رمان ما سه نفر1
چهارشنبه عصر ساعت 7:20دقیقه ....
نفر اول :
پنجره ی بدون محافظ را با شتاب با زمی کند وبیرون می پرد.کفش های آل استارش را به پا می کند وبند هایش را زیگ زاگ می بندد...ودر آخر هم با گره ای به دور مچ پاهایش راست می ایستد وآدامس درون دهانش را بیرون پرت می کند.......
نفر دوم :
به کمک طنابی که به بیرون پنجره اش پرت شده پایین می آید ...کت چرمی واندامی اش رامی پوشد ...کلاه تیشرت طوسی رنگش را ازکت بیرون می گذارد ....
نفر سوم :
ازپله های طویل ساختمان با آرامش پایین می آید...قدم زنان طول راهرو را طی می کند ...درحالی که کتش را با یک دست روی شانه انداخته با دست آزادش عینک آفتابی بدون فرامِ مشکی رنگش را به صورت می زند...
هردو به او که با طمانینه قدم برمی دارد با حرص نگاه می کنند ومنتظر می شوند ...هردو نگاهشان روی قدم های او مانده ...می شمارند ...کمی نزدیک شده ...هنوز نرسیده ...نزدیک تر ...نزدیک نزدیک ...حالا به در خروجی رسیده بود ...و
هردو با گرفتن دوطرف اووبازوهایش با حرص اورا به بیرون هل می دهند ...اوهمیشه بدون هیچ عجله واسترسی با همه چیز آرام برخورد می کرد ....نگاه دونفر را برروی خود می دید...باعصبانیت به اوکه کتش را می پوشید زل زده بودند ...سرش رابالاکردونگاهشان کرد:
- چتونه خب؟
آن دونگاهی بین همدیگر رد وبدل کردند وجوابی ندادند...بازهم او بود که حرف می زد :
- بریم دیگه این دفعه که دیر نشد ...ببینین ساعتو تازه یه ربع به هفته !
بازهم نگاه های طلب کار...و...دوساعت مچی که روبرویش قرار گرفت وساعت هفت وبیست وپنج دقیقه را نشان می داد ...نگاهی به ساعت مچی خود کردوکمی سرش را خاراند :
- ای بابا ساعت من چرا کار نمی کنه ؟!
هنوز حرفش تمام نشده بود که با نیروی دودست دیگر کشیده می شد ...دنبال آن دو تند تند قدم بر می داشت وحرف می زد :
- ولم کنین بابا...مگه اسیر گرفتین ؟!...با شما ئما...اِ آستینمو کندی ...
هیچ کدام توجهی به او نکردند...طولی نکشید که ماشینی با سرعت زیاد جلوی پای هر سه نفرترمز زد ...مثل همیشه خودش پشت فرمان نشست ...راننده قبلی هم کنارش ...دونفر دیگر هم ...صندلی عقب ...گاز ماشین را گرفت ...ماشین با سرعت ازجا کنده شد ...صدای پخش آن درخیابان ها می پیچید.....
*******
- سپر عقب جلو رنگی داره ،دراش زدگی نداره ،خیالت راحت داداش ،روکش صندلیا نو نوئه،آکبنده آکبند...سیستمشم سی دی خوره ، زیربندش هیچ عیبی نداره ،شما همین قالپاقاشونیگا کنی همه چی دستت میاد،اصلا ریختشو ببین عین عروس می مونه
- قیمتش زیاده ،مدلشم که پایینه
تلفن همراهش زنگ خورد ...بدون اینکه به صدای تلفن توجه کند جواب داد:
- شمابرو باهاش یه دور بزن ،اگه پسندیدی من با شما وصاحبش کنار میام .هردوتاتونو راضی می کنم ...
مشتری می خواست حرف بزند که بازهم صدای تلفن همراه او نگذاشت ...باگفتن ببخشیدی ازکنار مشتری به پشت میزش آمدوجواب داد:
- جونم مریم ؟!
- سلام داداش حالت خوبه ؟
- سلام ممنون توخوبی ؟نغمه خوبه ؟
- خوبیم داداش به لطفت ...بنگایی؟!
- آره چطور مگه ؟!
- هیچی گفتم شام درست می کنم بیا خونه ما
- ماکه هفت روز هفته رو شش روزشو اونجاییم بذاریه روز زحمت ندیم دیگه
- این چه حرفیه میزنی مهران ؟پاشو بیا مامان هم هس
- -سلام برسون ..مادیگه نمیاییم ...میرم خونه بچه ها میان همونجا یه چیزی می خوریم ..
- خیالت راحت سه تاوروجکات تا دووسه نصفه شبم نمیان خونه ،پاشو بیا اونا خودشون رفتن گشتن
- باز اینا چشم منو دور دیدن زدن بیرون ؟نکنه بازبا ماشین رفتن ؟
- آره دیگه اونا هم دل دارن .جوونن دیگه ولشون کن به خدا...
- چی چی رو ولشون کنم ؟!اونا گواهی نامه ندارن اگه طوری شد من باید جواب پس بدم !
- با متین رفتن ،نترس متین نمی ذاره پشت فرمون بشینن ،داداش شب تنها نری خونه ها بیا اینجا منتظریم ...
- باز این متین این سه تارو انداخت با لا و دِ برو که رفتی ؟!بذار زنگ بزنم ببینم کجان
- باشه پس تا شب خدافظ
- ممنون مریم خدافظ
شماره برادر کوچکش را گرفت ...صدای زنی که خبر ازدر دسترس نبدن مشترک کورد نظر می داد....با حرص موبایلش را روی میز کوبید ...نفسش را فوت کردوبه یکی از درهای براق ماشین هایش خیره شد...
- آقای راستین پسند شد .کی بیام برا قول نامه ؟!
ازافکارش دست کشید وبه مشتری نگاه کرد...ازروی صندلی بلند شد وبه سمت مشتری رفت ...دلش گواهی بد می داد...اعتمادی به سه وروجکهایش نداشت ...در واقع هیچ وقت نداشت ....
----------رمان رمان رمان-------
با وحشت برمی گشت وپشت سرش را نگاه می کرد ...تقریبا هرچهار نفرکپ کرده بودند ...دستش را روی دنده گذاشت وسرعتش را بیشترکرد...اما ...دلهره هم داشت ...صدای متین نگاهش را به سمت خود کشاند :
- بابا یه کم گاز بده داره بهمون می رسه ...گازبده توروخدا...
بازهم پایش راروی پدال گاز فشرد...انگار نفرات پشت سرش هم دسته کمی از متین نداشتند...صدای یکی ازآنهارا شنید :
- پاشو جاتو با متین عوض کن ...اینجوری که تو رانندگی می کنی امشبو باید آب خنک بخوریم ...
نگاهی از آینه به او انداخت وگفت :
- مگه آدم کشتیم ؟!کور که نیستی ...داری می بینی صدتا ماشین جلومه ....
بازهم صدا را ازپشت سر شنید ...انگار یکی ازآنها با خود زمزمه می کرد:
- اگه بابا بفهمه چی ؟؟؟
بی خیال وبدون ترس البته کمی هم دلهره چاشنی اش بود اما سعی کرد آن را نچشد ...دنده راجابه جاکرد... بیشتر به این فکر بود که چطور ازدست پلیس سمج پشت سرش فرار کند ...دفعه ی اول ودومش نبود ...یعنی خطای اول ودومش هم نبود ...همیشه همین بود ...می شد گفت چندباری هم گیر افتاده بود.....ماشین متین بود اما ....راننداش ...خودش هم بدش نمی آید ...نظر دیگران بود...بیشتر تحمیلی ...همیشه می گفتند ...دست فرمان خوبی داشت ...حتی ...حتی بهتر ازمتین ....متینی که سه سال ازاو بزرگتر بود ...اما رانندگی اورا به متین ترجیح می دادند ....حتی دونفر پشت سرش هم به خوبی او رانندگی نمی کردند ....وارد یک فرعی شد ...هنوز فرعی را کامل طی نکرده بود که وارد یک کوچه شد ...کوچه ی بعدرا هم گذراند ....پدال گاز را بیشتر فشرد ...شاید به خودش اعتماد بنفس می داد...بازهم کوچه ی بعدی را پیچید ...بعدی و بعدی ....فقط می رفت ...کجا ؟؟؟....نمی دانست اما ...می رفت ....راهی که جلویش بود را طی می کرد تا ....انگار ماشین پلیسی هم درکار نبود....لبخند کجی روی لبهایش جا خوش کرد ....نفس راحتی کشید که صدای متین را ازکنار دستش شنید :
- بابا تو معرکه ای ...رانندمون حریف نداره ....بزن کف قشنگه رو
هرسه نفر شروع به خوشحالی ودست زدن کردن ...شاید شادی جوانی ...شاید هم خالی کردن انرژی های جوانی ...ازآینه جلو دونفر پشت سرش را نگاه می کرد ...بیشتر ازخودش اذیت می کردند ...درواقع لغت شیطان برای تو صیف آن دو عاجز بود....اما خودش ؟!...به قول متین همیشه لاک پشت ...!!!..سرعتش را بیشتر کرد ...پخش ماشین تکنو بود...سه نفر دیگربا ریتم آن هماهنگ شده بودند ...متین تا نیم تنه اش بیرون رفته بود وازخوشحالی فریاد می زد....
- متین بشین ...دیوونه الان کار دستمون می دی ....
رو به دونفر عقب گفت :
- بندازش تو ...همین الان ازدست او سه پیچا فرار کردیم ....
متین را به زور داخل ماشین آوردند ...مشکوک نگاهش کرد ...متین که نگاه خیره بغل دستیش راروی خود دید گفت :
- هووووو....به پا الان می خوریم به دیوار...
همانطور که گاهی نگاه به جلو می انداخت با زهم بد نگاهش می کرد ،متین خنده ای کرد وگفت :
- خب بابا یه ذره انرژی زا بود ....
با عصبانیت نگاهش کرد :
- یه ذره ؟!توکه اگه نگرفته بودنت تا جنگلای آمازون پرتاب می شدی ....
دونفر پشت سر پکی زدند زیر خنده ....
متین که به غرورش برخورده بود با اخم گفت:
- خفه ...ببین کار ما به کجا رسیده که باید به یه بچه دبیرستانی جواب پس بدم !!!
ازحرص لبهایش را روی هم فشرد ...متین بازهم ادامه داد :
- تا همین جا هم اگه منو نداشتین ..اون بابا خوشکلتون نمی ذاشت جیک بزنین ...چه برسه به اینکه ...
وساعت مچی اش را جلوی او گرفت وادامه داد:
- تا ساعت دو ونیم شب بیرون باشی وتو خیابونا جولون بدی ...
- تهدید میکنی ؟!
- هرچی می خوای فک کن
نگاهی به عموی جوانش انداخت ...متین هم ...نگاه ها گرده شد ...با نگاهش به او گفت نامرد ...خیلی نامردی عمو...
سکوت ...................
حتی دونفر پشت سر هم حرفی نمی زدند ....حتی پخش ماشین هم به دست خودش خاموش شد ...حتی ورجه وورجه های پراز شادیشان هم نبود ...پژوی نقره ای رنگی ازکنارشان رد شد ...صدای دست زدن هایشان درگوش چهار نفر می پیچید ....چشمهای متین برق زد ...دونفر عقب هم با زیرکی لبخندمی زدند ...متین زیر چشمی نگاهی به او انداخت ...زیر لبی گفت :
- چهار به چهاریم ...
واما او....با اخم دنده را کم کرد وسرعتش را کمتر ...
- نیستم
هرسه نفر دیگر وا رفتند ...متین با عصبانیت گفت :
- دیگه داری شورشو درمیاریا ....
- می خوام برم خونه
- یعنی چی ؟!قرارمون چهار صبح بود ...
- حوصله ندارم
- یه نیگا به ماشینشون بنداز ...اگه تورشون کنیم ...
میان حرف متین آمد وگفت :
- گفتم حوصله ندارم ...
- بدبخت شانس یه بار بهت رو کرده ...
حرفی نزد ...وارد دور برگردون شد ..راهنما را زد ...صدای تیک تاک راهنما درگوش چهار نفر بود...جالب این بود که دونفر دیگر دربحث وجدلشان شرکت نمی کردند ...انگار هر سه نفر فهمیده بودند او عصبانی است ...متین گفت :
- رفتن طرف فرشته
- جهنم
متین رو به او فریاد زد :
- تو امشب چه مرگته ؟!
- ........
- چیه ؟! به خاطر منه ؟!دفعه اول ودومم که نیس برام چشم غره می ری انقدم نخوردم که تو وبقیه رو نشناسم !
- .......
بازهم بی توجه به متین به روبرویش خیره شده بود...متین حرص می خورد :
- هه ...می خوام ببینم دوسال دیگه که مرخصت کردن چیکاره می شی !!!
- ......
- با توام ...مادر....
محکم پاهایش را روی ترمز فشار داد...متین با سر به طرف داشبور جلو پرتاب شد ....هنوز صدای جیغ لاستیک ها درگوش هایشان بود ...نگاهش زخمی بود..حرف بدی زده بود....حرف ؟!....نه ....فهش بدی داده بود ....گران تمام شده بود ...فهش عمویش برایش گران تمام شده بود ....مادر...حاضربود تمام زندگی اش را فدای این یک کلمه ...این چهار حرف کند .....اما ...حتی یک ثانیه ....یک ثانیه هم حرفی پشت سرش نشنود ....متین سرش را زیر انداخت ...لب به دندان گرفته بود ....همین ؟!فقط پشیمانی ؟!....باید ادبش می کرد ...کنار اتوبان نگه داشت ...با شدت ازماشین پیاده شد ....ماشین را دور زد ودر سمت متین را باز کرد ....با خشم به سمتش رفت ....اورا با یک دست بیرون کشید ویقه اش را گرفت ....اورا به بدنه ی ماشین تکیه داد وبرفشار دستانش افزود ....متین کلافه سرش را به سمت دیگری چرخاند ...اما....گوشهایش تیر کشید...صدای فریاد او درسکوت اتوبان پیچید:
- منو نیگا کن
دونفر دیگر از ماشین پیاده شدند ...با ناراحتی به آنها نگاه می کردند ...بالاخره به حرف آمدند :
- این مسخره با زیا چیه ؟!
- بابا تموم کنین این بچه بازیا رو
متین هنوز هم سکوت کرده بود ...واما او....دستش را بلند کرد ومحکم برروی صورت عموی جوانش فرود آورد :
- درسته ازت کوچیکترم ...ولی ...حقت بود...
بغضش را قورت داد وبه او نگاه کرد ...ادامه داد:
- لعنتی می دونی چرا می گم این زهر ماریارو نخور؟!آره ؟؟! می دونی چرا ؟!....نه ...نمی دونی ..چون نمی فهمی ...نمی فهمی ...تو حال خودت نیستی ....وقتی به یکی مث من مادر مرده این حرفا رو می زنی ....
باز هم بغض...نمی توانست حرفش را ادامه دهد...با پنجه موهای پرپشت مشکی رنگش را کشید ...صدای مردانه اش می لرزید ....میشد گفت چشمان مشکی زیبایش را اشک مزین کرده بود ...اما فقط چند قطره ...مردهااشک نمی ریزند ....فقط به عشق مادر....مادری که عشق بود ومادر...مادری که ....همیشه مادر.....
رو به متین ایستاد...یقه اش را در دست گرفت ...بازهم فریاد زد :
- وقتی باهات حرف می زنم منو نیگا کن
متین کلافه به چشمان بارانی او چشم دوخت ...او سرش را تکان داد وروبه متین گفت:
- هنوز صدای جیغش تو گوشمه ...هنوز خنده ی آخرش ....
ادامه نداد...باز هم کم اورد ...معمولا ازبغض کم می آورد...بغض ...فقط سه حرف ...اما یک آدم را ازپا درمی آورد ...یا یک جوان را ...یک بچه دبیرستانی ...یا ....کسی که مادرش را نداشت ...کسی که حس شیرین دستهای اورا لمس نکرده بود....حتی بلد نبود لغت مادر را صدا کند ....پدرش بود ...اما بس نبود...مادر...همیشه چیزی فراتر ازهرچیز دیگر...مادر ....اگر فراتر نبود بهشت زیر پاهایش نبود...دلش همه را پس می زند ...اما فقط ...مادررا هیچ وقت ...نیاز داشت ...به گریه کردن مردانه وخالی کردن هق هق هایش درون دامن او....دامن مادری که با هر بدی خوب است ...هر بدی او انقد خوب است که همه بدی هایش خوبی به چشم بیاید ...خوبی هایش انقد خوب است که همه بدی هایش خوبی به حساب آید...مادر ...حس خوب زندگی ...حس دستان نرم ولطیف ...نوازشهایش ....حتی پدرش هم ...هیچ وقت نوازشی روی سرش نبود....حتی نمی دانست مادرش چندبار برای او قصه خواند...قصه خواندن ...آرزوی هر بچه ای که موقع خواب به کمک مادرش ...به کمک دستهای نوازشگر او تامین می شود....اما او...حتی نمی دانست مادرها چه نوع قصه هایی را موقع خواب به بچه هایشان می گویند ...چه قصه هایی که بچه ها تا اخر آن را هیچ وقت بیدار نیستند ...چه قصه هایی که بچه ها هیچ وقت نمی فهمند آخرش چه می شود....حتی طعم نون وپنیر های مادر را هم نمی دانست ...نون وپنیر هایی که همه مادر ها برای زنگ تفریح می گذارند...نمی دانست ...نمی فهمید حس خرت خرت جویدن نان وسبزی که مادردر دهانت می گذارد ...هیچ را نمی فهمید ...اوزندگی را نمی فهمید ...حس نکرده بود...هنوز مادرش را حس نکرده بود از او گرفته شد...هنوز زندگی نکرده بود نفسهایش بریده شد....هنوز.....
متین به او که اشک می ریخت نگاه کرد...چشمهایش قرمزشده بود...پوست مانند برفش سیاه می زد...لبهایش کبود شده بود...دستهایش شل شد ومتین را به کناری هل داد...به سمت میله های اتوبان رفت ....جاده ی پایین را نگاه می کرد...اشکهایش می ریخت ...ماشین ها عبورمی کردند ...تک تک ....ساعت نزدیک سه صبح بود وهر چهار نفر کنار اتوبان ولو شده بودند......
-----------رمان رمان رمان-------
با ضربه ای که به سرش خورد مانند فنر ازجا پرید.با خشم دور وبرش را نگاه کرد ،هرکسی مشغول کار خودش بود ،با حرص بازهم سرش راروی دستانش گذاشت وچشمانش را بست ...به ثانیه نکشید که بازهم ضربه ی دوم را خورد...
شخص بالای سرش را نمی دید...حدس می زد هنوز دور نشده ،بلافاصله پای راستش را بالا آورد وبا نوک کفشش ضربه ی محکمی به طرف مورد نظر زد.صدای فریادش را شنید .سرش را بالاکرد وبا خنده به طرفش خیز برداشت ،مهدی سریع ازجایش برخاست تا پا به فرار بگذارد که....... بلوزش به دست او کشیده شد...به نا چار گفت :
- جون من دیگه نزن به خدا توطئه همشونه نامردا زدن زیرش
گوش مهدی را گرفت ودردستش پیچاند ،صدای ناله ی مهدی بلند شده بود بچه های کلاس می خندیدند.مهدی به او که یک سرو گردن ازخودش بلند تر بود نگاهی ازسر استیصال انداخت وگفت :
- نامردا خودتون گفتین برم بیدارش کنم ،...آخ آخ ....رامسین اگه دستم بهت برسه ..اووووف بابا یواشتر ... این گوشه ها پیچ مهره که نیس اینجوری تابش می دی !!!
- بگو غلط کردم
- چرا من ؟! همشون بگن ...نقشه اون رامسین نامرده
- به وقتش سراغ رامسینم می رم بگو غلط کردم
- نمی گم
گوش مهدی را محکم تر دردستانش پیچاند ...صدای نماینده ی کلاسشان را شنید:
- اومد صابری اومد
چشمان مهدی ازخوشحالی برق زد ،گوشش را ازدست او آزاد کرد وبه سمت صندلی اش فرار کرد ،صابری دبیر فیزیکشان وارد کلاس شد،همه پا برجا شدند،هنوز هم وسط کلای ایستاده بود وبه مهدی که می خندید نگاه می کرد ،چه خواب خوبی را ازش گرفته بود .اگر شب قبل تا ساعت 5صبح بیدار نبود !!!صدای صابری افکارش را خط زد :
- نصرتی
دستپاچه برگشت وبا من من گفت :
- بَ...بله آقا
- می خوای درس جواب بدی ؟!
دلش ریخت ...فقط همین یکی را کم داشت !
- نه ...بله ...یعنی ببخشید آقا...
- برو بشین
- چشم
راه افتاد وبه سمت صندلی اش رفت .نشست وبا غضب به مهدی نگاه کرد ،رامسین ریز ریز می خندید وسر تکان می داد ،نگاهی به رامسین کرد وباحرص آرنجش را درپهلوی او کوبید ،رامسین خنده اش را قورت دادوبا اخم به کناردستی اش زل رد:
- چته ؟!هنوز خوابت میاد؟!
- حساب توروهم می رسم
- به من چه ؟؟؟ رامین دیشبو سوتی داد
رامین با چشمانی گرد شده گفت :
- به جون سگ خور همین صابری داره دروغ می گه من فقط گفتم دیشب رفتیم عشق وحال اونم تازه تا ده دوازده بقیشو رامسین گفت
رامسین فوری گفت :
- تو همشو گفتی دیگه بقیش که مهم نبود منم تعریف کردم ولی دیگه نگفتم صبح از دست بابافرار کردیم ...
با نگاهی پر ازحرص به آن دو نگاه می کرد...ازعصبانیت درحال انفجاربود...خدایا آن دو چه موجوداتی بودند که ازاول خلقت همیشه همراهیش می کردند ...دوآدم لجباز،شیطان ،اذیت کن ،شوخ ومهربان ....البته صفت آخر را هم نداشتند جز آدم حساب نمی شدند ....
صابری درحال درس دادن بود ،حوصله فیزیک را نداشت چه درس مزخرفی ....آخر چه کسی اورا مجبورکرد تا رشته ی ریاضی را انتخاب کند ؟!...مادرش ؟!....آه کشید ...اوقبل از دبیرستان تنهایش گذاشته بود ...پدرش ؟!....کاری به کارش نداشت ....همیشه همه ی کارهایش را به خودش واگذار می کرد...نگاهی به دونفر کنار دستش انداخت ...شاید هم به خاطر همراهی همیشگی آن دو نفر ...همراهی همراهانی که همیشه همراه بودند...شاید اگر آن دو نفر نبودند مجبور نبود ساعت ده صبح سرکلاس صابری بشیند وازفرمول های نوسان وطول موج ولاندا دردفترش کپی کند .!
رامسین اذیت می کرد ،رامین ساکت به درسهای مزخرف صابری گوش می داد ،نگاهی به صندلی جلو انداخت ،مهدی با گوشی اش که لای کتابش گذاشته بود ور می رفت ...لبخندی موزیانه زد وخودکار رامسین را ازدستش کشید ،رامسین با اخم سرش را بالا کرد ...انگار که با نگاهش به او می گفت : (مرض داری ؟!)
بی اعتنا به رامسین لوله ی خودکاررا خالی کرد وتکه کاغذی را گلوله کرد وداخل لوله خودکار انداخت ....لوله را دردهانش گذاشت ومحکم فوت کرد ....گردن مهدی را نشانه گرفته بود....نشانه گیری اش بد نبود ...مهدی دستش را روی گردنش گذاشت وجیغ کوتاهی کشید ....می دانست کار چه کسی است ...برگشت وبه سه نفر پشت سرش نگاه کرد ...تا می خواست دهانش را باز کند وجواب این حرکت را بدهد صابری مانند همیشه به او آنتی حال می زد...شاید هم ضد حال ....باصدای غرغر کردن های صابری برگشت وروبه تخته نشست .
رامسین ریز ریز می خندید .رامین گفت :
- بسه دیگه توهم ،نیگا بدبختو...گردنش عین لبو شده !
رامسین شانه ای بالا انداخت به معنی "به من چه ؟"
بالا خره زنگ مدرسه خورد وساعت آن درس کذایی تمام شد.همه ی بچه ها درحال جمع کردن دفتر وکتابهای خود بودند.مهدی به سمت او آمد وگفت :
- خیلی نامردی
نگاهی خونسرد به مهدی کرد وگفت :
- عیب نداره بزرگ میشی یادت میره
- تلافی کنی تلافی می کنم !
- برو خدارو شکرکن نرفتم پیش اکبری(معاون مدرسه ) لوت بدم وگرنه الان پشت در حراست آموزش پرورش خواب بودی !
وکوله اش را یک طرفه روی شانه اش انداخت وادامه داد:
- ازهرکی سوتی نداشته باشم .تویکی رو خوب می شناشم .حالا خود دانی ...خدافظ.
ازکنارش رد شد و بیرون رفت .مهدی عصبانی دستش را مشت کرده بود ،رامسین کنارش آمد ونزدیک گوشش گفت :
- بی خیال دادا...می شناسیش که ...نباید پا رو دمش بذاری وگرنه می زنه تو پرت !...توهم کنار بیا دیگه کاریت نداره ...
مهدی با همان عصبانیت به رامسین نگاه کردوگفت :
- تا حالا کسی جفت پا رفته تو دهنت ؟!
رامسین شیطان خندید وسرش را خاراند :
- نه والله .منتها خودم زیاد رفتم ...خیلی حال می ده ها !!!
مهدی رو به رامین که کنار آنها ایستاده بود گفت :
- ببین چه پرروئه ! مگه نقشه این نبود؟!
رامسین فوری گفت :
- من گفتم تو چرا زدی ؟
رامین گفت :
- تو خفه ...
ورو به مهدی گفت :
- بی خیالش این دفعه رو ...سر یه اتفاق کوچیک خون ننداز دیگه ! رامسین بیا بریم .ول کرد رفتا...
هرسه از کلاس بیرون رفتند وطول سالن را پیش گرفتند .درحالی که حتی یک دانش آموز هم درمدرسه نمانده بود...!
بابا رحیم بابای مدرسه یا همان خدمت گذار قدیمی شان بادیدن آنها جارویش را کنار گذاشت وبه سمت آنها رفت ،با لهجه ی سمنای مختص خود گفت :
- شما کجا بودین بابا جان ؟
رامسین کلاه بابا رحیم را از روی سرش برداشت و روی سرد خود گذاشت ودرحالی که از سر وگردن بابا رحیم بالا می رفت با تبعیت از لهجه ی او گفت :
- زیر سایه ی شما باباجان ..چاکر شما بابا جان ..مخلص شما باباجان ..به خوشکلی دماغت ببخش باباجان...
رامین کلاه بابا رحیم را به زور از دست رامسین گفت وبه او پس داد ...دست رامسین را کشید واورا از مدرسه بیرون برد...مهدی از آنها خداحافظی کرد ورفت ...رامین ورامسین نگاهی به دوروبر انداختند ،نفسشان را فوت کردند .خدارا شکر که او هنوز نرفته بود...با هم ازخیابان رد شدند وتا کنار ایستگاه اتوبوس هرسه راه می رفتند ...یکی دستهایش را درجیب شلوارش کرده بود وبی خیال راه می رفت ...یکی طبق عادتش کتش رابایک دست روی شانه ی چپش انداخته بود وسنگ ریزه های جلوی پایش را با نوک کفش به جلو پرت می کرد...ودیگری با اذیت هایش وباد کردن آدامس در دهانش دونفر دیگر را به ستوه آورده بود...
به ایستگاه رسیده بودند ،منتظر اتوبوس کناری ایستادند،رامسین اعتراض کنان گفت :
- خب بریم بشینیم چرا عین اَلم کنار خیابون واستادیم ؟!
رامین درحالی که داخل ماشین هایی را که رد می شدند را نگاه می کرد روبه رامسین گفت :
- باز متین چه غلطی یادت داده ؟!
- هیچی به خدا ،فقط می خوام بشینم .کاریشون ندارم .
رامین نگاهش را ازخیابان گرفت .به دخترهای روی نیم کت ایستگاه چشم دوخت .ازلباسهایشان می شد فهمیدکه دانش آموز هستند...نگاهش را روی رامسین انداخت وگفت :
- اونجا جای تونیس .باز میری خراب کاری می کنی باید بیایم از تو پاسگاه ها جمعت کنیم .وایسا الان اتوبوس میاد.
رامسین بی خیال وبی اعتنا به حرفهای امین می خواست به طرف نیم کت برود که دستش به وسیله ی نفر سومی گرفته شد ،برگشت وبه اوکه دستش را محکم گرفته بود گفت :
- چیه ؟!خیلی دوسم داری ؟ول کن دستمو
- رامسین دیشب به اندازه کافی گند زدیم .الانم که باید دزدکی بریم خونه !بابا به خونمون تشنه اس امروزو بی خیال ...
- گفتم کاریشون ندارم ول کن ...
- معلمت که اون متین باشه ...
رامسین فوری میان حرفش آمد وگفت :
- مرگ من ولم کن ..به روح مامان کاریشون ندارم .
به یک باره دستش ول شد ودرهوا وزمین معلق ماند ولحظه ای بعد هم ...کنارش قرار گرفت .رامسین می دانست نقطه ضعف او چیست ...
اما ...نباید از نقطه ضعف او سو استفاده می کردند...! به چشمان شاداب و شیطان رامسین نگاه کرد ...می دانست هیچ وقت مرگ مادرش را به دروغ قسم نمی خورد .هرسه این را خوب می دانستند.هرسه مادرشان را ...روحش را ...مرده اش را ...می پرستیدند ...رامسین به سمت نیم کت ایستگاه رفت ...اما خوش بختانه همان موقع اتوبوس رسید وفرصت اذیت کردین ونشستن به اورا نداد...
سه نفری جلوی درخانه ایستاده بودند وبه در بزرگ ومشکی رنگ نگاه می کردند ...
نفر اول : بچه هابابا خونه اس !
نفر دوم :آماده این ؟!
نفرسوم : بریم ...
رامسین کلید را درقفل انداخت ودر را بازکرد .به ترتیب وارد شدند ...خیلی سریع وبه حالت دو حیاط را طی کردند ...هرکدام کنار دیوار سنگر گرفتند...رامسین با یک پا روی زمین کوبید وبا حرص گفت :
- لعنتی ...طنابمو برداشته !...پنجره رو برای چی بسته دیگه ؟؟؟
رامین پوزخند زد :
- به گمونم شلاق به دست واستاده منتظرمون !
نفر سوم با ناراحتی گفت :
- فک کنم برگردیم بهتره
رامین زود سرش را روبه او چرخوند وگفت :
- بیایین بریم بابا ..دفعه اول ودوممون که نیس...
نفر سوم با تردید آنها را نگاه می کرد .بعد از مکث کوتاهی گفت :
- ولی این دفعه تا صبح طول کشید...ما ازدیروزکه رفتیم حالا اومدیم خونه !!!
رامسین بی خیال گفت :
- جهنم ...باداباد..فوق فوقش گوشیا رو می گیره ...سیم نت وکامپیوتروهم جمع می کنه ...ماهواره هم ممنوع بالا تر از اینه ؟!!!!
- نفر سوم : نامردی نکنین یه وقت لو بدین ؟!
- رامین : آره راس می گه هرکی نامری کرد امشب ظرفا رو اون می شوره ...
- رامسین :اکی بزن قدش
- نفرسوم : نه نه ..صبر کنین ظرف شستن کمه ...ممنوع الچت ...اینم اضافه کنین ...
رامسین لپهایش را باد کرد وخالی کرد وبا ناراحتی گفت :
- نه بابا ...این یکی رو بی خیال جون عمتون ...من اگه روم نرم می ترکم !
رامین با خنده ی مرموزی گفت :
- داشمون قراره لو بده؟!!
رامسین خودش را به مظلومی زد وسرش را روی شونه خم کرد وبا لبهایی آویزان گفت :
- آخه می ترسم زیر شکنجه دووم نیارم ...
وهق هق مصنوعی را به نشونه گریه از خودش نشان داد...هرسه بهم نگاهی کردند ...وبعد ...بعد از سکوتی کوتاه ...پخی زدند زیر خنده ...نفر سوم با همان خنده کم یابش دستش را جلو آورد ودونفر دیگر دستهایشان را روی دست او قراردادند ...باهم ویم صدا گفتند :
- یا علی ...
ازهم جدا شدند ...یکی یکی به ترتیب وبی صدا و آرام ووارد ساختمان شدند ...طول راهرو را پاورچین پاورچین طی کردند ...هرسه کناردیوار ایستادند ..رامسین دستش را روی دماغش گذاشت وگفت :
- هیسسسسسسسسسسس....صدا حرف زدن میاد!
گوشش را روی در گذاشت ...همان موقع رامین توی دماغش چیزی حس کرد ...انگار که لوله ی داخلی دماغش قلقلک می شد واشک را درون چشمانش می آورد ...دهانش را باز کرد ..هرچه قد رتلاش می کرد نمی توانست عطسه اش را بند بیاورد ...هنوز خطر بزرگ عطسه بر سرشان نازل نشده بود ...رامسین فوری به نفر سوم اشاره داد ...ونفر سوم به موقع دستش را روی دهان رامین گذاشت ...سرش را درون گوش او کرد وصدایی از خودش درآوردتا عطسه اورا بند آورد ...رامسین بازهم سرش راروی در گذاشت وگوش کرد ...رامین که عطسه اش از کاملا بند آمده بود با حرص خودش را از دست برادرش خلاص کرد ...
رامسین با لبخند درحالی که هنوز سرش روی در بود گفت :
- ای جااااااااااانم !
رامین با کنجکاوی گفت :
- قشنگه بذار ماهم گوش کنیم !
- رامسین :اگه گفتین کی اینجاس ؟!
دونفر دیگر با نفهمی به رامسین نگاه می کردند .رامسین شیطان می خندید وچشم وابرو بالا می انداخت ...یهو هرسه نفربه هم لبخند وگفتند :
- طلا جون ...!!!
دستها به هم نزدیک شد و بعد از شادی وکوبیدن یک به یک دستهایشان به یکدیگر خوشحال پشت درخانه قرار گرفتند ...
بازهم رامسین کلید درخانه را درقفل انداخت .دررا به آرامی باز کرد..ازگوشه ی چشم نگاهی به داخل انداخت ...انگار اوضاع آرام بود.پدرش فعلا درسالن نبود .هنوز سر رامسین داخل بود که از زیر سر او رامین سرش را داخل خانه کرد وبعدازاوهم سر نفر سوم بود که از لای در زیر دوسر دیگر قرار گرفت ...هر سه نفرفقط سرهایشان را از درداخل کرده بودند وداخل رابا گردش چشم دید می زدند .اوضاع خوب بودومی توانستند فعلا بدون سروصدا وارد شوند .یکی یکی از در وارد شدند وکفش هایشان را به آرامی درآوردند ودرجاکفشی کنار درگذاشتند .نفر سوم دماغش را با دست گرفت وبا حالتی که اعضای صورتش را منقبض کرده بود گفت:
- اَه رامسین ...چندساله جوراباتو نشستی ؟!
- رامسین : به جون خودم نوئه نوئه !
رامین هم که تازه بوی وحشت ناک جورابهای رامسین را حس کرده بود دماغش را گفت وگفت :
- بو باقالی میده !!!
رامسین با قیافه ای جدی گفت :
- آخه کادو تولد پارسالمه دلم نمیاد بشورمش وگرنه هنوز نوئه نوئه !!! ببینین ...
وپایش را بالا آورد ...دونفر دیگر با حرص سرهایشان را دزدیدند و غرغر می کردند ...به اندازه دوسیب زمینی بزرگ کف جوراب های رامسین پاره شده بود ...رامین ونفرسوم نگاهی به همدیگرانداختند وپخی زدند زیرخنده ...رامسین انگشت سبابه اش را روی بینی اش گذاشت وفوری گفت :
- هیس بابا ...اِ...الان سروکلش پیدا میشه
- دهانشان بسته شد.پشت سرهم ردیف شدند . ازبزرگ به کوچک .نفر اول آرام وپاورچین حرکت کرد .نفردوم هم ...وبه ترتیب بعد از او سومی ...راهرو ورودی را طی کردند ...مادربزرگشان روی مبل سه نفره روبروی ال ای دی نشسته بود .به نظر می رسید حواسش به تصاویر تلوزیون است .هرسه نفر با لبخند جلوی او قرارگرفتند ...طلا خانم با تعجب به آنها که روبرویش ظاهر شده بودند چشم دوخت ..دهانش بازمانده بود .سه هم قد ...سه هم شکل ...سه برادر...به نفر سوم نگاه کرد ...از دونفر دیگر چند دقیقه بزرگتر بود از رامسین یک دقیقه وازرامین هم ...می شد گفت سه دقیقه ... اما ...
همیشه آخر از آن دو پیش می آمد ...چشمهایش درشت تراز دوبرادرش بود ...مشکی مشکی ...گاهی این مشکی چشمهایش طلا خانم را یادمادرشان می انداخت ...مادرشان هم به زیبایی پسرانشان بود...اما بیشتر شبیه سومی ...پوستی سفید ..اما مردانه ...موهایی مشکی ...اما لخت ...گاهی انقدر لخت که صاحبش مجبور به چنگ زدن آن می شد ...موهایی رام نکردنی ...مژه هایی بلند وصاف که وقتی چشمانش را باز و بسته می کرد می توانست با آن پلک زدن دهانی را باز بگذراد ...خنده هایش ...حتی خنده های زیبایش هم مانند مادرش بود ...او همه ی زیباییش را از مادرش به ارث برده بود ...هرسه نمونه ی کامل سه پسر شرقی بودند ...هر سه لباسهایشان مانندهم اما ...
رنگ های متفاوت ...رامسین شلوار جین سورمه ایش را با تیشرت کلاه دار طوسی همراه کرده بود ...به دست چپش هم مانند دوبرادر دیگرش ساعت اسپرت بند مشکی بسته بود ...آستین تیشترتش را تا آرنج بالا کشیده بود وپوست سفید دستانش را به نمایش گاشته بود ...رامین که وسط ایستاده بود با یک تیشرت مشکی وشلوار جین سورمه ای همه ی تیپش را ست با آن دونفر دیگر کرده بود ...ودرآخر نفر سوم بود که با یک جین سورمه ای وتیشرت سفید که مانند رامسین آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود و عینکش را روی موهایش گذاشته بود ...کت چرمی اش راهم با یک دست روی شانه اش نگه داشته بود وبا لبخند محسوسی به مادربزرگش نگاه می کرد...وقتی نگاه مادربزرگش را خیره به خود دید آرام گفت :
- چاکر طلاجون ...
طلاخانم اخمی کرد وگفت :
- باز چه دسته گلی به آب دادین ؟!
رامسین با ترسی ظاهری دور وبرش را نگاه کرد وبا صدای آرام گفت :
- دیشب تا صبح رفتیم ددری ...
طلا خانم بی خیال سرش را تکان داد وبه سه نفر روبرویش نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت وگف6ت :
- باز بدون خبر به باباتون ؟!
هرسه به نشانه موافقت سر تکان دادند ...طلا خانم بازهم گفت :
- بازم با ماشین ؟!
- سه نفر سرتکان دادند به نشانه موافقت ...
- طلا خانم : متین هم که طبق همیشه ...
رامین فوری پرید وسط حرف او وگفت :
- حالا اینارو بی خی طلا جون ...بیا مارو قایم کن که بابامون به خونمون هلاکه !
طلا خانم گفت :
- قایم مایم توکارمون نیس ...مث سه تا مرد وامیسین سرجاتون وازخودتون دفاع می کنین ...
رامسین خودش را به حالت نمایشی روی پای مادربزرگش انداخت وگفت :
- آه ای مادربزرگ ...تورا به کائنان مقدس سوگند....
رامین بی حوصله سرش را تکان داد وبازوهای رامسین را کشید واورا بلند کرد :
- پاشو گمشو بابا ...الانه که پیداش میشه خفتمون می کنه.!
طلا خانم با خنده سرش راتکان داد وگفت :
- خیلی خب ...این دفعه هم ضامنتون می شم .فقط یادت باشه منو تو گناهتون شریک نکین .می گم تنبیهتون نکنه ...
سه پسر جوان چشمهایشان برق زد ...با خوشحالی شروع کردن به دست زدن وبی هوا می خواندند :
- تو تکی ...تکی به خدا ...تو گلی ...گلی به خدا ...
همان موقع صدایی ازپشت سرشان هرسه را ازجا پراند :
- به به ..به به ...ستاره های سهیل من !
با ترس به عقب برگشتند و آب دهانشان را قورت دادند ...پدرشان با نگاهی پرازتهدید وخشم آنهارا دید می زد ...همان موقع سه نفری به ردیف ایستادند و رو به طلا خانم یکی چشم چپش را بست و با چشم راستش به او نگاه کرد .دومی دوچشمش را بست و نفرسوم چشم راستش را بست و با چشم چپش به مادربزرگش چشم دوخت .باهم با لهجه ای محلی گفتند :
- کاش ما به این گردش نرفته بودیم مادبزرگ عزیز...کاش ما به این گردش نرفته بودیم مادبزرگ عزیز...کاش ما....
صدای عصبانی آقا مهران جرات ادامه دادن بقیه جمله رابه آنها نداد وساکت شدند ...
- این مسخره بازیا چیه درآوردین ؟!
طلا خانم که به زور خنده اش را کنترل می کرد به مهران اشاره کرد که چیزی نگوید اما آقا مهران گفت :
- شما صبر کنین مامان ...من باید حساب اینارو برسم ...دیگه تحمل کردنشون ازحد من خارجه !
وبه پسرانش که بی خیال ایستاده بودند نگاه کرد...بازهم همه ی اذیت هایشان را کرده بودند وبدون ترس وباخنده جلوی پدر خود قد علم می کردند ...وجالب این بود که هر سه باهم منتظر تنبیه خود بودند .همیشه همین بود همه ی خلاف هایشان را می کردند .نوبت به پدرو مجازات که می رسید بی خیال وبی توجه با هم آماده پذیرش بودند ...رامسین که تا آن موقع خودش را به ظاهر ترسیده ولرزان نشان می داد دستش را بالا آورد وگفت :
- آقا اجازه ...
مهران چپ چپ نگاهش کرد ...رامسین که ازنگاه پدرش عین خیالش هم نبود آب دهانش را با حرکتی نمایشی قورت داد وهمان طور که ناخن اشاره اش را بالا گرفته بود گفت:
- آقا اجازه هس بریم یه جایی
رامین با دستش یک سقلمه به پهلوی او زد به معنی اینکه ساکت باشد...اما رامسین با حالت زاری روبه طلا خانم گفت :
- طلا جون ضروریه به خدا ...
قبل از این که طلا خانم جواب دهد آقا مهران با تندی گفت :
- بیا برو پسره گنده ...
رامسین با نگاهی پراز خنده به دوبرادرش چشمک زد وبه سمت دستشویی جیم زد ...نفر سوم با حرص برگشت به رامسین که وارد دستشویی می شد با چشم وابرو خط ونشان کشید ...صدای پدرش باعث شد که برگردد:
- واما شما دوتا ...
- نفرسوم : بابا جون رامسین هم بودا ...
- با رامسین هم به موقع می دونم چیکار کنم ...ببینم از دیروز تا حالا کجا بودین ؟!!!
رامین به بغل دستی اش نگاه کرد و بعد هم نگاه ملتمسش را به طلا خانم دوخت ...طلا خانم بلا فاصله گفت :
- مهران جان قرارشده به خاطر من امروز ببخشیشون ...دفعه های بعد تکرار نمی کنن ...
- آخه مادر من ...یعنی چی ببخشمشون ؟!...پدرمو درآوردن به خدا ...از دست این سه تا یه تارموم سیاه نمونده دیگه ...تا اومدم بزرگشون کنم خون به جیگرم کردن ...اون ازبچگیشون که تا ولشون می کردم یکیشون رو سر دیوار بود یکیشون رو پشت بوم یکیشونم بالای کمد...اینم ازبزرگ شدنشون که باید به زور تو خونه جمعشون کنم ...کوچیک بودن یه چیزی... می گفتن صبر کن بچه ان ،پسرن، اذیت کردنشون طبیعیه ...حالا چی ؟! حالا که قد یه نره غول هرکدومشون قد دارن ..حالا چه جوری ازپسشون بربیام ...هرهفته دارن از مدرسشون احضارم می کنن که چی ؟! که سه قلوهات مدرسه رو ریختن بهم بیا تعهد بده ...به روح نسترن از بس تعهد دادم دیگه آبرو واسم نذاشتن پیش مسئولای مدرسشون ...من چیکار کنم مادر ...هان چیکار کنم از دست اینا ...
طلا خانم که حق را به پسرش می داد سرش را به نشانه تایید تکان داد وبا نگاهی سرزنش گر به رامین وبرادرش گفت :
- می دونم پسرم ..به خدا درکت می کنم...می دونم بدون نسترن بزرگ کردن این سه تا وروجک چقدر برات سخت بوده ..اما عزیزم.خدا بهت اجر میده .بابت همه ی پدریت بابت همه ی زحمتات تو مشکلات دیگه برات جبران می کنه ...ناشکری نکن مادر اینا نعمتن اینا براتو وزندگیت رحمتن ...اینا نباشن زندگی تو اینی نبود که خدارو شکر الان هس ...ببخش مادر ببخش تا خدا هم زود گناهاتو ببخشه ..بچه هاتن ..بچگی هم زیاد می کنن ...
آقا مهران روی مبل تکی کنار مادرش نشست وسرش رادرون دست هایش گرفت .همان موقع آن دونفر دیگر هم فرصت را مناسب دیدند وفوری خود را از مهلکه نجات دادند ...
رامین دراتاق را باز کرد ودونفری خود را توی اتاق پرت کردند . دررا بستند وقفل را چند بار چرخاندند ....پشت درتکیه دادند وهر دو نفس هایشان را فوت کردند ...
نگاه هردو به دور اتاق چرخید ...خبری ازرامسین نبود و این یعنی هنوز در دستشویی گیر بود ...نگاهی به هم کردند وموزیانه خندیدند ... نقشه ها داشتند برای برادر خیانت کارشان !!!
ادامه دارد...
نظر=پست