دو خواهر1
من و مادر و خواهرم کنارهم در یک خانه زندگی می کردیم و پدرم سال ها پیش مادرم را طلاق داده بود و با یکی از صمیمی ترین دوستان مادرم که اسمش ترانه بود ازدواج کرده بود و از ایران رفته بود پدرم رئیس یک شرکت بزرگ در آمریکا بود تنها چیزی که از پدرم می دونم همینه چون مادرم هیچ وقت همه چیز رو برام واضح توضیح نمی داد و هر وقت ازش سوالی در مورد پدرم می پرسیدم تنها پاسخش یک اخم غلیظ بود از همون کودکی واژه ی پدر برام گنگ و نامفهوم بود هیچ چیز از پدرم یادم نمیاد چون زمانی که من 2 ساله و خواهرم سارا4 ساله و مادرم 24 ساله بود اون هر سه ی ما رو تنها گذاشت و بدون فکر کردن به ما و آیندمون رفت پی عیش و نوش خودش تنها چیزی که از پدرم دارم یک عکسه که مخفیانه نگهش داشتم چون اگه مادرم ببینش خیلی عصبی می شه مادرم بعد از رفتن پدرم هر چیزی که مربوط به اون می شد رو از من و خواهرم دور کرد ولی این عکس از پدرم مونده بود که فکر می کنم مادرم به اشتباه نگهش داشته هر وقت که به عکس پدرم نگاه می کنم هر چی نفرت توی وجودم هست رو توی چشمام جمع می کنم و همراه با اخمی بین ابرو هایم توی چشماش ظل می زنم با هر بار دیدن عکسش تنفرم نسبت بهش بیشتر می شه چون دلیل همه ی روز های تلخ و عاری از شادیه من پدرمه پدری که یادم نمیاد تا حالا از نزدیک دیده باشمش و واژه ی پدر رو نثارش کرده باشم اصلا چه پدری ،پدری که رفت و عکسشو گذاشت که یه چهار چوب در قابش کنه به خاطر خیانت کثیف پدرم ،مادرم همیشه افسردگی داشت و هیچ وقت شادیش رو ندیدم همیشه از قرص های مسکن (اما چه تسکینی) وآرام بخش (اما چه آرامشی ،آرامش مادرم بعد از رفتن پدرم تموم شد)و اعصاب (چه اعصابی مگه اعصابی هم براش مونده بود )استفاده می کرد گاهی کنترل اعصابش غیر ممکن بود و از شدت خشم خونه رو برای چند روز ترک می کرد و من و خواهرم رو تنها می ذاشت البته ترک خونه از وقتی بود که ما دیگه کمی بزرگ شده بودیم یک روز مانند همیشه مادرم عصبی شد و خواست تا برای چند روز به ویلای شمالمون بره وقتی که حرف رفتنو زد احساس کردم آخرین دیداره ولی به خودم گفتم میره و مثه همیشه بعد از چند روز با اعصابی آروم بر می گرده ولی با این اوصاف باز هم ازش خواهش کردم که بمونه چون یه دلشوره ای داشت ته دلمو به آتیش می کشید ولی با بی اعتنایی رفت بعد از یک روز ناراحت از اینکه چرا مانعش نشدم بهش زنگ زدم ولی هر چه قدر بوق خورد گوشی رو بر نداشت هر روز باهاش تماس می گرفتم ولی دریغ از یک پاسخ تا اینکه روز سوم گوشیو برداشت با حالت ملتمسانه ای ازش خواهش کردم که زود بگرده و مادرم گفت که تا دو روز دیگه بر می گرده دو روز گذشت ولی مادرم نیومد هر چه قدر بهش زنگ زدم جوابی نگرفتم با سارا تصمیم گرفتیم که اگه تا دو روز دیگه برنگشت خودمون بریم شمال دو روز گذشت ولی مادرم همچنان نیومد سارا اون موقع گواهینامه داشت و 19 سالش بود ومن هم 17 ساله بودم با هم به سمت شمال حرکت کردیم و طرف های غروب به ویلا رسیدیم خبری ازش نبود و ناگهان چشممون به نامه ای که روی میز بود افتاد سارا با وحشتی در چشمانش به سمت میز رفت ونامه را باز کرد و خوندش همه جا رو سکوت فرا گرفته بود که هق هق سارا سکوتو شکست بدون توجه به سارا به سمت نامه ای که از دستش روی زمین افتاده بود رفتم با یک نگاه دست خط مادرم رو تشخیص دادم توش نوشته بود
(سارا و تارای عزیز خیلی دوستتون دارم ببخشید که تنهاتون گذاشتم ولی دیگه طاقت نداشتم ، طاقت اینکه توی این زندگی نقش یه تماشاچی رو بازی کنم و به بازیگرایی خیره شم که هر کدوم عزیز ترین کسانم بودن ولی خیلی راحت به من و به اعتمادی که نسبت بهشون داشتم خیانت کردن ازتون خواهش می کنم منو ببخشید دیگه نمی تونستم بیش تر از این بمونم تو زندگیم خیلی سختی کشیدم و نمی تونستم ببینم بعد از 5 سال زندگی با مردی که عاشقانه می پرستیدمش و از صمیم قلب دوستش داشتم با یکی از نزدیک ترین دوستام که مثه خواهرم بود به من خیانت کنن من دارم می رم ونمی خوام رفتم باعث سلب آرامش شما بشه دوست ندارم بعد از مرگم لحظه ای شما رو غمگین ببینم خداحافظ )
بعد از خوندن نامه دیگه چیزی متوجه نشدم نمی دونم کی بود که چشمامو باز کردم ونور لامپ با اینکه زیاد نبود خورد توی چشمم و چشمامو چند بار باز و بسته کردم وسارا رو بالای سرم دیدم
من : اینجا کجاس ؟
سارا : بیمارستان
من : بیمارستان برا چی؟
سارا شروع کرد به ریختن اشک های پی در پی که همه ی اتفاقاتی که افتاده بود به یادم اومد و مانند پتکی خورد توی سرم ومنو از عالم هپروت بیرون آورد
سارا: حالت خوبه ؟
من : بهترم
با بغضی که توی گلوم پیچیده بود گفتم:یعنی مامان الان کجاس؟
سارا: عزیزم فکرتو مشغول نکن
من:هیچ متوجه هستی چی می گی ؟
سارا:دکتر گفته که هر گونه استرس و هیجان برات بده وممکنه دوباره از حال بری بعد از این همه ساعت تازه بهوش اومدی پس آروم باش و استراحت کن
من : مگه چند ساعت بیهوش بودم ؟
سارا: حدودا 5 ساعت الانم ساعت 11 شبه
من : مامان کجاست ؟ دارم دیوونه می شم از این سر در گمی
سارا : فردا تا ظهر مرخص میشی منم می رم کلانتری و خبر می دم و تا ظهر کارا رو انجام می دم بعدشم به فرزاد (پسرداییمون بود که پدر و مادرشو توی تصادف از دست داده بود) خبر می دم بهتره اون باشه اینطوری دست تنها نیستیم
دوباره شروع کردم به گریه کردن که سارا منو توی آغوشش گرفت
بعد از چهار روز تحقیقاتی که پلیس ها انجام دادن جنازه ی مادرمو توی دریا پیدا کردن و مزار مادرم توی شمال بود توی مراسم دو بار از حال رفتم ولی فرزاد آرومم می کرد یه جورایی مثه یه برادر پشتم بود چند روزی از مرگ مادرم می گذشت ولی من هر روز بد تر از دیروز بودم سارا می گفت با گذر زمان دوباره همون تارای قدیم می شم ولی هر روز جز پیشرفت منفی چیزی نبود
هر روزمو با آهنگای غمگین و گریه می گذروندم.
آهنگ وابستگی علیرضا تالسچی
تماشا کن این لحظه هایی که
دارن خیس میشن چشام رو به روت
نشستم بگیرم با این گریه هام
جواب سوالام و از این سکوت
ببین رو به روی تـــو زار میزنم
نمی خوام با این
غصه ها سر کنم
نشستم هم اینجا ببینم تـــورو
ببینم تـــورو بلکه باور کنم
با اینکه کنارم نمی بینمت
با اینکه نمی خوای چیزی بگی
کنار تـــو آرامشی با منه
که مشکوک میشم به وابستگی
سرم روی این خاک می مونه
تـــا
نگی توی گوشم بخشیدمت
شبیه همه لحظه هام میشدی ... که هرشب تو رویا می بینمت
ببین رو به روی تـــو زار میزنم
نمی خوام با این
غصه ها سر کنم
نشستم هم اینجا ببینم تـــورو
ببینم تـــورو بلکه باور کنم
با اینکه کنارم نمی بینمت
با اینکه نمی خوای چیزی بگی
کنار تـــو آرامشی با منه
که مشکوک میشم به وابستگی
با اینکه نمی خوای چیزی بگی
کنار تـــو آرامشی با منه
از مادرم ملتمسانه می خواستم که برگرده و به خواهش متوسل شده بودم ولی بازگشتش غیر ممکن بود باورم نمی شد مرده ولی باید خودمو با شراط وقف می دادم ولی خیلی سخت بود چند بار خواستم خودکشی کنم ولی به خاطر سارا که تنها کسم بود نمی تونستم .نمی تونستم اونو تنها بذارم و شکستنوشو زیر بار مشکلات و تنهایی ببینم اون شب هم مثه همیشه خواب با چشمام بیگانه بود و حدودا یک سال از فوت مادرم می گذشت اینقدر توی رویای دیدن دوبارش بودم که حس می کردم کنارمه یک لباس سفید پوشیده بود وبالای سرم ایستاده و دستشو نوازش گونه روی مو هام کشید و من هم غرق لذت بودم با صدای آروم و دلنشینی گفت:تارا من با دیدن حالت هر روز عذاب می کشم اگر منو دوستداری شاد باش و زندگی کن و بعد از کنارم رفت دنبالش دویدم خواستم دستشو بگیرم ولی وسط اتاق غیب شد نا گهان از خواب پریدم نفس نفس می زدم همه ی اتاقمو زیر نظر گرفتم ولی مادرمو ندیدم
از اون روز به بعد دختری که یک سال رو با اشک و غم گذروند دختری که می خواست حرف دلش رو در چاه ها فریاد بزنه دختری که از همه چیز بریده بود تصمیم گرفت به شادی های کذایی تظاهر کنه ولی هیچ کس از این تظاهر بویی نبرد و همه فکر می کردن گذر زمان کار خودشو کرد اما زهی خیال باطل
سارا با این که فقط 2 سال از من بزرگتر بود ولی بعد از فوت مادرم مانند مادرم شده بود
ولی باز هم جای مادرم خالی بود . هر ماه مقدار زیادی پول از کارخونه ای که توی شمال داشتیم به حسابمون واریز می شد خودمون هیچ وقت به کار خونه سر نمی زدیم و وکیلمون اونجارو اداره می کرد با سارا تصمیم گرفتیم خونه ای که توش زندگی می کردیم رو بفروشیم و از اونجا نقل مکان کنیم چون همه جا پر بود از خاطرات گذشته که با یاد آوریشون جوشش اشک رو توی چشمام حس می کردم یک خونه ی جدید خریدیم و هر دومون با جدیت درس می خوندیم من 22 ساله شده بودم و سارا هم 24 ساله بود و مدرک مهندسی طراحیشو می گرفت بعد از 2 سال درسش تموم شد و 26 ساله بود و من هم 24 ساله بودم که مهندس ساختمان شدم و توی یه شرکت کار می کردم ولی سارا خودش یه شرکت تاسیس کرده بود از من هم خواست تا برای خودم شرکت تاسیس کنم ولی من فقط برای سر گرمی کار می کردم و روحیه تاسیس یک شرکت رو نداشتم