رمان درآغوش باد4
مامور كه چاره اي نديد دستبندو باز كرد ...و من تونستم راحت تر پري رو بگيرم تو بغلم كه مدام گريه مي كرد ...
همونطور كه اروم پري رو تو بغلم تكون مي دادم صداشو شنيدم :مي بريدش كدوم كلانتري ؟
كلانتري () ....بعد از اونجا هم اگه پولي نده و شاكي رضايت نده بايد ببرميش دادگستري
سرمو بلند كردمو از پشت پرده اشكام به سرگرد نگاه كردم ..
زماني هم كه ... كمي بهم ريخته بود..كنار ماشينش هي راه مي رفت ...و به من نگاه مي كرد
نگاهي به جمعيت انداختم .... همه با يه حس ترحم بهم نگاه مي كردن .
.دوتا مامور در حال پراكنده كردن جمعيت بودن كه صاحب كارم از راه رسيد...و .. و قتي منو تو ماشين ديد با تعجب بهمون نزديك شد:
اينجا چه خبره
سرباز جلوشو گرفت:
اقا بفرماييد بريد ...اينجا جمع نشيد
ايشون كارگر منه
اين خانوم به اون اقا بدهكاره اگه پولشو نده بايد با ما بياد ...
كمالي با چشمايي كه نمي تونست باور كنه به من نگاه مي كرد
روي نگاه كردن به كمالي رو نداشتم ...پري مدام گريه مي كرد و گريه اش بند نمي امد
يكي از مامورا به همكار كناريش گفت:
با بچه كه نميشه ...
ببريمش اونجا مشخص مي شه...
زماني به يكي از مامور:
مي برينش كلانتري ديگه ..؟
بله شما هم بياد اونجا .
زماني سرشو تكوني داد و به طرف ماشين مدل بالاش رفت
مامور در ماشينو بست ..به شدت فشارم افت كرده بود و دست و پاهام مي لرزيد
كه سرگرد به يكي از مامورا چيزي گفت و امد طرف ماشينو در و باز كرد...
و به طرفم خم شد:
بچه رو بده به من
با ترس بهش خيره شدم...
نگران نباش مراقبشمه مي برمش به همون ادرسي كه گفته بودي ..اينطوري بچه اذيت ميشه
چونه ام از شدت ترس و گريه مي لرزيد ...هنوز پري رو محكم تو بغلم گرفته بودم كه دستاشو گذاشت رو بازوهاي پري
حتي قدرت حرف زدن هم نداشتم
سرگرد- بده ..انقدرم گريه نكن.... بچه ترسيد ....
به عمق چشماي مشكيش خيره شدم .....
جرات نداشتم پري رو بهش بدم ..از همشون مي ترسيدم ...و فكر مي كردم كه شايد مي خوان بچه امو براي هميشه ازم بگيرن ....كه يهو با لبخندي كه تا حالا ازش نديده بودم سرشو برام تكون داد و ازم خواست كه آروم باشم
افرين دختر خوب بيا بغل عمو
كه پري جيغ زد :
نمي خوام من مامانمو مي خوام ...
و محكمتر چارمو كشيد ..سرگرد داشت به زور بچه رو ازم جدا مي كرد كه چادر از رو سرم كشيده شد ..هنوز چادرم تو دستاي پري بود ...
سرگرد نگاهشو ازم گرفت و دوباره سعي كرد پري رو از تو بغلم در بياره
شايد همون يه لبخند برام كافي بود كه بهش اعتماد كنم..
فعلا تنها كسي بود كه ادرس خونه ام رو داشت ..
اما چه سود كسي كه درو براش باز نمي كرد ...تازه باز م مي كرد ....مي خواست به كي بسپرتش ..براي همين با نگراني باز بهش خيره شدم كه گفت :
تو ديگه چه جور مادري هستي ؟...بچه رو به كشتن دادي ... چرا هي منو نگاه مي كني ...يه كاريش كن كه از بغلت بياد بيرون ...
با گريه به زور دستاي پري رو كه چنگ زده بود به چادرمو از خودم جدا كردم...
هي جدا مي كردم ولي اون باز چنگ مي نداخت
- مامان برو پيش عمو من زودي بر مي گيرم
وقتي سرگرد ديد فايده اي نداره با زور و يه دفعه
پري رو ازم جدا كرد..كه تو حين جدا كردنش دستش به دستم برخورد كرد ..
و از ماشين فاصله گرفت ..
پري جيغ مي كشيد و گريه مي كرد... سرگردم با دستش هي اشكاشو پاك مي كرد و بوسش مي كرد تا كمي ارومتر بشه
...يكي از مامورا به طرفش رفت:
ببخشيد شما با خانوم نسبتي داريد ..؟
سرگرد به من نگاهي كرد و همونطور كه بچه تو بغلش بود :
موردي پيش امده:
مامور- اخه بچه
كه من گفتم :
من خود بهشون دادم...
و يه لحظه به چشماش خيره شدم و ناخواسته گفتم:
از اشناهاي دور هستن..
مامور سري تكون داد و از سرگرد خواست كه از ماشين فاصله بگيره
پري كمي ارومتر شده بود و لي هنوز نگاش به من بود كه مامور
...
در ماشينو بست.. و من با قلبي كه از شدت ترس و غم در حال تركيدن بودن به دوتاشون خيره شدم
با روشن شدن ماشين صداي پري بلند و شدو شروع كرد به دست و پا زدن..سرگرد با دور كردنش از ماشين روي پري رو برگردوند و به طرف ماشين خودش رفت
دستامو گذاشتم رو صورتم و تا اخرين توان شروع كردم به گريه كردن ...
ديگه چيزي رو نمي ديدم ..فقط گريه مي كردم ...صداها رو نمي شنيدم ...احساس مي كردم همه چيمو از دست دادم...حتي پري رو
ماشين حركت كرد و از بين جمعيت رد شد و به طرف كلانتري راه افتاد ...
****************
بعد از مدتي كه ماشين حركت كرد اشك منم بند امد ...سرمو گرفته بودم پايين و به چيزي نگاه نمي كردم .
چشمام حسابي ورم كرده بود...ذهنم از همه چي خالي شده بود ...
از سعيدي كه روزي بود ...و فكر مي كردم همه زندگيمه
از پدر و مادري كه فكر مي كردن من دارم زندگيمو مي كنم و براشون مهم نبود كه الان من كجام ...
هرچند هم اگر مي دونستن ..انقدر پولدار نبودن..كه بتونن كمك حالم باشن
يعني بهتره بگم زندكي متوسط رو به پاييني داشتن كه به زور زندگيشونو مي گذروندن ....
.شايدم با رفتنم كمي زندگيشون بهتر شده بود ....هنوز به جز من يه دختر ديگه هم داشتن و به احتمال زياد تمام فكر و ذهنشون شده بود تهيه جهزيه براي سحر ..خواهر كوچكترم
پس اگه خبر دار م مي شدن....چيزي جز زخم زبون نصيبم نمي شد ....تازه يه نفس راحتيم مي كشيدن كه من توي يه شهر ديگه ام و كسي از دستگير شدنم خبردار نميشه ...نه اينكه پدر و مادر بدي داشته باشم..اما اين چيزي بود كه خودم خواسته بودم ...و انتظاري از پدر و مادرم نداشتم
كمي تو جام جم خوردم و پاهامو كه خواب رفته بودنو تكون دادم ..مامور جلويي برگشتو نگاهي بهم انداخت ولي من سرم پايين بود و حرفي نمي زدم ...
تازه از استرس همش احساس مي كردم دستشويي دارم و دلم درد مي كنه ....
ماشين وارد كلانتري شد...و جلوي ساختمون نگه داشت ..مامور جلويي پياده شد و درو برام باز كرد ..چادرمو كمي كشيدم جلو و پياده شدم كه همزمام زماني هم با قدمهاي تند از در ورودي كلانتري وارد شد .
..انگار مي خواستم در برم ...كه يه لحظه هم مي ترسيد ولم كنه ..
.مامور منو راهنمايي كرد و راه افتاد منم پشت سرش ....زماني هم از پشت سرم در فاصله دو قديم به دنبالمون مي امد
وارد يه اتاق نسبتا بزرگي شديم ....سه تا مامور كه نمي دونستم درجه هاشون چيه... پشت ميزاشون نشسته بودن ..
مامور همراهم برگه اي رو برد و جلوي يكيشون گذاشت
كه يكشون گفت:
-جلبيه؟
و مامور فقط سرشو تكون داد...
مامور به برگه نگاه كرد و بعدم رو به من :
-خانوم حكمت شما به اقاي زماني 30 ميليون بدهكاريد ..اين پولو داريد كه بهشون بديد و همينجا صورت جلسه كنيم
سرمو اوردم بالا ...
شايد جوون بودنم همه رو كمي متاثر كرده بود كه يه جوري نگام مي كردن
سرمو تكون دادم:
-نه من چنين پولي رو ندارم ...
ماموري به زماني نگاهي كرد ...منم سرمو اوردم بالا و بهش خيره شدم ..اولين باري بود كه به چهره اش نگاه مي كردم ..متوجه نگاهم شد و بهم با حالتي عصبي خيره شد
موهاي جو گندمي ..صورتي كشيده.. و با چشماي قهوه اي ...بهش مي خورد 35 ساله باشه ...
نگاهشو ازم گرفت و رو به مامور:
-من پولمو مي خوام
باز مامور بهم نگاه كرد كه سرمو انداختم پايين ...
-پس بايد ببريدنش دادگستري ..ديگه بقيه اش به ما مربوط نميشه
بغض كردم ....
سرم به شدت درد مي كرد ....چشمام مي سوخت و با هر بار بستن چشمام چهره ي پري تو نظرم مجسم مي شد و اينكه الان پيش كيه ؟
مامور برگه رو ...روي ميزش حركت داد و نكته اي رو پايين برگه جلب نوشت ...
همين طور كه مي نوشت به من كه سرپا ايستاده بودم نگاهي كرد و گفت :
-بشينيد تا مامور خانوم بياد..
فشارم كه هنوز پايين بود .از خدا خواسته حركت كردم وبه طرف يكي از صندلي هاي كنار در رفتم و اروم رو ش نشستم ...
زماني يه دستشو كرده بود تو جيب شلوارشو ..به ديوار تكيه داده بود .
.با سري كه پايين بود فقط مي تونستم پاهاشو ببينم ..بعد از كسري از زمان سرمو كمي اوردم بالا كه ديدم خيره داره بهم نگاه مي كنه..
ناخواسته يه قطره اشك از چشم در امد....كه زودي سرمو چرخوندم به طرف ديوار و با پشت دست اشكو از رو صورتم پاك كردم و يه نفس عميق كشيدم .
.و تلاش كردم كه خارج شدن اشكامو سركوب كنم ...
بلاخره مامور زن امد ...قبل از خروج از اتاق زن بدون هيچ سوالي از م خواست كه دستامو ببرم بالا تا به دستام دستبند بزنه ..و منم همين كارو كردم ..اينجا ديگه ابرو ريختنو بي ابرويي معنايي نداشت ..
كه مامور ي كه فكر كنم درجه اش بالاتر از بقيه بود بهش گفت نيازي نيست و .تا دادگستري راهي نيست ...زن دستبندو از دستم دور كرد...
حتي زماني هم مثل صبح اصراري به اين كار نكرد و چيزي نگفت ....
يه مامور زن و يه مامور مرد رو همراهم كردن ...زماني هم زودتر از همه به دادگستري .رفت ..كه قبل از ما اونجا باشه
و ما هم بعد دو دقيقه بعد از رفتنش حركت كرديم ...
**********
به ساعت تو دستم نگاه كردم نزديك ظهر بود ...
ماشين جلوي در دادگستري ايستاد با مامور زن به طرف دري كه مخصوص ورود خانومها بود راه افتاديم ...
وارد يه اتاقك كوچيك شديم و مامور زن رو به يكي از دو زني كه اونجا نشسته بودم :
- جلبيه بايد بريم قسمت اجراي احكام
زني كه كمي چاق مي زد و چادرشو تا پيشونيش به واسطه كش كشيده بود جلو بلند شدو و ازم خواست دستامو ببرم بالا.......تا دستامو بردم بالا ...از زير بغلم تا رو زانوهام دست كشيدو ازم خواست اگه چيز دارم بذارم رو ميز ...
كه باز با حركت سر جوابشو دادم ....
مامور يه لحظه هم رها نمي كرد و مدام باهام مي امد ...و بهم چسبيده بود
خواستم وارد اتاق بشم كه صداي اذان بلند شد ...
چقدر زود ظهر شده بود ...يه لحظه تو جام ايستادم و سعي كردم بقيه اشو بشنوم كه زن اروم دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت :
- برو تو
اتاق شلوغي بود ...5تا ميز كه كنار هم چيده بودن و در كنار هم به شكل L در امده بودن و رو شون پر بود از پرونده ..هاي رنگا رنگ
تو اخرين ميز زني در حال تايپ بود و يكي از مردا هم پروندها رو جابه جا مي كرد ...
هر كس پرونده اي داشت .
.يكي به دنبال حكم جلب شوهرش به علت نپرداختن مهريه امده بود
..يكي پرونده تصادفي داشت ...چندتا دخترم كه فكر كنم دانشجوي حقوق بودن و براي كارآموزي اون دور ور مي پلكيدن ...
چند نفري هم براي معرفي اموال امده بودن ...
منو به جلوي يكي از ميزا بردن و برگه رو مقابل مردي به اسم اقاي شمسايي قرار دادن ..
عينكشو برداشت و به برگه خيره شدو بعد نگاهي به من انداخت و از يكي از مردا خواست پرونده امو بياره و اونم در كوتاهترين زمان اورد .و جلوش گذاشت ....پرونده رو باز كرد ...و شروع كرد به يادداشت كردن...
تو اين حين زماني هم امد و شمسايي رو به من :
- خانوم شما به اقاي زماني 30 ميليون بدهكاريد ..ايا قادر به پرداخت مبلغ ذكر شده هستيد
گلوم از بغض درد گرفته بود ...با صداي بم و درو رگه اي :
- نه
مرد با تاكيد و جدي بهم خيره شد و گفت:
-اگه ندي بايد بري زندان
اب دهنمو قورت دادم :
- وقتي پولي ندارم از كجا بيارم..
مرد نفسشو داد بيرون و به شاكيم نگاهي كرد ...
نمي دونم چرا حالا زماني لال موني گرفته بودو حرفي نمي زد
شمسايي كه مرد سن دار و پخته اي بود سرشو به طرف زماني حركت داد :
اقاي زماني شما نمي خوايد يه فرصت ديگه به خانوم حكمت بديد..مثلا يه فرصت دو ماه
زماني بدون نگاه كردن به من و با صداي تقريبا ارومي :
- زياد فرصت دادم
مرد سرشو تكوني داد و با پوفي كه داد بيرون داخل پرونده موردي رو نوشت و از زني كه مشغول تايپ بود خواست نامه اي رو براي پرونده من تايپ كنه ....
وقتي نامه تايپ شد پرونده رو به مامور مرد تحويل داد و نامه رو به دستش داد :
- بايد ببريدش زندان.... تا زماني كه پول شاكي رو پرداخت كنن...
قلبم براي لحظه اي از حركت ايستاد ...و رنگم پريد ....
و فقط به مرد خيره شدم ...
زن با بي احساسي :
حركت كن
با صداش تازه از شوك خارج شدم و به خودم امدم ..مردا و زنا طوري نگاهم مي كردن كه انگار باور شون نمي شد كه من قرار ه برم زندان
موقع سوار شدن زن ديگه دستبند بهم زد و مامور هم حرفي نزد ..با پاهاي سست سوار شدم .
.زن در و بست و رفت كه از اونور سوار شه ..نمي دونم چرا نگاهم فقط خيره به زماني بود كه با كلافگي پشت فرمون ماشينش نشسته بود ...
يهو سرشو اورد بالا و به من خيره شد ..نه حيا كردم نه شرم فقط نگاه كردم به مردي كه ازمن چك داشت...
و اون بود كه به جاي من سرشو انداخت پايين و ماشينشو روشن كرد...
ماشين حركت و خيابونو دور زد و به طرف زندادن راه افتاد ...
صدام واقعا در نمي امد...احساس مي كردم از روز ازل مادر زاد لال بودم و نمي تونستم حرف بزنم ....زبونم احساس سنگيني مي كرد ...و حركت نمي كرد ..
به ياد پري افتادم :
-منو ببخش پري جان ....امروز فقط دوتامون داريم چوب ندونم كاري منو مي خوريم ...باور كن نمي خواستم چنين اتفاقي بيفته ...نمي خواستم
نگام به اسمون ابري افتاد ..آهي كشيدمو و دوباره سرمو گرفتم پايين و اروم گفتم :
خدا تو هم هوامو نداشتي... يادت باشه ...و با پوزخندd... بلاخره اشكي كه براي يه مدت نامعلوم خشكيده بود زد بيرون.
.زن حرفي نمي زد حركتي نمي كرد ..سرمو به در ماشين تكيه دادم و به خيابونا نگاه كردم
شايد تا مدتها نتونم از اين هواي و از اين همه ازادي لذت ببرم ..پس نگاهمو به تك تك چيزايي كه تو خيابون بود انداختم ..
به درختا.... مغازه ها ...بچه مدرسه اي ها ...به راننده ها...به دختر پسراي جوو ن ...
چشمامو بستم و گفتم:
- يعني تو چند سالگي دوباره همه ي اينا رو مي بينم ....
نخواسته اين جمله ها تو ذهنم امدن و تو دلم تكرارشون كردم :
آغوشت را باز كن ... زندگي ................
من آماده ام....
آماده نيرنگ و حيله اي دوباره ..............
به تازگي برفهاي مانده بر سر قله هاي كوه ............
من خواهم ماند ..........
به خاطر زنيتم ..........
به خاطر مظلوميتم..........
به خاطر مادر بودنم ..............
و همچون برف كوه ها ...
خواهم پوشاند .....
غمها را از نگاه بيگانگان................
آن بيگانگاني كه واژه واژه ها را..
از جان و ديدگانم ربودند...
و
حق مادريم را ..
در حراج بي رحمي ها ....
به تاراج بردن..............
باز كن...........
باز كن........
كه من هنوز زنده ام ............
فصل سيزدهم :
دو روز از امدنم به زندان مي گذاره و من مثل زغال رو اتيش....در حال جيليز ويليز م و نمي تونم آروم بگيرم
كسي رو هم ندارم كه لاقل باهاش تماس بگيرم و اونو از حال و روزم با خبر كنم ..خبري از پري و پيرزن هم ندارم ....
مثل ديونه ها مدام از اين ور به اونور مي رم و دستامو بهم مي مالم ...
يا همش رو تختم دراز مي كشم و پاهامو به طرف شكم فرو مي برم و با قرار دادن دستام بين پاهام شروع مي كنم به تكون دادن پا هام....
گاهي هم به محوطه بيرون از بند مي رم و يه گوشه كز مي كنم ...و به يه جا زل مي زنم... كه شايد اتفاقي بيفته
با كسي دمخور نميشم.... كه خودمو جز اونا ندونم ...
چند نفري خواستن بهم نزديك بشن ولي از سرم واشون كردم ...
موقع غذا فقط يكي دو لقمه اونم به زور تو دهنم مي ذارم كه فقط بتونم سر پا باشم اما همين دو روزم فكر كنم به اندازه 6 كيلو از غم غصه كم كردم ...
زير چشمام گود افتاده
روز دوم هم سپري ميشه و من در حال دق كردنم
دلم براي بغل كردن پري داره مي تركه
رنگ صورتم تو اين چند روز جز زرد ....رنگ ديگه اي به خودش نديده ...
صبح به زور چشمامو از هم باز مي كنم ....هنوز بايد منتظر حكمم باشم... كه ببينم چي ميشه.... ولي انگار اونام فراموش كردن كه من اينجام ...
ظهر حتي يه لقمه هم از گلوم پايين نمي ره
يكي از زنا ..خيلي نگرانمه و سعي مي كنه بهم نزديك بشه ..هر بار برام غذا مياره و مي خواد چيزي بخورم ...
اما خبر نداره كه من تشنه امه.... فقط تشنه بغل كردن دخترم كه سه روز نديدمش ....
احساس مي كنم كه ديگه جوني تو من نمونده ....
حتي نمي تونم دو قدمو درست و حسابي راه برم ...
ساعت 3 بعد از ظهر و نشون مي ده
امروزم گذشت ...همش آخرين نگاه پري و سرگرد تو ذهنم مي آيد ...و بي قرارتر مي شم
طول كوتاه اتاقو تو سكوت طي مي كنم..تا مي خوام كمي آروم بشم به ديوار مي رسم و مجبور مي شم باز برگردم ..
تحمل اين محيطو ندارم ..به ساعت نگاه مي كنم ..بي اختيار و با كينه به ياد سرگرد مي افتم و با خودم مي گم:
- چرا نمياريش...بيارش ديگه نامرد...... دارم مي ميرم
لبام حسابي خشك شده و ترك خورده...
به طرف تختم مي رم و روش دراز مي كشم... مي چرخمو و نگاهمو به طرف ديوار مي گيرم كه صداي مامور زن منو تو جام تكون مي ده :
- حكمت... حكمت
اروم بر مي گردو به زن چادر پوش خيره ميشم ...
-بلند شو ملاقاتي داري
باور نمي كنم و تو جام نيم خيز ميشم
يكي از هم بند يها كه معمولا تو كار همه فضولي مي كنه :
اين وقت روز؟
زن در حالي كه نگاهش به منه و ازم مي خواد بلند شم بهش مي گه :
حرف نباشه ...پاشو بيا
ذهنم به هزار تا جا پر مي كشه كه يعني كي مي تونه باشه ...تو اين چند روزم از امدن سرگرد نا اميد شدم
موقع اي كه مي خوام از بند خارج بشم بهم ميگه چادرمو بندازم رو سرم ....چند روزه كه خودمو تو آينه نديدم
از كنار در شيشه اي انتهاي سالن رد مي شيم كه نگاهم به تصوير صورتم مي خوره... يه لحظه مكثي مي كنم و با نا باوري به چهره داغونم خيره ميشم ...
.از ديدن چهره خودم وحشت مي كنم ...مي خوام دستي به صورتم بكشم كه زن دستشو مي ذاره رو شونه ام و وادارم مي كنه كه راه برم
شدم پوست و استخون .... با چشمهايي كه ديگه از خودشون فروغي ندارن
از چندتا در ...رد مي شيم ...بلاخره زن مقابل دري مي ايسته ..و منتظر ميشه كه خودمو بهش برسونم ...حتي ناي حركت كردن هم ندارم....
درو باز مي كنه و ازم مي خواد كه داخل شم..
موقع رد شدن نگاهي به زن مي ندازم و بعدم به داخل اتاق ..
با ديدن اونايي كه داخل اتاقن .اشك تو چشمام جمع ميشه
نمي دونم چطور خودمو بهش مي رسونم ..چادر از رو سرم مي افته و با تمام قدرت پري رو از تو بغلش مي كشم بيرون ..
.و به بي وقفه تمام سر و صورتشو مي بوسم ..در اتاق بسته ميشه و من همونطور كه سعي مي كنم عطر تنشو به بينيم بكشم ..
به بدنش دست مي كشم...تا وجودشو باور كنم كه الان تو بغل خودمه....مسخره است اما .همش احساس مي كنم شايد چيزي ازش كم شده باشه ...
با خنده و گريه دوباره صورتشو غرق بوسه مي كنم ...
سرگرد با فاصله از ما كنار پنجره ايستاده و به بيرون نگاه مي كنه ....
همونطور كه پري تو بغلم بود به سرگرد نگاه كردم ...با سنگيني نگاهم برگشت و بهم نگاه كرد ...
به طرف چادرم كه افتاده رو زمين مي رمو خم مي شمو و برش مر دارم ..و با كمي خجالت دوباره مي ندازم رو سرم ...و رو يكي از صندليا مي شينم
با نشستنم اونم دستشو از جيب شلوار در اورد و امد رو به روي من پشت ميز نشست ...
با لبخند به پري كه محكم بهم چسبيده خيره ميشه ..
حرفي نمي زنه ..اما نگاهش باعث ميشه كه
با لبخند سرمو به طرف پري بچرخونم و با خوشحالي بهش خيره بشم
دستي به موهاش مي كشم كه تازه متوجه لباساش مي شم ...هيچ كدومشونو قبلا نديده بودم ....
بر خلاف هميشه هم خيلي ارومتر شده بود و گريه زاري نمي كرد ...حتي سوال پيچمم نمي كنه و فقط تو بغلم آروم گرفته
با سكوتي كه كردم خودش شروع مي كنه به حرف زدن:
- نتونستم زودتر از اين بيارمش ....
مستقيم به چشماش خيره شدم ...
حرفو عوض كرد و گفت :
- مبلغ بدهيتونم زياده ..نمي تونيد از كسي مثل خانواده خودتون يا خانواده همسرتون اين پولو تهيه كنيد ؟
نفسمو دادم بير ون و فقط سرمو تكون دادم
نا اميد نگاهشو ازم گرفت و به يه طرف ديگه خيره شد و ادامه داد:
- اخه مبلغ كميم نيست ...من با چند نفري حرف زدم ولي خوب ...
با ناراحتي سرمو اوردم بالا و به چشماش خيره شدم :
-ممنون ولي لازم نيست انقدر خودتونو تو زحمت بندازيد و اذيت كنيد ..فعلا هيچ كاري نميشه كرد.. ..من حتي يه خونه يا يه زمين كوچيكم براي خودم ندارم كه بخوام بفروشم ....
دستشو گذاشت زير چونه اش ..و خيلي جدي :
-پس اگه الانم هم از زندان بيايد بيرون... كاري نمي تونيد بكنيد ؟
سرمو انداختم پايين و گفتم :
- نه
نفسشو داد بيرون و به صندليش تكيه داد و با دست چپش آروم رو ميز با نوك انگشتاش شروع كرد به ضربه آمدن ..انگار كه بخواد فكر جديدي بكنه:
- براي مرخصي از زندانم خيلي زوده ...سعي كردم از نفوذم استفاده كنم ولي بايد حداقل يه مدتي اينجا باشيد تا بهتون مرخصي بدن ..اگه مبلغ كمتر بود مي شد زودتر مرخصي گرفت ولي ...
يهو ياد پيرزن افتادم :
- ببخشيد من اونروزم نفهميدم چي طور شد و پري به شما سپردم
با شك و ترديد :
- به خونه ما سر زديد ؟
حركت انگشتاش متوقف شد و به من خيره شد...
وقتي ديد منتظرش هستم
يهو جهت نگاهشو تغيير داد و به پنجره خيره شد..و خيلي سر سري:
- بله
و از جاش بلند شد و در حالي كه به طرفمو امد ..دستاشو به سمت پري دراز كرد و گفت :
-ما ديگه بريم ...
اما من به جواب سوالم نرسيده بودم... پس با سماجت:
- اون خانوم حالش خوب بود ؟
ولي سرگرد از من سمج تر بود و يه جواب ديگه داد:
- سعي مي كنم برات مرخصي بگيرم ...يا حداقل رضايت شاكيتو براي يه مدت جلب كنم
هنوز دستاش به طرفم دراز بود ..بي توجه به دستاش و همونطور كه پري رو محكم گرفتم تو بغلم :
- اون زن قدرت تكون خوردن هم نداره... پس چطور پري رو بهش سپردين؟...
- شما نگران چيزي نباش ...همه چي رو به راهه
-مطمئنيد؟
- فعلا بله
و اين بار خودش مثل سري پيش پري رو ازم جدا كرد و گرفت تو بغلش
با دلهره:
- چيزي شده كه به من نمي گيد ؟
- چيزي كه اينجا نياز نداريد كه براتون تهيه كنم ؟
سرمو با شرم گرفتم پايين :.
- من واقعا نمي دونم چطور بايد ازتون تشكر كنم ...تو اين مدت همش نگران پري بودم ...شايد كار خدا بوده كه شما رو سر راهم قرار داده.... چون من هيچ كسي رو تو اين شهر ندارم ...هيچ كسيو
- حتي نمي دونم اگه يه روزي از اينجا در بيام مي تونم محبتاتونو جبران كنم يا نه ...
با چشماي تر سرمو اوردم بالا
و به پري كه خيلي اروم تو بغلش داشت با دكمه جيب كتش بازي مي كرد خيره شدم ...
- بابت لباسا هم
- اين چيزي نيست كه تشكر كنيد ...يه چيزايم براتون اوردم... شايد به دردتون بخوره ..قبل از آمدن دم در بهشون دادم ..موقع رفتن ازشون بگيريد .
- اما بهتره با خانواده اتونم يه تماس بگيريد و در جريانشون بذاريد ....
نگاهمو به طرف پنجره معطوف كردم و با نااميدي :
-مي دونم كه اونام همچين پولي ندارن... حتي اگه تمام خونه زندگيشونم بفروشن به 10 تومنم نمي رسه .
- پدرم كه خونه اي از خودش نداره... اونم مستاجره ..از يه كارگرم انتظار يه پس انداز چند ميليوني نداشته باشيد ...
- در ثاني اونا خيلي وقته كه منو به خاطر يه اشتباه... اشتباهي كه كه ديگه جاي جبران نداره... براي هميشه فراموش كردن ...
سرگرد كه انگار از جنس سنگ باشه ... حتي حرفامم كمي روش تاثير نكرد و حرف ديگه اي زد :
- همونطو ركه گفتم با چند نفري صحبت كردم ..البته نمي خوام اميدوارت كنم ولي شايد بشه كاري كرد ...البته هنوز مطمئن نيستم
يهو با اين حرف نور اميد به تمام روزنه هاي بسته شده وجودم تابيده شد و با اميد بهش خيره شدم...
- ادرس شاكيتم پيدا كردم ..هنوز نتونستم باهاش حرف بزنم ..بلكه بتونم متقاعد و راضيش كنم كه حداقل يكم از مبلغ بدهي رو كم كنه يا يه مدت ديگه فرصت بده ..
سرمو با خوشحالي به طرفش گرفتم و منتظر ادامه حرفاي اميدوار كننده اش شدم كه با گفتن
"ما ديگه بريم "
دوباره داغونوم كرد و باعث شد كه نگام رنگ غم بگيره
كلاه بافتني رو از رو ي ميز برداشت و همنطور كه پري تو بغلش بود گذاشت رو سرش و رو سرش درست كرد ....
دلم نمي خواست ببرتش ..به طرف در رفتن كه صداش كردم :
سرگرد:
برگشت و من و با التماس :
- بازم مياريش ؟
سرشو تكوني داد و از اتاق خارج شد ...
با خروجشن همونطور كه دستام رو ميز بود تو هم قلابشون كردم و با عصبانيت بهم فشارشون دادم..قطره هاي اشك دوباره راهشونو از سر گرفتن و از چشمام زدن بيرون ..طاقت نيوردم و سرمو رو دستام گذاشتم و شروع كردم به گريه گردن ...
فصل چهاردهم :
امروز هفتمين روزه .....از اون روز كمي ارومتر شدم ولي هنوزم بي تابم ...هر روز و هر ساعت منتظرشونم ....
تو حياط در حال راه رفتن بودم.. پليور ي رو كه سرگرد برام اورده بوده بود به تن كرده بودم
برام چند دست لباس گرم و لوازم شخصي گذاشته بود ...
مثل مسواك و شونه و حوله و دمپايي و چندتا چيز ديگه ..كه واقعا بهشون نياز داشتم
وقتي پليورو از تو بسته در اوردم و ديدم باهاش مي تونم راحتر تر تو اين سرما تو حياط برم ...
وجودم از اين كارش غرق لذت شد ...
با وجود سرگرد انگار خيالم كمي راحتر تر شده بود ...
همونطور كه با دست چپ رو بازوي دست راستم مي كشيدم كه كمتر سرما رو حس كنم چهره سرگردو براي هزارومين بار به ياد اوردم و با ياد آوريش لبخندي زدم....و ته دلم با وجودش آروم گرفت ... كه از پشت بلند گو اسممو صدا زدن ..تو جام ايستادن...
وقتي فهميدم ملاقاتي دارم با خوشحالي مثل پرنده اي تو قفس به طرف ساختمون پرواز كردم
هر لحظه كه به اتاق نزديك ميشدم تعداد ضربان قلبم بيشتر مي شد..
از اينكه باز مي تونستم پري رو بگيرم تو بغلم دلم قنج مي رفت
..مي دونستم كه هر بار كاري مي كنه كه بتونيم از نزديك ملاقات داشته باشيم وگرنه بايد مثل بقيه از پشت شيشه باهاشون حرف مي زدم
زن دروباز كرد و اينبار بدون كوچكترين مكثي داخل شدم كه يه يهو چهره ام وا رفت
سرشو انداخت پايين و اروم پشت ميز نشست
با ناباوري رفتم رو به روش ....و خيلي شل صندلي رو كشيدم عقبو و روش نشستمو گفتم:
- نيورديش؟
- امروز نشد
بغض كردمو چشمام پر شد از اشكاي بي وقفه و مزاحم..وقتي وضعيتمو ديد:
- يه روز ديگه حتما ميارمش ..جايي بودم كه از اونجا نمي تونستم برم بيارمش ..
دستامو گذاشتم رو ميزو تو هم قلابشون كردم ....و بهش نگاه نكردم ..مثل اينكه بخوام با كسي لجبازي كنم ..فقط سكوت كردم
اهميتي به برخوردم نكرد و گفت :
- شاكي خيلي بدي داره ..به هيچ صراطي مستقيم نيست
با اين حرف ناراحتيم از دستش از يادم رفت و سرمو گرفتم بالا و با ناراحتي :
- قبول نكرد... نه ؟
لباشو كمي جمع كرد و به سختي :
- نه......اينجا كه مشكلي نداري ؟
جوابي ندادم ...چنان تو افكارم فرو رفته بودم كه متوجه نگاه خيره اش به خودم نشدم ....
گاهي فكر مي كردم اين ادم واقعا ادمه ؟ نه احساسي و نه حرفي كه به ادم ارامش بده ..
سفت و سخت بود و فقط سعي مي كرد كه حرفشو بزنه:
- ببين من گفتم تا هر جا كه بتونم كمكت مي كنم ...اما بايد خودتم يكم صبر داشته باشي و اميد...
نمي دونم چرا يهو ازش پرسيدم :
مرخصي چي ؟
يه لحظه بهم خيره شد كه مجبور شدم م از شرم سرمو بگيرم پايين :
- فعلا كه جور نشد ..مرخصي از زندان قوانين خاص خودشو داره ...كمي تحمل داشته باش ..سعي مي كنم تا وقتي كه بهت مرخصي ندادن پري رو بيارم .
-.امروز باور كن نتونستم برم دنبالش چون تا مي رفتم و مي اومدم خيلي دير مي شد ....
از جاش بلند شد و باز همون جمله تكراري رو گفت..درست مثل يه ربات :
- من ديگه برم
سرمو اوردم بالا ...نمي دونم نگاه اين مرد چي داشت كه با وجود بي احساس بودن و سرد بودن رفتارش.. هر وقت كه بهش خيره مي شدم دلم اروم مي گرفت ...
از جام بلند شدم
- نگران نباش تا چند روز ديگه ميارمت بيرون
لبخند تلخي زدم ....مي دونستم كه نبايد ازش انتظاري داشته باشم.... تا همين جا هم كلي به سر منو پري منت گذاشته بود ...و انتظار كار بيشتري رو ازش نداشتم ....
- اگه نتونم رضايت شاكيمو بگيرم بايد خيلي اينجا بمونم ؟
با درموندگي براي جوابي كه نداشت بهم نگاه كرد :
- به اين چيزا فكر نكن ...بلاخره يه چيزي ميشه ديگه ...فقط اميدت به خدا باشه
سرمو اوردم بالا و به زور بهش لبخندي زدم..
كه جوابم فقط يه لبخند كوتاه بود و بعدم خداحافظي كه از جانب من جوابي نداشت
انقدر ناراحت بودم كه حتي متوجه لبخندي كه بهم زده بود نشده بودم ...
فصل پانزدهم :
از روزي كه سرگرد رفت انگار اميدهامم رخت بر بستنو براي هميشه رفتن به يه سرزمين ديگه .....
تو اين زندان تو اين چهار ديواري هر لحظه و هر ثانيه داره نفس كشيدن برام سخت تر ميشه ...
تو اين 10 روز زندگي برام شده سياه ..و ديگه دنيا و آدماش برام هيچ جذابيتي نداره ...
فرزانه تنها كسيه كه گاهي جوابشو مي دم...
من كه چيزي در مورد وضعيتم بهش نگفتم
ولي اون سير تا پياز زندگيشو برام گفته ...
البته بدم نيست تو اين فضاي گرفته اگه صداي اونم نباشه كه ديوونه مي شم
زني كه فقط به خاطر و به اجبار همسرش مجبور شده بود...مقداري موادو از طريق اتوبوس از مشهد به تهران بياره ولي از بدشانسيش تو مسير شناسايي ميشه و تو پليس راه شاهرود مي گيرنش و الانم نزديك به 7 ماهي هست كه تو زندانه...
هيچ وقت در مورد مدت محكوميتش بهم چيزي نمي گه ...فقط گاهي تا مي تونه سر به سرم مي ذاره تا كمي روحيم عوض بشه ....
تنها چيزي كه باعث تعجبم در مورد فرزانه شده بود اين بود كه با وجود داشتن تحصيلات دانشگاهي چطور حاضر شده بود دست به اين كار بزنه
به ظاهر دختر خوب و زرنگي مي امد
تو تمام اون مدتي هم كه اونجا بودم نديده بودم كه كسي به ملاقاتش بياد ...گاهي وقتا هم مثل من برا خودش خلوت مي كرد..
يه باريم كه بردنش دادگاه تا قاضي پرونده حكمشو صادر كنه..
وقتي كه امد تا يه روز با كسي حرف نزد ولي از فرداش دوباره شده بود همون فرزانه شيطون و خندون كه تا خنده ام نمي نداخت ول كن نبود ...
************
در حالي كه دوتايي باهم دورتا دور زمين واليبال راه مي رفتيم فرزانه دستاشو از پشت قلاب كرد و گفت:
-طرفت بايد خيلي خاطرتو بخواد كه مرتب ملاقاتاي حضوري مي گيره
فقط يه لبخند نيمه جون زدم
- بايد براش خيلي سخت باشه كه از بچه ام مراقبت كنه...مادرشوهر داري ؟
فقط سرمو تكون دادم
- خووو پس خداروشكر كه شوهرت الا خون بالا خون نشده
ولي انصافا مرد خوبيه كه با اين وجود بازم بهت سر مي زنه..خيليا مي رونو ديگه به پشت سرشونم نگاه نمي دازن
به حرفاش تو دلم پوزخندي زدم ...
- اره بخند بخند ..مزه يه شوهر غل چماچ زير دندونات نرفته كه تا يه بار بهش گفتي نه..دندونات تو دهنت خرد كنه و بگه زر زيادي نزن الاغ بي خاصيت
وايستادم و بهش كه با خنده به آسمون خيره شده بود و جلوتر از من راه مي رفت نگاه كردم
با خنده برگشت طرفم و دستاشو از هم باز كرد و با صداي بلند و شادي :
هر کجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
مكثي كرد ومثل اينكه بغضشو قورت بده ...با صداي كمي گرفته :
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
آييييييي سهراب جونم كاش مال من بودي ..هيچكي قدرتو ندونست ...
دو بار ديگه دور خودش چرخ زد و با صدا زد خنده ..
با خنده اش به خنده افتادم كه دوتامون با صدا زدن اسمم از پشت بلند گو نگامونو به طرف ساختمون چرخونديم
زودي خودشو به من رسوند..
و محكم به شونه ام زد :
- تو يكي... مثل من نبايد درغم نداشتن سهراب بسوزي ...
خودت يه سهراب داري...اين هواااااااااا...
و دستاشو از هم باز كرده و به طرز با نمكي گفت :
- آآ...... كه از هفت تا سهراب شاعرم سر تره ...
در كنارم به طرف در حركت كرد..وقتي چهره غمبرك زده امو ديد پريد جلومو با ادا گفت:..
يكم بخند... بنده خدا كه داره مياد به ديدنت...ديگه چه گناهي كرده كه بايد اين قيافه گري گوريتم تحمل كنه ..
خنده ام بيشتر شد
د همينه..آره ..آره بخند بخند.. بيشتر بخند ...
سرمو با تاسف براش تكون دادم كه بيشتر خنديد و منو به داخل هول داد
****
به طرف اتاق هميشگي به راه افتادم
اين سومين بار بود ... فقط دعا دعا مي كردم كه پري رو با خودش اورده باشه ....
به سمت اتاق پرواز مي كنم..
اما تا وارد ميشم كسي رو داخل اتاق نمي بينم برمي گردم طرف زن تا ازش بپرسم كه خودش مي گه :
-بشين الان مياد ..
.با بي قراري پشت ميز مي نشستم و زمان رو سپري مي كنم كه در باز ميشه و مامور مي ره كنار و من با ناباوري به فردي كه مقابل در ايستاده چشم مي دوزم
اروم وارد ميشه و مقابلم مي شينه
همون نگاه ولي اينبار بيشتر از هر بار ديگه كلافه تره ...با دهن باز بهش نگاه مي كنم كه به حرف مياد :
فصل شانزدهم :
- من فكر مي كنم هر چي شما بيشتر اينجا باشي براي من فايده اي نداشته باشه....
ضربان قلبم تندتر مي شه و دقيق ميشم كه ببينم چي مي خواد بگه
-در واقع نه پول ميشه و نه چيز ديگه اي
همونطور كه بهش خيره ام سرشو مياره بالا و چشم تو چشم ميشيم
- اون اقا ...اقاي پارسا...فكر كنم از اشناهاتون باشه..انگاري پليسم هست چند باري امد پيش من ...
- نمي دونم خودش تا بحال از كسي طلب داشته يا نه ...كه انتظار داره من از پولم بگذرم...
درسته كه من پولو به شوهرتون دادم ولي اون چك شما رو بهم داد ..
.و حالا فقط من مي تونم از طريق چك شما پولمو زنده كنم ...شايد بگيد كه زماني مرد پولداريه و چرا گير داده به اين 30 تومن ...
من از اينكه كسي سرم كلاه بذاره بيزارم..دوست ندارم طرفم با خودش فكر كنه كه آره هم پول ازش گرفتم و هم خرش كردم ..حالا هي بدو دنبالم ...
در ثاني اگه بخوام از اين پولا هم بگذرم ...كه بايد توي يه مدت كوتاه بد بخت و بيچاره بشم
منظور حرفاشو نمي فهميدم...اما نوعي نفرت كه خودمم نمي دونستم از چيه...
داشت تو وجودم زبونه مي كشيد ..
دلم مي خواست انقدر قدرت و پول داشتم كه بدهيشو پرت كنم تو صورتش و دهنشو ببندم ... كه حالا هي جلوم نشينه و حرف بزنه ..
سرشو مي ندازه پايين و دستاشو رو ميز بهم قلاب مي كنه...
مرد تميز و مرتبه ايه كه بوي ادكلنش تمام فضاي اتاقو پر كرده ...
همونطور كه سرش پايينه ادامه مي ده :
- من خيلي فكرا كردم و گفتم بايد با خودتون حرف بزنم .
-.اين شد كه از اشناتون خواستم اين ملاقاتو جور كنه ..كه بتونم راحت تر حرفمامو بهتون بزنم .
- .به هرحال شما به من بدهكاري و نميشه كه من راحت از پولم بگذرم ..ايشونم كمي در جريان ماجرا هستن
بهش گفتم كه من يه سري حرف دارم كه بايد به خودتون بزنم و در صورتي كه...
سرشو اورد بالا و بهم خيره شد..:
-و در صورتي كه شما قبول كني... منم رضايت مي دم ..چون خودم از اين محيطا بدم مياد ..و دوست ندارم يه زن اين جور جاها باشه
لباشو تر كرد و كمي تو جاش جابه جا شد :
- اميدوارم با خودتون فكر نكرده باشيد كه من ادمي هستم كه فقط زورم به خانما مي رسه ..
باور كنيد قصد ناراحتي و بي ابرو كردنتونم نداشتم ....اما صبر و تحمل منم حدي داره...
نمي دونم چرا حرفشو نمي زد ..كم كم داشم كنترلمو از دست مي دادم ..
لبهاي خشكيدمو از حرص بهم فشار دادم و منتظر شدم
سرشو اورد بالا و مستقيم بهم خيره شد ...انگار نمي دونست چطور حرفشو بزنه ...يا چطور شروع كنه :
- من حدود چهار سال پيش ازدواج كردم ...تا يه مدت به نظر همه چي خيلي خوب پيش مي ر فت .
.اما كمي كه گذشت منو همسرم متوجه شديم كه نمي تونيم بچه دار بشيم ...خيلي به اين درو اون در زديم و پيش كلي دكتر رفتيم ...
واقعا داشتم سر درگم ميشم پس چرا نمي رفت سر اصل مطلب
نفسشو با ناراحتي داد بيرون و گفت :
- اخرم معلوم شد مشكل از من بوده نه اون ..
هر دوتا مون عاشق بچه بوديم... ولي انگار اون بيشتر از من عاشق بچه بود..
براي همينم طاقت نيورد و ازم جدا شد ..الانم داره زندگيشو مي كنه
و بعد با حرص در حالي كه دندونهاشو بهم فشار مي داد :
- البته در كنار مرد ديگه ا ي
قلبم داشت ميومد تو دهنم ..اين حرفا چه ربطي به من داشت ؟
- خوب من اينجا امدم كه بهت بگم ..اگه ..اگه تو قبول كنيو....
با كمي ترس بهم خيره شد ..متوجه حالت عصبيم شد ..براي همين براي اينكه بتونه راحت حرفشو بزنه چشماشو بستو و سرشو پايين گرفت و گفت :
قبول كني كه با من ازدواج كني... منم از شكايتم صرف نظر مي كنم ...
نفسم بند امد و با ناباوري به لبهاش كه اين حرفا ازش خارج شده بود خيره شدم
داشت بهم نگاه مي كرد ...خودشم كمي از حرفش خجالت كشيده بود.... ولي نه به اون اندازه كه از گفتنش شرم كنه ...
چي مي تونستم بگم انتظار هر حرفي رو ازش داشتم به جز اين يه مورد ..
.باز در حالي كه با دستش با گوشه ميز ور مي رفت بدون نگاه كردن به من :
-مي دونم كه يه دختر كوچيك داري ...
- من كه هيچ وقت نمي تونم طعم پدر شدن واقعي رو بچشم ..اما تلاش مي كنم اونو مثل دختر خودم دوست داشته باشم ...البته اگه تو موافقت كني
رنگم به شدت پريده بود ....و فقط مي خواستم از اون جا فرار كنم ولي اون همچنان ادامه مي داد.
-تو زندگيم هم ...هيچ كم كسري ندارم ...خونه ماشين ويلا هر چي كه يه زن مي تونه دوست داشته باشه ...رو دارم
دستام كه زير ميز بود به لرزش افتاده بودن...احساس تهوع بهم دست داده بود...حتي نمي تونستم يه فحش نثارش كنم كه انقدر راحت هر چي كه دلش مي خوادو بهم نگه
- من نمي خوام همين الان جوابمو بدي ...دو روز ديگه ميام
- اگه جوابت اره بود كه همه چي حله.. اگرم نه كه...
سكوت كرد ...
به زور نفس مي كشيدم...داشت جونم بالا مي امد ....
پس سرگرد از اين موضوع خبر داشته ....كه همچين ملاقاتي رو هم براش جور كرده بود
اي نامرد ..چقدر تو دلم از خدا براش خواسته بودم كه هر چي مي خوادو بهش بده
اين بود كارايي كه مي خواستي برام بكني و به فكر راه حلي ...تمام بدم از عصبانيت مي لرزيد
به خودم كه امدم اون رفته بود ...و تنها سنگيني حرفش رو دلم باقي مونده بود ...
از حرص و عصبانيت به شدت صورتم قرمز كرده بود ...
يعني چي ؟مگه امكان داشت ...من برم زنش بشم ؟...زن طلبكارم ؟
فصل هفدهم :
به جاي خاليش چشم دوختم و يه لحظه به اين فكر كردم كه اگه اون بخواد همسر من باشه... چه احساس بدي خواهم داشت...
با ناباوري به صندلي تكيه دادم..
قدرت حركت به كل ازم گرفته شده بود...و نمي دونستم چي بايد بكنم ....
"سرگرد تو چرا راضي شدي كه اون بيادو اين حرفا رو بهم بزنه ...".
زن به داخل اتاق امد و زير بازومو گرفت و وادارم كرد كه بلند شم ...
هيچي رو احساس نمي كردم همونطور كه دستمو مي كشيد از جام بلند شدم
و درست مثل كسي كه بخواد رو ابرا راه بره از اتاق خارج شدم ....چقدر اين حرفش برايم غير قابل هضم بود ..
.چندباري سعي كردم نفس عميق بكشم و راه تنفسمو باز كنم...
همونطور كه از كنار ديوار راه مي رفتم احساس كردم دارم بالا ميارم
بي توجه به زن بدو خودم به يكي از سطلاي زباله رسونم...
بالا اوردنم همراه با سرفه هاي شديد بود....
زن كه كمي نگران شده بود همونطور بالاي سرم ايستاده بود و منم كه انگار اين بالا امدنا و سرفه ها تمومي نداشت ...
بعد از اينكه مطمئن شدم جوني تو من نمونده از جام بلند شدم ..زن دستمالي رو از جيبش در اورد و به طرفم گرفت
دستمالو ازش گرفتم و دور دهنمو پاك كردم ...
با كمي سر گيج و همون حس حالت تهوع به طرف بند به راه افتادم
.وارد بند كه شدم يك راست به طرف تختم رفتم و روش افتادم ...حتي نمي تونستم باور كنم كه چنين حرفي رو بهم زده..
تو جام غلتي زدم و طاق باز به سقف بالاي سرم با چشماي گشاد خيره شدم ....
باز نتونستم و به پهلو شدم.......
دستا و صورتم از داغي در حال سوختن بودن ....
وقت ناهار شده بود ....
اما من از جام تكون نخوردم ..همه رفتن بيرون ..تو خودم حسابي مچاله شده بودم كه فرزانه وارد شد :
- اه تو كه اينجايي ...بدو الان همه ....ته توي تمام غذاها رو در ميارنا ...
.اروم امد و رو تخت كنارم نشست... پشتم بهش بود ....دستشو اروم گذاشت رو بازوم:
-ستاره..ستاره...دختر چت شده؟ ...شوهرت چيزي گفته؟..نكنه براي پري اتفاقي افتاده؟
وقتي جوابشو ندادم .. كمي محكمتر بازومو تكون داد:
- ستاره چرا حرف نمي زني ؟
تحمل هيچ كسيو نداشتم..پس به زور و براي اينكه ناراحت نشه شمرده شمرده و با بي حالي بهش گفتم: :
- فرزانه خواهش مي كنم برو ....الان نمي تونم حرفي بزنم
دستش شل شد و بهم خيره شد ...
- خوب لااقل بگو چته؟... وقتي مي بينم اينطوري هستي.. بخدا خيلي نگرانت مي شم ..
بازم سكوت و اون با خواهش :
- ستاره ..ستاره جونم
يهو با عصبانيت دستشو پس زدم و تو جام نشستم ...
- چيه؟.. چرا دست از سرم بر نمي داري ؟
فرزانه از حركتم تعجب كرد
- برو حوصله اتو ندارم...نه حوصله تو و نه اون شعراي بي معنيتو ....
- كجاي اين اسمون مال منه..هان؟نگام كن ....حالا اسمونمم نگاه كن ..اسمون داشتن به همراه زجر چه لطفي مي تونه برام داشته باشه ....
خودمو محكم كوبيدم به تختم و همونطور كه به سقف خيره بودم:
-برو ...برو...كه از چيزي به اسم ادم بي زارم...دلم مي خواد فقط تنها باشم ...
و بعد پشتمو بهش كردم
با ناراحتي از كنارم بلند شد و خارج شد ..چونه ام شروع كرد به لرزيدن و اشك از گوشه چشمم سرازير شد ...
از سرگرد بيزار شده بودم.... از زماني حالم بهم مي خورد ..از سعيد م متنفرتر از هميشه شده بودم ...
وقتي همه برگشتن ..از سر و صداشون از جام بلند شدم و خواستم برم حياط كه
فرزانه با يه سيني غذا وارد شد و اروم گذاشت رو تختم :
- .بيا من حرفي نمي زنم ...ولي اينو بخور رنگ به رو نداري ...
بهش نگاه نكردم و پشتمو بهش كردم و ..پليورمو از روي تخت برداشتم و خواستم تنم كنم ..
كه فهميدم اينو سرگرد برام اورده...
با انزجار از تنم در اوردمشو به شدت رو تخت پرتش كردم كه بقيه با اين حركتم... به من نگاه كردن ...اما ديگه مهم نبود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ ساعت 9:29 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|