رمان درآغوش باد5
بي توجه به برفي كه مي باريد به سمت حياط رفتم
بعد از ناهار يه ساعتي به همه اجازه هوا خوري رو مي دادن اما به خاطر برفي كه مي باريد كسي جرات بيرون رفتنو نداشت
بدون لباس مناسب با افكاري بهم ريخته وارد حياط شدم ....
با دمپايي و پاهايي بدون جوراب ...
احساس مي كردم همه چي و همه كس دست رو گلوم گذاشتن و دارن خفم مي كنن
هواي ازادم نمي تونست حالمو بهتره كنه ....برف از يك ساعت پيش شروع كرده بود به باريدن و كف حياط پر بود از برفهاي دست نخورده و فقط اين جاي پاهاي من بود كه از در تا وسط حياط به جا مونده بود كه اونا هم با باريدن يكنواخت برف داشتن كم كم محو مي شدن ...
دستامو دادم زير بغلم ...
روسريمو شل بسته بودم و موهاي جلوم مقداريش به خاطر اشفتگي از زير روسري زده بود بيرون و در برابر باد و سوز هوا به رقص در امده بودن ...
كم كم بغضم تبديل شد به دونه هاي اشك...
براي اين لحظه ها دلم مي خواست پري رو تو بغلم مي گرفتم و با وجود غمهاي تو دلم ...
.از بودنش در كنارم لذت ببرم و به خاطرش همه چي رو فراموش كنم ..اما پري در كار نبود ..
اما بيشتر از همه ..يه شونه محكم مي خواستم كه فقط تكيه گاه دردهام باشه ..يه شونه مردونه كه وقتي سرمو گذاشتم رو شونه اش... ارومم كنه..
و نذاره به تنهايي اين همه درد و مصيبتو تحمل كنم ...
تمام صورتم خيس شده بود و پاهام از سرما حسابي قرمز شده بود ن ...نوك انگشت پاهام از سرما به سوزش و درد افتاده بودن....
بي خيال همه چي دلم خواست فقط راه برم ....
از سرگرد بدم امده بود ..فكر مي كردم اون از تمام ماجرا باخبره ...و بيشترم به خاطر نيوردن پري از دستش شاكي بودم ...
تمام شونه هام پر برف شده بود ...همه جام از سرما مي لرزيد ..
بدنم تو اين چند روزه حسابي ضعيف شده بود و ديگه مقاوت قبلو نداشت ...
همونطور كه مي رفتم پاي راستم به پاي چپ گير كرد و يهو نقش زمين شدم
حتي نترسيدم كه اگه بيفتم چي ميشه .. فقط چشمامو بستم و محكم روي برفا افتادم ..
.كه باعث شد بدنم حسابي درد بگيره ..سرم محكم خورد به يه چيزي ..نفهميدم كه چي بود
همونطور كه تو برفا بودم باز اشكا سر باز زدن و من حركت و داغي خونو رو پيشونم حس كردم ...
يكي داشت با سرعت مي امد طرفم
نمي تونستم خودمو جمع كنم و از رو زمين بلند شم ...
فرزانه سريع پتويي رو انداخت رومو و با كمك يه نفر ديگه منو از روي زمين بلند كردن...
صورتم از سرما كمي كبود شده بود ...
فرزانه: دختر با خودت چيكار كردي ؟مگه امدن به زندان اخر دنياست..اگه اينطور باشه كه ما همه بايد بريم بميريم ...
اصلا نمي فهميدم چي داره مي گه ....باز اشكام در امد...با اينكه سرم به شدت درد مي كرد ..اما نمي تونستم گريه امو كنترل كنم..
نمي تونستم تا كجاي اين بازي بايد پيش برم ...
تا كجا مي تونم تحمل كنم
تا كجا مي تونم با اين همه بي رحمي كنار بيام...
دچار لرز شديد شده بودم و يه بند از سرم خون مي امد...
وفشارم به شدت افت كرده بود ....
دلم هواي پري رو كرده بود ...
دچار هذيون شده بودم ..و مرتب اسمشو صدا مي كردم و اسم كسايي رو مي بردم كه اكثرشون مرده بودن...
تب و لرز بدي كرده بودم ...
مسئولاي زندان به شدت نگران شده بودن ....
ساعتاي هاي بدي رو داشتم پشت سر مي ذاشتم ....
.وقتي ديدن نمي تونن كاري كنن ... سريع ترتيب انتقال منو به بيمارستان نزديك زندانو دادن ...
گريه ام لحظه اي بند نمي امد..اي كاش كسي چيزي رو بهم مي گفت كه ارومم مي كرد ..اما نه اون يه نفر وجود داشت و نه اون چيز ارامش بخش ...
*-********
وقتي به خودم امدم كه با سوزش چيزي تو دستم فهميدم توي بيمارستانم و دارن بالا سرم كارايي مي كنن..
چشام كم كم داشت سنگين مي شد...
با وجود اينكه چهره امو نمي تونستم ببينم ... ولي مي دونستم كه به خاطر سرما و ضربه اي كه به سرم خورده چقدر بايد ورم كرده و كبود باشه ....
شايد تو تمام اون 10 روز اين اولين شبي بود كه راحت چشمامو رو هم گذاشتم و ذهنم از همه چي خالي شد ...اونم به لطف آرامبخشايي كه بهم زده بودن
ساعتي از نيمه شب گذشته بود كه چشمامو از هم باز كردم ...
در اتاق باز بود ..كمي سرمو چرخوندم و به سرباز كه دم در و رو صندلي نشسته بود و چرت مي زد نگاهي انداختم ....
دهنم خشك شده بود و اب مي خواستم ...اب كنارم بود ولي قدرتي براي حركت دادن خودمو نداشتم ....
چشمامو با بي حالي دوباره رو هم كه گذاشتم كه صداي قدمهاي پاش و بوي ادكلن هميشگيش ...حس شنوايي و بويايمو به كار انداخت ..حالا حضورشو در كنار خودم حس مي كردم ...
چشمامو اروم باز كردم ...
با لاي سرم با نگراني ايستاده بود ...
با ديدنش دوباره تمام حرفاي زماني به يادم امد و حلقه اشك تو چشمام جونه زد ...
هر دو بهم خيره بوديم ....
نمي دونم چرا انقدر ازش انتظار داشتم ...انتظار يه كمك...انتظار يكم مهربوني ...
همونطور كه به خيره بود با سرزنش :
- با خودت چيكار كردي ؟
سكوت كردم و فقط بهش خيره شدم ...
- ببخش قصد نداشتم پري رو نيارم ولي سري پيشم... وقتي از پيشت برگشتيم تا خود صبح يه بند گريه كرد ...هر وقت مي بينت بي قرار تر ميشه ...
قطره اشك از گوشه چشمم خارج شد و از روي گو نه ام سر خورد ...
- متاسفم ..اين چند روزه خود منم درگير يه ماموريت مهم بودم ...نتونستم بيام ...مي دونم چشم به انتظار بودي ..اما خوب ...
دستي به موهاش كشيد و نگاهشو به پنجره دوخت و دوباره بهم نگاه كرد..
- خوبي؟ نمي خواي به دكتر بگم بياد ...؟
جوابشو ندادم و رومو ازش گرفتم ..و نگاهمو به گنج سقف معطوف كردم ....
هنوز سنگيني نگاهشو مي تونستم حس كنم ...
لبامو به زور از هم باز كردم :
- هميشه همين طور بوده ..به هر چي كه بيشتروابسته باشي.... روزگار همونو با بي رحمي ازت مي يگيره ..
-هميشه بايد از بين و بد و بدتر ..بايد بدتر و انتخاب كني ..چرا ؟...چون مجبوري
- گاهي وقتا فكر مي كنم كه ديگه خدا دوستم نداره ...يعني از روزي كه از خانواده ام جدا شدم ..خدا هم بهم پشت كرد ...
سعي كردم اب دهنمو قورت بدم و گلومو از خشكي نجات بدم :
مي دونم ازتون توقع زيادي داشتم ...شما هم كار و زندگي خودتونو داريد ..خانواده داريد..
بيكار نيستيد كه بيفتيد دنبال كاري يه زن بد بخت كه ديگه هيچ كي رو نداره ...هيچ كي رو
- كاش شوهرم يكم غيرت داشت... كاش يكم مردونگي شما رو داشت و نمي ذاشت زنش تو اوج جوني بياد اينجور جاها ..
شدت اشكم بيشتر شد.:
- اما من واقعا ديگه نمي تونم تحمل كنم ..دارم عذاب مي كشم ...زندان و در و ديوارش شده سوهان روحم ...كه هر بار دلمو ريش ريش مي كنن
هيچ جا يي از زندان نمي تونم رنگ خدا رو ببينم... نمي تونم تو هيج جاش به ارامش برسم ...
دارم داغون مي شم ...
تمام اين مدت دلم فقط به وجود پري خوش بود كه اونم ..............
برگشتم و به چهره عصبيش خيره شدم ..
و با لبخندي كه همراه با غم و غصه بود :
- كه اونم دارم از دست مي دم ...شايد قسمت منم از زندگي همين بود كه تو اين سن تو اين شهر... همه چيمو از دست بدم
- حتي فكرنمي كنم جوني برام بمونه كه بتونم از اينجا در بيام ...
به چشمام خيره بود و منم با چشماي گريون بهش خيره شدم ...
فهميدم حسابي بهم ريخته.....اما اون كه گناهي نداشت ...فقط براي سبك كردن خودم اين حرفا رو بهش زده بودم ..چون كسي رو هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم ..احساس نزديكي بهش مي كردم و دلم مي خواست كمي باهاش حرف بزنم .
.اما انگار فقط ناراحتش كرده بودم...قبل از اينكه بياد ازش بيزار بودم ولي با امدنش تمام ناراحتيم از دستش از بين رفته بود و ديگه دلم نمي خواست ناراحتش كنم
پس سعي كردم لبخندي بزنمو و به خاطر مراقبتي كه از پري مي كنه جو عوض كنم:
- شما چطور فهميدي من اينجام؟
- مسئول زندان باهام تماس گرفت ..بهش گفته بودم اگه موردي پيش امد با خبرم كنه ...
- ببخشيد اينجا هم شما رو ...با ندونم كاري به زحمت انداختم ..
سعي كرد لبخندي بزنه ولي تو اين كار ناموفق بود ....
دست راستم كه بهش آنژيوكت وصل بود بالا بردم و اشكا رو از رو صورتم پاك كردم ...
بيچاره نمي تونست بايد چيكار كنه...
...
-ببيخشد ميشه به من يه ليوان اب بديد.. خيلي تشنمه ..
نفسشو داد بيرون و ليونو از روي ميز كنار تختم برداشت ..پارچو برداشت و تو ليوان اب ريخت و به طرفم گرفت
كمي خودمو كشيدم بالا و نيم تنه امو بلند كردم ..
كمك كرد و پشتي رو پشت كمرم گذاشت تا راحت تر تكيه بدم
وقتي تكيه دادم ليوان و از ش گرفتم ...
ليوانو اروم به لبام نزديك كردم كه پرسيد :
- زماني امد ديدنتون؟
سرمو تكون داد
-چي بهت گفت؟رضايت مي ده؟
جرعه اي از ابو سر كشيدم و به ديوار رو به روم خيره شدم ..
منتظر جوابم بود
-نگفتي ...رضايت مي ده...؟
با صداي بغض آلود :
- نمي دونم شايد ...
با تعجب :
-شايد
برگشتم و به چهره متعجبش خيره شدم و گفتم :
-به شما چيزي نگفته؟
-نه فقط گفت مي خواد باهات حرف بزنه..و منم ترتيب ملاقاتو دادم كه از نزديك ببيننتون
پلكهامو رو هم گذاشتم و اخرين قطره اشكو هم از چشمام زودودم
-من بايد تا كي اينجا باشم ؟
- به احتمال زياد صبح مرخصت مي كنن و بايد برگردي ..
سرمو تكوني دادم و گرفتمش پايين
و اون براي دلداريم :
- هر چي مصلحت باشه همون ميشه ..زياد نگران نباش
پوزخندي زدمو و گفتم:
- اره هر چي مصلحت باشه همون ميشه ..هموني ميشه كه فقط ديگرانو راضي كنه
از حرفام سر در نيورد ...
ليوان خالي از اب رو بين دستام گرفته بودم و به نقطه نامعلومي خيره شده بودم كه دستشو به طرفم دراز كرد تا ليوانو ازم بگيره ...
متوجه اش شدمو و ليوانو بهش دادم...
همونطور كه ليوان تو دستش بود ...
-اميدت فقط به خدا باشه ..مطمئن باش هيچ وقت تنهات نمي ذاره ...
سرمو گرفتم پايين و زمزمه وار :
-اميدوارم
ليوانو گذاشت رو ميز و به ساعتش نگاهي انداخت مي دونستم كه مي خواد بره ..براي اينكه راحتش كنم
-ممنون كه امديد ...
بهم خيره شد...طور خاصي بهم نگاه مي كرد....كمي لبهاشو تر كرد و خواست چيزي بگه كه نگفت
نمي دونم چرا دست دست مي كرد ....انگار مي خواست چيزي بگه
اخرم بدون گفتن حرفي كه مي خواست بزنه ...
.ازم خداحافظي كرد و رفت
ديگه خوابم نمي برد ..به سايه خودم رو ديوار كه بر اثر
تابيده شدن نور سالن به داخل اتاق ايجاد شده بود نگاه كردم .
.به مژه هاي بلندم خيره شدم كه تو سايه كشيده تر ديده مي شدن ...
دو روز وقت داشتن براي فكر كردن و جواب دادن
به سايه ام خوب نگاه كردم و با خودم گفتم :
شايد بهتر باشه از امروز با سايه ام زندگي كنم ..
پشت پرده بي تفاوتهايي
سرمو گرفتم پايين و با انگشتم .. پوست پشت دستمو كه روش انژيوكد بود لمس كردم...
شايد مصلحتم همين بوده...براي رسيدن به يه زندگي بهتره.. براي پري ....
واقعا تحمل دوري پري رو نداشتم .
.تا به حالا سابقه نداشته كه انقدر ازش دور باشم
"اره اينطوري بهتره حداقل هميشه كنارمه ..و از دوريش دق نمي كنم ..."
و منم در كنارش تو سايه اي از تاريكي زندگي مي كنم ..پيش مردي كه شايد نتونم هيچ وقت دوستش داشته باشم ...
بهتره كه فقط به خاطر پري روح و احساسمو فراموش كنم و در كنار جسمم باهاش زندگي كنم
هر چي باشه بايد خيلي بهتر از سعيد باشه ...
قطره اشكي از چشمام افتاد رو دستام ...
اره بهتره از سعيده..
اينطوري سرگردم از دستم راحت ميشه و به كار و زندگيش مي رسه ...
اون فقط يه زن مي خواد ..و منم فقط يه سرپناه و حامي
شايد اين دليل مي تونست براي يه تصميم مهم ..كافي باشه
تصميمي كه مي تونست زندگيمو زيرو رو كنه
***********بعد از مدتي مي تونستم بيرون زندان و آدما شو ببينم ...كمي سرم سنگين بود ولي بدم نبود...
به محض ورود به بند فرزانه يكراست به سراغم امد ...و حالمو جويا شد...
موقع ناهارم به زور غذا ر و به خوردم مي داد...
از اينكه هي مي خواست قاشقو بذار تو دهنم بدم مي امد... براي همين قاشقو ازش گرفتم و سيني غذا رو زانوهام گذاشتم ...
همونطور كه با غذا ور مي رفتم ..تو هر چند بار هم زدن غذا يه بارم قاشقو تا نيمه پر مي كردم و مي ذاشتم تو دهنم ...
خيلي لاغر شده بودم..واينو خودم به خوبي حس مي كردم..
فرزانه با ارامش و لبخند حركاتمو زير نظر داشت ..برگشتم و نيم نگاهي بهش انداختم كه با لبخند و دلسوزي بهم گفت :
- اين يادت بمونه ...تو هنوز معلوم نيست ...تا چند وقت ديگه اينجا باشي
.اگه بخواي اينطوري ادامه بدي .... ديگه چيزي ازت نمي مونه ...به فكر خودت نيستي..لااقل به فكر شوهر و بچه ات باش..
قاشق و با ارامش تو دهنم گذاشتم و بدون نگاه كردن به فرزانه:
-اون شوهرم نيست
فرزانه با چشماي متعجب بهم خيره شد
قاشق بعدي رو گذاشتم تو دهنم:
- .شوهرم يه سالي ميشه كه مرده ...
و فكمو اروم تكون دادم...
فرزانه با ناراحتي:
-متاسفم ..خدا بيامرزتش ..
پوزخندي زدمو و گفتم:
- فكر نمي كنم كه اون نيازي به امرزش داشته باشه
از حرفم جا خورد :
- پس اون اقايي كه.... هميشه..مياد به ديدنت.... كيه ؟
ساكت شدمو و قاشق رو تا نيمه پر كردمو تو دهنم گذاشتم
وقتي ديد جوابي بهش نمي دم خواست از كنارم بلند شه كه صداش كردم و ازش پرسيدم:
-فرزانه
برگشت طرفم
سرمو اوردم بالا و با بي تفاوتي بهش نگاه كردم:
- تو براي اينكه از اين دخمه نجات پيدا كني... حاضري كه ... هر كاري بكني ؟
كمي سرشو كج كرد و دوباره برگشت پيشم و كنارم نشست :
-بستگي داره
-به چي ؟
-به اين كه اون كار واقعا ارزش اين ازادي رو داشته يا نه ؟
-داري حرف مي زني يا شعار مي دي ؟
-نمي دونم چرا تو فكر مي كني من فقط با شعار و شعر زنده ام
-مگه غير از اينه؟
به صورتم خيره شد و گفت: :
-اره غير از اينه كه داري مي بيني و ميشنوي
مشغول بازي كردن با غذا شدم همونطور كه برنجو با خورشت هم مي زدم :
- ولي من مي خوام از اينجا برم
فقط بهم نگاه كرد
-كاري رو هم كه مي خوام بكنم فقط به خاطر پري ...
لبخند تلخي زد و گفت:
- يعني فقط به خاطر اونه كه مي خواي هر جوري كه شده از اينجا در بياي؟
فقط سرمو تكون دادم
بازم لبخند تلخي زد و به ديوار رو به روش خيره شد ...
- ما مادرا.... هميشه قرباني بچه هامون ميشيم ...البته نمي خوام منكر حس مادري بشم ..
- .من به خاطر پسرم هر كاري مي كردم ...اما وقتي كه فكر مي كردم ديگه در ارامشم و اونم در كنارم به خوبي و خوشي مي تونه زندگي بكنه ..براي هميشه از دستش دادم...
- بهت نگفتم.... من قبل از اينكه بيام اين زندان ..تو زندان مشهد بودم ..حدودا سه ماه ...
تا حالا از خودت نپرسدي چرا منو اوردن اين بند ...من كه جرم يه چيز ديگه است ....
با بهت بهش خيره شدم و اونم در كمال ارامش ادامه داد:
-معمولا كسايي كه هنوز تكليفشون معلوم نيست... هر جايي كه برن ميشن يه ادم موقت ..مثل من... كه فعلا به طور موقت اينجام
اشك تو چشماش حلقه زد ...دوست داشتم بقيه حرفاشو بزنه
- اگه خواستي يه روزي براي بچه ات كاري كني ..هميشه يادت باشه كه ...
راهي رو انتخاب كني..كه به نفع خودتم باشه .و براي خودت حتما يه چيزي باقي بذاري ..چيزي كه بعدها براي نداشتنش هي حسرت نخوري و آه بكشي
- ما مادراي ايراني هميشه تا پاي جونمون كه شده براي بچه هامون پيش مي ريم ...اما كيه كه ببينه
از حرفش سر در نيوردم و ازش پرسيدم :
- الان بچه ات كجاست ؟
چشماش خيس خيس شد و ..با لبخندي از كنارم بلند شد ....
- اميدوارم انتخابي كه مي كني درست باشه و اشتباه منو تكرار نكني ؟
به طرف در رفت...با صداي كمي بلند:
-اين تنها راهمه...ديگه نمي تونم دوريشو تحمل كنم ...
لبخندي زد و خار ج شد ...
سيني غذا رو از رو پاهام برداشتم و گذاشتمش رو تخت و كمي به طرف جلو خم شدم ....
********
تنهايي تو زندان و بي كسيم.... و سختي كه تو اين يه سال گذشته كشيده بودم به كل فكر كردنو ازم گرفته بود
شده بودم گربه اي كه از ترس افتادن از بلندي به هر چيزي چنگ مي ندازه ......
از جام بلند شدم...دستي به صورتم كشيدم و به راه افتادم ...
فرزانه رو ديدم كه گوشه اي از حياط نشسته و تو خودش فرو رفته ..
نگاهمو ازش گرفتم و از بين زنهايي كه از حياط به طرف داخل مي امدن رد شدم..و خودمو به خانوم رستگار مسئول انتقال زندانيا رسوندم و ازش خواستم كه منو به اتاق خانوم ناصري مسئول بند زنان ببره
**********
چند دقيقه اي بود كه مقابلش نشسته بودم و اونم داشت با تلفن حرف مي زد ..وقتي گوشي رو گذاشت سر جاش... دستاشو رو ميز تو هم قلاب كرد و ازم پرسيد:
-چيزي مي خواي ؟
- بله...شماره شاكيمو مي خواستم ؟.اگه ميشه برام پيداش كنيد... بايد باهاش تماس بگيرم؟
تو جاش جا به جا شد و چادرشو كمي كشيد جلو :
-مي خواي باهاش حرف بزني؟
- بله..
- پس بذار ببينم تو پرونده اي كه ازت اينجا داريم....شماره اي از شاكيت هست يا نه ؟
و از خانوم رستمي يكي از كاركنان زندان خواست پرونده منو از كمد بياره ...
مدتي پرونده رو زير رو كرد و بعد سرشو بالا اورد :
- اينجا كه چيز ي نوشته نشده ..يعني فقط يه شماره هست... كه اونم شماره همراهش نيست.....
- فكر كنم براي كارخونه اشه ...بذار باهاش تماس بگيرم ..
گوشي رو برداشت و شماره رو گرفت ...
بعد از چند بار بوق كشيدن بلاخره يكي گوشي رو برداشت
خانوم ناصري شروع كرد به حرف زدن ...
حين حرف زدن متوجه شدم كه خودش نيست و يكي از مديراي كارخونه است ...
-بله متوجه هستم ....اگه زحمتي نيست مي خواستم شماره همراهشون بهم بديد
.................
- اقا من از زندان تماس مي گيرم حتما كار مهميه ...كه شماره اشو مي خوايم ...
...................
به خانوم ناصري نگاه كردم كه همونطور كه با خودكار روي كاغذ خطوط نامفهومي مي كشيد... در تلاشم بود كه شماره رو بگيره...
يه دفعه خوشحال شدم و با جديت خودكارشو تو دست گرفت و گفت:
- نه اونم خوبه ...
.........
-چي؟
.............
-پس كي هستن؟
.....................
-باشه اشكالي نداره ..بگيد من مي نويسم
بعد از نوشتن شماره خداحافظي كرد و گوشي رو گذاشت سرجاش و رو به من :
- عجب ادميه ها... هر چي بهش مي گم كار مهم دارم ...مي گه نمي تونم شماره همراهشو بدم
سكوت كردم و اون بهم لبخندي زد و گفت:
-عوضش شماره خونه اشو بهم داد
-فقط گفت دير وقت خونه مي ره......كارخونه هم زياد نمي ره ...يعني همش در حال رفت و امده ...شماره رو يه برگه كوچيك نوشت و به دستم داد...
- بيا بگيرش ....من امشب تا 10 هستم
- قبل از رفتنم يه سر به من بزن و از همينجا باهاش تماس بگير ..تا راحترتر باشي
..بلند شدم و برگه رو ازش گرفتم....و با يه تشكر اروم به طرف بند راه افتادم ..
از دور با امدنم يه لبخند كم جون زد ....
منم فقط بهش لبخند زدمو و كنارش نشستم...
دستاشو به زانوهاش تكيه داده بود...و از مچ ...دستاش از رو زانوهاش اويزون شده بود كه با اين كارش انگشتاي كشيده و ظريفش بيشتر به ديد امده بودن ...
در سكوت كنار هم نشسته بوديم ..
.كه از جيبش يه نخ سيگار در اورد و گذاشت رو لباش ...و با اولين شعله كبريتش روشنش كرد..
پوك عميقي به سيگار زد و بعد از چند ثانيه دودش از دهنش ازاد كرد و به طرفم برگشت و سيگار رو كه بين دو تا انگشتاش گرفته بود ... بهم تعارف كرد..
با لبخند سرمو تكوني دادم و گفتم:
- نه..
خنده اي كرد و با خنده دوباره سيگارو گذاشت بين لباش و يه پوك ديگه زد :
يه زماني از هر چي سيگاري بود متنفر بودم ...ميگفتم اين جماعت چطور سيگار مي كشن..
پوك ديگه اي زد و ادامه داد:
- اما بعد از مدتي ....كه احساس مي كردم ديگه كسي رو ندارم ....و بدبختي و عذابي نيست كه از كتو و كولم بالا نرفته باشه بهش پناه اوردم..
سيگار تو دستشو بهم نشون داد و گفت::
- اره به اين بد مصب
- هيچ وقت اولين پوكو يادم نمي ره ..
.مستانه خنده اي سر داد و با انگشتش روي سيگار اروم ضربه اي زد كه خاكستراش بريزه:
- فكر كن ادم چقدر بايد پول... ته كيفش داشته باشه ..كه اونم بده به يه بسته سيگار با يه مارك گند
بازم خنديد:
- دقيق يادمه ...تو پارك بود......مثل الان. هوا سرد بود و ادم از سرما قنديل مي بست ...
سيگار رو كه گذاشتم رو لبام از بوش بدم امد و برش داشتم و پرتش كردم طرف سطل زباله ....
ولي زياد طولي نكشيد كه سيگار دومي رو گذاشتم و روشنش كردم...
- براي اولين بار... چنان دودشو كشيدم تو... كه چشام از حدقه زد بيرون...و به
سرفه افتادم ...
سرشو به طرف بالا گرفت و يه پوك عميق تر زد و دودش به حالت نمايشي از دهنش خارج كرد :
- دو بار كه سعي كردم سيگار بكشم حسابي اذيت شدم ...كه تو پوك سوم كمي راه افتادم .
-.از ان روز بود كه هر روز چندتا نخ سيگار مي كشيدم ..هي مي نشستم تو پارك و زير افتاب با دودش خودمو خالي مي كردم ...
بعدم شد يه عادت.... و تركشم شد موجب مرضم ...
- اما تو هيچ وقت اين كارو نكن ...سيگار هيچ وقت ارومت نمي كنه ..فقط بدتر غماتو به يادت مياره
- با هر بار پوك زدن يكي از خاطراتت بدت زنده ميشه ....كه اصلا حاضر نيستي هيچ وقت تكرارش كني
نفس عميق تري كشيدو اخرين پوكو به سيگارش زد ...و دودشو با شدت داد بيرون كه گفتم:
- اسم پسرت چيه ؟
به نقطه اي خيره شدو گفت :
-ارتين
لبخندي زدمو و گفتم:
- چه اسم قشنگي
- بايد خودشو ببيني خيلي از اسمش ناز تره
- حتما همين طوريه
-اما عين دختر تو چشم رنگي نيست
لبخندم بيشتر شد...
ته سيگارشو رو زمين له كرد و دوباره دستاشو تو هم قلاب كرد و رو زانوهاش گذاشت:
- مي دوني... از اونجايي كه من يه جور ايي حق خواهر ي به گردنت دارم.
- پس.پري چشم خوشگله هم ميشه يه جورايي خواهر زاده ام ..از همين حالا هم..اين پري چشم خوشگله رو براي پسر خوشگل يكي يه دونه ام ... خواستگاري مي كنم
خنده بلندي سر دادم و اروم كوبيدم رو سرش
خندش گرفت و دستي به سرش كشيد:
-خو چيه؟.... بگو دختر به پسرت نمي دم... اين كارا يعني چي ؟چرا مي زني ؟
- فرزانه انقدر شوخي نكن...
با ناراحتي به ديوار تكيه داد و گفت:
- جداي از شوخي هميشه دلم مي خواست داماديشو مي ديدم...
- حتما مي بيني
لبخندش به اشك تبديل شد ...
و از جاش بلند شد..پشت لباسشو تكوني داد و كمي ازم فاصله گرفت ...و رو به روم ايستاد...
و اداي كسايي رو در اورد كه ويولن تو دست مي گيرن :
- مي خوام براي عروسي پسرم يه ملودي قشنگ بسازم ....
با خنده :
- مگه بلد ي..؟
- اوه پس چي فكر كردي ...
- بعد از يه عمر نوازدگي ..تازه بهم مي گي مگه بلدي ؟
و بعد در حالي كه دست راستشو بالا و پايين مي كرد و با انگشتاي دست چپش حركاتي رو انجام مي داد ...شروع كرد تو جاش به كمي تكون خوردن ...
و زير لب ملودي رو زمزمه كرد كه انگار از خيلي وقته پيش ......شده بود نغمه اي از لالايي هاي تنهايش ...
چشماشو بست و شروع كرد به ويولن زدن خياليش ....و منم با لبخند نظاره گر كاراش بودم
با خنده چشماشو باز كرد و گفت:
- بايد پسرم مثل ديويد گرت بشه كه زمين زمان با ويولن زدنش رو ابرا پرواز كنن...
و باز چشماشو بست و ادامه داد.و زمزمه كرد:
سُل... سِي/ دو/ ر
حالا كه به چهره اش نگاه مي كردم ..چقدر شكسته شده بود...ازم 3 سالي بزرگتر بود.....چشماش پر از غم بود...خنده هاش و شوخياش همه از درد بود ...
اونم يكي مثل من بود ..
كسي پر از درد ...كه تنها دل خوشيش مي تونست پسري باشه كه همش با ارزو داشتنش ...ازش حرف مي زد ...
ابروهاي كشيده و چشماش درشت... صورتي كشيده و استخوني ولي جذاب ..لبهاي برجسته و بيني كه هيچ نقصي نداشت ...
جرمش شايد مثل خيليا كه تو زندان بودن يكي بود... ولي انگار زمين تا اسمون با همه اشون فرق مي كرد ...از روز اولم تنها كسي كه به دلم نشسته بود ..تنها همين فرزانه بود...
به اعتقادادت و عقايد ديگران احترام مي ذاشت و اگه چيزي بابا ميلش نبود سعي نمي كرد همه چي رو مثل اغلب زندانيا بهم بريزه ..اروم بود و متين و به موقعشم ..پر غرور و محكم ...
گاهي دلم مي خواست مثل اون بودم.... قوي و نترس و با اعتماد به نفسي كه ادمو ميخكوب خودش مي كرد
********
نزديكهاي ساعت 10 بود كه پيش خانوم ناصري رفتم..زن دلسوزي بود ... و سعي مي كرد با زندانيها برخورد خوبي داشته باشه و كمتر بين زندانيا حساسيت به وجود بياره
ضربه اي به در اتاقش زدم
-بيا تو ... فكر كردم ..شايد ديگه نمي خواي بياي ..
تلفنو گذاشت جلوم و خودش از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد...
برگه رو در اوردم
و اروم شماره رو گرفتم ...البته اميدي به بودنش تو خونه ...نداشتم ...چون گفته بودن دير وقت مياد ...
چشمامو بستم و همراه با صداي بوق هاي كشيده ... شماره ها رو مي شمردم..
كه صداش تو گوشي پيچيد ...نگاه به دم در افتاد كه ديدم ناصري كمي اونطرفتر داره با يكي از همكاراش حرف مي زنه
زماني با بي حوصلگي:
- بله بفرماييد
- الو
با صدام كمي سكوت كرد و با ترديد:
-سلام
منتظر بود ..اب دهنمو قورت دادم :
- من..من..حكمت هستم ...ستاره حكمت
فهميدم تعجب كرده....صداي نفس كشيدناشو مي تونستم بشنوم :
- سلام شماييد ؟
- بله مي خواستم بگم كه ..
يهو حرف زدنمو قطع كردم
اونم سكوت كرد ..حالا كه موقع حرف زدن شده بود ..داشتم پشيمون مي شدم ..
گوشي رو محكمتر گرفتم و چشمامو بستم...
چقدر برام سخت بود...يهو ياد سعيد افتادم...
بله گفتن به اون چقدر فرق داشت با اين بله گفتن به زماني
مي دونستم كه خودش مي دونه كه مي خوام چي بگم و براي چي زنگ زدم ... براي همين حرفي نمي زد و منتظر بود
دندونامو بهم فشار دادم ..و سعي كردم نفس حبس شده تو سينه امو كه داشت بهم فشار مي اورد خارج كنم ...
این روزا چيزي به اسم اشك باهام عجين شده بود و لحظه ای منو رها نمي كرد ...
با احساس مزه شوري رو لبام فهميدم اشكام خيلي وقته كه در امدن
چشمامو بستم و با لرزشي كه تو صدام بود :
- اگه هنوز سر حرفتون هستيد من شرطتونو قبول مي كنم
زماني كه شوك زده شده بود...
چند ثانيه اي رو سكوت كرد ...هرچند مي دونست كه منظور من از این تماس چي بوده باشه ولي شايد فكر نمي كرد كه من اين شرطو قبول كنم
براي همين بعد از سكوتي نه چندان طولاني براي جمع وجور كردن افكارش با ترديد..ازم پرسيد:
- مطمئنيد.؟
اب بينيمو كمي كشيدم بالا.:
-بله ..
اما از اونجايي كه هنوز ترديدش برطرف نشده بود :
-نمي خوايد بيشتر فكركنيد؟.... شما كه تا فردا
- چه فرقي مي كنه ..من جوابم مثبته... يه روزم بيشتر هيچ تاثيري رو تصميم گيري نداره
...
اب دهنمو قورت دادم ...و لبامو تر كردم ..
- باشه پس... من فردا صبح . اول وقت مي رم و رضايت مي دم و حكم ازاديتونو مي گيرم
داشتم داغون مي شدم واقعا نمي دونم چطور حاضر به اين كار شده بودم ...
تمام دستام مي لرزيد ....
از تن صداش نمي تونستم بفهمه راضي يا نه ...
تنها قدرتم براي گفتن این حرفا فقط پري بود
با ياد آوري پري با صداي گرفته اي :
-فقط فقط
-فقط چي ؟
دخترم
-گفتم كه مثل دختر خودم بزرگش مي كنم ...چيزيم براش كم نمي ذارم
-بقيه حرفا هم بمونه بعد از اينكه از زندون در امدي ...
لبهام به شدت مي لرزيد....
-فكر كنم تا كاراي ازاديتو انجام بدم تا بعد از ظهر طول بكشه
بعد از ظهر منتظر باش من خودم ميام دنبالت ...
ته دلم خالي شد .....
اون حرف مي زد و من فقط گوش مي كردم كه يهو گفت:
-الو.... الو
چشمامو بستم و به زور :
- بله بگيد من مي شنوم ...
يه لحظه خودموني شد و گفت:
- مطمئني تصميمتو گرفتي ؟
- بله مطمئنم ...
نه من حرفي براي گفتن داشتن ونه اون ...
شايد اون هنوز مي خواست من حرفي بزنم ..و منم همين طور كه اون گفت :
-پس تا فردا خداخافظ
و منم خيلي اروم گفتم خداحافظ و گوشي رو از گوشم دور كردم
گوشي رو با دستاي لرزون سر جاش گذاشتم ..همونطور كه دستم رو گوشي بود.... بدنم از شدت گريه به لرزش افتاد ...
صداي هق هقم بلند شد ..
خانوم ناصري وارد اتاق شد ...و دستشو رو دستم كه گذاشته بودم رو تلفن گذاشت ..سرمو اوردم بالا...
انگار بايد همه رو توجيه مي كردم .... فكر مي كردم همه ازم جواب مي خوان..
در حالي كه بهش نگاه مي كردم :
- فقط به خاطر پري مجبور شدم...
مي دونستم از حرفام سر در نمياره ...با قدي خميده از رو صندلي بلند شدم .....
به چار چو ب در رسيدم ..دستمو گذاشتم رو در و برگشتم طرفش كه هنوز داشت ماتو مبهوت بهم نگاه مي كرد:
- شماره سرگرد پارسا رو مي خوام ...
- الان مي خواي ؟
سرمو تكون دادم:
- نه فردا صبح ...
************
همونطور كه دراز كشيده بودم دستامو رو سينه ام گذاشتم و به سقف چشم دوختم ...
از اينكه فردا شب مي تونستم به راحتي پري رو بگيرم تو بغلم لبخند تلخي زدم ...
بالشتو از زير سرم كشيدم بيرون ...و گذاشتمش رو سينه ام و به خيال اينكه پري رو گرفتم تو بغلم ...با قدرت تو اغوشم كشيدمش و سعي كردم بوي تن دخترم به ياد بيارم .
.سرمو به بالشت مي كشيدم كه گويي دارم با صورتم گونه اشو نوازش مي كنم ...
سعي كردم به چند سال بعد فكر كنم..زماني كه پري حسابي بزرگ شده بود و به دانشگاه مي رفت .. و خيلي از زندگيش راضي بود
براش اتاقي رو مجسم مي كردم كه هميشه دلم مي خواسته براش درست كرده باشم ...
سعي كردم وحيد زماني رو دوست داشته باشم و با ياد آوري اينكه بايد به زودي در كنارش باشم ..چشمامو بستمو و همه چي رو تو ذهنم به بازي گرفتم ...
سعي كردم تو خيالاتم براي زندگي كه قرار بود من توش باشم ..فقط يه لبخند بزنم ..اما نشد.و فقط حاصلش باز اشك بود و اشك ..بالشتو محكمتر چنگ زدم ...
تمام موهاي شقيقه ام از گريه خيس شده بود...
خواب به چشمم نمي امد ...
دم دماي صبح با صداي اذان بالشتو از خودم جدا كردم و به هواي گرو گ و ميش بيرون خيره شدم ..
دستي به ملافه كشيدم و از روم كشيدمش كنار ...
از رو تخت امدم پايين و به طرف دستشو يي رفتم ..شير ابو باز كردم ...
دستامو بردم زير شير اب و يه مشت اب به صورتم زدم ...
به تصوير خودم تو اينه خيره شدم ..قطره هاي اب از مژه هام مي چكيد ...
صورتم خيلي لاغر تر شده بود...
استين لباسامو زدم بالا...و شروع كردم به وضو گرفتن ...
بعد از چند دقيقه اي كه برگشتم به بقيه كه خواب بودن نگاه سر سري انداختمو
مهرو گذاشتم رو زمين و چادرو رو سرم انداختم ...و قامت بستم ...
ديگه دلم نمي خواست گريه كنم..من تصميمو گرفته بودم ..دستهامو به گوشم نزديك كردم ...
و براي يه زندگي جديد ... در كنار يه مرد ديگه آماده شدم
******
-الو ...جناب سرگرد پارسا ...؟
-بله بفرماييد
كمي به حرفايي كه قرار بود بهش بزنم فكر كردم و يه دفعه اي گفتم :
-سلام
و اونم خيلي اروم و بي تفاوت :
-سلام
كمي لجم گرفت ...علتشو هم نمي دونستم :
-امروز بعد از ظهر ..دخترمو بيار ...
باز بي تفاوت تر از قبل :
-اتفاقا امروز مي خواستم بيارمش ...
لبهامو بهم فشار دادم و گفت:
-فقط بيارش
سرگرد كه كمي تعجب كرده بود ...بدون تغييري در صداش :
- حكمت خوبي ؟
-بله..ياديون نرده بعد از ظهر پري رو بياريد ..و بدون گفتن كلمه خداخافظي تماسو قطع كردم
**********
كنار تختم در حال جمع كردن وسايلم بودم كه خانوم رستگار بهم گفت ملاقاتي دارم..
این بار برخلاف تمام دفعات قبل با ارمش قدم برداشتم ..
.قبل از رسيدن به اتاق ..سرگردو ديدم كه اونم داشت به طرف اتاق مي امد..دوتايي همزمان به در رسيدم ..رستگار درو باز كرد و به من گفت كه برم تو و پشت سرمم سرگرد وارد شد ..
رو صندلي نشستم و چادرو تا حدي كه ديگه نتونه چهره امو ببينه كشيدم رو صورتم و دستامو گذاشتم رو ميز
بهش نگاه نمي كردم و تو افكار خودم غرق بودم:
-تو چت شده ؟
سرمو تكون دادم :
- هيچي
-ميشه وقتي دارم باهات حرف مي زنم به من نگاه كني
سرمو اوردم بالا و مستقيم به چشماي ارامش بخشش خيره شدم...
-دردت چيه ؟
-يعني شما نمي دوني ؟
-دختر يكم ديگه تحمل كن ..من كم كم دارم همه چي رو.... رو به راه مي كنم ...
سرمو گرفتم پايين :
- ديگه نيازي نيست . به خاطر من...خودتونو تو دردسر بندازيد
فقط دخترمو بعد از ظهر بياريد
و از جام بلند شدم ..
كه با عصبانيت گوشه چادرمو كشيد و بلند داد زد :
-بشين
و وادارم كرد كه بشينم ...
كمي ترسيده بودم ..با اينكه اون تو زندگي من هيچ نقشي نداشت ولي نمي دونم چرا مي ترسيدم بهش بگم كه چيكار كردم
- حرف بزن ...بگو چته ..چرا لازم نيست ديگه تو دردسر بيفتم ..؟
سعي كردم گريه نكنم... بغض نكنم ولي با همه تلاشام ....بازم بغض كردم:
-شاكيم رضايت داده..
دستش شل شدو گوشه چادرمو رها كرد..
-رضايت داد؟
سرمو تكون دادم
- اخه چطور.. اون كه ؟
سرمو اوردم بالا:
- چه فرقي مي كنه ...مهم اينكه اون رضايت داده و من امروز بعد از ظهر ازاد ميشم ...
با شك بهم خيره شد...:
- مطمئني رضايت داده؟
سرمو تكون دادم ...
نمي دونم چرا حرفامو باور نمي كرد:
-تو يه لحظه اينجا بشين تا من برگردم ...
چيزي نگفتم و اونم رفت اما رفتنش انقدر طول كشيد كه مجبور شدن منو به بند برگردونند..ساعتها گذشت ..حتي ظهر شد ولي اون نيومد ...
نزديكاي ساعت 4 بود كه خانوم رستگار با چندتا بسته تو دستش... سراغم امد :
- ستاره اینا براي تو ...
به طرفشر فتم و بسته ها رو ازش گرفتم..
- خانوم ناصريم كارت داره .....كاراتو انجام بده ..تا 10 دقيقه ديگه ميام دنبالت
بسته ها رو باز كردم كه ديدم
تو يكيش يه دست مانتو و شلوار شيك و گرون قيمت و تو بسته ديگه كيف و كفش ستي كه رنگشون متناسب با رنگ مانتو بود قرار داشت ... و تو بسته اخري يه روسري و يه شال خوش رنگ...
با تعجب به بسته ها خيره شدم كه تو همون موقع رستگار امد.... خواست بهم بگه كه بلند شم و همراهش برم كه گفتم:
-اينا رو كي اورده؟
-برو پيش خانوم ناصري اون بهت مي گه من در جريان نيستم ..
بسته ها رو ول كردم و به دنبالش راه افتادم ...وارد اتاق خانوم ناصري شدم ...و رفتم مقابل ميزش ايستادم
پرونده جلوي دستشو باز كرد :
- تا يه ساعت ديگه وسايلتو جمع كن شاكيت رضايت دادو مي توني بري ...
این ازادي برام مزه ای نداشت..حتي از گفتن اينكه ازادي ..لبخندي به لبام نيومد
فقط تونستم بپرسم :
- اون بسته ها؟
سرشو اورد بالا و درست مثل كسي كه باور نداشته باشه:
-شاكيت اورده..
-فقط قبل از رفتن وايستا جناب سرگرد بياد ..كارت داره با من تماس گرفت و گفت تا نيم ساعت ديگه مياد...
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و بلند شدم:
-مي تونم برم؟
سرشو اورد بالا و بهم نگاهي كرد و با تكوني كه به سرش داد ...اجازه رفتنمو داد
***********
همونطور كه لباسامو تا مي كردم... فرزانه با قيافه اي كه چيزي ازش نمي فهميدم به كنارم امد و دست به سينه شد و دم گوشم :
- هنوز موندم كه چطور ....تو داري از اينجا مي ري...
- اونطور كه تو روزاي اول با خودت مي كردي گفتم چند سالي اينجا موندي هستي
-اما حالا داري وسايلتو جمع مي كني كه بري ...
نفسشو داد بيرون و ابروهاشو انداخت بالا:
-خيلي عوض شدي ستاره ...خيلي ...تو ديگه همون دختري نيستي كه از ترس و دلهره يه لحظه هم نمي تونست تو جاش بند بشه..
- نه تو اوني نيستي كه از دوري دخترش داشت پر پر مي شد..
با شدت لباسي كه تو دستم بود پرت كردم و برگشتم طرفش و يقه اشو گرفتم تو دستم و به سمت خودم كشوندمش .
.بقيه هم با ديدن برخورد من با فرزانه دور مو ن جمع شدن
با نفرت به چشماي خندونش خيره شدم:
- من هر كاري كه كردم.... فقط براي دخترم بوده... تو حق نداري بهم بگي كه عوض شدم
لبخندي زد و دستاشو گذاشت رو مچ دستام:
-عوض شدي كه مي گم ...
داد زدم :
- خفه شو ..
چشماشو با خنده بستو با قدرت دستامو از يقه اش جدا كرد...و هولم داد به طرف عقب ..
بقيه همچنان تماشاچي بودن
- خودتم مي دوني كه چيكار كردي ستاره ...كه عين هو خر ...گير كردي تو گل ....
.......بدبخت فكر نمي كردم انقدر كوته فكر باشي ...
از فرط عصبانيت به شدت نفس مي زدم :
- تو داري درباره چي حرف مي زني ...؟
برگشت و با دست به جمعيت اطرافمون اشاره كرد و گفت:
- اينا شايد كسي رو نداشته باشن كه از بيرون براشون خبر بياره... ولي من هنوز اونقدر بدبخت نشدم..كه نتونم از چيزي سر در بيارم .
- يعني ستاره خاك تو سر بي عقلت كنم...
و با تاسف از بين جمعيت راهي براي خودش باز كرد و روي تختي كه مقابل تختم بودنشست و سيگاري رو روشن كرد ..و گذاشت رو لباش و با پوزخند بهم خيره شد ...
همونطور كه با كينه بهش خيره شده بودم ....
.نگاهي به بقيه زندانيا كرد و با لحني كه توش تمسخر موج مي زد:
- اخ خواهران... ببخشيد... مجلس بي رياست ..بايد زودتر بهتون مي گفتيم .....ستاره جونمون داره مي ره ..
- چرا ساكت نشستيد؟
...از جاش بلند شد و سيگار بين لباش گذاشت و دو دستي به حالت نمايشي برام دست زد...
و همون طور كه با لبخند تلخي بهم نزديك مي شد ...دستاشو از هم باز كرد و شروع كرد به رقصيدن ....
بقيه هم كه بي خبرا از هر جا بودن همراهيش كردن و براش دست زدن
داشتم منفجر مي شدم
ولي اون با ارامش فقط تو چشمام نگاه مي كرد و مي رقصيد و بهم نزديك مي شد :
-بادابادا مبارك بادا...ايشالله مبارك بادا ...
بادا.بادامبارك بادا....ايشالله مبارك ..بادا .
عروس چقدر.. تو ناز داري ماشالله ..
عروسي عروسي ...عروس مباركت باد
روبوسي روبوسي ..دوماد مباركت باد
باداباد مبارك بادا....ايشالله مبارك باد.ا ..
تو اخرين چرخش با تمام خشمم يه كشيده محكم زدم تو صورتش كه از صداش همه يهو ساكت شدن ..
با تعجب دستشو به گوشش كشيد
كه ديدم داره از زير دستش خون مياد..لبخندي زد و دستشو از رو گوشش برداشت و به كف دستش نگاه كرده ...
ابروهاشو انداخت بالا:
- نه بابا تو هم بلد بودي و ما نمي دونستيم ..اب نبوده وگرنه تو هم شناگر قابلي هستي ...
سرشو بلند كرد و به بقيه زنا نگاه كرد ...نفسشو داد بيرون:
- چيه؟..چرا داريد برو بر منو نگاه مي كنيد ......تا حالا نديد ..كه يه ابجي از ابجي كوچيكش كتك بخوره ..هان؟
- تموم شد...عروسي تموم شد ...بريد...بريد اينجا رو خلوت كنيد..چه خوشونم امده ..
ولي هنوز همه داشتن بهش نگاه مي كردن كه با داد گفت:
- هري... بريد ديگه...
و همه با غر غر خارج شدن ..
دوباره دستشو گذاشت رو گوشش...و با چشماي درشتش بهم خيره شد:
-دست مريزاد جيگر ..نمي دونستم كشيده خوردن از دست ابجي كوچيكه انقدر حال مي ده وگرنه زودتر از اينا براي دست بوسي خدمت مي رسيدم ...
بعد از ناهار يه ساعتي به همه اجازه هوا خوري رو مي دادن اما به خاطر برفي كه مي باريد كسي جرات بيرون رفتنو نداشت
بدون لباس مناسب با افكاري بهم ريخته وارد حياط شدم ....
با دمپايي و پاهايي بدون جوراب ...
احساس مي كردم همه چي و همه كس دست رو گلوم گذاشتن و دارن خفم مي كنن
هواي ازادم نمي تونست حالمو بهتره كنه ....برف از يك ساعت پيش شروع كرده بود به باريدن و كف حياط پر بود از برفهاي دست نخورده و فقط اين جاي پاهاي من بود كه از در تا وسط حياط به جا مونده بود كه اونا هم با باريدن يكنواخت برف داشتن كم كم محو مي شدن ...
دستامو دادم زير بغلم ...
روسريمو شل بسته بودم و موهاي جلوم مقداريش به خاطر اشفتگي از زير روسري زده بود بيرون و در برابر باد و سوز هوا به رقص در امده بودن ...
كم كم بغضم تبديل شد به دونه هاي اشك...
براي اين لحظه ها دلم مي خواست پري رو تو بغلم مي گرفتم و با وجود غمهاي تو دلم ...
.از بودنش در كنارم لذت ببرم و به خاطرش همه چي رو فراموش كنم ..اما پري در كار نبود ..
اما بيشتر از همه ..يه شونه محكم مي خواستم كه فقط تكيه گاه دردهام باشه ..يه شونه مردونه كه وقتي سرمو گذاشتم رو شونه اش... ارومم كنه..
و نذاره به تنهايي اين همه درد و مصيبتو تحمل كنم ...
تمام صورتم خيس شده بود و پاهام از سرما حسابي قرمز شده بود ن ...نوك انگشت پاهام از سرما به سوزش و درد افتاده بودن....
بي خيال همه چي دلم خواست فقط راه برم ....
از سرگرد بدم امده بود ..فكر مي كردم اون از تمام ماجرا باخبره ...و بيشترم به خاطر نيوردن پري از دستش شاكي بودم ...
تمام شونه هام پر برف شده بود ...همه جام از سرما مي لرزيد ..
بدنم تو اين چند روزه حسابي ضعيف شده بود و ديگه مقاوت قبلو نداشت ...
همونطور كه مي رفتم پاي راستم به پاي چپ گير كرد و يهو نقش زمين شدم
حتي نترسيدم كه اگه بيفتم چي ميشه .. فقط چشمامو بستم و محكم روي برفا افتادم ..
.كه باعث شد بدنم حسابي درد بگيره ..سرم محكم خورد به يه چيزي ..نفهميدم كه چي بود
همونطور كه تو برفا بودم باز اشكا سر باز زدن و من حركت و داغي خونو رو پيشونم حس كردم ...
يكي داشت با سرعت مي امد طرفم
نمي تونستم خودمو جمع كنم و از رو زمين بلند شم ...
فرزانه سريع پتويي رو انداخت رومو و با كمك يه نفر ديگه منو از روي زمين بلند كردن...
صورتم از سرما كمي كبود شده بود ...
فرزانه: دختر با خودت چيكار كردي ؟مگه امدن به زندان اخر دنياست..اگه اينطور باشه كه ما همه بايد بريم بميريم ...
اصلا نمي فهميدم چي داره مي گه ....باز اشكام در امد...با اينكه سرم به شدت درد مي كرد ..اما نمي تونستم گريه امو كنترل كنم..
نمي تونستم تا كجاي اين بازي بايد پيش برم ...
تا كجا مي تونم تحمل كنم
تا كجا مي تونم با اين همه بي رحمي كنار بيام...
دچار لرز شديد شده بودم و يه بند از سرم خون مي امد...
وفشارم به شدت افت كرده بود ....
دلم هواي پري رو كرده بود ...
دچار هذيون شده بودم ..و مرتب اسمشو صدا مي كردم و اسم كسايي رو مي بردم كه اكثرشون مرده بودن...
تب و لرز بدي كرده بودم ...
مسئولاي زندان به شدت نگران شده بودن ....
ساعتاي هاي بدي رو داشتم پشت سر مي ذاشتم ....
.وقتي ديدن نمي تونن كاري كنن ... سريع ترتيب انتقال منو به بيمارستان نزديك زندانو دادن ...
گريه ام لحظه اي بند نمي امد..اي كاش كسي چيزي رو بهم مي گفت كه ارومم مي كرد ..اما نه اون يه نفر وجود داشت و نه اون چيز ارامش بخش ...
*-********
وقتي به خودم امدم كه با سوزش چيزي تو دستم فهميدم توي بيمارستانم و دارن بالا سرم كارايي مي كنن..
چشام كم كم داشت سنگين مي شد...
با وجود اينكه چهره امو نمي تونستم ببينم ... ولي مي دونستم كه به خاطر سرما و ضربه اي كه به سرم خورده چقدر بايد ورم كرده و كبود باشه ....
شايد تو تمام اون 10 روز اين اولين شبي بود كه راحت چشمامو رو هم گذاشتم و ذهنم از همه چي خالي شد ...اونم به لطف آرامبخشايي كه بهم زده بودن
ساعتي از نيمه شب گذشته بود كه چشمامو از هم باز كردم ...
در اتاق باز بود ..كمي سرمو چرخوندم و به سرباز كه دم در و رو صندلي نشسته بود و چرت مي زد نگاهي انداختم ....
دهنم خشك شده بود و اب مي خواستم ...اب كنارم بود ولي قدرتي براي حركت دادن خودمو نداشتم ....
چشمامو با بي حالي دوباره رو هم كه گذاشتم كه صداي قدمهاي پاش و بوي ادكلن هميشگيش ...حس شنوايي و بويايمو به كار انداخت ..حالا حضورشو در كنار خودم حس مي كردم ...
چشمامو اروم باز كردم ...
با لاي سرم با نگراني ايستاده بود ...
با ديدنش دوباره تمام حرفاي زماني به يادم امد و حلقه اشك تو چشمام جونه زد ...
هر دو بهم خيره بوديم ....
نمي دونم چرا انقدر ازش انتظار داشتم ...انتظار يه كمك...انتظار يكم مهربوني ...
همونطور كه به خيره بود با سرزنش :
- با خودت چيكار كردي ؟
سكوت كردم و فقط بهش خيره شدم ...
- ببخش قصد نداشتم پري رو نيارم ولي سري پيشم... وقتي از پيشت برگشتيم تا خود صبح يه بند گريه كرد ...هر وقت مي بينت بي قرار تر ميشه ...
قطره اشك از گوشه چشمم خارج شد و از روي گو نه ام سر خورد ...
- متاسفم ..اين چند روزه خود منم درگير يه ماموريت مهم بودم ...نتونستم بيام ...مي دونم چشم به انتظار بودي ..اما خوب ...
دستي به موهاش كشيد و نگاهشو به پنجره دوخت و دوباره بهم نگاه كرد..
- خوبي؟ نمي خواي به دكتر بگم بياد ...؟
جوابشو ندادم و رومو ازش گرفتم ..و نگاهمو به گنج سقف معطوف كردم ....
هنوز سنگيني نگاهشو مي تونستم حس كنم ...
لبامو به زور از هم باز كردم :
- هميشه همين طور بوده ..به هر چي كه بيشتروابسته باشي.... روزگار همونو با بي رحمي ازت مي يگيره ..
-هميشه بايد از بين و بد و بدتر ..بايد بدتر و انتخاب كني ..چرا ؟...چون مجبوري
- گاهي وقتا فكر مي كنم كه ديگه خدا دوستم نداره ...يعني از روزي كه از خانواده ام جدا شدم ..خدا هم بهم پشت كرد ...
سعي كردم اب دهنمو قورت بدم و گلومو از خشكي نجات بدم :
مي دونم ازتون توقع زيادي داشتم ...شما هم كار و زندگي خودتونو داريد ..خانواده داريد..
بيكار نيستيد كه بيفتيد دنبال كاري يه زن بد بخت كه ديگه هيچ كي رو نداره ...هيچ كي رو
- كاش شوهرم يكم غيرت داشت... كاش يكم مردونگي شما رو داشت و نمي ذاشت زنش تو اوج جوني بياد اينجور جاها ..
شدت اشكم بيشتر شد.:
- اما من واقعا ديگه نمي تونم تحمل كنم ..دارم عذاب مي كشم ...زندان و در و ديوارش شده سوهان روحم ...كه هر بار دلمو ريش ريش مي كنن
هيچ جا يي از زندان نمي تونم رنگ خدا رو ببينم... نمي تونم تو هيج جاش به ارامش برسم ...
دارم داغون مي شم ...
تمام اين مدت دلم فقط به وجود پري خوش بود كه اونم ..............
برگشتم و به چهره عصبيش خيره شدم ..
و با لبخندي كه همراه با غم و غصه بود :
- كه اونم دارم از دست مي دم ...شايد قسمت منم از زندگي همين بود كه تو اين سن تو اين شهر... همه چيمو از دست بدم
- حتي فكرنمي كنم جوني برام بمونه كه بتونم از اينجا در بيام ...
به چشمام خيره بود و منم با چشماي گريون بهش خيره شدم ...
فهميدم حسابي بهم ريخته.....اما اون كه گناهي نداشت ...فقط براي سبك كردن خودم اين حرفا رو بهش زده بودم ..چون كسي رو هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم ..احساس نزديكي بهش مي كردم و دلم مي خواست كمي باهاش حرف بزنم .
.اما انگار فقط ناراحتش كرده بودم...قبل از اينكه بياد ازش بيزار بودم ولي با امدنش تمام ناراحتيم از دستش از بين رفته بود و ديگه دلم نمي خواست ناراحتش كنم
پس سعي كردم لبخندي بزنمو و به خاطر مراقبتي كه از پري مي كنه جو عوض كنم:
- شما چطور فهميدي من اينجام؟
- مسئول زندان باهام تماس گرفت ..بهش گفته بودم اگه موردي پيش امد با خبرم كنه ...
- ببخشيد اينجا هم شما رو ...با ندونم كاري به زحمت انداختم ..
سعي كرد لبخندي بزنه ولي تو اين كار ناموفق بود ....
دست راستم كه بهش آنژيوكت وصل بود بالا بردم و اشكا رو از رو صورتم پاك كردم ...
بيچاره نمي تونست بايد چيكار كنه...
...
-ببيخشد ميشه به من يه ليوان اب بديد.. خيلي تشنمه ..
نفسشو داد بيرون و ليونو از روي ميز كنار تختم برداشت ..پارچو برداشت و تو ليوان اب ريخت و به طرفم گرفت
كمي خودمو كشيدم بالا و نيم تنه امو بلند كردم ..
كمك كرد و پشتي رو پشت كمرم گذاشت تا راحت تر تكيه بدم
وقتي تكيه دادم ليوان و از ش گرفتم ...
ليوانو اروم به لبام نزديك كردم كه پرسيد :
- زماني امد ديدنتون؟
سرمو تكون داد
-چي بهت گفت؟رضايت مي ده؟
جرعه اي از ابو سر كشيدم و به ديوار رو به روم خيره شدم ..
منتظر جوابم بود
-نگفتي ...رضايت مي ده...؟
با صداي بغض آلود :
- نمي دونم شايد ...
با تعجب :
-شايد
برگشتم و به چهره متعجبش خيره شدم و گفتم :
-به شما چيزي نگفته؟
-نه فقط گفت مي خواد باهات حرف بزنه..و منم ترتيب ملاقاتو دادم كه از نزديك ببيننتون
پلكهامو رو هم گذاشتم و اخرين قطره اشكو هم از چشمام زودودم
-من بايد تا كي اينجا باشم ؟
- به احتمال زياد صبح مرخصت مي كنن و بايد برگردي ..
سرمو تكوني دادم و گرفتمش پايين
و اون براي دلداريم :
- هر چي مصلحت باشه همون ميشه ..زياد نگران نباش
پوزخندي زدمو و گفتم:
- اره هر چي مصلحت باشه همون ميشه ..هموني ميشه كه فقط ديگرانو راضي كنه
از حرفام سر در نيورد ...
ليوان خالي از اب رو بين دستام گرفته بودم و به نقطه نامعلومي خيره شده بودم كه دستشو به طرفم دراز كرد تا ليوانو ازم بگيره ...
متوجه اش شدمو و ليوانو بهش دادم...
همونطور كه ليوان تو دستش بود ...
-اميدت فقط به خدا باشه ..مطمئن باش هيچ وقت تنهات نمي ذاره ...
سرمو گرفتم پايين و زمزمه وار :
-اميدوارم
ليوانو گذاشت رو ميز و به ساعتش نگاهي انداخت مي دونستم كه مي خواد بره ..براي اينكه راحتش كنم
-ممنون كه امديد ...
بهم خيره شد...طور خاصي بهم نگاه مي كرد....كمي لبهاشو تر كرد و خواست چيزي بگه كه نگفت
نمي دونم چرا دست دست مي كرد ....انگار مي خواست چيزي بگه
اخرم بدون گفتن حرفي كه مي خواست بزنه ...
.ازم خداحافظي كرد و رفت
ديگه خوابم نمي برد ..به سايه خودم رو ديوار كه بر اثر
تابيده شدن نور سالن به داخل اتاق ايجاد شده بود نگاه كردم .
.به مژه هاي بلندم خيره شدم كه تو سايه كشيده تر ديده مي شدن ...
دو روز وقت داشتن براي فكر كردن و جواب دادن
به سايه ام خوب نگاه كردم و با خودم گفتم :
شايد بهتر باشه از امروز با سايه ام زندگي كنم ..
پشت پرده بي تفاوتهايي
سرمو گرفتم پايين و با انگشتم .. پوست پشت دستمو كه روش انژيوكد بود لمس كردم...
شايد مصلحتم همين بوده...براي رسيدن به يه زندگي بهتره.. براي پري ....
واقعا تحمل دوري پري رو نداشتم .
.تا به حالا سابقه نداشته كه انقدر ازش دور باشم
"اره اينطوري بهتره حداقل هميشه كنارمه ..و از دوريش دق نمي كنم ..."
و منم در كنارش تو سايه اي از تاريكي زندگي مي كنم ..پيش مردي كه شايد نتونم هيچ وقت دوستش داشته باشم ...
بهتره كه فقط به خاطر پري روح و احساسمو فراموش كنم و در كنار جسمم باهاش زندگي كنم
هر چي باشه بايد خيلي بهتر از سعيد باشه ...
قطره اشكي از چشمام افتاد رو دستام ...
اره بهتره از سعيده..
اينطوري سرگردم از دستم راحت ميشه و به كار و زندگيش مي رسه ...
اون فقط يه زن مي خواد ..و منم فقط يه سرپناه و حامي
شايد اين دليل مي تونست براي يه تصميم مهم ..كافي باشه
تصميمي كه مي تونست زندگيمو زيرو رو كنه
***********بعد از مدتي مي تونستم بيرون زندان و آدما شو ببينم ...كمي سرم سنگين بود ولي بدم نبود...
به محض ورود به بند فرزانه يكراست به سراغم امد ...و حالمو جويا شد...
موقع ناهارم به زور غذا ر و به خوردم مي داد...
از اينكه هي مي خواست قاشقو بذار تو دهنم بدم مي امد... براي همين قاشقو ازش گرفتم و سيني غذا رو زانوهام گذاشتم ...
همونطور كه با غذا ور مي رفتم ..تو هر چند بار هم زدن غذا يه بارم قاشقو تا نيمه پر مي كردم و مي ذاشتم تو دهنم ...
خيلي لاغر شده بودم..واينو خودم به خوبي حس مي كردم..
فرزانه با ارامش و لبخند حركاتمو زير نظر داشت ..برگشتم و نيم نگاهي بهش انداختم كه با لبخند و دلسوزي بهم گفت :
- اين يادت بمونه ...تو هنوز معلوم نيست ...تا چند وقت ديگه اينجا باشي
.اگه بخواي اينطوري ادامه بدي .... ديگه چيزي ازت نمي مونه ...به فكر خودت نيستي..لااقل به فكر شوهر و بچه ات باش..
قاشق و با ارامش تو دهنم گذاشتم و بدون نگاه كردن به فرزانه:
-اون شوهرم نيست
فرزانه با چشماي متعجب بهم خيره شد
قاشق بعدي رو گذاشتم تو دهنم:
- .شوهرم يه سالي ميشه كه مرده ...
و فكمو اروم تكون دادم...
فرزانه با ناراحتي:
-متاسفم ..خدا بيامرزتش ..
پوزخندي زدمو و گفتم:
- فكر نمي كنم كه اون نيازي به امرزش داشته باشه
از حرفم جا خورد :
- پس اون اقايي كه.... هميشه..مياد به ديدنت.... كيه ؟
ساكت شدمو و قاشق رو تا نيمه پر كردمو تو دهنم گذاشتم
وقتي ديد جوابي بهش نمي دم خواست از كنارم بلند شه كه صداش كردم و ازش پرسيدم:
-فرزانه
برگشت طرفم
سرمو اوردم بالا و با بي تفاوتي بهش نگاه كردم:
- تو براي اينكه از اين دخمه نجات پيدا كني... حاضري كه ... هر كاري بكني ؟
كمي سرشو كج كرد و دوباره برگشت پيشم و كنارم نشست :
-بستگي داره
-به چي ؟
-به اين كه اون كار واقعا ارزش اين ازادي رو داشته يا نه ؟
-داري حرف مي زني يا شعار مي دي ؟
-نمي دونم چرا تو فكر مي كني من فقط با شعار و شعر زنده ام
-مگه غير از اينه؟
به صورتم خيره شد و گفت: :
-اره غير از اينه كه داري مي بيني و ميشنوي
مشغول بازي كردن با غذا شدم همونطور كه برنجو با خورشت هم مي زدم :
- ولي من مي خوام از اينجا برم
فقط بهم نگاه كرد
-كاري رو هم كه مي خوام بكنم فقط به خاطر پري ...
لبخند تلخي زد و گفت:
- يعني فقط به خاطر اونه كه مي خواي هر جوري كه شده از اينجا در بياي؟
فقط سرمو تكون دادم
بازم لبخند تلخي زد و به ديوار رو به روش خيره شد ...
- ما مادرا.... هميشه قرباني بچه هامون ميشيم ...البته نمي خوام منكر حس مادري بشم ..
- .من به خاطر پسرم هر كاري مي كردم ...اما وقتي كه فكر مي كردم ديگه در ارامشم و اونم در كنارم به خوبي و خوشي مي تونه زندگي بكنه ..براي هميشه از دستش دادم...
- بهت نگفتم.... من قبل از اينكه بيام اين زندان ..تو زندان مشهد بودم ..حدودا سه ماه ...
تا حالا از خودت نپرسدي چرا منو اوردن اين بند ...من كه جرم يه چيز ديگه است ....
با بهت بهش خيره شدم و اونم در كمال ارامش ادامه داد:
-معمولا كسايي كه هنوز تكليفشون معلوم نيست... هر جايي كه برن ميشن يه ادم موقت ..مثل من... كه فعلا به طور موقت اينجام
اشك تو چشماش حلقه زد ...دوست داشتم بقيه حرفاشو بزنه
- اگه خواستي يه روزي براي بچه ات كاري كني ..هميشه يادت باشه كه ...
راهي رو انتخاب كني..كه به نفع خودتم باشه .و براي خودت حتما يه چيزي باقي بذاري ..چيزي كه بعدها براي نداشتنش هي حسرت نخوري و آه بكشي
- ما مادراي ايراني هميشه تا پاي جونمون كه شده براي بچه هامون پيش مي ريم ...اما كيه كه ببينه
از حرفش سر در نيوردم و ازش پرسيدم :
- الان بچه ات كجاست ؟
چشماش خيس خيس شد و ..با لبخندي از كنارم بلند شد ....
- اميدوارم انتخابي كه مي كني درست باشه و اشتباه منو تكرار نكني ؟
به طرف در رفت...با صداي كمي بلند:
-اين تنها راهمه...ديگه نمي تونم دوريشو تحمل كنم ...
لبخندي زد و خار ج شد ...
سيني غذا رو از رو پاهام برداشتم و گذاشتمش رو تخت و كمي به طرف جلو خم شدم ....
********
تنهايي تو زندان و بي كسيم.... و سختي كه تو اين يه سال گذشته كشيده بودم به كل فكر كردنو ازم گرفته بود
شده بودم گربه اي كه از ترس افتادن از بلندي به هر چيزي چنگ مي ندازه ......
از جام بلند شدم...دستي به صورتم كشيدم و به راه افتادم ...
فرزانه رو ديدم كه گوشه اي از حياط نشسته و تو خودش فرو رفته ..
نگاهمو ازش گرفتم و از بين زنهايي كه از حياط به طرف داخل مي امدن رد شدم..و خودمو به خانوم رستگار مسئول انتقال زندانيا رسوندم و ازش خواستم كه منو به اتاق خانوم ناصري مسئول بند زنان ببره
**********
چند دقيقه اي بود كه مقابلش نشسته بودم و اونم داشت با تلفن حرف مي زد ..وقتي گوشي رو گذاشت سر جاش... دستاشو رو ميز تو هم قلاب كرد و ازم پرسيد:
-چيزي مي خواي ؟
- بله...شماره شاكيمو مي خواستم ؟.اگه ميشه برام پيداش كنيد... بايد باهاش تماس بگيرم؟
تو جاش جا به جا شد و چادرشو كمي كشيد جلو :
-مي خواي باهاش حرف بزني؟
- بله..
- پس بذار ببينم تو پرونده اي كه ازت اينجا داريم....شماره اي از شاكيت هست يا نه ؟
و از خانوم رستمي يكي از كاركنان زندان خواست پرونده منو از كمد بياره ...
مدتي پرونده رو زير رو كرد و بعد سرشو بالا اورد :
- اينجا كه چيز ي نوشته نشده ..يعني فقط يه شماره هست... كه اونم شماره همراهش نيست.....
- فكر كنم براي كارخونه اشه ...بذار باهاش تماس بگيرم ..
گوشي رو برداشت و شماره رو گرفت ...
بعد از چند بار بوق كشيدن بلاخره يكي گوشي رو برداشت
خانوم ناصري شروع كرد به حرف زدن ...
حين حرف زدن متوجه شدم كه خودش نيست و يكي از مديراي كارخونه است ...
-بله متوجه هستم ....اگه زحمتي نيست مي خواستم شماره همراهشون بهم بديد
.................
- اقا من از زندان تماس مي گيرم حتما كار مهميه ...كه شماره اشو مي خوايم ...
...................
به خانوم ناصري نگاه كردم كه همونطور كه با خودكار روي كاغذ خطوط نامفهومي مي كشيد... در تلاشم بود كه شماره رو بگيره...
يه دفعه خوشحال شدم و با جديت خودكارشو تو دست گرفت و گفت:
- نه اونم خوبه ...
.........
-چي؟
.............
-پس كي هستن؟
.....................
-باشه اشكالي نداره ..بگيد من مي نويسم
بعد از نوشتن شماره خداحافظي كرد و گوشي رو گذاشت سرجاش و رو به من :
- عجب ادميه ها... هر چي بهش مي گم كار مهم دارم ...مي گه نمي تونم شماره همراهشو بدم
سكوت كردم و اون بهم لبخندي زد و گفت:
-عوضش شماره خونه اشو بهم داد
-فقط گفت دير وقت خونه مي ره......كارخونه هم زياد نمي ره ...يعني همش در حال رفت و امده ...شماره رو يه برگه كوچيك نوشت و به دستم داد...
- بيا بگيرش ....من امشب تا 10 هستم
- قبل از رفتنم يه سر به من بزن و از همينجا باهاش تماس بگير ..تا راحترتر باشي
..بلند شدم و برگه رو ازش گرفتم....و با يه تشكر اروم به طرف بند راه افتادم ..
كاغذو تا كردم و تو جيبم گذاشتم ....
************
موقعه برگشت ديدم فرزانه هنوز همونجا نشسته...به بند برگشتم و بعد از پوشيدن پليورم ...وارد حياط شدم ....از دور با امدنم يه لبخند كم جون زد ....
منم فقط بهش لبخند زدمو و كنارش نشستم...
دستاشو به زانوهاش تكيه داده بود...و از مچ ...دستاش از رو زانوهاش اويزون شده بود كه با اين كارش انگشتاي كشيده و ظريفش بيشتر به ديد امده بودن ...
در سكوت كنار هم نشسته بوديم ..
.كه از جيبش يه نخ سيگار در اورد و گذاشت رو لباش ...و با اولين شعله كبريتش روشنش كرد..
پوك عميقي به سيگار زد و بعد از چند ثانيه دودش از دهنش ازاد كرد و به طرفم برگشت و سيگار رو كه بين دو تا انگشتاش گرفته بود ... بهم تعارف كرد..
با لبخند سرمو تكوني دادم و گفتم:
- نه..
خنده اي كرد و با خنده دوباره سيگارو گذاشت بين لباش و يه پوك ديگه زد :
يه زماني از هر چي سيگاري بود متنفر بودم ...ميگفتم اين جماعت چطور سيگار مي كشن..
پوك ديگه اي زد و ادامه داد:
- اما بعد از مدتي ....كه احساس مي كردم ديگه كسي رو ندارم ....و بدبختي و عذابي نيست كه از كتو و كولم بالا نرفته باشه بهش پناه اوردم..
سيگار تو دستشو بهم نشون داد و گفت::
- اره به اين بد مصب
- هيچ وقت اولين پوكو يادم نمي ره ..
.مستانه خنده اي سر داد و با انگشتش روي سيگار اروم ضربه اي زد كه خاكستراش بريزه:
- فكر كن ادم چقدر بايد پول... ته كيفش داشته باشه ..كه اونم بده به يه بسته سيگار با يه مارك گند
بازم خنديد:
- دقيق يادمه ...تو پارك بود......مثل الان. هوا سرد بود و ادم از سرما قنديل مي بست ...
سيگار رو كه گذاشتم رو لبام از بوش بدم امد و برش داشتم و پرتش كردم طرف سطل زباله ....
ولي زياد طولي نكشيد كه سيگار دومي رو گذاشتم و روشنش كردم...
- براي اولين بار... چنان دودشو كشيدم تو... كه چشام از حدقه زد بيرون...و به
سرفه افتادم ...
سرشو به طرف بالا گرفت و يه پوك عميق تر زد و دودش به حالت نمايشي از دهنش خارج كرد :
- دو بار كه سعي كردم سيگار بكشم حسابي اذيت شدم ...كه تو پوك سوم كمي راه افتادم .
-.از ان روز بود كه هر روز چندتا نخ سيگار مي كشيدم ..هي مي نشستم تو پارك و زير افتاب با دودش خودمو خالي مي كردم ...
بعدم شد يه عادت.... و تركشم شد موجب مرضم ...
- اما تو هيچ وقت اين كارو نكن ...سيگار هيچ وقت ارومت نمي كنه ..فقط بدتر غماتو به يادت مياره
- با هر بار پوك زدن يكي از خاطراتت بدت زنده ميشه ....كه اصلا حاضر نيستي هيچ وقت تكرارش كني
نفس عميق تري كشيدو اخرين پوكو به سيگارش زد ...و دودشو با شدت داد بيرون كه گفتم:
- اسم پسرت چيه ؟
به نقطه اي خيره شدو گفت :
-ارتين
لبخندي زدمو و گفتم:
- چه اسم قشنگي
- بايد خودشو ببيني خيلي از اسمش ناز تره
- حتما همين طوريه
-اما عين دختر تو چشم رنگي نيست
لبخندم بيشتر شد...
ته سيگارشو رو زمين له كرد و دوباره دستاشو تو هم قلاب كرد و رو زانوهاش گذاشت:
- مي دوني... از اونجايي كه من يه جور ايي حق خواهر ي به گردنت دارم.
- پس.پري چشم خوشگله هم ميشه يه جورايي خواهر زاده ام ..از همين حالا هم..اين پري چشم خوشگله رو براي پسر خوشگل يكي يه دونه ام ... خواستگاري مي كنم
خنده بلندي سر دادم و اروم كوبيدم رو سرش
خندش گرفت و دستي به سرش كشيد:
-خو چيه؟.... بگو دختر به پسرت نمي دم... اين كارا يعني چي ؟چرا مي زني ؟
- فرزانه انقدر شوخي نكن...
با ناراحتي به ديوار تكيه داد و گفت:
- جداي از شوخي هميشه دلم مي خواست داماديشو مي ديدم...
- حتما مي بيني
لبخندش به اشك تبديل شد ...
و از جاش بلند شد..پشت لباسشو تكوني داد و كمي ازم فاصله گرفت ...و رو به روم ايستاد...
و اداي كسايي رو در اورد كه ويولن تو دست مي گيرن :
- مي خوام براي عروسي پسرم يه ملودي قشنگ بسازم ....
با خنده :
- مگه بلد ي..؟
- اوه پس چي فكر كردي ...
- بعد از يه عمر نوازدگي ..تازه بهم مي گي مگه بلدي ؟
و بعد در حالي كه دست راستشو بالا و پايين مي كرد و با انگشتاي دست چپش حركاتي رو انجام مي داد ...شروع كرد تو جاش به كمي تكون خوردن ...
و زير لب ملودي رو زمزمه كرد كه انگار از خيلي وقته پيش ......شده بود نغمه اي از لالايي هاي تنهايش ...
چشماشو بست و شروع كرد به ويولن زدن خياليش ....و منم با لبخند نظاره گر كاراش بودم
با خنده چشماشو باز كرد و گفت:
- بايد پسرم مثل ديويد گرت بشه كه زمين زمان با ويولن زدنش رو ابرا پرواز كنن...
و باز چشماشو بست و ادامه داد.و زمزمه كرد:
سُل... سِي/ دو/ ر
حالا كه به چهره اش نگاه مي كردم ..چقدر شكسته شده بود...ازم 3 سالي بزرگتر بود.....چشماش پر از غم بود...خنده هاش و شوخياش همه از درد بود ...
اونم يكي مثل من بود ..
كسي پر از درد ...كه تنها دل خوشيش مي تونست پسري باشه كه همش با ارزو داشتنش ...ازش حرف مي زد ...
ابروهاي كشيده و چشماش درشت... صورتي كشيده و استخوني ولي جذاب ..لبهاي برجسته و بيني كه هيچ نقصي نداشت ...
جرمش شايد مثل خيليا كه تو زندان بودن يكي بود... ولي انگار زمين تا اسمون با همه اشون فرق مي كرد ...از روز اولم تنها كسي كه به دلم نشسته بود ..تنها همين فرزانه بود...
به اعتقادادت و عقايد ديگران احترام مي ذاشت و اگه چيزي بابا ميلش نبود سعي نمي كرد همه چي رو مثل اغلب زندانيا بهم بريزه ..اروم بود و متين و به موقعشم ..پر غرور و محكم ...
گاهي دلم مي خواست مثل اون بودم.... قوي و نترس و با اعتماد به نفسي كه ادمو ميخكوب خودش مي كرد
********
نزديكهاي ساعت 10 بود كه پيش خانوم ناصري رفتم..زن دلسوزي بود ... و سعي مي كرد با زندانيها برخورد خوبي داشته باشه و كمتر بين زندانيا حساسيت به وجود بياره
ضربه اي به در اتاقش زدم
-بيا تو ... فكر كردم ..شايد ديگه نمي خواي بياي ..
تلفنو گذاشت جلوم و خودش از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد...
برگه رو در اوردم
و اروم شماره رو گرفتم ...البته اميدي به بودنش تو خونه ...نداشتم ...چون گفته بودن دير وقت مياد ...
چشمامو بستم و همراه با صداي بوق هاي كشيده ... شماره ها رو مي شمردم..
كه صداش تو گوشي پيچيد ...نگاه به دم در افتاد كه ديدم ناصري كمي اونطرفتر داره با يكي از همكاراش حرف مي زنه
زماني با بي حوصلگي:
- بله بفرماييد
- الو
با صدام كمي سكوت كرد و با ترديد:
-سلام
منتظر بود ..اب دهنمو قورت دادم :
- من..من..حكمت هستم ...ستاره حكمت
فهميدم تعجب كرده....صداي نفس كشيدناشو مي تونستم بشنوم :
- سلام شماييد ؟
- بله مي خواستم بگم كه ..
يهو حرف زدنمو قطع كردم
اونم سكوت كرد ..حالا كه موقع حرف زدن شده بود ..داشتم پشيمون مي شدم ..
گوشي رو محكمتر گرفتم و چشمامو بستم...
چقدر برام سخت بود...يهو ياد سعيد افتادم...
بله گفتن به اون چقدر فرق داشت با اين بله گفتن به زماني
مي دونستم كه خودش مي دونه كه مي خوام چي بگم و براي چي زنگ زدم ... براي همين حرفي نمي زد و منتظر بود
دندونامو بهم فشار دادم ..و سعي كردم نفس حبس شده تو سينه امو كه داشت بهم فشار مي اورد خارج كنم ...
این روزا چيزي به اسم اشك باهام عجين شده بود و لحظه ای منو رها نمي كرد ...
با احساس مزه شوري رو لبام فهميدم اشكام خيلي وقته كه در امدن
چشمامو بستم و با لرزشي كه تو صدام بود :
- اگه هنوز سر حرفتون هستيد من شرطتونو قبول مي كنم
زماني كه شوك زده شده بود...
چند ثانيه اي رو سكوت كرد ...هرچند مي دونست كه منظور من از این تماس چي بوده باشه ولي شايد فكر نمي كرد كه من اين شرطو قبول كنم
براي همين بعد از سكوتي نه چندان طولاني براي جمع وجور كردن افكارش با ترديد..ازم پرسيد:
- مطمئنيد.؟
اب بينيمو كمي كشيدم بالا.:
-بله ..
اما از اونجايي كه هنوز ترديدش برطرف نشده بود :
-نمي خوايد بيشتر فكركنيد؟.... شما كه تا فردا
- چه فرقي مي كنه ..من جوابم مثبته... يه روزم بيشتر هيچ تاثيري رو تصميم گيري نداره
...
اب دهنمو قورت دادم ...و لبامو تر كردم ..
- باشه پس... من فردا صبح . اول وقت مي رم و رضايت مي دم و حكم ازاديتونو مي گيرم
داشتم داغون مي شدم واقعا نمي دونم چطور حاضر به اين كار شده بودم ...
تمام دستام مي لرزيد ....
از تن صداش نمي تونستم بفهمه راضي يا نه ...
تنها قدرتم براي گفتن این حرفا فقط پري بود
با ياد آوري پري با صداي گرفته اي :
-فقط فقط
-فقط چي ؟
دخترم
-گفتم كه مثل دختر خودم بزرگش مي كنم ...چيزيم براش كم نمي ذارم
-بقيه حرفا هم بمونه بعد از اينكه از زندون در امدي ...
لبهام به شدت مي لرزيد....
-فكر كنم تا كاراي ازاديتو انجام بدم تا بعد از ظهر طول بكشه
بعد از ظهر منتظر باش من خودم ميام دنبالت ...
ته دلم خالي شد .....
اون حرف مي زد و من فقط گوش مي كردم كه يهو گفت:
-الو.... الو
چشمامو بستم و به زور :
- بله بگيد من مي شنوم ...
يه لحظه خودموني شد و گفت:
- مطمئني تصميمتو گرفتي ؟
- بله مطمئنم ...
نه من حرفي براي گفتن داشتن ونه اون ...
شايد اون هنوز مي خواست من حرفي بزنم ..و منم همين طور كه اون گفت :
-پس تا فردا خداخافظ
و منم خيلي اروم گفتم خداحافظ و گوشي رو از گوشم دور كردم
گوشي رو با دستاي لرزون سر جاش گذاشتم ..همونطور كه دستم رو گوشي بود.... بدنم از شدت گريه به لرزش افتاد ...
صداي هق هقم بلند شد ..
خانوم ناصري وارد اتاق شد ...و دستشو رو دستم كه گذاشته بودم رو تلفن گذاشت ..سرمو اوردم بالا...
انگار بايد همه رو توجيه مي كردم .... فكر مي كردم همه ازم جواب مي خوان..
در حالي كه بهش نگاه مي كردم :
- فقط به خاطر پري مجبور شدم...
مي دونستم از حرفام سر در نمياره ...با قدي خميده از رو صندلي بلند شدم .....
به چار چو ب در رسيدم ..دستمو گذاشتم رو در و برگشتم طرفش كه هنوز داشت ماتو مبهوت بهم نگاه مي كرد:
- شماره سرگرد پارسا رو مي خوام ...
- الان مي خواي ؟
سرمو تكون دادم:
- نه فردا صبح ...
************
همونطور كه دراز كشيده بودم دستامو رو سينه ام گذاشتم و به سقف چشم دوختم ...
از اينكه فردا شب مي تونستم به راحتي پري رو بگيرم تو بغلم لبخند تلخي زدم ...
بالشتو از زير سرم كشيدم بيرون ...و گذاشتمش رو سينه ام و به خيال اينكه پري رو گرفتم تو بغلم ...با قدرت تو اغوشم كشيدمش و سعي كردم بوي تن دخترم به ياد بيارم .
.سرمو به بالشت مي كشيدم كه گويي دارم با صورتم گونه اشو نوازش مي كنم ...
سعي كردم به چند سال بعد فكر كنم..زماني كه پري حسابي بزرگ شده بود و به دانشگاه مي رفت .. و خيلي از زندگيش راضي بود
براش اتاقي رو مجسم مي كردم كه هميشه دلم مي خواسته براش درست كرده باشم ...
سعي كردم وحيد زماني رو دوست داشته باشم و با ياد آوري اينكه بايد به زودي در كنارش باشم ..چشمامو بستمو و همه چي رو تو ذهنم به بازي گرفتم ...
سعي كردم تو خيالاتم براي زندگي كه قرار بود من توش باشم ..فقط يه لبخند بزنم ..اما نشد.و فقط حاصلش باز اشك بود و اشك ..بالشتو محكمتر چنگ زدم ...
تمام موهاي شقيقه ام از گريه خيس شده بود...
خواب به چشمم نمي امد ...
دم دماي صبح با صداي اذان بالشتو از خودم جدا كردم و به هواي گرو گ و ميش بيرون خيره شدم ..
دستي به ملافه كشيدم و از روم كشيدمش كنار ...
از رو تخت امدم پايين و به طرف دستشو يي رفتم ..شير ابو باز كردم ...
دستامو بردم زير شير اب و يه مشت اب به صورتم زدم ...
به تصوير خودم تو اينه خيره شدم ..قطره هاي اب از مژه هام مي چكيد ...
صورتم خيلي لاغر تر شده بود...
استين لباسامو زدم بالا...و شروع كردم به وضو گرفتن ...
بعد از چند دقيقه اي كه برگشتم به بقيه كه خواب بودن نگاه سر سري انداختمو
مهرو گذاشتم رو زمين و چادرو رو سرم انداختم ...و قامت بستم ...
ديگه دلم نمي خواست گريه كنم..من تصميمو گرفته بودم ..دستهامو به گوشم نزديك كردم ...
و براي يه زندگي جديد ... در كنار يه مرد ديگه آماده شدم
******
-الو ...جناب سرگرد پارسا ...؟
-بله بفرماييد
كمي به حرفايي كه قرار بود بهش بزنم فكر كردم و يه دفعه اي گفتم :
-سلام
و اونم خيلي اروم و بي تفاوت :
-سلام
كمي لجم گرفت ...علتشو هم نمي دونستم :
-امروز بعد از ظهر ..دخترمو بيار ...
باز بي تفاوت تر از قبل :
-اتفاقا امروز مي خواستم بيارمش ...
لبهامو بهم فشار دادم و گفت:
-فقط بيارش
سرگرد كه كمي تعجب كرده بود ...بدون تغييري در صداش :
- حكمت خوبي ؟
-بله..ياديون نرده بعد از ظهر پري رو بياريد ..و بدون گفتن كلمه خداخافظي تماسو قطع كردم
**********
كنار تختم در حال جمع كردن وسايلم بودم كه خانوم رستگار بهم گفت ملاقاتي دارم..
این بار برخلاف تمام دفعات قبل با ارمش قدم برداشتم ..
.قبل از رسيدن به اتاق ..سرگردو ديدم كه اونم داشت به طرف اتاق مي امد..دوتايي همزمان به در رسيدم ..رستگار درو باز كرد و به من گفت كه برم تو و پشت سرمم سرگرد وارد شد ..
رو صندلي نشستم و چادرو تا حدي كه ديگه نتونه چهره امو ببينه كشيدم رو صورتم و دستامو گذاشتم رو ميز
بهش نگاه نمي كردم و تو افكار خودم غرق بودم:
-تو چت شده ؟
سرمو تكون دادم :
- هيچي
-ميشه وقتي دارم باهات حرف مي زنم به من نگاه كني
سرمو اوردم بالا و مستقيم به چشماي ارامش بخشش خيره شدم...
-دردت چيه ؟
-يعني شما نمي دوني ؟
-دختر يكم ديگه تحمل كن ..من كم كم دارم همه چي رو.... رو به راه مي كنم ...
سرمو گرفتم پايين :
- ديگه نيازي نيست . به خاطر من...خودتونو تو دردسر بندازيد
فقط دخترمو بعد از ظهر بياريد
و از جام بلند شدم ..
كه با عصبانيت گوشه چادرمو كشيد و بلند داد زد :
-بشين
و وادارم كرد كه بشينم ...
كمي ترسيده بودم ..با اينكه اون تو زندگي من هيچ نقشي نداشت ولي نمي دونم چرا مي ترسيدم بهش بگم كه چيكار كردم
- حرف بزن ...بگو چته ..چرا لازم نيست ديگه تو دردسر بيفتم ..؟
سعي كردم گريه نكنم... بغض نكنم ولي با همه تلاشام ....بازم بغض كردم:
-شاكيم رضايت داده..
دستش شل شدو گوشه چادرمو رها كرد..
-رضايت داد؟
سرمو تكون دادم
- اخه چطور.. اون كه ؟
سرمو اوردم بالا:
- چه فرقي مي كنه ...مهم اينكه اون رضايت داده و من امروز بعد از ظهر ازاد ميشم ...
با شك بهم خيره شد...:
- مطمئني رضايت داده؟
سرمو تكون دادم ...
نمي دونم چرا حرفامو باور نمي كرد:
-تو يه لحظه اينجا بشين تا من برگردم ...
چيزي نگفتم و اونم رفت اما رفتنش انقدر طول كشيد كه مجبور شدن منو به بند برگردونند..ساعتها گذشت ..حتي ظهر شد ولي اون نيومد ...
نزديكاي ساعت 4 بود كه خانوم رستگار با چندتا بسته تو دستش... سراغم امد :
- ستاره اینا براي تو ...
به طرفشر فتم و بسته ها رو ازش گرفتم..
- خانوم ناصريم كارت داره .....كاراتو انجام بده ..تا 10 دقيقه ديگه ميام دنبالت
بسته ها رو باز كردم كه ديدم
تو يكيش يه دست مانتو و شلوار شيك و گرون قيمت و تو بسته ديگه كيف و كفش ستي كه رنگشون متناسب با رنگ مانتو بود قرار داشت ... و تو بسته اخري يه روسري و يه شال خوش رنگ...
با تعجب به بسته ها خيره شدم كه تو همون موقع رستگار امد.... خواست بهم بگه كه بلند شم و همراهش برم كه گفتم:
-اينا رو كي اورده؟
-برو پيش خانوم ناصري اون بهت مي گه من در جريان نيستم ..
بسته ها رو ول كردم و به دنبالش راه افتادم ...وارد اتاق خانوم ناصري شدم ...و رفتم مقابل ميزش ايستادم
پرونده جلوي دستشو باز كرد :
- تا يه ساعت ديگه وسايلتو جمع كن شاكيت رضايت دادو مي توني بري ...
این ازادي برام مزه ای نداشت..حتي از گفتن اينكه ازادي ..لبخندي به لبام نيومد
فقط تونستم بپرسم :
- اون بسته ها؟
سرشو اورد بالا و درست مثل كسي كه باور نداشته باشه:
-شاكيت اورده..
-فقط قبل از رفتن وايستا جناب سرگرد بياد ..كارت داره با من تماس گرفت و گفت تا نيم ساعت ديگه مياد...
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون و بلند شدم:
-مي تونم برم؟
سرشو اورد بالا و بهم نگاهي كرد و با تكوني كه به سرش داد ...اجازه رفتنمو داد
***********
همونطور كه لباسامو تا مي كردم... فرزانه با قيافه اي كه چيزي ازش نمي فهميدم به كنارم امد و دست به سينه شد و دم گوشم :
- هنوز موندم كه چطور ....تو داري از اينجا مي ري...
- اونطور كه تو روزاي اول با خودت مي كردي گفتم چند سالي اينجا موندي هستي
-اما حالا داري وسايلتو جمع مي كني كه بري ...
نفسشو داد بيرون و ابروهاشو انداخت بالا:
-خيلي عوض شدي ستاره ...خيلي ...تو ديگه همون دختري نيستي كه از ترس و دلهره يه لحظه هم نمي تونست تو جاش بند بشه..
- نه تو اوني نيستي كه از دوري دخترش داشت پر پر مي شد..
با شدت لباسي كه تو دستم بود پرت كردم و برگشتم طرفش و يقه اشو گرفتم تو دستم و به سمت خودم كشوندمش .
.بقيه هم با ديدن برخورد من با فرزانه دور مو ن جمع شدن
با نفرت به چشماي خندونش خيره شدم:
- من هر كاري كه كردم.... فقط براي دخترم بوده... تو حق نداري بهم بگي كه عوض شدم
لبخندي زد و دستاشو گذاشت رو مچ دستام:
-عوض شدي كه مي گم ...
داد زدم :
- خفه شو ..
چشماشو با خنده بستو با قدرت دستامو از يقه اش جدا كرد...و هولم داد به طرف عقب ..
بقيه همچنان تماشاچي بودن
- خودتم مي دوني كه چيكار كردي ستاره ...كه عين هو خر ...گير كردي تو گل ....
.......بدبخت فكر نمي كردم انقدر كوته فكر باشي ...
از فرط عصبانيت به شدت نفس مي زدم :
- تو داري درباره چي حرف مي زني ...؟
برگشت و با دست به جمعيت اطرافمون اشاره كرد و گفت:
- اينا شايد كسي رو نداشته باشن كه از بيرون براشون خبر بياره... ولي من هنوز اونقدر بدبخت نشدم..كه نتونم از چيزي سر در بيارم .
- يعني ستاره خاك تو سر بي عقلت كنم...
و با تاسف از بين جمعيت راهي براي خودش باز كرد و روي تختي كه مقابل تختم بودنشست و سيگاري رو روشن كرد ..و گذاشت رو لباش و با پوزخند بهم خيره شد ...
همونطور كه با كينه بهش خيره شده بودم ....
.نگاهي به بقيه زندانيا كرد و با لحني كه توش تمسخر موج مي زد:
- اخ خواهران... ببخشيد... مجلس بي رياست ..بايد زودتر بهتون مي گفتيم .....ستاره جونمون داره مي ره ..
- چرا ساكت نشستيد؟
...از جاش بلند شد و سيگار بين لباش گذاشت و دو دستي به حالت نمايشي برام دست زد...
و همون طور كه با لبخند تلخي بهم نزديك مي شد ...دستاشو از هم باز كرد و شروع كرد به رقصيدن ....
بقيه هم كه بي خبرا از هر جا بودن همراهيش كردن و براش دست زدن
داشتم منفجر مي شدم
ولي اون با ارامش فقط تو چشمام نگاه مي كرد و مي رقصيد و بهم نزديك مي شد :
-بادابادا مبارك بادا...ايشالله مبارك بادا ...
بادا.بادامبارك بادا....ايشالله مبارك ..بادا .
عروس چقدر.. تو ناز داري ماشالله ..
عروسي عروسي ...عروس مباركت باد
روبوسي روبوسي ..دوماد مباركت باد
باداباد مبارك بادا....ايشالله مبارك باد.ا ..
تو اخرين چرخش با تمام خشمم يه كشيده محكم زدم تو صورتش كه از صداش همه يهو ساكت شدن ..
با تعجب دستشو به گوشش كشيد
كه ديدم داره از زير دستش خون مياد..لبخندي زد و دستشو از رو گوشش برداشت و به كف دستش نگاه كرده ...
ابروهاشو انداخت بالا:
- نه بابا تو هم بلد بودي و ما نمي دونستيم ..اب نبوده وگرنه تو هم شناگر قابلي هستي ...
سرشو بلند كرد و به بقيه زنا نگاه كرد ...نفسشو داد بيرون:
- چيه؟..چرا داريد برو بر منو نگاه مي كنيد ......تا حالا نديد ..كه يه ابجي از ابجي كوچيكش كتك بخوره ..هان؟
- تموم شد...عروسي تموم شد ...بريد...بريد اينجا رو خلوت كنيد..چه خوشونم امده ..
ولي هنوز همه داشتن بهش نگاه مي كردن كه با داد گفت:
- هري... بريد ديگه...
و همه با غر غر خارج شدن ..
دوباره دستشو گذاشت رو گوشش...و با چشماي درشتش بهم خيره شد:
-دست مريزاد جيگر ..نمي دونستم كشيده خوردن از دست ابجي كوچيكه انقدر حال مي ده وگرنه زودتر از اينا براي دست بوسي خدمت مي رسيدم ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ ساعت 9:32 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|