سرم رو به سمت سالن چرخوندم که چشمهام گشاد شد ...ارکیده بود ..؟اون چیه تو دستش ...؟اِاِاِ ..با اون دست گچ گرفته اش چرا اون کارتون رو بلند کرده؟ ...اعصابم بهم ریخت ...مثل اینکه این دختر قصد کرده با اعصاب وروان من بازی کنه ..قدمهام رو تند کردم وبا سگرمه های تو هم فرو رفته بهش نزدیک شدم ...ناخواسته نفس هام تند شده بود .به چند قدمیش نرسیده بودم که صداش کردم ..-چیکار دارید میکنید خانم نجفی ..؟ارکیده که تا حالا تمام حواسش به جعبه ی دردستش بود سرش رو بلند کرد ..جلوتر رفتم وبا یه حرکت جعبه رو از تو دستهاش کشیدم بیرون چشمهای ارکیده با تعجب داشت من رو میپائید ..-منظورتون چیه اقای رسولی ...؟-چرا با وضع دستتون جعبه ی به این سنگینی بلند کردید ...؟-زیاد سنگین نیست .-من راجع به سنگین بودن یا نبودن جعبه باهاتون صحبت نمیکنم ...حرف من اینه که جا به جایی این جعبه کار شما نیست ..رونوک پا چرخیدم وپشت به ارکیده به سمت انبارداری راه افتادم ..-صبر کنید ..ارکیده با چندتاقدم بلند خودش رو بهم رسوند ..-حالا چرا اینقدر عصبانی شدید ..اتفاقی نیفتاده که ..-نخیر من عصبانی نیستم ...-چرا هستید ..نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم وجعبه رو دست به دست کردم تا راحت تر باهاش حرف بزنم ..-خانم نجفی یه بار دیگه به طور کاملا واضح بهتون میگم شما نباید به دستتون فشار بیارید ..کاملا متوجه شدید ..؟ارکیده زیر چشمی من رو نگاه کرد وگفت ..-بله کاملا متوجه شدم ..وپشت سر من به ارومی اومد ...دراطاق انبار داری رو بازکردم واز همونجا صدا زدم ..-اقا یاور ..-بله ...چی شده ..؟-من به شما چی گفته بودم ..-راجع به چی ..؟-راجع به دست خانم نجفی ..ارکیده جلو اومد واعتراض کرد ..- تقصیر اقا یاور نیست ..من خودم جعبه رو اوردم ..بدون توجه به حرفهای ارکیده حرفم رو ادامه دادم ..-اقا یاور من از شما خواستم کاری کنید که خانم نجفی با این دستشون بار سنگین بلند نکنه ..درسته .؟اقای یاور نگاهی به ارکیده انداخت ..وبه سنگینی جواب داد ..-بله گفتید ...-پس ازتون خواهش میکنم حواستون رو سری بعد جمع کنید ..جعبه روگذاشتم رو میز واز اطاق اومدم بیرون که ارکیده از پشت صدام کردم ..صبر کردم ارکیده بهم برسه ...-کارتون اصلا درست نبود ...-من درمورد شما مسئولم ..دوست ندارم بعدا به خاطر اهمال کاری سرزنش بشم ...ارکیده با حرص جوشید ..-ولی با اینکارتون باعث میشدید رابطه ی من واقا یاور خراب بشه ..-به هرحال یه سری از مسائل مهم تر از بقیه ی چیزهاست ..بهتره دفعه ی بعد حواستون رو بیشتر جمع کنید واز این فداکاری های بی مورد انجام ندید ...با سری برافراشته وابروهای تو هم رفته تنهاش گذاشتم وراه افتادم ..
"ارکیده"یه لیوان چایی از تو سینی ای که امید به سمتم گرفته بود برداشتم وبازهم به گلهای روی چادرم خیره شدم ..وبه حرفهای مادر طاها گوش دادم ..بعد از تقریبا دو هفته طاها ومادر پیرش به دیدنمون اومده بودن ..مثل اینکه از دار دنیا طاها همین یه مادر رو داشت ..مادر طاها یه جورهایی شبیه ساجده خانم بود با همون بوی عطر گلاب ومریم ودستهای زبر ومهربون ..حس زیاد خوبی نداشتم ..یعنی کلا نسبت به طاها حس خوبی نداشتم ..-ارکیده جان ..؟سرم روبلند کردم وبه صورت مهربون منیره خانم نگاه کردم ..-بله بفرمائید ..-طاها میگفت با هم تو یه کارخونه همکارید ..؟-بله درسته ..حاج رسولی لطف کردن وکار تو کارخونه رو پیشنهاد دادن ..-درس هم میخونی دخترم ..؟-بله به کارم علاقه دارم ..به خاطر همین تو این رشته ازمون دادم ودارم پاره وقت درس میخونم ...-خوب کاری میکنی خوبه که ما زن ها توهمه مراحل پیشرفت کنیم. .. موفق باشی ..-ممنون ..نگاهم به طاها افتاد که درست مثل همون نگاه های تو سرویس ...بهم خیره شده بود ...انگشتهام یخ کرد وسر به زیر انداختم ...تحمل دیدن این نگاه های سنگین وخیره رو نداشتم ..مثل همیشه برام عجیب بود که چرا طاها حسامی مقید... که همه ی کارخونه به متین وپاک بودنش اعتقاد داشتن این طور بی پروا بهم خیره میشه ..-خانم نجفی ...؟سر بلند کردم وبه ناچاربه طاها که با فاصله ی دو تا صندلی ازم نشسته بود نگاه کردم ..خداروشکر بقیه سرشون به حرفهای مادر طاها گرم بود وکسی به من وطاها کار نداشت ..-بفرمائید -کارهای نمایشگاه تموم شد ..؟-نه هنوز کلی کار داریم ..مسئولیت قسمت مونتاژ بیش از حد سخته ...-اگه بخواید میتونم با حاج رسولی صحبت کنم یکم حجم کارهاتون رو کمتر کنه ..-نه ممنون... من این کارو دوست دارم ..از طرف دیگه من تمام این کارها رو با جون ودل برای حاج رسولی انجام میدم ..گره ای روی چین های ابروهاش افتاد ...-کاری از دست من بر میاد ...؟اگه بخواین میتونم یکی دو ساعت تو روزاضافه کاری وایسم ...چنان این حرف رو مخلصانه وصادقانه گفت که ناخواسته لبخندی زدم ..-شما لطف دارید ...ممنونم ولی فکر نکنم کاری از دست شما بربیاد ..کارهای مونتاژ عقبه وجز مونتاژکارها کسی دیگه ای نمیتونه کمک کنه ..امید بین من وطاها نشست وگفت ..-خب دیگه چه خبر طاها جان ..؟طاها نگاه از من گرفت ومشغول صحبت با امید شد ..من هم ترجیح دادم تو این فاصله به اشپزخونه برم واززیر بار نگاه ها وجوسنگین طاها فرار کنم ... ****-سلام اقای روحی پور ..خسته نباشید ..-سلام دخترم مونده نباشی ..-حال نوه اتون بهتر شد ...؟- الحمدالله .. ...خدا خیردنیا واخرت رو به حاج رسولی بده این دکتری که معرفی کرد حال گلبهار رو خوب کرد ...-خداروشکر..-کاری داشتی خانم نجفی ..؟-بله میخواستم بدونم برای این مقدار سفارش قطعه داریم یا نه ...؟برگه ی تو دستم رو بلند کردم که صدای امیرحافظ باعث شد سربرگردونم ..-سلام اقای روحی پور ..-سلام امیرجان ..خوبی پسرم .؟-مرسی... خسته نباشید ...-سلامت باشید ...برگشت به سمتم ..-چیزی شده خانم نجفی ..؟-راستش برای مقدار قطعه ها اومدم ..همون لحظه صدای اس ام اس گوشیم بلند شد ...-ببخشید یه لحظه کاغذ رو روی گچ دستم گذاشتم وگوشی رو از جیب مانتوم کشیدم بیرون ...نا شناخته بود ..
(ارکیده جان قرار عصر رو فراموش نکنی عزیزم ..منتظرتم ...)چشمهام رو ریز کردم ..حتما امیده ...گفته بود که یه خط جدید میخواد بگیره ...نفسم رو فوت کردم وگوشی رو سر دادم تو جیبم به لیستی که تو دستم بود اشاره کردم ..-من فکر میکنم برای این سفارشات قطعه کم بیاریم ..مخصوصا مقاومت های پنج ودو اهم ..با ده اهم ..وخازن های تریمر وخازن های تانتالیوم .نظر شما چیه ..؟سربلند کردم ولی نگاه امیرحافظ به جای برگه... روی گچ دستم بود ...با خجالت استین مانتوم رو پائین تر کشیدم وگفتم ..-اقای رسولی گوش میدید ..؟امیرحافظ با حرف من سر بلند کرد ..معلوم بود که اصلا حرفهام رو نشنیده ..عضلات صورتش منقبض شده بود ونگاهش رو سریعا روی زمین دوخت ..-ببخشید متوجه نشدم ..-گفتم برای این سفارشات فکر کنم قطعه کم بیاریم ..امیرحافظ با گیجی یه نگاه به لیست در دستم انداخت اصلا نمیفهمید چی میگم ..چون خیلی خفیف سر تکون داد ..انگار میخواست حواسش رو جمع کنه ..-اقای رسولی؟؟؟-متاسفم خانم نجفی ذهنم یاری نمیکنه ..شما مسئولید هرجور صلاح میدونید همون کار وانجام بدید ...برگشت به سمت اقای روحی پور -اقای روحی پور خانم نجفی هرقطعه ای که خواستن به هرمقدار دراختیارشون بذارید هرچیزی هم که کم بود با خانم نعمتی هماهنگ کنید درخواستش رو بدید ..به سمتم چرخید وادامه داد ..-ببخشید خانم نجفی نتونستم کمکی کنم ..با اجازه ..بعد هم حتی بدون یه نیم نگاه با عجله از انبار بیرون رفت ...با تعجب به اقای روحی پور نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت ..-خب دخترم کدوم قطعات رو چک کنم ..؟***"امیرحافظ "مشت جمع شده ام رو به دیوار کنارم کوبیدم وبا عجله به سمت اطاقم رفتم ...تو دلم غریدم -نه ...نه خفه شوامیرحافظ ...تو هنوز ادم نشدی نه ..؟ هنوز شک داری؟ ..هنوز به این بنده ی خدا گیر میدی؟ ..اصلا به توچه که کی اون رو نوشته ؟..شاید اصلا یه دختر نوشته باشدش؟ ..-ولی اون متن رو یه پسر نوشته من مطمئنم ..دراطاقم رو کوبیدم به هم ..جوری که شیشه های اطاق هم لرزید ..به حد بی نهایت از دست خودم شاکی بودم ..-گل بگیر دهنت رو امیرحافظ ..اصلا به تو چه ؟...گیرم که یه پسر نوشته باشه ..تو مفتشی؟ ...وکیلی ...؟-اخه اون همه اش یه ماه ونیمه که طلاق گرفته ..-خب بازهم به توچه ..؟ یه ماه ..یه سال ..ده سال ..چه فرقی به حال تو داره ..؟-یعنی کسی تو زندگیشه ..؟نیمه ی خوب وجودم غرید -میفهمی مشنگ چی میگم ..؟به توچـــــــــــه..؟با کلافگی نشستم رو صندلی ومشتم رو به تکرار روی دسته ی صندلی کوبیدم ...-از کجا معلوم که داداشش اون پیام رو نفرستاده باشه ..؟یه نفس گرفتم ..-اصلا راست میگی به من چه ..؟لبم رو گزیدم وناخواسته دوباره پیام تو گوشی تو ذهنم نقش بست ..-شاید هم یه شخص جدیده ...؟-وای امیرحافظ بس کن ...حتی اگه شخص جدیدی هم تو زندگیش باشه ...بـــــــه ...تــــــــــــو ...ربطی ..نـــــــــداره ..دستهام رو رو سینه گره زدم وتکیه دادم به صندلی ...-اره خب به من چه ربطی داره ..؟لبم رو کج کردم ..-ولی اخه زوده ..زود نیست که بخواد دوباره شوهر کنه؟ ..اون هم با اون تجربه ای که از اون غول بیابونی داشت ...تازه هنوز دو ماه از عدّه اش مونده ..-امیــــــــر حافظ ...خفــــــــه شو نفسم رو با کلافگی فوت کردم ..-خب خب باشه خفه میشم ..اصلا من رو سننه ..خودش میدونه وخونواده اش ..ولی ...ولی اگه بخواد به این زودی ازدواج کنه خیلی احمقه ..هنوز دستش تو گچه ...-امـــــــــــیرحافظ ...-خیل خب بابا ...دیگه واقعا خفه میشم ...به من چه اصلا ...
"ارکیده "از کارخونه که بیرون اومدم همون لحظه گوشیم زنگ خورد ...دوباره همون شماره ی ناشناس ..-الو بفرمائید ..؟-سلام ارکیده جان کارت تموم شد ؟...من دم کتاب فروشی های انقلاب وایسادم ...میخوای بیام دنبالت ..؟-نه بابا چه کاریه ...خودم میام ...این شماره ی جدیدته ...؟-اره سیوش کن ...منتظرتم زود بیا ..-باشه خداحافظ ...گوشی رو قطع کردم وشماره رو به اسم امید سیو کردم ...باید عجله میکردم از اینجا تا انقلاب کلی راه بود ...***کتابهایی رو که امید برام خریده بود جدا کردم وتوی قفسه چیدم ..دوباره میخواستم به درسم ادامه بدم .. ..البته اگه این ذهن خسته واین روح وجسم داغون اجازه میداد ..یه ضربه به درخورد که نفس عمیقی کشیدم ونگاه ازکتابها گرفتم ..-بله ..-ارکیده جان ..؟؟-جانم داداش ..؟-طاها یه سری جزوه برات اورده ..یه دقیقه میایی .؟روی پیشونیم چین افتاد ..نمیدونم چرا اینقدر معذب بودم ..با اینکه طاها واقعا مرد محجوب وسنگینی بود ولی نگاههاش یه وقتهایی ازارم میداد ..دوست نداشتم برخورد زیادی باهاش داشته باشم ..ولی به هوای امید واطمینانی که امید به طاها داشت مجبور بودم بهش اعتماد کنم ..از جا بلند شدم لباسهام مرتب بود فقط باید چادر به سر میکردم ..چادرم روروی سرم صاف کردم وبا سرانگشتهای دست گچ گرفته ام گوشه اش رو چسبیدم که ازسرم نیفته ..خدایا کی بشه از این گچ دست راحت بشم ..توسالن چشمم به طاها افتاد که مثل همیشه ساکت وسربه زیر نشسته بود ..نگاهی به اطراف انداختم ..پس امید کجاست ..؟-سلام اقای حسامی ..طاها تا سر بلند کرد وبه احترامم از جا بلند شد من سر به زیر انداخم ..ازاون دفعه ی اخری که من رو با اون سر وصورت افتضاح دیده بود هربار که میدیدمش ازش خجالت میکشیدم ..-سلام ارکیده خانم ..گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم ..عادت به این نوع صدا زدن نداشتم ..ارکیده خانم ..؟با فاصله ازش نشستم که طاها شروع کرد ..-حالتون چطوره .دستتون بهتر شد ...؟-ممنون شکرخدا ..-امید دیروز بهم گفت دارید تو رشته ی الکترونیک درستون رو ادامه میدید ..جسارت کردم گفتم یه سری جزوه براتون بیارم ..یه چند تا جزوه رو که مرتب وتمیز نوشته شده بود روی میزگذاشت .. مگه رشته ی حسامی هم الکترونیک بوده ...؟نگاهم رو به گوشه ی میز دوختم ..-لطف کردید ..راضی به زحمتتون نبودم ..-چه زحمتی ارکیده خانم ..هرامری داشته باشید هستم درخدمتتون ..نفسم رو به سنگینی بیرون فرستادم ...دروغ چرا با این محبت ها بیگانه نبودم ..ولی حتی دوست نداشتم به این فکر کنم که طاها حسامی نظر دیگه ای نسبت بهم داشته باشه ..وهمین من رو معذب میکرد اینکه پسر محجوب ونجیبی مثل طاها که مطمئن بودم هرزنی درکنارش خوشبخت میشه دید دیگه ای نسبت به زن مطلقه ومحنت کشیده ای مثل من داشته باشه ..-شما لطف دارید ..خدا از برادری کمتون نکنه ..زیر چشمی نگاهی به انگشتهای دستش که به ارومی جمع شد انداختم ..خدایا نه ..ازت خواهش میکنم چیزی که تو ذهنمه اشتباه باشه نمیخوام ..نمیتونم ..ازت خواهش میکنم ...مستجاب کن این خواسته ام رو ..با اومدن امید از جا بلند شدم ...-ببخشید اقای حسامی با اجازه اتون من به کارهام برسم ..بابت جزوه ها هم ممنون ..طاها هم از جا بلند شد وسر به زیر گفت ..-خواهش میکنم اجازه ی ماهم دست شماست ..مزاحمتون نمیشم .اونقدر این جمله ها رو عادی گفت ...که یه نفس راحت کشیدم ...نه خداروشکر مثل اینکه اشتباه کردم ...-امیدجان من که نمیتونم ...بعدا یه زحمتی بکش جزوه ها رو بیار اطاقم ...-باشه شما برو من میارم ..با اجازه ای گفتم وبه سمت اطاقم رفتم ...تا حدی نفس هام اروم تر شده بود ..
"امیرحافظ"زیر چشمی یه نگاه به ارکیده کردم ...از اول جلسه تا الان درسکوت به میز خیره شده بود ...انقدر نگاهش خیره بود که انگار از عالم وادم جدا بود ..حاج بابا داشت توضیحات نهایی رو راجع به نمایشگاه میداد ...-خب اقای سیاحی مشکلی نیست ..؟-نه همه چیز درسته ..-خانم نعمتی شما چطور ..؟-نه فقط درمورد مونتاژ کارها ؟؟حاج بابا با دست به ارکیده که مظلوم تر وساکت تر از همیشه نشسته بود اشاره کرد ...دلم گرفت ..چش شده بود ..؟-لطفا درمورد تمام امور مونتاژ کارها با خانم نجفی هماهنگ کنید ...جزو وظایف ایشونه ..من دخالتی نمیکنم ...دوباره نگاهم به ارکیده افتاد ..حتی حرف حاج بابا رو هم متوجه نشد ..حاج بابا نگاهی به ارکیده کرد وادامه داد ...-خب پس دیگه مشکلی نیست ..خسته نباشید ..همزمان با حاج بابا همگی بلند شدیم ..نگاهم به ارکیده بود که هنوز به میز خیره بود ...وحواسش به اطراف نبود ...نگاهی به در ورودی که خانم نعمتی داشت بیرون میرفت انداختم ودوباره به ارکیده نگاه کردم ...با اون دست گچ گرفته جوری به میز خیره شده بود که انگار تو این عالم نیست ...دلم شور افتاد ..ناخواسته دو قدم به سمتش نزدیک شدم ...بازهم حرکتی نکرد ...اروم زمزمه کردم ..-خانم نجفی ؟؟بازهم خیره بود ..کنار صندلیش کمی خم شدم واسمش رو دوباره صدا کردم ...-خانم نجفی حواستون نیست ..؟یه دفعه ای سر بلند کردوبا دیدن فاصله ی نزدیک من ...خودش رو عقب کشید ..کمی ازش فاصله گرفتم وگفتم ..-نترسید ...صداتون کردم نشنیدید ....جلسه تموم شده ..ارکیده با همون چشمهای گشاد شده اطراف رو نگاه کرد انگار واقعا تو این عالم نبود ...-وای جلسه تموم شد ؟..من اصلا نفهمیدم ..به شوخی گفتم ..-ساعت خواب ..یه لبخند خجولانه زد ..-ببخشید حواسم نبود ..-عیبی نداره ..مبحث زیاد مهمی نبود ..ارکیده ازجا بلند شد ...-وای اگه حاج رسولی راجع به جلسه ی امروز ازم بپرسه چی جواب بدم ...؟اونقدر نگران بود که بی اراده گفتم ..-خانم نجفی نترسید من خلاصه ی بحث امروز رو بهمتون میگم ...یه نگاه دیگه بهش انداختم وبا مکث پرسیدم ...-فقط جسارته ..میخواستم بدونم مشکلی پیش اومده ..؟ارکیده صندلی رو با دست ازادش به زیر میز هل داد وگفت ..-راستش ذهنم مشغول یکی از کارکناست ..دستی به مقنعه اش کشید انگار معذب بود ...با احترام گفتم ..-کاری از دست من برمیاد ...؟با سرانگشتش ...انگشت دست گچ گرفته اش رو لمس کرد ..-نمیدونم راستش تو بد موقعیتی گیر کردم ..شرایطی پیش اومده که نمیدونم باید چی کار کنم ..-من میتونم کمکی کنم ..؟؟-ببنید اقای رسولی ...شرایط طوریه که پای ابروی یه نفر درمیونه ..من میترسم ..مشکل بغرنج تراز الان بشه ...نفس گرفتم ..این جور که معلوم بود سابقه ی خرابم اجازه ی مشورت کردن با من روبهش نمیداد ..تلخ خندی زدم -پس اگه اینطوره امیدوارم زودتر مشکلتون حل بشه ..خواستم ازش فاصله بگیرم که گفت .-اقای رسولی ...برگشتم به سمتش ...از ظاهرش کاملا مشخص بود که نگرانه ..یه نگاه ناراحت بهم انداخت واخر سر تصمیمش رو گرفت ..-میشه یه چند لحظه بنشینید ..؟رضایتی تو دلم ته نشین شد ..ارکیده بالاخره بهم اعتماد کرد ..با لبخندی که هیچ جوری نمیتونستم پنهانش کنم گفتم ..-البتهوبه سمت صندلی رفتم وبا حفظ فاصله از ارکیده نشستم ..ارکیده هم نشست ودوباره با انگشتهاش.... سر انگشتهای دست گچ گرفته اش رو لمس کرد ..-ببینید اقای رسولی من بین دوراهی موندم ..یکی از بچه های مونتاژ کار ...یه خطایی انجام داده ..البته نه اون خانم ونه هیچ کس دیگه نمیدونه که من این موضوع رو فهمیدم ...با موشکافی پرسیدم ..-میتونم بپرسم چه خطایی ..؟با نگرانی بهم نگاه کرد ..هنوز دوبه شک بود ..-من دارم بهتون اعتماد میکنم اقای رسولی ..واقعا دوست ندارم درست یا غلط آبروی کسی بره ..گرگرفتم ..ارکیده داشت بهم طعنه میزد ..؟؟ولی نگاه نگران ارکیده حرف دیگه ای داشت ..-خانم نجفی من اشتباه زیاد داشتم ..مخصوصا ..مخصوصا راجع به شما ..ولی راجع به این موضوع قول میدم امانت دار خوبی باشم وفقط درحد یه هم صحبت به حرفهاتون گوش بدم ...ارکیده با ناراحتی گفت ..-وای نه اقای رسولی.. به خدا که من حتی یه درصد هم نمیخواستم بهتون کنایه بزنم ..اصلا ذهن من اونقدر مشغوله که نمیفهمم چی میگم ..وای ...ببخشید ..اگه ناراحت شدید یه نفس عمیق کشیدم ..حتی اگه طعنه هم میزد ..حقم بود ..دو سال جزونده بودمش ..حالا حتی اگه به اندازه ی همون یه درصد هم جبران میکرد حق صد درصد با اون بود ..سعی کردم این استرسی که تو صورت ودستهای ارکیده بود رو کم کنم ...نمیدونم چرا تو اون لحظه دوست داشتم ارکیده جزو محارمم بود ومیتونستم دستش رو تو دست بگیرم تا ارومش کنم ..لبم رو گاز گرفتم وبه خودم غریدم ..-خفه شو امیرحافظ ...حواست رو جمع کن ..وادم باش ..با یه لبخند تسکین دهنده گفتم ..-بگید خانم نجفی واقعا مشکلی نیست ..ارکیده با همون نگاه نگران شروع کرد ..-چند روز پیش برحسب تصادف متوجه شدم دو تا لیبِل (برچسب )اسم رو بعضی از بوردها وجود داره ..بی صبر پریدم تو حرفش ...-خب این که مشکلی نیست ..خیلی وقتها موقع قَلع کاری ..لیبل اسم جدا میشه ..-بله درسته ولی مشکل اینجاست که این اتفاق درحدود پنجاه تا از بوردها افتاده ..هنوز گنگ بودم ..-من متوجه مشکل نشدم خانم نجفی ..یعنی به خاطر اینکه بوردها دوتا لیبل اسم داره شما نمیتونید مونتاژکارش رو پیدا کنید ...؟ارکیده اهی کشید وبا استرس بهم نگاه کرد ..هنوز نگران بود ومن واقعا کاری از دستم برنمیومد ..با متانت سکوت کردم واجازه دادم تا ارکیده با خودش کنار بیاد ..-مشکل اصلی اینه که لیبل اسم یکی از بچه ها روی لیبل اسم یکی دیگه از بچه ها افتاده بود ..جوری که برچسب اسم زیر... مخفی شده واگه دقت نمیکردیم ..لیبل اسم رویی تنها به چشم میومد ...چشمهام رو ریز کردم ..-منظورتون اینه که یه نفر برچسب اسم خودش و... روی بورد کس دیگه ای چسبونده ..تا امار کارش بالاتر بره ..؟نفس سنگینی کشید ..انگار حرف اخر رو اول زدم ..-بله دقیقا همین طوره ..-یعنی میگید یه نفر داره تقلب میکنه ...ارکیده فقط با سر تائید کرد.
هرچی بیشتر به جریان فکر میکردم عصبی تر میشدم ..ما تا حالا از این کارها تو کارخونه نداشتیم ..-از مونتاژ کارهای جدیده ..؟-بله مونتاژ کار جدیده ..-اسم اون شخص چیه .؟ارکیده لبش رو به دندون گرفت ..منتظر بودم ..عصبانی بودم ..نگران بود ..هنوز دوبه شک بود ..-نیره رحیمی ..تو یه حرکت از جا بلند شدم ..وصندلی با صدای بدی عقب رفت ..ارکیده هم همراه من از جا پرید ..-من اجازه نمیدوم تو این کارخونه کسی حق دیگری رو بخوره ..به سمت در رفتم که ارکیده جلوم قد کشید ..وبا ابروهای درهم رفته گفت ...-صبر کنید ..این چه کاریه ...؟-مگه نمیگید یه نفر داره امارش رو با کارهای بقیه پر میکنه ؟..این کار یه جور دزدیه ...نیره رحیمی باید زودتر اخراج بشه ..تو این کارخونه جایی برای ادمهای دزد نیست ..-اقای رســــــولی ...!!!؟؟؟با لحن عتاب امیز وشماتت کننده ی ارکیده قدم هام سست شد ..اونقدر عصبانی بود که صورتش یه پارچه سرخ شده بود ..-واقعا که ..من به شما اطمینان کردم ..-این چه ربطی به اطمینان داره ؟..اون شخص دزده ..چونه اش لرزید ونگاهش خیس شد ...یه چیزی به دلم چنگ انداخت ...-لازم نیست اینقدر این کلمه رو تکرار کنید ..فکر میکنید خودم عقلم نمیرسید که باید این خانم اخراج بشه؟ ..فکر میکنید بلد نیستم مثل شما برم وآبروش رو جلوی همه ببرم ؟..من فکر میکردم شما تغیر کردید ..که دیگه به راحتی به دیگرون انگ نمیزنید ..تهمت نمیزنید ...اه از نهادم بلند شد ...یعنی ارکیده این حرفم رو به خودش گرفته بود ...؟-یادتونه ..یادتونه که تو همین اطاق بهم گفتید دزدم ..به خانم شریفی گفتید لباسهام رو بگرده ؟..یادتونه چقدر بهتون التماس کردم که من دزد نیستم ؟..شما حق ندارید ...یه قطره اشک روی صورتش چکید ..که با خشونت اون رو پاک کرد ..دستم مشت شد ...خدا لعنتت کنه امیرحافظ ...-شما حق ندارید بی جهت به دیگران تهمت بزنید ..شاید اون شخص مجبوره ..شاید مثل منی که به این کار نیاز داشتم محتاج حقوق این کاره ..باید بگردید دنبال دلیل این کارش ..نه اینکه با استفاده از قدرتتون بیرونش کنید وازنون خوردن بندازینش ...وا رفتم ..دوباره حس بد ومزخرفی وجودم رو گرفت ..اینکه من ادم نمیشم ..اینکه همچنان احمقم...ارکیده حقیقت رو میگفت ..حرفهاش حقیقت محض بود ...دوباره زود قضاوت کرده بودم .صدای لرزون ارکیده فکم رو منقبض کرد ..- متاسفم ...واقعا متاسفم ..من فکر میکردم شما تغیر کردید ...ولی میبینم شما هنوز هم همون ادم گذشته هستید ..با همون قضاوت های نابه جا... همون اشتباهات جبران ناپذیر ...خواست از کنارم رد بشه که با یه قدم بلند خودم رو بهش رسوندم وراهش روسد کردم .دستم رو تا نیمه بلند کردم تا جلوش رو بگیرم و با اعصابی خراب زمزمه کردم ..-صبر کنید ....حق با شماست ..کاملا حق با شماست من دوباره اشتباه کردم ...متاسفم ..دست خودم نبود ..از اینکه ...ارکیده قطره اشک دیگه ای رو که روی گونه اش سرخورد رو پاک کرد ومیون حرفم پرید ...-از اینکه کسی ازتون دزدی کنه میترسید ؟..حق دارید ...من هم نگفتم با کار این خانم موافقم ...من فقط با شما مشورت کردم تا شما با سابقه ای که تو این کار دارید یه راهی جلوی پام بگذارید ..من نمیخوام ...واقعا نمیخوام اون خانم هم مثل من انگشت نمای بچه های اطاق مونتاژ بشه ..یا از کارش اخراج بشه ..خداروخوش نمیاد ...دستهام مشت شد وچشمهام سوخت ..خدایا دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار ...اخه چرا من اینقدر احمقم؟ ...کم کم ارکیده به هق هق افتاده بود ...حس یه ادم بدبخت رو داشتم که میدونست هیچ وقت نمیتونه اصلاح بشه ...خدایا ...اخه حماقت تاکی ..؟-اشتباه کردم خانم نجفی ...خواهش میکنم من رو ببخشید واروم باشید ...اصلا بفرمائید بنشینید باهم صحبت کنیم ..قضاوت عجولانه وتصمیم گیری من باعث شد حرفمون ناتموم بمونهارکیده همون جور که شونه هاش میلرزید سر به زیر به سمت صندلیش رفت ومن هم به سمت اب سرد کن گوشه ی اطاق رفتم ویه لیوان اب براش ریختم ..ادم نمیشدم ...من احمق هیچ وقت ادم نمیشدم ...این همه این دختر رو زجر دادم بازهم داشتم همون اشتباهات رو تکرار میکردم ..دوست داشتم یه نفرتا جایی که میتونستم کتکم میزد تا شاید دست از این حماقتهام بردارم ..لیوان رو کنارش روی میز گذاشتم ..ارکیده هم بی حرف لیوان رو جرعه جرعه خورد ..اونقدر غم تو صورتش بود که دلم رو کباب میکرد ..خاک برسر احمقت امیرحافظ ..تو میخوای مثلا جبران کنی یا گند بزنی به اعصاب این دختر بدبخت ..؟-خانم نجفی اروم شدید ...؟ارکیده با همون سربه زیری فقط سرش روبه معنی اره پائین اورد ..ولی کاملا مشخص بود که هنوز اروم نشده ..چونه اش میلرزید وبغض داشت ..-من رو به خاطر قضاوت عجولانه ام میبخشید ...؟سربلند کرد ..اونقدر غم از نگاهش میبارید که از این بی شرمی خودم شرمنده شدم ..-اقای رسولی کمکم کنید ..اون دختر مطمئنا به این کار نیاز داره ..اگه نداشت هیچ وقت برای حفظ کارش دست به این کار نمیزد ..-من باید چی کار کنم ؟...شما بگید چشم انجام میدم ..-نمیدونم ...به خدا نمیدونم از یه طرف اصلا دوست ندارم بچه های دیگه متوجه موضوع بشن ..چون اون وقت نمیشه جلوی عصبانیتشون رو گرفت ...از طرف دیگه هم کارش درست نیست ..نمیدونم ...ذهنم به هیچ راه حلی قد نمیده ...یکم مکث کرد ویه دفعه ای سربلند کرد وبا کلی انرژی پرسید ..-امکانش هست تو یکی دیگه از قسمت ها مشغول بشه ..؟چنان با امید بهم خیره شد که بی معطلی گفتم ...-اگه شما میخواید ..البته مشکلی نیست ...ولی کدوم قسمت ...؟-من زیاد با کار سایر قسمت ها سروکار نداشتم .ولی اگه بشه تو قسمت کنترل کردن یا پیدا کردن عیوب باشه شاید بتونیم جلوی اینکارش رو بگیریم ...متاسفانه نیره رحیمی اصلا سرعت خوبی تو قسمت مونتاژ نداره وبه خاطر همین دست به این کار زده ...-باشه من مشکلی ندارم ..فقط امیدوارم که این طوری مسئله حل بشه ودیگه کارش رو تکرار نکنه ...-من هم امیدوارم از جا بلند شد ..وبا لبخندغمناکی گفت ..-ممنونم اقای رسولی کمک بزرگی کردید ..با شرمندگی از جابلند شدم ..-من که کاری نکردم فقط اعصابتون رو بهم ریختم ...پیشنهاد خودتون بود ..-به هرحال ممنون ..به راه افتاد که دوباره برگشت وسر به زیر گفت ..-بابت حرفهایی که زدم ..پریدم تو حرفش ...-همه اش حقیقت بود ...واقعیت ...ممنون از تذکرتون ..-شرمنده ام نکنید اقای رسولی شما نمیدونید چقدر نگران این موضوع بودم ..میترسیدم همون بلایی که به سرمن اومد سرش بیاد ..-این منم که شرمنده ام خانم نجفی ...بفرمائید همه چی رو بسپارید دست من ..لبخند ملایمی که رو لبش نشست دلم رو گرم کرد ..از اطاق بیرون رفت که تازه تونستم نفس حبس شده ام رو ازاد کنم ..نگاهم همچنان به در باز اطاق خیره بود لبم رو جمع کردم ..ای کاش این لبخند همیشه روی لبش میموند ..به خودم تشر رفتم..-هوی چشمهات رودرویش کن ..چیزی توی وجودم پچ پچ کرد ..-ولی ای کاش واقعا این لبخند موندگاربود ..این جوری راحت تر میتونستم قبول کنم که ارکیده نجفی امیرحافظ احمق ومغرور گذشته رو بخشیده ..(گیریم که آب رفته به جوی آید با آبروی رفته چه باید کرد...)
پوشه رو بستم وبا خستگی دستهام رو کشیدم ..ساعت شیش عصر بود وهمه رفته بودن ..تنها یه هفته ی دیگه به نمایشگاه مونده بود وتمام کارهامون تو هم گره خورده بود ..پوشه رو سرجاش گذاشتم وسوئیچ وموبایلم رو برداشتم واز اطاق زدم بیرون ...سکوت وارامش کارخونه دل گیر بود ..داشتم از کنار اطاق مونتاژ رد میشدم که برحسب عادت سرکی تو سالن کشیدم ..چشمهام با دیدن فردی که دقیقا هم شکل ارکیده بود وسرمیز ..مونتاژ میکرد ..گشاد شد ...ارکیده هنوز نرفته بود ..؟بی اختیار وارد اطاق مونتاژ شدم ..ارکیده دقیقامثل سری قبل فارغ از عالم وادم با همون دست گچ گرفته اش داشت مونتاژ میکرد ...با خودم غرغر کردم ..-خوبه ده دفعه بهش گفتم که با این وضعش مونتاژ نکنه ..اینبار سعی کردم مثل دفعه های قبل نترسونمش ..پاشنه ی کفشم رو محکمتر رو زمین کوبیدم وتک سرفه ای کردم ..به محض اینکه ارکیده به سمتم برگشت وبه احترامم بلند شد توپیدم ..-شما که باز دارید مونتاژ میکنید ..؟ارکیده سرش رو پائین انداخت ..-من اون بار هم به شما گفتم مشکلی ندارم ..قاطعانه گفتم ..-من هم جوابتون رو دادم که هیچ بحثی راجع به این موضوع ندارم ..-اقای رسولی دارید بی خودی سخت گیری میکنید ..اخم هام تو هم رفت ..من سخت گیری میکردم ..؟ من که همه ی فکر وذکرم سلامتی وراحتی ارکیده نجفی بود ..-خانم نجفی یه سوالی دارم .. اون گچ برای چی هنوز به دستتتونه ..؟؟ارکیده به بورد نصفه ی روی میز خیره شد وجوابی نداد ...شماتت وار دوباره گفتم ..-خانم نجفی ؟؟ارکیده محکم گفت ...-نمیتونید جلوی کارمن رو بگیرید ..کارها عقبه ومونتاژ من میتونه تاثیر زیادی داشته باشه ..-خانم نجفی کاری نکنید عصبانی بشم واین کارتون رو به حاج بابا بگم ..؟ارکیده ابرو درهم کشید وبهم نگاه کرد ..-دارید تهدیدم میکنید ...؟؟-دقیقا همین کارو میکنم ..ارکیده چشم غره ای رفت که من هم بی رودربایستی دست به سینه شدم تا از رو بره ..-این کارتون درست نیست ..با صلابت گفتم ..-سلامتی شما مهمتر از سه چهار تا سفارش عقب افتاده است ..لطفا من رو بیشتر از این شرمنده خودتون وخونواده اتون نکنید ..ارکیده با ناراحتی شروع به جمع کردن قطعات کرد که یه قدم بهش نزدیک شدم وگفتم .-دیر وقته وهوا تاریک شده بهتره شما برید اماده بشید .. من اینها رو جمع میکنم ..ارکیده دستش رو به ارومی عقب کشید واز کنارم گذشت ..من هم سعی کردم سریع میز رو جمع کنم وبورد نصفه کاره رو سوای از باقی بوردها گذاشتم ..همینکه از درسالن بیرون رفتم ..ارکیده هم حاضر واماده از رختکن بیرون اومد ...-خانم نجفی ...امید میاد دنبالتون ..؟با غیض گفت- نخیر..-پس بفرمائید من میرسونمتون ..ارکیده که حالا همراه من از پله ها پائین میرفت گفت ..-ممنون اقای رسولی خودم میرم ..-ولی این ساعت شب؟ ..درست نیست یه زن تنها -اقای رسولی من سه ساله که تنهام ..تو این سه سال هم خوب یاد گرفتم چه جوری از خودم مراقبت کنم ..به اخر پله ها که رسیدیم جلوش ایستادم ..-دراین مورد شکی ندارم ..ولی بازهم صحیح نیست این ساعت شب اون هم تو زمستون تنها برگردید ..با برادرتون تماس بگیرید که بیان دنبالتون ..یا من میرسونمتون ..-دلیلی نمیبینم برادرم از اون سر دنیا بیاد دنبالم ..من هم مثل بقیه ..خون م که از بقیه ی زنها رنگین تر نیست ..خواست از کنارم رد بشه که یه قدم دیگه عقب گذاشتم ودوباره راهش رو سد کردم ..-خانم نجفی باهاتون بحث نمیکنم ..من نمیتونم شمارو این ساعت شب تنها رها کنم ..با این حرف من ارکیده سرخ شد وبی هوا فوران کرد ..-اقای رسولی واقعا متاسفم که سطح زندگی ادمها این قدر زود رو دیدگاهتون اثرمیذاره ..من همون کسی هستم که تا چند وقت پیش حتی عارتون میومد باهاش حرف بزنید حالا به خاطر وضع زندگیم ..به خاطراینکه دیگه بی کس وبی پول نیستم بهم احترام میذارید ...چی میگفت ...من به خاطر وضع زندگیش بهش احترام میذاشتم ...؟اعصابم بهم ریخت وبا صدای نیمه بلند غریدم ..-کی همچین حرف احمقانه ای به شما زده که من به خاطر وضعیتون اخلاقم رو عوض کردم ..؟-پس به من بگید چرا ظرف همین یکی دو ماه شما این قدر تغیر کردید ؟..چرا تا این حد رفتارتون با قبل فرق کرده ...؟مطمئنا سروشکل ووضعیت مالی منه که باعث این همه تغیر شده ...؟پیشونیم رو با عصبانیت لمس کردم وسعی کردم با ارامش این سوءتفاهم جدی رو حل کنم ..-ببینید خانمی نجفی ..یه سری مسائل هست که شما نمیدونید من هم اونقدر پشیمون هستم که نمیتونم راجع به اون مسائل حرف بزنم ..ولی این رو خوب میدونم که نه سرووضع ظاهری شما ..نه حتی موقعیت مالیتون هیچ تاثیری تو دیدگاه من نداره ...شما با این حرفتون توهین بزرگی به من کردید ....پس دلیل این همه تغیر چیه ...تا چند وقت پیش مدام بهم کنایه میزدید ...تحقیرم میکردید ...حالا چی شده که از این رو به اون رو شدید ..گفتم که بهتون نمیتونم دلیلش رو بگم ..اونقدر پشیمون هستم که هرکاری هم براتون انجام بدم جبران کارهای زشت گذشته ام نمیشه ..خواهش میکنم ازتون ...این دیدگاه اشتباه رو دور بریزید واین بحث رو تموم کنید ..بفرمائید از این طرف... من میرسونمتون ارکیده که معلوم بود بیش از حد ناراحته چشمهاش رو برای لحظه ای روی هم گذاشت ونفسش رو با حرص بیرون فرستاد وقبل از اینکه به خودم بیام به سمت اطاقک نگهبانی رفت ..بی اراده به سمتش رفتم ..-حرف من رو شنیدید ..؟ارکیده همون جوری که میرفت جواب داد .-بله شنیدم .-پس چی کار میکنید ..؟ارکیده که به اطاق نگهبانی رسیده بود به اقا سلیم سلام کرد وگفت ..-اقا سلیم میشه زنگ بزنید یه ماشین برام بفرستن ...؟نفسم رو با غیض بیرون فرستادم ..نه مثل اینکه امروز قصد کرده تا درسته وحسابی جلوم وایسه ..اقا سلیم ادرس رو گرفت ومشغول شماره گرفتن شد ..گفتم ..-کار خوبی نکردید خانم نجفی ...با اعتماد به نفس جوابم رو داد ..-من کار صحیح رو انجام دادم ..شما هم بفرمائید مزاحمتون نمیشم ..با عصبانیت نوک پنجه ی کفشم رو به اسفالت کف حیاط کارخونه کوبیدم وگفتم ..-صبر میکنم تا ماشین برسه ..دستهام رو تو جیب شلوارم فرو کردم وبا اخم های درهم خیره شدم به ورودی کارخونه ..بهم برخورده بود ..یعنی من از اون راننده اژانس کمتربودم ...؟نیمه ی خوب وجودم جواب داد ..-حقته ...حالا حالاها مونده که جواب اون همه حرف وکنایه رو بدی ..تازه بیچاره حرفی نزد که ..دوست نداره سوار ماشین ادم بی شخصیتی مثل تو بشه ..زوره ..؟نفسم رو فوت کردم وزیر چشمی یه نگاه به ارکیده انداختم که با بی خیالی اشکاری داشت با اقا سلیم صحبت میکرد وبه تعریفاتش از شیرین زبونی های نوه اش گوش میداد با تک بوقی که ماشین آرم دار اژانس زد ارکیده خداحافظی کوتاهی با من واقا سلیم کرد وبه سمت ماشین رفت ..تا موقعی که ماشین راه بیفته چشم ازش نگرفتم ..امپرم بالا رفته بود ..هرلحظه بیشتر از قبل خون خونم رو میخورد ..عجب دختریه ها ..اخر سر هم کار خودش رو کرد ...
صدای داد وفریاد میومد که گوشهام رو تیز کردم ..اره صدای داد وهواره ...یه دفعه ای از جا پریدم واز اطاق زدم بیرون ..معلوم نیست دوباره چی شده ..صدا از قسمت مونتاژ میومد ونصف بیشتر بچه ها جمع شده بودن که با دیدن من عقب رفتن وراه رو برام بازکردن ..حتی میون اون همه همهمه هم میتونستم صدای جیغ مانند رو بشنوم ...-تو باعث شدی من رو اخراج کنن ...همه اش تقصیر تواِ..فکر میکنی حالیم نیست مثل بوقلمون مدام رنگ عوض میکنی؟ حالا هم میخوای با خود شیرین بازی خودت رو عزیز کنی ...جلوتر که رفتم نیره رحیمی رو دیدم که داشت به ارکیده میپرید ..چشمهام گشاد شد ..این حرفها رو به ارکیده میزد ..؟همین که من رو دید ابروهای رحیمی بالا رفت ..وگفت ..-بفرما شاهد از غیب رسید ..چنان لحن حرف زدنش بی ادبانه بود که ناخواسته سگرمه هام تو هم رفت ..حالا که فهمیده بودم داره این حرفها رو به ارکیده میزنه فشار خونم بالا رفته بود ..به جای اینکه اهمیتی به رحیمی بدم رو کردم به ارکیده... که مثل مجسمه با صورتی به بی رنگی گچ دیوار وایساده بود وحرفی نمیزد-چه خبر شده خانم نجفی ...؟نیره رحیمی با غیض به جای ارکیده که بی حرف حتی سرش رو هم بلند نکرده بود گفت ..-چه خبر شده ..؟معلومه که چه خبر شده ..این زبل خان زیراب من رو پیش شماها زده حالا خانم نعمتی میخواد اخراجم کنه ..با صدای نیمه بلندم ساکتش کردم ..-این چه ربطی به خانم نجفی داره ..؟نیره رحیمی با اپارتی گری گفت ..-ربطش اینه که این خانم راپورت من رو به ناحق داده ..فکر میکنین حالیم نیست مثل موش سرش رو تو همه چی فرو میکنه وزیر اب این واون رو میزنه ..؟وبعد بی توجه به من یه قدم به سمت ارکیده رفت ..-فکر کردی من خرم یا گوشهام درازن که باور کنم توی اشغال همین جوری به این جا رسیدی ..دستهاش رو به سمت جمعیت که جمع شده بودن بازکرد وداد زد ..-ای ایه الناس ..بزارید بگم... این زن یه اشغال کثیفه که با زیراب زدن این واون خودش رو بالا کشیده ..خونم به جوش اومد ودیگه نفهمیدم چی کار میکنم ..از ته هنجره ام نعره زدم ..-صداتو بیار پائین خانم ... اینجا چاله میدون نیست که معرکه راه انداختی ..میدونی اگه این زن نبود تا حالا صد دفعه اخراجت کرده بودم ..؟ارکیده برای اولین بار شماتت وار اسمم رو صدا زد ...-اقای رسولی ..؟؟ولی من بی توجه بهش گفتم ..-فکر میکنی هرتقلب ودزدی ای که بخوای انجام بدی وهیچ کس هم نفهمه ...؟ارکیده چند قدم جلو اومد -اقای رسولی بس کنید ..قرار ما این نبود ...سرم رو به سمتش پائین اوردم واز لابه لای دندونهام غریدم ..-چه قراری ..؟ داره ابرو حیثیت تو ومن رو باهم میره ..یه وقتهایی باید جلوی حرف ناحق ایستاد ...ارکیده هم با تن صدای پائین جواب داد ..-ولی نباید ابروی کسی رو برد ...نیره رحیمی که جو رو مناسب دید دوباره شروع به هوچی گری کرد .-اهای جماعت از من به شما نصیحت این زن اب زیرکاه...فقط منتظره یه خطایی کنید تا زیر ابتون رو بزنه خون جلوی چشمهام رو گرفت وبدون توجه به صدا زدن های ارکیده از کنارش گذشتم وجلوی رحیمی سینه ستبر کردم ..-دهنت رو ببند ..فکر میکنی با این داد وقال میتونی کارت رو پیش ببری ..؟رحیمی اون ذاتش رو نشون داد وداد زد ..-شماها دزدید ..چند وقته دارم براتون کارم میکنم ولی حالا دارید بیرونم میکنید ..همه اش هم به خاطر این زنه ..-ماها دزدیم یا کسی که مونتاژ کس دیگه ای رو به نام خودش میزنه ...؟حس کردم رنگ از روی نیره رحیمی پرید وصدای همهمه بلند شد.
پوزخندی بهش زدم ورو به بچه ها گفتم ...-هفته ی پیش خانم نجفی راجع به کار این خانم با من صحبت کرد ...این خانم روی بوردهایی که مونتاژ باقی مونتاژ کارها بوده... لیبل اسم خودش رو میچسبونده تا امار کارش بالا بره ...خانم نجفی از من خواست تا به جای اخراج این خانم ....کارش رو عوض کنم ...گفت شاید به این کار احتیاج داره ومجبوره ..بهتره یه فرصت دیگه بهش بدیم ...من هم ترجیح دادم به جای اخراج کردن این خانم کارشون رو عوض کنم ولی خانم نعمتی هم یه گزارش دیگه با همین مضمون بهم دادن که این خانم از زیر کار درمیره ونتیجه ی کار و ...سعی وتلاش کسای دیگه رو به اسم خودش نشون میده ..حالا شماها بگید واقعا جای این خانم تو کارخونه است ؟..شما بگید دوست دارید کسی مثل این خانم روی بوردهایی که شماها مونتاژ کردید اسم خودش رو بچسبونه ..تا امار کارش بالا بره ..؟من تا همین الان هم به احترام صحبت های خانم نجفی از کارهای این خانم چشم پوشی کردم ولی از این به بعد نه ..من به کسی اجازه نمیدم به مدیر مسئول محترمی مثل خانم نجفی توهین کنه واین جا رو با سر جالیز اشتباه بگیره ...صدای جیغ مانند رحیمی گوشم رو ازار داد ..-شماها همتون یه مشت درغگوید من ازتون شکایت میکنم ..با دست به سمت در اشاره کردم ..-بفرمائید خانم ..هرکاری صلاح میدونید انجام بدید ...نیره رحیمی با شتاب کیفش رو چنگ زد وازبین جمعیت گذشت ..رو کردم به بقیه ...وادامه دادم ..-هرکسی ناراحته.. دلخوره میتونه مشکلش رو خیلی راحت با من یا حاج رسولی درمیون بذاره ..ولی اگه کسی بخواد با تهمت زدن به مسئولین وداد وهوار کارش رو پیش ببره جلوش گرفته میشه واخراج میشه ...درضمن هرچیزی که تا الان دیدید ویا شنیدید رو بریزید دور واین روفراموش نکنید خانم نجفی یکی از مدیرهای با مسئولیت ومحترم کارخونه هستن واگه از این به بعد حرف یا طعنه یا کنایه ای رو مستقیم یا غیر مستقیم بشنوم اون شخص رو بلافاصله اخراج میکنم ..یه نفس گرفتم وبرای ختم کلامم گفتم ..-حالا هم همگی بفرمائید سرکاتون ...کلی عقب هستیم .بچه ها برگشتن سرکارشون که با چند قدم بلند به سمت ارکیده رفتم ..ارکیده نگاه ناراحتی بهم انداخت که با جذبه گفتم ..-خانم نجفی بفرمائید تو دفترم ..خانم نعمتی شما هم همین طور ..جلوتراز ارکیده وخانم نعمتی راه افتادم وبدون اینکه حرفی بزنم وارد اطاقم شدم ودم پنجره ی قدی وایسادم ..با بسته شدن در برگشتم سمتشون ..-خب خانم نعمتی جریان چیه ..؟-راستش اقای رسولی من دقیقا همون حرفی که شما زدید رو به رحیمی گفتم ولی اون هوچی گری راه انداخت وقضیه رو ربط داد به خانم نجفی ..دستی روی پیشونیم کشیدم تا یکم اعصابم راحت بشه .-خانم نعمتی اینبار که گذشت ولی سری بعد اگه خواستید کسی رو اخراج کنید بعد از ساعت کاری اینکارو انجام بدید که این جوری کارخونه بهم نریزه ..-بله اقای رسولی حق باشماست ..اشتباه از من بود ...با خستگی گفتم ..-نه خانم نعمتی این اشتباه تقصیر هیچ کس نبود ..این خانم راه بدی روبرای امرار معاش انتخاب کرده بود ..وطبیعتا باید اخراج میشد ..ببخشید که امروز کنترلم رو از دست دادم بفرمائید سرکارتون ..خانم نعمتی که رفت موندیم من وارکیده ..ارکیده همچنان سر به زیر کنار در ایستاده بود ..زیرلب گفتم ..-من مجبور بودم ازتون حمایت کنم ..ارکیده هم بدون اینکه سر بلند کنه جواب داد ..-ولی مجبور نبودید آبروش رو ببرید ..با عصبانیت چند قدم به سمتش رفتم ..-مگه ندیدید؟ داشت من وشما رو بی ابرو میکرد ..ارکیده با متانت جواب داد ...-انتظار دیگه ای ازش نداشتم ..این نظر وفکر همه ی بچه هاست که من به خاطر جاسوسی وزیر اب زنی تونستم پیشرفت کنم .با صبوری جواب دادم ..-ولی من وشما که میدونیم این نظر اشتباهِ... ومن موظف هستم برای اولین واخرین بار جلوی افکار منفی بچه ها راجع به شما رو بگیرم ..-من احتیاجی به اینکار نداشتم چون خود شما اولین کسی بودید که این حرف رو تو دهن ها انداختید .. دستهام یخ کرد وقفسه ی سینه ام سنگین شد ..به ارومی زمزمه کردم .-درسته من اشتباه کردم وحالا هم سعی دارم هرجوری میتونم اشتباهم رو جبران کنم .. -اقای رسولی من این حرف رو نزدم که شما بخواید عذرخواهی کنید .. خیلی وقته که کارهای شما رو بخشیدم ..اونقدر بدی از ادمها دیدم که بدی های شما درمقابلش هیچیه ..من شما روبه محبت های پدرتون بخشیدم ..ولی فراموش نکنید ..یه سری حرمت شکنی ها ..یه سری اشتباهات جبران نشدنیه ..هیچ وقت نمیشه اب رفته رو بگردوند ...پس بی جهت خودتون رو درگیر مشکلات من نکنید ...برگشت وبه سمت در رفت که میون راه ایستاد ..-با وجود تمام این حرفها ..به خاطر پشتیبانی ولطفتون ..ممنونم ..با اجازه ..اطاق که ازحضور ارکیده خالی شد .سست شدم ورو اولین صندلی افتادم ..حق با ارکیده بود ..یه سری اشتباهات هیچ وقت جبران نمیشد ..مثل آبرویی که من از ارکیده برده بودم ..

"ارکیده"

وسط ساعت کاری بود ومن طبق معمول این چند وقته یه پام تو انبار بود ویه پام تو اطاق مونتاژ..از سالن مونتاژ که بیرون اومدم نگاهم به حاج رسولی افتاد ..از صبح که دیده بودمش رنگ وروی پریده اش نگرانم کرده بود ..

الان هم مثل صبح بود ..دل نگرون جلو رفتم ..

-حاج رسولی ؟؟خوبید ...؟

سرکه بلند کرد از اون همه ضعف ورنگ پریدگیش دلشوره به جونم افتاد ..

-چی شده حاج رسولی ..؟حالتون خوب نیست ..؟

دستش رو روی سینه اش گذاشت ..

-چیزی نیست ..

-ولی رنگ وروتون پریده ..

-عیب نداره خوب میشم ..

اونقدر نگران سلامتی حاج رسولی بودم که این حرفها نمیتونست من رو قانع کنه ..

-نه حالتون خوب نیست ..باید استراحت کنید ...

-گفتم که ...حالم ...آخ ..

رنگ حاج بابا به کبودی زود ودستش سینه اش رو مشت کرد ..بی اختیار صدا زدم ..

-حاج بابا 

با چندتا قدم بلند خودم روبهش رسوندم ..زودتر از اونکه بهش برسم ..چشمهاش بسته شد وروی زمین افتاد ..

-یا خدا .یا امام زمان ..حاج بابا یکی کمک کنه ...

بعد از اون تمام اتفاقات شاید تو عرض نیم ساعت گذشت ..اورژانس اومد وحاج بابا رو که تشخیص سکته قلبی داده بودن رو برانکارد خوابوندن 

تمام مدت گریه ام قطع نمیشد ..با زور وبه اجبار کنارتختش تو امبولانس نشستم وبه اقای سیاحی گفتم تا به امیرحافظ خبر بده ..

گوشه ی استینش رو گرفتم وزار زدم ..

-حاج بابا تروخدا خوب شو ..دلت میاد فاطمه وامیرحافظ رو تنها بذاری ..حاج بابا التماست رو میکنم ..

ولی چشمهای بسته ی حاج بابا دلم رو به درد میاورد ..با چشم غره ی دکترِ بالا سر حاج بابا صدای هق هقم رو تو سینه خفه کردم 

تمام مدت نگاهم وبه صورت نورانیش و محاسن یک دست سفیدش که زیر ماسک اکسیژن مخفی شده بود..دوختم 

-خدایا من حاج بابام رو از تو میخوام ..درسته که گل چینی ..درسته که گل هات رو از بین بنده های خوبت سوا میکنی.... ولی حاج بابام نه ..

من تازه دارم جبران میکنم ..هنوز بنده ی محبت های این مردم ..من رو بدهکارش نذار ..دستش رو از دنیا کوتاه نکن ...این مرد حق داره ..

به اندازه ی تمام خوبی هایی که به من کرده حق داره زنده باشه وبه دیگران نور ورحمت بده ...خدایا شده از عمر من بگیرو به عمر حاج بابا اضافه کن ..به من ببخشش خدا ..این مرد رواز بزرگی ورحمت خودت میخوام ..

دم بیمارستان که رسیدیم ..اشکام رو کنار زدم واز امبولانس پیاده شدم ..تخت روون میرفت ومن هق زنان به دنبالش ...هردعایی که میتونستم میکردم تا خدا قضا وقدرش رو به تعویق بندازه ..که ملک عزرائیل رو از حاج بابام دور کنه ...

که الان وقت مردن حاج بابا نبود ..وقت چشم بستن ونبودنش نبود ...حاج بابا باید میبود تا به امثال من کمک کنه ..تا دست نوازشی به گوش بچه های یتیم وبی پناه بکشه ..

درراهرو بسته شد ومن پشت بخش سی سی یو اوار شدم ...به انتظار نشستم ونگاهم رو به همون دایره ی قرمز رنگ ورود ممنوع دوختم ..

اشکام ته کشیده بود وگه گاهی میچیکید ...حالا که ارومتر شده بودم فقط ذکر میگفتم ودعا برای سلامتی حاج بابا بدرقه ی راه دکترها وپرستارها میکردم ..

همینکه میدونستم تا حالا زنده است ویه سکته ی خطرناک رو رد کرده امیدوار بودم ..همینکه میدونستم فعلا داره نفس میکشه برام کافی بود ..

با صدای سایش کفش هایی که به سرعت بهم نزدیک میشد ضربان قلبم بالا رفت ..وای امیرحافظ بود ..حتی قدرت گفتن حقیقت رو بهش نداشتم ...امیرحافظ بود وعلاقه اش به حاج بابا ...چه جوری میتونستم تو چشمهاش خیره بشم وبگم که چه بلایی سر پدرش اومده

چنان استرس ونگرانی ای توصورتش بود که دلم براش کباب شد ..اگه منِ غریبه این جوری برای سلامتی حاج بابا پرپر میزدم ببین امیرحافظ وخونواده اش چه میکنن ..

نرسیده بهم ..ازجا بلند شدم ..میخواست بره تو بخش که جلوش رو گرفتم ..

-صبر کنید ما اجازه نداریم بریم ...

رنگ وروی امیرحافظ چنان پریده بود که نگرانش شدم ..

-حاج بابا .؟؟.حالش ...؟

لبهاش خشکیده بود وبه قدری نفس نفس میزد که حتی نمیتونست حرفش رو کامل کنه ..

با بغض نالیدم ..

-نمیدونم هنوز دکتر حرفی نزده ..

دوباره خواست از کنارم رد بشه که دستهام رو بلند کردم ودوباره راهش رو سد کردم ..

-یکم صبر کنید اقای رسولی ایشالله که حالشون خوب میشه ...

چشمهای امیرحافظ ازنگرانی دودو میزد ورو صورتم میچرخید ..کاملا مشخص بود که تو حال خودش نیست ..احساس میکردم اون هم بغض کرده 

-اصلا ...اصلا چیشد؟ ..اون که صبح خوب بود ..

-نه نبود از صبح حال ندار بود تا نیم ساعت پیش که قلبش درد گرفت وازحال رفت ..دکتر اورژانس میگفت یه سکته ی خطرناک رو ردکرده ..

امیرحافظ با این حرف من فرو پاشید ..دستش رو توی موهاش فرو کرد وناباورانه با چشمهای درشت شده از ترس زمزمه کرد .

-نه نه ..خدا ..سکته ...؟؟حاج بابا..

بغض تو گلوم پررنگ تر شد ..اشکهام اماده ی چکیدن بود ..حال امیرحافظ بدتر از اونی بود که فکرش رو میکردم ..عقب عقب رفت تا جایی که به دیوار رسید وهمونجا از پا دراومد ..

عکس العمل های امیرحافظ به حدی شدید بود که ترسیدم نکنه بلایی به سرش بیاد ..از جلوش رد شدم وبا همون قدم های بلند از ابخوری گوشه ی سالن یه لیوان اب براش اوردم ..

حتی تا برگشت من هم از جاش بلند نشد بالای سرش وایسادم ..دلم اتیش گرفت ..بیچاره امیرحافظ .... خیلی خوب میتونستم تمام حالت هاش رو درک کنم ..من هم یه روزی همین طور بی پناه بودم ..

-اقای رسولی ..اقای رسولی ..؟؟

به ارومی صداش کردم امیر حافظ با نگاه های گنگ سر بلند کرد ..

-یکم اب بخورید یه موقع حالتون بد میشه ...

نگاهش رو ازمن به لیوان تو دستم چرخوند ..بی حرف لیوان رو از تو دستم گرفت وسرکشید ..اونقدر بی پناه ومظلوم بود که دلم کباب شد ..بیچاره امیرحافظ ...

-اقای رسولی بلند شید ..دعا کنید براش ..

چونه اش منقبض شد وسیبک گلوش بالا وپائین رفت ..از اون همه درد توی وجودش دلم خون شد ..

از جا بلندشد ولی همون جا موند ..نگاهش بی حرف خیره به علامت ورود ممنوع بود ..دستهای مشت شده ورگهای برجسته ی پیشونی وگردنش دلم رو پیچ داد ..

-اقای رسولی دعا کنید ..فقط از ته دل دعا کنید ..

نگاهش رو به سمتم چرخوند ..بازهم فکش منقبض شد ..انگار که بغضش رو قورت داد ...ولی نه اشکی از چشمهاش سرازیر شد نه بغضش ترکید ..به جای اون اشکی از چشم من سرخورد ...کاش گریه میکرد .کاش یه حرفی میزد تا اروم بشه ..این جوری که داره تو خودش میریزه داغون میشه ...زیر لب زمزمه کردم ..

-دعا کنید اقای رسولی ..برای حاج بابا دعا کنید ...

-یعنی خدا دعام رو قبول میکنه ...؟

-معلومه که میکنه ..فقط از ته دل صداش بزنید ..

چشمهاش از قطرات اشک برق زد ..زیر لب زمزمه کرد .

-حاج بابا همه چیز منه ..

همون جور اروم زمزمه کردم ..

-میدونم ...

-همه ی دارو ندار من از زندگیم عزیز وحاج بابان ...

-میدونم ..

-خدای زمینی من حاج باباست ..

-میدونم میدونم ..

-اگه بره ..؟؟

با اشکهایی که دیگه نمیشد کنترلشون کنم وسط حرفش پریدم ..

-نمیره....نگید ..

-اگه بلایی سرش بیاد ..؟؟

داشتم از درد امیرحافظ غمباد میگرفتم ..

-نمیاد ..

اشکام بی محابا میبارید ولی بغض امیرحافظ نمیشکست ..

-اگه دیگه نبینمش ..؟

-توروخدا نگید اقای رسولی ..دعا کنید که هیچ کدوم نشه ..خدا صدای دلهای شکسته رو خوب میشنوه ..

-یعنی ممکنه صدای من رو هم بشنوه ..؟

-میشنوه ...

-ولی من رو سیاهم ...

-همه هستیم ..

-بنده ی خوبی نبودم تا حالا ..

-کدوممون بودیم ..؟

-باورکنم که صدام رو میشنوه ...

-فقط اسمش رو بگید میشنونه ..؟

تو نگاهم خیره شد پلک زدم واشکام دوباره چکید ..برای اولین بار تو چشمهای سیاهش خیره شدم وتمام قوت قلبم رو تو نگاهم ریختم ...

امیرحافظ پلک زد وسر بلند کرد .. نگاهش رو به سقف دوخت وزیر لب زمزمه کرد ..

-خدا ...

چشم رو هم گذاشتم وهمزمان باهاش صدا زدم ..

-خدا ...

چشم که بازکردم صورت امیرحافظ خیس از اشک بود ..پراز نشان بندگی وپشیمونی ..خدایا بزرگیت رو یه بار دیگه بهمون نشون بده ...




(من خدایی دارم، که در این نزدیکی هاست

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد)

صدای بازشدن در باعث شد به سمت دکتر پرواز کنیم ...

-چی شد خانم دکتر ...؟

-الحمدالله حالشون بهتره ..شما دخترشون هستید ..

نگاهی به امیرحافظ انداختم ..واز ته دل گفتم ..

-بله ..

-پدرتون یه سکته ی فوق العاده خطرناک رو رد کردن ..فعلا علائمشون ثابت شده ومشکل نگران کننده ای ندارن .ولی دو سه روزباید تحت نظر باشن تا بعد منتقل بشن به بخش ...

-میشه ببینیمشون ..؟

-ازپشت شیشه میتونید ولی الان نه ..

دکتر که رفت ..دستهام رو به سمت اسمون بلند کردم وزمزمه کردم 

-خدایا شکرت ...

دستهام رو روی چشمهای اشکیم گذاشتم وبازهم گفتم ..

-بزرگیت رو شکر ..

دستهام رو که پائین اوردم نگاه خیس امیرحافظ تو نگاهم نشست ..

-ممنون به خاطر دعاهات ...

لبخند شیرینی زدم ..

-دیدین خدا صداتون رو شنید ..

با صدای سایش کفش دوباره به سمت عقب برگشتم ..ساجده خانم وفاطمه بودن که با صورتهای خیس بهمون نزدیک شدن ..

امیرحافظ با دیدن مادرش به استقبالش رفت ودراغوشش گرفت ..منم به سمت فاطمه رفتم صدای نگران ساجده خانم دلم رو خون کرد ..

-چی شده امیرحافظ ..؟چه بلایی سر بابات اومده ..؟

-چیزی نیست عزیز هرچی بوده تموم شده...

-مگه چی شده ..؟

-اینقدر بی تابی نکن عزیز ..حال خودت هم خوب نیست ..بیا بشین ..تا برات بگم ..

فاطمه دستم رو چنگ زد ..

-ارکیده حاج بابام ..

-بهتره ..خدا رحم کرد ..حالش خوب میشه ..

ادامه ی حرفم رو زمزمه وار گفتم ..

-یه سکته ی خطرناک رو رد کرد ..

-وای وای ..

-ارومتر فاطمه جان ..ساجده خانم نشنوه ..

-حالا کجاست ..؟

-سی سی یو ..

-مگه نمیگی رد کرده پس چرا اونجا ..؟

-باید وضعیتشون بهتر بشه ..بعد بیارن تو بخش ..نگران نباش عزیزم ..خدا بزرگه ...

***

گریه های مردونه ی امیرحافظ واشک شوق ساجده خانم وفاطمه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ..تو این خونواده محبت وعشق موج میزد ..محبتی که تو هرقطره اشک وهر ذکر ساجده خانم برای طلب سلامتی حاج احمد اقا خوابیده بود ..

وقتی که از پشت شیشه ی بخش سی سی یو ..برای اولین بار حاج رسولی رو دیدم قلبم فشرده شد ..حاج رسولی نصف شده بود با این قلب مریض ..

ساجده خانم وفاطمه رو اروم کردم یکم که خیالم راحت شد تازه یاد سرووضعم افتادم ..اونقدر ذهنم درگیر بود که با همون روپوش کار اومده بودم بیمارستان ..

زنگ زدم به مامان وازش خواستم یه چادر برام بیاره ...مامان شیرین همینکه جریان رو فهمید راه افتاد ..میگفت این مرد حق بزرگی به گردنمون داره باید تو سختی ها به خونواده اش کمک کنیم ..

باورم نمیشد که محبت حاج بابا ...حتی مامان شیرین بی حس و حال من رو که کمترین قدمی برای کسی برنمیداشت به چه تکاپویی انداخته بود ..

مامان شیرین یک سره به راه افتاده بود تا غمخوار دل دردمند خونواده ی حاج رسولی باشه ..

با دیدن مامان شیرین وامید به سمتشون رفتم ..مامان پلاستیک چادر رو به دستم داد وبدون حرف اضافه ای به سمت ساجده خانم وفاطمه که از گریه ی زیاد نایی برای حرف زدن نداشتن رفت ..

امید برادرانه امیرحافظ رو بغل کرد واونوقت بود که امیرحافظ بغض های مونده تو گلوش رو رها کرد ویه دل سیر گریه کرد ..

یک ساعت بعد بود که تازه معنی محبت های حاج رسولی رو به عینه دیدم ..اینکه وقتی دست کسی رو میگیری ...وقتی یکی مثل من رو با محبت هات مدیون خودت میکنی ..اونوقته که معجزه ی محبت در دلها رو میبینی ...

یک ساعت بعد بخش سی سی یو ..پراز کارکنان ودوستان حاج رسولی بود ..جوری که تو ساعت ملاقات نیمی از کارکنها تو حیاط منتظر موندن تا بتونن حتی برای یه لحظه حاج رسولی رو ببین ..

چشمهای باز حاج رسولی رو که دیدم دلم اروم شد ..با سنگینی نگاهی سربلند کردم ..چشمهای سرخ امیرحافظ بود ..

لبخند ارومی زدم هردو به یه چیز فکر میکردیم ..خدا به دل مهربون خونواده وتک تک این ادمها نظر کرده بود وحاج رسولی رو بهمون برگردوند ..

سرم رو به شیشه تکیه دادم وخیره شدم به لبخند ملایم حاج رسولی که بی منت به کارکنهایی که از پشت شیشه براش دست تکون میدادن هبه میکرد ..با تموم شدن ساعت ملاقات بود که همه ی کارکنها یه سره به کارخونه برگشتن ..

خیالم که راحت شد من هم همراه بقیه به سمت کارخونه راه افتادم ...نگاه مشتاقم رو برای بار اخر به حاج بابا دوختم وزیر لب زمزمه کردم ..

-خدایا چند بار دیگه بگم شکر؟ ..میدونی که شکر گفتن هام هیچ وقت تمومی نداره ...خدایا شکر ...




***

عصر جمعه بود وخونه پراز هیاهو ...پراز صدا وشلوغی ..چادرم رو یه بار دیگه رو سرم صاف کردم ونگاهی تو ائینه به خودم انداختم ..باید خودم رو اماده ی بدترین کنایه ها وزخم زبون ها میکردم ..

اماده ی نبرد با اعضای فامیل وزبون بازهای تلخ سخن ..یه نفس عمیق کشیدم از ته دل ...اونقدر عمیق که ریه هام فضا کم اورد ..

من سخت تر از اینها رو هم پشت سرگذاشتم مطمئنا شنیدن چهار تا کنایه وکلفت زیاد هم سخت نیست ..ولی اعتراف میکنم که سخت بود ...هنوز هم شنیدن نتیجه ی اشتباهاتم برام نفس گیر بود ..

سربلند کردم وخیره شدم به سقف اطاقم ..خدایا هستی..؟بیا پائین ...بیا نزدیک ..نزدیک نزدیک ..من الان به دستهای گرمت نیاز دارم ..

منم اون ارکیده ی تکیده ونازک که اگه تو نباشی نفس کم میاره ..اگه تو نباشی حرفها تو دلش تلمبار میشه ...عقده میشه ..طوفان میشه ودیگه چیزی از ارکیده باقی نمیذاره ..

باش خدایا ...پیشم باش... بیا کنارم .. جز تو کسی دردهام رو نمیدونه ..سختی هام رو ندیده ..بیا خدا بیا با هم بریم تو دل این کنایه ها ..

نکنه تنهام بذاری خدا ؟بدجوری تو این لحظات محتاج یه لبخندتم که دلم قرص بشه ولبهام مهرسکوت بخوره میون اون همه کنایه ..

یه نفس دیگه ..اینبار دیگه نفس هام سنگین نیست ..خدا بود وخدا ...همین مرا بس ....

برای اولین بار بعد از طلاقم دستگیره ی در رو پائین اوردم ودروبازکردم ..بریم خدا ..بریم برای یه جنگ دیگه ...




(خدا ان حس زیبایی است که در تاریکی شب ها 

زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را

همانند نسیم دشت میگوید

: کنارت هستم ای تنها)

***

-ارکیده جان دیگه باردار نشدی ..؟

نگاه خسته م رو به گلهای روی میز دوختم ...دورم شلوغ بود ..زنها ودخترهای فامیل جمع شده بودن تا این ارکیده ی شکسته رو بعد از سه سال ببینن ...

برام مهم نبود ..هیچ کدوم از سوالهاشون ..هیچ کدوم از کنایه هاشون ..خدا پیشم بود ودلم قرص ..باکی نداشتم از تمام این زخم زبون ها ..

صدای سارا تو گوشم پیچید ..

-حق داری ...اون جوری که تو بچه ات رو سقط کردی اگه عیب ناک هم میشدی تعجبی نداشت ..حالا راستش رو بگو ..خودت نمیتونی باردار بشی یا نخواستی ..؟

عکس العمل من یه اه فرو خفته است .ویه زخم دیگه رو جگرم ..جواب سوال سارا رو نداده ..مونا ازگوشه ی دیگه ی جمع میپرسه ..

-حالا چرا با چادر گل گلی اومدی؟ ..ما ها که خودمونی هستیم ..

یه لبخند نیم بند رو لبم نشوندم .

-من این جوری راحت ترم مونا جان ..

-چی شده از وقتی زن سپهر شدی چادر چاقچوری شدی ..؟

-خودم این جور خواستم ..

بینیش رو با ناز جمع میکنه .انگار که داره به یه موجود عقب مونده نگاه میکنه ..

-وای تو که این مدلی نبودی ..

-خب اشتباه میکردم عزیزم ..

با ناز دستش رو حرکت میکنه ..جوری که انگار داره خودش رو باد میزنه 

-وای من اینقدر بدم میاد از چادر ..اون هم تو این گرمای سالن ..چه جوری تحملش میکنی ..؟

-تحملش نمیکنم عزیزم ..بهش عشق میورزم ..

بیتا به جای مونا حرف رو ادامه میده ..

وا ارکیده کم کم داریم به عقلت شک میکنیم ها .مثل این حاج خانم های جلسه ای حرف میزنی ...

وبا مسخره گی ادام رو دراورد ..

( بهش عشق میورزم ..)

-مگه حاج خانم ها چه جوری حرفی میزنن ...؟

-همین عشق به خدا وشروورها ..

اخم هام تو هم رفت ...خدا ناراحت نشو باشه ؟..جاهلن ..عشقت رو ندیدن ..مثل من نبودن که تو اون شب سیاه به دامن خودت پناه بیارن ...مثل من نبودن که لمس کنن چه قدرقشنگ میتونی تقدیر ادم رو از این رو به اون رو کنی ...تو ببخش ..

-بیتاجان عزیز دلم ..اگه از نظر تو شرووره از نظر خیلی ها نیست ..باید به اختلاف عقاید همدیگه احترام بذاریم ...

-نه بابا مثل اینکه مخت عیب کرده ..هرچند با اون افتضاحی که تو باراوردی بعید هم نیست ..

****

ملایم ومتین واروم لبخند مهربونی میزنم ..جز این کاری نمیتونم بکنم ...خودم رو برای بدترین حرفها اماده کردم ...من مقاومتراز همه ی انسان های روی زمینم ..

-عزیزم ..من اشتباه کردم درست ..افتضاح بار اوردم اون هم درست ..ولی الان سعی دارم که جبرانش کنم ..شما هم سعی کن از اشتباه من عبرت بگیری وخودت رو درگیر روابط پوچ قبل از ازدواج نکنی ...

زود گارد میگیره وبا حرص میگه ..

-داری بهم تیکه میندازی ارکیده ..؟

-نه حرف دلم رو زدم ..چون این زندگی رو چشیدم ..چون سختی هاش رو دیدم ..پشیمونم بیتا جان ..خیلی پشیمون ...سه سال از زندگی وعمرم حروم شد ..با مردی پیمان بستم که حتی یه درصد هم برام ارزش قائل نبود ..

روزهایی رو گذروندم که فکر کردن بهش برای شما ها مثل کابوسه ..گلایه هم از خدا ندارم ..خودم کردم ..تاوانش رو هم با پوست وخونم دادم ..ولی شماها نکنید ..همین ...

-چه مثل خانم جلسه ای ها رفتی بالای منبر ..

یه نفس عمیق دیگه ..این افکار ..این عقیده های ریشه گرفته تو وجودشون درست نمیشه ..نه خدا ...؟پس سکوت بهترین جوابه ..

یه لبخند زدم وبی حرف از جا بلند شدم وازجمعشون بیرون اومدم ...

چندقدم بیشتر برنداشتم که پدرام سرراهم سبز شد ...

-به به دختر عمه ی فراری ما ...احوال سرکار خانم ...؟

نگاهش رو دوست ندارم خدا ..این نگاه ها رو خوب میشناسم . ...اینکه وقتی میفهمن یه زن مطلقه است ..جدا شده است ..اونوقته که نگاهشون رنگ سیاهی میگیره ...رنگی که هنوز بعد از این همه وقت نفهمیدم چه رنگیه ..

-خوبم اقا پدرام ممنون ..

-اوه اوه چه لفظ قلم ..باز گشتت به دروان مجردی مبارک ..خوش میگذره ..؟

-به لطف شما ..

-چه خبر ..

-سلامتی ببخشید من باید برم ..

برای خلاصی از دست پدرام ونگاه های کنجکاو بقیه به اشپزخونه میرم ..تواون جمع راحت وازاد مثل یه وصله ی ناجور تو چشمم

وارد اشپزخونه که میشم صدای پچ پچ ها قطع میشه ونفس من راحت تر از سینه بیرون میاد ..ولی با سرچرخوندن برق چشمهای مامان شیرین دلم رو لرزوند ..دست ازادم رو دور شونه اش حلقه کردم ..

-ببخشید مامان ولی باور کن دیگه بدون چادر نمیتونم ...

-عیب نداره عزیزم ..اونقدر عاقل شدی که راهت رو خودت انتخاب کنی ..هرچند که بارویه ی زندگی خونواده های ما هم خونی نداره ..

دلم میگیره ..مامان شیرین هم درک نمیکنه ..خدا ..هیچ کس جز تو وخونواده ی حاج رسولی درکم نمیکنن ..هیچ کس ...

-میخوای برم تو اطاقم مامان .؟

-نه برو بشین از این حرفها هم ناراحت نشو ..یه مدت که بگذره ..ابها از اسیاب میوفته وحرف تو یادشون میره ..

ومن امید دارم به اون روزی که اردها بیخته والک ها اویخته بشه ..تا شاید یکم از این داغ جگر سوز کنایه ها اسوده بشم ..




(کز دیو و دَد ملــولم و




انســـــــــــــــانــم آرزوست...!)




***

ساعت از یک نصفه شب گذشته بود که خونه تو سکوت شبانگاهی غرق شد راهی اطاقم شدم ..ودررو پشت سرم بستم ..

سرم رو تکیه میدم به درو از همونجا نگاهی به پنجره ی باز اطاق وقرص کامل ماه میندازم .

میگذرم از حرفها ..کنایه ها ....شاید هم تهمت ها..میگذرم از واژه های امل ومتحجر وعقب مونده ..

میگذرم ازدرد پوزخند هایی که با شنیدن نماز خوندن من رو لبها نشست .میگذرم از پیشنهاد های شرم الود ومضحک خاله خان باجی های مجلس برای ازدواج مجددم ...

میگذرم خدا ..میگذرم واز کسی کینه به دل نمیگیرم ..وقتی میدونی سرمنشا تمام این حرفها ..تمام اون سختی ها ..تمام این سه سال پوچ شده تو زندگیت خودت هستی واراده ی خودت اونوقته که نمیتونی خرده بگیری ..

اونوقته که با سرکج کرده حرفها رو میشنوی وبرای بار هزارم با خودت میگی که اشتباه از من بود ..

اولین قدم کج مال من بود ..ولی خدا ..باور کن با این که میدونم خودم باعث همه ی این اتفاقات شدم ولی بازهم برام سخته ..خیلی سخته خدا ..

ارکیده ات داره ذره ذره کم میاره ..داره از تو میپاشه ..درسته که دیگه سایه ی بی سایه گی سپهر رو سرش نیست ..درسته که دیگه تجاوز ولگد تو فالش نیست ...

ولی ..ولی این زندگی هم سختی های خودش رو داره ..انگار که هیچ وقت قرار نیست مشقت هاش تموم بشه ..

خدایا ..کفره ..اگه ازت بخوام تمومش کنی؟ ..اره میدونم کفره ..میدونم ...ولی چه کنم ؟..

یه وقتهایی درد ادم رو ناشکر میکنه ..کافر میکنه ..امشب هم از اون شبهاست ..که دارم کافر میشم ..خدا شونه هات رو به من قرض بده ...امشب ..اینجا وتو این لحظه .. دلم یه اغوش گرم خدایی میخواد ...




(اینجا همه هر لحظه می پرسند:

_ "حالت چطور است؟ "

اما کسی یکبار از من نپرسید:

_ " بالت...؟؟)

****

بالاخره بعد از تقریبا یه ماه روز امتحان رسید ..نمایش محصولات درنمایشگاه تجهیزاب الکترونیکی ..حالا که بعد از اون همه بدو بدو به اینجا رسیده بودیم موقع برداشت حاصل نتیجه ی اون همه زحمت بود ..

حاج بابا هنوز دوران نقاحتش رو میگذروند ونمیتونست درکنارمون باشه ولی امیرحافظ واقای سیاحی وخانم نعمتی ودراخر طاها تمام کارها رو انجام دادن ...ومن به خاطر شرایط دستم مجبور شدم فقط یه گوشه بایستم تا توی دست وبالشون نباشم ..

چادرم ورو سرم مرتب کردم ونگاهی به غرفه امون انداختم ..با دیدن دستگاه کنترل سه فازی که امیرحافظ کنار بقیه ی محصولات گذاشت بی اراده لبخندی روی لبم نشست که همون لحظه امیرحافظ سر بلند کرد وبا دیدن لبخندم چشمهاش درخشید ..

همینکه اون امیر حافظ ...حالا دیگه اونقدر عوض شده بود که برای نظراتم ارزش قائل بشه برام کافی بود ...

-بفرمائید خانم نجفی ..

به سمت طاها چرخیدم که یه لیوان یه بار مصرف چایی رو به سمتم گرفته بود ..

-ممنون چرازحمت کشیدید ..؟

-زحمتی نبود ..

بی اراده سرچرخوندم که نگاهم با نگاه خیره وموشکافانه ی امیرحافظ گره خورد ..به اجبار سرم رو با خوردن چایم گرم کردم ...

کم کم با گشایش نمایشگاه سرمون شلوغ شد وهرکدوم مشغول توضیح یا جواب دادن به افراد بازدید کننده شدیم ...

***

امیرحافظ"

-بله ..البته این دستگاه ...کنترل تک فاز ..یکی از بهترین محصولات شرکت ماست که فروش بالایی هم داره ...

مرد نگاه دیگه ای به بروشور دردستش انداخت ویه کارت از روی کارتهای روی میز برداشت ...

سرم که خلوت شد نگاهم روبه بقیه دوختم ..وبی اراده به حرکات ارکیده خیره شدم ..داشت با طمانینه ولبخند زیبایی راجع به سنسورها توضیح میداد ...

چنان قشنگ وروون توضیح میداد که محو ملاحت وگیرایی صورتش شدم ..نمیدونم چقدر گذشته بود که یه لحظه به خودم اومدم ..

-داری چی غلطی میکنی امیرحافظ ...؟دختر مردم رو دید میزنی ..؟

اخم هام تو هم رفت ...واقعا کارم زشت بود ...نمیدونم چرا این کارو میکردم من که ادم چشم چرونی نبودم ..

سعی کردم نگاهم رو بگیرم ولی ..بی اراده ..بدون اونکه حتی دلم بخواد هراز چند گاهی یه بار ..به صورتش ولحن بیانش دقت میکردم 

دروغ چرا ..گناه شیرینی بود ...اینکه بایستم واز دور نظاره گر ارامش معنوی وجودش بشم ...

دستم بی اراده مشت شد ..به نهیب وجدانم سعی کردم گوش بدم وخودم روبا مرتب کردن وسائل روی میز مشغول کردم تا نکنه یه وقت کنترل نگاهم از دستم دربره ودوباره به اون فرشته ی اروم نگاه کنم ..

ارکیده"

نگاهم رو به افراد اندک تو سالن دوختم ..وحواسم به هیچ جا نبود ..امروز برخلاف روزهای اول نمایشگاه خلوت واروم بود وتعداد کمی برای دیدن محصولات اومده بودن ..

با بی حوصلگی نگاهم رو به تک وتوک افرادی که دررفت وامد بودن دوختم وتو گذشته ها سیر میکردم ..یاد سپهر وازارهاش بدجوری هوای دلم رو مثل اسمون امروز ابری کرده بود 

از اون روزهایی بود که دلم میخواست به جانماز ساجده خانم پناه ببرم ویه دل سیر با خدای خودم دردو دل کنم ..تا شاید یکم از باری که روی دوشم به شدت سنگینی میکرد سبک بشه ..

قلبم تیر میکشید وصحنه هایی که سپهر مثل ملک عذاب به جونم میوفتاد وهرروز بیشتر از قبل روح وروانم رو داغون میکرد جلوی چشمهام جولان میداد ..

امروز بدجوری خسته بودم ...خسته از زندگی ..خسته از این تکرار مکررات ..امروز دلم یه دل سیر گریه میخواست ...

-خانم نجفی بفرمائید ..نسکافه گرفتم ..

ظرف یه بار مصرف طرح دار رو از دست امیرحافظ گرفتم وبا کسالت خیره شدم به بخارهای روی لیوان ...

حالم خوش نبود ..امروز بد جوری افتضاح بودم ..خراب وویرون ..کاش اصلا نمیومدم ...با این تن خسته وذهن بسته ...هیچ کاری از دستم برنمیومد ..

-حالتون خوب نیست ...؟

-نه ..

پاسخم بی اراده بود ..ولی حقیقت ...حالم خوش نبود ..کابوس زندگی با سپهر تو این روزهای بارونی بدجوری ازارم میداد ..

-اگه کسالت دارید میتونید برید من هستم ..

با ناراحتی نفس سنگینم رو بیرون دادم ...

-نه مشکلی نیست ..

صدای کشیده شدن صندلی هم باعث نشد سرم رو بلند کنم ...امیرحافظ صندلیش رو با فاصله ی معقولی کنارم گذاشت وگفت ..

-مشکلی پیش اومده ..؟

با همون حس بد تو وجودم تنها گفتم ..

-نه ...

-پس چی شده ..؟

نمیدونم چه جوری ...اصلا چرا ..به خاطر چی ...زبونم تلخ شد 

-مگه فرقی به حال شما داره ..؟

آنا لبم رو به دندون گرفتم ...اخه به این بیچاره چه ربطی داشت که دلت گرفته ...این بنده ی خدا از وقتی که برگشتی سرکار هوات رو داره پس چرا عقده ی دلت رو سر این خالی میکنی ..؟

سر بلند کردم وبا شرمساری به صورت درهم امیرحافظ نگاه کردم ..

-ببخشید اقای رسولی من امروز حال وهوای مناسبی ندارم ...

صدای گرفته اش اعصابم رو بهم ریخت ..

-عیب نداره ..

ولی ابروهای تو هم امیرحافظ میگفت که خیلی از دستم دلخور شده ..بغض تو گلوم بیشتر شد ...حق نداشتم ناراحتیم رو سر امیرحافظ خالی کنم ...

حق نداشتم وقتی که سعی داشت کارهاش رو جبران کنه کنایه بزنم ...اگه من هم اینکار ومیکردم چه فرقی بین من واون امیرحافظ گذشته بود ..؟

نمیدونم چرا ولی بی اراده به حرف اومدم...شاید برای اینکه جبران کنایه ام روکنم ..شاید هم برای اینکه به کسی نیاز داشتم تا فقط به حرفهام گوش بده ...

-امروز بعد از چندوقت که خودم رو به فراموشی زدم ..یاد سه سال زندگی مشترکم داره بدجوری ازارم میده ..

چشمهام از درد اون روزها خیس شد ...لیوان نسکافه ی سرد شده ام رو روی میز گذاشتم ...که صدای امیرحافظ رو شنیدم ..

-متاسفم ..

اه ناخواسته ای کشیدم ..سردرد ودلم باز شده بود ..دیگه برام مهم نبود که امیرحافظ همون مرد طعنه زن گذشته است ..یا اصلا یه مرد غریبه ..من فقط دنبال یه هم راز میگشتم ...یه کسی که فقط گوش بده ...واون شخص تو این لحظه امیرحافظ بود ..

-شما تقریبا از همه ی زندگی من با خبر هستید ...سپهر مردی بود که من همه چیزیم رو به خاطرش دادم ..ولی اون ...چی برام به یادگار گذاشت ..؟ یه دست گچ گرفته ویه عالم حسرت واین روح وروان داغون ..

قطره ی اشک بی اجازه از گوشه ی چشمم سرخورد با سرانگشت رد اشک رو پاک کردم وبی اراده به سمت امیرحافظ چرخیدم ..

-من زن بدی نبودم اقای رسولی ..خدا خودش میدونه که همه ی هست ونیستم رو به پاش ریختم ..خونواده ام طردم کردن ..با فقر وتنگ دستی ساختم ..درحالی که میدونستم شوهرم از لحاظ مالی بی نیازه ..

با یاد اوری عطرهای مختلف روی پیرهنش ..چونه ام لرزید ..

-بهم خیانت میکرد ومن بازهم صبر میکردم ..

نگاه امیرحافظ هم مثل من ابری شد ..

-یعنی من بد بودم ..؟

امیرحافظ تنها زمزمه کرد ...

-نه نبودید ..

-پس چرا این جوری باهام تا کرد ..؟چرا به من مثل یه انگل نگاه کرد؟ ..من چیزی از اون زنهایی که باهاش بودن کم نداشتم ..پس چرا ..؟

بغض تو گلوم نذاشت حرفم رو ادامه بدم ..واقعا با چه رویی داشتم این حرفها رو به امیرحافظ میزدم ..؟

سرم رو بالا بردم تا اشکهای جمع شده تو چشمم سرازیر نشه ...

-اصلا نمیدونم چرا این حرفها رو برای شما گفتم ..ببخشید اقای رسولی من ..اصلا نباید حرف میزدم ..

سر برگردوندم که صدای خسته ی امیرحافظ باعث شد دوباره به سمتش بچرخم ..

-منم یه روزی مثل شما بودم ..یه روزی فکر میکردم نیمه ی گمشده ام رو پیدا کردم ..اسمش ریحانه بود ..یه دختر چادری معمولی که تو همسایگیمون زندگی میکرد ...

با تعجب منتظر ادامه ی حرفهاش بودم ..اینکه امیرحافظ داشت از خودش وزندگیش میگفت بیش از حد برام عجیب بود ...

-به حریم زندگیمون احترام نذاشت ..وبا زنی دوست شد که کم کم باعث تغیراتش شد ..اون روزهای جهنمی همه راهی رو رفتم ..تا زندگیم رو حفظ کنم ..تا به زنی که فکر میکردم بهم علاقه منده ...نشون بدم که تا چه حد به خودش وزندگی مشترکمون اهمیت میدم ..

ولی مشکل اینجا بود که خواسته های اون با خواسته های من فرق داشت ..به نظر اون زندگی یعنی لذت بردن از لحظه ها ..اون هم درکنار دوستهاش ..اون هم به هرقیمتی ..

دیگه من براش مهمترین نبودم ..زندگی دونفرمون رو نمیخواست ..تا جایی پیش رفت که یه روز تو پارتی گرفتنش واز کلانتری زنگ زدن ..

تو چشمهام خیره شد انگار دیگه تو این عالم نبود ..مثل من رفته بود به گذشته های سخت ...

هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم اون امیرحافظ مغرور ..طعنه زن ..همچین ادمی باشه ...کسی که تو زندگیش شکست خورده ..حالا تازه داشتم رفتارش رو درک میکردم ...اون همه نفرت رو هضم میکردم ..

-میدونید چی به سرم اومد ..؟میدونید چه بلایی به سر اعتماد واعتبارم اورد ..؟من حتی مهریه اش رو هم تمام وکمال دادم تا شاید دل به دلم بده ..تا شاید دوستهای ناخلفش رو رها کنه ولی اون دیگه من رو نمیخواست ..ازش جداشدم ..

نفسش به قدری سنگین بود که صداش رو ضعیف میشنیدم ..

-شدم اون مردی که شما دو سال پیش دیدید ..یه ادم کینه ای ...لجام گسیخته وزخم خورده ..فکر میکردم باقی زنها هم مثل ریحانه ان ..حتی ..حتی شما ...

بد خنجری خورده بودم ..زخمم التیام نیافته.... شما وارد زندگیمون شدید ..میدونید حالا که اروم ترشدم ..حالا که دوسال ونیم از اون روزها میگذره ...حالا که سعی کردم گذشته رو فراموش کنم ..

میبینم نهایت بی انصافی رو درحقتون کردم ..ولی باور کنید ..که نمیخواستم 

نفرت از مکرهای زنانه کورم کرده بود ..ریحانه باهام بد تاکرد ..منه ساده رو خراب کرد ..هیچ وقت نفهمیدم تو زندگی چی میخواد ...پول...اسم ورسم ..تفریح ...؟

زندگیمون رو به چی فروخت خانم نجفی ..؟ به هیچ ..به سه دونگ خونه ی پدری که مهریه اش بود ؟..به چی فروخت ..؟

امیرحافظ که سکوت کرد ..نفس حبس شده درسینه ام ازاد شد ..صورتم از گریه خیس بود ..از درد مشترکی که بین من وامیرحافظ بود ...

نگاه براق از اشک امیرحافظ دلم رو سوزوند ..چه دردهای ناگفته ای داشت این مرد ...چه درد مشترکی داشتیم ما...هردو به خاطر همسفران بی معرفتمون زندگیمون رو باخته بودیم ...حس هایی تو دلمون جمع شده بود که هیچ جوری پاک نمیشد ..

با دیدن جعبه ی دستمام کاغذی پلک زدم ..چند تا دستمال بیرون کشیدم که امیرحافظ به حرف اومد ..

-دو سال ونیم پیش که از ریحانه جدا شدم ..همه ی مشکلاتم رو بچه گاه انداختم گردن خدا ...گفتم اگه این زن قسمتم نبود چرا سر راهم قرارش دادی؟ ..

چرا کاری کردی که بهش دل ببندم که اون جوری دل ازدست بدم وحالا تبدیل بشم به این ادم بی منطق وسنگی ...که همه رو با دید نفرت میبینه؟ ..از خدا بریدم خانم نجفی ..

شدم این موجود منفور ومنفعلی که شما دیدید ..پراز عقده ..پراز نفرت ولجام گسیخته ..ولی بعدها فهمیدم راه رو اشتباه رفتم ..حالا برگشتم سمت خودش ..میدونم که شما هم مثل من ..از این درد بی درمون پناه بردید به خدا ...

بهتره دیگه فکر گذشته ها رو نکنید ..یه سری اشتباهها رو باید انجام بدیم ..تا یه سری تجربه به دست بیاریم ...

-ولی به چه بهایی اقای رسولی ...؟ به بهای ویرون شدن زندگیمون ..؟

-اره ..حتی به بهای ویرون شدن زندگیمون ...این انتخاب خودمون بوده غیر از اینه ...؟

-نه نیست ولی یه وقتهایی که دلم میسوزه با خودم میگم که چرا انتخابم تا این حد کورکورانه وبچه گانه بوده ..؟

-شاید به خاطر اینکه نمیدونستیم ذات واقعی شریک زندگیمون چیه ...؟شاید همون جور که من عاشق یه چادر ویه اسم شدم ..شما هم دل به یه سری مسائل پوچ بستید ...

حرفش حقیقت بود ...

-خانم نجفی فراموش کردن گذشته ها امکان ناپذیره ..ولی تو همین روزمرگی ها گم میشه واز ذهن وفکرمون دور میشه ..سعی کنید بهش فکر نکنید ...همون جوری که من هرروز وهرلحظه سعی میکنم اون گذشته ی تلخ رو از ذهنم دور کنم ...

-ولی وقتی مثل من کلی حرف پشت سرتون باشه دیگه نمیتونید به این راحتی گذشته ها رو از ذهنتون دور کنید ...

-من شما روهمیشه قوی دیدم ..چه اون وقتی که ازارتون میدادم ..چه حالا که همه ی شرایطتون عوض شده ...مطمئنم این بار هم میتونید از پس این حرفها بربیاید ...

دیگه حرفی نمونده بود ..حق با امیرحافظ بود ..باید گذشته رو رها میکردم ولی امروز نه ..فردا ...ازفردا سعی میکنم بشم همون ارکیده ی مقاوم این چند ماه ..

ولی امروز میخوام ضعیف باشم ..میخوام زار بزنم ..میخوام دردهایی که سپهر با شرارت به وجودم تزریق کرد رو بیرون بریزم ...امروز دیگه نمیتونم ...

-اقای رسولی میتونم برم خونه ..؟

اون هم مثل من بود ..درد ودل های مسخره ام ..امیرحافظ رو هم به دره ی عمیق گذشته ها پرت کرده بود ..

-برید خانم نجفی من هستم ..خیالتون راحت ...

از جا بلند شدم وچادرم رومرتب کردم ..کیفم رو برداشتم ودوباره گفتم ..

-متاسفم اقای رسولی حرفهای من باعث شد تا شما هم یاد گذشتتون بیفتید ...

-عیب نداره ...یه وقتهایی دوره کردن گذشته باعث میشه دیگه اون حماقتها رو مرتکب نشیم ...برید خانم نجفی ..امروز رو خوب استراحت کنید که من فردا جورتون رو نمیکشم ...

یه لبخند تلخ زدم واز غرفه بیرون اومدم ...یه جورهایی از امیرحافظ ممنون بودم .. امیرحافظ تنها کسی بود که فقط گوش داد ...نه بهم کنایه زد ...نه دلسوزی ..گوش داد ..این بهترین کاری بود که میتونست برام انجام بده ..

"امیرحافظ "

از اون روز ابری ودل گیر ..حال وهوام عوض شده ..تمام فکر وذکرم شده ارکیده نجفی ...

ارکیده ای که با اون بار روی دوشش ...با اون سه سال سختی ومحنتی که کشیده ....حالا اونقدر اب دیده ومعصوم به نظر میاد که یه وقتهایی شک میکنم درگذشته چنان اشتباهی رو مرتکب شده ..

یه وقتهایی فکر میکنم ارکیده یکی از ملائک خداست که توجسم ارکیده نجفی حلول کرده ..

هرکس دیگه ای بود به خاطر تک تک تهمت ها ..کنایه ها ..وازار هایی که دراون دوسال کشید ازم انتقام میگرفت ..بی محلی میکرد ..شاید هم بی حرمتی ..

ولی ارکیده نه تنها اینکارو نمیکرد بلکه با احترام واطمینانی که بهم میداد ...باعث میشد هرروز بیشتر از روز قبل شیفته ی منش ورفتارش بشم ..

ارکیده معمولی بود ..خیلی معمولی تر وعادی تر از اون که حتی چهره اش تو ذهنت ثبت بشه ...

ولی وقتی رفتارش رو میدیدی ..منشش رو ..وقار وارامشش رو ...اونوقت بود که تو ذهنت یه حریم جدا برای خودش باز میکرد ..واین برای من سخت بود ..

سخت بود اعتراف کنم که همون دختری که دو سال تموم ازش متنفر بودم حالا برام نقش قدیسه ها رو پیدا کرده..که حالا فکر کردن بهش دغدغه ی روز وشبم شده .

.اینکه با وجود تمام ممانعت های فکری من ..بازهم هرلحظه وهرثانیه بهش فکر میکنم ..

حالا دیگه برام دشواره که چشم ازش بگیرم ...میدونم کارم درست نیست ولی بی اراده کارهاش رو زیر نظر میگیرم ..به سرانگشتهای باریکیش خیره میشدم وبازهم به خودم غر میزنم ...

-چشم بگیر امیرحافظ ..دوست داری کسی به ناموست چپ نگاه کنه ...

-خب من که چپ نگاه نمیکنم ...

-پس این نگاهی که تو داری مشکلی نداره هان ..؟پس اگه یه نفر به فاطمه این جوری نگاه کنی مشکلی نداری نه ..؟

سگرمه هام تو هم میره ومیجوشم ..

-اون یه نفر غلط میکنه ...

-دیدی ؟خرخودتی شازده ..دل بکن ...نگاش نکن ..داری گناه میکنی امیرحافظ ....بار عذابت به حد کافی زیاد هست ..زیادترش نکن ..

احساس میکنم این روزها بدجوری هوایی شدم ..هوایی هوایِ نفس هایِ ارکیده نجفی ..کسی که حالا شک ندارم که یکی ازبندگان معتبر خداست ..

کسی که اگه بدی دیده ..بدی نمیکنه ..اگه حرف شنیده .چنان این حرفها رو تو دلش تلمبار میکنه که حتی به ذهنت هم خطور نمیکنه چقدر صبور وساکته ..

ارکیده نجفی ...کاش یه روزی میفهمیدم تو کی هستی ..؟

"ارکیده "

بالاخره گچ دستم بازشد ...بالاخره دست چپم از اون همه سنگینی ازاد شد ولی زنجیرهای غمی که به دور قلبم بسته شده بود باز نمیشد ...

حس بدی داشتم ...احساس میکردم دچار افسردگی شدم ...حال وهوام خوب نبود ...تلخ بودم ...زهر شدم ...

پوست چروکیده ی دستم رو دست کشیدم وزیر دوش حموم رفتم ...دستم خوب شده بود ...ولی قلبم چی ...؟این روح زخم خورده چی ...این سالهای پوچ شده چی ..؟

از اون روز ابری و درددل هایی که با امیرحافظ کردم دل گیرتر از گذشته شدم ..

نمایشگاه به روزهای اخرش نزدیک میشه ومن بی روح تر از قبل مثل یه ربات کار میکنم وسعی میکنم بغض ودل تنگی هام رو خاک کنم وبه زندگیم ادامه بدم ..

ولی نمیشه ...هرکاری میکنم نمیشه و نمیتونم این دردی رو که توسینه ام موندگار شده فراموش کنم ..

این روزها هربچه ای که میبینم یه تیکه از جگرم کنده میشه ...هرنوزادی رو دراغوش مادرش میبینم ..یه زخم کاری تراز نیش وکنایه ها قلبم رو مجروح میکنم ..این روزها بی اندازه درفراق بچه ی از دست داده ام میسوزم ..

با اینکه عمربچه ام به دنیا نبود ..با اینکه حتی حرکتهاش رو هم حس نکردم ..ولی بازهم بود ..وجود داشت وذره ای از وجودم بود که به خاطر حماقت هام ...به خاطر اعتماد نا به جام از دستش دادم ..

خدایا دل گیرم ..بیش از اون که فکرشو کنی پشیمونم ..پژمرده ام ..این روزها نه بوی تربت ونه زبری دستهای ساجده خانم ونه حتی اغوش گرم مامان شیرین هم نمیتونن ارومم کنن ..

دارم پرپر میزنم تو این درد بی درمان ..دارم له میشم زیر بار این حس ناجوانمردانه ی مادرانه ..که تو این روزها بدجوری تو وجودم سر به طغیان گذاشته ..

خدایا چه کنم ..؟ دلم تنگه اون لخته ی خونِ روح نداشته است ..بوی بارون میاد ودلم باز هم میترکه از این درد ..

خدایا مرهمی نداری برای این زخم تو سینه ..؟ بدجوری تو این لحظه های دل تنگی ...به دستهای مهربونت ..به خدایی ووحدانیت احتیاج دارم ..

***

-ارکیده ..؟ چته ..؟چند روزه که تو خودتی ..

امید بود که طبق معمول با همون نگرانی های خاص برادرانه اش سوال پیچم میکرد ..

-دلم گرفته داداش ..

-میخوای یه چندروزی مرخصی بگیری بریم مسافرت ..؟

همون جور که سرم رو به شیشه ی ماشین چسبونده بودم گفتم ..

-نه باید برم سرکار ..کارهای نمایشگاه وکارخونه لنگ میمونه ...

-پس خودت چی ..؟حال واحوالت خوب نیست ..

-اره خوب نیستم داداش ...

-خب بگو چته ..؟

بی هوا ..بدون اونکه حتی فکر کنم ..حرف دلم رو زدم ...

-بچه ام رو میخوام ..

چنان سکوتی جو ماشین رو گرفت که به سمت امید چرخیدم ..رگهای روی پیشونیش برجسته شده بود ودستهاش فرمون رو مشت کرده بود ...

-ببخشید داداش ..نباید میگفتم ..

دوباره سرم رو تکیه دادم به شیشه ..یه قطره اشک از گونه ام سرازیر شد ..خدایا میبینی ..؟ دارم دق میکنم از این درد ...پس کو ارامش خدائیت ...؟

-ولی اون بچه که ..؟

زیر لب گفتم ..

-حرومزاده بود؟ ..مایه ی ابروریزی ..؟بچه ام بود داداش ...پاره ی تنم ...پدرش هرکی بود مهم نبود ..مهم این بود که من مادرش بودم ..مهم حس من به اون بچه است که تو این روزها بدجوری داره داغونم میکنه ...

سکوت جواب تمام درد ودل هام بود ...حرفی نداشت ..حرف حسابم جوابی نداشت ..حرف دلم ...هیچ پاسخی نداشت ..




****

"امیرحافظ "

حال ارکیده خوب نیست ..چند روزه که خوب نیست ..چند روزه که حس میکنم شونه هاش خمیده تر شده ..لبخندهاش پژمرده تر ..

دل نگرونشم ...یه حسی بهم میگه که ارکیده ناراحته ..زجر میکشه ..غصه داره ...

دلم میخواد بهش بگم... چته ..حرف بزن ..لب باز کن ..من حرف نگاهت رو نمیفهمم ...معنی سکوتت رو نمیخونم ..ولی چاره ای ندارم ..

من واون غریبه ایم ..نامحرمیم ..هرچند که تو این روزها ...بی جهت حس میکنم هردومون مال یه سیاره ایم ....مال یه دنیای خاص ..ولی به هرحال از دو جنس متفاوتیم ...

باید سکوت کنم ..باید درجواب حواس پرتی هاش حرفی نزدم ..تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که کارهاش رو بیشتر به دوش بگیرم ..

تا ارکیده راحت تر تو دنیای خودش غرق بشه ..تا راحت تربه دردی که هر روز بیشتر از دیروز داره تحلیلش میبره فکر کنه ..

این روزها فکرهای مختلف تو سرم چرخ میخوره ..ومهمترینشون ..طاها حسامیه ..وقتهایی که طاها دور وورش میگرده .اذیت میشم ..حرص میخورم .جوش میارم ..

خوشم نمیاد از این نزدیکی هاش ..از اون لبخند روی لبش ..که با دیدن ارکیده بازتر میشه ..از برق نگاهش میترسم ..

من هم مردم ..میدونم که پشت این چشمهای براق چی میگذره ...میدونم که کی وچه جوری یه مرد این همه واله میشه ..

ولی اینها مهم نیست ..مهم درد ارکیده است که این روزها بدجوری مظلوم وگوشه گیرش کرده ..

خدایا یه کاری کن اروم بشه ..این جوری با این حالی که هرروزغمگین تر از قبل میشه دلم اتیش میگیره ..من به همون ارکیده ی سابق قانعم ..این ارکیده رو خودت درمان کن ...

"ارکیده "

بی اختیار به شکم نرگس خیره شده بودم ..به بچه ای که درحال رشد بود فکر میکردم ...

دستم روی شکمم مشت شده بود ...حواس زنانه ومادرانه ام بدجوری داشت خردم میکرد ..اگه بچه ام عمرش به دنیا بود ..الان سه ساله بود ..

حالا دیگه میتونست بدواِ...اسمم رو بگه ..دستش رو تو دستهام بذاره وغش غش برام بخنده ..میتونست من رو از محبت مادرانه سیراب کنه ...

میتونست ..؟؟چونه ام لرزید ..خدایا ارکیده ات حسرت زده است ..داره این گوشه ی دنیا غمباد میگیره ..چه جوری با این درد کنار بیاد ...؟

-ارکیده ..؟ارکیده کجایی پس تو ..؟

اشکم بی اراده چکید ...چشم گرفتم از شکمش ...که هرلحظه بهم میگفت هنوز هم داری میکشی ...

هنوز هم به خاطر اون حماقتت باید تاوان بدی ..ومهمترین تاوان هم اون بچه ی سقط شده است ..این حسرت در دله ...

-چته ارکیده ..؟چرا گریه میکنی ..؟

دستش رو دور شونه ام حلقه کرد ..بوی محبت مادری میداد این اغوش گرم ..خدایا منم میتونستم باشم ...میتونستم عشق بدم به فرزندم ..به بچه ای که ممکن بود با بودنش خیلی چیزها تغیر کنه ..

بغض تو گلوم بیشتر شد ..اشکها هجوم اوردن به دریچه ی چشمهام ...خدایا این چه حسیه ..که دست از دلم نمیکشه ..پس کی این داغ کهنه میشه ..؟

-الهی بگردم چته اخه ...؟

اشکم رو با کف دست پاک کردم ..

-هیچی ..هیچی نیست ..

-اگه هیچی نیست پس چرا مثل ابر بهار گریه میکنی ...؟

صدای مژگان باعث شد نرگس سر بلند کنه ..

-نرگس .کجا موندی ..؟ بیا وقت استراحت تموم شد ..

-اومدم ..

برگشت به سمتم ..

-ارکیده جان نمیخوای حرف بزنی ..؟

-حرفی ندارم نرگسی فقط دلم گرفته ..یکم که گریه کنم حالم رو به راه میشه ..

-اخه بدبختی اینه که روبه راه نمیشی الان نزدیک به دو هفته است که ناراحتی ..میخوای پیشت بمونم ..؟

-نه فقط اگه تونستی هوای مبتدی ها رو داشته باش تا من بیام ...

نرگس که با چشمهای نگران رفت دیگه نتونستم بغضم رو مخفی کن ...درد تلمبار شده تو دلم زیاد بود ..حسرت ها فراوون ....ولی این یکی جگرسوز ..

خدا بگم چیکارت کنه سپهر ..؟؟؟نفرینت کنم ..؟یا مثل ساجده خانم دعا ..؟ببین چه بلایی به سرقلب وروحم اوردی ..؟ببین من رو ....دارم از دست میرم از این غم ...




(من اینجا بس دلم تنگ است 

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است 

بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بی برگشت بگذاریم 

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟)

"امیرحافظ "

از اطاقم بیرون اومدم وبی اراده مثل این چند وقت به سمت اطاق مونتاژ رفتم ..کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که فرار از ارکیده امکان ناپذیره ..

تا وقتی اون بود وجذبه ی اروم وجودش ...من مثل یه ادم مسخ ومدهوش بی اراده به دنبالش جاری میشدم ..

تو استانه ی دراطاق سرک کشیدم ولی صندلی ارکیده خالی بود ..چشم چرخوندم بازهم نبود ..دلم به شور افتاد ..پس جز اینجا کجاست ..؟

اقای سیاحی با دیدنم جلو اومد ..

-چیزی میخوای امیرحافظ ..؟

-خانم نجفی رو ندیدید ..؟

-نه بعد از وقت استراحت ندیدمش ...

-باشه ..

از سالن فاصله گرفتم ...پس کجا بود ..؟ یعنی هنوز هم تو رختکن خانم هاست ..؟

قدم هام بی اراده به سمت رختکن خانم ها چرخید ..گوشهام رو تیز کردم ولی صدایی نبود ..

بدون اینکه بخوام بازهم جلوتر رفتم ....انگار نیروی ارکیده من رو به خودش جذب میکرد ...

دستم رو گذاشتم رو دستگیره ی در که با صدای ضعیفی عقب کشیدم ..

سرم رو جلوتر بردم ..صدای هق هق خفیفی میومد ..وبدبختانه من این هق هق های اروم رو خوب میشناختم ..ارکیده بود ..

ولی چرا .؟چرا داشت گریه میکرد ..؟کسی اذیتش کرده بود ..؟ طاها حرفی زده بود ..؟نکنه دستش درد میکنه ..؟

ذهنم پراز سوال بود ..وهیچ جوابی براشون نداشتم ..بی اراده انگشتم رو بالا بردم ویه تقه به در زدم ...

-خانم نجفی اونجائید ..؟

بلافاصله صدای خش دار ارکیده بهم ثابت کرد که اشتباه نکردم .. ارکیده است که داره هق هق گریه میکنه ..ارکیده است که معلوم نیست برای کدوم دردش گریه میکنه ..؟

-بله اقای رسولی ..؟

-چند لحظه تشریف میارید ..؟

همونجا پشت در منتظر شدم تا بیاد همینکه بیرون اومد با دیدن چشمهای سرخش اخمهام تو هم رفت ..نه... مثل اینکه این جوری نمیشه ..

هرچی من دست رو دست میزارم تا یکم اروم بشه ..انگار که هرروز بدتر از دیروزش میشه ..باید میفهمیدم دردش چیه که چند روزه مثل مرغ سرکنده داره بال بال میزنه ..

-بفرمائید تو اطاقم ..

وزودتر از ارکیده راه افتادم ..

-اقای رسولی مشکلی پیش اومده ...؟

-نه ..

همون جور که با قدمهای بلند میرفتم ارکیده هم پشت سرم با شتاب میومد ..

-تو نمایشگاه اتفاقی افتاده ..؟

-نه ...

با قدمهای تند ازش فاصله گرفتم ودم دراطاقم وایسادم تا بهم برسه ..

دروبازکردم که ارکیده با همون صورت وچشمهای سرخ با نگرانی وارد اطاق شد

در رو پشت سرم بستم وبا دست به صندلی اشاره کردم ..ارکیده دوباره با نگرانی پرسید ..

-نمیخواید بگید چی شده اقای رسولی ..؟

ارکیده که نشست جلوش ایستادم ودست به سینه شدم ...

-این شمائید که باید بگید چی شده ..؟

ارکیده سربه زیر انداخت 

-من متوجه ی منظورتون نمیشم ..

دستهام رو پشت صندلی که دقیقا روبه روی ارکیده بود گذاشتم وکمی به سمتش خم شدم ..

-خانم نجفی چه اتفاقی افتاده که دوهفته است نه حواستون به کاره نه به نمایشگاه ؟؟..چرا مدام فکرتون یه جای دیگه است ..؟

انگشتهای دستهای ارکیده شروع به لرزش کرد ...دلم براش سوخت ..

-ببخشید اقای رسولی من این چند وقته حواسم سرجاش نیست ..سعی میکنم دیگه تکرار نشه ..

نفسم رو با حرص فوت کردم... نشستم رو صندلی وبه نرمی گفتم ..

-خانم نجفی خدا خودش میدونه که این حرفها رو به خاطر کار کارخونه یا نمایشگاه نمیزنم ..بلکه به خاطر خودتونه ..نمیدونم چه مشکلی براتون پیش اومده که تا این حد اذیتتون میکنه ...

با یاد اوری ظلم هایی که سپهر درحق ارکیده کرده بود پرسیدم ..

-نکنه موضوع مربوط به همسر سابقتون باشه ..؟