رمان مهرومهتاب7
دیگه حرف پریوش شده بود نقل زنهای محل و همه پشت سرش حرف می زدند و پچ پچ می کردند. من سرم به کار خودم بود و زیاد کنجکاو نبودم، اما اینطور که مادرم می گفت پریوش کم کم در خانه اش را به روی پسرهای محل هم باز کرده بود و همه نگران بچه هایشان شده بودند. یک شب وقتی می خواستم بخوابم، صدای مادر و پدرم که با هم سر همین مسئله صحبت می کردند، توجهم رو جلب کرد. مادرم به پدرم می گفت:
- حاج آقا، شما ریش سفید این محله ای! یک کاری بکن...
صدای پدرم بی حوصله بلند شد: چه حرفهایی می زنی زن! می گن زن ناقص العقله راست گفتن. آخه من چه کار کنم؟
مادرم ناراحت گفت: صلاح نیست این زن بیشتر تو این محله بمونه... اگه خدای نکرده فردا پس فردا همین آرمان رو بچگی و نادونی یک موقع...
پدرم زود حرف مادرم رو برید: استغفرالله! زن بس کن! آرمان غلط زیادی می کنه.
مادرم دوباره گفت: خوب برو پیش آقا جمشید، بالاخره اون خودش این خونه رو اجاره داده،بگو به صاحبخونه بگه این زن داره تو خونه اش چه کار می کنه!... خوب شاید نمی دونه. والله معصیت داره! ماها جوون تو خونه داریم. ببین حالا من کی گفتم!
پدرم آهسته گفت: خیلی خوب، حالا یک کاری می کنم. تو هم کم نفوس بد بزن!
چند وقتی از آن ماجرا گذشت، اما هنوز پریوش از آن خانه بلند نشده بود. یک روز از دانشگاه که می آمدم، دختر بلند قد و به نسبت جوانی را دیدم که دم در خانه را آب می پاشید. حدس زدم همان پریوش کذایی باشد. از روی کنجکاوی بهش خیره شدم. موهای بلندش را به رنگ زرد درآورده بود. ریشه های مویش سیاهی می زد و قیافۀ شلخته ای برای صاحبش درست کرده بود. صورت پریوش، گرد و سفید و تپل بود، با لبهای پهن و دهن گشاد، چشمهای درشت و کشیده ای داشت با یک جفت ابروی نازک و بلند، دماغش باریک بود و زیر لبش روی چانه یک خال سیاه داشت. اگر آرایش صورتش را ندیده می گرفتی، شاید زیاد بد نبود. یک بلوز آستین کوتاه و شلوار استرچ و چسبان مشکی پوشیده بود. دستهایش تا زیر آرنج پر از النگوی طلا بود. ناخن های دست و پایش بلند و به رنگ قرمز روشن رنگ شده بود. با دیدن من، لبخند پر نازی زد و گفت:
- حاج آقا چطورن؟
زیر لب چیزی گفتم و سریع خود را داخل خانه انداختم. خیلی تعجب کردم. « این دختر پدر مرا از کجا می شناخت؟ » بعد با خودم فکر کردم حتما ً پدرم تذکری داده یا به صاحبخانه خبری داده و پریوش او را از آنجا می شناسد. بدون اینکه به کسی حرفی بزنم، وارد اتاقم شدم. از این ماجرا تقریبا ًیک ماهی می گذشت که یک روز آرمان خشمگین و غران وارد خانه شد. صدایش از شدت خشم دورگه شده بود. مادرم فوری جلو رفت: وای خدا مرگم بده! آرمان جون، چی شده مادر؟
آرمان به سختی سعی می کرد، نعره نزند. فریاد کشید:
- حاجی کجاست؟
مادر دستپاچه پرسید: چی شده؟ چه بلایی سر حاج بابات اومده؟
آرمان با نفرت چهره در هم کشید: بس کن مامان! مثل کبک سرتو کردی زیر برف از دور و برت خبر نداری.
رنگ مادر مثل گچ دیوار، سفید شد. با هیجان پرسیدم:
- داداش چی شده؟
آرمان لیوان آب قند را از دستم گرفت و سر کشید. کمی آرام گرفت، گفت:
- الان که می آمدم، جمشید رو دیدم... تا منو دید آمد جلو و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: خب دیگه، خیال اهل کوچه هم راحت شد. پرسیدم: چطور؟ گفت: پریوش داره از اون خونه بلند می شه...
تا خواستم خداحافظی کنم، لامذهب نیش دار گفت: همه مدیون حاج آقا هستن! وگرنه هیچکس حریف این... خانوم نمی شد. فوری گفتم: چطور؟ به حاج آقا چه مربوط؟ با این سوال انگار دنیا رو بهش دادم، با آب و تاب تعریف کرد که حاج بابا چند روز پیش رفته و یک آپارتمان نقلی همین چند کوچه بالاتر برای این زنیکه خریده...
هنوز آرمان جمله اش را تمام نکرده بود که مادرم غش کرد. از اون لحظه تمام زندگی ما بهم ریخت. همان شب، وقتی پدرم به خانه آمد، غوغا شد. آرمان فوری رفت جلو و درباره حرف جمشید و صحت خبرش سوال کرد. من و مادرم با اینکه در یکی از اتاق ها دور از چشم پدر بودیم اما تمام وجودمان شده بود گوش، دلمان می خواست پدرم توی دهن آرمان بکوبد و بگوید:
- جمشید غلط کرده...
اما پدرم با لحنی آرام گفت: آره، یک خونه براش خریدم. مادرم دوباره غش کرد و آرمان شروع کرد به نعره زدن، در مقابل، پدرم خیلی خونسرد حرف آخر و زد:
- خوب مگه نباید به این جور زنا کمک کرد؟ می خوام کمکش کنم!
آرمان هوار کشید: آخه کی گفته شما بهش کمک کنین؟ هیچ فکر آبروی ما رو نکردین؟ فکر نکردین این دختر فردا پس فردا می خواد شوهر کنه، جواب خواستگارو شما می دین؟...
پدرم اما پا توی یک کفش کرده بود: الا و بلا می خوام صیغه اش کنم و از این وضع نجاتش بدم.
صبح روز بعد، وقتی پدرم از خانه بیرون رفت، آرمان عصبی و ناراحت هجوم برد به خانۀ پریوش، من و مادرم هم وحشت زده از عکس العمل نسنجیده آرمان، دنبالش دویدیم. پریوش با ناز و غمزه در را باز کرد. لباس خواب نازکی به تن داشت و موهایش را جمع کرده بود. زیر چشمش از آرایش شب قبل، سیاه بود. با ناز به آرمان گفت:
- به به! بفرمایید تو، ماشاالله، به حاج آقا نمی آد پسر به این آقایی داشته باشن.
می دیدم که آرمان دارد منفجر می شود، اما نمی خواست دست روی یک زن بلند کند. با صدایی بم و خفه گفت: زنیکۀ هرجایی، بی دردسر پاتو از زندگی ما بکش بیرون!
پریوش که با دیدن من و مادرم شیر شده بود، دست به کمر زد و گفت:
- بچه جون! این حرفها برای دهن تو گنده است! بابات خودش دنبال من موس موس می کنه، مگه من زورش کردم؟ از همون وقتی که من آمدم مشتری هر شب منه! به من چه که باباتون عیاشه! حالا هم من کاری بهش ندارم، خودش می گه عاشقم شده و می خواد آب توبه بریزه سرم و از این دری وری ها! زورتون می رسه جلوشو بگیرین.
مادر بیچاره ام بی اختیار اشک می ریخت. آرمان هجوم برد به طرف پریوش، صدای جیغ پریوش بلند شد: دستت به من بخوره، می رم کلانتری ازت شکایت می کنم و می گم قصد ***** بهم داشتی.
خلاصه، نمی دونید چی کشیدیم. ماها تا به حال با یک آدم نانجیب روبرو نشده بودیم و اصلا ً نمی توانستیم جلوش قد علم کنیم. پدرم هم در مقابل تمام حرف های ما هیچ دفاعی از خودش نمی کرد و صحت حرفهای پریوش را در سکوت، تصدیق می کرد. خدایا! پس کو آنهمه ادعای دین و ایمون؟ اون همه سخت گیری درمورد مادر بیچاره ام، که با چادر و مقنعه بیرون می رفت و هزار بار بازخواست می شد. همیشه لباس های پوشیده و تیره رنگ می پوشید تا پدرم به او شک نکند. اون حرفهایی که به من و آرمان می زد در مورد نگاه کردن به نامحرم و چه می دونم صحبت کردن با جنس مخالف! پس کو آنهمه پند و اندرز در مورد نجابت و عفت دختر و حجب و حیای پسر؟ یک شبه همۀ تفکرات و رویاهایمان بهم ریخت. مادر بیچاره ام که فقط در سکوت اشک می ریخت و حرفی نمی زد. حالا هم که دیگه همه چیز تموم شده و خانم شده سوگلی بابای عیاش من!
همه در سکوت به آیدا خیره شدیم. شادی اولین نفری بود که سکوت را شکست:
- حالا چه کار می کنین؟
آیدا شانه ای بالا انداخت و غمگین گفت:
- تا حالا که مثل مرده های متحرک، می سوختیم و می ساختیم. بابام گاهی یک شب در میان خانه نمی آمد، گاهی چند شب پشت سرهم، ولی به هر حال سر به خانه می زد، حالا دیشب اسباب هاشو جمع کرد و یا علی مدد، رفت. انگار نه انگار زن و بچه ای هم دارد. ریش و سبیلی را که روزی دلش نمی آمد حتی کوتاهش کند شش تیغه کرده است.
آیدا دوباره زد زیر گریه و دل همه را خون کرد. هیچکدام چیزی به ذهنمان نمی رسید تا کمکش کنیم.
شب باید برای خداحافظی با خاله ام که داشت برای همیشه از ایران می رفت، به فرودگاه می رفتیم. شام خانه دایی علی دعوت داشتیم. برای خاله ام مهمانی خداحافظی گرفته بود. این چند وقت مادرم اغلب پیش خاله ام بود و در حراج وسایل خانه و بسته بندی باقیمانده وسایل کمکش می کرد. وقتی به خانه رسیدم، یادداشت مادرم را دیدم که نوشته بود زودتر به خانه دایی رفته و من خودم باید به آنجا بروم. سهیل و گلرخ هم جدا می آمدند. پدرم هم از طرف شرکت می آمد. « لشکر شکست خورده!! » لباس پوشیدم و موهایم را بافتم. قبل از رفتن به حسین تلفن کردم تا اگر زنگ زد و ما خانه نبودیم، نگران نشود. وقتی به دایی رسیدم، همه جمع بودند. پرهام با دیدن من، زود بلند شد و به آشپزخانه رفت. در دل خنده ام گرفت، شده بود مثل دختران پا به بخت! خاله طناز هنوز داشت چمدان می بست. با دیدنم بلند شد و محکم بغلم کرد:
- مهتاب الهی فدات شم. من همش چشم انتظارت هستم ها!
می دانستم که این حرف ها از طرف مادرم زده شده، هنوز امیدوار بود من با کوروش پسر دوستش ازدواج کنم و به این طریق همه خانواده برای زندگی به امریکا بروند. خاله ام را بوسیدم و گفتم:
- حالا شما برید ببینید چطوریه... تا بعد.
مادرم حق به جانب گفت: چطوریه؟ معلومه پر از آزادی و رفاهه! امنیت شغلی و فکری داری! بیمه می شی، بهترین دکترها، بهترین غذاها و لباس ها، بهترین تفریحات...
با خنده گفتم: مامان مگه شما همین جا این ها رو نداری؟
قبل از اینکه بحث کش پیدا کند از اتاق بیرون آمدم و به جمع مهمانان پیوستم. برای کمک به زری جون به آشپزخانه رفتم، پرهام گوشه ای نشسته بود و سیگار می کشید. متعجب سلام کردم. زیر لب جواب داد. تا به حال ندیده بودم سیگار بکشد. گفتم:
- تو از کی تا حالا سیگاری شدی؟
پرهام نیش دار گفت: اینو هم به گناهات اضافه کن.
بی تفاوت گفتم: مگه تو ناقص العقلی که گناهت رو پای کس دیگه بنویسن؟
چند دقیقه بعد، سهیل و گلرخ وارد شدند. منهم از خدا خواسته رفتم و کنار گلرخ نشستم. بعد از شام، همه آماده رفتن به فرودگاه شدیم. محمد آقا، شوهر خاله ام ساکت و ناراحت بود. می دانستم که ته دلش راضی به این رفتن نیست. خاله طناز می گفت شب قبل خانۀ مادر شوهرش دعوت داشتند تا از فامیل خداحافظی کنند، غوغای گریه و زاری بوده و همه هم این مهاجرت ناگهانی را از چشم خاله ام می دیدند.
آخرین بسته های پسته و زعفران و نبات و... در چمدان ها جا گرفت و خاله و شوهر و دو پسرش از زیر قرآن رد شدند. توی فرودگاه جمعیت موج می زد، به قول سهیل اگه کسانی که برای خداحافظی با خاله طناز آمده بودند، می رفتند فرودگاه خالی و خلوت می شد. تمام فامیل شوهر خاله و دوستهای خانوادگی و همکاران آقا محمد جمع بودند. عمو محمد و عمو فرخ هم برای خداحافظی با خاله آمده بودند. جمعیت فشرده ای مثل حلقه دور خاله و خانواده اش گرد آمده بودند.
به اطراف نگاه کردم. هرکس در حالی بود. با اعلام فرود هر هواپیما، که می نشست عده ای خوشحال و خندان با دسته های گل به استقبال مسافرینشان می رفتند و با خواندن شماره پروازی که باید بلند می شد، کسانی به گریه می افتادند. عاقبت نوبت ما هم رسید و وقت خداحافظی رسید. خاله طناز اینها باید از در شیشه ای وارد می شدند تا بارهایشان را تحویل بدهند و کارت پرواز بگیرند و ورود ما به آن طرف در ممنوع بود. وقتی همه تک تک ار خاله و محمد آقا و دو پسرشان خداحافظی کردیم و آنها به آن طرف در رفتند، مادرم به گریه افتاد. می دانستم که خیلی سعی کرده تا جلوی خواهرش گریه نکند. پدرم جلو آمد و دستانش را دور شانه های مادرم انداخت، با همه خداحافظی کردیم و به طرف خانه راه افتادیم.
به زمان امتحانات نزديک مي شديم و خودمان را کم کم براي امتحانات آماده مي کرديم.مادرم بعد از رفتن خاله طناز کمي افسرده شده بود و اغلب اوقات در خانه و جلوي تلويزيون مي نشست.باز از نازي و پسرش کورش که براي مدت کوتاهي به ايران آمده بود،دعوت کرده بود و با حرفهاي معني دار به من گوشه و کنايه مي زد که کوروش را براي ازدواج انتخاب کنم.دفعه پيش که قرار بود نازي خانم به خانه ما بيايدبا بهانه هاي من و پيش آمدن مسافرت پدرم،لغو شده بود،اما اين بار معلوم نبود چه پيش مي آمد،خصوصا اينکه پسره هم ايران بود.جلسات حل تمرين درس مدار منطقي،باعث مي شد که حسين را ببينم و آرامشم را حفظ کنم.سعي مي کردم سر کلاس اصلا نگاهش نکنم و حرفي نزنم تا بچه ها از قضيه چيزي نفهمند،اما شروين با بدجنسي تقريبا همه را خبر کرده بود که من وحسين را باهم در کافي شاپ ديده است.هرکس به من مي رسيد و مي پرسيد اين حرفها راست است يا نه؟با قيافه اي مظلومانه و حق به جانب مي گفتم:مگه نمي دونيد شروين چقدر با من لجه؟اين حرفها رو هم از خودش درآورده...مي خواد حرص منو در بياره.حسين بعد از دانشگاه به شرکتي که تازه در آن استخدام شده بود،مي رفت و تا دير وقت کار مي کرد،براي همين کمتر مي توانستيم باهم تلفني حرف بزنيم.البته از اين وضع ناراضي نبودم،بايد درس مي خواندم و تمام بيست واحد را مي گذراندم.ليلا و شادي هم همراه من،درس مي خواندند.اگر همينطور پيش مي رفتيم،مي توانستيم چهار ساله درسمان را تمام کنيم.
آخر هفته،قرار بود نازي خانم همراه پسرش به خانه ما بيايند.احساس تنهايي عجيبي داشتم.سهيل اکثر اوقات پيش گلرخ بود و خانه نمي آمد.هيچکس نبود که به حرفها و درد دلهايم گوش کند.
از صبح پنجشنبه،مادرم شروع به تميز کردن خانه و خريد ميوه و شيريني کرده بود.قرار بود مهمانان براي شام بمانند و مادرم در تهيه وتدارک يک شام عالي،در رفت و آمد بود.بعد از ناهار حسابي خوابم گرفته بود،هنوز سر را درست روي بالش نگذاشته،خواب تمام وجودم را تسخير کرد،نمي دانم چند ساعت گذشته بود که با صداي زنگ تلفن بيدار شدم.حتما مادرم در آشپزخانه بود و صداي تلفن را نشنيده بود.خواب آلود گوشي را برداشتم.
- الو؟
صداي حسين،خواب از سرم پراند:سلام،چطوري؟
در تختخواب نشستم:حسين؟تو چطوري،کجايي؟
با خنده گفت:من شرکت هستم،تو کجايي؟ امروز دانشگاه نيامدي،نگرانت شدم.گفتم نکنه خداي نکرده ،سرما خورده باشي.
بغض گلويم را فشرد:نه،سرما نخوردم.بعد از ظهر مهمون داريم،مامانم کمک لازم داشت.
دوباره حسين خنديد:معلومه که تو هم داري خيلي کمکش مي کني! از صداي خواب آلودت معلومه!
با حرص گفتم: برو بابا تو هم،دلت خوشه!...
لحن صداي حسين جدي شد:چيزي شده؟
اشکم سرازير شد:آره،قراره دوست مادرم با پسرش بيان اينجا،همه دست به يکي کردن منو شوهر بدن تا بفرستنم خارج...
صداي هق هق گريه ام بلند شد.چند لحظه اي حسين حرفي نزد،بعد با صدايي لرزان گفت:
- کسي نمي تونه تو رو به زور شوهر بده،ناراحت نباش،هرچي مصلحت باشه همون پيش مياد.
ناراحت گفتم:همين؟...
حسين پرسيد:خوب انتظار داري چکار کنم؟هرچي بهت مي گم بيام با پدرت صحبت کنم قبول نمي کني!بگو ديگه چه کار بايد بکنم؟
با بدجنسي گفتم:هيچي بشين دعا کن،نصيب کس ديگه اي نشم!
وقتي با حسين خداحافظي مي کردم،خودم هم مي دانستم که تا چه حد بدجنس بوده ام و بهش طعنه زده ام!
هوا تاريک شده بود که مهمانان از راه رسيدند.يک پيراهن ساده و بلند مشکي پوشيدم و موهايم را با کش پشت سرم بستم.دلم مي خواست به چشمشان زشت بيايم.سلام سردي کردم و روي يک مبل نشستم.نازي،زن قد بلند و باريک اندامي بود،با موهايي بور کرده و يک عالمه آرايش،ناخنهاي بلندش را لاک بنفش زده بود و لباس کوتاهي به رنگ زرشکي به تن داشت.پسرش کوروش هم قدبلند و چهار شانه بود و چهره مردانه و گيرايي داشت.برخلاف انتظار من،تيپ و لباسش عادي و خوب بود.موهايش هم کوتاه و اصلاح شده،شانه کرده بود و همين گيرايي چهره و قيافه و وضع معقولش، کار مرا سختتر ميکرد.نازي خانم،با ديدن من،صورتش باز شد و با لحن پرنازي گفت:
- واي مهناز جون،اصلا بهت نمياددختري به اين خانمي و خوشگلي داشته باشي!
بعد رو به من گفت:مهتاب جون!چقدر بزرگ و ناز شدي،عزيزم!اين هم پسر من کوروش!
زير لب سلامي کردم و روي يکي از مبلها نشستم.مادرم هم کنار من نشست و شروع کرد با نازي خانم حرف زدن،من و کوروش هردو به گل هاي قالي خيره شده بوديم.بعد از چند دقيقه نازي خانم رو به من گفت:مهتاب جون،عزيزم بيا جاتو با من عوض کن،درست نمي فهمم مادرت چي ميگه!
بلند شدم و ناچارا کنار کوروش نشستم.بعد از چند دقيقه،کوروش سکوت را شکست.
- شما الان مشغول تحصيل هستيد؟
سري تکان دادم:بله!
- چه رشته اي مي خونيد؟
- کامپيوتر.
کوروش با هيجان واقعي گفت:چه خوب!کامپيوتر الان تو تمام دنيا طرفدار داره.
به سردي گفتم:ولي من به بقيه دنيا کاري ندارم.
کوروش با خنده پرسيد:يعني دوست نداريد از ايران خارج بشيد؟
قاطعانه گفتم:نه خير،اصلا دوست ندارم.
خودم مي دانستم خيلي سرد و رسمي جواب مي دهم،اما دست خودم نبود.با اينکه کوروش پسر خوب و مودبي به نظر مي رسيد،دلم مي خواست کاري کنم که از من برنجد و بدش بيايد.اما انگار جواب هاي سرد و خشک من بيشتر نظرش را جلب کرده بود.
سر ميز شام،نازي با خنده گفت:
- خوب،مهتاب جون کي بياييم براي شيريني خوردن؟
با تعجب گفتم:شيريني؟...
نازي خنديد و خطاب به مادرم گفت:مهناز،اين دخترت که اصلا تو باغ نيست!
مادرم ناچارا خنديد و چشن غره اي هم به من رفت و گفت:نه نازي جون،اين بچه ها وقتي نخوان بفهمن ،خودشون رو ميزنن به کوچه علي چپ!
پدرم به کوروش تعارف کرد تا غذا بکشد:کوروش خان بفرماييد،غذا سرد ميشه.راستي شما الان مشغول چه کاري هستيد؟
کوروش با ادب کفگيري برنج در بشقابش کشيد و گفت:
- راستش من تا به حال که درس مي خوندم.رشته من تقريبا اينجا معني تبليغات و بازاريابي را تواما مي دهد.در مدت دانشجويي کار نيمه وقت هم داشتم،يک آپارتمان کوچک و يک ماشين قراضه هم دارم.
نازي خانم با تغير گفت:وا کوروش، مادر!يعني چي؟...نه آقاي مجد،بچه ام وضعش خوبه،بي خود ميگه!
کوروش خيلي جدي گفت:نه مادر،من اهل دروغ و چاخان نيستم،مثل يعضي ها که اونجا گارسن هستن و آه ندارن با ناله سودا کنن،وقتي ازشون مي پرسن ميگن خونه عالي و ماشين آنچناني دارم،تو دانشگاه هاروارد هم درس ميدم.من اهل چاخان نيستم!
همه مشغول حرف زدن باهم بودند به جز من،که جز چهره حسين چيزي نمي ديدم.عاقبت مهمانها بلند شدند و خداحافظي کردند.در آخرين لحظه کوروش با خنده به من گفت:
- خوب مهتاب خانم،خيلي از ديدنتون خوشحال شدم،اگه يک موقع نظرتون راجع به خارج رفتن عوض شد،منو خبر کنين!
با بدجنسي گفتم:چطور مگه شما ارزون سراغ داريد؟
همه خنديدند،ولي مي ديدم که مادرم حرص مي خورد،تا نازي و پسرش بيرون رفتند،داداش بلند شد:دختره پررو!... چرا انقدر عنق و بد اخلاق باهاشون برخورد کردي؟...مگه زورت کرديم که زن اين بدبخت بشي!...با اين سن و سال عقلت نمي رسه با مهمون بايد با ادب و تربيت برخورد کني،نمي خواي شوهر کني بعدا با ادب و احترام جواب رد ميدي،نه اينکه با بي ادبي و حاضر جوابي،مردم رو از خودت برنجوني!!
مادرم غر مي زد من بي حرف،در افکار خودم غرق بودم.
صبح شنبه،خودم به تنهايي به طرف دانشگاه راه افتادم.ليلا نيامده بود.انگارسرما خورده بود.شادي هم بين کلاس رفت،قرار بود دايي اش از خارج بيايد و مي خواست به خانه مادربزرگش برود.بي حواس به تخته خيره ماندم.استاد داشت مدارات((مستر اسليو))را تدريس مي کرد و پاي تخته شرح مي داد،من اما در افکارم غرق بودم.حسين را هم رنجانده بودم،چه قدر بد اخلاق و ظالم شده بودم.وقتي به خود آمدم،کلاس تقريبا خالي شده بود.بي حوصله بلند شدم و از کلاس خارج شدم.شروين با چند نفر،در راهرو ايستاده بود،سعي کردم از گوشه ديوار بروم بلکه مرا نبيند،اما تا نزديکشان رسيدم با صداي بلندي گفت:
- به به !خانم فداکار!اسطوره ايثار و مجسمه محبت!والله تو اين دوره و زمونه زندگي با يک جانباز خيلي سخته،همش سختي،فقر،نداري،مريضي... خانم از کاخ به کوخ مي روند،شوخي نيست!
انقدر از حرفهايش حرصم گرفت که بي اختيار و با انزجار گفتم:
- خفه شو!
و در کمال تعجب، خفه شد.با آرامش پله ها را پايين آمدم،سوئيچ را از کيفم در آوردم و دزدگير ماشين را خاموش کردم.يک شاخه گل رز و يک کاغذ تا شده زير برف پاک کن ماشين قرار داشت،آهسته گل و کاغذ را برداشتم و سوار شدم.با آرامش کاغذ را برداشتم و باز کردم،خط خواناي حسين نمودار شد.
به نام خداوند بخشاينده
مهتاب عزيزم:
نمي دانم چرا از دستم رنجيده اي؟...هرچه فکر مي کنم نمي فهمم چه کار بدي انجام داده ام که تو ناراحت شدي،ولي اگر گناهي کرده ام،ندانسته و بي غرض بوده،از تو تقاضاي بخشش دارم.مي دانم که قلب مهربانت،مرا مي بخشد.
حسين
دوباره بغض گلويم را فشرد.بيچاره حسين!به جاي اينکه او از دست من ناراحت و رنجيده باشد،از من طلب بخشش هم مي کرد.بي اختيار اشکهايم سرازير شد.سرم را روي فرمان گذاشتم.خسته بودم!از حرفهاي شروين،از ندانستن آينده،از پيش بيني عکس العمل پدر و مادرم در مقابل حسين...
صدايي از جا پراندم.حسين روي صندلي کنارم نشسته بود.بي اعتنا به حضورش،به گريه کردن ادامه دادم.صداي مهربانش بلند شد:
- چي شده مهتاب؟هنوز از من ناراحتي؟
لب برچيدم:نه،براي چي از دست تو ناراحت باشم؟خسته شدم از اين وضعيت!اين پسره مزخرف هم هي چرت و پرت ميگه!اعصابم خورد شده...
صداي حسين از خشم دورگه شد:شروين؟... چي بهت گفت؟
لحظه اي از ديدن صورت قرمز و رگهاي متورم گردنش ترسيدم.فوري گفتم:
- از همون چرت و پرت هاي هميشگي!...ولش کن بابا،داخل آدم؟
سريع ماشين را روشن کردم و حرکت کردم.چند دقيقه که گذشت،حسين گفت:
- خوب مهتاب خانم از خواستگارت برام تعريف کن...چي شد؟
با حرص گفتم:هيچي قرار عقد و عروسي هم گذاشتيم.انشاالله دعوتت مي کنم!رنگ حسين پريد.فوري گفتم:شوخي کردم بابا!آنقدر خشک و رسمي باهاشون برخورد کردم که دمشون رو گذاشتن روي کولشون و رفتند،مامانم هم حسابي دعوام کرد.
حسين با آسودگي خنديد و گفت:خوب حالا چرا قبولش نکردي؟
شادي حسين به من هم سرايت کرد،گفتم:آخه يکي ديگه رو دوست دارم...يک آدم خل و ديوونه...
حسين قهقهه زد:حالا کي هست؟...
با پررويي گفتم:اسمش حسينه!حسين هم با جسارت گفت:تو دوستش داري،اما اون عاشقت شده!
آنقدر رک و راست حرفش را زد، که ساکت شدم.چند لحظه اي هردو در سکوت به روبرو خيره شديم.بعد حسين پرسيد:
- مهتاب من دارم ديوونه ميشم...آخه تا کي بايد اينطوري باشيم،من تو رو ميخوام مهتاب،دلم مي خواد از من جدا نشي...همش نگرانم که رندان تو رو از من بگيرن.بگذار با پدرت صحبت کنم.
فوري گفتم:نه حسين،اول بايد پدرم با تو آشنا بشه،کمي بشناستت بعد تو حرفتو بزني،اينطوري بي مقدمه بري حتما جواب رد مي شنوي!
حسين غمزده گفت:اگه تو رو از دست بدم،حتما مي ميرم.
آه که چقدر اين پسر با صداقت و روراست را دوست دارم.به نيمرخ مردانه اش خيره شدم.صورتش برايم خيلي زيبا بود.ظريف و در عين حال مردانه!آهسته گفتم:من هم اگه تو رو از دست بدم مي ميرم.
حسين برگشت و نگاهم کرد،آهسته گفت:تو منو از دست نميدي،من هزارسال هم باشه حاضرم صبر کنم...فقط مي ترسم تو پشيمون بشي...بري ازدواج کني.
لحن سوزناکش دلم را آتش زد.دستم را دراز کردم و روي دستش گذاشتم.برخلاف دفعه پيش، دستش را پس نکشيد،دستم را ميان دست گرمش گرفت و فشرد.
دستپاچه گفتم:من تو رو انتخاب کردم حسين!سرحرفم هم هستم.حتي اگر همه دنيا مخالف باشن،من زنت ميشم.
آنچنان احساساتي شده بودم که مي ترسيدم تصادف کنم.آهسته کنار خيابان پارک کردم و هردو در رويا غرق شديم.
امتحانها شروع شده بود و من سعي مي كردم با درس خواندن زياد سر در گمي فمري
ام را كمتر كنم. هر چه مشغول تر مي شدم. برايم بهتر بود. ليلا هم به درد
من مبتلا شده بود . مهرداد مرتبا به خانه شان مي آمد و خواسته اش را تكرار
مي كرد و ليلا بين انتخاب او و غرغرهاي پدر و مادرش مانده بود. فقط شادي
بود كه راحت و بي خيال براي هر روز همان روز زندگي مي كرد. باز هم با هم
قرار گذاشته بوديم تا دروسمان را بخوانيم و تمرين هايش را حل و پيش هم رفع
اشكال كنيم. از بيست واحد نصف بيشترش اختصاصي و مشكل بود. اولين امتحان
خيلي سخت نبود و هر سه حسابي آماده بوديم. ساعت امتحان اولمان بعدازظهر
بود. ناهارم را خوردم و به طرف دانشگاه حركت كردم. شادي و ليلا با هم مي
آمدند. وقتي رسيدم همه بچه ها درحياط جمع بودند. عده اي دور هم جمع شده
بودند و آخرين مرورها را مي كند. لحظه اي چشمم به شروين خورد كه از در
ساختمان بيرون آمد. صورتش برافروخته و از شدت عصبانيت در حال انفجار بود.
همان لحظه شادي و ليلا هم رسيدند پشتم را به شروين كردم تا چشم بهش نيفتد
در چند ثانيه بعدي همه چيز حسابي بهم ريخت و من گيج و حيران نگاه مي كردم.
شروين مستقيم به طرف من آمد. رضا دوستش مي خواست جلويش را بگيرد . صداي
نعره شروين بلند شد . ولم كن بذار تكليفو روشن كنم. يك الف بچه شوخي شوخي
داره زندگي منو خراب مي كنه.
آن لحظه اصلا فكر نمي كردم روي سخن شروين با من است اما ناگهان فريادش بلند
شد . برگشتم و نگاهش كردم صورت قرمزش مثل ديو شده بود. رگهاي گردنش متورم و
دهانش كف كرده بود. داد كشيد :
- دختره عوضي ! به خدا قسم حالتو مي گيرم رفتي زيرآب منو زدي ؟ حالا خيلي جيگرت خنك شد ؟... بدبخت ، جاسوو ، اشغال خور...
اصلا نمي فهميدم چه مي گويد . با دهان باز خيره مانده بودم. اولين نفري كه به خودش آمد شادي بود . با صداي بلند داد زد :
- تو به چه حقي اينطور عربده مي كشي؟... حرف مفت نزن وگرنه مي رم ازت شكايت مي كنم. پدر تو مي سوزونم. ..
ناگهان شروين هجوم آورد به طرف ما كه نمي دانم از كجا حسين و آقاي بدري يكي
از پسرهاي زرنگ كلاسمان جلو پريدن و شروين را گرفتند. ليلا و آيدا هم
بازوي من و شادي را گرفته و با خودشان به داخل ساختمان بردند. امتحان شروع
شده بود و فرصت حرف و حديث را از بچه ها مي گرفت. من اما عصبي و هراسان نمي
توانستم تمركز درستي روي سوالها داشته باشم. به هر ترتيب امتحان تمام شد و
من نگران از جلسه بيرون آمدم. دلم براي حسين شور مي زد. از طرفي ميخواستم
بدانم چه بلايي سر شروين آمده كه اينهمه از دست من عصباني شده بود. جواب
سوالم را خيلي زود با نگاه به تابلوي اعلانات دانشگه گرفتم. رونوشتي از حكم
اخراج شروين كه به امضاي مديريت رسيده بود روي تابلو دانشگاه به چشم
ميخورد. علت اخراج موارد متعدد انضباطي ذكر شده بود و از دادن شرح و توضيح
در نامه خودداري كرده بودند. با ديدن نامه اول خوشحال شدم جون از ديدن
شروين راحت مي شدم بعد نگران و ناراحت شدم. شروين حتما انتقام مي گرفت يا
از من يا از حسين. زير لب از خدا خواستم همه چيز به خير بگذرد.
به محض رسيدن به خانه با حسين تماس گرفتم. مكارش گفت كه حسين از صبح به
شركت نيامده نگران با خانه اش تماس گرفتم. هيچ كس گوشي را برنمي داشت. در
جواب سوالهاي پي در پي مادرم به اتاقم پناه بردم. خدايا چه بلايي سر حسين
آمده بود ؟ از ناراحتي زياد بدون خواندن درس به رختخواب رفتم. آنقدر غلت
زدم و فكر كردم تا خواب چشمهايم را پر كرد. وقتي بلند شدم هوا تاريك و خانه
در سكوت فرو رفته بود. به ساعت شبرنگ بالاي سرم نگاه كردم. نزديك سه صبح
بود.ناگهان يادم افتاد كه از حسين خبر ندارم. قلبم در سينه محكم مي كوبيد.
سردم شده بود و مي لرزيدم. با ترديد گوشي تلفن رابرداشتم .احساس مي كردم
صداي بوق آزاد تمام خانه را پر كرده است. آهسته شاره خانه حسين را گرفتم.
با افتادن هر شماره به دقت گوش تيز مي كردم تا مبا دا كي بيدار شود. سر
انجام شماره ها كامل شد و اولين بوق ممتد به گوش رسيد. بعد از پنجمين بوق
ممتد تصميم گرفتم گوشي را بگذارم كه صداي خواب آلود حسين بلند شد : بله ؟
با صدايي نجواگونه گفتم : حسين ؟.... بيدارت كردم؟
انگار خواب از سرش پريد جدي پرسيد : شما ؟
دوباره پچ پچ كردم : منم مهتاب !
صداي حسين پر از سادگي شد : مهتاب عزيزم . توهنوز نخوابيدي ؟
- چرا ولي نگرانت بودم . سر شب زنگ زدم نبودي با اون قضيه كه پيش آمد يك كمي دلم شور مي زد .
- نه بابا هيچي نشد اخراجش كردن هارت و پورت ميكرد. يكم داد و بيداد كرد و رفت.
غمگين پرسيدم : حسين تو چيزي به حراست گفتي ؟
صداي رنجيده حسين بلند شد : تو به من شك داري ؟ ... ولي نه خيالت راحت اين
آدم آنقدر شر و پرروست كه هزار تا شاكي داره .من چيزي نگفتم.
آسوده گفتم : خوب ببخش كه از خواب بيدارت كردم .
حسين خنديد : بعد از سالها فكر اينكه كسي به جز خدا توي اين دنيا به فكرمه و
برام نگرانه مثل يك رويا مي مونه! دلم مي خواد هميشه تو اين روياي خوش
باشم. دلجويانه گفتم : هميشه به فكرت هستم برو بخواب كاري نداري ؟
صداي حسين گوشي را پر كرد : نه عزيزم خيلي ممنون كه به فكرم بودي .شب به خير !
با خنده گفتم : البته صبح به خير !
گوشي را گذاشتم و با آسودگي به خواب رفتم. كم كم حادثه ان روز را به
فراموشي مي سپردم واز اينكه ديگر شروين به دانشگاه نمي آمد و مايه عذابم
نمي شد خوشحال بودم. آخرين امتحان را هم با موفقيت پشت سر گذاشتم. هنوز دو
هفته تا ثبت نام ترم جديد مانده بود.قرار بود ايندو هفته با سهيل و گلرخ به
ويلايمان كه در يكي از شهرهاي زيباي شمالي واقع شده بود برويم. پدرم هم به
خودش مرخصي داده بودتا همه با هم به سفر برويم. شب قبل از حركتمان به حسين
زنگ زدم . مي خواستم ازش خداحافظي كنم. تا گوشي را برداشت گفتم :
- سلام حسين .
خنديد : بابا بذار من گوشي را بردارم . از كجا مي دوني منم ؟
با حاضر جوابي گفتم : خوب جز تو كسي توي خونه نيست هست ؟
فوري گفت : نه بابا هيچ كس نيست البته علي تازه رفته شام پيش من بود.
- پس بهت خوش گذشته .
- اره به خصوص اينكه شنيدم مي خواد ازدواج كنه . از بعداز اون قضيه يك جوري
معذب بودم كه چرا ازدواج نمي كنه هر بار هم بحث پيش مي آمد مووع حرف رو
عوض مي كرد... حالا خيلم راحت شد . خوب تو چطوري ؟
- خوبم زنگ زدم ازت خداحافظي كنم؟
صداي حسين پر از نگراني شد : براي چي ؟
به شوخي گفتم : ديدم من وتو اصلا به درد هم نمي خوريم گفتم از اين بيشتر وقت تلف نكنيم.
حسين ساكت ماند . نتوانستم خودم را كنترل كنم وخنده ام گرفت . صداي حسين بلند شد :
- منو سر كار مي ذاري ؟
همانطور كه مي خنديدم گفتم : بنده غلط بكنم شما رو سر كار بذارم واقعا زنگ زدم ازت خداحافظي كنم فردا داريم مي ريم شمال ...
حسين نفس عميقي كشيد : كي مي اي؟
- وقت گل ني !
- مهتاب جدي مي گم .
كمي فكر كردم و گفتم : فكر كنم يه هفته بمونيم.
حسين ناراحت پرسيد : بهم زنگ مي زني ؟
- قول نمي دم . ولي اگه شد حتما زنگ مي زنم.
- بهت خوش بگذره مواظب خودت باش.
از همان لحظه كه گوشي را گذاشتم دلم برايش تنگ شد. هوا حسابي سرد بود و صبح
زود بيدار شدن مكافات بود. در طل راه مادرم كي ناراحت بود . دلش مي خواست
نازي و پسرش را هم دعوت كند كه پدرم مخالفت كرده بود. كم كم هوا روشن مي شد
و از سوز و سرمايش كاسته مي شد.
سهيل و گلرخ هم از پشت سرمان مي آمدند. چند ساعت بعد با بالا آمدن افتاب
كنار جاده ايستاديمتا صبحانه بخوريم. گلرخ سرشار از انرژي و نشاط بود. با
همه شوخي مي كرد و ميخنديد. دختر خوب و مهرباني بود و من خيلي دوستش داشتم.
اخمهاي مادرم سر سفره صبحانه هم باز نشد.عاقبت پدرم آهسته و آرام شروع به
صحبتبا مادرم كرد و هردو از سفره صبحانه فاصله گرفتند. سهيل با خنده گفت :
- اخاخ عجب زنذليل ! گلرخ فوري گفت : خدا كنه ارثي باشه !
چقدر از اينكه با هم بودند خوشحال به نظر مي رسيدند . شادي شان به من هم
سرايت كرده بود احساس نشاط و سرزندگي داشتم. نزديكي هاي ظهر سرانجام بهويلا
رسيديم.همه چيز تميز و مرتب در انتظارمان بود. گلي خانوم زن مش صفر باغبان
همه جا را تميز و برايمان ناهار هم درست كرده بود. البته مكادرم باز
نازكرد كه نمي تونه از غذاهاي شمالي بخوره وسير فشارش رو پايين مي بره. به
هر ترتيب پدرم وسهيل رفتند تا ناهار بگيرند و بر گردند. در ختان خشكيده و
منتظر رو به اسمان نگاه مي كردند.هوا سرد بود و آسمان ابري نم نم مي باريد.
انگار از وقتي با حسين آشنا شده بودم متوجه اطراف و اطرافيانم مي شدم.
تازه مي فهميدم كه چقدر مادرم ناز نازي است و با هرمشكل كوچكي چقدر بچگانه
برخورد ميكند. ساعتي بعد گلي خانم در زد تا ببيند كاري نداريم و اگر كمكي
مي خواهيم بهكمك بيايد. مادرم روي مبل دراز كشيده بود و گلرخ رفته بود لباس
عوض كند. بنابراين خودم جلوي در رفتم. گلي تقريبا جوان بود با صورت
استخواني و يك بيني عقابي و برجسته چشمهايريزش نمناك بود. ابروان پرپشتش
بالاي چشمانشرا احاطه كرده بود. يك پيراهن قرمز با گلهاي درشت صورتي و يك
شلوار گشاد مشكي به تن داشت. روي پيراهنش فقط يك جليقه قهوه اي و رنگ و رو
رفته پوشيده بود. در تعجب بودم كه در ان هواي سرد چطور طاقت مي اورد كه با
لهجه شيرينش پرسيد : خانوم كوچيك كومك نمي خواي ؟
مادر از روي مبل فرياد كشيد : گلي اگه ناهار نخوردي بيا اين غذا رو بردار ببر.
گلي خانوم سري تكان داد وگفت : بله ؟
بعد رو به من پرسيد : مادرتون چي فرمود ؟
آهسته گفتم : از نهار تشكر كرد .خيلي خوشمزه بود دستتون درد نكنه .
صورت زمختش از هم باز شد . وقتي در را بستم رو به مادر گفتم :
- مامان چرا دل اين بدبخت رو مي شكونيد ؟ با اين فقر و نداري از پول خودش براتون ناهار درست كرده حداقل نمي خوريد تشكر كنيد
يكهو مادرم روي مبل نيم خيز شد : مهتاب توانگار واقعا سرت خورده به جايي ها !
من بيام از گلي تشكر كنم؟ تمام خرج زندگي و جا و مكانش رو از ما داره ...
صلاح ديدم بحث را ادامه ندهم چون مادرم منتظر بهانه بود تا دق و دلي نيامدن
دوست جون جوني اش را رو سر من خالي كند. به خصوص اينكه هر بار حرف كوروش
به ميان امده بد ازش خواسته بودم خودش يكجوري جواب رد بدهد. گلرخ در سكوت
شاهد حرفهاي ما بود آهسته دنبالم به اتاق امد و در اغوشم كشيد و زيرگوشم
زمزمه كرد :
- قربون دل مهربونت برم مهتاب ! هيچ فكر نمي كردم اينقدر ل نازك باشي!
بعد از ناهار مادر و پدرم رفتند تا كمي استراحت كنند. سهيل و گلرخ هم براي
قدم زدن بيرون رفتند. من ماندم و يك دنيا دلتنگي براي حسين. آهسته ازويلا
بيرون آمدم . حياط بزرگمان وقتي سر سبزي نداشت لخت و كوچك به نظر مي رسيد.
گلي خانم گوشه اي نشسته بود و توي تشت فلزي بزرگ رخت مي شست. دستهايش از
سرما قرمز شده بود . رفتم جلو و سلام كردم . خودش را كمي جم و جور كرد و با
مهرباني پاسخمرا داد. چند لحظه اي خيره به حركات منظمش ماندم. بعد بي
اختيار پرسيدم :
- گلي خانوم شما بچه ندارين ؟
نمي دانم چه اثري در اين سوال بود كه ناگهان صورتش در هم رفت و چشمانش پر از اشك شد. سري تكان داد و با صدايي خشدار گفت :
- الان ندارم ، ولي داشتم.
با تعجب پرسيدم : يعني چي ؟
دماغش را با صدا بالا كشيد : اي خانوم ! ... سر گذشت من خيلي طولاني و
ناراحت كننده ايت. شما جووني بايد شاد باشي بخندي اگه به حرفهاي من گوش بدي
به جز غصه نصيبت نمي شه !
دلم برايش وخت .انگار خيلي حرف تو دلش داشت. بامهرباني گفتم :
- من كهكاري ندارم هوا هم كه ابري و بارونيه پس بهترين كار اينه كه به
داستان زندگي شما البته اگه دوست داشته باشي تعريف كني گوش بدم.
گلي با آستين لباسش عرق از پيشاني گرفت و گفت :
اينطوري يخ مي زني من عادت دارم ولي شما زود سرما ميخوري بيا بريم تو اتاق تا برات بگم.
با ذوق و شوق بلند شدم و منتظر ماندم تا لباسها را آب كشيد و روي بند پهن
كرد بعد به طرف اتاق كوچك و گلي شان راه افتاد.منهم به دنبالش جلوي در
منتظر ماند تااول من وارد شوم. پرسيدم : مش صفر نيست ؟
سري تكان داد و گفت : نه ! بفرما!
كفشهايم را در اوردم وداخل شدم. هواي داخل اتاق با بيرون زياد فرقي نداشت.
روي زمين يك قالي خرسك لاكي رنگ انداخته بودند. يك گوشه اتاق رختخواب قرار
داشت كه رويش ملافه سفيد كشيده شده بود. طرف ديگر اتاق روي يك ميز چوبي و
رنگ و رو رفته تلويزيون كوچكي گذاشته بودند. بالاي اتاق دو پشتي تركمن كه
رويشان با سليقه تورهاي سفيد انداخته بودند. تكيه به ديوار اشت. روي طاقچه
اتاق يك آينه يك گلدان پر از گلهاي مصنوعي زرد و قرمز و دو قاب عكس قرار
داشت. يك مقدار خرده ريز هم جلو ي آينه پخش بود. روي ديوار يك تابلوي كوچك «
وان يكاد... » و يك عكس از رهبر انقلاب به چشم ميخورد. كنار تلويزيون
سماور برقي واستكانهاي تميز كه داخل يك سيني دمر شده بودند قرار داشت. تمام
وسايل اتاق همين بود. عجيب دلم گرفت. گلي خانم كنار بساط چاي نشست و
سماوررا روشن كرد. بعد رو به من كرد و گفت :
- ماشاالله مهتاب خانم شماچقدر بزرگ شدين. شماها بزرگ مي شين و ماها پير !
بعد نگاهش به دور دستها خيره شد و لبهايش نيمه باز ماند
گلى همانطور خيره به دور دستها شروع كرد:
- وقتى دنيا آمدم، دور و برم پر از بچه بود. همين الانش هم درست و دقيق نمى دونم چند تا خواهر و برادر دارم. مادرم از كار زياد و زايمان پشت سر هم، در سى سالگى مثل زنهاى پنجاه ساله به نظر مى رسيد. موهاش همه سفيد شده بود كه حنا مى بست و نارنجى شان می كرد. صورت لاغرش پر از چين و چروک و مو بود. موقع راه رفتن قوز مى كرد و راه مى رفت. مى گفت كمرم درد مى كنه. بابام هم، بدتر از مادرم بود. صورتش از شدت آفتاب سوختگى مثل يک تكه چرم، قهوه اى و ترک خورده بود. ريش و سبيلش در هم رفته و موى سرش ژوليده بود. بابام چوپون ده بود و علاوه بر يكى دو تا بز و گوسفنداى خودمون، گوسفنداى مردم رو هم در مقابل مزد كمى، به صحرا مى برد. من دو سه ساله بودم كه گرگ بابام رو دريد و گله رو از هم پاشاند. چند تا از گوسفندا هم تكه تكه شدند. خلاصه مردم از رو لاشه همين گوسفندها، تونستند باباى بدبخت منهم پيدا كنن. بعد از من هنوز مادرم بچه اى به دنيا نياورده بود، اين شد كه همۀ گناه گرگ را به گردن نحيف من انداختند. كم كم دهن به دهن پيچيد كه گلى بدقدمه! نحسه!
از اون موقع بدبختى من شروع شد. هنوز چهل بابام نشده بود كه مادر بزرگم، -مادر بابام- منو برد تو طويله و به اسم اينكه مى خواد نحسى رو از من جدا كنه، حسابى با چوب كتكم زد. انقدر به بدن كوچک و دست و پام ضربه زده بود كه از شدت درد بيهوش كف طويله افتاده بودم و اگه مادرم به دادم نمى رسيد، ممكن بود تلف بشم. دو روز بيهوش افتاده بودم كنج خونه، حتى يک دكتر بالاى سرم نياوردند. بادمجون بم هم آفت نداره، خودم بلند شدم و دوباره راه افتادم اما از ترس به مادر بزرگم نزديک نمى شدم. تا مدتها بدنم درد مى كرد و كبود بود. آن موقع، مادرم چو انداخته بود كه خانم جان با چوب، نحسى رو از گلى دور كرده برده، كم كم داشتم روى خوش زندگى رو مى ديدم كه مادرم افتاد توى تنور و جزغاله شد. بيچاره موقع انتظار، پاى تنور خوابش برده و زير پاش سست شده بود و با سر رفته بود توى تنور داغ! دوباره همۀ نگاه ها متوجه من شد و اينكه نحسى و بدشگونى من درمون نداره. از اون لحظه، سيه بختى واقعى من شروع شد. خواهر و برادرام همه بين افراد فاميل تقسيم شدند، برادرام رو همه روى هوا بردند، خوب پسر بودند و می توانستند كمک خوبى در مزرعه باشند. خواهران بزرگم هم براى قالى بافى و كار خانه به درد مى خوردند. اما كوچكترها تا چند وقتى از اين خانه به آن خانه پرت می شدند. وضع من هم که دیگه معلوم، هیچکس دلش نمی خواست منو نگه داره، عاقبت عموی بزرگم که مرد مهربان و خدا ترسی بود، علی رغم مخالفتهای شدید مادر و زن و دخترانش مرا به خانه خودشان برد. تا وقتی که عمویم در خانه بود، کسی محلم نمی ذاشت و کاری به کارم نداشت، اما وقتی عمویم بیرون می رفت، انقدر منو اذیت می کردن که با آن سن کم دلم می خواست بمیرم. دختر عمویم، عصمت، رد می شد و محکم می زد توی سرم، وقتی گریه می کردم گیس هایم رو می گرفت می کشید و داد می زد: خفه شو! خفه شو الان نحسیت ما رو می گیره.
آن یکی دختر عمویم، نیم تاج، تا مرا می دید، دماغشو می گرفت و رد می شد. کافی بود دستم به لباسش بخورد انقدر کتکم می زد که بیحال می افتادم. زن عمویم، گلاب خانم، اصلا ً با من حرف نمی زد. جوری رفتار می کرد که انگار من وجود ندارم. نه نگاهم می کرد، نه با من حرف می زد. موقع غذا خوردن تو یک کاسه شکسته و پلاستیکی برام غذا می ریخت و می ذاشت جلوی در، تا همان جا بخورم. گناه هر اتفاق بدی هم که می افتاد به گردن من بود. اگر از سه پشت آن طرف تر، یک پیرزن نود ساله در فامیل می مرد، همه به من خیره می شدند. و چهره در هم می کشیدند که همش تقصیر بدقدمی گلی است وگرنه فلان کس که طوری اش نبود!!
گاه گداری هم که از اطرافیان و اهالی ده کسی می مرد، مادر بزرگم دوباره با چوب به جان من بدبخت می افتاد تا به اصطلاح خودش نحسی رو از من دور کنه.
با آن همه مصیبت باید کار هم می کردم. به مرغها دان می دادم، خانه را جارو می زدم، لباسها رو با دستهای کوچک تو گرما و سرما می شستم... کم کم بزرگ شدم. دختر عموها یکی یکی شوهر کردند و رفتند. وقتی براشون خواستگار می آمد، منو تو طویله زندانی می کردند تا خواستگارها بروند و نحسی من دامنشان را نگیرد. در تمام مراسم نامزدی و عروسی هم باز جای من کنج طویله بود. کم کم برای من هم خواستگارانی پیدا شدند. عمویم هر چه سعی می کرد من سر و سامون بگیرم، زن عمو و دختراش نمی ذاشتند. تا کسی پاشو می ذاشت جلو، چنان پشیمونش می کردند که می رفت پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. من هم بی زبون و دست به سینه منتظر بودم بلکه فرجی هم در کار من بشه. داشت از سن ازدواجم می گذشت، حالا علاوه بر بدقدمی و شومی، انگ ترشیده هم روم می زدند. در تمام این سالها، در برابر تمام اذیت و آزارهایی که به من می دادند، هرگز حرف و گله ای نکردم، به هیچکس! فقط با خدای خودم درد و دل می کردم و از او می خواستم کمکم کند. نزدیک به بیست سالم بود که صفر پیدایش شد. اون موقع ها، صفر روی زمین مردم کار می کرد و مزد می گرفت، وضعش بد نبود. یک بار که برای آوردن هیزم برای تنور به جنگل رفته بودم، دیدمش. تقریبا ً پانزده، شانزده سالی از من بزرگتر بود. آمد جلو و شروع کرد به حرف زدن، از شرم و خجالت قرمز شده بودم. فقط گوش می کردم، نمی توانستم جواب بدهم. صفر آن روز گفت که می داند مردم به چه چشمی به من نگاه می کنند و به نظرش همه این حرفها خرافات و احمقانه است. بهم گفت که قبلا ً ازدواج کرده ولی گل نسا زنش، سر شکم اول، همراه بچه، مرده و اونو تنها گذاشته است. برام گفت که یتیم بوده و با بدبختی بزرگ شده و توانسته خرجشو در بیاره و حالا بعد از چند سال که از مرگ گل نسا گذشته، می خواد دوباره زن بگیره و براش مهم نیست چه نسبتهایی به من می دن! بهم گفت دلش می خواد زنش هم مثل خودش رنج کشیده و زحمت کش باشه که اینها رو در وجود من دیده و خوشش آمده است، بعد ازم پرسید می خوام باهاش عروسی کنم یا نه؟ برای اولین بار تو تمام زندگی ام کسی پیدا شده بود، که میل مرا هم در نظر می گرفت. با خودم فکر کردم، دیدم بهتر از صفر برام پیدا نمی شه. هم هنوز جوون بود، هم کاری و زحمت کش، از همه چیز من هم خبر داشت و می دونست. هر جا هم می رفتم و هر چقدر هم کار می کردم باز صد برابر از خانه عمویم بهتر بود. این بود که جواب مثبت دادم و صفر به خواستگاری ام آمد. هر چه اطرافیان سعی کردند منصرفش کنند و هر چه قدر پشت سرم بدگویی کردند و نسبتهای ناروا دادند، در صفر اثر نکرد و سرانجام دست خالی به خانه بخت روانه ام کردند. صفر هم که یک بار زن گرفته بود، دیگر عروسی نگرفت و آرزوی یک مراسم عروسی و پوشیدن لباس عروس، به دلم ماند. در عوض هر چه در خانه عمویم، زیر دست مانده و بدبخت بودم، در خانه صفر فکر می کردم در بهشت هستم. کارهایم کمتر شده بود و حداقل سرکوفت نمی خوردم. صفر بعد از کار یک راست به خانه می آمد و وقتی همه چیز را تمیز و مرتب می دید، از من تشکر می کرد. اوایل هر وقت ازم تشکر می کرد، گریه می کردم. بعدها کم کم عادت کردم که کمی هم به خودم احترام بگذارم. صفر کسی را نداشت و منهم اصلا ً دلم نمی خواست با فامیل رفت و آمد کنم. چند ماهی که از ازدواجمان گذشت حرفهای مردم کمتر شد و من هم در آرامش بودم. بعد حامله شدم، صفر خیلی خوشحال بود و مدام دور و برم می پلکید. می دانستم از زایمان زن اولش، خاطرۀ بدی دارد و سعی می کردم خیالش را راحت کنم. با اینکه از من خیلی بزرگتر بود، دوستش داشتم و بهش محبت می کردم. سرانجام موعد زایمانم فرا رسید و مامای ده که خیلی هم حاذق بود، بالای سرم آمد. بیچاره صفر مثل مرغ سر کنده، بال بال می زد. من خیلی راحت و زود زائیدم. یک دختر خوشگل که مثل برف سفید بود و لبها و لپهای سرخ داشت. وای که صفر چه ذوقی داشت. چقدر شیرینی و نقل و نبات بین مردم پخش کرد. گوسفند قربونی کرد. نمی دونی! اسمش رو هم با عشق و شور گذاشت عاطفه! ... عاطفه شده بود چشم و چراغ صفر، زود از سر کار می آمد و دخترش رو با خودش می برد گردش، براش کفش و لباس و اسباب بازی های خوب می خرید. منهم خوشحال و راضی بودم. عاطفه بزرگتر می شد و من اما دیگر حامله نمی شدم. پیش ماما رفتم، دکتر رفتم، هزار جور دوای گیاهی خوردم، دادم برام دعا نوشتن، اما نشد که نشد! صفر هم راضی بود، می گفت چرا انقدر خودت رو عذاب می دی؟ ما که بچه داریم، دختر و پسر هم با هم فرقی ندارن!... اما من همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم که با هم همبازی شوند، ولی خوب با قسمت نمی شد جنگید. عاطفه تقریبا ً سیزده، چهارده ساله بود که سیل همه جا را برداشت. صفر بدبخت شد. تمام زمینها رو شالی کاشته بود و آب ویرانگر تمام برنج ها رو از ریشه کنده بود. تمام زمین زیر آب رفت، البته شالی همیشه تو آب هست، اما سیل همه چیز رو شست و برد. سر موعد، صاحب زمین که ملاک بزرگی هم بود، سهمش رو می خواست. هر چی صفر می گفت بابا جون سیل همه چیز رو برده! می گفت به من ربطی نداره. من اجاره ام رو می خوام.
هر چی این در و اون در زدیم و من چند تا النگوم رو فروختم، پول جور نشد که نشد. یک شب دیدم نعمت خان خوشحال و خندان به طرف خونه ما می آید. همون صاحب زمین! فوری صفر رو صدا کردم و چای درست کردم. عاطفه هم که داشت درسهاشو می خوند و می نوشت، رفت تو ایوون پشتی تا باباش شرمنده نشه. خیلی بچۀ مهربون و با عقلی بود. خلاصه! نعمت آمد و نشست. شروع کرد به بگو و بخند با صفر، منهم خوشحال شدم که حتما ً نعمت خان قانع شده که سیل آمده و تقصیر ما نبوده و آمده یک جوری با صفر کنار بیاد. ولی وقتی دیدم نعمت رفت و صفر حسابی رفت تو خودش، فهمیدم قضیه این نیست. آنقدر نشستم و به صفر پیله کردم تا عاقبت زیر زبونش رو کشیدم تا فهمیدم قضیه چیه! نعمت در لفافه به صفر حالی کرده بود که حاضره از بدهی اش بگذره به شرطی که ما عاطفه رو به پسرش بدیم. دود از کله ام بلند شد. عاطفه هنوز خیلی بچه بود، داشت درس می خوند. کلی نقشه و رویا برای آینده اش داشتیم. چند هفته بعد دوباره نعمت این بار با پسر و زنش به خانۀ ما آمدند. یک کله قند بزرگ هم دستشان گرفته بودند. پسر نعمت، خداداد، پسر شر و خلافی بود. تو میدون ده با چند تا بدتر از خودش می ایستاد و به زن و دختر مردم متلک می گفت. دله دزدی می کرد و تازگی ها سیگاری هم شده بود. اصلا ً دلم راضی نبود دختر دسته گلم رو که خیلی هم خوشگل و خوش قد و بالا بود به دست پسر نعمت بدم. اما مثل همیشه از دست من کاری بر نیامد. انقدر رفت و آمد کردند و به صفر فشار آوردند که قرض ما رو بده و سر راه عاطفه را گرفتند تا آخر صفر راضی شد. عاطفه بیچاره، هیچ حرفی نمی زد. نه می گفت «ها» نه می گفت «نا»، خوب بیچاره فکر می کرد ننه و آقاش، صلاحش رو می خوان. برای دختره عروسی گرفتند و هر چی صفر گفت بذارید چند وقتی عقد کرده بمونه، قبول نکردند و گفتند اگه واسه خاطر جهیزیه است، هیچی نمی خوایم. شب عروسی، دیگه طاقت بچه ام طاق شد و به گریه افتاد. دستش رو به زور از دست من درآوردن و با خودشون بردن، هر چی التماس کردیم که بذارید شب اول ما هم خونه اش بمونیم، قبول نکردند. آخرش مادر داماد با لحن پر نازی گفت:
- شما برید. نترسید! این دختر معلومه دختره!
گلی به هق هق افتاد. نمی دانستم باید چه کار می کردم. دستمال تمیزی از جیبم درآوردم و به طرفش دراز کردم، گرفت و اشک هایش را پاک کرد و با لحن دردمندی گفت:
- دختر بيچاره منو با وحشى گرى هايى كه بعدا ً دهن به دهن به گوشم رسيد به **** بردند و شوهرش تقريبا بهش ***** كرد. تا چند روز بيمارستان شهر خوابيد تا بخيه هاش خوب بشه، اما ديگه عاطفه ما عاطفه نشد كه نشد. از زبون رفته بود، به یک نقطه خيره مى موند و هيچى نمى گفت. هر چى التماس كردم، به پاى مادر و پدر شوهرش افتادم كه چند وقتى بچه ام بياد پيش خودم بمونه، قبول نكردند. مى گفتند اين هم مثل همۀ دختراى ديگه، عادت مى كنه! اما بچه ام عادت نكرد. از خواهراى خداداد می شنيدم كه مى گفتند تا شب مى شه و خداداد مى خواد بره طرفش، جيغ مى كشه و گريه و مى كنه. انقدر مامان و بابا مى گه تا كار شوهرش تموم بشه و دوباره مثل یک تكه گوشت مى افته تو جاش تا فردا شب! مى شنيدم كه پشت سرش لغز مى خوندن كه دختره جنى است و ناز داره. راه مى رفتند و مى گفتند واه واه واه! دختر دهاتى چه نازى داره! اين كارا رو مى كنه كه نازشو بكشن.
خون دل مى خوردم و حرفى نمى زدم. هر بار مى رفتم ديدن بچه ام، از لاغرى و زردى پوستش وحشت مى كردم. هر چى خواهش مى کردم چند وقتى بذارن بياد پيش ما، قبول نمى كردند. صفر هم مثل ديوونه ها شب تا صبح راه مى رفت و با خودش حرف مى زد. عاقبت یک روز صبح، یکی از برادران خداداد، دوان دوان آمد دم خانه و با فرياد از صفر خواست كه خودش رو برسونه. هنوز صداش تو گوشمه، داد مى زد: عاطفه خانوم، نفت ريخته رو خودش، آتيش زده! واى كه چه كشيدم! سر برهنه و پا برهنه نفهميدم چطور خودم را به خانه شان رساندم. توى حياط، پتويى را گلوله كرده بودند. هنوز از پتو دود بلند مى شد. صفر افتاده بود وسط حياط، رفتم جلو و پتو را باز كردم. واى كه خدا براى گرگ بيابون هم نخواد اين روز رو! بچه ام جزغاله شده بود. تمام گوشت و پوست و موهاش سوخته بود. اصلا ً صورتش پيدا نبود. همون لحظه هم مى دونستم كه بچه ام راحت شده، اما باز داد زدم بريد دكتر بياريد... بعد مادر خداداد آمد وسط حياط، دستانش رو بلند مى كرد و مى كوبيد تو سرش، جيغ مى زد: دخترۀ پدر سوخته، آبرومون رو برد. بى شرف اين كارو كرد كه مارو سر شكسته كنه...
ديگه شمر جلو دارم نبود، مثل ببر وحشى شده بودم. رفتم جلو و گيس هاى مادر خداداد را دور دستم پيچوندم. همانطور كه نفرين مى كردم مى كوبيدمش به در و ديوار، بعد خداداد پريد جلو كه مادرش رو نجات بده، نمى دونم چه قدرتى پيدا كرده بودم، پريدم بهش، آنقدر پنجول كشيدم و گازش گرفتم كه تيكه تيكه شد. چشمانش رو با اين ناخن هام درآوردم. چنان گاز مى گرفتم و چنگ مى انداختم كه انگار دارم انتقام دخترم رو ازش مى گيرم. وقتی افتاد چند بار با لگد زدم وسط پاهاش، نعره می زد اما نمی تونست تکون بخوره، هیچکس جلودارم نبود. انقدر زدمش که دلم خنک شد و از حال رفتم. از شهر مأمور آمد، کلانتری آمد، اما نگاه به من و صفر که می کردن، با اطلاعاتی که مردم بهشون داده بودند، نمی توانستند حرفی بهم بزنند. پزشکی قانونی اومد و بعد از یک عالم دنگ و فنگ جواز دفن جگر گوشه ام رو صادر کردن، اما دلم خنک شد که خداداد رو هم از مردی انداختم. چند هفته تو بیمارستان بود، وقتی هم که آمد دیگر اون آدم سابق نشد. یک چشمش هم کور شده بود. از حسرت اینکه چرا قبل از مرگ پارۀ تنم، این کارو نکرده بودم، هنوز می سوزم. رفتند از من شکایت کردند، منهم از اونا شکایت کردم. قاضی برای اونا دیه برید برای منهم همینطور، منتها مبلغ اونا بیشتر بود این شد که مجبور شدن یک پولی هم بهم بدن. اما دست به یک قرونش نزدم! این پول خون بچه ام بود. همه اش رو دادم به یتیم خونه، برای کمک به بچه های بی پدر و مادر! بعدش هم اون خونه رو به نصف قیمت فروختیم. صفر طاقت نداشت نگاه به در و دیوارش بندازه. شب تا صبح خون گریه می کرد. اما من سنگ شده بودم. بعد هم که آقا که خدا رفتگانش رو بیامرزه، من و صفر را ساکن این ویلا کرد...
گلی آهسته چشمانش را پاک کرد و دماغش را بالا کشید. صدای غمگینش به زحمت شنیده شد: شاید مردم حق داشتن، من نحس و بدقدم هستم!
دلم برایش خیلی سوخته بود، اما هیچ راهی به نظرم نمی رسید تا کمکش کنم. از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم. گلی داشت گریه می کرد و دلم نمی خواست مزاحم خلوتش شوم.
نظر یادتون نره!