.اون طفلکم چه گناهی کرده که باید اون همه سختی بکشه...من از سرگذشتی که داشت اونقدر دلتنگ بودم که حتی حاضر نشدم یک خط از خاطراتی رو که برام تعریف کرده بود رو بنویسم اما خودم می دونم که کلمه به کلمه حرفهاش رو توی دلم ثبت کردم. اون شبم چه شب پر خاطره ای بود و امروز هم چه روز پر حادثه ای. کاش بتونم اونقدر بهش عشق بورزم که تلخی گذشته اش رو فراموش کنه ... یعنی می تونم؟!خدا کمکم کنه، آمین"
چقدر خودمو شرمنده احساس نگین می دونستم! عشق من کجا و احساس پاک اون کجا... با حالی داغون و اعصابی بهم ریخته این بار بدون توجه به تاریخ رویداد وقایع، فقط مطالب رو مطالعه می کردم بلکه چیزی که دلم رو آروم کنه رو پیدا کنم!همه مطالب طوری قلم زده شده بود که لحظه به لحظه اون برخوردها تو ذهنم تداعی می شد و ذهن خسته ام دیگه قدرت برابر کردن تاریخ ها رو نداشت.همراه هر جمله ای که می خوندم و هر ابهامی که برام روشن می شد، احساس خلاء می کردم،احساس پوچی و بیهودگی،احساسی که بهم این باور رو میداد که نفهم ترین آدم روی زمینم:
"هر روز بیشتر از دیروز عاشق متین می شم و واسه همین هر روز بیشتر ممنون خدا هستم."
رابطه من و متین هر روز پررنگتر می شه ... اون سعی داره منو عاشق خودش بکنه و خبر نداره که من در آستانه جنونم از محبتی که از اون می بینم و قاصر از جواب دادنش هستم چون باید وانمود کنم که دارم باورش می کنم تا نقشه مینا خراب نشه.از طرفی هر شب اشک مهمون چشامه که این همه علاقه بی نتیجه می مونه اما اونقدر عشق متین منو تسخیر کرده که نمی تونم ازش چشم بپوشم و خودمو کنار بکشم...خدایا چقدر سخته..."
" دارم با تمام وجود عشق متین رو لمس می کنم، خدایا چه آدم خوشبختی هستم وقتی کنارشم."
" امروز از همیشه خوشبخت تر بودم چون نشون کرده متین شدم... چیزی که حتی تو رویا هم نمی دیدم... خدایا اونقدر خوشحالم که نمی تونم تو کلمه اونو جا بدم...کاش بتونم واسه تشکر از همه خوبی ها و مهربونیهات ، پای پیاده تا خود مکه بیام و برگردم.کاش راهی برای جبران محبت هات داشتم خدا جونم. گرچه امروز صبح حالم خیلی خوب نبود و زود زود دسته گل به آب می دادم اما چیزی که منو می ترسوند ، وحشت وضعی نبود که داشتم بلکه ترس تایید نشدن از طرف خاله سیمین بود. الهی دورش بگردم که پسر ماهی مثل متین تحویل من داده... خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت و متین برای اولین بار دستهای سردم رو میون دستهای گرم و مردونه اش گرفت و به دستم انگشتر کرد...چه لحظه بزرگی بود اون لحظه...این نهایت آرزوم بود.باز مثل هر بار دستم به نوشتن نمی ره که لحظات ناب زندگیمو ثبت کنم. دوست دارم اون لحظات فقط بین من و متین باشه و خدا شاهد اون! امروز هر کاری کردم نتونستم متین رو قانع کنم که چرا دوست ندارم قربون صدقه ام بره، آخه اون طفلک که نمیدونه من چه مرضی دارم ، اینم نمی دونه که من اونقدر عاشقش هستم که آرزو دارم دردهاش همه واسه من بیاد اما یه تار مو از سرش کم نشه...واسه همین راضی شدم با قهر خونمون رو ترک کنه..اون بر می گشت و من به این اطمینان داشتم."
اون بر می گشت و من به این اطمینان داشتم."
"همه چیز همونطور پیش می ره که قلب بیمار و مشتاق من اونو می پسنده... آخه کی فکرش رو می کرد یه سیلی ، یه آدم مغرور رو تسلیم کنه و من امروز سپاسگزار خدای خوبم هستم ... خدایا شکرم که لحظه به لحظه زندگیم با حضورش عطر و بوی بهار زندگیمو میده گرچه در زمستان زندگیم هستم... کاش این خوشی هیچ وقت از پیشم نره."
" امروز تو باغ فامیلشون دعوت داشتم... خیلی با خودم فکر کردم و خودمو توجیه کردم تا تونستم راضی بشم برم... برخورد با خانواده اش برام پر از استرس و اضطراب بود. یعنی در مورد من چه فکری می کردن؟برام سوال بود... اما دیدم نگرانیم بیهوده بود. چه خانواده ماهی داشت، چقدر باباش عزیز بود. کاش عروس خوبی براشون باشم .برعکس حرفهای متین ، باباش آدم با جذبه ای بود... از اون تیپ آدمها که احساس می کردی می تونی بهش اعتماد کنی و ازش واسه هر چیزی کمک بخوای... اما خوب چون ما رسم نداشتیم قبل از عقد با خانواده داماد بیرون از خونه برخورد دشته باشیم و همراهش دعوتی بریم، خودم خجالت می کشیدم با این حال خودم رو با اونها غریبه نمی دونستم و فقط خجالت بود که گاهی قلقلکم می داد اونم زمانی که دست به دست متین و کنار اون و همراهش بودم. صد البته خودم از خدام بود چون این لحظات آخر عمر رو دوست داشتم از دست ندم... متین نمی دونست اما خودم که آگاه بودم... نباید غافل می بودم! هنوز تصمیم نگرفته بودم که برای شیمی درمانی اقدام کنم یا نه اما میدونستم مثل چنگ انداختن یه آدم آویزون در حال سقوط به یه طناب پوسیده که اونو از اون مخمصه بکشه بیرون،باید منم ریسک کنم چون مجبور بودم و ته دلم راضی به شیمی درمانی شده بودم... باید در اولین فرصت برای راهنمایی گرفتن از دکتر اقدام می کردم...با علم به این که باید برای درمانم ، تسلیم محض بشم ، دست در دست متین به سمت داییش رفتم و او چقدر پدرانه حضورمو تبریک گفت... با همه احوالپرسی کردم و شیرین رو هم دیدم... قبلاً در موردش زیاد از مینا شنیده بودم، خیلی بیشتر از اونچه که متین بهش اشاره کرد ، چه با شوخی و چه با جدی...درموندم که چرا متین اونو نمی خواست! شیرین با اون چشمهای عسلی زیبا و صورت ظریف و خواستنی که حتی منی که دخترم عاشقش شده بودم چه برسه به جنس پسر که کلاً دختر پسندند!با قد و بالای بلند و هیکلی ظریف مثل یه مانکن می اومد و می رفت. نه ! شاید بهتر بود می گفتم مثل طاووس می خرامید ... کاش می دونستم چرا؟ یعنی غرورم این همه براش مهم بوده؟ نمی خوام مثل دخترای دیگه وسواس به خرج بدم و رو اعصاب خودم و متین دوچرخه سواری کنم...دوست ندارم به دلم بد راه بدم اما واقعاً تو خماری این مساله موندم! اما دست در دست هم بین درختها قدم می زدیم و از هر دری صحبت کردیم تا عاقبت متین دلش رو به دریا زد و حرفی رو که از صبح تابلو بود که برای گفتنش آسمون ریسمون می کنه روبه زبان آورد. اون ازم خواست بذارم با هم عقد کنیم...اون رضایت منو می خواست و من بیشتر از اون مشتاق بودم اما نمی تونستم قبول کنم... اون با من نابود می شد! کاش می شد بهش بگم تو ظاهرمو می بینی و از خیلی چیزها بیخبری...اما نمی تونستم بگم. اون تاکید می کرد و تکرار و من در مقابل تمنایی که تو چشمهاش موج میزد، مجبور شدم واسه خاطر اینکه زیاد اصرار نکنه واکنش نشون بدم. نباید امیدوارش می کردم برای همین از یه شوخی خیلی ساده و کوچیک استفاده کردم و ذهنش رو از مساله دور کردم. ازش خواستم بهم فرصت بده ، اخه چطور امکان داشت در صورتی که من خودم مطمئن نیستم چقدر دیگه زنده می مونم ، بهش قولی بدم که از پسش برنمی اومدم! اما اون ول کن نبود و ازم یه جواب می خواست ...ازش خواستم بهم اصرار نکنه و بذاره سر فرصت تصمیم بگیرم اما وقتی اصرار بیش از حدش رو دیدم قرار گذاشتم بعد از سه ماه دیگه بهش جواب بدم... اون فکر می کرد واسه رهایی از امتحاناتمه و من با استناد به حرف دکتر که تا اون مدت باید تغییری در معالجه صورت بگیره...اما خوب ، گذاشتم تو خیال خودش بمونه!خدایا یعنی امکان داره ظرف این مدت خوب بشم و با سلامتی کامل زن کسی بشم که حتی حاضرم زیر سایه اش زندگی کنم چه برسه به کنار خودش؟ کاش این بیماری دست از سرم برداره... با وجود اینکه از اون شوخی ، اون جنجال رو به راه انداختم باز استرس کار دستم داد و روزمو خراب کرد و الان از پشیمونی دوست دارم بمیرم... کاش نرفته بودم."
"امروز رفتم پیش دکتر نادری و در مورد خون دماغ شدنهام که زیاد شده بود، بهش توضیح دادم. اونم ازم خواست یه آزمایش دیگه بدم. برام مهم نیست خون بدم، اما می ترسم... ترس اینکه آزمایش جدید چیز جدیدتری نشون بده و اوضاع رو بدتر کنه! دکتر اصرارکرد که همین هفته به دکتر علوی مراجعه کنم که پرونده رو برام تشریح کنه و شیوه درمان رو بهم بگه که ان شاالله درمان رو بصورت جدی آغاز کنم قبل از اینکه خیلی دیر بشه...تا این حرف رو از دهان دکتر شنیدم باز فشارم افتاد و خون دماغ شدم...دیگه داره حالم از خودم بهم می خوره. کاش متین اصلاً منو نمیدید که الان غصه از دست دادنش قوز بالاقوز بشه ...حالا با این حال و روز و روحیه چطور باید باهاش روبرو بشم...منی که داره روز به روز بیشتر روحیه مو از دست می دم و اونی که روز به روز بیشتر عاشق می شه و انرژی می گیره! خدایا چطور با بودن و نداشتنش کنار بیام...گاهی فکر می کنم مثل اون چهار سال اگه از نداشتنش مطمئن می بودم دیگه مردن اینقدر و تا این حد برام سخت نبود که برام بشه یه قله صعب العبور که تحت هیچ شرایطی نتونم فتحش کنم! خدایا بازم دستم رو به درگاهت درازه... خودت کمکم کن."
! خدایا بازم دستم رو به درگاهت درازه... خودت کمکم کن."
"با داروهایی که مصرف می کنم الان خیلی بهتر از قدیمم... وقتی آقای بهاری گفت این داروها صرفاً برای جلوگیری از خون دماغ شدنه ، باور نمی کردم اونقدر موثر باشه... بدون اینکه متین چیزی از بیماری من و تحت درمان بودنم بدونه، هر روز عاشقتر و بی تاب تر از قبل می شه و هر روز منو شیفته تر می کنه... انگار عشقش مثل یه اکسیر داره بیماریمو در وجودم حل و نابود می کنه و منو به سوی سلامتی سوق می ده! اطمینان دارم به اینکه حضور متین بیشتر از داروها بهم اثر کرده و برای بهبودیم موثره.حضورش، عشق ورزیدنش، دلواپسیش، نگرانیش، شوخی کردنش، اذیت کردنش،لوس بازی درآوردنش و حتی لوس کردن خودم رو براش دوست دارم و همه اش رو با عشق و علاقه تو ذهنم ثبت می کنم، آخه دوست ندارم حسرت چیزی تو دلم بمونه...چیزی که می تونم داشته باشم و با سهل انگاری ببازمش."
"هر روز بیشتر از خدا ممنون می شم که این فرصت رو در اختیارم گذاشت تا این تجربه شیرین رو کسب کنم.آخه کی فکرش رو می کرد من که همه اش بی تاب متین بودم، به این خوشبختی بزرگ رسیده باشم که کنار متین ،حضورش رو حس کنم و از خوشی تو آسمونها سیر کنم...چقدر کار خدا با حکمته.قربون حکمتت بشم خدا جون که با وجود این بیماری نفسگیر که روز به روز بیشتر نیرومو می گیره، باز لحظه به لحظه بیشتر شوق زندگی تو تنم می آد و وادارم می کنه ادامه بدم و رو پا بمونم."
"میگن آدم تا بیشترداشته باشه بیشتر حریص می شه و این حسیه که من نسبت به متین دارم. لحظه به لحظه و حتی ثانیه به ثانیه بودن کنارش رو بجون می خرم و نسبت به کارهاش هیچ اعتراضی نمی کنم. آخه خودش حریم رو حفظ کرده و می دونم که اگه برخوردی می کنه که منو برنجونه، عمدی نبوده. مثل همون وقتهایی که میدونم نیاز داره نازمو بکشه و قربون صدقه ام بره و من ازش می رنجم..."
باز خون دماغ شدنهام شروع شده... یه جورایی احساس می کنم موهام ریزش داره.. اما همین یه مدت پیش تو تلویزیون گفتن تا صد تار در روز مشکلی نیست و نرماله اما.. اما من که تا حالا اینجوری نبودم... ولی خوب شاید واسه خاطر شامپوییه که عوض کردم.. وقت می بره تا موهام عادت کنه و باهاش کنار بیاد... دیروز رفتم پیش دکتر علوی... چیزهایی که ازش هراس داشتم رو شنیدم. دکتر جواب آخرین آزمایشو که رو پرونده ام بود رو مطالعه کرد و ازم خواست باز خون بدم... دکتر تاکید کرد که باید برای شیمی درمانی عجله کنم ! منم قبول کردم واسه دادن خون برم اونجا! اما هنوز از شیمی درمانی فراری ام...خدایا چرا هیچی تو ذهنم نمی آد؟ چرا نمی دونم باید چکار کنم؟ چرا حتی نمی تونم درک کنم کجای این زندگی ام؟کاش این که این مدت با مصرف اون داروها حالم رو به بهبوده علامت خوبی باشه که به قول دکتر بدنم به داروهای ابتدایی جواب بده و کم کم رو به سلامت کامل برم...یعنی امکان داره خدا جون؟ کاش این معجزه رو می دیدم!بهرحال دلم روشن بود کم شدن تعداد خون دماغ شدنهام و افت فشار و اعصاب خوردیم...دیگه بی خبر بودم که آرامش قبل از طوفانه!و من از این اصل وحشت داشتم...بالاخره امروز عصر با عزیز رفتم پیش آقای بهاری . بیچاره چه گرفتاری شده از دست ما. حتماً پیش خودش می گه کاش سرم به سنگ می خورد اما با این خانواده آشنا نمی شدم...اما نه!اون خیلی آقاتر از اونیه که بشه همچین فکری در موردش کرد. وقتی که رفتیم ، بعد از اینکه یه سرنگ بزرگ ازم خون گرفتن،به اصرار آقای بهاری برای شروع شیمی درمانی به مطب دکتر نادری مراجعه کردم.. پرونده ای رو که از آقای بهاری تحویل گرفته بودم ،زیر بازوم گذاشتم و رو به مطب رفتم و د رمقابل تمام اصرارها و التماسهای عزیز، راضی نشدم اون باهام بیاد و ازش خواستم بذاره خودم به تنهایی برم. دلش نمی خواست بذاره اما از پس من بر نیومد و مجبور شد رضایت بده!با اینکه در رابطه با شیمی درمانی چیزهای زیادی شنیده بودم اما باز وقتی رفتم پیش دکتر ، از شنیدن اونچه که ازش می ترسیدم از زبانش، بیشتر هراس به دلم افتاد.
، بیشتر هراس به دلم افتاد.
به طوری که تا الان که نصفه شبه و دارم می نویسم هنوز تو شک موندم . حرف های دکتر که خودش هم برای گفتنش عذاب می کشید منو تا مرز نابودی کشوند. تو دلم فقط از خدا می پرسم آخه چرا؟چرا من؟
اما با این حال بازم میگم شکرت خدایا...میگن خدا هرکی رو دوست داشته باشه بیشتر از بقیه امتحانش میکنه...پس منم شاکرم به خاطر همه چیزهایی که از خدا گرفتم حتی بیماریم!شکرم خدایا...
یاد حرفهای ماندانا افتادم. هفته پیش تو بیمارستان همو دیدیم و اون گفت که برای جلسه شیمی درمانی مامانش اومدن...تعجب کردم از شنیدنش ... آخه همیشه ماندانا با همه شوخی می کرد و با همه زیبایی که داشت ,خودشو نمی گرفت و سربه سر همه می ذاشت به قول معروف حتی به ذهن جن هم نمی رسید که همچین مشکل بزرگی داشته باشه... کی فکرش رو میکرد مادرش بیمار باشه و اون اینقدر روحیه اش خوب باشه ! بعد از سه سال همکلاسی بودن اونروز برای اولین بار از خانواده اش حرف زد و من متوجه شدم خانواده اش در سطح متوسطی هستن که مامانش خانه داره و باباش فرهنگی . دوتا داداش داره و تنها دختر خانواده اس ،واسه همین خیلی به مامانش وابسته است. از اونجایی که همه آدما یه جورایی امتحان میشن ,اونم داشت از مامانش که سرطان سینه داشت مراقبت میکرد و با وجود سختی بیماری مامانش ,روحیه اش رو حفظ کرده که مادرش هم روحیه شو نبازه...از اون همه قدرت درک و ایثار که با وجود دلتنگی و ناراحتی خودش باز بخاطر مامانش و بقیه اعضای خانواده اش میخنده و دنیا رو پر از خنده و شوخی می کنه,دلم فشرده شد.از خودم خجالت کشیدم که چرا باید با غصه خودم عزیز رو هم داغون کنم. حالا که نمی تونم کمکی براش باشم پس چرا یه بار دیگه رو دوشش بگذارم که حتی قدرت تکان خوردن رو هم ازش بگیره :تصمیم اون روزم تو ذهنم جان گرفت و اینبار مصمم قدم برداشتم...اما نمی دونم چرا پاهام یارای جلو رفتن نداشت.وجودم سر شار از ترس و اضطراب بود و دربه در به دنبال راهی بودم که از اون همه استرس کم کنم.نزدیک بود هر چی رو که دیروز ظهر خورده بودم بالا بیارم اما به هر سختی بود سعی کردم خودم رو کنترل کنم که بتونم امیدوار باشم به شیمی درمانی...مثل دفعه گذشته دکتر نادری در مورد بیماریم یه کم توضیح داد و شیوه شیمی درمانی رو گفت...مونده بودم چقدر باید دارو بخورم که از دست این بیماری سنگین نجات پیدا کنم ...دارو های شیمیایی و قوی که باعث از بین رفتن رشد غیر طبیعی گلوبولهای خون بشه و به تدریج رو به بهبودی برم. برام جای سوال بود که اون همه حرفهایی که در مورد بیماران سرطانی زده شده ,درسته یا نه که در کمال ناباوری دیدم دکتر بعد از توضیحاتش در مورد شیوه درمان ,از عواقب فیزیکی و روحی اون صحبت کرد. خدایا من چطور باید باهاش کنار بیام؟ نمی دونم چند روز بیشتر زنده موندن به این می ارزه که ریسک کنم؟ هنوز از فکر چیزهایی که شنیده بودم به خودم می لرزیدم... گرچه زبان دکتر امیدوارانه می چرخید وکلماتی که استفاده میکرد بسیار التیام دهنده بود ولی دلم گواهی خوبی نمی داد. گاه آرام بودم و امیدوار و گاه نا آرام و پر تشویش...برای باختن چیزهایی که به سختی به دست آورده بودم . بازم فکر مریم اومد تو ذهنم و به یاد حرفهاش افتادم... اون یکی از کساییه که به عشق من و متین واقف بود...همیشه می گفت تو بی سرو زبونی ,اگه سروزبون درست و حسابی داشتی با این عشق آتشین که داشتی تا حالا اون عشقت رو که اون همه بی بخاره ,بخار پز کرده بودی... حالا کجا بود که ببینه همون زحمتم هم بی نتیجه بوده و این بار من مثل طعمه ای شدم که بین مرگ و زندگی دست و پا می زنم... یا خدا من چطور باید با این بیماری کنار بیام.. یعنی باید درمان رو قبول کنم؟ خودم به خودم جواب دادم حتماً باید اونو انجام بدم! هرچیزی که کمک کنه حتی یک دقیقه بیشتر کنار متین بمونم ، ارزش ریسک داره حتی حالا که پای جونمم در میونه... نمی دونم چرا از این شاخه به اون شاخه می پرم... نمی تونم حرفهای دکتر رو فراموش کنم... بلکه م مغزم یه کمی استراحت کنه و بذاره چشمهای خسته مو ببندم و استراحت کنم! باز حرفهای دکتر تو گوشم تکرار می شه:
باز حرفهای دکتر تو گوشم تکرار می شه:
( ببین دخترم ،همونطور که اون دفعه هم گفتم بیماری شما لوسمیه یعنی سرطان خون، به عبارتی اختلال در تولید بعضی از سلولهای خونی که باعث کاهش خون رسانی و اکسیژن رسانی به قسمت های مختلف بدن مثل مغز و قلب و جاهای دیگه می شه و همچنین خونریزی های بی دلیل و یهویی که از منافذ بدن مخصوصاً بینی و گوش صورت میگیره که موجب ابتلاء فرد بیمار به عفونتهای مکرر می شن... توضیح در این مورد زیاده که فکر نکنم تو طاقت شما بگنجه و من تنها به این بسنده می کنم که با استناد به جواب آزمایشات متعددی که از شما گرفتیم به این نتیجه رسیدیم که این بیماری به صورت ارثی به شما رسیده که طبق مطالعات و تحقیقات به عمل آمده شده، پدرتون هم از همین بیماری فوت شدن و در شما بدلیل عدم مراجعه زود هنگام به پزشک و اقدام لازم، درمان عقب افتاده و شما به این مشکل رسیدی که الان من در خدمت شما باشم...نمی خوام نا امیدت کنم و اصرار دارم شمام به درمان خوش بین و امیدوار باشی و معتقد به اینکه مرگ و زندگی آدمها دست خداست. برای درمان سرطان از دو نوع شیوه درمان استفاده می شه؛ یکی رادیوتراپی و یکی هم شیمی درمانی. نمی دونم که تا چه حدی با این شیوه های درمانی آشنایی داری و یا اصلاً در موردش شنیدی یا نه! اما لازم می دونم این توضیح رو بدم که با توجه به اینکه در رادیوتراپی ، توده مولکولهای جمع شده رو به کمک اشعه ایکس و گاما از بین می برن و در زمان درمان احتمال تخریب بخش زیادی از سلولهای اطراف تومور خیلی زیاد هست، بنابراین شامل شیوه درمان شما نمی شه و می مونه شیمی درمانی... در شیمی درمانی سعی می شه که با تجویز داروهایی ابتدا جلوی رشد اون سلولهای مخرب گرفته بشه که بعد از اون هم با تعیین داروهای مکمل و قوی تری خودشو از بین برد که در صورت پاسخگویی بدن به درمان و پاک شدن بدن از خون آلوده، می شه با استفاده از پیوند مغز استخوان بستری برای ساخت و ساز خون پاک در بدن ایجاد بشه...حالا اگه به امید خدا به اونجا رسید، در مراحل بعدی توضیحات لازم در رابطه با شیوه پیوند به شما ارائه خواهد شد. اینم بگم که احتمال موفقیت شیمی درمانی قطعی و صد درصد نیست اما نمونه های زیادی وجود داره که تا آخر راه رو رفتن و در آخرین قدم برگشتن! نمی شه گفت که دوره درمان چه مدتیه اما باز باید امیدوار بود. اگه داروها اثر کنن و بدن شما به درمان پاسخ بده ، خیلی زودتر از اونچه که تصور کنی بهبود پیدا می کنی به امید خدا. تنها یک مساله نگفته باقی مونده که باید بگم و اون اینه که باید عوارض شیمی درمانی رو بدونی و قبولش کنی و باهاش کنار بیای...اگر چه بیان این مطلب برام خیلی سخته چون برام مثل دختر خودم می مونی اما از من بشنوی شاید برات آسونتر باشه تا اینکه باهاش روبرو بشی... از عوارض شیمی درمانی تهوع، استفراغ، اختلالات خونی، عوارض پوستی که در اون پوست دچار آسیب می شه و مثل پوستی سوخته قرمز و متورم می شه، عوارض عصبی ، ریزش موهای بدن، زخم و عفونت دهان و دندان و سخت تر از همه دیر بند اومدن خون دوره عادت در خانمهاست که به امید خدا بعد از بهبود و به مرور زمان حل خواهد شد...)
با همه خجالتی که از حرفهای آخر دکتر وجودمو گرفته بود، همه نیرومو جمع کردم و تنها تونستم با تاسف بگم چرا من؟اونم حالا؟دکتر مثل آدمی که یه توضیحی به من بدهکار باشه و یادش رفته باشه بگه گفت(البته باید اینو برات توضیح می دادم ، نمی دونم چرا یادم رفت ...خوب بی حاشیه اگه بخوام بگم که بدونی،سرطان دو نوع داره. یا حاده یا مزمن.در سرطان مزمن ، فرد بیمار با بیماری کنار میاد یعنی چون بیماری خودشو نشون نمی ده، اکثراً دیر بهش پی می برن و متوجهش میشن و چون باهاشون سازگاره برای درمان اقدام نمی کنن برای همینه که اون بیماری در بلند مدت تاثیر خودشو می ذاره که احتمال زنده موندن فرد مبتلا تقریباً تا سن شصت سالگی به بالا هم وجود داره اما در سرطان حاد، افراد مبتلا نمی تونن مدت زیادی رو با این بیماری کنار بیان یعنی اون افراد در سسنین کم به اون مبتلا می شن و اینکه از بیماری جون سالم به در ببرن، بسته به این داره که چقدر با درمان کنار بیان اما معمولاً افراد زیر هجده سال که در معرض خطر ابتلا و عدم درمان این بیماری هستن ، بسیار در شرایط بدی هستن و فقط خدا می تونه کمکشون کنه...)
دیگه حرفهای دکتر رو نشنیدم.. درک می کردم که منظور دکتر اینه که زیر هجده سال درمانش نه تنها قطعی نیست بلکه نسبی هم نیست و شاید بهتر بود دکتر می گفت مرگش حتمیه...باز عوارض درمان جلو چشمم اومد.. من موهای مثل کمند تا کمرم رو دوست داشتم. هیچ کس اونو ندیده بود. آرزو داشتم متین موهامو ببینه اما با این وضع باید این آرزو رو به خاک می سپردم،فقط به امید اینکه خودم به گور نرم! خدایا کاش همه این حرفها فقط یه کابوس باشه...وقتی حرفهای دکتر رو شنیدم که اشاره کرد به اینکه بدون اینکه بدونم از طریق آقای بهاری درمان رو شروع کردن، فقط تونستم دستم رو روی دهانم بگذارم که جیغ نزنم و از اتاق بیام بیرون.. اونقدر حالم بد بود که هیچ کسی رو نمی دیدم. کاش راه دیگه ای هم بود.. فضای بیمارستان برام غیر قابل تحمل بود.. انگار بغض و فشار مرگ روی اون سایه انداخته بود... باید می اومدم خونه چون حتی نفس کشیدن برام سخت بود و احساس خفگی می کردم، یقیناً هوای بیمارستان هم آلوده به مرگ بود... خدایا آرومم کن... کمکم کن بفهمم چکار باید بکنم..."
کمکم کن بفهمم چکار باید بکنم..."
به خودم اومدم و دیدم همپای نگین اشک ریختم... بمیرم براش چقدر تو عذاب بود و من احمق بی خبر بودم. کاش کاری ازم بر می اومد و می تونستم انجام بدم.. با همون عذاب وجدان که لحظه به لحظه بیشتر به گلوم فشار می آورد و داشت مقاومتم رو برای خودداری و جلوگیری از گریه کردن ازم می گرفت، باز برگی جدید رو ورق زدم:
" امروز تو حیاط مدرسه به مانی رسیدم. از اون روزی که از بیماریم براش گفته بودم بیشتر وقتمونو با هم می گذروندیم. وقتی حرفهای دکتر رو براش تعریف کردم و بهش گفتم که متین رو در بیخبری کامل گذاشته ام و قصد ندارم بهش بگم تا زمانی که حالم کاملاً خوب بشه، از حالت چشمهای از حدقه دراومده اش متوجه شدم اصلاً در مورد متین حرفی بهش نگفته بودم و در واقع از حضور متین تو زندگی من فقط چند نفر معدود با خبر بودن...اوایل بیشتر مدرسه میدونستن این عشق یک طرفه از طرف من ناکام مونده و همیشه نگاههای حسرتبارم رو روی متین می دیدن اما از اونجا که زمان همیشه حلال مشکلاته، این مطلب هم به فراموشی دست زمونه سپرده شد و حالا که من کنار متینم، فقط چند نفر با خبر بودن...با این اوصاف به حدی به کلمات امید بخش و امیدوار کننده اش نیاز داشتم که چشمهامو بستم و همه رو براش تعریف کردم! از روزی که به این شهر اومدیم تا امروزی که بین یاس و امید در تلاطم بودم.اونم با صبر و تلاشی که از روحیه شادش بعید نبود، همه حرفهامو شنید و منو دعوت به صبر و امیدواری کرد و گفت که مادرش داره رو به بهبودی میره و دکترا به خوب شدن کاملش امیدوارن... بالاخره اونقدر باهام حرف زد و گفت و گفت تا تونستم حرفهای دکتر رو هضم کنم . یعنی اشاره مانی به اینکه مادرش داره موهاش دوباره رشد می کنه و همه چیز نرمال شده... همین مطلب همه اضطراب و دلهره منو از بین برد و کمکم کرد یکم روحیه ام بهتر بشه...تلاشم نتیجه داد و تونستم با اطمینان تصمیم بگیرم شیمی درمانی رو شروع کنم اما هر بار که متین رو می دیدم بیشتر بی تاب می شدم ... هر شب بعد از رفتنش تا خود سحر حرفهای دکتر تو مغزم زنگ بزنه و منم نا امیدانه اشک بریزم تا بیهوش بشم... مسئولان مدرسه هم که در جریان بیماریم نبودن اما میدونستن زود زود حالم بد میشه و خون دماغ میشم، این روزها بیشتر جویای حالم می شن... انگار رنگ پریده ام زیادی توی ذوق میزنه ... آخی ... طفلکی ها نمیدونن زیادی به مرگ نزدیکم...البته شاید بهتر باشه به خودم بگم طفلکی ، که این همه بی کس و بی پناهم... داروهایی که آقای بهاری داده بود ، رو به اتمامه و من دو روز دیگه باید پیش دکتر علوی برم البته با اون پرونده ای که هر بار چند ورق بیشتر به وزنش اضافه می شه و دست من دیگه داره قدرت نگه داریشو از دست میده! احساس می کنم حالا که کم کم دارم درمان میشم و اثر داروها داره زیاد می شه، خودم دست به کار بشم و حداقل جلوی عزیز نشون بدم با بیماریم کنار اومدم... به تصمیمی که یه هفته ست در موردش فکر می کنم و عاقبت تاییدش کردم ، جامه عمل پوشوندم... امروز رفتم و وسایل کامل آرایش گرفتم... میدونم که شایسته و مناسب دختری به سن من نیست اما مجبورم که نذارم آب تو دل متینم تکون بخوره، آخه بیچاره چه گناهی کرده که به پای بیماری من بسوزه؟ بعد هم باید یه سر برم آرایشگاه و موهامو پسرونه بزنم... چقدر دلم گرفته... به اندازه همه داراییم ،موهامو دوست دارم...آخ، خیلی سخته برام ازش دست بکشم اما انگار مجبورم.. آخه من از زندگی خیلی طلب دارم... خدایا چرا با اینکه منطق حکم می کنه امیدوار باشم باز اشک چشمام خشک نمی شه و دلم بعد از اینهمه گریه آروم نمی گیره... اَه... خسته شدم از این همه گریه و زاری خدایا خودت کمکم کن... بازم مثل همیشه ممنونم و شاکر حتی بخاطر..."
" دوماه از زمانی که برای متین گذاشتم که عقد کنیم ، میگذره. من هنوز بلاتکلیفم و چشمم همچنان گریانه... هر روزم یه برنامه یکنواخت دارم. یعنی بعد از اینکه متین میره اشکم سرازیر میشه .. دارم سعی می کنم آخرین زورم رو بزنم که قافیه رو نبازم و متین تو نگاهم فقط عشق ببینه و به راستی که با دیدنش سرتاسر وجودم لبریز از عشق حضور و وجودش میشه و اون چیزی جز واقعیت نمی بینه! اما از داد و دعوایی که بیشتر اوقات باهاش دارم و اون با صبر و تحمل باهاش کنار میاد خجالت می کشم...نمیدونم چه مرگم شده...گاهی فکر می کنم تو ذوقش بزنم و که ازم بیزار بشه و خیلی زود پشیمون بشه، از همه چیز حتی شناختنم... اما خیلی زود پشیمون میشم و از در عذرخواهی در میام ...فقط در مقابل اصرارش برای اومدنش باهام پیش دکتر مقاومت می کنم. شدیداً از این موضوع در رنج و عذابم و نمی دونم تا کی می تونم باهاش برخورد کنم و خودم رو اونقدر محق نشون بدم . بالاخره امروز ازش تقاضایی کردم که یه هفته بود با خودم کلنجار می رفتم چطور بهش بگم... لاغری وافری که همه لباسهامو به تنم گشاد کرده، ریزش موهای سرم که کم کم داره واضح تر میشه و می دونم تاثیر داروهاست و خیلی خوش شانس بودم که از همون دو ماه پیش تا حالا کچلم نکرده... بهرحال از متین خواستم اجازه بده آرایش کنم.اجازه نداد،اصرار کردم، مخالفت کرد،عاقبت در اوج نا باوری خودم و بیشتر متین ،دروغ گفتم و اصرار کردم که واسه اینکه از دوستان عقب نمونم ، باید بذاره آرایش کنم! جالب اینجا بود که با زور ازش اجازه گرفتم و اونم خیلی ناراضی اجازه داد و رفت. بعد از رفتنش تا الان که ساعت دو نیمه شبه گریه کردم... اونقدر اشک ریختم که داره چشمهام از کاسه در میاد. فردا هم قراره با متین بریم بازار. کاش خدا جونم بهم فرصت زندگی بدی...میدونم سهم زیادی از زندگی می خوام!"
میدونم سهم زیادی از زندگی می خوام!"
"وضعیتم هر روز بدتر از دیروز می شه و من همچنان دوهفته یک بار به دکتر علوی و دکتر نادری سر می زنم و هر بار یه نسخه جدید دست می گیرم چون داروهامو تغییر میدن... دیگه به صرافت افتادم که کاری کنم که متین ازم دل بکنه... آخه نه به صورتم مو مونده و نه رو سرم. خودم دیروز رفتم آرایشگاه... برام سخت بود از موهام بگذرم چون بعد از متین ، موهام همه زندگیم بود...خواهش کردم پسرانه بزنن، حداقل این طوری خیلی متوجه ریزشش نمی شم... آرایشگر دستش سست شد و گفت اینهمه نعمت خدا رو چطوری دلت میاد دست بزنی؟ جوابم فقط لبخند تلخی بود که به من و زندگیم دهن کجی می کرد... من تصمیم خودم رو گرفته بودم یعنی مجبور بودم تن به این تصمیم بدم اما اگه خدا کمکم می کرد و موندنی می شدم موهام باز رشد می کرد...اون وقت بود که مطمئن می شدم متینم عاشق موهام میشه و نمی ذاره بهشون بد بگذره...از فکر شیطنت های متین لبخند زدم... این مدت از بس روحیه ام خراب بود که بیخودی به متین م پریدم و اونم اینقدر آتیش می سوزوند و شیطنت می کرد که بخندم و مثلاً من اونو ببخشم در حالی که تو دلم خون گریه می کردم از عذابی که به متین می دادم! وسط لبخند ، اشکم جوشید و آرایشگر بی چون و چرا موهامو بافت و بعد از ته قیچی کرد. انگار می دونست حالم خوب نیست چون حرفی نزد و من ممنونش بودم! آرایشگر موهای قیچی شده ام رو با اجازه خودم تو دکور شیشه گوشه مغازه اش گذاشت و بعد از اون اومد سراغ موهام و اونها رو مثل موهای پسرها فرم داد.به راستی که موهای پسرونه بیشتر به صورت رنگ پریده و بیمارم می اومد تا اون کمند مشکی و مواج... نمی دونم چطوری به قلم تحریر در بیارم وقتی که آرایشگر آرام آرام قیچی رو باز و بسته می کرد ، انگار که از ته قلبم داره رگهاش رو قیچی می کنه و ناخودآگاه همراه هر بار بازو بسته شدن قیچی، کاسه چشمم از اشک خالی و پر می شد. دستم رو مشت کردم و چشمهامو بستم. نمی خواستم دیگه تو آینه به خودم نگاه کنم و پشیمونی و عجز رو در سوسوی چشمهام ببینم... خدایا دیروز چقدر سخت گذشت. با وجودی که از صبح رو پا بودم اما باز خواب سراغم نیومد آخه بدون موهام چطور میتونستم بخوابم؟ صبح عزیز از دیدن موهام جا خورد. آخه دیروز نذاشتم سرم رو بببینه. وقتی اومدم بیرون از حموم ، هرچی گفت بیار موهاتو سشوار کنم تا خشک بشه و سرما نخوری،قبول نکردم و گفتم دوست دارم خیس باشه... فکر کرد لجبازی میکنم و دیگه اصرار نکرد...ولی بالاخره که چی؟ من مجبور بودم بهش بگم... گرچه شوک بدی براش بود اما با واقعیت نمیشد جنگید. تو این مدت اینقدر حرفهای متفاوت شنیده بود که واقعاً گنجایش این یکی رو نداشت... کاش می شد بهش نگم... اصلاً کاش هیچی بهش نگفته بودم.. کاش تو بی خبری به سر می برد... اما حالا این ای کاشها سر سوزنی ارزش نداره. امروزم که طبق قرار قبلی به مطب دکتر نادری می رفتم باید عزیز رو در جریان کوتاه کردن موهام می ذاشتم... عاقبت از رختخواب که اومدم بیرون، خودمو زدم به اون راه که مثلاً هواسم به سر و صورتم نیست و با چشم خواب آلود به طرف سرویس بهداشتی رفتم. تو دلم به حال عزیز غصه می خوردم اما این بهترین راهی بود که به ذهنم رسید. وقتی وارد شدم و سلام کردم عزیز رو مسخ شده سر جاش دیدم ، فهمیدم که به مقصودم رسیدم و اون متوجه شده که در طی درمان باید قید موهامو بزنم... تا من صبحانه بخورم عزیز گریه کرد و زار زد... منم خودداریمو حفظ کردم و نشون دادم روحیه ام بهتره.. بهتر نبود.. اصلاً بهتر نبود اما قبول کرده بودم که باید باهاش کنار بیام... یعنی عملاً مجبور شدم کنار بیام.. داروها هر رزو بیشتر از روزو قبل اذیتم می کنه اما به بهبودی امیدوارم.... خدایا امیدم تویی... نا امیدم نکن..."
" امروز با متین و عزیز رفتیم پارک ملت. از دیشب مشغول تدارک غذا بودم... آخه می خواستم یه روز دیگه رو با متین و کنارش طی کنم...هوا سرد بود اما واسه من که کنار عشقم بودم و از هوایی نفس می کشیدم که پر از عطر وجودش بود، هوا لطیف تر از هوای بهار بود... متین می گفت و می خندید و از خوشی اینکه با همیم شاد بود. منم با اون همه آرایش فجیعی که رو صورتم سنگینی میکرد خودم رو خوشبخت ترین آدم رو زمین می دونستم گرچه آرایشم نشون از مریضیم بود نه خوشبختیی ، اما من به همینم راضی بودم و هر چه نگاهم به چشمهای عاشق متین می خورد، تو دلم قربون صدقه اش می رفتم.. دلم برای خنده هاش ضعف می رفت... خدایا چقدر دوستش داشتم! بازم شکر خدا رو گفتم و راضی بودم به سهمی که گرفته بودم... اینکه کنار متین باشم و این همه ازش دور! هنوز چای نخورده بودیم که عموی متین اومد... تا صداش اوج گرفت دیگه همه چیز فراموشم شد، اینکه من اونجا فقط یه غریبه ام...کسی که به زور خودشو آویزون این زندگی کرده ...من به اندازه ای که متین ازش نفرت داشت ، ازش بیزار بودم اما هنوز به عمق نفرت وجودم نرسیده بودم که کلمات تهمت بارش رو سرم بارید... اول کپ کردم اما به خودم اومدم دیدم بین متین و عموش ایستادم و یه آن حس کردم سرم سنگین شد و حالم به هم خورد و دیگه چیزی نفهمیدم... اوایل که آرایش می کردم از بس سر در نمی آوردم به گریه می افتادم... تا اینکه مانی اومد و باهام تمرین کرد. یادم داد چطوری به صورتم برسم که رد مریضی توش پیدا نباشه! دلم برای خودم می سوخت... گاهی وقتها از بس گریه می کردم که همه آشغالهایی که به صورتم زده بودم ، با هم قاطی میشدن و می شدم یه مترسک مسخره و قابل ترحم! متین اوایل براش سخت بود منو با اون همه آرایش ببینه اما وقتی به اون می رسیدم و سرشار از انرژی می شدم و باهاش شوخی می کردم و با لبخندش می خندیدم،عاقبت با آرایشم کنار اومد و رضایت داد خوشحال باشم ، تحت هر شرایطی و من ممنونش بودم.. .تا اینکه کم کم مژه ها و ابروهام ریخت و من شروع به کشیدن نقش و نگار تازه ای کردم؛ جای ابروی پهن و کمانی ام یه خط باریک با پرز کم پشت مونده بود که اونو زدم و خودم ابرو کشیدم... سخت بود اما کاری نمی شد کرد... با اون آرایشی که کرده بودم انتظار اون برداشت عموش، دور از انتظار نبود... اما... آخه ... قرار نیست که هر آرایشی از هرزگی باشه... اونم منی که بخاطر ترس از قیامت حتی نتونستم پامو کج بذارم چه برسه به هرزگی... کلمات عموش تو سرم صدا می داد. یعنی اونقدر بدبخت و بیچاره بودم که به خاطر متین همچین کلمات سنگینی رو بشنوم و اون همه تهمت و ناروا رو قبول کنم؟یهنی اونقدر هرزه بودم و بیخبر؟ به خودم نمی تونم دروغ بگم...اونقدر تهمت هرزه و بی خانواده بودنم آزارم نداد که توهینش به متین منو رنجاند... مگه متین بیچاره من چه کار بدی انجام داده بود؟ نفهمیدم چطور رسیدم خونه و چطور خودمو به تختم رسوندم...ته دلم از این اتفاق ناراحت بودم اما بیشتر از ناراحتی برام دلیل شد که از متین دوری کنم... من که به جایی رسیده بودم که مجبور بودم متین رو کمتر ببینم ،پس چرا از این فرصت استفاده نکنم؟با وجودی که دلم برای دیدن و حرف زدن باهاش پر می کشید اما خودمو ناراحت نشون دادم ... الان دو هفته از اون ظهر گذشته و من با هر بار دیدن متین با لحنی سرد برخورد می کنم و به ظاهر عذرخواهی شو قبول نمی کنم اما وقتی زنگ می زنه، پشت تلفن براش می میرم و فقط خدا می دونه که قلبم چه ندایی داره و مغزم چی جواب میده...گاهی هم که دلم براش تنگ می شه و طاقتم طاق میشه با عزیز میرم پیشش... سخته برام فقط یه کم ببینمش اما میدونم که شبها با حرفهاش دلتنگیمو از دلم درمیاره... دلم بحال عزیز هم می سوزه که به پای من نشسته و با گریه هام اشک میریزه و با خنده هام لبخند میزنه... کاش خدا مواظبش باشه... همونطور که واسه عقد مینا و سینا که برام خیلی عزیز بودن بهونه آوردم و نرفتم، در مقابل اصرارش برای شرکت در مراسم شیرین هم جواب رد دادم... اون روز رو بخاطر این نرفتم که از تاثیر داروهایی که خورده بودم منگ و گیج بودم و نمیتونستم اما الان دوست نداشتم برم....حدس زدم یعنی مطمئن بودم اگه نرم اونم نمیره و این زمانی بهم ثابت شد که از خونه تماس گرفت و گفت که می خواد بیاد خونه ما و تا مامانش اینا برمی گردن اینجا باشه.. دلم براش تنگ شده بود. آرزوم بود بیاد اما مخالفت کردم و رضایت ندادم...فکر کردم که کوتاه اومده و دیگه نمی آد اما در مقابل چشمان پر اشک و حسرت بار من ، عزیز در حیاط رو باز کرد و اونم اومد تو و من نتونستم ذوق و شوقم رو از دیدنش پنهان کنم... فقط به خاطر اینکه آرایشم پاک نشه ، امروز نماز نخوندم و گذاشتم شب همه اش رو یکجا بخونم... خدا منو ببخشه که عمداً نمازمو قضا کردم اما خودشم آگاهه که مجبور بودم..."
خدا منو ببخشه که عمداً نمازمو قضا کردم اما خودشم آگاهه که مجبور بودم..."
"دارم سعی می کنم که همه ارتباط دیداریم با متین رو کم کنم. تعداد داروهای مصرفی زیاد شده و من از این همه تنوع در مصرف داروها وحشت دارم. دیگه برام عادی شده که سرمو بدون مو ببینم اما هنوز جرات نکردم بدون روسری جلوی عزیز آفتابی بشم. دوست دارم چیزی که از من تو ذهن عزیز می مونه ، صورت بزک کرده و رنگارنگم باشه تا سر بی مو و کچلم. برای خودمم قابل قبول نبود در کمتر از یک هفته همه موهای مشکی رو سرم بریزه رو بالش و یه صبح که بیدار می شم ببینم فقط چند تار مو با سماجت بچسبه به سرم و قصد ترک کردنم رو نداشته باشه...چه اشکی ریختم اون روز...از صبح ساعت هشت که رفتم تو حموم تا خود ساعت یک ، آب حموم باز بود و من بدون صدا زجه زدم...با اینکه همیشه بهش فکر می کردم و خودمو آماده دیدن این صحنه کرده بودم اما باز قبولش برام سخت بود. تازه به این نتیجه رسیدم که کار خیلی خوبی کردم که از روزی که آرایش رو شروع کردم حجاب کردم ... خدایا کمکم کن عزیز نفهمه...اونقدر حالم بد بود که باز هرچی تو دلم بود رو سر متین بدبخت خالی کردم و ازش خواستم دیگه شبها هم دیدنم نیاد و اصلاً زنگ هم نزنه ... اما اون تماسش رو قطع نکرد... عصبانیتم رو به پای سنگینی درس و مشقم گذاشت و قبول کرد نیاد خونه مون اما تماس شبانه شو کم نکرد و من سپاسگزار اون دلتنگیش بودم که دوری از منو تحمل نمی کرد... با تمام این اوصاف وقتی جمعه ها می اومد، اونقدر به جونش نق می زدم که از اومدن پشیمون می شد اما نگاهش انو رد می کرد... چیزی که تو چشماش بود عشق بود و عشق...از وقتی که گفته بودم نیاد، می اومد و از دور تا دلش می خواست نگام می کرد، دلم براش تنگ شده بود و دوست داشتم منم یه دل سیر نگاهش کنم اما نمی تونستم؛ فکر می کرد نمی دونم میاد و از دور دلتنگشیو برطرف می کنه و منم گذاشتم تو همون حال و هوا بمونه ولی خدا می دونه چقدر بهش حسودیم می شد که نمی تونستم ببینمش! واسه همین اون نقشه اومد تو ذهنم و اجراش کردم... مانی که حال مامانش رو به بهبودی می رفت این روزها خیلی خوشحال بود و بیشتر فکر منو می کرد و کنارم بود... وقتی بهش گفتم چه تصمیم دارم اول منعم کرد اما با اصرارم مجبور به قبولش شد! از اون به بعد هر وقت احساسم بهم می گفت که متین اونطرف هاست، با ماندانا بگو بخند راه می انداختیم و با صدای بلند حرف می زدیم که متین ازم برنجه و زده بشه، که بفهمه هر وقت با اونم اخم می کنم و اعصابم بهم می ریزه، اما در مقابل همه آزارها و نقشه های من ، مانی می گفت متین لبخند به لب داره، شاید خوشحاله که تو شادی و من بدون اینکه به طرف متین نگاه کنم ، به بخت خودم زار می زدم و مغموم به خونه برمیگشتم... اما همه دلتنگیم تا شب بود و شب که متین تماس می گرفت، اونقدر برام از عشق می گفت و منو متاثر می کرد که منم از وجودم مایه میذاشتم و براش از دلدادگی می گفتم و همه گریه ظهرم رو فراموش می کردم... خدایا چه سخته احساس اینکه یکی رو داری که همه کس آدم باشه و از آدم بی خبر... کاش مثل تو کتابها متین از حالم خبر داشت و دردم رو می دونست و برای تسکینم منو می برد به یه جای سرسبز و من تا می تونستم با فریادی از ته دلم خدا رو صدا می زدم... اونقدر که قلبم آروم بگیره و گلوم دیگه بغض نداشته باشه. درد من یکی دو تا نبود که بشه اینقدر آسون خالی بشه..."