رمان ابرویم را پس بده 18
یه نگاه به پلاک ها کردم ویه نگاه به ادرس تو دستم ..خاطرات دفعه ی قبلی که داشتم به دنبال ارکیده میگشتم تو ذهنم جولان میداد ..انگار همین دیروز بود که با کلی بدبختی از بین اون کوچه های باریک گذشتم وبه اون در زنگ زده رسیدم ..حالا بازهم داشتم دنبال ارکیده میگشتم ولی تو محله ای که هزار فرسنگ با اون محله واون خونه ها وادم ها فرق میکرد ..با دیدن پلاک... ماشین رو زیرسایه ی درخت پارک کردم وبه کوچه ی خالی وسوت وکور نگاهی انداختم ..نگاهم رو دوباره به خونه دوختم ..یه اپارتمان سه طبقه ی نوساز بود که کاملا مشخص بود متراژ بالایی داره ..نگاهی به ادرس تو دستم انداختم ..ادرس درست بود ...یه نفس گرفتم ودستهام رو رو فرمون گذاشتم ..حالا که به پای عمل رسیده بودم ...حالا که باید پیاده میشدم وبعد از چند هفته زنگ خونشون رو میزدم تا ازش عذرخواهی کنم ....جرات رویارویی با ارکیده رو نداشتم ..خیره شدم به درخونه اشون ..ارکیده تو یکی از اطاق های طبقه دوم بود ومن حتی جرات پیاده شدن از ماشین رو نداشتم ..حالا میفهمیدم حاج بابا چی میگفت ..خجالت میکشیدم ..طاها با همه ی نفرتش خوب حرفی زد واقعا با دو بار ببخشید وچهار بار غلط کردن می تونستم تمام اون حرفها وکنایه هاو ازار ها رو از دلش پاک کنم .. ؟واقعا میتونی امیرحافظ ...؟سرانگشتم و رو لبم کشیدم ..نمیتونستم ...حتی اگه هزاران هزار باربهش میگفتم تا من رو ببخشه هیچ کدوم جبران اون همه ازار واذیت نمیشد ..خاک برسرت امیرحافظ ..اونقدر نفرت کورت کرده بود که حالا برای جبران هیچ کاری ازدستت برنمیاد ..حالا میخوای چی کار کنی احمق ..؟درکمال پررویی بری دم خونشون وگردنت رو کج کنی وبگی خانم نجفی... منی که این همه بهتون متلک انداختم وحرف بارتون کردم وتو کارخونه ابرو حیثیت براتون نذاشتم اومدم ازتون بخوام من رو ببخشید ..؟؟نفسم رو با زور بیرون فرستادم ..-هوفـــــــــف ...واقعا که ..عقلت قد جلبک هم کار نمیکنه ..حالا چه جوری میخوای این گندی رو که زدی جمع کنی ..؟اصلا با چه رویی ازش میخوای تا تو روببخشه ..؟کم اذیتش کردی ..؟کم ازارش دادی ..که حالا بتونی ازش عذرخواهی کنی ..؟یه نفس گرفتم وسوئیچ ماشین رو پیچوندم ..نه ..من با هیچ کاری نمیتونستم این عذاب رو کم کنم ..با هیچ حرفی نمیتونستم داغ زخم زبون هایی که بهش زدم التیام بدم ..کاری که من کرده بودم هیچ جبرانی نداشت ..فرمون رو چرخوندم واز کنار خونه ی اعیونی ارکیده گذشتم ..باید راه دیگه ای پیدا میکردم ..راهی که بتونم حداقل تا حدی اون همه ضربه ای که به این دختر زده ام رو جبران کنم ..درخونه رو که بازکردم عزیزو حاج بابا وفاطمه هرسه به سمتم چرخیدن ..انگار که منتظرم بودن ...با شونه های خمیده وبار روی دوشم کفش هام رو کَندم ورفتم تو ..عزیز بی تاب تر از همیشه پرسید ..-سلام ..چی شد امیرحافظ ..؟؟باهاش حرف زدی ..؟سوئیچ تو دستم رو همراه موبایلم رو میز انداختم ویه نگاه به قیافه ی مضطرب ونگران هرسه شون انداختم ..-نه عزیز ..نتونستم ..اخم های فاطمه تو هم رفت ..-فکرشو میکردم که جربزه اش رو نداشته باشی ..وبه حالت قهر از رو مبل بلند شد وبه اطاقش رفت ...حاج بابا سری از روی تاسف تکون داد ..قلبم فشرده شد ..همه منتظر بودن تا از ارکیده عذرخواهی کنم ..ولی من نمیتونستم ...-چرا امیرحافظ ..؟ تو که گفتی ؟؟-به خدا نتونستم عزیز ..اونقدر بار شرمندگیم زیاده که نه میتونم ونه توانش رو دارم که باهاش روبه روشم ..-حالا میخوای چی کار کنی .؟-نمیدونم عزیز ..نمیدونم ..حاج بابا که معلوم بود از دستم عصبانیه از جا بلند شد وبه سمت اطاقش رفت ..با برنامه ای که تو ذهنم داشتم دنبالش راه افتادم ...-حاج بابا ؟؟-برو امیرحافظ من حرفی با تو ندارم ..درو پشت سرم بستم ونالیدم ..-حاج بابا خواهش میکنم درکم کنید نمیتونم باهاش روبه رو بشم حاج بابا به تلخی طعنه زد ..-معلومه که نمیتونی اون روزی که ازت خواستیم تا این کینه رو دور بریزی کار خودت رو کردی ..روزی که میگفتیم اینقدر به این دختر سخت نگیر اینقدر زجرش نده جنابعالی به فکر خودت ونقشه کشیدن براش بودی ...نشستم رو مبل ونالیدم ..-غلط کردم حاج بابا ..اشتباه کردم ..نفهمیدم ...حاج بابا پوزخندی زد ..-نفهمیدی .؟ همین ؟ چقدر بهت گفتم قضاوت نابه جا نکن ...تهمت نزن ..پرده دری نکن ..آبروش رو نبر ..کار خودت رو کردی ..خون به دلش کردی امیرحافظ ..حالا با چه رویی میگی اشتباه کردی ..؟با کلافگی دستی تو موهام کشیدم ..-نفهمیدم حاج بابا به خدا نفهمیدم ...
حاج بابا با درد نشست رو صندلی مقابلم ...-گفتیم بهت ..گفتیم نکن ..نگو ..دل نشکون ..ولی شکستی ..بد کردی امیرحافظ ..حالا اومدی میگی اشتباه کردم ..نفهمیدم ..ولی چه فایده؟ ..اونقدر پات روبیخ گلوی اون طفل معصوم گذاشتی که نفسش برید... که رفت تا رابطه ی من وتو خراب نشه...چه کردی امیرحافظ؟ ..حالا واقعا با چه رویی میخوای بری دنبالش که ببخشتت ..؟تویی که زیر دست من بزرگ شدی ..توی که با جون ودل بزرگت کردم باعث شدی این همه وقت یه خبر ساده ازش نداشته باشم ..حالا با چه رویی میگی بد کردی ..با چه رویی حرفش رو میزنی .؟امیرحافظ ...من چه کنم با تو ....چه کنم با این دل شکسته ای که تا عمر داری نمیتونی ترمیمش کنی ..؟-حاج بابا کمکم کن ..به دادم برس ..دارم زیر بار این عذاب وجدان له میشم ..حاج بابا با خشم قیام کرد .. -حقته بکش ..بکش تا شاید خدا یه روزی ببخشدت ..-نه حاج بابا نگید ..تروجون عزیز نگید ...من نمیتونم.. چه جوری دوم بیارم ..این چند روز زندگیم شده جهنم از وقتی که فهمیدم بهروز چه جوری اتیش بیار معرکه شده بود وبا هم دستی سپهر چه جوری باعث شد بهش سخت بگیرم دیونه میشم ..حاج بابا به دادم برس ...-فقط خود خدا میتونه به دادت برسه امیرحافظ ..اون موقعی که من ومادرت زبونمون مو دراورد تو حرف خودت رو زدی ...مرغت یه پا داشت گفتی این زن خراب ...نالیدم ..-بسه حاج بابا ...ولی حاج بابا ظالمانه ادامه داد ..-گفتی فاسده ..از ته دل نالیدم ..-نگید نگید ...-گفتی نقشه کشیده تا تلکتون کنه فریاد زدم- خـــــــــدا....من چی کار کردم ..-حالا اومدی دنبال چی ...؟ دنبال جنازه اش ..دنبال دختری که با حرفهای تو وکتک های شوهرش هیچی ازش باقی نمونده ...یه وقتهایی فکر میکنم کار تو هم کمتر از اون شوهر بی همه چیزش نبوده ..-کمکم کن حاج بابا ..-محاله ....هیچ کاری از دست من برنمیاد ..این تویی که فقط وفقط باید کارت رو جبران کنی .ولی چه جوری امیر .؟ چه جوری میخوای اون همه نیش وکنایه رو جبران کنی؟ ...بهش گفتی دزد ...جلوی یه عالم ادم ....بی حیثیتش کردی ..تو دهن همه انداختی تا بهش بی حرمتی کنن ..قلبی رو شکوندی که تازه جوش خورده بود ..با کسی درافتادی که هنوز سر پا نشده بود ..مظلوم گیر اوردی امیرحافظ ..ضعیف کشی کردی ..-اشتباه کردم ... به خاطر کینه ام نفهمیدم که بهروز داره بهم خط میده ..نفهمیدم ملعبه ی دست شوهر نامردش شدم ..خواهش میکنم ازت حاج بابا کمکم کن ...حاج بابا که انگار اون همه خشم وعصبانیتش تا حدی فروکش کرده بود .با درد رو مبل جلوم نشست ..-چه کمکی ..؟ مگه کاری هم میشه کرد ..؟ل.بهامو رو هم فشردم واخرین تیرم رو هم رها کردم ..-ازش بخواید برگرده سرکاره ..اونوقته که میتونم با رفتارم بهش نشون بدم که چقدر پشمونم ..-محاله بیاد ..-حاج بابا ...-اون قول داده امیرحافظ ..به تو ..به من ..قول داده دیگه سمتمون نیاد ..محاله ممکنه زیر قولش بزنه ...-ولی اگه شما ازش بخواید قبول میکنه ..-گفتم نه ..من با چه رویی برم بهش بگم بیاد تو کارخونه من مثل یه کارمند کار کنه ؟..این دختر دیگه اون دخترفقیر گذشته نیست ..خونه زندگیش رو دیدی؟ ..وضع مالیشون رو دیدی ..؟ -بهش بگید که بهروز رو اخراج کردید ..بگید که کارهای کارخونه بهم ریخته ..دروغ هم نمیگید واقعا شیرازه ی کارخونه با رفتن بهروز وحواس پرت من ..بهم ریخته ..هیچی سر جاش نیست ..بهش بگید به جای بهروز بیاد ..بگید به عنوان مدیر مسئول قسمت مونتاژ بیاد ..شاید قبول کنه ...تو چشمهای حاج بابا خیره شدم واز ته دل ناله زدم ..-خواهش میکنم حاج بابا این اخرین راهیه که برام مونده ..من جلوی بچه های کارخونه خرابش کردم ..کاری کردم همه به چشم یه دزد ببنینش ..خودم هم جلوی همه عزتش رو برمیگردونم .نمیدونم حاج بابا تو نگاهم چی دید که دستی به محاسنش کشید وبا موشکافی پرسید ..-چی تو سرته امیرحافظ ..؟من مطمئنم یه نقشه ی دیگه تو ذهنته با نور امیدی که تو دلم روشن شد گفتم ..-شما یاعلی بگو باقیش با من ..به سمت حاج بابا رفتم وکف دستم رو به سمتش دراز کردم ..حاج بابا با شک به دست دراز شده ی من نگاه کرد واخر سر تصمیمش رو گرفت ..وکف دستش رو رو دستم گذاشت ...-میخوام برای اخرین بار بهت اطمینان کنم ..چون هنوز هم به سیرتت اعتقاد دارم ..فقط امیدوارم از این کارم پشیمون نشم ...***یه نفس عمیق کشیدم ونگاهم رو به فضای کارخونه دوختم ..امروز بعد از تقریبا یک ماه ارکیده نجفی دختر همچنان مجهول ...بازهم به کارخونه برمیگشت ..اون هم تنها وتنها به خواهش دل حاج بابا ..از صبح که برای نماز صبح بیدارشدم ..استرس دارم ..تسبیح ارکیده یه لحظه هم از دستم جدا نمیشد ..میترسیدم ...از رویارویی با ارکیده میترسیدم ..با اینکه همه گفته بودن ارکیده دل بزرگی داره ومن به عینه دیده بودم که چقدر صبور و خودداره ..ولی باز هم ترس داشتم ..میترسیدم حالا که دستش پره وپشتش به خونواده اش گرم ..بهم تیکه بندازه وتاوان ازار هایی که بهش دادم رو بگیره ...دونه ی تسبیح تو دستم فشرده شد ..به خودم قول داده ام ..حتی اگه بهم فحش هم داد ...حتی اگه جلوی تمام کارکنهای کارخونه سکه ی یه پولم کرد سربلند نکنم ..خم به ابرو نیارم ..حالا وقت جبران بود..از حاج بابا خواسته بودم برش گردونه تا ارکیده هرجوری دوست داره تقاص بگیره ..تا هرجوری که دوست داره دلش رو خالی کنه ..این جوری حداقل میتونستم پیش خودم بگم که باهاش یربه یر شدم ..تو یه صحنه ی برابر و یه جایگاه برابر ...باید خودم رو برای بدترین ها اماده میکردم ..اون حرفها واون نفرتی که تو دل ارکیده کاشته بودم میتونست باعث هرنوع واکنشی بشه ..حتی سیلی روی گونه ..حتی نفرت تو کلماتش ...هرچی بود به دیده منت... حقش بود ..ومن با تمام وجودم سعی داشتم تا درمقابل تمام رفتارش مقاومت کنم ودست از پا خطا نکنم ..این تنها کاری بود که از دستم برمیومد ..یه ماشین هیوندا روبه روی کارخونه وایساد ..تپش های قلبم زیاد شد .نمیدونم چه حسی بهم میگفت که ارکیده نجفی تو اون ماشینه ..نفس تو سینه ام حبس شد بی اراده ..وتمام وجودم چشم ..از صبح تا الان منتظر همین لحظه بودم ..که ارکیده وارد کارخونه بشه ..تا ببینمش ..تا بدونم چه فرقی با ارکیده ی قبل داره ..؟درسمت شاگرد باز شد ویه زن چادری پیاده شد ...با دیدنش وار فتم ...خودش بود ...ارکیده نجفی ..نگاهی به کارخونه انداخت ..ماشین تک بوقی زد وارکیده روبه جا گذاشت ورفت ..اب گلوم رو به سختی قورت دادم ..از اون فاصله ای که میدمش هیچ فرقی نکرده بود ..همون چادر ..همون مقنعه ....پس چرا هیچ فرقی نکرده ..؟ارکیده زیر نگاه من سربه زیر وباقدمهای تند طول حیاط رو طی کرد واز پله ها بالا رفت ..حالا نوبت من بود ..بجنب امیرحافظ ..وقت جبران رسیده ...تسبیح تربت ارکیده رو سُر دادم تو جیبم واز اطاق زدم بیرون ..مطمئن بودم یه راست میره سراغ حاج بابا باید قبل از هرکسی باهاش حرف میزدم ..باید واکنشش رو میدیدم تا خودم روبرای بعد اماده میکردم ..دستهام رو مشت کردم ...برای هر حمله ی ارکیده اماده بودم .حتی اگه تف هم تو صورتم مینداخت حرفی نمیزدم ...من اومده بودم تا با اخرین قدرتم جواب بدی هام رو بدم ..از پشت سر که دیدمش نفسم رو فوت کردم وصدازدم ..خانم نجفی ..
فصل ششم (وعشق صدای فاصله هاست )قدم هاش ثابت موند وچند لحظه طول کشید تا برگرده به سمتم ..ولی وقت برگشت همون ارکیده ی سابق رو دیدم ..تنها تفاوتی که داشت درلباسهاش بود ..لباسهاش دیگه کهنه نبود وکفش هاش از نویی برق میزد ..ولی ظاهرش ...رفتارش همون بود... محجوب وسربه زیر ..-سَ..سلام ..یه قدم به سمتش برداشتم ..جرات نداشتم تو صورتش نگاه کنم ..به خاطر همین نگاهم رو به نوک کفشهاش دوختم وبی اراده تسبیح تو جیبم رو تو دستم مشت کردم وقتی به حرف اومد تعجبم بیشتر شد ..ارکیده نه تنها متوقع وعصیان زده نبود بلکه مثل گذشته با محجوبیت حرف میزد ..-راستش اقای رسولی ..من ..خب من ...متاسفم ..یه نفس سنگین کشید وادامه داد-یعنی من اصلا نمیخواستم شما دوباره من رو ببینید ولی حاج بابا ...بی اختیار بهش نگاه کردم که لبش رو به دندون گرفت دست مشت شده ام نرم شد ..-یعنی حاج رسولی گفتن به من نیاز دارید ..یعنی شما نه ها ..وای ...اونقدر استرس داشت که کم مونده بود شاخهام دربیاد ...به جای اینکه من استرس بگیرم وبا لکنت حرف بزنم ..اون زبونش بند اومده بود ...خاک برسرت امیرحافظ ...تو واقعا به این دختر متلک مینداختی واذیتش میکردی ..؟-برای کار ...کارِ کارخونه اونقدرتته پته کرد که سرخ شده بود ..با وسواس با همون دست ازادش گوشه ی چادر رو مشت کرده بود وسعی داشت اومدنش رو توجیه کنه ...از خودم شرمم شد ...تازه داشتم میفهمیدم چه گندی زدم ...دیدم اگه همین جوری ادامه بده ..از فرط استرس ونگرانی نفس کم میاره ومن هم شدیدا از اینکه دوباره حال ارکیده خراب بشه میترسیدم به خاطر همین وسط حرفش پریدم ..-صبر کنید خانم نجفی ..ارومتر ...مشکلی نیست ...یه نفس گرفتم وتسبیح رو تو دستم فشردم ..اصلا توقع این رفتار رو نداشتم ..یعنی توقع هررفتاری رو داشتم جز اینکه هنوز هم مثل گذشته ازم بترسه ..ازم حساب بره ودراخراحترام بگذاره ...ارکیده صریحا بابت اومدنش به کارخونه داشت ازم عذرخواهی میکرد ...اونوقت من احمق فکر میکردم حالا که دیگه اون شرایط قبل رو نداره ..حالا که حاج بابا بهش رو انداخته خیلی راحت بهم توهین میکنه وسعی میکنه من رو خراب کنه ..بار عذابم بیشتر شد ..خدایا عجب غلطی کردم ...-لطفا هر چی که تاحالا بینمون اتفاق افتاده روبریزید دور ..من وشما از این به بعد اهرم های این کارخونه هستیم ..به هیچ وجه نمیخوام مسائل شخصی ما رو کارمون تاثیر منفی بزاره ..-ولی من فکر میکردم با توجه به قولی که بهتون دادم از برگشتن من... -همه چی گذشته خانم نجفی ..بهتره از نو رابطه ی کاریمون روشروع کنیم ...با تعجب دوباره پرسید -یعنی شما از دست من ناراحت نیستید؟ ...خداشاهده من اینبار مقصر نیستم ..میدونید که من به پدرتون مدیونم وقتی ازم خواست برگردم سرکار نتونستم رد کنم ..پدر شما منجی منه ..خواهش میکنم ازم دل گیرنباشید ..بغض تو گلوم نشست ..من تو چه فکری بودم واین دختر تو چه فکری ..واقعا من به کی زور میگفتم؟ ..به این دختر ساده ..؟ به این کسی که سعی داشت (تَنش بینمون) رو کم کنه ...-اقای رسولی ..من پدر شما رو مثل پدر خودم دوست دارم ..خدا گواهه حتی یه وقتهایی بیشتر از پدر خودم ...چون لحظاتی درحقم پدری کرد که حتی پدر خودم هم اینکارونکرد ..شما کم وبیش از زندگی من خبر دارید ..الان دیگه فقیر نیستم که فکر کنید به خاطر پول پدرتون به اینجا اومدم ..من فقط اومدم تا جبران محبت های حاج رسولی وخونواده اتون رو کنم ...قول میدم براتون مشکل نسازم ...یا حتی سعی میکنم هرچه کمتر من رو ببینید ...البته میدونم نمیتونید بهم اعتماد کنید ولی از صمیم قلبم قول میدم که هرکاری بتونم بی چشمداشت به مال واموال پدرتون انجام بدم .این رو باور کنید ...نگاهم به گوشه ی سالن گیر کرده بود ...خدایا بدبخت تر از من هم وجود داره ...؟حالا با این بار شرمندگی که هرلحظه بیشتر میشه چه کنم .؟-خانم نجفی ..من اشتباهات زیادی کردم ..فقط میتونم ازتون بخوام من رو ببخشید ...وحلالم کنید ..ازکنارش گذشتم وبه سمت پله های کارخونه رفتم ..دیگه اینجا جای من نیست ..با این درد تو ی سینه ...جای من نیست ..
"ارکیده "-اومدی بابا جان ..؟با دیدن حاج بابا لبخند اسوده ای زدم ... هرچند هنوز گیج وگنگ جمله ی اخری که امیرحافظ گفته بود بودم ...ولی ارامش معنوی حاج بابا بی حد ونهایت بود ..سعی کردم ذهنم رو از معادلات وپیچیدگی های امیرحافظ خالی کنم وفقط تو لحظه زندگی کنم ...-سلام حاج رسولی -سلام دخترم بیا تو خوش اومدی ...-ممنون حاج رسولی ..-قدم رنجه کردی بابا جان ..-نگید تورخدا حاج رسولی... من هرکاری از دستم برمیاد براتون انجام میدم ...حاج رسولی میز رو دور زد وپرسید ..-با امیرحافظ حرف زدی؟سر به زیر جواب دادم ..-بله -سنگاتون رو وا کندید ..؟-گفتم که حاج رسولی پسرتون هر حرفی بزنن من چیزی نمیگم ..خداروشکر مثل اینکه ایشون هم تصمیم گرفتن گذشته رو فراموش کنن ودرکنار هم کارهای کارخونه رو جلو ببریم ...-خب شکر خدا ..ببین دخترم خودت دو ساله که با ما همراهی ورویه ی کاریمون رو میدونی... کمتر از یه ماه دیگه نمایشگاه محصولات ...تا اون موقع کلی سفارش دیگه هم هست که هیچ کدومشون انجام نشده .. دیگه ریش وقیچی دست خودت وامیرحافظ ...من دیگه پیر شدم وتوان همراهی باهاتون رو ندارم ...-نگید این حرف رو حاج رسولی ...شما که نباشید یه پای کارخونه میلنگه ...حاج رسولی لبخند روشنی زد ..-این حرفها تعارفه ...منم با تو که مثل دخترمی تعارف ندارم ..پیر شدم باباجان ..افتاب لب بومم ...عمرمون داره تموم میشه ..دیگه توانی نمونده ..از اینجا به بعد شما دونفرید که با همکاری هم باید کارها رو راست وریست کنید ...-چشم حاج رسولی من تمام سعیم رو میکنم .-زنده باشی دخترم ...نگاهی به ساعتش انداخت وگفت- پنج دقیقه ی دیگه وقت استراحت بچه هاست به امیرحافظ میگم با بچه ها حرف بزنه ...از جا بلند شد که من هم به تبع بلند شدم ...-بابا جان ..-بله حاج رسولی ..؟-از دست ما که دلگیر نیستی ..؟اشک تو چشمهام حلقه بست ..اونقدر مهر ومحبت حاج رسولی تو دلم جوشید که بی اختیار قدم جلو گذاشتم وتسبیح تو دست حاج رسولی رو بلند کردم وبوسیدم ...-شما جای پدرمید حاج بابا ...خدا مرگم رو برسونه اون روزی که ازشما یا خونواده اتون دلگیر باشم ...-حتی از امیرحافظ ...؟؟ته نگاهش نگران بود ...میترسید که نتونم با امیرحافظ کنار بیام ..ولی من حتی اگه صد برابر قبل خرد میشدم باز هم هرکاری از دستم برمیومد انجام میدادم ..نفس سنگینم رو بیرون فرستادم ...نمیخواستم دروغ بگم ...-حاج رسولی باهاتون اونقدر رو راست هستم که بگم پسرتون خیلی وقتها جیگرم رو سوزونده ..خیلی وقتها ناله ی دلم رو بلند کرده ولی ازش گله ای ندارم ..خیلی از ادمها هستن که بدون دونستن حقیقت قضاوت میکنن ..به خاطر همین هم توقعی از پسرتون ندارم ...-مرسی دخترم ممنون که اینقدر دلت بزرگه ..از ته دل گفتم ..-مُنجیم ادم بزرگی بوده ..با صدای همهمه ی تو سالن پشت سر حاج رسولی برون اومدم و به سمت اطاق مونتاژ رفتم بچه ها با دیدنم بی اعتنا رد میشدن یا گه گاهی با کنجکاوی میایستادن وازم سوال میپرسیدن ...حاج رسولی یه خداحافظی نصفه کرد وازم جدا شد ...سربرگردوندم به سمت راهرو که چشم تو چشم طاها شدم ...انگار از دیدنم اون هم تو کارخونه شوکه شده بود ..نگاهش به قدری سنگین بود که زود سری به نشونه ی سلام تکون دادم واز کنارش گذشتم ...دوست نداشتم بیشتر از این اشنایی بدم ...هنوز نیش وکنایه های گذشته تو گوشم زنگ میزد ..-وای ارکیده اومدی ..؟یه لبخند از ته دل زدم ..-سلام نرگسی .بغلش کردم ونگاهی به شکم کوچیکش انداختم...-وای نرگس چقدر بزرگ شده ...نرگس مثل قبل لب گزید ..-بیا بریم ببینم ..من رو به سمت رختکن کشوند وگوشه ای به دور از هیاهو نشستیم ..
-خب دیگه چه خبر ..؟نرگس نگاهی به اطراف انداخت هرکسی سرش به کار خودش گرم بود ...-خبرهای دست اول ..تو این چند وقته که تو نیومدی خیلی اتفاق ها افتاده ..حسامی رو که یادته ...-خب ..-با سماواتی وامیرحافظ زدن به تیپ وتاپ هم ...-یعنی چی ..؟ -یعنی جنگی شد بیا وببین ...-برو.. حسامی ...؟ مگه میشه؟ ..مظلوم تر از این پسر گیر نیاوردی پشتش صفحه بذاری ...؟-دروغ ندارم که بگم ...حسامی جلوی چشم کلی از کارکنا چنان سماواتی رو به باد کتک گرفت که نگو... بیچاره سماواتی ...بعدم که امیرحافظ با جذبه اومد حسامی هرچی از دهنش دراومد بار امیرحافظ کرد ...ضربان قلبم بالا رفت ...-خب بعدش چی شد ...؟-هیچی دیگه الان سه هفته است هیچ کس از سماواتی خبر نداره...فکر کنم امیرحافظ سرشو زیر اب کرده ...خندیدم چنان از امیرحافظ حرف میزد انگار سرکرده ی یه باند مافیاییه ...-گم شو ...امیرحافظ هر فرقه ای که باشه قاتل نیست ...-اوه اوه چی شده از امیرحافظ دفاع میکنی ...؟-نظر واقعیم رو گفتم ..همین ..-خب حالا تو بگو اومدی سر بزنی یا برگشتی سر کار ..؟-برگشتم سرکار ..-چقدر خوب اینقدره لنگیم که نگو ..نصف بیشتر کارها مونده معلوم نیست چی بین حسامی وسماواتی وامیرحافظ گذشته که سماواتی دیگه سر کار نیومد ...حسامی هم تا همین یه هفته پیش گم وگور بود ..از وقتی سماواتی نیومده کارها صد برابر کند تر شده ..امیرحاظ هم انگار اصلا نیست ..یا همه اش تو اطاقشه یا اصلا سر کار نمیاد ..اوفففف مونتاژکارهای جدید هم همه اش خرابکاری میکنن ..منکه اصلا حوصلشون روندارم ..همه ی قطعات رو جا به جا میزنن ..کی حال داره درستشون کنه ...خلاصه که کارها بدجوری قاطی پاتی شده ..دوباره با ذوق بهم نگاه کرد ودستم رو گرفت ..-وای چقدر خوب شد اومدی ارکیده ..به خدا اینجا بی تو صفا نداشت ..راستی اصلا کجا رفتی؟ من که فکر میکردم دیگه نیایی ..پشت دستش رو نوازش کردم ..-منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم ..قصه اش مفصله بعدا برات میگم ..نرگس نگاهی به ساعتش انداخت-پاشو ارکیده پاشو اماده شو که الان وقت استراحت تموم میشه .پاشدم وچادرم رو از سرم برداشتم که نرگس تازه دستم رو دید ..-خدامرگم بده ..دستت چی شده ..؟تلخ خندی زدم ..-خدا نکنه نرگسی ...خوردم زمین ..-وای پس به خاطر همین نیومدی ..؟-ای ...میشه گفت ..-مرموز شدی ها ...بیا کمکت کنم وسائلت رو بزاری تو کمد ..نرگس به قدری با شوق وذوق وسائلم رو جابه جا کرد که من هم به اشتیاق اومدم ..اعتراف میکردم که اومدنم به کارخونه روحیه ی خرابم رو درمان کرده بود ..-حالا با این دستت چه طوری میخوای مونتاژ کنی ..-دست چپمه عزیزم ..انگشتهامم که سالمه ..-راستی امیرحافظ چی شد؟....من فکر کردم به خاطر اونه که نیومدی ..-مشکلات داشتم نرگسی ..همون روزی که رفتم دستم شکست ونتونستم بیام ..-بی معرفت حداقل یه خبری میدادی ..-گوشیم در دسترسم نبود ..شماره اتم که حفظ نبودم ..وارد قسمت مونتاژ شدیم ..بچه ها با تعجب به دست شکسته ام نگاه میکردن ..-هی ارکیده میخوای با این دست مونتاژ کنی ..؟فاطیما بود یه جورهایی کپی برابر اصل امیرحافظ گذشته ..با همون نیش زبون ها ..همون کنایه ها ..-سلام فاطیما جان ..اره عزیزم ..فاطیما پوزخندی زد ..دلم نیومد بهش بگم اینی که داری بهش پوزخندی میزنی ومثلا دلش رو میسوزونی.. مدیر مسئول جدیده این قسمت شده ...وایسادم سر میزکارم که دختر دیگه ای پشتش نشسته بود ..دلم برای قطعه ها تنگ شد ..صدای امیرحافظ باعث شد سر بلند کنم ...
-همگی گوش بدید ..یه مطلبی هست که باید توضیح بدم ..یه چند لحظه سکوت کرد تا همه به سمتش برگشتن ...-همون طور که میدونید اقای سماواتی از کارخونه رفتن وپست مدیریت قسمت مونتاژ خالی مونده ..حاج رسولی صلاح دونستن از این به بعد خانم نجفی مسئولیت ایشون رو به عهده بگیرن ...با دیدن چشمهای گشاده شده ی بچه ها مخصوصا نرگس لبخنده ام رو قورت دادم ...نرگس وشگونی از پهلوم گرفت که خنده ام روبند اورد ...-حالا باید بفهمم ارکیده ..؟مستاصل شونه بالا انداختم ترس رو تو نگاه فاطیما وچند تا از بچه ها که همیشه بهم کنایه میزدن دیدم ..بعضی از بچه ها جلو اومدن وبرحسب وظیفه تبریک گفتن ..اکثرا بی مهرو بی احساس ...پچ پچ های توی سالن هنوز هم ازار دهنده بود ..دلم گرفت ...باید از دستی کی مینالیدم ..امیرحافظ یا سپهر نامرد ..؟خدایا با منی دیگه نه ..؟فکر نکن فراموشت کردم ..من الان صد برابربیشتر از اون موقعی که تنها وبی کس بودم بهت نیاز دارم ..باید جبران محبت های حاج رسولی رو کنم ..تنهام نذاری که دستم مثل همیشه خالیه ..خالی تر از گذشته ...-ارکیده جان ..به سمت فاطیما چرخیدم ..ادمها چقدر زود عوض میشن ...چقدر زود رنگ عوض میکنن ..-نترس عزیزم ..رفتار شخصی من وتو هیچ ربطی به کار نداره ..تا وقتی که تو وبقیه کارتون عالی باشه من هیچ مشکلی باهاتون ندارم ..صدای امیرحافظ میون حرفم دوئید ..-خانم نجفی حرفی ندارید ..؟به اجبار به سمت امیرحافظ رفتم ..اولین بار بود که هم کفو و هم ترازش بودم ..با همون قدرت وهمون شرایط... حالا میشد گفت همه چی عادلانه است ..کاملا عادلانه .."امیرحافظ "دیدن ارکیده با اون دست گچ گرفته اش که تازه میتونستم ببینم... دستهام رو مشت کرد ..این دست گچ گرفته تقصیر من بود ..؟ خدایا بار عذابم کم نبود؟ ..حالا باید هربار با دیدن دست گچ گرفته اش از خودم ورفتارم حالم بهم میخورد ..ارکیده کنارم ایستاد ..اونقدر مطمئن بود ..اونقدر اروم بود که ناخواسته دست مشت شده ام به دور دونه های تسبیح از هم باز شد ...ارکیده برای اولین بار کنارم ایستاده بود ومن ... خیلی سعی کردم ارامشم رو مثل ارکیده حفظ کنم وبه روی حرفهاش فوکوس کنم ..-سلام... راستش همون جور که وضعیتم رو میبیند من توان انجام دادن کار مونتاژ رو مثل سابق ندارم ..میدونم که دیدنم تو این شرایط وبا وضعیت دستم براتون عجیبه ولی من اینجام تا هرجوری میتونیم به حاج رسولی واین کارخونه کمک کنم ..شماها همگی تا حدودی شرایط رو میدونید ..کلی سفارش عقب افتاده داریم وکمتر از یه ماه دیگه نمایشگاه عرضه ی محصولات ...باید تمام سعیمون رو کنیم تا برای اون روز با دست پر جلو بریم ...حاج رسولی برای همه ما پدری کرده والان وقتش رسیده که ما هم با کمک وهمکاری هم نشون بدیم که قدر تک تک کارهاش رو میدونیم .ازهمتون میخوام... نه به عنوان یه مدیر یا مسئول... بلکه به عنوان یه نفر درست مثل خودتون ...باهام همکاری کنید .تا ماه دیگه یکی از قدرتمندترین کارهامون رو به نمایش بگذاریم ..ممنون از همگییتون ..بی اراده دستهام رو بالا اوردم وکف زدم ..تک وتوک هم همراه من دست زدن ...حرفهای ارکیده تحسین برانگیز بود ..باورم نمیشد تا این حد مسلط رفتار کنه ..بچه ها با تموم شدن حرفهای ارکیده به سرکارشون برگشتن ولی من هنوز مسخ حرفهای ارکیده بودم ...ارکیده نجفی به جای قدرت نمایی ...به جای استفاده از هر ضربه ای ...سعی کرده بود بادل بچه ها حرف بزنه این جوری شاید میشد امیدوار باشیم که بچه ها همکاری بیشتری باهامون داشته باشن ..-کارت عالی بود امیرحافظ ...به سمت اقای سیاحی برگشتم ..-چطور؟-اوردن ارکیده نجفی بهترین تصمیمی بود که گرفتی ..اون دختر از پس این کار برمیاد ..از ته دل گفتم- امیدوارمودوباره به ارکیده که حالا داشت اشکالات مونتاژ کارهای مبتدی رو میگرفت نگاه کردم ..ارکیده نجفی تو واقعا کی هستی ..؟ یه ملک ..یه شاهزاده .. یه فرشته ..یا یه دخترک کبریت فروش .؟
"ارکیده "ساعت شیش عصر بود وکارخونه تقریبا خلوت شده بود جز دو سه نفر از بچه ها کس دیگه ای نمونده بود ..با وجود حرفهایی که زده بودم بازهم بچه ها به خاطر پیش زمینه ی ذهنی ای که ازم داشتن حرفهام رو قبول نکردن وبرام ارزش قائل نشدن ...شونه ی نرگس رو لمس کردم .-نرگس جان بسه خانم پاشو دیگه ..-نه ارکیده هنوز مونده ..با همون دست ازادم زیر بازوش رو گرفتم وگفتم ..-اَه پاشو دیگه ...همه رفتن ..-پس تو چی ..؟-قرار نشد تو کار مدیر مسئول دخالت کنی ها ..منم اینجا رو جمع میکنم میرم ..نرگس مثل سابق بغض کرد ...منم بی جهت بغض کردم ..-چی شد باز ..؟.-دیدی به حرفهات گوش نکردن ..؟-عیب نداره عزیزم ..حق دارن... من سابقه ی خوبی تو این کارخونه ندارم -ولی باید به خاطر حاج رسولی میموندن ..نفس عمیقی کشیدم ..من ذات ادمها رو خیلی وقت بود که شناخته بودم ..همون وقتی که با دیدن لباسهای مندرسم کنایه میزدن ..چی میگفتم به نرگس ؟؟که دلم کبابه از دست قضاوت ها ونا مهربانی های این مردم ...-غصه نخور عزیزم ..رسم زندگی همینه ...محبت ها رو خیلی زود فراموش میکنن نرگسی ...برو خونه ..من هم اینجا رو جمع کنم رفتم ..-باشه عزیزم ..خسته نباشی ...-مرسی نرگسی ...شما و جوجوتون هم خسته نباشید ...نرگس که رفت سکوت فضای قسمت مونتاژ رو گرفت ..به بورد نصفه ی روی میز نرگس نگاهی انداختم ..دلم تنگ دنیای زیبا ورنگارنگم شد ..بی اراده نشستم جای نرگس وبورد رو با انگشتهای از گچ بیرون اومده ام گرفتم ..اهی کشیدم وزیر لب نالیدم -سپهر ..سپهر ..ببین چه کردی با من ..؟ چند ماه دیگه باید دستم تو گچ باشه تا تاوان ضربه های تو رو بدم ..؟یه مقاومت برداشتم وبرحسب رنگش زدم رو برد ..خوشی زیر پوستم خزید ..کاش دنیا وادمهاش من رو با همین قطعه های ریز ودرشت تنها میذاشتن ..همین علاقه ی کوچیک برام بس بود ...من رو به دنیای ادمها چه کار ..؟ بی توجه به سکوت اطرافم غرق شدم تو دنیام ...وقطعات رو تند وتند پشت سر هم روی بورد چیدم ..بورد اول که تموم شد دستم به سمت بورد بعدی رفت که ..-خانم نجفی ...؟؟بورد از دستم افتاد ودست گچ گرفته ام بی اراده رو قفسه ی سینه ام نشست ..-وای شمائید اقای رسولی؟ ..ببخشید متوجه حضورتون نشدم -شما هنوز نرفتید ...؟جلوتر اومد که نگاهش به بورد روی میز افتاد ..با تعجب پرسید ..-دارید مونتاژ میکنید ..؟لبخندی گوشه ی لبم نشست ..-نصفه مونده بود خواستم تمومش کنم ...امیرحافظ که به من رسیده بود نگاهی به میز مونتاژ انداخت ...-خب میذاشتید فردا صبح خانم سروری خودش کامل میکرد ..-کار سختی نبود ..-ولی شما نباید با این وضع دستتون کار مونتاژ انجام بدید ...ابروهام بی هوا بالا رفت ...امیرحافظ واین حرف ؟...واقعا عجیب بود ..اینقدرازش بی مهری وکنایه دیده بودم که اصلا انسان روبه روم رو نمیشناختم ..-مشکلی نیست اقای رسولی ...-مشخصه که هست .. ..تعجبم بیشتر شد ..سربلند کردم وبه امیرحافط خیره شدم که با سگرمه های درهم نگاهش رو به دست گچ گرفته ام دوخته بود ..-اگه دست شما احتیاج به مراقبت نداشت گچ نمیگرفتن ..بهتره تاوضعیت دستتون تثبیت نشده از دستتون کار نکشید ...-ولی -ببنید خانم نجفی وضعیت کاری ما اونقدر عقب هست که با ده تای این مونتاژ ها هم کارمون راه نمیوفته ..من نمیخوام تو کارتون دخالت کنم ولی راجع به این موضوع هیچ بحثی باشما ندارم ..-اقای رسولی انگشتهای دست من که ساله میتونم از پس کارهام بربیارم ...امیرحافظ با عصبانیتی که واقعا عجیب بود غرید ...-خانم نجفی ...هیچ به این فکر کردید اگه بلایی سردستتون بیاد من جواب حاج بابا وخونواده اتون رو چی باید بدم ..؟ خواهش میکنم یه مدت تحمل کنید ایشالله هرچه زودتر دستتون رو باز میکنید ..مات موندم ...اصلا حرفهای امیرحافظ رو درک نمیکردم ..یعنی درک میکردم ولی اصلا باور نمیکردم ..نگران دست من بود ..؟ یا نگران حرف حاج بابا ...؟ خب اگه نگران حرف حاج بابا بود که قبلا هم باید نگران میبود ...نمیفهمیدمش ...به هیچ عنوان مرد روبه روم رو نمیشناختم ..با گیجی زمزمه کردم ..-ولی دست من تا چند ماه دیگه هم تو گچ میمونه ..امیرحافظ چنان سربلند کردو بهم نگاه کرد که مجبور شدم سرم رو پائین بندازم ..-من ..من واقعا متاسفم ..نمیدونستم ..-مشکلی نیست ..پس با اجازه اتون من میرم دیروقته ...از کنارش گذشتم که دوباره به سمتش برگشتم ..-اقای رسولی ؟؟چرخید به سمتم ..ولی جهت نگاهش بازهم به من نبود ..بُعد جدیدی از رفتار امیرحافظ رو کشف میکردم ..که برام عجیب بود ..انگار اون امیرحافظ پراز کینه ونفرت جاش روبا این مرد ساکت ومتین عوض کرده بود ...-بفرمائید ..-اگه من بخوام به دیدن مادرتون برم از دستم ناراحت میشدید ..؟دستهاش مشت شد ..نگاهم گیج شد ...-چرا؟؟ ..من که حرفی نزدم ..-اگه ناراحتید نمیرم ...تا همینجاش هم که زیر قول هام زدم شرمنده ی شمام ..-نه خانم نجفی مشکلی نیست ..گفتم که بهتون گذشته رو بریزید دور ...درخونه ی عزیز همیشه به روی شما بازه ...-ممنون اقای رسولی لطف بزرگی درحقم کردید ...نمیدونم چرا ولی حس کردم امیرحافظ با هر حرف من داره تغیر رنگ میده ..کم کم حس کردم تمام پوست صورتش به کبودی میزنه ...به تندی از کنارم رد شد وتنها گفت ..-بااجازه ...
حتی جوابم رو هم نداد ..با تعجب بیشتر به امیرحافظ نگاه کردم .چرا اینقدر عوض شده بود ..؟
چادرم روبه سر کردم وبه ارومی از پله ها پائین رفتم ...داشتیم به زمستون نزدیک میشدیم وروزها کوتاه تر میشد ..امید زنگ زد که به دنبالم بیاد ولی دلم نیومد به زحمت بندازمش ..به در ورودی کارخونه رسیدم که یه نفر صدام کرد ..-خانم نجفی ...برگشتم.. امیرحافظ بود ..که با قدمهای تند به سمتم میومد ...با دیدنش دلشوره گرفتم .همون جور که به سمتم میومد ..من هم چند قدم به سمتش رفتم . ..-چی شده اقای رسولی ...؟امیرحافظ که به چند قدمیم رسیده بود نفسی تازه کرد -من فراموش کردم ...چه جوری میخواید برید خونه ...؟کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم ..خدایا عجب روزیه امروز ..اخه این همه تغیر ...چه طور ممکنه ...؟-ماشین میگیرم میرم ...کمی این پا واون پا کرد وبا من من گفت ..-راستش گفتم اگه میخواید ...؟؟-چی شده اقای رسولی ؟حرفتون رو بزنید ..مشکلی پیش اومده ..؟-ماشین هست من میرسونمتون ...امیرحافظ کبود شد ونگاه من تیره ..روزی دلم از اون همه نیش و کنایه میشکست ..از اون همه بار تهمت کمرم خم میشد وامیرحافظ عین خیالش نبود ...حالا چی شده بود که میخواست این ارکیده ی نجس رو سوار ماشینش کنه ؟...راستش دل گیر شدم ..یعنی تمام این تغیرات به خاطر این بود که حالا یه دختر فقیر ومفلس نبودم ...؟ به خاطر این بود که داداشم با ماشین مدل بالا من رو میرسوند ...؟ به خاطر این بود که دیگه کفشم کهنه وسوراخ نبود ...؟واقعا طرز فکر پسر حاجی این بود ...؟نفس کشیدم ...با اینکه قول داده بودیم گذشته رو بریزیم دور ..ولی دروغ چرا ..من نمیتونستم ..دلمه های دلم .. چرکین تر از اون بود که به این زودی ترمیم بشن ..به سردی گفتم ..-نه اقای رسولی ممنون ازلطفتون ترجیح میدم که خودم برگردم ..خسته نباشید ...بدون نگاه دیگه ای به سمت سرخیابون راه افتادم ویه دربست گرفتم ..دلم گرفته بود هوس دیدار ساجده خانم رو کردم.به مامان زنگ زدم وگفتم که دیر میام ..سر راه یه جعبه شیرینی گرفتم ویه قواره چادری زیبا برای ساجده خانم خریدم ..یه شال مشکی زرشکی قشنگ برای فاطمه که به پوست سفیدش میومد ..با دلی پرشوق به دیدنشون رفتم ..دلم برای تک تک زبری های دست نوازشگر ساجده خانم واون لهجه ی زیباش که چلچله ی من صدام میکرد تنگ شده بود ..***-بله کیه ..؟-عزیز خانم ...مهمون نمیخوای ..؟-جان عزیز تویی مادر ..؟ بیا تو ارکیده جان ..با ذوق بوی حیاط مصفای خونه ی حاج رسولی رو بلعیدم واز پله ها بالا رفتم ...دلم بیتاب دیدن محبت چشمهای ساجده خانم بود ..-سلام ساجده خانم -سلام به روی ماهت خوش اومدی چلچله ی من ..-سلام ارکیده جان ...-وای فاطمه ..سلام خوبی ...روی عزیز وفاطمه رو بوسیدم ..وروی دست عزیز بوسه زدم ..-نه مادر این چه کاریه ...؟اشک تو چشمهام جمع شد ..عزیز رو کمتر از مادرم دوست نداشتم ....دریچه ای از نور خدا بود برام ...-به خدا نمیدونید عزیز تو این یه ماه چی کشیدم ..ازاین طرف دلم پیش شما بود ..از طرف دیگه قول داده بودم که نیام ..امروز که پسرتون اجازه داد پرواز کردم به سمتتون ..-خب کردی عزیزکم ..میدونی چقدر نگرانت بودیم ...؟ حاج احمد میگفت دستت رو گچ گرفتی ..یه لیوان شربت از تو سینی ای که فاطمه اروده بود برداشتم وگفتم ..-اره عزیز ...-چه بلایی سرت اورده عزیزکم .؟اشک تو چشمهام رو کنارزدم ..چه سری بود وقتی که پیش ساجده خانم بودم دلم لطیف تر میشد وبا تلنگری بغضم میشکست ...-هرچی بود تموم شد عزیز ..خلاص شدم .-الهی بمیریم ..چی کشیدی چلچله ی من -خدا نکنه ساجده خانم ..خدا اون روز رو نیاره ..فاطمه کنارم نشست وپرسید ...-چرا تا حالا بازش نکردی ...؟-حالا حالاها باید تو گچ بمونه ..مچ دستم مشکل پیدا کرده ..به این راحتی خوب نمیشه ...ساجده خانم مثل همیشه از ته دل دعا کرد ...-خدا خودش به راه راست هدایتش کنه ..یه بغض به گلوم چنگ انداخت ..دعاهای عزیزوحاج بابا هم از یه جنس دیگه بود ..به جای ناله ...به جای نفرین ..به جای نفرت ..فقط دعا میکردن ...-پس چرا با این حالت رفتی کارخونه ..؟-چیزیم نیست که عزیز ..سرو مرو گنده ام ..من برای کمک به حاج رسولی هرکاری میکنم ...-اخه با این حالت ...دست ازاده ام رو دور شونه ی عزیز حلقه کردم ...سرم رو به عادت قبل روی شونه اش گذاشتم و عطر گلاب ومریم رو به سینه کشیدم ..-من خوبم ساجده خانم ...بدبختی ها رو گذروندم ..حالا دیگه مرغ قفسی نیستم ...فقط میخوام جبران کنم ...ساجده خانم روی سرم دست کشید ..وشقیقه ام رو بوسید ...-سرت سلامت باشه پرستوی من ..سرت سلامت ..دیدی .؟دعاهاشون هم فرق داره ...اصلا عزیز وحاج بابا از یه جنس دیگه ان ..گِلشون شاید از تربت پاک اقاست ..یا شاید هم از جنس خود خدا ...
"امیرحافظ "چشهام رو ریز کردم واز همون فاصله به هیوندای نقره ای خیره شدم ...حاج بابا میگفت ..ارکیده یه برادر بزرگتر از خودش داره ...ولی نمیدونستم مردی که گه گاهی ارکیده رو میرسونه برادرش امیده یا کس دیگه ..همینکه از ماشین پیاده شد سر بلند کرد ..نگاهم رو آناً چرخوندم که مستقیم با حاج بابا چشم تو چشم شدم ..یه لحظه از هیبت حاج بابا ترسیدم ...چنان بهم نگاه میکرد که انگار دقیقا فکرهای تو سرم رو میخونه ...یه نگاه عجیب بهم انداخت وسر چرخوند ..نمیدونم چی تو نگاه حاج بابا بود که باعث شد خجالت بکشم ...با صدای ارکیده سر بلند کردم-سلام حاج رسولی ...سلام اقای رسولی ...حاج بابا با لبخند جواب سلام ارکیده رو داد من هم زیر لب جواب دادم ..وارکیده همون جور که اروم اومده بود اروم هم رفت ..-امیرحافظ ...؟؟زیر چشمی یه نگاه به حاج بابا انداختم ...-بله .-حواست رو جمع کن ...-منظورتون چیه ..؟ -خوب میدونی منظورم چیه ..حواسم بهت هست ...-حاج بابا چی میگید ..؟ من نمیفهمم ..حاج بابا چشم غره ای رفت وبا تهدید گفت ..-بعدا نگی که نگفتی ..با توپ پر ازکنارم گذشت ای بابا چش بود ؟..چرا اینقدر شاکی بود؟ ..اصلا راجع به کی حرف میزد؟ ..دستم رو تو جیب شلوارم کردم وبرحسب عادت دونه های تسبیح درجیبم رولمس کردم ..علاقه ی زیادی به لمس این دونه های تربت پیدا کرده بودم ..انگار که با لمسشون ارامش ارکیده نجفی به وجودم سرازیر میشد ...نفسم رو بیرون فرستادم وجواب سلام یکی از کارکنها رو دادم ..****انگشت خیسم رو که هنوز به خاطر وضو مرطوب بود دور تسبیح ارکیده چرخوندم ...عطر خوش تربت ... مشامم رو نوازش داد فکرم بدجوری مشغول بود ..کارهای عقب افتاده ی کارخونه یه طرف وبرگزاری نمایشگاه یه طرف دیگه ونهایتا ...مهمتراز همه ی اینها ...ارکیده نجفی ...تو این چند روزیکه برگشته بود سرکار ..هیچ رفتار بد یا واکنش ناجوری نشون نداده بود ..واین برای من اخر بدبختی بود ...کاش یه جوری حداقل تقاص اون همه حرف وتهمت رو ازم میگرفت ...واقعا من احمق چه شباهتی بین ارکیده ومینا وریحانه میدیدم که اون جوری باهاش در میافتادم؟ ..هرچی عقب تر میرفتم وخاطراتم رو مرور میکردم میدیدم از همون اول هم نگاه مسائدی نسبت بهش نداشتم ..ولی اخه چرا ..؟ به خاطر لباسهاش که من رو یاد فقر وتنگدستی ریحانه مینداخت ..؟یا به خاطر شرایطش که فکر میکردم مثل مینا سعی داره تو زندگیمون رسوخ کنه وسود ببره ؟..یا شاید هم به خاطر حرفهای شوهرش ..که ارکیده رو درنظرم درحد یه زن کثیف پائین اورده بود ...؟واقعا چرا تا این حد دیدم نسبت بهش منفی بود ..؟-امیرحافظ ...؟به خودم اومدم ..عزیز بود که صدام میکرد ...تسبیح رو تو مشتم گرفتم ودروباز کردم ...-جانم عزیز ..؟-خرید دارم مادر ..میری بخری ..؟-چشم ..رو چشمم ...-چشمت بی بلا شب مهمون داریم ..دستم رو دور شونه اش حلقه کردم ...عزیزم کم کم داشت پیر میشد ...-حالا این مهمون گرامیتون کی هست ...؟-ارکیده وخونواده اش ...نفسم رو فوت کردم ..پس امشب معمای برادر ارکیده حل میشد ...-باشه عزیز شما هرچی میخوای بنویس من میخرم ..-دستت درد نکنه مادر ..
برادر ارکیده دقیقا همون کسی بود که یه وقتهایی با هیونداش دنبال ارکیده میومد وذهنم رو مشغول کرده بود ..به خودم غر زدم ..-دیدی دوباره اشتباه کردی ...؟از همون لحظه ای که ارکیده پاش رو تو خونه گذاشت اروم وملایم با همه احوال پرسی کرد وهیچ واکنشی نسبت به کارهای گذشته ی من جلوی حاج بابا وعزیز وفاطمه نشون نداد ...شرمندگیم بیشتر شد ...چرا ارکیده تا این حد اروم بود ...؟زودتر از اون که باید با امید عیاق شدم ...پسر خوب وفهمیده ای بود وبیش از حد دل نگران برای ارکیده وزندگیش ...به خوبی میتونستم این علاقه واحترام رو بین ارکیده وبرادرش ببینم ..ارکیده محجوب تر از همیشه با یه چادر گلدار روبه روم نشسته بود وبه صحبت های مادرش وعزیز گوش میداد ..تو این حالت هیچ شباهتی به اون ارکیده ای که اوایل دیده بودم نداشت ..نگاهم رو حاج بابا وپدر ارکیده چرخ خورد ..از نظر فرهنگ ..خونواده هامون باهم فرق داشت مثلا مادرش مانتویی بود وپدرش با اون ریش پرفسوری وعینک چهار گوش دور مشکی بیش از حد جنتلمن وجذاب به چشم میومد ..ولی از اونجایی که عزیز وحاج بابا به همه ی انسان ها احترام میگذاشتن وزود باهاشون کنار میومدن هیچ مشکلی برای ارتباط برقرار کردن نداشتیم ..وخیلی زود صحبتهامون گل انداخت ..مادرو پدر ارکیده از لحظه ای که پاشون رو تو خونه گذاشتن به قدری از حاج بابا وعزیز تشکر کردن که حد نداشت ..کاملا میتونستم حس سپاسگذاری رو تو تک تک رفتارشون ببینم ...یه مدت که گذشت ..عزیز ومادر ارکیده به اشپزخونه رفتن وبا رفتن ارکیده وفاطمه ...حرفهامون مردونه شد وصحبت از کار وسیاست وتجارت ..کم کم حوصله ام سر رفت واز کنار امید که با هیجان به صحبتهای پدرش وحاج بابا گوش میداد بلند شدم وبرای نماز خوندن به اطاقم رفتم ...ولی همینکه پام رو رو پله ی اخر گذاشتم صدای هق هق خفیفی باعث شد پاهام سست بشه وقدم هام رو به ارومی به سمت اطاق فاطمه کج کنم ..پشت دراطاق فاطمه که رسیدم صدای بغض الود ارکیده چنگ انداخت به قلبم ..-میدونی فاطمه ..؟چند سال پیش احمق بودم ..خام بودم ..پام رو از گلیمم بیشتر دراز کردم ..وقتی که سپهر اومد تو زندگیم ..فکر کردم که خدا نیمه ی گمشده ام رو سر راهم قرار داده ..اونقدرزود بهش دلباخته ام که حتی همین الان هم باورم نمیشه ..یاد شرایط خودم وریحانه افتادم ...دقیقا همین طور بود ...علاقه ی من به ریحانه هم درست مثل ارکیده آنی وسریع بود ..-من یه دختر بچه ی هیفده هیجده ساله ی تازه بالغ نبودم که بگم فقط عاشق جمال سپهر شدم ...ولی به هرحال چشم که بهم زدم دیدم عاشقش شدم ..عاشق جمالش ..عاشق سینه ی ستبروبرق نگاهش ..ومن احمق نمیدونستم که همه ی اینها یه دامه ..صداش خش دار شد ..انگار که بغض نمیذاشت حرفش رو کامل بزنه ..-تنها هدف سپهر نزدیک شدن به پدرم بود ..اینکه با کمک بابام کارخونه ی کوچیکش رو گسترش بده وسری تو سرها دربیاره ..وقتی حقیقت رو فهمیدم ..باختم فاطمه ..بدجوری هم باختم ..همه چیزم رو تو طبق اخلاص گذاشتم وارزونیش کردم ..شرفم ..حیثیتم ..آبروم ..حتی بچه ی تو بطنم ...نمیدونی فاطمه ..اون لحظه ای که خونواده ام فهمیدن حامله ام چه بلایی به سرم اوردن ..اونقدر کتک خوردم که بچه ام ..صدای هق هقش دوباره بلند شد ...-ارومتر ارکیده جان اون روزهاگذشته ..ارومتر ...صدای هق هق ارکیده همچنان میومد ..داشت برای بچه ی از دست داده اش شیون میکرد ..-بچه ام سقط شد فاطمه ..با لگد های امید وبابا فرزینم مرد ..بعد هم به فاصله ی چند روز به عقد سپهر دراومدم وبدون عروسی یا حتی یه مهریه ی ابرومند زیر سقف خونه اش رفتم ..من همه چیزم رو فداش کردم ..ولی اون چی کار کرد ..؟ چی کار کرد فاطمه ؟..صدای گریه هاش دلم رو لرزوند ...-سه سال زجرم داد ..سه سال همه جا آبروم رو برد ..حتی تو کارخونه ..حتی پیش پدرت وبرادرت ...اون شبی که با ماشین حاج رسولی تصادف کردم رو یادته ..؟از خونه اومدم بیرون وبه خدا گفتم ..یا مرگ یا زندگی ..گفتم خدا دیگه نمیفهمم حکمت هات رو ..دیگه درک نمیکنم قسمت هات رو ..فقط نجاتم بده ..گفتم یا بکش یا یه فرجی کن ...میدونی فاطمه ؟..من تو اون روزها فکر میکردم پر از گناهم ..ولی خدا با فرستادن پدرت بهم نشون داد که هنوز هست ..که هنوز باید امید داشته باشم ..فاطمه از خدا ممنونم که تو وخونواده ات رو سرراهم قرار داد ..باشماها دوباره تونستم با خدای خودم اشتی کنم ...حاج رسولی وساجده خانم بزرگترین لطف رو درحقم کردن ..اینکه من روبا خدام دوباره اشنا کردن ..با شنیدن صدایی از پائین بی اختبار به سمت اطاقم رفتم ...دروبستم وتکیه دادم به در ..نگاهم روی مفاتیح سر میز گره خورد .پس حکمت اون شبی که با حاج بابا تصادف کرد این بود ..پس ارکیده ...؟؟نفسم سنگین شد ..میخواست خودش روبکشه ..؟؟؟با شنیدن دردودلهاش بیشتر از قبل از خودم شرمنده شدم ..حاج بابا هزار بار گفته بود که ارکیده توبه کرده که دیگه اون دختر گذشته نیست ..ولی من احمق مدام بهش طعنه زدم ..به کسی که سعی کرده بود درست زندگی کنه ..دستهام بی اختیار مشت شد ..ازخودم بدم میومد ..من امیرحافظ رسولی... از خودم واشتباهاتم بدم میاد ...سرمیز شام چشمهای سرخ ارکیده مثل خاری توی قلبم فرو میرفت .. نمیتونستم حواسم رو جمع کنم وهراز چند گاهی نگاهی به ارکیده که بی میل با غذاش بازی میکرد مینداختم ..حالم خراب بود ..گذشته وسختی های ارکیده دلم رو سوزونده بود ...حالا میفهمیدم که زندگی من وریحانه درمقابل مصائب ارکیده هیچ بود ...حالا دیگه قبول داشتم با اینکه ارکیده اشتباه کرده ولی این همه سختی ونامردی حقش نبوده ..اون شام به دهنم زهر شد ..چیزی از گلوم پائین نرفت ..بی اختیار روزهای سختی زندگی خودم رو با ارکیده مقایسه میکردم ومیدیدم که من خیلی خیلی خوشبختر از ارکیده بودم ..تو این حالت حس همدردی شدیدی با ارکیده داشتم ..من وارکیده هردو زخم خورده بودیم .واین درد ِدل ..باعث میشد که من هم مثل ارکیده با غذام بازی کنم وتو گذشته های تلخم سیر کنم ..
"ارکیده "از وقتی که برگشتم به سر کار ...همه چیزتغیر کرده ...امیرحافظ تغیر کرده ...حاج بابا تغیر کرده ..حتی طاها حسامی هم تغیرکرده ...نه دیگه میبینمش نه دیگه بهم خیره میشه ..انگار که ازم فرار میکنه ...امیرحافظ عجیب شده ...مدام شرمنده است ...مدام نگاه ازم میگیره وسربه زیر ازکنارم میگذره ..یه وقتهایی به گچ دستم خیره میشه ..یه وقتهایی به پائین چادرم ...امیرحافظ ...ملک عذاب الیمم ...محجوب شده ومتین ..نمیدونم تو این یه ماهی که نبودم چه اتفاقی افتاده ولی میدونم هرچی که هست ..حسامی رو ازم دور کرده وامیرحافظ رو شرمنده ..همه عوض شدن ..من هم عوض شدم ...بعد از چند روز با سوالهای نرگس گفتم که جدا شدم ..وازشانس بد یا شاید خوبم ...بچه های دیگه هم این حرفم رو شنیدن وحالا همه میدونن که من یه زن مطلقه ام ...بازهم نگاه ها ازار دهنده است ...بازهم پچ پچ ها ویران کننده ..ولی حداقل من اینبار قویم ...پابرجام وبه هیچ احدی اجازه نمیدم که مثل قبل من رو بشکنه ...خرد کنه ...داغون کنه ..با جدا شدن از سپهر انگار تازه دارم نفس میکشم ..انگار این ارکیده ی بدبخت پوست انداخته..حالا دیگه لبخند رو لبم موندگارشده ..صدای اواز گنجشکها شیرینه وخورشید نیمه گرم زمستونی برام پراز حرارت ..مثل اینکه باید از زیر یوق سپهری که حتی دیگه نمیدونستم داره چه غلطی میکنه نجات پیدا میکردم تا بفهمم زندگی فقط بدبختی وحقارت نیست ..رنگ هست ..شوق هست ..خوشی دویده زیر پوستم هست ...زندگی رسم خوشایندیست ...حالا وقتی که صبح از خواب ناز بیدار میشم ..با کلی انرژی چشم باز میکنم ..پلک میزنم ..خدا بهم لبخند میزنه .سوز زمستونی تنم رو میلرزونه وقلبم رو گرم میکنه خدا داره بهم ثابت میکنه که بعداز شب سراب ..صبح روشن است ..خدایا ..بازهم میگم شکر ..بازهم میگم ممنونم ..به خاطراین قلب تپنده ی اروم ..این زندگی دلچسب وشیرین ..چند بار دیگه ازت تشکر کنم تا جبران محبت هات بشه ..؟چقدر دیگه بگم يَا مُطْلِقَ الْأُسَارَى(اى رهاننده اسیران)؟چند بار دیگه اسامیت رو دونه به دونه صدا بزنم ..تا بهت نشون بدم قدر تک به تک نعمتهات رو میدونم ..قدر موبه مو رحمت هات ..؟میدونی تا عمر دارم اگه شکر کنم بازهم کافی نیست؟ ..ولی از صمیم قلب تنگم میگم ..خدایا تو را به خاطر تمام شیرینی ها ...غم ها ..سختی ها ومرارت ها شکر ...(من نه عاشق هستم...ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم و ...تنهایی و یک حس غریب ...که به صد عشق و هو.س می ارزد)****"امیرحافظ "-اقای رسولی صبر کنید ...وسط راهرو وایسادم تا ارکیده بهم برسه ..نگاهم دوباره روی دستش خیره موند ..با اینکه شوهرش اینکارو کرده بود ولی این گچ دست هربار مثل خاری تو چشمم فرو میرفت ..-بفرمائید ..-برای محصولات نمایشگاه میخواستم باهاتون حرف بزنم ...-البته ...بفرمائید تو دفتر من ..لیست محصولات رو چک کنیم ..دروبازکردم وعقب ایستادم تا ارکیده وارد بشه ...از وقتی که ارکیده به سرکاربرگشت ودیدم رفتارش هیچ تفاوتی با قبل نداره ارج وقربش برام صد پله بالاتر رفت ومن شرمنده تر از قبل سعی داشتم با رفتارم ..با احترامی شایسته جلوی کارکنها ..نشون بدم که از کرده پشیمانم ...ارکیده یه نگاه متعجب بهم کرد وبا اجازه ای گفت ووارد شد ..-بفرمائید بنشینید ..چیزی میل دارید ..؟-نه ممنون ...باید برگردم پیش مونتاژ کارها ...پوشه ی قرمز رنگ رو برداشتم وروبه روش طرف دیگه ی میز مستطیل وسط نشستم ..-ببینید این محصولاتیه که با نظر حاج بابا قرار گذاشتیم امسال به نمایش بزاریم ...برگه ها رو جلوی ارکیده چیدم ...ارکیده با دقت نگاه کرد واخر سر پرسید ...-چرا کنترل سه فاز تو این لیست نیست ....؟تکیه زدم به صندلی اداری وگفتم ..-خب این مدل قدیمی شده ..ارکیده سر بلند کرد ..-ولی به هرحال هنوز هم جزو یکی از پرتقاضاترین محصولات کارخونه است ..درسته که شما خیلی ساله دارید این محصول رو ارائه میدید اما به نمایش گذاشتن این محصول کنار سایر محصولات میتونه تاثیر بیشتری روی مشتری ها بذاره ..چشمهام رو ریز کردم وبا دقت به حرفهاش گوش دادم ..-ولی من مخالفم ..فکر میکنم به نمایش گذاشتن محصولی که سالها ی قبل نمایش دادیم وقت گیره ..دوباره همون توضیحات ....درصورتی که ما میتونیم وقتمون روسر محصولات جدیدمون بگذاریم ..این کار به نظر من وقت گیر وبیهوده است .ارکیده با متانت جواب داد ..-وقت گیره ولی به این توجه کنید که هنوز خیلی ها این دستگاه رو نمیشناسن ..حتی طریقه ی استفاده ازش رو بلد نیستن ...اصلا نمیدونن که همچین وسیله ای وجود داره یا نه ...چه بهتر که ما اونها رو با وسیلمون اشنا کنیم ..به نظرمن جذب مشتری بیشتر میشه ...ماباید نشون بدیم که هرطیف ونوع محصولی رو ارائه میدیم ..هرچی محصولات بیشتر ..به رخ کشیدن امکانات کارخونه هم بیشتر ..با اینکه تا چند دقیقه ی قبل به هیچ عنوان قبول نداشتم که کنترل سه فاز رو هم تولیست محصولات بیاریم ولی حالا که ارکیده داشت با حرفهاش قانعم میکردمیدیدم راست میگه . .. هیچ وقت از این دید به مسئله نگاه نکرده بودم ..ارکیده از جا بلند شد وهمزمان گفت ..-به هرحال جانشین حاج رسولی شما هستید و هرجوری که شما صلاح بدونید همون جور عمل میکنیم ..مات موندم ...با اینکه کار انتخاب محصولات برای نمایشگاه کاملا درحیطه ی وظایف ارکیده بود ولی ارکیده با سخاوت تمام بهم اجازه داده بود که تصمیم گیرنده ی نهایی من باشم ..درصورتی که بهروز درخیلی از موارد اصلا نظر من رو هم جویا نمیشد ..-با اجازه اتون ..من منتظر تصمیم شما میمونم ..بی اراده نیم خیز شدم ..بی اراده بهش احترام گذاشتم ..بی اراده شرمنده تر شدم ...ارکیده به ارومی بیرون رفت... با بهت به جای خالی ارکیده خیره شدم ..ارکیده نجفی.. تو کی هستی؟ ..چرابعد از دوسال جنگ اصلا نمیشناسمت ..؟