رمان درآغوش باد3
صاحب كار پشت دخل نشسته بود و شروع كرده بود به حساب كتاب در امد امروز و منم رفتم بالا سر پري كه گوشه اتاقك خوابونده بودمش ..غرق خواب بود ...
خودمم به زور سر پا بودم ...
حتي به لقمه هم نخورده بودم و به شدت ضعف مي كردم ..همش يه لقمه لقمه گير اورده بودم گذاشته بودم تو دهنم ...يا معده امو از اب پر كرده بودم ...
ساندويچ نصفه پري رو كه كنارش افتاده بود و برداشتمو گذاشتم تو كيفم كه اگه شب گشنه اش شد و بيدار شد بهش بدم ...كه بخوره
پري رو از رو زمين برش داشتم و قبل از در امدن از مغازه :
-ببخشيد اقاي كمالي من اگه فردا ساعت 10 بيام اشكالي داره...؟
چشماشو از پولايي كه بين دستاش گرفته بود و حساب مي كرد گرفت و بهم خيره شد:
تو چرا چند وقته درست و حسابي نمياي سر كار ..
-ببخشيد يه مشكلي دارم كه انشالله ديگه فردا حل ميشه ..بعد ازظهر به اندازه اي كه صبح نبودم براتون وايميستم
..دوباره به پو لا نگاهي كرد و شروع كرد به شمردن :
باشه ...فقط دير نكني... يهو 10 نشه 11
..لبخندي زدمو و گفتم :
چشم
*******
تا به خونه برسم ساعت 11 شد ...
چشمام ديگه ناي باز موندنو نداشتن ..
خداروشكر پري ...بچه پر خوري نبود ...كه مدام غذا بخواد..طفلك ياد گرفته بود كه اگه بخوابه راحتره ..انقدر گرفتاري داشتم كه از كاري كه ليلي با بچه ام كرده بود تازه دلخور شده بودم ... ...
و كارش تو چشمم موند كه زورش امده بود به بچه ام به لقمه غذا بده ..كه چشمش به غذاشون نمونه ...
پري رو تو جاش خوابوندم ..و خواستم برم يه ابي به صورتم بزنم كه چشمم به پيرزن افتاد...
رفتم بالا سرش ..نگاش يه طوري بود ..به طرفش خم شدم ..
يه جور شرمنده نگام مي كرد ..
كمي كه بيشتر دقت كردم ديدم جاشو خيس كرده ...و با چشمايي كه نمي تونن بهم مستقيم نگاه كنن و توشون موجي از اشك شناوري بهم خيره است...
همينو براي اخر شب كم داشتم ..
تمام راه ... پري رو تو بغلم گرفته بودم
خستگي اون از يه طرف و بريدگي دستمم از يه طرف ديگه ...
و حالا پيرزن ..
شده بودم يه مرده متحرك كه به ناچار بايد بايسته ...
پتو رو از روش زدم كنار ..البته حقم داشت... اتاق به شدت سرد بود ..منم جاش بودم حتما خودمو خيس مي كردم ..
بعد از نيم ساعت ور رفتن با پيرزن ...جاشو عوض كردم و دوباره خوابوندمش ...
گشنه اش نبود و راحت خوابيد ..دلم هوس يه ليوان چايي داغو كرده بود..ساعت 12 بود كه برا خودم چايي دم كردم و تو سكوت و تاريكي خونه يه گوشه اي نشستم و ليوانو به لبام نزديك كردم
به ياد فردا افتادم كه بايد يه سر مي رفتم اداره پليس ...باز ترس به وجودم چنگ انداخت ...و قلبمو فشرد
- يعني اگه نرم چه اتفاقي برام مي افته ؟
چشمامو با ناراحتي بازو بسته كردم و به كيفم چشم دوختم
گشنه ام بود ...ياد ساندويچ نصفه پري افتادم ...از ته كيف درش اوردم ...
با دستي كه با پارچه بسته بودمش و با خستگي هر چه تمام كاغذشو زدم كنار ...
و اولين گاز و زدم و اروم فكمو تكون دادم ..و به ديوار رو به روم خيره شدم ..
..بعد از چند ثانيه ..نفسو دادم بيرون و گاز دومو زدم كه اشكم در امد و همراه جوبيدن... قطره هاي اشك از چشمام سرازير شدن...
تو سكوت به اشكام اجازه هنر نمايي دادم...و خون به دلم ريختم .
.تمام صورتم خيس شده بود ...به لقمه چهارم كه رسيدم... هق هق نذاشت ادامه بدم و ساندويچو انداختم رو زمين و سرمو گذاشتم رو زانوهام با صدا گريه كردم ..
- اخه چرا..اخه چرا خدا تمومش نميكني ..؟
چرا مي خواي انقدر زجرم بدي .؟..اين همه بدبختي رو سرم ريختي بس نيست .؟.بايد له شدنمو هم ببيني ؟
لا اقل به من رحم نمي كني به این پيرزن و بچه رحم كن ..تا كي بايد جون بكنم ...خدايا ..بسه ديگه ...
چند دقيقه از گريه كردنم گذشت...ديگه ميلي به خوردن نداشتم
چون تا دير وقت تو مغازه مونده بودم نتونسته بودم نمازمو بخونم ..از جام بلند شدم و رفتم طرف سينك و .شير اب ظرفشويي رو باز كردم..چون لوله ها رو كار بودن اب داخل لوله ها خيلي سرد بود ..
.پارچه دور دستمو باز كردمو گرفتمش زير اب كه بيشتر سوخت ولي بعد از مدتي دردش كمتر شد ..وقتي حسابي خونو از دستم پاك كردم و اثري نموند ...و مطمئن شدم ديگه خوني نمياد وضو گرفتم ..داشتم .پاهامو مسح مي كردم كه ديدم باز داره از دستم خون مياد ..دوباره گرفتمش زير اب و با يه پارچه تميز ديگه دور دستم بستم ...
بعد از نماز ..حتي ديگه قدرت گله و شكايت پيش خدارو هم نداشتم ...
اتاقم انقدر سرد بود كه نوك پاهام سر شده بود و مرتب از سرما احساس مي كردم نيازي به دستشويي دارم ..
تو همون سرما كنار پري زير پتو خزيدم و سرمو اروم گذاشتم رو بالشتش كه سرشو گذاشته بود..
غرق خواب بود ..دستي به پيشونيش كشيدم و پتو رو بيشتر كشيدم روش ...
چشمام خيلي سنگين بود و دستمم به شدت مي سو خت...
به چشماي بسته اش چشم دوختم :
-يه روزي همه اينا تموم ميشه بهت ....قول مي دم يه تخت خواب خوشگل برات مي گيرم .... و اتاقتو پر كنم از گرما...كه از گرما غر غر كني ......
با سر انگشتم دستي به ابروهاي كشيده اش كشيدم و زمزمه كردم
- يه عالمه عروسك بزرگ و كوچيك برات مي گيرم كه ديگه به عروسكاي بچه همسايه نگاه نكني ...و چشمت براي يه لحظه تو بغلت گرفتنشون نمونه
هر روز برات ساندويچ مي گيرمو مجبورت مي كنم تا ته بخوريشون...كه هي بهم نگي من ساندويچ مي خوام
- فقط تحمل كن و صبر داشته باش...صبر داشته باش
چشمام سنگين و سنگين تر شد ...و همونطور كه انگشتم رو گونه اش بود به خواب رفتم
فصل هشتم:
از این اسم ها و مكانها واهمه داشتم
اداره پليس....كلانتري..مامور...اما حالا دقيقا جلوي در ورودي اداره پليس ()ايستاده بودم و مستقيما بهش نگاه مي كردم ..
ساعت 8:45 دقيقه بود...دلم مثل سير و سركه مي جوشيد ...دستامو بهم فشار دادمو گوشه لبمو به صورت ناجوري گاز گرفتم ...
به اطرافم نگاهي كردم و تو دلم
نه اينجا مربوط به كار من نميشه ....
شايد گفتن اين حرف با خودم.... براي ايجاد كمي ارامش و امنيت كافي بود ..
.اما واقعيت اين بود كه حتي كوچكترين تاثيري در نگراني و اضطرابم نداشت...
از موقعي كه از ماشين پياده شده بود ...از جام جم نخورده بودم و به در رو به روم خيره شده بودم ...و پام و دلم تو دوراهي رفتن و نرفتن گير كرده بود
كه با يك صلوات اولين قدمو برداشتم و از خيابون رد شدم ...به در ورودي نزديك شدم و
وارد قسمت نگهباني شدم ..با اينكه اول صبح بود ...اما انگار نزديك ظهر بود كه مردم هي مي رفتن و مي امدن ... خواستم وارد محوطه بشم كه
سرباز جلوي در صدا م كرد :
با كي كار داريد خانوم؟
با رنگ پريدگي برگشتم طرفش
- من ...من...
سرباز- كدوم قسمت مي خوايد بريد؟
...اب دهنمو قورت دادم :
-.به من گفتن كه امروز بيام اينجا
سرباز- كي بهت گفته؟
راست مي گفت ..من حتي اسم اون پليس رو هم نمي دونستم ...حالا بايد چي بهش مي گفتم ..
سرباز خيره به چشمام منتظر جوابم شد ...
رنگ پريدگيم به شدت تو اون زمان تو ذوق مي زد و هر كسي رو به شك مي نداخت ...
شايد اين ندونستن نشانه اي براي رفتن و اينجا نموندن بود ..
و تو دلم :
اره همينه..بهتره تا دير نشده و كار دست خودم ندادم برمو و به پشت سرمم نگاه نندازم
سرمو انداختم پايين و از كنار سرباز رد شدم و سريع وارد خيابون شدم ...سرباز كه سر درگم شده بود از پشت سر بهم خيره شد ...
بايد خيابونو رد مي كردم كه بتونم زودتر يه ماشين بگيرم و اونجا رو ترك كنم
هنوز دو قدم از در نگهباني دور نشده بودم كه ماشيني جلوي پاهام توقف كرد كه مجبور شدم يه قدم از ترس برم عقب ..
سرمو اوردم بالا كه ديدمش...همون چشمهاي مشكي خشك و بي روح و صورتي اخمو...
پشت فرمون نشسته بود و به من نگاه مي كرد ...
ديگه نمي تونستم سرمو بندازم پايين و برم ...شيشه رو داد پايين:
داشتيد جايي مي رفتيد؟
سكوت كردم ....
تو همين لحظه سرباز با اشاره دست سرگرد به ما نزديك شد ...
كه اول يه احترام نظارمي بهش كرد ...و بعدم به طرفش خم شد
سرگرد- به يكي از بچه ها بگو كه خانوما به اتاق من راهنمايي كنند
سرباز - بله قربان ..همين الان
سرگرد بدون نگاه كردن و كوچيكترين حرفي به من شيشه رو داد بالا و با باز شدن در اصلي .... وارد محوطه شد ..
سرباز بهم نزديك شد :
چرا از اول نگفتيد كه سرگرد ازتون خواسته كه بيايد ...
لطفا همراه من بيايد...
به دنبال سر باز راه افتادم ..پشت ميز كوچيكش نشست و يه دفتر نسبتا بزرگي رو باز كرد
تلفن همراه داريد ؟
- نه
لطفا كارت شناسايي
با تعجب و ترس :
- بله؟
سرشو اورد بالا و بي حالي :
كارت شناسايي
- اه بله يه لحظه
سريع از توي كيفم كارتمو در اوردم و به طرفش گرفتم ...
و اون از روي كارت اطلاعاتي رو وارد دفتر كرد و بعدش با جايي تماس گرفت و ازشون خواست كه كسي براي راهنمايي كردن من ...به اتاق سرگرد بفرستن
بعد از چند دقيقه اي سربازي امد و من به همراه اون به راه افتادم
..اول حياط رو كه فاصله اش از در ورودي تا خود ساختمون كمي زياد بود رو طي كرديم ...
وارد ساختمون اصلي شديم كه سرباز يك راست به سمت پله ها رفت ...به طبقه دوم كه رسيدم
برگشت طرفم و دستشو به طرف انتهاي راهرو گرفت :
لطفا از اين طرف
به مامورا و مردمي كه از كنارمون رد مي شدن گهگداري نگاهي مي نداختم ..اكثرا هم به من نگا مي كردن ..اخه وجود يك زن تو اون محيط زياد ملموس نبود و همه به ديد بدي بهم چشم دوخته بودن
بلاخره به انتهاي راهرو رسيديم
سرباز ضربه ای به در زد و در اتاقو باز كرد ...
اما كسي داخل اتاق نبود ...
هنوز پشت سر سرباز به انتظار ايستاده بودم كه گفت :
سرباز- شما بفرماييد تو... الان خودشون تشريف ميارن
سري تكوني دادم و با گرفتن گوشه هاي چادرم ... اروم وارد اتاق شدم...به محض رسيدن به وسط اتاق سرباز در اتاقو پشت سرم بست و رفت ...نگاهمو از در گرفتم و به دور تا دور اتاق نگاهي انداختم
اتاقش نه دلگير بود نه دل باز
يه اتاق معمولي با يه پنجره بزرگ به همراه پرده هاي كر كره اي ...
يه ميز بزرگ ..وچندتا پوستر از عكس و تبليغات نيروي انتظامي ....و يه چوب لباسي
همين و چندتا صندلي كه نزديك به ميز چيده شده بودن ...
به ميز خيره شدم ....روي ميز...و روي يك تابلوي كوچيك نوشته شده بود سرگرد امير پارسا
تا اسمشو خوندم در خيلي سريع باز شد و من زودي سرمو برگردوندم .به طرف در
يه لحظه چشم تو چشم شديم كه اون زودتر نگاهشو از من گرفت و با قدمهاي بلند و محكمي به طرف ميزش رفت:
چرا سر پا و با اشاره به يكي از صندليها :
خواهش مي كنم بفرمايد ...
و من به صندلي كه ا شاره كرده بود نزديك شدم و با جمع كردن چادرم اروم روش نشستم و سرمو گرفتم پايين ..
كه تو .يه لحظه نگران پري شدم كه تنها كنار پيرزن گذاشته بودمش بمونه ...فقط اميدوار بودم خوابيده باشه و بي تابي نكنه
سرگرد به جز همون موقعي كه وارد اتاق شده بود ديگه بهم نگاه نكرده بود ..همون كتي تنش بود كه ديروز پوشيده بود ...كتو در اورد و از چوب لباسي اويزونش كرد ..
و كمي استين لباساشو داد بالا و خيلي راحت پشت ميزش نشست ...
نگاهم ميخكوب گلدون وسط ميز مقابلم شده بود
سرگرد- خوب ؟
با حرفش نگاهمو از گلدون گرفتم و بهش با چشمايي ترسيده خيره شدم
سرشون تكون داد:
سرگرد- خوب منتظرم.... بگيد براي چي اون روز داشتيد فرار مي كرديد؟
- من ..من .
يهو دروغ گفتم:
- من فرار نمي كردم
ابروهاشو انداخت بالا و با پوزخند به چشمام چشم دوخت..حالا خيلي راحت به من نگاه مي كرد
وقتي ديد كه حرفي نمي زنم خنده اش گرفت ...به طوري كه بگه خودتي ....و پوشه ي كه جلوش بودو باز كرد ...و برگه ای رو از توش در اورد و به طرفم گرفت
سرگرد- لطفا این فرم رو پر كنيد
دستشو به طرفم دراز كرد ...
شدت ضربان قلبم هر لحظه بيشتر مي شد ...
و بدوني اينكه برگه رو بگيرم
- من براي چي اينجام؟ ...من كه كاري نكردم
سرگرد- شما لطفا اول اينو پر كنيد ...
همونطور كه چشم تو چشم بوديم دست بلند كردم و برگه رو با دست زخميم گرفتم.. كه خط نگاهش به روي دست باند پيچيم زوم شد
اما چيزي نگفت ...
برگه رو گرفتم ..وبه نوشته هاي داخلش خيره شدم
سرگرد- بفرماييد
با تعجب سرمو اوردم بالا
كه ديدم يه خودكار به طرفم گرفته
خودكارو گرفتم وزير زبوني ازش تشكر كردم ...
چون دست راستم زخمي شده بود خيلي برام سخت بود كه خودكارو تو دستم راحت بگيرم
سرگرد- بهتره خودت بگي براي چي فرار مي كردي ...
براي من در اوردن اينكه چرا فرار مي كردي كاري نداره
دوباره ترس به وجودم رخنه كرد
سكوت كردم و به برگه خيره شدم ..
بعد از كمي سكوت نفسشو داد بيرون و از پشت ميزش بلند شد و امد رو به روي من رو يكي از صندليها نشست ...
كمي به من و دستي كه به زور خودكارو توش گرفته بود نگاه كرد... به طرفم خم شد ...
و برگه رو از دستاي بي جونم كشيد بيرون ....برگه رو برگردوند و مقابل خودش گرفت ...و خودكاري رو از جيب پيرهنش در اورد ...و همونطور كه سرش پايين بود
سرگرد- چرا انقدر ترسيدي ؟
ديگه نفسم بالا نمي امد ..
سرگرد- مي بيني خودت همه رو نسبت به خودت مشكوك مي كني
بهتره بگي چته . براي چي اونروز انقدر عجله داشتي؟
لبام مي لرزيد ..
مي دونستم از ترس لبهام رنگشون به سفيدي زده ..
خودش بدون اينكه ازم بپرسه چند مورد داخل برگه رو نوشت ...
و همونطور كه به برگه نگاه مي كرد
سرگرد- اون دختر بچه ...بچه خودت بود؟
سريع و بدون در نظر گرفتن چيزي گفتم :
- بله
سرشو اروم اورد بالا و بهم خيره شد
سرگرد- خانوم حكمت ...بهتره حرف بزني و گرنه خيلي برات بد ميشه
- من كه گفتم اون مردو نمي شناسم ...
سرگرد- شايدم مي شناسي و خودتو زدي به اون راه... برا ي گمراه كردن ما
جوابي ندادم و اون ادامه داد:
سرگرد- امدي اينجا به تابلوي بالاي در نگاه كردي ؟
سرمو تكون دادم :
- نه
سرگرد- باشه براي ياد اورديت بهت مي گم ..اينجا دايره مبارزه با مواد مخدره
انشالله كه مي دوني منظورم چيه؟
مي دوني اگه ثابت بشه كه تو مربوط به این موضوع و ادمي كه دنبالش هستيم باشي ..... چه چيزي در انتظارته
اشكم داشت در مي امد
- بخدا من هيچي نمي دونم...
سرگرد- پس حرف بزن
لبهام شروع كرد به لرزيدن و قطره اشك تو چشمام جمع شد...
- من ..من
سرمو اوردم بالا...ارنجشو تكيه داد به زانوش و انگشت اشاره اشو گذاشت رو لبش و منتظر حرف زدن من شد
با اينكه چيزي ارامش دهنده اي تو نگاهش نبود ...اما نمي دونم چرا يه لحظه باهاش راحت شدم و احساس كردم كه مي تونم بهش اعتماد كنم
شايدم ترس از دست دادن دخترم باعث مي شد كه دهن باز كنم و بهش بگم كه دردم چيه
- من...من....
از دست طلبكارم فرار مي كردم
سرگرد- طلبكارت ؟
با اولين قطره اشك سرمو تكون دادم و
زودي با پشت دست اشك رو صورتمو پاك كردم
- خيل وقته كه دنبالمه ..اونروزم دنبالم بود...
سرگرد همونطور خيره بود ...كه ادامه دادم...
- با ديدن شما فكر كردم كه پليس هستين و مي خوايد منو بگيريد
سرگرد- مگه مبلغ بدهيت چقدره ؟
سرمو بلند كردم و به چشماش خيره شدم ...
مي تونستم به راحتي تعجب و سردرگمي رو از تو نگاش بخونم
- 30 ميليون
ابروهاش با تعجب داد بالا و كمي دهنش باز موند
با ترس و التماس بهش خيره شدم..
- شما كه نمي خوايد منو بگيريد ؟
مرد نفسشو داد بيرون و با كلافگي به صندلي تيكه داد ...
كمي كه گذشت دست به سينه شد و به چهره ام دقيق شد
سرگرد- نه اينجا دايره مبارزه با مواد مخدره ...این موارد به ما مربوط نميشه
- يعني مي ذاريد كه من برم ؟
عكسي رو كه اونروز نشونم داده بود ... دوباره مقابلم گذاشت :
سرگرد- خوب ببينش شايد بشناسيش
- گفتم كه نديدمش ...
مرد خم شد و دستاشو تو هم قلاب كرد و به زمين خيره شد ...
و با پاهاش شروع كرد به ضرب امدن رو موزاييكا...
نمي دونم چرا انقدر كلافه بود و به چي فكر مي كرد ...
كه ناگهان سرشو اورد بالا و به چهره ي زارم خيره شد ...
سرگرد- حالا واقعا بهش بدهكاري ...؟
جوابي ندادم و ساكت شدم ...
از جاش بلند شد و خواست بره طرف ميزش كه همزمان منم بلند شدم و گفتم:
- مي تونم برم ؟
دست راستشو كرد تو جيب شلوارش و به طرفم برگشت ..:
زنگ بزن و بگو همسرت بياد ..تا شهادت بده كه تو... توي اون مغازه كار مي كني ..اونوقت مي توني بري
با درموندگي و چشماي كه مدت زمان زيادي از خيس شدنشون نگذشته بود... بهش خيره شدم ...
پشت ميزش رفت و گوشي رو برداشت و به طرفم گرفت ..
سرگرد- مي توني از اينجا باهاش تماس بگيري ؟
سرجام ايستادم و حركتي نكردم
گوشي رو تكون داد
سرگرد- چرا دست دست مي كني ..بهش زنگ بزن
..اب دهنمو به همراه بغض سنگين و قديميم قورت دادم ...
گوشي رو گذاشت سرجاش ..
سرگرد- نكنه همسرت نمي دونه كه بيرون كار مي كني ؟
فقط به چشماي مشكيش خيره شدم ..
سرشو با ناراحتي تكوني داد و دستي به صورتش كشيد
سرگرد- نمي خواي تماس بگيري ؟
سرمو گرفتم پايين و گوشه چادرمو تو مشتم جمع كردم و با غم فراواني كه تو نگاهم لونه كرده بود ...... به گوشه ميزش خيره شدمو و گفتم :
- همسرم نزديك به يه سالي ميشه كه فوت كرده
براي لحظه تعجبو تو نگاهش ديدم ...حتي نتونست چيزي بگه ...كه بعد از چند ثانيه اي
گوشه لبشو كمي كج كرد و گفت :
متاسفم ...
- جز صاحب كارم كس ديگه ای رو براي شهادت دادن ندارم..
كه اگه اونم بياد منو اينجا ببينه... عذرمو مي خواد ..آخه اين كارم به زور پيدا كردم
دستي به گردنش كشيد ...و به طرف پنجره چرخيد و پشتشو بهم كرد
- شناسنا مه كه همراتون هست..؟
با صداي ارومي:
- .بله ..
برگشت و دستشو به طرف دراز كرد...
شناسنامه رو در اوردم و با دو قدم خودمو بهش رسوندم و گذاشتمش كف دستش ...
صفحه اول باز كرد و نگاهي بهم انداخت كه من سرمو انداختم پايين ...و بعد صفحه دوم.... براي فهميدن صحت حرفام ...
همسرت براي چي فوت كرد ؟يعني علت فوتش چي بوده ؟
سرمو از شرم گرفتم پايين ..
- شوهرم معتاد بود و بر اثر مصرف زياد مواد تموم كرد ...
از اول كه باهاش ازدواج كرده بودي... معتاد بود ...؟
سرمو تكوني دادم و گفتم :
- نه..يعني نمي دونم شايد بوده و من نمي دونستم ...
سرمو اوردم بالا كه ديدم داره خيره بهم نگاه مي كنه ...
كه باز من شرم كردم و سرمو گرفتم پايين...
سرگرد- پدر و مادرت چي ؟اونا مي تونن بيان؟
- اونا شهرستانن و خيلي وقته كه به من و زندگيم كاري ندارن
بازدمشو با حالتي عصبي داد بيرون و
به طرف ميزش رفت و
برگه اي رو گذاشت گوشه ميز :
سرگرد- پس بيا ادرس دقيقا خونه و محل كارتو بنويس ..... يه شماره تماس هم بده
...
- اخه من كه كاري نكردم كه داريد از من ...
سرگرد با صداي بم و كمي عصبي :
يه ادرس دادن كه انقدر نگراني نداره ...
با دستاي لرزون و به سختي
خودكارو از روي ميز برداشتم و انتهاي برگه ادرسا رو نوشتم
-خونه ام شماره تلفن نداره..شماره محل كارمو بدم ؟
سرشو به نشونه تاكيد تكوني داد
وقتي نوشتم خودكارو رو برگه گذاشتم و به طرفش كشيدم...
سرگرد- خيل خوب مي توني بري
نفسمو با خيال راحتي دادم بيرون و با يه خداحافظي خيلي اروم به طرف در رفتم
سرگرد- طرفت ازت چك داره؟
دست رو دستگيره برگشتم طرفش
- بله
سرگرد- چك خودته؟
- بله..البته يه چك ضمانتي بود
منتظر بودم كه چيز ديگه اي ازم بپرسه كه گفت :
مي توني بري بسلامت ..
فصل نهم :
دلم مي خواست ديگه این نگاه غريبه و بي تفاوتو نبينم ..
.مي خواستم با بستن این در... همه چي تموم بشه.
.اما نمي دونم چرا ته دلم ..حرف از يك ديدار مجدد ديگه مي زد ..ديداري كه مي تونست بدتر از اين ديدار باشه
درو كه بستم تازه فهميدم كه تمام زندگيمو روي دايره اش ريختمو بهش گفتم ...و اون حالا همه چي رو در مورد من مي دونه
تو اين چند مدت.... خيلي به هم ريخته بودم... به طوري كه حتي يه لحظه هم دلم نمي تونست اروم و قرار بگيره ...
همش منتظر يه اتفاق ناگوار بودم ...اتفاقي كه تمام زندگيمو زيرو رو مي كرد ..يه اتفاق غير منتظره ..
.از يه طرف نگراني از مامورا و طلبكاري كه وقت و بي وقت به دنبالم مي امدن...
طلبكاري كه فقط يكبار.... اون هم از فاصله دور ديده بودمش و حتي نمي دونستم چه شكليه ..و تنها چيزي كه در موردش مي دونستم يه اسم بود ...فقط يه اسم .....حميد زماني
.چون از اولم طرف حسابش سعيد بود نه من
..مني كه به واسطه سعيد حالا چكم تو دستاش بود ...
به قول سعيد اين فقط يك چك ضمانتي بود
..اما حالا با گذشت زمان پي به اين موضوع برده بودم كه شايد اصلا ضمانتي در كار نبوده باشه ...
.چقدر بهم التماس كرد كه اول يه دست چك بگيرم و بعدم بهش يه چك سفيد امضا بدم.
.چكي كه بعدها فهميدم مبلغ نوشته شده توش ..30 ميليونه....
30 ميليوني كه نفهميدم كجا خرج شد ....و به دست چه كسي رسيد ...
چيزي كه براي امثال من كلي پول بود و يه جا ديدنش مي تونست .. يه روياي دست نيافتني باشه ....
سعيدي كه بعد از داد ن چك به طلبكار... به وضوح جلوم دست به هر خلافي زد ...و بدترينش معتاد شدن و مصرف موادش تو خونه... جلوي منو پري بود...
ديگه اون مردي نبود كه من مي شناختمش ...
مردي كه روز ي مي تونست تكيه ها همه جوووني و غرورم باشه... مردي كه مي تونست بهترين زندگي رو برام بياره.
.مردي كه فقط بخاطر بزرگ پروازياش تيشه به ريشه زندگيمون زد..
زندگي كه از اولشم بنيادش با هيچ ساخته شده بود ...
و حالا من.... تك و تنها مونده بودم با كوله باري از خرابكاريهاي سعيد ...
سعيدي كه تو اخرين ديدارش با من....... اعتراف به بد بختيش كرد و گفت ديگه چيزي براي از دست دادن نداره .
.و حتي حاضر نشد به خاطر تك دخترش ...غيرتي از خودش نشون بده ....و كمر همت ببنده و زندگي ويران شدمونو از نو بسازه ...
اون رفت و با يه تزريق براي هميشه از منو زندگيم دست كشيد ...
.دست كشيدني كه هنوزم منو به گور خودش به واسطه بي عقليهاش وصل كرده ..
بله .اون خودشو راحت كرد ...اما عوضش منو وارد بازي و بي رحمي هاي اين دنياي بزرگ كرد
يه مرد سست و بي خيال كه از زندگي... جز عشق ماشين و پوشيدن لباسهاي انچناني... عشق ديگه اي نداشت ..
و من چطور حاضر به پذيرش اين مرد شده بودم ..هنوزم سواليه كه بعد از اين همه مدت... جوابي براش پيدا نكرده بودم ....
فصل دهم :
به خودم كه امدم ديدم ..توي مترو هستم و دارم به سايه زني كه توي تونل تاريك مترو تصويرش روي شيشه هاي در مترو افتاده نگاه مي كنم ...
زني كه مي تونست با گوش كردن به حرفاي خانوادش هنوز دختر باقي بمونه و به زندگيش اميدوار باشه ..
.و الان يه زن بد بخته ..كه مدام بايد فرار كنه ..زني با ابروهاي كشيده... چشم هاي قهواي تيره و سفيد رو ... كه وزنش با تمام كيف و لباسها ش ....به زور به 53 كيلو مي رسه ...
و گاهي وقتها هم نگاههايي رو به خودش جلب مي كنه ..نگاههايي كه جز درد و تحمل رنج چيز ديگه اي براش نداره
نگاهي به ساعت انداختم 10:15 شده بود...
خيلي نگران پري بودم نمي دونستم الان تنهايي داره تو خونه چيكار مي كنه
فقط مي دونستم ديگه جايي پيش كمالي ندارم و امروزم مثل روزاي ديگه رو سرم خراب ميشه ...و كلي غر غر مي كنه
تو این چند روز م انقدر پول كرايه تاكسي داده بودم كه چيزي به تموم شدنش نمونده بود...
هر روزمم به طوري ناخوشايندي به شب مي رسيد و تموم ميشد ... و من تو تاريكي شب به اميد روز ديگه اي كه قرار بوداز راه برسه .... دست و پا مي زدم ..
به جلوي در خونه كه رسيدم ..كليدو در اوردم كه زودتر وارد خونه بشم كه..صداي فرهاد منو تو جام ميخكوب كرد :
- چه عجب ما خانومو ديديم ...
- مي گم این روزا سرت به يه اخوري بنده.... نگو كه نه
دندونامو بهم فشار دادم و با حرص به طرف فرهاد برگشتم ...
فرهاد-مي بينم این روزا ...زود مي ري زود مياي ...وضعتم كه ماشالله خوب شده ...هي با تاكسي مي ريو مياي ...
نكنه شوهر پولدار گير اوري؟
دستي به زير بينيش كشيد و با پوزخند:
يا نه ....شايدم زدي به يه كاسبي جديد ..
و به سر خيابون ....جايي كه بعضي از دختراي بدنام .... از ساعت 11 شب تو ميدون وايميستادن و با اولين نيش ترمز ماشيناي مدل بالا.... پا تو ركاب بد نامي مي بستن و براي هميشه مسير زندگيشونو تغيير مي دادن .... اشاره كرد
فرهاد- قربونش برم.... تو هم كه كم از برو رو نداري ...
همونطور كه قفسه سينه ام از فرط عصبانيت بالا و پايين مي رفت و چشمام تا جايي كه توان داشت باز شده بودن
كليدو از قفل دور كردم ....و با صدايي كه تا اخرين حد بالا بود داد زدم :
- عوضي چرا دست از سرم بر نمي داري ؟...چرا راه به راه بهم گير مي دي .؟
.دو قدم به طرفش برداشتم كه از حركتم جا خورد و كمي ترسيد و به عقب رفت...
رنگش پريد ...
- مي خواي بدوني چيكار مي كنم... اره ببين.... منو بد بختو ببين كه كا رو زندگيم به كجا كه نكشيده
.كه يه پسر احمق و كثافتي مثل تو.. پا پي من شده ..و برام زر زر ميكنه
- مگه خودت خواهر مادر نداري ..بي ناموس هيچي ندار...
گلوم از فريادهام به سوزش افتاده بود و چشمام از اشك خيس شده بود
كم كم مردمي كه از كنارمون رد مي شدن با صداي من ايستادن و جمعيتي جمع شد ...
دستمو به نشونه تهديد به طرفش گرفتم و تكونش دادم
- به جان دخترم... اگه فقط يكبار .....فقط يكبار ديگه مزاحمم بشي... مي رم و تمام كثافت كاراياتو به پليس گزارش مي دم ..ببينم انوقتم مياي دم در خونه ....و زر مفت مي زني ؟
فرهاد كه تو جمع از فريادهاي من داشت بي ابرو مي شد ...
.هر چند ...بي ابرو هم بود و فقط قلدر بازي از خودش در مياورد با صدايي كه سعي مي كرد نشون بده چيزي نشده :
فرهاد- هوي چته ؟....فكر كردي كي هستي ؟
و با تكون دادن دستش رو هوا بهم گفت :
برو بابا ..
.و به زور خودشو از بين جمعيت جمع شده رد كرد كه بيشتر از این كوچيك ملت نشه ...
مردم كه هميشه اماده به نمايش تو محله بودن ...به من و رفتن اون خيره شدن و شروع كردن به پچ پچ كردن
- چيه ...مگه نمي بينيد.... نمايش تموم شد..تموم شد ..بريد ديگه ...
و بدون توجه به مردم
سريع درو باز كردم و پريدم تو خونه و به در تكيه دادم ..دستي به گلوم كه ديگه ناي حرف زدن نداشت كشيدم
چشمامو رو هم گذاشتم كه لرزش صدام قطع بشه ..يهو چشمامو باز كردم و ياد پري افتادم ...
و با عجله به طرف اتاق رفتم ..جلو در كه وايستادم ..... با خيال راحت به نفس عميق كشيديم و دستمو گذاشتم رو سرم
پري سرشو رو بالشت پيرزن گذاشته بود و دوتايي با هم به خواب رفته بودن
يه لحظه احساس كردم فشارم به شدت امده پايين.... به طوري كه نتونستم رو پام بايستم ...دستمو به چار چوب در تكيه دادم ..و به طرف پايين سر خوردم ...
سرمو تكيه دادم به چارچوب رنگ و رو رفته و پاهامو دراز كردم ...
كه پري چشماشو باز كرد و با ديدن من سريع پا شد و امد به طرفم .
دستامو از هم باز كردم ..و اونم خيلي اروم رفت تو بغلم ...
ديگه توان گريه كردنو هم نداشتم ..برخورد اون سرگرد كه انگار داشت با يه متهم حرف مي زد و حالا فرهاد كه بهم گير داده بود و هر چي رو بهم مي چسبوند .
.يه ادم پست كه تو زندگيش هر غلطي كرده بود حالا مي خواست با حرفاش منو به ناپاكي متهم كنه
پري- مامان نمي ريم مغازه ..؟
سرشو گذاشتم تو گودي شونه ام و با دستم دستي به موهاش كشيدم ...و بوي موهاشو به بينيم كشيدم
فكر اينكه بايد خونه رو تا فردا خالي مي كردم ...غممو بيشتر كرد ....
هر كاريم كه مي كردم تا فكر م متمركز شه كه چيكار بايد بكنم ..نميشد كه نميشد ...
دوستم نداشتم باز به ليلي رو بندازم ...مشكلم فقط پول بود ...
بعد از چند دقيقه اي كه حالم جا امد چادرو رو سرم كشيدم و بلند شدم ...
و به اتفاق پري زودي به سمت مغازه به راه افتادم.... تا مجبور نشم مثل شب پيش..به خاطر دو ساعت دير كردن ... تا دير وقت بمونم و كار كنم
فصل يازدهم :
صبح زود قبل از اينكه همسايه ها براي كار و زندگي از خونه بزنن بيرون ..
.پري رو بيدار كردم و وادارش كردم كه لباساشو بپوشه كه موقع خارج شدن از خونه نگاهم به نگاه صاحبخونه نيفته و بهم تذكر نده كه امروز ..روز تخليه خونه است
به خاطر اينكه صبح زوده... ماشين زيادي هم تو خيابونا نيست .
.مجبورم مقدار از مسيرو پياده برم تا كه ديگه پولي به تاكسي ها ندم...
اخه اين چند روزه... به اندازه كافي اين كارو كردم ..بايد كميشو نگه دارم براي خورد و خوراك خودمون
پري رو تو بغلم جابه جا مي كنم و از خيابون رد ميشم ...
يه حس عجيبي دارم ..يه جور ترس و دلشوره كه حتي به لحظه هم ولم نمي كنه ...از صبح و از موقع اذوون باهامه ...شايد اين ترسو روزاي ديگه هم داشتم ولي امروز شديدتر ه
به اولين اتوبوس واحد كه مي رسم زودي سوارش مي شم و رو صندلي مي شينم ....
فرصت خوبيه براي يه چرت زدن... و اين كارو مي كنم ...تا مي خواد چشمام گرم بشه و به خواب برم با نيش ترمز واحد مي فهمم كه رسيديم و بايد بلند شم ...
كمي خواب آلود از جام بلند مي شم و بعد از دادن پول پياده مي شم
چون كمي زود رفته ام .اكثر مغازه ها باز نيستن و همه كر كرها پاينه ...
حتي صاحب مغازه هم نيومده و من پشت درهاي بسته مغازه ايستادم ....
.تنها كسي كه اون اطرفا مي بينم فقط رفتگريه كه با جاروش در حال تميز كردن خيابونه و به تنهايي خودش شده يه صدا...
كمي به دور و برم نگاه مي كنم و نگام به كوچه خلوت پشتي مغازه مي افته ....
به طرف كوچه مي رم و رو يكي از پله هاي مغازه مي شينم تا اينكه زمانو سپري كنم
پري حسابي سردش شده...چادرمو كمي باز مي كنم كه خوب بره زير چادر و بعدم چادرو كامل روش مي كشم تا كه وقتي تو بغلمه زياد سردش نشه ...اما اين فقط يه يه دلخوش كنك ساده است ..نه بيشتر
به ساعت نگاه مي كنم ... يه ربعي به 8 مونده......در حالي كه صاحب مغازه هميشه 8:15 مي ياد ...
كم كم كسايي مي يانو مي رن و كر كر مغازه ها بالا داده ميشه
خودم از سرما چشمام كمي سنگين شده و هوس خواب به سرم ميزنه ...
برا اينكه خوابم نگيره سعي مي كنم با نگاه كردن به اين و اون خودمو سرگرم كنم و خوابو فراموش كنم ...
تو همين نگاه كردنها ... يهو نگام يه جا ثابت مي مونه ....دلشوره باز كار خودشو مي كنو و وجودمو دوباره دچاره ترس و لرز مي كنه
مثل اونروز تو ماشينش نشسته و با بيسيمش داره حرف مي زنه ...
خيلي مي ترسم و خودمو رو پله جمع تر مي كنم
حتي مي ترسم از جام جم بخورم ...كه يه دفعه اون منو ببينه ..مي دونستم كه اون حالا همه چي رو در مورد من مي دونه ...و امروزم حتما به خاطر گرفتن من امده و هر چيم كه ديروز بهم ...گفته همش يه جور نقشه و بازي بوده ..
بايد پاشم و بلافاصله از اينجا دور شم
پري رو تو بغلم جا به جا كردمو زودي بلند شدم ...
كه كيفم از دستم افتاد ...
و ليواني استيلي كه هميشه تو كيفم مي ذاشتم افتاد بيرون و تو سكوت اول صبحي صدايي به وجود اورد ...كه بلاخره نگاه او نو به خودش جلب كرد ..
اب دهنمو قورت دادم ..سرشو چرخونده بود و به من نگاه مي كرد ...
خم شدمو كيفمو برداشتم ...كه از ماشينش پياده شد ...
دلشوره م امونمو بريد
بي خيال ليوان شدم و عقب عقب و همونطور كه نگاهم تو نگاهش بود ازش فاصله مي گرفتم ....
داشتم به انتهاي كوچه مي رسيدم كه ماشيني از پشت سر توقف كرد ..با ترس برگشتم و به ماشين نگاه كردم
چشام باز تر شد و دهنم خشك
دقيقا يه ماشين پليس پشت سرم بود
و عقب تر از اونم يه ماشين شخصي مدل بالا كه زد رو ترمز
سرمو اوردم بالا ...
در حالي كه حسابي رنگم پريده بودو قرمز كرده بودم واژه اسم خدا تو دهنم چرخيد و با ناباوري به زبونش اوردم
- خدايا ....نه
دستام يه لحظه شل شد و نزديك بودكه پري رو بندازم ..رنگم شده بود درست مثل ميت ..
با بي قراري به پشت سرم كه سرگرد قرار داشت نگاه كردم
كه يه دفعه با صداي طلبكار به طرف ماشين پليس برگشتم
-جناب سروان خود شه ..بگيريدش تا در نرفته ...
ديگه راهي براي فرار نداشتم ..دو سر كوچه بسته شده بود ...
يه سرش پليس و طلبكارم ...و سر ديگه اش سرگرد بود ...
تو اون لحظه تنها يه چيز تو ذهنم گذشت و ترسمو بيشتر كرد
كه اگه منو بگيرن پري چي ميشه ؟..مادر سعيد و بايد چيكارش بكنم ؟
مامور برگه ای رو به طرفم گرفت و پرسيد :
خانوم ستاره حكمت؟
جوابي ندادم
زماني طلبكارم :
بله خود نامردشه ...خود فراريش
مامور نگاهشو از زماني گرفت و برگه رو بيشتر به طرف گرفت و گفت:
- خانوم شما حكم جلب داريد ..
2 مامور و يه سرباز ديگه هم از ماشين پياده شده بودن ...كه اين وحشتمو زيادتر مي كرد
قدمهاي سرگرد و كه از پشت سر داشت به ما نزديك ميشد مي شنيدم
دو قدمي به عقب رفتم ...
يكي از مامورا در عقب ماشينو باز كرد و رو به من :
بفرماييد خانوم سوار شيد
اشكم داشت در مي امد ...
باز جمله اشو تكرار كرد :
بفرمايد خانوم
زماني با چهره عصبي و با صداي نسبتا بلندي :
.چيه ؟.فكر مي كردي گيرت نمي يارم
حتي تو اون موقعيتم نمي تونستم خوب تو چهره اش دقيق بشم و ببينم كه چه شكلي و چه ريختي داره
و فقط اين صداش بود كه داشت با من حرف مي زد
يهويي يه چيز بهم فرمان داد..فرار كن ستاره ....فرار كن.... نذار دستشون بهت برسه ..بخاطر پري ..فقط فرار كن .
.كه تو يه حركت چرخيدم و با سرعت شروع كردم به دويدن .....سرگرد كه اصلا طوري رفتار مي كرد كه انگار واقعا نمي دونه اينجا چه خبره.. و با تعجب بهم چشم دوخته بود ...چون وسط كوچه با حالت متعجبي ايستاده بود ....موقع رد شدن از كنارش شونه ام به شونه اش برخورد كرد ...كه باعث شد كمي تو جاش تكون بخوره و برگرده به طرفم
..از كنارش كه رد شدم. يكي از مامورا به همراه سرباز با حركتم سريع به دنبالم دويدن .....چيزي نمونده بود كه به انتهاي كوچه برسم
كه دوتاشو سريع راهمو سد كردن ...
نقس نفس مي زدم ...و دلم مي خواست از دستشو در برم ..اما دوتاشون با دستاي باز جلومو گرفته بودن و نمي ذاشتن كه از جام جم بخورم
يكيشون كمي بهم نزديك شد كه من دو قدم رفتم به عقب:
خانوم لطفا براي خودتون دردسر درست نكيد بريد سوار شيد ..اگه پولشو داريد كه بهش بدبد.....وگرنه بايد بيايد اداره پليس ...
چونه ام مي لرزيد و چشمام اماده خروج اشكام بود ..نمي دونم چي باعث شده بود كه انتظار يه كمك از جانب سرگردو داشتم
برگشتم طرفش كه ديدم در حالي كه داره كارتشو به مامور نشون مي ده چيزاي رو هم به مامور مي گه ..
سرباز و مامور با دستاشون مي خواستن منو به طرف ماشين هدايت كنن
تو اون لحظه فقط به فكر پري بودم ..كه بايد به كي بسپرمش ...
چون رفتن من با اونا ... مساوي بود با رفتن به زندان ..
من كه پولي نداشتم ..تازه ياد پيرزن هم افتاده بودم كه اونجور مريض و رنجور افتاده بود گوشه خونه
زماني بهم نزديك شد.:
انوقت كه براي شوهر ت چك مي كشيدي... بايد به این روزا هم فكر مي كردي ...
سرگرد برگشت و نگاهي بهم انداخت ...
هر لحظه داشتم به در ماشين نزديك تر مي شدم ...و اون از كنار ماشين نظار گر من بود ...
همونطور كه به چشماش خيره بودم با كينه ...تو خودم گفتم :
حتما كار خودشه... اونروز تمام اطلاعاتو ازم گرفت و امروز منو بهشون معرفي كرد ..اره وگرنه براي چي از اون روز.. اينجا و تو این خيابونا پلاسه ...
ديگه اشكام در امد ......
پري تازه از خواب بيدار شده بود و با تعجب داشت به همه نگاه مي كرد ...
زماني - پولت مي كنم.... از دست من در مي ري ..
سرگرد كه حالمو ديد.:
اقا بس كن ديگه
اما مگه زماني دست بردار بود...تازه رو كرد به يكي از مامورا و گفت :
اقا بهش دستبند بزن... این فرار مي كنه ...
سرگرد با اين حرف سريع به طرفش چرخيد و با خشم :
اقا
زماني- مگه مامور نيستي بايد بهش دستبند بزني .
.مامورا نگاهي به منو بچه تو بغلم كردن ...هنوز مي لرزيدم ...هق هق نمي كردم اما اشكا خيلي راحت از گوشه چشمم خارج مي شدن
مامور- اقا بچه دستشه نميشه كه... مراقبش هستيم ..فرا نمي كنه ...
اقا این هزار بار در رفته تو ديگه چه ماموري هستي كه دستبند بهش نمي زني ...وظيفه اته بايد به مجرم دستبند بزني كه ياد بگيره همينطوري چك بي محل نكشه
يكي از مامور دستبندشو در اورد و بهم نگاه كرد كه سرگرد:
-چيكار مي كني ..خوبه طرفت يه خانوم بيشتر نيست ...اخه چه فراري...زشته انقدر بي ابرويي نكنيد ...
- زماني با پوزخندو حالتي عصبي :
موقعي كه پول منو مي خورد ابرو ريزي نمي كرد؟ ..اقا شما ماموري... بايد وظيفه اتو انجام بدي ..
مامورم كه انگار چاره اي نداشته باشه دستبندو به طرفم گرفت
خانوم بايد بهتون دستبند بزنم ...
اشكام همين طوري مي ريخت رو صورتم ...
يكي از مامورا بچه رو از بغلم كشيد بيرون ..انقدر حالم بد بود كه هر لحظه احساس مي كردم كه الانه بيفتم و بميرم
مامور دستبند رو باز كرد كه باز سرگرد:
شما بايد مامور زن داشته باشيد ....درثاني اگه چكم داره چرا اين همه مامور ..مگه قتل كرده ؟
مامور در حال باز كردن دستبند:
ايشون حكم جلب سيار دارن...حتي طلبكارشون حكم ورود به مخفيگاهم دارن ...چند باري هم از دست مامورا فرار كردن و با گفتن اين حرف
و دستبندو بهم زد
كه صداي گريه پري در امد و شروع كرد به بي تابي كردن ..دهنم تلخ شده بود و حتي ديگه اب دهني هم وجود نداشت كه قورتش بدم ....
پري تو دست مامور هي دست و پا مي زد ...و جيغ مي كشيد ..طاقتم تموم شد و با دستاي دستبند زده . رو به سرباز و با گريه :
-اقا بچه امو كشتي ...بدش بغل خودم
مامور توجهي نكرد و گفت :
بفرما يد سوار شيد .
..كه جيغ پري دو برابر رفت رو هوا ..
مامور كمي هول كرد و ازم خواست كه زودتر سوارشم تا بچه رو بده بغل خودم
درو باز كرد و من با دستبند نشستم...وقتي ديد نمي تونه پري رو اروم كنه خم شد و بچه رو گذاشت تو بغلم ..
پري تا امد تو بغلم با دستاي كوچيكش محكم به چادرم چنگ انداخت و كمي ارومتر شد ولي همچنان گريه مي كرد ..خيلي ترسيده بود .
.حتي نمي تونست حرف بزنه
نمي تونستم با اون دستبندا نوازشش كنم فقط تونستم سرمو به گوشش نزديك كنم و اروم بهش بگم:
-ماماني گريه نكن فقط داريم بازي مي كنيم ...مگه از اين ماشينا خوشت نمي امد ...ببين چه قشنگه گريه نكن قربونت بشم .
.اما مگه اروم ميشد چنان دو دستي بهم چسبيده بود كه ..انگار داشت براي اخرين بار بغلمو حس مي كنه
سرگرد كه اعصابش خرد شده بود سريع امد جلوي در و رو به يكي از مامورا :
اون دستبندو باز كن ...همه مسئوليتش با من ..
نميشه جناب سرگرد ...اگه فرار كنه
كه داد زد:
با يه بچه مي خواد چطوري فرار كنه ؟هان؟
باز كن بچه اش داره از ترس سكته مي كنه
جمعيتي كه دور تا دور ماشين جمع شده بودن ...داشتن نفسمو بند مي اورد ن...
زماني داد زد :
نه اقا براي چي باز كنه
كه اينبار سرگرد .:
.تو ماموري؟ چيكاره ای كه داري دخالت مي كني و داري تعيين تكليف مي كني
مثل اينكه دلت هوس اب خنك كرده ..
زماني با اين حرف ساكت شد و با غر غر كردن رفت به سمت ماشينش