قسمت چهار
*


راجع به تحقیقیه که اعلام کردم باید گروهی انجام بشه می دونید که از چند روز آینده همش توی بیمارستان هستیم می خواستم بهتون بگم شما نیازی نیست گروهی تشکیل بدید می خوام دستیار من باشیدچرا من؟منم یه دانشجوام مثل بقیهنه قبلا گفته بودید دوسال بعد از گرفتن مدرکتون توی یه بیمارستان کار کردید واسه ی همین توانایی عملیتون از بقیه بیشتره ولی غیر از من هم توی کلاس هستن که سابقه ی کار داشته باشنولی من می خوام شما دستیارم باشین خواستم بهتون اطلاع داده باشم روز خوش.
و رفتانگار نه انگار من اصلا راضی نیستم اون یه مرد جوون بود و من واقعا معذب بودم که بخوام دستیارش باشم ولی متاسفانه جو اینجا طوری بود که حرف حرفه استاد بود و دانشجو نمی تونست کاری رو پیش ببره بخاطر همین مجبور شدم در کمال نارضایتی قبول کنم دستیارش بشم.................................................. ...................آخرین تماسی که از ایران داشتم حسابی اعصابمو به هم ریخته بود آرمان خبر داده بود توی آخرین دادگاه هم شکست خوردیم دلم خوش بود که یه وکیل خوب گرفتیم حیف از اون همه پولی که ازمون گرفت چون هیچ مدرکی علیه امیر نداشتیم قاضی درخواستمون رو رد کرده بود تازه آقا رفته از من شکایت کرده که فرار کردم و عدم تمکین کردم واقعا که پررو بود بعد از اون همه کار حالا رفته بود شکایت هم کرده بود قاضی هم اعلام کرده برای صدور رای نهایی باید من حتما باشم حالا مونده بودم چیکار کنم توی برزخ دست و پا می زدم من حاضر نبودم پامو توی ایران بزارم از طرفی هم توی تماسی که با وکیلم داشتم گفته بود تا خودم نیام کاری پیش نمیره دیگه نمی دونستم چیکار کنم از فردا هم کارمون توی بیمارستان شروع می شد حالا با این اعصاب خراب باید دستیار استاد هم می شدم اینو دیگه کجای دلم میزاشتم ولی تعطیلات میان ترم فرصت خوبی بود تا به همه چیز فکر کنم دیگه از این وضعیت نا معلوم خسته شده بودم هنوز نمی دونستم متاهلم یا مجرد واقعا وقتی ازم می پرسیدن درمونده می شدم که چی جواب بدم باید تکلیفمو روشن می کردم..

امروز اولین روز کاریمون توی بیمارستان بود قرار بود استاد طاها جلوی همه بگه که من دستیارش شدم همین هم باعث استرسم شده بود می دونستم احتمالا چند تا دشمن درستو حسابی پیدا می کنم خودم به اندازه ی کافی مشغله داشتم حوصله ی یکی دیگه رو واقعا نداشتم همه توی کافی شاپ جمع شده بودیم اولین فعالیتمون رو می خواستیم از بخش کلیه که رشته ی اصلیمون بود شروع کنیم اونجا استاد اعلام کرد من دستیارشم نگاه های عصبی بعضیا واقعا ترسوندم مخصوصا دو تا از پسرهای ایتالیایی کلاس که اونا هم سابقه ی کاری داشتم حتی بیشتر از من خدا به دادم برسه از امروز آزار و اذیتشون شروع می شد وقتی توی بخش رفتیم تک تک به اتاقای مریضا سرکشی می کردیمو بالای سر هرکدوم استاد توضیحاتی رو می داد نمی دونم چی شد یاد دوران دانشجویی خودم توی ایران افتادم چه روزهای خوبی بود همه چیز آروم و عالی چقدر با نوشین اینو اونو اذیت می کردیم دختر شاد و پر انرژی اون موقع کجا و آدم کسل و افسرده ی امروز کجا همین جور که توی فکر بودم با تکون دستم به خودم اومدم دیدم یکی از بچه ها داره میگه استاذ با شماست برگشتم دیدم طاها داره صدام می کنه وای چه گند بزرگی اونم روز اول اون دوتا پسر هم با پوزخند داشتن نگام می کردن حسابی آبرو ریزی در آوردم دیگه تا آخر وقت حواسمو جمع کردم تا دوباره گند کاری نکنم واقعا روز خسته کننده ای بود با اعصابی داغون برگشتم خوابگاه که بهم گفتن تلفن داشتم ولی ایندفعه آرمان نبود واقعا تعجب کردم غیر از اون کسی با من تماس نمی گرفت هرکی بود شماره گذاشته بود شماره رو تحویل گرفتمو رفتم توی اتاقم نمی دونستم کیه سریع تماس گرفتم درکمال تعجب امیر جواب داد:بلهتوییبه به خانم دکترواسه چی تماس گرفته بودی پس سلامت کوببین من حوصله ی شوخی ندارم بیکار هم نیستم به حرفای مزخرفت گوش کنم کارتو بگویه دفعه جدی شد و گفت:منم بیکار نیستم مثل آدم پاشو بیا ایران تا تکلیفمون روشن بشهتکلیفه ما همین حالا هم روشنه تو داری موش میدوونیوظیفته پاشی بیای چرا مثل مجرما در رفتیحرف دهنتو ببند چون از دیدن ریختت حالم به هم می خوره ااانه بابا ببینم خبر داری بابا جونت به خاطر تو توی چه وضعیتی افتاده اصلا کسی هم واست مهم هستاینقدر چرت نگو هیچ کس هیچیش نیست همه ی این حرفات هم بهانست من پامو توی اون خراب شده نمی زارممیل خودته بزار ببینم فکر کنم دوسال از درست مونده پس تا اون موقع وضعیتت همینهچرا شدی مثل آدمای روانی تو این بلا رو سرم آوردی هم سره من هم خانوادت بهتره یه زنگی بهشون بزنی ببینی چه خبره خیلی نگران شدم یعنیی مشکلی پیش اومده بود که اینطوری می گفت خسته نشدی از بس دروغ گفتی امتحانش ضرری نداره اصلا بزار خودم بهت بگم بابات.......................

امتحانش ضرری نداره اصلا بزار خودم بهت بگم بابات اون روز با آرمان اومد سروقتم, تو خونه مجردیم بودم, فکر کنم میخواست ببینه تا چه حد به بدبختی رسیدم, آدرس اونجا رو هم به گمونم از بابا گرفته بود...هرچی باشه دوستای قدیمی هستن دیگه. این خونه هم بعد از اون کار مسخره ی تو تنها چیزیه که برام مونده,اومد سراغم و بحثمون بالا کشید خب یه کوچولو سکته کرد...البته به گمونم یه کم از یه کوچولو گذشت..آخه تو CCU بستریه و الان...با تمام توانم فریاد زدم: خفه شو...خوب خفه شوبا صدای بلند خندید و گفت: نه خفه نمیشم کوچولو, تازه باید منتظر بیشتر از این ها باشی, میخواستی منو عذاب بدی اما من نمیذارم, امیر علی نیستم اگه بذارم تو به خواستت برسیحرفاش عصبانیم میکرد و مطمئن بودم که اونم همینو میخواد واسه همین سعی کردم خودم رو آروم کنم واسه همین با صدایی که مثلا آروم بود گفتم: تو یه دروغ گوی عوضی هستی, اونجا هیچ خبری نیست و همه چی خوبهخودم هم میدونستم تو اینکه خودم رو آروم نشون بدم زیاد موفق نبودم, چون لرزش صدام رو خودم حس میکردم, در واقع کاملا داشتم میلرزیدم و میترسیدم از اینکه حال بابا خراب باشه اون راست گفته باشهبعد از اون حرف تماس رو قطع کردم و در حالی که میلرزیدم دوباره مشغول شماره گیری شدم و اینبار مقصودم آرمان بود تا بفهمم این عوضی راست میگه یا نه؟برنمیداشت, نزدیک بود از بغضو گریه بترکم, دوباره گرفتم, بازم جواب نمیداد, چند بار گرفتم تا برداشت, همش هم پشت سر هم بود تا اخرین بوق میموندم تا برداره, بالاخره با صدایی که به نظر گرفته میومد جواب داد و گفت: بلهبا بغض و صدایی که توش کنترلی نبود گفتم: تو کجایی؟ چرا جواب منو نمیدی؟ بابا کجاست؟ چش شده؟ تو رو خدا آرمان...آرمان در حالی که سعی میکرد آرومم کنه گفت: آیسان...آیسان خودتو کنترل کن چیزی نشده دختر؟گفتم: پس این لعنتی چی میگه؟ میگه بابا تو CCU, آرمان تو رو به هرکی میپرستی راستشو بگو؟!!!گفت: بود..به خدا الان تو بخشه, مامانم پیششه, امیر بهت زنگ زده؟ اون شمارت رو از کجا پیدا کرده؟هل شدم و گفتم: نمیدونمگفت: آیسان به من راستشو بگو, نمیدونی یا نمیخوای بگی؟حرفی نزدم که گفت: بهش زنگ زده بودی نه؟بازم حرف نزدم و آرمان با حرص گفت: آیسان از دست تو من چی کار کنم؟ یه بار بهت گفتم فکر کن جواب بده بهش, گفتی پسر خوبیه و از اینجور حرفا و حالا هم بهش زنگ زدی؟گفتم: به خدا..به خدا زنگ زدم بهش بگم طلاقم بده و به خدا...گفت: خیلی خوب, باشه فهمیدمهنوز صداش عصبانی بود و اینو میشد واز نفس های پی در پی که میکشید فهمیددوباره با حرص گفت: من فردا میرم سراغ این عوضی, تا بهش حالی کنم این کاراش عواقب دارهگفتم: آرمان واقعا بابا حالش خوبه؟گفت: آره به خدا...برو دیگه هم بهش فکر نکن آبجی کوچولو, برو به درسات فکر کن عزیز دلم, من اینجا مواظب مامان و بابا هستم, خداحافظگفتم: خداحافظبعد از قطع تماس به این فکر کردم که اگه الان امیر نزدیکم بود خفش میکردم, دست پیش گرفته پس نیافته, حالش رو جا میارم******تعطیلات میان ترم اومده بود و نوبت جشنی بود که صبا میگفت, هر چه قدر التماس کردم که بذاره خوابگاه بمونم گوش نمیداد, واسه همین مجبور شدم باهاش برم,طبق معمول یه لباس ساده پوشیدم و یه یه آرایش ملایم هم انجام دادم و با صبا راهی شدم, تقربا شلوغ بود و صبا هر دفعه منو به یه سمت میبرد تا یه دوستاش رو بهم معرفی کنهتو همین گیر و دار بودیم که یه پسری اومد جلو و گفت: سلام صبا.....
هردومون برگشتیم طرفش پسری قدبلند و چهارشانه قیافه ی معمولی ولی مردانه ای داشت با تعجب به صبا نگاه کردم خودش فهمید خیلی بهت زده شدم واسه همین گفت معرفی می کنم سهیل دوستم
اینم آیسان دوست و هم خوابگاهیم همون که بهت گفته بودم
پس درباره ی منم باهاش صحبت کرده بود ولی کی بود که من نمیشناختمش با همون حالت بهش سلام کردمو از آشنایی باهاش اظهار خوشحالی کردم که صبا دوباره دستمو کشیدو برد یه طرف دیگه دیگه داشتم سرگیجه می گرفتم واسه همین سرجام ایستادمو اونو هم مجبور کردم بایسته
صبا بس کن دیگه خستم شد به جای اینکه عین توپ شوتم کنی اینور اونور بهتر نیست بگی اون آقا کی بود
گفتم که دوستم بود
چه دوستی که تاحالا به من نگفتی
تازست خیلی نیست با هم آشنا شدیم
همین حالا باید واسم تعریف کنی وگرنه دیگه باهات پیش کسی نمیام
الان موقعش نیست
گفتم همین الان...........
اه باز تو سگ شدی خیل خب میگم اون روزی بود که رفتم بلیط برگشت بگیرم یادته وقتی برگشتم چقدر عصبی بودم اونجا با کسی که مسئول فروش بود دعوام شد اینقدر عصبی بودم که وسط دعوا تیکه ی فارسی پروندم سهیل هم اومده بود اونجا که بلیط بگیره اونجا وقتی فهمید من ایرانیم اومد جلو که آرومم کنه ولی من محکم هلش دادم عقب اونم بازومو گرفتو از مغازه کشیدم بیرون ایندفعه به اون پریدم که چرا دخالت کرده ولی اون با خنده نگام می کرد همین جوری با هم آشنا شدیم حالا سرفرصت بقیشو واست تعریف می کنم فعلا ول کن بیا بریم پیش بقیه راستی امشب سهیل با یکی از دوستاش اومده اون دانشجویه کارگردانیه یادم بنداز به هم معرفیتون کنم
واسه چی تو هم حوصله داریا
حرف نزن من این اخلاق پیرزنیو از تو دور می کنم حالا ببین
می دونستی خیلی ور می زنی بیا بریم به بقیه معرفیم کن این کاره بهتریه
پس بزن بریم
شب خوبی بود تقریبا با همه ی مهمونا آشنا شدم همشون از بچه های دانشکده ی صبا اینا بودن غیر از چند نفرشون که دوستاشونو آورده بودن همه همکلاسی بودن جمع خیلی جالبی بود نه به اینا که اینقدر با هم صمیمی بودن نه به کلاسای ما که همه سایه ی همدیگه رو با تیر می زدن خیلی ازشون خوشم اومد اون شب بلاخره صبا منو با دوست سهیل آشنا کرد یه گوشه کنار چندتا از دخترا ایستاده بودم که باز صبا کشیدم یه طرف
بیا بریم همونیو که گفتم نشونت بدم
وای باز شروع کردی چرا مثل خرمگس شدی تازه داشتم بین جمع دوستات به عنوان یه دکتر پز می دادم
بیا بریم من که می دونم چیزی بارت نیست
واقعا که پررویی
 رسیدیم مثل یه خانم با شخصیت برخورد کن
میزنم تو دهنتا
دوباره سلام خانموما
با صدای سهیل مجبور شدیم ساکت بشیم نگاهی به پسری که کنارش ایستاده بود کردم مثل خود سهیل خوش هیکل بود ولی قیافه ی خوبی داشت موهای مشکی کوتاه با لب و دهنی متناسب و چشم های قهوه ای روشن روی هم رفته جذاب بود صبا گفت :
آقا سهیل معرفی نمی کنی
ایشون دوستم آقای حامد محمدی هستن دانشجوی کارگردانی
آقای محمدی با یه لبخند شیک به هردومون سلام کرد واقعا خیلی خوش برخورد بود من که کیف کردم با اینکه سهیل خیلی شوخ و پرانرژی بود ولی دوستش آروم و ساکت بود صبا گفت سهیل آقا حامد درست برعکس توئه
آره عزیزم ما مکمل همیم واسه ی همین تا حالا تونستیم همدیگه رو تحمل کنیم
محمدی با خنده گفت:این چه حرفیه سهیل من وقتی باتوئم روحیه می گیرم
خیل خب آقا حامد نمی خواد هندونه زیربغلش بزاری این همین جوریش پررو هست دیگه بدترش نکنید
من فقط با خنده نگاشون می کردمو چیزی نمی گفتم چقدر صبا و سهیل با هم صمیمی بودن خوش به حالشون بی اختیار یاد روزای اول عقدم افتادم چقدر با امیر خوب بودیم روزهای خوبم چه زود خراب شدن داشت گریم می گرفت که با صدای محمدی به خودم اومدم
آیسان خانم چیزی شده ؟شما همیشه اینقدر ساکت هستید
بله جناب محمدی من همیشه اینطوریم
منو حامد صدا کنید اینطوری بهتره ما الان دوستیم
چه زود خودمونی شد یعنی می خواست بگه خونگرمه باشه منم خونگرمم
چشم آقا حامد
حالا خوب شد من حس می کنم نسبت به اول جشن ناراحت به نظر می رسید
یاد مسئله ای افتادم
می تونم بپرسم چه مسئله ای
اگه ناراحت نمی شید باید بگم شخصیه نمی تونم بگم
نه اشکالی نداره حق با شماست معذرت می خوام نباید کنجکاوی می کردم
اشکالی نداره
بی اختیار با یاد اوری اون روزا حالم گرفته شده بود هوای سالن داشن خفم می کرد یواش رفتم توی حیاط ایستادم نفسی تازه کردمو بغضی رو که داشت خفم می کرد ریختم بیرون دوست نداشتم ضعفمو به کسی نشون بدم باید توی تنهایی خودم عقده هامو خالی می کردم می دونستم که به خودم قول داده بودم قوی باشم ولی بلاخره من یه دختر بودم احتیاج به گریه داشتم توی همون حال و هوا بودم که احساس کردم کسی کنارم ایستاده برگشتم که دیدم حامد کنارمه و داره سیگار می کشه بدون اینکه حرفی بزنه با روبرو خیره شده بود انگار اونم توی فکر بود یه دفعه برگشت طرفمو بی مقدمه گفت امیدوارم از حرفی که می خوام بزنم ناراحت نشی صبا جریانه تورو واسه ی سهیل گفته اونم برای من تعریف کرده من همه چیزو درباره ی تو می دونم نمی خواد چیزی رو پنهون کنی سعی کن با حرف زدن خودتو سبک کنی
با پوزخند گفتم باید به صفتای صبا خانم خبر چینی رو هم اضافه کنم
اشتباه نکن اون از ما کمک خواسته بود تا تورو از اون وضعیت روحی که واسه ی خودت درست کرده بودی نجات بده بزار یه چیزی بهت بگم من می دونم وقتی شوهرت بهت خیانت کرد چه احساسی داشتی
نه تو نمی دونی
می دونم خوبم می دونم من این دردو تجربه کردم..............................
اشتباه نکن اون از ما کمک خواسته بود تا تورو از اون وضعیت روحی که واسه ی خودت درست کرده بودی نجات بده بزار یه چیزی بهت بگم من می دونم وقتی شوهرت بهت خیانت کرد چه احساسی داشتینه تو نمی دونی می دونم خوبم می دونم من این دردو تجربه کردمحرفی نزدم واقعا تعجب کرده بودم, این چی میگفت؟ یعنی عشق اینم بهش خیانت کرده بود؟ وای آخه چه آسونه گفتنش...یعنی انقدر راحت میشه یه آدمو خورد کرد, احساساتش رو ندیده گرفت و خیلی راحت میشه با یه نفر دیگه پیمان دوستی بست؟صدای حامد منو از افکارم بیرون کشید: اسمش فرشته بود, حس میکردم اون از آسمون اومده تا این زندگی مسخره ای که برای خودم ساختم رو سر و سامون بده, خیال میکردم خودشم مثل اسمش فرشتس پوزخندی زد و گفت: چی فکر میکردم چی شد؟ یه خونه تو یه روستا حوالی لونک تو شمال دارم, اول اونجا زندگی میکردیم بعدش به خاطر کار بابا اومدیم تهران و اونجا رو کردیم خونه ای واسه تابستون و بهارمون دو تا کلید هم ازش من داشتم چون اونجا زیاد میرفتم با بچه ها, یه روز که کلید خونم رو ازم گرفته بود میخواست بره با دوستاش گردش, میگفت همه دخترن, بعد از چند روز بی وقفه کار کردن و درس خوندن گفتم برم دنبالش شمال, درست دو روز از رفتن اون گذشته بود, هه خیر سرم میخواستم خوشحالش کنم, سورپرایز, اما چی دیدم؟ چون باکلید زاپاسم درو باز کرده بودم هیچکس خبردار نشده بود من اومدم, 5 تا پسر و 3 دختر مجموع آدمها اون ویلا رو تشکیل میدادن, خشکم زد, اونا هم, خدایا فرشته ی من کسی که بعد خدا میپرستیدمش با یه لباس افتضاح جلوی اونا نشسته بود, با بهت به من نگاه میکرد, اومد جلو و گفت: بذار توضیح بدم حامدنذاشتم, زمانی اومدم به خودم که دستش رو جای چک من گذاشته بود, یکی از اون پسرا گفت: هوی یابو چی کار میکنی؟فرشته بهش گفت: ساکت شو پدرامکسی حرف نزد و من هنوز به فرشته خیره شده بودم خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و گفتم: چرا فرشته؟ چرا؟هیچی نمیگفت و با چشمای پر از اشک به من زل زده بود, با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: همین الان از جلوی چشمام با این نره غولا گمشوبا بغض و التماس گفت: حامد...که با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: میگم از جلوی چشام گمشوبه دوستاش اشاره کرد و بعد یه ساعت ویلا خالی شد, بعد از رفتن اونا افتادم رو مبل و شکستن رو با تمام وجود حس کردم, چی میگفتم؟ در حالی که اشکاش رو پاک میکرد برگشت سمتمو گفت: سرت رو درد آوردم؟یه لبخند زدم و گفتم:نه گفت: بریم تو بهتره!با ورودمون به سالن نگاهم به سمت صبا برگشت, یه لبخند رو لباش بود و داشت نگاهمون میکرد, از فکر این که چه فکری دربارمون کرده خندم گرفت و بهش نگاه کردم, سهیل گفت: مثل اینکه شما هم بله, صبا اینا از من تو هم زرنگ ترنصبا گفت: آره دارم میبینمانگار حامدم خوشش میومد که هیچی نمیگفت, علاوه بر اینها یه لبخندم رو لبش بود و داشت به اونا نگاه میکرد, دیدم اگه اینجوری پیش بره اینا عقد و عروسیمون رو هم فردا راه میندازن, واسه همین گفتم: فکرای خرابتون رو بندازین دور که اصلا هیچکدومش درست نیست, من و آقا حامد اگه چیزی هم بینمون باشه یه رابطه ی دوستی سادس, یه چیز تو مایه های خواهر و برادراخم های همه رفت تو هم و سه تاشون به من زل زدن, گفتم: چیه؟؟؟؟حرفی هست؟؟؟صبا با حرص گفت: آیسان!!!!یه نیشخند زدم و گفتم: جانم!!!!گفت: من و تو تنها میشیما!!!گفتم: خوب بشیم, کاری بر نمیاد ازت!!!چیزی نگفت اما با چشماش داشت واسم خط و نشون میکشید******مهمونی هم به خوبی تموم شد و سهیل من و صبا رو به خوابگاه رسوند دو تایی رفتیم بالا و وقتی داشتم با کلید در اتاقم رو باز میکردم, صبا با حرص هلم داد تو اتاق و گفت: خیلی دیوونه ای آیسانگفتم: ما شاگرد شماییمگفت: این همه دارم جز میزنم جورش کنم خانوم با یه آدم متشخص دوست بشه اومده میگه ما خواهر و برادریمدیگه حرصم گرفت و با با بغض گفتم: میگی چی کار کنم؟ اون لعنتی طلاقم نمیده, میفهمی, چی بگم بهت؟ من هنوز یه زن شوهر دار محسوب میشم, اون عوضی میخواد زجرم بده, دادگاه هم میگه تا من نباشم چیزی حل نمیشه, تازه اگه طلاقم هم میداد من دیگه آیسانی نیستم که به مردا اطمینان کنم, میفهمی؟ من دیگه هیچ مردی رو آدم حساب نمیکنم, اونا همشون یه مشت پشت فطرت دروغ گو هستنسرم رو بین دستام گرفتم و با گریه گفتم: من یه زن تنهام, میفهمی؟اومد تو آغوشم کشید و گفت: خیلی خوب اشتباه کردم ببخشیدوجود صبا تو اون لحظات برام نعمتی بود
چند از هفته از اون مهمونی گذشته بود که یه روز صبا اومد پیشمو گفت می خوام یه چیزی بهت بگم
 
چی شدهراستش منو سهیل تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیماز شنیدن این خبر چشمام چهارتا شد :چقدر زود شما که چند هفته بیشتر نیست با هم آشنا شدینآره ولی توی همین مدت کم هم همدیگه رو خوب شناختیمچی شد که این تصمیم رو گرفتیدما که به هم علاقه داریم سهیل همین جا داره کار می کنه از نظر وضعیت خانوادهامون هم هردو از یه طبقه ایم مطمئنم اگه با اونا صحبت کنیم اونا هم مخالفتی نداشته باشناز کجا می دونی؟دلیلی نداره می دونی آیسان پدر من یه دبیره ما از نظر وضع مالی جز طبقه ی متوسط بودیم خداروشکر وضعیت درسی من خیلی خوب بود همیشه دوست داشتم خارج از کشور درس بخونم تا به یه جایی برسم ولی بابام همیشه می گفت من ندارم خرج تحصیلتو بدم منم به خودم قول دادم بورسیه بگیرم و تمام تلاشمو کردم و موفق هم شدم وضعیت سهیل هم مثله خودمه خداروشکر پدرامون آدمای فهمیده ای هستن من یه چیزایی به خانوادم گفتم فقط باید برم ایران تا جدی در این مورد حرف بزنیمکی می خوای بری ؟خداروشکر الان تعطیلیم سهیل رفته دنبال بلیط ببینه گیرمون میاد یا نهیعنی من باید تنها بمونم؟تو تا کی می خوای اینقدر مغرور باشی برو خانوادتو ببین این کینه رو هم پاک کن اینجوری هم دلتنگیت تموم میشه هم وضعیت طلاقت مشخص میشه نمی تونم چرا نمی فهمینگو نمی تونی بگو نمی خوایهرچی فقط تو قول بده زود برگردیبزار ببینیم اصلا بلیط گیرمون میاد یا نهو بلاخره اونا هم بلیط گیرشون اومدو راحیه ایران شدن من موندمو تنهایی نه کلاس داشتم نه چیزی تنها سرگرمیم مدتی بود که می رفتم بیمارستان تقریبا دو هفته بعد از رفتن صبا خودش باهام تماس گرفت خوشحالی توی صداش موج میزدبه به صبا خانم چه عجب یادی از ما کردی ؟وای آیسان یه چیزی بگم باورت نمیشهچی؟من عقد کردمهاااااااااااااااانوای اینقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد چند روز بعد از اومدنم سهیل اومد خواستگاریم زودتر از اونکه فکرشو بکنیم خانوادهامون موافقت کردن و عقد کردیم جشن هم نمی خوایم بگیریم قرار شد یه ماه عسل خوب بریم از اونور هم برگردیم مالزییعنی می خوای عروسی کنی؟خب آرهچرا اینقدر عجله می کنی؟عجله نداره ما هردو موقعیتشو داریم حالا این حرفا رو ول کن قراره حامد واسمون دنبال خونه بگرده من بهش گفتم از تو هم کمک بگیره تو باهاش میریوای صبا می خوای منو تنها با اون بفرستی حرفشم نزنیعنی نمی خوای به دوستت کمک کنیاصلا بحث این حرفا نیست آخه........آخه بی آخه قراره بهت زنگ بزنه باهات هماهنگی کنه گفتم بدونیخیله خب بابا وقتی هستی یه جور دردسر داری نیستی هم یه جور دیگهخفه حالا هم برو شرتو کم کنمی دونستی خیلی پررویی از طرف من به سهیل سلام برسونو تبریک بگو خداحافظنه صبر کن آیسان یه چیزه دیگه هم هست راستش منو سهیل یه تصمیمه دگه هم گرفتیم حامد قراره دربارش با تو صحبت کنه فقط قبول کن مطمئنم این به نفع هممونهچه تصمیمی؟خودت می فهمی فعلا خداحافظ و گوشی رو گذاشت عادت داشت آدمو توی خماری بزارهبعد از ظهر همون روز حامد اومده بود دمه بیمارستان تعجب کردم چون قرار بود باهام تماس بگیره وقتی بهش گفتم :اگه ناراحتی تا برمنه فقط تعجب کردم تعجب نداره من فردا صبح میام دنبالت چند جا رو در نظر گرفتم می خوام تو هم ببینیباشه چه ساعتی میاینه میام راستی می خواستم راجه به موضوعی باهات حرف بزنم می خوام تا فردا هم خوب بهش فکر کنیچی؟راستش سهیل موقعی که واسه ی خونه با من تماس گرفت گفت یه خونه ی دوبلکس بگیرم با چهارتا اتاق خواب ولی من گفتم اونجا خیلی برای دونفر بزرگه واقعیتش اینه که اونا ازمون خواستن ما هم با اونا زندگی کنیمچیییییییییییییی؟؟؟من که اصلا حاضر نیستم همچین کاری بکنممنم اول راضی نمی شدم ولی وقتی سهیل باهام حرف زد قانع شدم ببین همه ی ما اینجا تنهاییم و فقط همدیگه رو داریم اونجوری می تونیم مثل یه خانواده کنار هم باشیمنه من مزاحم کسی نمی شماصلا مزاحم نیستی قرار شد پول خونه بینمون تقسیم بشه اونا گفتن یه خونه ای باشه که طبقه ی بالاش تقریبا سوئیت مانند باشه که اونا بتونن اونجا ساکن بشن ما هم پایین هرکدوممون اتاقای جدا داریم پس دیگه مشکلی نیستولی..............الان نمی خواد جواب بدی خوب بهش فکر کن فردا که اومدم دنبالت جوابتو بگو خب من دیگه باید برم بیشتر از این مزاحمت نمیشم فعلا خداحافظبا گیجی جوابشو دادم هنوز از پیشنهادش توی شک بودم اصلا منطقی نبود نمی تونستم قبول کنم خداروشکر آخرای ساعت کاری بود واسه ی همین رفتم خوابگاه که مسئولمون اطلاع داد تلفن داشتم حدس زدم آرمان یا صبا باشن بهشون گفته بود کی برمی گردم اونم گفته خودش تماس می گیره داشتم لباسامو عوض می کردم که دوباره زنگ زدن جواب که دادم دیدم امیرهبلهسلام آیسانبازم تو مگه نگفتم دیگه اینجا زنگ نزناین به جای جواب سلامته مثل اینکه ادبت آب رفتهحرفتو بزن حوصله ی نصیحت ندارمکی برمی گردیهیچ وقتیعنی می خوای تا آخر همین جوری بمونی طلاق نمی خوای؟من طلاقمو می گیرم هرجا که باشم اینو مطمئن باشنه تو مطمئن باش که باید خواب طلاقو ببینی تو زنه منی باد برگردی تو با خودت چی فکر کردی برو پیش همون سحر جونتاویه لعنتی کی می خوای یاد بگیری زود قضاوت نکنی ماجرا اصلا اونطور نیست که تو فکر می کردیچی میگی من خودم حرفاتونو شنیدم تازه در مورد رابطتتون هم تحقیق کردم من همه چیو می دونم اگه همه چیو می دونستی ول نمی کردی بر یالان دیگه واسه ی این حرفا دیره من دیگه بر نمی گردم لعنتی من دوستت دارمخفه شد برو خودتو مسخره کن چیه پولات ته کشیده می خوای من برگردم که بابات دوباره قبولت کنهچرا نمی خوای به حرفام گوش بدیدیگه حرفی نموندهچرا مونده خوبم مونده ببین من با سحر رابطه نداشتم چرا نمی فهمیبرو اینقدر هم دروغ نگو پس چرا بعد از شمال رفتنمون عوض شدی فکر کردی نمی دونم اون برگشته بودچرا درسته ولی تو درک نمی کنی وقتی یه مرد سردرگمه چه حالی دارهنمی دونم نمی خوام هم بدونم من ایران بیا نیستمباشه حالا که تو نمیای من میام فکر کردی نمی دونم کجایی جنابعالی توی شهر جوهور دانشگاهه...........از چیزایی که گفت دهنم باز موند این آماره منو از کجا در آورده بودآیسان منتظر م باش خودم برت می گردونم تو دستت به من نمیرسه فکر کردی دیگه حاضرم ریختتو ببینمحالا می بینیم پیدات می کنم و شده دستو پاتو می بندم برت می گردونمتو غلط کردیمنتظرم باش خانم دکتر و گوشیو گذاشتوای خدا از کجا جامو پیدا کرده بود واقعا ترسیده بودم اگه میومد چی یه دفعه یاد پیشنهاد حامد افتادم اگه جامو عوض می کردم نمی تونست پیدام کنه تصمیم گرفتم با آرمان مشورت کنمزنگ که زدم اولین چیزی که بهم گفت این بود که امیرعلی به همه گفته داره میاد مالزی دنبالم وای آرمان حالا چی کار کنمباور کن نمی دونم می خوای بیام اونجا؟نه بابا مگه می تونی چیکار کنی راستی مامان بابا هم می دوننآره اونا هو خیلی ناراحت شدن ولی امیر رفته بود محل کار هردوشونو باهاشون حرف زده بود نامرد نمی دونم چی گفته که راضیشون کرده رابطش با باباشم خوب شدهوای یعنی بابا اینا راضی شدم چرا می خوان منو بدبخت کنننمی دونم خودمم گیج شدم تو نمی تونی جاتو عوض کنییه دفعه یادم اومد چی می خواستم بگم جریانه صبا اینا رو گفتم اولش یه کم بخاطره حامد دودل بود ولی وقتی بهش اطمینان دادم قبول کرد خیلی سفارش کردم که مامان اینا این موضوعو نفهمن اونم قول داد و خداحافظی کردیم دیگه اگر هم نمی خواستم مجبور بودم قبول کنم صبح که حامد دنبالم اومد موافقتمو اعلام کردم اونم خوشحال شد کارمون تاشب طول کشید اینجا خونه پیدا کردم مثل ایران دردسر زیادی نداشت بلاخره یه مورد خوب با اجاره ی مناسب پیدا کردیم و قرار داد بسته شد حامد گفت سهیل پول فرستاده تا اثاثیش کنیم می خواد وقتی بر می گردن همه چی آماده باشه تو هم وسایلتو جمع کن با خوابگاه هم تصفیه کن ما زودتر میریم ساکن میشیم اینجوری بهتر بود چون هرلحظه ممکن بود امیر بیاد شب که برگشتم امیر دوباره زنگ زدسلام عزیزم بازم تومی دونی تا چند روز دیگه می بینمت تلافیه همه ی این زبون درازیاتو سرت در میارمدستت به من نمیرسهزیاد مطمئن نباشمن ازت متنفرمنیستی اینو مطمئنمهستم با تموم وجودم تو یه آشغالیکی می خوای یاد بگیری با من درست صحبت کنی من شوهرتم باید احتراممو نگه داریشوهر من توی همون ایران مردیعنی می خوای بگی منو فراموش کردیاین که معلومه یه دفعه یه فکر شیطانی اومد توی ذهنم و گفتماز روزی که اومدم حامد جایه همه رو واسم پر کرده ......................دفعه یه فکر شیطانی اومد توی ذهنم و گفتم: از روزی که اومدم حامد جای همه رو واسم پر کرده..آخه میدونی اینجا یه کشور آزاده منم که نمیتونم...اول آروم گفت: چی حامد؟؟؟؟و بعد با صدای بلند فریاد زد: خفه شو...آشغال...هرزه...تو به من میگی خیانتکار...پس تو چی هستی؟شرط میبستم که اونموقع دلش میخواست منم داد بزنم اما واسه اینکه حرصش رو دربیارم با یه خنده ای که تو صدام پیدا بود گفتم: خداحافظ امیر جون آخه حامد صدام میکنهو بعد گوشی رو قطع کردم, چند لحظه سکوت فضای اتاقم رو گرفت و یه دفعه شروع کردم به خندیدن, حالا نخند کی بخند, اگه الان کسی کنارم بود بدون شک فکر میکرد دیوونه شدم******با حامد به دنبال وسایل خونه رفتیم در حین خرید گاهی سوتی هایی میدایم که هرکدوم از شدت خنده و خجالت نمیدونستیم کدوم طرف دربریم, هزار بار به سهیل و صبا زنگ زدیم و درباره ی رنگ و جنس و...اینا پرسیدیم, چون یه کم عجله داشتیمو میخواستیم که تا قبل از اومدن اونا همه چی آماده باشه, هردو دو روزی دربست در اختیار خرید وسایل بودیم, تمام وسایل دو طبقه خونه خریده و چیده شده بود, و مونده بود کارهای خوابگاهی من وسایلام رو که جمع کرده بودم و فرستاده بودم اونجا و بالاخره با خوابگاه تصفیه حساب کردم و راهی خونه ای شدم که با کلی شوخی و خنده چیده بودیم, یادمه روز آخر دیگه الکی به صبا و سهیل زنگ میزدیم و اذیتشون میکردیم به بهانه ی سوال ولی در اصل به بهانه ی مزاحمت, انقدر که دیگه صداشون دراومده بود غر میزدن, و این من و حامد رو به خنده می انداخت, اوایل خیلی خجالت میکشیدم که باهاش برم بیرون مخصوصا که هرجا میرفتیم فکر میکردن عروس و داماد ماییم و این باعث میشد کلی خجالت بکشیم اما این روز اخر دیگه هردو عادت کرده بودیم... طبقه ی اول دو تا اتاق داشت که یکیش رو من و اون یکی رو حامد برداشته بود, طبقه ی دوم رو هم دو نفری با سلیقه ی خودمون مبله کرده بودیم برای اونا, روز اومدنشون هم قرار بود یه جشن بزرگ بگیریم با حضور تمام دوستای خودمون و اونا که به عنوان یه کادوی عروسی واسه صبا و سهیل باشه و هم یه جوری انگار ما هم تو جشن عروسیشون بودیموقتی کارهام رو انجام دادم و همه ی وسایل رو چیدم, به آرمان زنگ زدم و با خوشحالی گفتم: سلااااااااااااااااااامگفت: سلام به روی ماهت, خیلی خوشحالی نه؟؟؟؟؟گفتم: آره پس چی؟ از فکر اینکه اون عوضی بیاد ببینه نیستم و ضایع بشه کلی خوشم میاد, کلی کیف میکنمگفت: خوب خودتو واسه یه جنگ جانانه آماده کن, مواظب باش آدرس خونت رو پیدا نکنه, دانشگاه و بیمارستان هم با احتیاط رفت و آمد کن چون که همین الان پرواز کرده تا بیاد, گفتم: راست میگی؟گفت: به جون خودم, بلیطش واسه همین الان و همین ساعت بودخیلی دلم میخواست بدونم, الان سحر کجاست اما خوب نمیخواستمم مستقیم بپرسم واسه همین تصمیم گرفتم فعلا چیزی نپرسم تا به وقتش بتونم غیر مستقیم اطلاعات بگیرم******_ یعنی کجا رفتن؟_ نمیدونم خونه چرا ساکته؟ برقا هم که خاموشه؟ ما که گفتیم امشب میایم_آخه فرودگاهم نیومدن_ خیلی خوب میریم تو زنگ میزنم بهشون ازشون میپرسمپشت در ایستاده بودم و بچه ها هم همشون تو تاریکی ایستاده بودن تا با روشن شدن برقا همه به افتخارشون دست بزنن, صبا و سهیلم که از هیچی اطلاع نداشتن داشتن میومدن تو درست کنار در ورودی ساختمون کلیدهای برق بود, با ورودشون من کلید برق رو زدم و بچه ها همه با هم دست و سوت زدن, صحنه ی جالبی بود, همه خوشحال بودن و صبا و سهیل غافلگیر شده بودن, اولین نفر رفتم جلو صبا رو بوسیدم و به سهیل هم دست دادم, وبعد از من حامد و بعد از اون بچه ها ریختن رو سرشون تا ساعتی بعد از نیمه شب جشن ما ادامه داشت و هیچکس احساس خستگی نمیکرد******صبا و سهیل که رفتن تو سوئیتشون, من و حامد هم به هم شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاق خواب هامون, خیلی خوابم میومد, درو قفل کردم و لباسم رو عوض کردم و رفتم تو تختم و وبه آینده فکر کردم, اما انقدر خوابم بودم که همون دقایق اولیه خوابم برد******از در دانشگاه داشتم میومدم بیرون و به طور کل صحبت های آرمان رو فراموش کرده بودم, از جشن صبا و سهیل یه دو روز گذشته بود و تعطیلات تموم شده بود, همگی برای شروع ترم جدید وارد دانشگاه شده بودیم حامد و سهیل و صبا جلوی در منتظرم بودن تا همگی با هم بریم خونه, صدای منو سر جام میخکوب کرد, حتی بعد گذشت اون همه مدت, تو اون همه سر و صدا میتونستم صداشو تشخیص بدم:_ سلام آیسان....با تعجب برگشتم عقب خدای من خودش بود اصلا باورم نمی شد فکر نمی کردم به این راحتی پیدام کنه با اینکه آرمان بهم گفته بود مواظب رفت و آمدم به دانشگاه باشم ولی من جدی نگرفته بودم حالا هم نتیجش این شده بود زبونم بند اومده بود و نمی تونستم حرف بزنم اونم ساکت فقط نگام می کرد نمی دونم چقدر به همون حالت موندیم که با صدای سحر به خودمون اومدیمآیسان این آقا کیه ؟من که همچنان لال ایستاده بودم ولی امیرعلی جوابشو دادمن امیرعلی محتشم همسر آیسان هستمبا شنیدن کلمه ی منفور همسر گر گرفتم واسه ی همین به تندی گفتم:نخیر ایشون همسر سابقم بودن الان هم نمی دونم واسه ی چی اومدن اینجا برگشتم طرفه امیرو گفتم:همون جوری که اومدی همون طور هم برگرد دیگه چیزی بین ما نیستاشتباه نکن مثل اینکه یادت رفته پشت تلفن چی گفتی یه دفعه یاد دروغم افتادم وای گند زدم کاش حداقل موقعی میومد که حامد نبود نمی دونستم چیکار کنمچرا حرف نمی زنی جواب بده حامد کیه بیچاره حامد از شنیدن اسمش اونم از زبون امیر حسابی تعجب کرده بود منم فقط تونستم با التماس نگاش کنم ولی خداروشکر اون زرنگتر از این حرفا بود بلاخره کارگردانی می خوندو از فیلم بازی کردن سردرمیورد اومد کنارم ایستادو گفت:من حامد هستم مشکلی وجود دارهامیر که فکر نمی کرد حامدو اینجا و کناره من ببینه داشت منفجر میشد منم که حسابی کیف کرده بودمو از طرفی از این کار حامد اعتماد به نفسمو بدست آورده بودم گفتم:ایشون حامد هستن همونی که گفته بودم حالا که دیدی برو دیگهنفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که از داغی کشیده ای که خورده بودم داشتم می سوختم با اینکاره امیر حامد حمله کرد بهشو یقشو گرفتچیکار می کنی کی بهت اجازه داده دست روی آیسان بلند کنیولی امیر این حرفا حالیش نبود شده بود مثل یه ببر وحشی و فقط عربده می کشیدآشغال مثل اینکه یادت رفته تو یه زنه شوهر داری رفتی واسه ی خودت معشوقه پیدا کردیبهتره ساکت شی انگار یادت رفته خودتم با سحر بودی چه اشکالی داره منم معشوقه داشته باشمخفه شو فکر کردی اگه من این چیزا رو ببینم دست از سرت بر میدارم مطمئن باش برت می گردونم ایران تلافی این کاراتو سرت در میارمفکرشم نکن من بر می گردم توی اون خراب شده تا دوباره خیانت جناب عالی رو تحمل کنممن بهت خیانت نمی کردم چرا حالیت نمیشه ولی من بهت خیانت کردم حالا هم برو طلاقم بده دیگه ازت بدم میادفکر کردی میزارم به همین راحتی طلاق بگیری من به اندازه ی کافی توی ایران تقاص کاره نکردمو پس دادم دیگه بستهآره جون خودت کار نکرده پس اون چیزایی که خودم شنیم چی بودتو اشتباه می کنی دیگه واسه ی این حرفا دیره منو حامد همدیگه رو دوست داریم الان هم با هم زندگی می کنیم تو هم بهتره بری ایندفعه پرید سمته حامدو کلی زدش بیچاره اون از یه طرف تو شک حرفای من بود از طرفه دیگه هم زیر دستو پای امیرعلی رفتم سهیل بیچاره هم هرکاری می کرد نمی تونست جداشون کنه دیدم فایده نداره واسه ی همین با تموم وجودم جیغ کشیدم بسه دیگهخداروشکر کارساز شدو امیرعلی حامدو ول کرد ولی اومد سمتو گفت برت می گردونم اینو مطمئن باش و سریع رفت یه نفس راحتی کشیدم ولی چشمم به حامد افتاد از شرمندگی نمی دوستم چی بگم با خجالت رفتم سمتشو گفتم:حامد من واقعا معذرت می خوام اصلا نمی دونستم چی بگم اشکالی نداره فقط بهتره از این به بعد وقتی فیلم نامه می نویسی بازیگرا رو در جریان قرار بدهترو خدا خجالتم نده سهیل گفت :بسه دیگه بیاید بریم خونه امروز روز پرماجرایی بود هممون حسابی خسته شدیم توی ماشین همه ی جریانو واسشون تعریف کردم اینکه پشت تلفن مجبور شدم اسمه حامدو بیارم و عوض کردن خوابگاهو این چیزاآیسان یه چیزی می گم ولی ناراحت نشو حرفمو به عنوان یه دوست قبول کن با فرارت چیزیو درست نمی کنی به نظر من برگرد ایران تکلیفتو روشن کن تو همونجا هم می تونی به درست ادامه بدی اینکه بخوای فیلم بازی کنی که داری خیانت می کنی اصلا درست نیست خودتو ببین وقتی امیر بهت خیانت کرد چه احساسی بهت دست دادو چه فکری راجع بهش کردی حالا دوست داری یکی دیگه همچین تصوری رو راجع به خودت داشته باشهتو درست میگی حامد ولی من تا اونو زجر ندم آروم نمی شم باید انتقام کاری رو که به سرم آورد ازش بگیرمیادت باشه انتقام فقط قلبتو تیره می کنه(این جمله رو از سریال تقدیر یک فرشته یاد گرفتم)خواهش می کنم بحثو عوض کن دیگه نمی خوام بهش فکر کنمتا کی می خوای فرار کنی بیا واسه ی یه بار هم که شده قال قضیه رو بکن خودت از این بلاتکلیفی خسته نشدی؟چرا فکر می کنی من خودم کم عذاب می کشم غربت و دوری از خانواده به اندازه ی کافی سخت هست این موضوع هم شده قوزبالاقوز ولی الان اگه بخوام برگردم امیرفکر می کنه چون اون اومده دارم میرم بزار دوباره بره چند وقت که گذشت میوفتم دنبال کارای انتقالیم شاید تا اون موقع درسمم تمام شد و اصلا نیازی به انتقالی نباشهولی من فکر می کنم هرچی زودتر بری بهترهنه زوده وای خدا تصور کن بره خوابگاه ببینه من اونجا نیستم چه حالی میشهحامد سرشو با تاسف تکون داو گفت:از تو که یه دختره تحصیل کرده ای بعیدهتوی دلم گفتم :دختر نه یه زن تحصیل کردهوقتی رسیدیم خونه هرکی رفت طرفه اتاقشو خوابید منم با این فکر آشفته می دونستم خوابم نمیبره واسه ی همین یه آرامبخش خوردمو خوابیدم چشمامو که باز کردم هوا تاریک شده بود رفتم بیرون دیدم همه توی حال نشستنو تلویزیون نگاه می کنن با دیدنم گفتن ساعت خوابباور کنید کمبود خواب داشتمصبا گفت: داداشت زنگ زد کارت داشت گفت حتما باهاش تماس بگیریباشه الان زنگ می زنم سریع رفتم سمته تلفنو شماره ی آرمانو گرفتمبلهسلام داداش خوبیآیسان امروز امیر زنگ زد به بابا همه چیرو به هم ریختچی شده مگهاول بگو جریانه حامد چیهباور کن اون فقط یه مسئله ی الکیه می خواستم حرصش بدم واسه ی همین دروغ گفتمولی متاسفانه باید بگو دروغت کار دستمون دادآخه مگه چی شدهخواهش می کنم فقط ناراحت نشو امیر امروز به موبایل بابا زنگ زد و جریانه حامدو گفت بابا هم از ناراحتی واسه ی دومین بار سکته کرد الان هم توی سی سی یو آیسان واقعا هممون از این وضع خسته شدیم می ترسم دفعه ی دیگه بابا دووم نیاره تو که حتی حاضر نبودی باهاش حرف بزنی بابا هم فکر کرده توی این مدت اونجا خوش می گذروندی و جریانت با حامد اونو از پا درآورد اینقدر سریع حالش بد شد که فرصت نشد موضوعو بهش بگم من مطمئن بودم اون طور که امیر گفته نیست ولی بیچاره بابا چنان شکی بهش وارد شد که سکته ی دوم رو هم زد باید بگم حالش هم اصلا خوب نیست تو بگو چیکار کنم دیگه خسته شدمبه نظر من پاشو بیا کارو یه سره کن با فرار کردن چیزی درست نمیشه ولی من دوست ندارم امیر فکر کنه به خاطر اون برگشتمنیازی نیست اون بفهمه تو یواشکی کاراتو درست کن و بیا زندگیه تو بابا اینا رو داغون کرده دیگه بسهبزار فکر کنمبا عصبانیت گفت:این که دیگه فکر کردن نداره یعنی جون بابا واست مهم نیستاینجوری نگو ترو خدا به اندازه ی کافی خودم داغون هستمپس زودتر پاشو بیا نزار یه وقتی برسه که از تمام این کارات پشیمون بشیخواهش می کن بسه من بعدا باهات تماس می گیرم گوشی رو گذاشتمو از ته دل زار زدم واسه ی خودم خانوادم جوونیم که اینجوری شد آخه مگه من چه گناهی کرده بودم ولی نه من گناه کرده بودم گناهمم این بود که دل به مردی بسته بودم که دوستم نداشت عاقبت قول احمقانم به خودم که باید بدون عشق ازدواج کنمو بعد عاشق بشم این شد آره من دارم تاوان کارمو پس میدم همه با نگرانی دورم جمع شده بودن صبا هی می پرسید چی شده تو که مارو کشتی یه چیزی بگو ولی از فشار گریه نمی تونستم حرف بزنم حامد واسم یه لیوان آب آوردو کمکم کرد بخورمش کمی که آروم شدم جریانو واسشون تعریف کردم همشون گفتم بهترین راه رفتنمه ولی من نمی خوام برم یه دفعه حامد با عصبانیت گفت:حماقت بسه با این کارات داری خانوادتو داغون می کنی از همین فردا باید بریم دنبال کارات این ترمو کامل انصراف میدی من آشنا زیاد دارم می تونم انتقالیتو درست کنم تا بتونی ترم جدیدو توی ایران بخونیولی............ولی بی ولی تو اصلا به اندازه ی سنت فکر نمی کنی انگار اصلا رشد عقلی نداشتی از فردا هم نمی خواد از خونه بیای بیرون تا یه وقت دست شوهرت بهت برسه خودم میوفتم دنبال کارات تو فقط مدارکیو که بهت می گم آماده کنحامد واقعا مثل یه دوست واقعی کمکم کرد از فردای همون روز پیگیره کارام شد و تونست انتقالیمو جور کنه منم به حرفش گوش کردمو از خونه خارج نشدم آرمان هم در جریان کارام بود ولی ازش خواسته بودم کسی با خبر نشه می خواستم همون طور که بی خبر اومده بودم همون طور هم برگردم حال بابا هیچ تغییری نکرده بود حتی نتونسته بودن به بخش منتقلش کنم خودمم واقعا عذاب وجدان داشتم اگه توی این مدت صباو سهیل و از همه مهمتر حامد نبودن دیوونه شده بودم وقتی از حامد دلیل کاراشو پرسیدم گفت:نمی خوام اشتباهی رو که خودش مرتکب شده منم انجام بدم گفت برو تکلیفتو روشن کن شوهرت اگه بهت خیانت کرده بود دنبالت نمیومد تو باید به حرفاش گوش میدادی من می گم اون اومده ازم انتقام بگیرهنه اینطور نیست من یه مردم می تونم احساسشو درک کنم مطمئنم اون به هر دلیلی به جز تلافی و انتقام اومده دنبالت توی این مدتی که توی خونه بودی اون همش میومد دمه دانشگاه چند باری هم منو دید بهت نگفتم که اعصابت به هم نریزه اون مثل مرغ سر کنده بال بال میزنه ببینتت بهتر نیست بهش بگی داری برمی گردینه وقتی رفتم می خوام با خبر بشهنمی دونم کی می خوای درست بشی اشتباه پشت اشتباه.................................................. .......بلاخره کارا تموم شد و من حاضر و آماده توی فرودگاه نشسته بودم صبا و سهیل و حامد همراهم اومده بودن به آرمان هم گفته بودم از اون طرف بیاد دنبالم با اعلام کردن شماره ی پروازم وقت خداحافظی رسید از شدت بغض نمی تونستم حرف بزنم این سه نفر بهترین دوستای من بودم با اینکه صبا اینا هم یه مدت دیگه می خواستن برگردن ولی من بازم ناراحت بودم حامد گفته بود دیگه ایران نمیاد ولی به هم قول داده بودیم دوستای خوبی برای همدیگه باشیم با ناراحتی از همشون خداحافظی کردمهر خوبی بدی چیزی دیدید حلالم کنید می دونم واستون دوست دردسر سازی بودم مخصوصا واسه ی تو حامد خواهش می کنم ببخشیدمصبا بغلم کرد و گفت:این حرفو نزن ما هممون دوستت داریم برو واست دعا می کنم موفق بشی بلاخره دل کندمو رفتم به سمت سالن ترانزیت احساس غریبی داشتم من درحال برگشتن به کشورم بودم جایی که یه روزی اجبارا ترکش کردم و حالا هم به اجبار مجبور بودم برگردم نمی دونستم چی در انتظارمه تنها دلخوشیم دیدن دوباره آرمان و مامان بابا بود وقتی هواپیما بلند شد سریع یه قرص خواب آور خوردم نمی خواستم توی مدت پرواز از شدت فکر دیوونه بشم .................................................. ...بلاخره رسیدم با نشستن هواپیما استرس من هم شروع شد با اینکه به سرزمین مادریم برگشته بودم اما بازم استرس داشتم تا چند لحظه ی دیگه آرمانو می دیدم دلم خیلی واسش تنگ شده بود کسی که توی این مدت پشتیبانم بود و ازم حمایت می کرد هرچند می دونم بابا هم کمکش می کرد ولی روحیه ای که اون بهم می داد باعث شده بود تا سرپا بایستم چمدونامو تحویل گرفتمو رفتم سمت خروجی طپش قلبم چند برابر شده بود وقتی خارج شدم اولین چیزی که دیدم داداشه عزیزم بود چقدر لاغر و شکسته شده بود معلوم بود توی این مدت حسابی عذاب کشیده چمدونمو ول کردمو به سمتش پر کشیدم اونم بغلم کرده بود و یواش یواش تکونم می داد کمی ازش فاصله گرفتم تا خوب نگاش منم دلم واست یه ذره شده بود داداشمنم همین طور عزیزم بیا بریم زشته توی فرودگاه اینجور چسبیدیم به همبریم که منم خیلی خستم چمدونموگرفتو رفتیم به سمته پارکینگ وقتی حرکت کرد با تعجب دیدم سمته خونه نمیره آرمان مگه خونه نمیرینه آیسان بهتره اول بریم بابا رو ببینیولی من آمادگیشو ندارمببین اگه الان نری بعدا واست سخت تر میشه
اگه منو نمی پذیرفتن و یا حرف توهین امیزی بهم میزدن چی؟ اونموقع چی کار میکردم؟ از تمام این فکرا تنم لرزید و یه دفعه با صدای بلندی گفتم: نهآرمان با تعجب گفت: آیسان چی شده؟و وقتی به من نگاه کرد و با دیدن وضعم ماشینو نگه داشت و گفت: چیزی نیست دختر خوب؟ نمیخوان بخورنت که! میخوان ببیننت! آروم باش عزیزم, آروم خواهرکمخلاص انقدر موند تا آروم شدم و بعد راه افتاد و همزمان با حرکت گفت: پیش به سوی بیمارستانو خندید با اینکه اصلا حرفش خنده دار نبود, چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی تکیه دادم وبا این وسیله به آرمان فهموندم نمیخوام چیزی بشنوم, اونم فهمید و تا رسیدن به بیمارستان چیزی نگفت******قدم هامو آروم کردم و هردو با هم وارد کریدور شدیم, دست آرمان رو گرفته بودم و راه میرفتیم, با هر قدم ترسی که تو وجودم بود بیشتر میشد, چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم: من میتونمو تا به رسیدن به اونجا سرم رو انداختم پایین, نزدیک به اتاق بابا, آرمان گفت: مامان و مریم خانوم و بابای امیر اونجان, همه پاشدن سرت رو بالا بگیر و برو جلو, باید به دیگران حالی کنی که تو اومدی حقت رو بگیری, بگی که محکمی واز چیزی نمیترسی! چیه اینجوری شل و ول ایستادی, برو جلو و ثابت کن همون خواهر قوی و محکم خودمی فهمیدی؟سرم رو به علامت آره تکون دادم و به سمت اونا رفتم, نگاهم اول رو صورت مامان افتاد که با چشمای خیس از اشک به من نگاه میکرد, میترسیدم برم جلو خوردم کنه, اما مامان مهربون تر از این حرفا بود چون که وقتی دید از جام تکون نمیخورم دستاشو باز کرد و به من نگاه کرد و این یعنی که میتونم, بدون هیچ معطلی به سمت مامان دوییدم و رفتم تو آغوشش, هردو گریه میکردیم,میبوییدمش و گریه میکردم, حس کسی رو داشتم که بعد از سالها خانواده و عزیزانش رو میبینه,از آغوشش خودم رو کشیدم بیرون و به صورتش نگاه کردم, با صورتی خیس از اشک یه لبخند مادرانه زد و گفت: نگفتی مادرت بی تو میمیره, نگفتی بدون اینکه دخترش رو ببینه خوابش نمیبرهبا هق هق گفتم: ببخشید مامان...اما..اماگفت: هیس هیچی نگو بذار سیر نگاهت کنم, آخ که چقدر دلم واست تنگ شده و بودتازه یاد و مریم جون و پدر امیر افتادم, به سمتشون برگشتم, دیدم سرشون رو انداختن پایین, به سمت مریم جون رفتم و گفتم: مامان چراسرتون رو انداختین پایین؟اوئن حس کینه ای که نسبت به همه داشتم از بین رفته بود, اونم همش با یه لحظه دیدنشون و اونجا بود که فهمیده بودم چقدر دلتنگ وطنم و عزیزانم بودممریم جون سرش رو بلند کرد و گفت: مادر فدای این دختر خوشگلش بشه و بغلم کرد و بوسیدمبعد از اون نوبت بابای امیر بود, اونم بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید.و حالا زمان اون رسیده بود که برم سراغ بابا, کسی رو که باعث تمام بدبختیام میدونستم, هیچکس باهام تو نیومد و همه میدونستن من و بابا به تنهایی احتیاج داریم. وارد اتاق شدم و به سمت تنها تختی که تو اون اتاق بود رفتم, چشماش بسته بود, آروم آروم به سمت تخت رفتم, با همون چشمای بسته گفت: فاطمه یه لیوان آب بهم میدی؟فاطمه اسم مادرم بود, یه لیوان آب از تو یخچال برداشتم و به سمتش گرفتم, تقریبا به حالت نشسته بود, چشماش رو باز کرد و با دیدن من خشکش زد, با بغض گفتم: سلام باباهیچی نمیگفت و به من زل زده بود, یه آن ترسیدم که دوباره سکته کرده باشه واسه همین دوباره گفتم: بابالیوان آب رو گذاشتم کنار و رفتم جلو و گفتم: بابا یه چیزی بگوصدام در اثر بغض و گریه میلرزیددستم رو گرفت و با صدای خفه ای گفت: آیسانرفتم جلو و اونم بغلم کرد و دوباره صدای گریه بود که بلند شد, گریه ای از سر شوق....*******حال بابا تو این چند روزه خیلی بهتر شده بود و این خیلی خوشحالم میکرد و یه خبر دیگه شنیده بودم و اون این بود که امیر برگشته بود ایران, از اینکه هی دنبال خودم میکشوندمش خندم میگرفت و خوشم میومد, اصلا لذت بخش بود برام...به حامد و صبا و سهیل هم زنگ زده بودم و کلی با همشون صحبت کرده بودم و حامد باز هم بهم سفارش میکرد که به امیر دوباره فرصت بدمتو این چند روز وقتی خونه تنها بودم, امیر خیلی اومده بود دم در و منم درو به روش باز نکرده بودم, میدونستم با این کارم خیلی حرصی میشه و منم همین رو میخواستم با اینکه حامد گفته بود بهش مهلت بدم اما اینکارو نمیکردم تا تنبیه بشه******امروز قرار بود بابا رو بعد از چند روز بیارن خونه و همگی رفته بودیم بیمارستان, مامان رفته بود تو اتاق بابا و داشت بهش کمک میکرد لباس بپوشه و من و آرمان دنبال کارها بودیم با وارد شدنم به اتاق مریم جون و بابای امیر و خودش رو دیدم اخمام تو هم رفت و یه گوشه ایستادم امیر در حالی که دستاش تو جیبش بود, به سمتم اومد, فوری راه افتادم و به سمت مامان رفتم و با این کارم اینبار اخمای اون بود که رفت تو هم یه نیشخند رو لب من نشست******بابا رو توی ماشین نشوندیمو مریم جون و بابای امیر تو ماشین خودشون نشستن و مامان هم عقب نشست خواستم کنار مامان بشینم که امیر یه دفعه بازوم رو گرفت و گفت: تو با من میایحرصم گرفت و گفتم: بازوم رو ول کنبا حرص کشیدم عقب و در ماشین رو بست و گفت: ایسان با زبون خوش دارم میگم تو با من میای, میخوام با هم صحبت کنیمدستم رو محکم کشیدم و گفتم: ولم کن من با تو هیچ حرفی ندارمرو به بابا گفت: بابا با اجازتون من با آیسان کار دارمسعی کردم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: نه بابا من با این حرفی ندارمبابا آروم گفت: به خاطر من باهاش برو بابا, یه فرصت دیگه بهش بدهسر جام ایستادم و ناراحتی گفتم: بابا آخه...یه لبخند زد و گفت: برو باباجونامیر یه لبخند پیروزمندانه زد و اونا حرکت کردن, با حرص دستم رو کشیدم و اونم ولم کرد و به سمت ماشینش رفتم و درو باز کردم و نشستم.....خودشم سریع سوار شد و حرکت کردی اولش هردوتامون ساکت بودیم بعد از چند لحظه دیدم انگار قصد حرف زدن نداره واسه همین گفتم:من کار دارم می خوام برم حرفتو بزن نکنه آوردیم که دورم بدی هنوز هم لجباز و مغروری مثل گذشتهلطفا حرف از گذشته نزن ولی مشکلات الانه ما مربوط به گذشتستما فقط مشکلمون طلاقه که اونم راحت میشه حلش کرد یه دفعه زد روی ترمز و ماشینو یه گوشه نگه داشت خم شد طرفم و با چشمای سرخش زل زد بهم معلوم بد از عصبانیت داره منفجر میشه ولی نا حالا خودشو کنترل کرده با یه لحن خشن گفت:تو که از خیانت بدت میومد واسه ی چی به من خیانت کردیمنم خیلی خونسر با یه لبخند که حرصشو بیشتر در میورد جوابشو دادم:می خواستم ببینم خیانت چه مزه ای میده که تو انجامش دادی ولی خداروشکر به مردی برخوردم که عاشقش شدم کسی که قدر عشقو میدونه و مثل تو یه فرصت طلب نیستصدبار گفتم من بهت خیانت نکردماین دیگه چقدر پرروئه میشه بگی اسم این کاری که کردی چیه ؟نه خواهشا بگو وقتی با یکی عقدی ولی همزمان با معشوقه ی قدیمت رابطه داری چی بهش میگنمن باهاش رابطه ندارمدیگه واسم مهم نیستباید واست مهم باشه این زندگیه که ما داریم سه ساله عقدیم ولی ببین وضعمون چطورهخب منم میگم طلاق بگیریم که مشکلامون حل بشه من می خوام برگردم پیشه حامد دیگه از تو بیزارم می تونی بفهمیمچمو محکم گرفتو کنار صورتم تکونش دادبزار یه چیزیو حالیت کنم بهتره نخوای با آوردن اسم حامد منو عصبی کنی من باهاش صحبت کردم از همه چی خبر دارم فکر کردی اگه واقعا باهاش زندگی می کردی تا حالا زنده میزاشتمت تو کی هستی که بخوای این حرفا رو به من بزنی اون عشقه منه فهمیدیدستمو محکمتر فشار داد :حنات دیگه پیشه من رنگی نداره من از همه ی جریان با خبرم وقتی توی مالزی از دستم در رفتی رفتم پیشه حامد ما با هم خیلی صحبت کردیم من همه چیو بهش گفتم اونم جریانه خونه رو واسم تعریف کردای حامد نامرد تمام نقشمو لو داده حالا چیکار کنمبیا مثل دوتا آدم عاقل مشکلامون رو حل کردیم ببین خانوادهامون چقدر بخاطر ما اذیت شدن فرار کردن دیگه بسهمشکل ما فقط با طلاق حل میشه من نمی تونم مردی رو تحمل کنم که معشوقه داشته باشهداد زد:لعنتی چرا نمی فهمی اون معشوقه ی من نبودمیشه بگی پس چی بودخوب به حرفام گوش کن وسط حرفم هم نپر تا واست تعریف کنممن نمی خوام به یه مشت دروغ گوش کنم لطفا برسونم خونه به اندازه ی کافی خسته هستمگوش می کنی خوبم گوش می کنی :قبل از اینکه منو تو باهم آشنا بشیم اصلا قبل از موضوع ازدواجمون من عاشق سحر بودم اون از یه خانواده ی تحصیل کرده بود ولی آدمای پولداری نبودن منم می دونستم بعدا با این موضوع مشکل پیدا می کنم ولی اهمیت ندادمو هرروز بیشتر به سحر نزدیک می شدم خداییش دختر خوبی بود هیچ وقت نمی زاشت من از حد خودم تجاوز کنم وقتی چند ماه از دوستیمون گذشت یه روز که برده بودمش بیرون بهم گفت دیگه از این وضعیت خسته شده و رابطه ی ما درست نیست اگه دوستش دارم باید برم خواستگاری منم که از خدام بود باهاش ازدواج کنم قول دادم با بابا اینا صحبت کنم خداروشکر موقعیتم واسه ی ازدواج جور بود هم کار داشتم هم خونه اونروز با خوشحالی رفتم خونه و جریان سحرو به بابا اینا گفتم و ازشون خواستم برن خواستگاری ولی وقتی فهمیدن اونا مثل ما زندگی مرفهی ندارن شدیدا مخالفت کردن اونم بخاطر یه سری دلایل الکی و احمقانه باورم نمی شد خانوادم اینقدر کوته فکر باشن چند روزی باهاشون درگیری داشتم ولی اصلا راضی نمی شدن تا اینکه سحر گفت واسش یه خواستگار اومده و خانوادش موافقن ازم خواست هرچه زودتر بیام خواستگاریش ولی بخاطر درگیریم با خونوادم ازش چند وقت مهلت خواستم خلاصه این کشمکش اونقدری ادامه داشت تا اینکه سحر لج کردو به خواستگارش جواب مثبت داد با این کارش خورد شدم توی این فاصله هم مامان اینا تو رو واسه ی من درنظر گرفته بودن و هی پاپیچم می شدن واسه ی خواستگاری از یه طرف کار سحر دیوونم کرده بود از یه طرف هم اصرارای مامان اینا کلافم کرده بود دیگه داشتم به مرز جنون می رسیدم تا یه روز که رفته بودم بیرون سحر و نامزدشو دیدم اومده بودن خریده عقد انجام بدن منو که دید انگار که یه آشنا دیده باشه اومد جلو و احوال پرسی کرد بعد منو به عقدش دعوت کرد تصور کن عشقت بیاد تورو به مهمونی ازدواجش دعووت کنه آدم چه حالی میشه شب که برگشتم خونه حالم حسابی خراب بود باز هم مامان موضوع خواستگاری از تورو پیش کشید منم یه دفعه ای قبول کردم انگار که می خواستم از سحر انتقام بگیرم روز بعدش که یه خورده عقلم سره جاش اومد تازه به صرافت کاری که کرده بودم افتادم ولی دیگه دیر شده بود و خانوادم دست به کار شده بودن ولی وقتی اون شب اومدیم خونتونو تو نبودی واقعا خوشحال شدم راستش حس کردم بابات اینا دروغ میگن و تو سرکار نیستی چند روز بعدش خواستم باهات صحبت کنم تا یه جوری قضیه رو حل کنیم با اینکه قبلا دیده بودمت ولی اونبار توی رستوران با دیدنت یه جوری شدم نمی گم بهت علاقمند شدم نه ولی طوری شدم که باعث شد حرفایی رو که اونهمه برنامه ریزی کرده بودم بهت بگم رو نگم واسه ی همین اون پیشنهادو دادم معلوم بود تو هم مخالف این ازدواجی اینو از مخالفت هات متوجه شدم توی قرارای بعدیمون این حس قوی تر می شد وقتی نهایتا دوتامون موافقتمون رو به خانوادها اعلام کردیم کارها زودتر از اون چیزی که انتظارو داشتم پیش رفت و ما عقد کردیم از مقاومتی که وقتی می خواستم بهت نزدیک بشم می کردی خوشم میومد هر چی باشه من یه مرد جوون بودم که یه زن خوشگل هم داشتم کم کم بهت عادت کردم دیدن هرروزت اینکه بیام دنبالت و برسونمت واسم شد یه عادت تو هم که یواش یواش باهام راه میومدی همین بیشتر منو به سمتت می کشوند تا اینکه از طرف یکی از دوستای مشترک من و سحر بهش خبر داده بودن من عقد کردم یه روز پاشد اومد شرکت اونم عقد کرده بود ولی تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده راستش از اومدنش خوشحال شدم ولی از طرفی خودمو نسبت به تو متعهد می دونستم واسه ی همین گفتم من ازدواج کردمو زنمو دوست دارم اونم با چشمای گریون رفت ولی توی آخرین لحظه برگشت و گفت توهم مثل من پشیمون میشی واسه ی اینکه چند روزی اعصابم راحت بشه پیشنهاده شمالو دادم و اونجا اون اتفاق شیرین افتاد ببین آیسان من واقعا بهت تمایل داشتم وگرنه هیچ وقت باهات هم آغوش نمی شدم از اون به بعد که روابط ما با هم نزدیکتر شد دیگه واقعا بهت علاقه پیدا کردم تا اینکه سرو کله ی سحر دوباره پیدا شد میومد دره شرکت و بزور ازم می خواست باهاش حرف بزنم دیدی اخلاقم یه دفعه تغییر کرد و عوض شدم یادته؟من کلافه بودم سردرگم شده بودم از یه طرف کسی که قبلا دوستش داشتم پیشم برگشته بود از یه طرف هم علاقه ای که به تو داشتم باعث شده بود عذاب وجدان بگیرم یادته اون شبی که به تلفنم گوش دادی اون زنگ زده بود و تهدید می کرد خودکشی می کنه واسه ی همین من اونجور باهاش صحبت می کردم که تو شنیدی و بقیه ی ماجرا هم که می دونی تو خیلی زود قضاوت کردی و سه سال زندگی رو واسه ی هردومون زهر کردیحرفات تموم شد؟چرا مگه خسته شدی؟خسته که بودم ولی حرفت هیچ تاثیری روی تصمیمه من نداره من می خوام ازت جدا شمیعنی چی؟مگه من چه کاره اشتباهی کردم؟تو باید از همون روزی که سحر اومد سراغت جریانو به من می گفتی ولی پنهان کاری کردی با همچین آدمی نمیشه زندگی کردتو واقعا سنگدلی من که کار خطایی نکردمبه نظره خودت اینجوره ولی نظر من چیزه دیگه ایه یعنی بازم می خوای مخالفت کنی ببین بابات به چه روزی افتاده همه ی اینا تقصیره توئهدست گذاشته بود روی نقطه ضعفم اتفاقا همش تقصیره توئه اگه از روز اول مثل آدمای ترسو موضوعو قایم نمی کردی حالا اینجور نمی شدتو چرا مثل آدمای ترسو فرار کردی هان؟من فرار نکردم نمی خواستم دیگه ریختتو ببینمببین من سره حرفم هستم طلاقت نمی دم باید برگردی پیشم تو خواب ببینیمی دونی اگه بابات بفهمه دوباره حالش بد میشه اونوقت اگه بلایی سرش اومد عذاب وجدان می کشتتمیزارم حالش بهتر بشه بعد بهش می گمولی الان که رفتی خونه ازت جواب می خوان مطمئنم اگه دروغ بگی درجا می فهمنبا حرص نگاش کردم:این چیزا دیگه به تو مربوط نیست من دیگه اون دختره احق سابق نیستم که تا بهم محبت کردی خر بشم ببین لج نکن خودتم می دونی اگه باز بخوای از طلاق حرف بزنی همه رو به هم می ریزیواسم مهم نیست چقدر باید به فکر دیگرون باشمتو به فکر دیگرانی؟خنده داره پس این چند سالی که ول کردی رفتی چی؟من رفتم تا دیگه ریخت تورو نبینم من بهت گفتم فکر طلاقو از سرت بیرون کم باید برگردی پیشمکور خوندیبا دستش چونمو گرفتمو سرشو نزدیک آورد نفسش به صورتم می خوردزل زده بود تو چشمامو نزدیک میومد .................با دستش چونمو گرفتمو سرشو نزدیک آورد نفسش به صورتم می خوردزل زده بود تو چشمامو نزدیک میومد...دستام رو بردم جلو که از جلو اومدنش جلوگیری کنم که با اونیکی دستش دو تا دستام رو گرفت و باز جلو تر اومد تا اونجایی که جا داشت رفتم عقب و خودم رو چسبوندم به در و گفتم: به خدا اگه یه ذره دیگه بیای جلو تر خودت میدونینفس هاش رو که هر لحظه بیشتر بهم نزدیک میشد رو حس میکردم وقتی دیدم ولم نمیکنه با صدای بلندی گفتم: بهت میگم ولم کنسر جاش ایستاد و من ادامه دادم: منو برسون خونمون, به حد کافی امروز چرندیاتت رو گوش کردم و وقتم رو واسه تو هدر دادم, هه واسه توی کثافت, من حالم ازت بهم میخوره و دیگه با این کارات خر نمیشم میفهمی حالم ازت بهم میخورهبا حرص و بلند تر از من داد زد و گفت: خفه شو...من بهت گفتم چرند نمیگم...حرفام راسته دیگه هم به من توهین نکن_ همینی که هست با تو بهتر از این نمیشه صحبت کرد_ آیسان با اعصاب من بازی نکن, یه بلایی سرت میارما_ مثلا چی کار میخوای بکنی؟ یه چیز بگو بهت نخندم!!!هاهاهاهاها وای تو یه کثافت بیشتر نیستیدستش رو برد بالا و محکم کوبید وتوصورتم و گفت: درست صحبت کن فهمیدی؟دیگه نمیخواستم کم بیارم حتی اگه هزار بار هم چک میخوردم نباید کم میاوردم واسه همین منم کارشو با یه چک محکم جواب دادم, جا خورد و خواست بزنه که وسط راه توقف کرد, اینبار برخلاف بقیه روزها به چشماش زل زدم کافی بود میرفتم عقب تا بزنه اما نزد تو چشمام خیره شد و گفت: حسابت رو میرسمو ماشین رو, روشن کرد و راه افتاد با بالاترین سرعت ممکن, اصلا هم التماسش نکردم تا بایسته و یا سرعتش رو کم کنه چون همه ی اینها یه نقطه ضعف میشد واسش, دستم رو جای سیلیش گذاشتم و آروم آروم مالوندم تا جاش کبود نشه, نباید کسی میفهمید******رسوندم خونه ی مامان اینا و منم به سرعت پیاده شدم, رفتم سمت زنگ و زنگ زدم, تا اون ماشین رو قفل کنه در باز شد, رفتم تو و اونم پشت سرم اومد, اولین چیزی که دیدم نگاه نگران همه ی اعضای خانواده ی ما و امیر بود, یه سلام بلند کردم و منتظر نشدم کسی جواب بده رفتم به سمت اتاقم, درو باز کردم و رفتم تو, قفلش کردم, به سمت تخت رفتم و خودم رو, روی تختم پرت کردم و وسایلم رو پرت کردم زمین, انگار همه چی یه بهانه بود واسم تا اعصاب خورد شدم رو آروم کنم با یه صدای زمزمه وار گفتم: من تسلیم نمیشم امیر علی, به همین آسونیا تسلیم نمیشم, کاری میکنم واسه کارهایی که کردی به غلط کردن بیافتی******تو روزهای بعد اولین کاری که کردم این بود که به یه وکیل زنگ زدم و همه چی رو گفتم و در آخر اضافه کردم: میخوام دوباره تلاشم رو بکنم برای طلاق, اگه کمکم کنید ممنون میشمگفت: خیلی خوب, یه روز تشریف بیارید درباره ی این موضوع با هم صحبت کنیمتشکر کردم و تماس رو قطع کردم, مامان و بابا و آرمان همه در جریان بودن و اینبار در کمال تعجب کسی حرفی نمیزد, نه تاییدی و نه مخالفتی...منم بی توجه به همه کارام رو انجام میدادم و میخواستم هر چه زودتر از امیر جدا بشم...******اولین جلسه ی دادگاه با حضور من و امیر و وکیل هامون شروع شد...آره وکیل هامون...چون اینبار اونم برای خودش وکیل گرفته بود تو سالن دادگاه بهم گفت: با دست پر اومده و هر کاری میکنه تا من موفق نشم...در جوابش یه پوزخند زدم و رفتم تو....******قاضی به پروندمون نگاه کرد و گفت: خوب مشکل شما چیه خانوم افتخار؟گفتم: آقای قاضی این آقا من و اذیت میکنه! دست بزن داره! دروغ میگه! تازه با یه خانومی هم در ارتباطهبه امیر نگاه کردم که با یه پوزخند بهم نگاه میکرد تعجب کردم که چرا هیچی نمیگه اما انتظارم زیاد طول نکشید چون به سرعت وکیلش بلند شد و گفت: بنده به حرف خانوم اعتراض دارم, موکل من با اون خانوم در ارتباط نیستن...وکیل منم بلند شد و گفت: آقای قاضی موکل بنده هنوز حرفش تموم نشده....قاضی هر دو رو به آرامش دعوت کرد و رو به امیر گفت: توضیح شما در این رابطه چیه؟امیر چیزی به وکیلش گفت و بلند شد و گفت: همینطور که وکیلم عرض کردن... بنده با هیچکس در ارتباط نیستم و این خانوم واسه اینکه از دست بنده خلاص بشن و با یکی بهتر ازدواج کنن این حرفا رو میزنن...مداراکش هم دارم که با یکی در ارتباط هستن...در هر صورت من ایشون رو طلاق نمیدم,خواستم چیزی بگم که وکیلم گفت: صبر کنقاضی رو به من برگشت و نگاهم کرد رو به وکیلم کردم و گفتم: چی بگم این داره دروغ میگه؟
فعلا هیچی نگو بزار قاضی ازت سوال بپرسه
 
خانم ایشون راست می گن؟نخیر جناب قاضی من دیگه نمی خوام با ایشون زندگی کنم اگه بهش خیانت کردم خب بگید طلاقم بدهشما چطوری از کشور خارج شدید می دونید که باید اجازه نامه ی همسر داشته باشید؟بله داشتم خود ایشون رضایت نامه رو به برادرم داده بودنولی جناب قاضی برادر این خانم بزور از من گرفتنیعنی چی بزور؟تهدید کردن اگه رضایت ندم مسئله ای رو لو میدنچه مسئله؟؟این جا دیگه امیر ساکت شد و من وکیلم با خوشحالی لبخند زدیم وکیلم بلند شد و رو به امیرعلی گفت:جناب محتشم خودتون می دونید که اون مسئله مربوط به خانمی بود که باهاش ارتباط داشتید شما که منکر خیانت کردن می شید پس چرا از اینکه کسی موضوعو بفهمه واهمه داشتید من فقط نمی خواستم باعث ناراحتی کسی بشم و خودم این مسئله رو حل کنمدیدید که بدتر هم شد

خلاصه اون روز قاضی اظهارات هردومون رو شنید و اما بازم راضی نشد حکم طلاقو بده چون اون نامرد همچنان روی حرفش ایستاده بود که خیانت نکرده و منو طلاق نمیده به قاضی هم گفت جلسه ی بعدی کسی رو میاره که همه چی رو ثابت می کنه و در نهایت وقت بعدیمون افتاد واسه ی ماه آینده وقتی شنیدم باید دوباره پامو همچین جایی بزارم وا رفتم وقتی اومدیم بیرون رو به امیر گفتم:نامرد چرا طلاقم نمیدی راحتم کنی من دیگه نمی خوامت چرا نمی فهمیولی من می خوامت تو چرا نمی فهمی تو برو با همون سحر جونت ولم کنمن پیش اون نبودم که حالا برم پیشش تو هم بهتره مثل یه دختره خوب راضی بشی تا عروسیمون رو بگیریم و بریم خونمون که دیگه نخوایم اینجور جاها بیایممن میگم ازت بدم میاد بعد تو میگی عروسی کنیم؟؟تو که اول و آخر برمی گردی پیشه خودم پس این کارا واسه ی چیهمی بینیم............از دادگاه که اومدم بیرون سرم به اندازه ی یه توپ شده بود سریع رفتم خونه که دیدم همه هستن تا درو باز کردم برگشتن طرفمو زل زدن به دهنم چیه چرا اینجوری نگام می کنید چیزی نشد افتاد واسه ی ماه آیندهصدای نفس بلند بابا و مامان رو شنیدم می دونستم از اینکه من بخوام طلاق بگیرم عذاب می کشن ولی چاره ای نبود من نمی تونستم با کسی که بهم خیانت کرده زندگی کنم از طرفی دستم هم به جایی بند نبود که بخوام کارای امیرو تلافی کنم فعلا چاره ای جز صبر کردن نداشتم ..................................................تویه این یه ماهی که مونده بود تا دادگاه بعدیمون چند بار با وکیلم حرف زدمو اظهاراتمون رو واسه ی جلسه ی بعدی حاضر کردیم خودمم خیلی بیکار ننشستم مدارکمو تحویل دانشگاه دادم خداروشکر اکثر درسا رو همونجا پاس کرده بودم و فقط چند واحد عمومی و اختصاصی که دانشجوهای ایرانی حتما باید پاس کنن مونده بود تا ترم بعدی فارغ التحصیل می شدم و از شر هرچی درس و دانشگاهه راحت توی این مدت هم رفتم سراغ دوست قدیمیم نوشین اولش اصلا حاضر نبود باهام صحبت کنه خیلی از دستم ناراحت بود حق هم داشت ولی بلاخره اینقدر رفتم و اومدم که راضی شد اونم عروسی کرده بود و شش ماهه باردار بود منو مسخره می کرد که همچنان یالغوز موندم خلاصه روزایی که می رفتم پیشش خیلی خوش میگذشت دانشگاه هم خیلی خوب بود و بیشتره وقتمو پر کرده بود مخصوصا اینکه بیشتر واحدامون توی بیمارستان بودن اینقدر سرگرم شده بودم که همه چی یادم رفته بود حتی از امیر هم خبری نداشتم تا اینکه وکیلم زنگ زد و وقت دادگاه رو که چهار روزه دیگه بود بهم یاد آوری کردامروز قرار بود دومین جلسه ی دادگاهمون باشه از ته دل دعا می کردم آخریش هم باشه تا راحت بشم صبح حاضر شدم و رفتم دادسرای خانواده وکیلم همون جا منتظرم بود اینبار بدون اینکه با امیر حرفی بزنم کناری ایستاده بودم تا اینکه اسممون رو صدا زدن و رفتیم داخل دوباره همون حرفای قبلی و همیشگی با این تفاوت که وقتی بحث خیانت وسط اومد وکیل امیر رو کرد به قاضی و گفت:موکل من شاهدی داره که همه چی رو ثابت می کنه چند لحظه وقت می خوام تا ایشون رو صدا کنم چند لحظه ی بعد با خانومی برگشت داخل واقعا تعجب کرده بودم اصلا نمی دونستم کیه تا این که به عنوان شاهد اومد جلو و خودش رو معرفی کرد:من سحر بهرامی هستم کسی که این خانم ادعا می کنه همسرشون باهاش رابطه داشتهاین دیگه واقعا شک بزرگی بود اصلا باور نمی کردم یه روزی ببینمش دختری ظریف و ناز که یه زمانی قرار بود با امیر ازدواج کمه قیافه ی ملیحی داشت که با چادری که سرش انداخته بود زیباتر به نظر می رسید جلوی قاضی همه چیز رو درباره ی خودش و امیر تعریف کرد حتی مدارک پزشکیو رو که مربوط به زمان خودکشیش بود آورده بود با شهادت همچین کسی دیگه جا برای هیچ چیز باقی نمی موند واسه ی همین قاضی پرونده رو بسته اعلام کرد و گفت من باید برگردم پیشه همسرم از ناراحتی داشتم می مردم فکر نمی کردم اون بیاد شهادت بده از اتاق که خارج شدیم سحر خیلی سریع رفت وکیلم هم گفت یه مدتی صبر کنم بعد دوباره پروندمو به جریان میندازه و اونم رفت من موندمو یه مشت فکر و خیال داشتم توی تردید دست و پا میزدم یعنی به من خیانت نکرده بود و این همه مدت به خاطه یه سو تفاهم این همه بدبختی کشیدم نه امکان نداره همین جوری که توی خودم بودم حضورشو کنارم حس کردم نگاش که کردم گفت:دیدی که من برنده شدم حالا باید برگردی پیشم بیا برسونمت نمی خوام برو حوصلتو ندارماز این به بعد باید تحملم کنی دیدی که حکم کرد برگردی پیش شوهرتفکر کردی به همین راحتی کنار می کشم کور خوندیچاره ی دیگه ای نداری اینجا اروپا نیست که حق با خانمو باشه حالا بیا بریم و بدون اینکه به من فرصت کاری رو بده دستمو کشیدو سمته ماشینش برد توی راه هیچ حرفی نزدیم وقتی هم رسیدیم بدون اینکه خداحافظی کنم پیاده شدم و رفتم داخل خونه بازم مثل دفعه ی قبل همه بودن رو کردم بهشون گفتم:بریطد خیالتون راحت باشه نشد قاضی به نفع اون رای داد اگه بهتون بگم کی اومده بود دادگاه باور نمی کنید معشوقه ی سابق آقا برداشته اومده شهادت می ده بیچاره آرمان هم از تعجب داشت شاخ درمیوردیعنی سحر اومده بود دادگاه باورم نمیشهبله داداش جون ما هم فکر نمی کردیم بیاد اومد اونم با مدارک پزشکیشیعنی چی دخترم؟میگه اون موقعی که دوباره اومده سراغ امیر توی شرایط روحی نرمالی نبوده پرونده ای رو که مربوط به روانپزشکش بود رو هم آورده بودپس امیر بهت خیانت نکرده بوده بابا؟چرا اینقدر زود گول می خورید همش دروغهچی دروغه مگه نمی گی پرونده هاشو آورده بوده تا کی می خوای اینقدر بدبین باشی شوهرت بهت خیانت نکرده تو بهش خیانت کردی که بدون پرسیدن چیزی ول کردی سه سال رفتی پی درست باز همه چی افتاد گردن من اصلا من آدم بدم بابا خوبه خب بهش بگید طلاقم بده تا راحت بشم خوب دوستت داره عزیزم به چه زبونی بگه هنوز هم می خوادت فکر کردی واسه چی راضی نمیشه طلاق بگیریداون می خواد عذابم بده مطمئنمتو کی می خوای بزرگ بشی دختر هیجده ساله که نیستی اون دیگه سی و سه چهار سالشه سنش از اینجور بچه بازیها گذشته بیا درست فکر کن برگرد پیشش دخترم ایندفعه آرمان بلند شد و روبه بابا گفت:باز می خواید مجبور به کاریش کنید که نمی خواد دیدید که دفعه ی قبل چه بلایی سرش آوردید اون دیگه بچه نیست که شما واسش تصمیم بگیریدما هم همینو می گیم پسرم اون الان یه خانم متاهله شوهرش باید واسش تصمیم بگیره که اونم میگه باید برگرده پیشمشوهرش غلط کرده اون موقع که فرد الواتی کردن بود فکر اینجا هارو می کردتو چرا شدی کاسه ی داغتر از آش پسر بزار خودشون واسصه ی زندگیشون تصمیم بگیرن بعدم به من گفت:هرچی زودتر تکلیفه خودتو روشن کن بزار یه حرفی رو از ته دلم بهت بگم من مخالف طلاقه توئم خودتم کمی فکر کنی می بینی توی این جامعه دید درستی به یه دختره مطلقه ندارن یکم بیشتر فکر کن مطمئنم به نتیجه ی درستی می رسی و منو روسفید می کنیبا این حرفش آب پاکی رو ریخت رو دستم خودمم جرات نمی کردم زیاد باهاش بحث کنم می ترسیدم حالش دوباره به هم بخوره رفتم توی اتاقم تا به بدبختیام فکر کنم صدای جروبحث بابا و آرمانو می شنیدم من همه رو به جون هم انداخته بودم ولی چاره ی دیگه ای نبود.................................................. ..زندگیم به روال عادی برگشته بود چهار روز در هفته درگیر کلاسام و بیمارستان بودم بقیش هم توی خونه در حال خواب این چهار روز به قدری خسته می شدم که از باقی مانده ی هفته فقط واسه ی استراحت استفاده می کردم امروز هم آخرین روز کلاسم بود داشتم برمی گشتم خونه از فکر دراز کشیدم توی تختم احساس آرامش می کردم وای چقدر خواب خوبه اگه نبود آدما چیکار می کردن وقتی رسیدم کسی خونه نبود منم با خیال راحت دوش گرفتمو خوابیدم تا بعد از ظهر که با صدای مامان بیدار شدماه دختر هم اینقدر تنبل پاشو دیگه مثل خرس قطبی می خوابی وای ولم کن مامان تو هم همش درحال غر زدنیبلند شو دیگه شب مهمون داریمشب؟؟؟؟؟کیا می خوان بیانشوهرت با خانوادشکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امیرعلی اینا می خوان بیانراست توی تختم نشستمو با چشمای گرد شده زل زدم به مامانچیه چرا اینطور نگام می کنی؟خودت از این وضعیتت خسته نشدی بلاخره که باید تکلیفت روشن بشهاگه خیلی سربارتونم بگید تا واسه ی خودم خونه بگیرمچی میگی تو کی می خوای رشد عقلی پیدا کنی بچه انگار نه انگار که دکتر این مملکتیچه ربطی داره آخه اول از همه من یه دخترم مثل بقیهتو تحصیلات داری باید عقل و شعورت بیشتر باشهچیه چون نمی خوام باهاش زندگی کنم بی شعورممن همیچین حرفی نزدم حالا هم پاشو هم این شلخته بازارو مرتب کن هم به خودت برس نمی خوای که فکر کنه به خاطر اون این ریخت و قیافه رو پیدا کردیای مامان بدجنس خودش می دونست روی چه چیزایی انگشت بزاره بلند شدمو اتاقو مرتب کردم رفتم توی حیاط کمی طناب زدم و ورزش کردم تا حالت رخوت بعد از خوابم از بین بره سریع یه دوش گرفتمو حسابی به خودم رسیدم باید خیلی شیک به نظر میومدم تا چشمای امیرو در بیارم دیگه چیزی به اومدنشون نمونده بود داشتم صندلامو از توی کمد در میوردم که صدای آیفونو شنیدم پس بلاخره اومدن رفتم پایینو مشغول احوالپرسی شدم بدون اینکه به امیر یا به اصطلاح شوهرم نگاه کنم می خواستم همرا بقیه به پذیرایی برم که از پشت دستمو کشیدو دمه در نگهم داشت این کارش از دید بقیه دور نموند ولی انگار نه انگار تازه با خوشحالی هم رفتن داخل به جز آرمان که خون خونشو می خورد ولی بابا دست انداخت دور گردن پسره عزیزشو اونم برد داخل وای باز منو با این تنها گذاشتن یاد اولای نامزدیون افتادم که چطور گیرم مینداخت از این فکر لبخندی زدم که آقا فکر کرد از خوشحالیمه منو برگردوند طرف خودش و گفت:دلم برات تنگ شده بود اومدم که با سلام و صلوات ببرمت سره خونه و زندگیتقبلا هم گفته بودم کور خوندی من برنمی گردمجا خورد فکر نمی کرد این جوری بگم با اخم گفت :ولی تو بر می گردی اصلا بزور می برمت چه جوری می خوای منو ببریهمین که اجازت دسته منه کافیه نیازی به چیزی نیستچرا نمی فهمی نمی خوام باهات زندگی کنممگه قبلا ما با هم زیر یه سقف بودیم که فکر می کنی زندگی کردن با من سخته یا هرچیزه دیگه ایمثل اینکه یادت رفته توی عقد..........من منظورم اون نبود منظورم زندگیه مشترک تویه یه خونه و با همولی از نظر من دیگه با همی وجود ندارهداره خوبم داره حالا بریم تو خانومیه من باید واسه ی مراسم و بقیه ی چیزا تصمیم بگیریم و خیلی سریع گونم رو بوسید وای مورمورم شددیگه این کارتو تکرار نمی کنیچرا عزیزم دلم خواست زنمو ببوسم اگه بازم دلم بخواد تکرار می کنم تو بی خود می کنیببین با این حرفات کاری می کنی که دوباره دلم بخواد هاساکت شو ولم کن می خوام برم داخلنه دیگه الان که دلم خواست می خوای برگردی نمیشهمی گم ولم کن وگرنه جیغ می زنم خب بزن مطمئن باش کسی به دادت نمیرسه تازه اونا از خداشونه وقتی ببیتم توی بغله منی از خوشحالی می میرن خواهش می کنم نکن نه دیگه نمیشه حالا مثل یه دختره خوب بزار بوست کنم.....................حالا هم مثل یه دختر خوب وایسا تا بوست کنم..._امیر علی ولم کن میگم مگه زوره؟ دوست ندارم!_آره زوره اگه گوش نکنی من میدونم با تو کاملا تکیه ام خورد به دیوار و امیر هم جلوم ایستاد..قیافش مثل تشنه ای بود که به آب رسیده, سرش رو آورد جلو که ببوستم که صدای آرمان اومد:آیسان بیاید دیگه!!!!فوری ازم جدا شد و هردو به اونطرف نگاه کردیم و من با دیدن آرمان یه لبخند خبیثانه زدم و گفتم: الان الان....این از دید امیر دور نموند و گفت: بخند بعدا که با هم تنها میشیممنم با همون لبخند گفتم: قدیمیا یه چیزی رو خب میگفتن میدونی چی میگفتن؟گفت: چی ؟در حالی که ازش فاصله میگرفتم گفتم: شتر در خواب بیند پنبه دانه....گهی لپ لپ خورد گه دانه دانهبا فریاد گفت: چی؟؟؟؟؟؟حالا من شترم دیگهو دویید دنبالم و منم که دیدم هوا پسه دوییدم داخل خونه و درو بروش بستمپشت در ایستادم و گفتم: بمون اون پشت تا دیگه منو اذیت نکنی!!!!به آرومی و با التماس گفت: باز کن درو آیسان, اذیت نکنگفتم: راه نداره امیر خانو به سمت سالن رفتم و به التماس های اون گوش ندادمبا ورودم به سالن همه ی نگاه ها به سمتم برگشت و منم با یه قیافه ی موقر و متین به سمت اولین مبل خالی رفتممادر امیر پرسید: وای عزیزم پس امیر کو؟با یه نیشخند گفتم: مونده هوا بخوره...الان میادمریم جون با خنده گفت: وا...این که...با صدای سرفه ی پدرش حرفش رو قطع کرد و گفت: برو مادر صداش کن بیاد..حرفای مهم تری از هوا خوردن هستگفتم: آخه گفته کسی مزاحمش نشه...خوب منم گوش کردمآرمان که از لبخندم فهمیده بود من یه کاری کردم بلند شد و گفت: من میرم صداش کنم...واسه هوا خوردن وقت هستو به سمت در رفت, چند دقیقه بعد با امیر که اخم کرده بود برگشتیه لبخند به پهنای صورتم زدم و به امیر زل زدم, سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد, با چشماش بهم میگفت: به خدا یه بلایی سرت بیارم حذ کنیلبخندم عمیق تر شد و سرم رو تکون دادم..خوشبختانه حواس کسی به ما نبود..به قورت دادن آب دهنم خندم رو کنترل کردم و یه دونه سیب گذاشتم تو پیش دستی و مشغول خورد کردنش شدم تا بخورم همه داشتن با هم حرف میزدن, همین که اولین قاچ سیب رو گذاشتم تو دهنم و داشتم میجوییدمش یهو مادرش گفت: امیر مادر, چرا این دختر رو تنها گذاشتی میگی میخوام هوا بخورم؟ خوب همین کارها رو میکنی که عروسم رو ناراحت میکنی دیگه!سیبی که تو دهنم بود یهو پرید تو حلقم و به سرفه افتادم, حالا سرفه نکن کی بکن...امیر فوری قبل از اینکه کسی به سمتم بیاد به سمتم اومد و محکم کوبید تو پشتم, نامرد انقدر محکم میزد که نزدیک بود معدم از اینور بزنه بیرون, حالم خوب شده بود اما امیر همچنان میزد از درد خودم رو کشیدم جلو و گفتم: آیدست کشید و گفت: حالت خوبه عزیزم؟و همراه با اون یه لبخند مسخره زد, فهمیدم داره کارم رو تلافی میکنه با حرص گفتم: مرسی امیر جونپدرم بعد اینکه خندش تموم شد با یه سرفه گفت: خوب بهتره بریم سر اصل مطلب و اینجوری به همه فهموند که دیگه مسخره بازی بسه******بحث اونشب همه علا رغم میل من به این ختم شد که عروسی رو آخر هفته برگذار کنیم و من وامیر رو بفرستن سر خونه زندگیمون هرچه قدر بهانه ی تحصیل و درس و کار و اینجور چیزها رو آوردم کسی گوش نکرد, انگاری همه دست به یکی کرده بودن تا امیر رو موفق کنن و من و درمونده, تنها طرفدارم این وسط آرمان بود و سعی میکرد کمکم کنه اما هیچکدوم به جایی نمیرسیدیم آخر سر وقتی دیدم اعتراضمون به جایی نمیرسه بلند شدم و گفتم: میخوام با امیر تنها صحبت کنمبرای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت اما با بلند شدن امیر هرکسی سعی کرد یه جوری کارم رو توجیه کنه گرچه از نظر خودم کار اشتباهی نبود:بابا: بله خوب همه ی صحبت ها رو باید الان زدمامان: جوونن دیگهمریم جون: آره زندگی که شوخی بردار نیستپدر امیر: بله صحبت یه عمر زندگیهو بعدم همه گفتن: برید وحرفاتون رو بزنیدبه آرمان نگاه کردم و یه لبخند بهش زدم و اونم جوابم رو با یه لبخند داد و همین شد مهر تاییدی بر کارم******رو تخت نشستم و به امیر که داشت با یه لبخند نگاهم میکرد نگاه کردم و گفتم: خوب همه چی داره به نفع شما پیش میره امیر خان_ آره وقتی حق با منه چرا که نه؟_ خوب حالا که اینطوره من برای زندگی با تو چند تا شرط دارم_ چه شرطی؟_ اولین شرط اینه که میخوام به درسم ادامه بدم_ قبوله وبعدی؟_ بعد از درسم کارم هم واسم مهمه و اونم میخوام ادامه بدم_ خیلی خوب اینم قبول بهانه ی بعدی؟_ سومین و مهمترین شرطم اینه که از من توقع هیچگونه عشقی رو نداری و انتظار دوست داشتن رو ازم نداشته باش, از نظر من تو هنوزم یه خیانتکاری!!!!از جاش با سرعت بلند شد و گفت: چی؟؟؟
همونی که شنیدی
 
تو چرا نمی خوای قبول کنی خیانتی درکار نبوده اینا همش تخیلات خودته حرفای تو واسم مهم نیست اینا شرطای منه قبول می کنییعنی چی اونوقت چیه ما شبیه زنو شوهراستمن اصراری به اینکار ندارم تویی که می خوای ازدواج کنی پس شرطامم باید قبول کنیمن چون دوستت دارم می خوام باهات عروسی کنم برای اینکه بیای پیشم کنارم باشی اونوقت تو......ببین من حوصله ی شنیدن این چیزا رو ندارم قبول می کنی یا نه؟نه شرط آخرتو قبول نمی کنم پس منم همه چی رو بهم میزنممگه ما قبلا با هم بودیم مشکلی داشتیم که حالا نمی تونی قبول کنیقبلا وضعمون فرق می کرداومد جلو و دستامو گرفت آره یه فرقی داشت اینکه به اندازه ی الان دوستت نداشتممن خام نمی شم قبول می کنی؟کلافه دستامو ول کردو به موهاش چنگ زدتا کی وضعمون این جوره؟نمی دونم شاید برای همیشهولی من کاری می کنم مثل نامزدیمون به من علاقمند بشیتو کسی بودی که هم دوست داشتنو یادم دادی هم تنفرو متاسفانه اون دومی رو خیلی بهتر یادم دادیچرا هی می خوای یاد آوری کنی از من متنفری چون هستم می خوام تو هم یادت بمونهخیله خب شرط سومت هم قبول می کنم ولی مطمئن باش در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخهخوشحال از پیروزیم گفتم:پس بریم به بقیه بگیم با برگشتنمون به سالن همه منتظر نگاهمون می کردم منم گفتم ما حرفامون رو زدیم و به توافق رسیدیم صدای کف همه بلند شد رفتم کنار آرمان نشستم که توی گوشم گفت:چی بهش گفتی از وقتی از اتاق اومدید دمغ شدهشرطامو باهاش کردم باید از الان بدونه دنیا دست کیه تا یه وقت دور بر ندارهخوب کاری کردی به امیر نگاهی کردم که همچنان با اخم بهم خیره شده بود توی دلم گفتم خوب حالتو گرفتم نه تازه اولشه شما مردا رو فقط از یه راه میشه آدم کرد بزار بریم تویه خونه ی خودمون .............از فکر کارایی که می خواستم بکنم لذت می بردم حقیقت این بود دیگه از انتقام و این چیزا خسته شده بودم با این وضعیتمون هم کاری رو نمی تونستم پیش ببرم پس تنها راه باقی مونده اذیت کردنش اون هم با استفاده از حربه های زنانه بود فقط به زمان احتیاج داشتم تا بتونم خوب به بلاهایی که می خوام سرش بیارم فکر کنم تصمیم گرفتم این یه هفته رو تا جشن باهاشون راه بیام تا همه چی خوب پیش بره شب موقع خداحافظی برخلاف زمانی که اومدن رفتم پیش امیرو گفتم :خداحافظ شوهر عزیزم بی صبرانه منتظر زمانیم که بریم خونه ی خودمونچونمو گرفت و با لحنی نه چندان مهربون گفت:باز چه فکری توی اون کلتههیچی عزیزم فقط دارم آرزو می کنم هرچی زودتر بریم سره خونه زندگیه خودمونمن ترو میشناسم یه چیزیت هست که اینطوری میگی فردا میام دنبالت بریم دنباله خریدامون فردا نه پس فردا یه سری کار دارم که باید خودم انجامشون بدمخب میام دنبالت با هم بریماصلا حرفشم نزن من این چند روزه خرید هم بزور تحملت می کنممی دونستی مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کنی نه به چند دقیقه پیشت نه به حالافهمیدم باز تند رفتم یاد قولم افتادم واسه همین گفتم:ببین چندتا کاره شخصیه نیازه تنهایی برمخیله خب پس از آخرین خرید مجردیت لذت ببر که دیگه از این خبرا نیستتو دلم گفتم :کور خوندی فکر کردی میزارم در برداریخلاصه خداحافظی کردنو رفتن باید می رفتم استراحت می کردم فردا خیلی کار داشتم حیف که دوستی نداشتم که باهام بیاد نوشین رو هم توی اون وضعیت نمی تونستم بکشونم باید خودم تنهایی همه ی کارا رو انجام بدمصبح بعد از خوردن صبحانه خداحافظی کردمو رفتم طرف بازار.....اونجا همه جور لباسی پیدا می شد مخصوصا لباسای توی خونه منم تا تونستم هرچی دامن کوتاه و شلوارکای جینه خوشگلو خلاصه تمام چیزای کوتاه و شیکو خریدم چند ساعت بعد درحالیکه از خریدم حسابی راضی بودم برگشتم خونه مامان وقتی منو با اون همه بسته توی دستم دید تعجب کردچیکار کردی آیسان رفتی کل بازارو خریدی و اومدی؟نه یه سری لباس احتیاج داشتم اونارو خریدمببینمشونبیا تا نشونت بدمنشستم روی زمین و تمام لباسا رو از جعبه هاشون درآوردم و نشونش دادم بیچاره تعجب کرده بود آیسان یادم نمیاد تا حالا همچین لباسایی پوشیده باشی با اینکه خیلی قشنگن ولی تا جایی که یادمه تو از این چیزا تنت نمی کنیولی حالا دیگه فرق می کنه من مجرد نیستم که مثل اون موقع بخوام لباس بپوشمکارات واقعا منو متعجب می کنه واقعا نمی فهمم منظورت از این کارا چیه؟منظور خواستی ندارم شما زیاد جدی نگیر لباسامو جمع کردمو رفتم بالا حسابی از کارایی که کردم خوشحال بودم کاش هرچی زودتر بریم خونه ی خودمون تا اونوقت حسابی حالتو جا بیارم امیرخان..............صبح روز بعد امیر علی اومد خونمون, تازه از خواب بیدار شده بودم و رفته بودم دوش بگیرم که مادرم در حموم رو زد و گفت: زود بیا بیرون امیر علی اومدهزیر لب گفتم: چی کار کنم خوب؟و بلند تر ادامه دادم: برو منم میامتا تونستم معطل کردم و زیر آب موندم تا از الان گربه رو دم حجله بکشم, بعد از نیم ساعت معطلی روبدوشامم رو تنم کردم و اومدم بیرون, اما همین که پام رو تو اتاق گذاشتم دیدم امیر رو تخت نشسته و به من نگاه میکنه, در وهله ی اول خشکم زد اما بعد گفتم: برو آیسان اگه بفهمه ترسیدی یا جا خوردی ازت سواستفاده میکنه, برو جلوو بعد به سمت میز آرایشم رفتم و روش نشستم و سشوار رو برداشتم, نگاه امیر رو که از تو آینه رو من بود دیدم و گفتم: مشکلی پیش اومده؟حرفم رو با لحن مسخره ای گفتم و این برای امیر پوشیده نبود, پوزخندی زد و گفت: تو شهر ما وقتی یه زن شوهرشو میبینه میگه سلام عزیزم خوش اومدی, تو دهات شما چی میگن؟گفتم: من میخوام استثنا باشم, حال نمیکنم بهت سلام بدمگفت: ببین آیسان من شوهرتم, وظیفت اینه که به من احترام بذاری!با خنده و مسخره گی گفتم: علامتت کو؟با گیجی پرسید: علامت؟!!!گفتم: همون علامت معروف داداش کایکو, هان میگم نکنه تو همون ذمبه هستی که علامت نداری! پس بقیه کوشن؟و بعد زدم زیر خنده و برگشتم, خیلی عصبانیش کرده بودم, میدونست چون اینجا خونمونه هیچ کاری نمیتونه بکنه, واسه همین با حرص بلند شد و درو باز کرد, قبل رفتن با عصبانیتی که به وضوح تو چشماش میدیدم گفت: نوبت منم میشه آیسان, بالاخره که من و تو با هم میریم زیر یه سقف, بشین و دعا کنبا یه خنده ی حرص درار گفتم: چی واسه اینکه بریم زیر یه سقف بشینم دعا کنم؟ باشه خدایا..خدایا من و امیر رو ببر زیر یه سقف...درو کوبید و رفت بیرون, چند دقیقه بعد صدای بهم خوردن در ورودی به گوشم رسید, خندیدم و گفتم اولشه امیر خان!چند دقیقه بعد صدای قدم های مادرم بود که اومد داخل اتاق, یه قیافه ی ناراحت به خودم گرفتم و نشستم رو تخت, مامان گفت: چی کار کردی با این بچه, که اینجوری از خونه رفت؟ مگه قرار نبود برید خرید؟در حالی که دستام رو وری صورتم گذاشته بودم و سعی میکردم خندمو مخفی کنم گفتم: من نمیدونم, میخوام تنها باشممامان بیچاره با ناراحتی رفت بیرون و من و با خنده هایی که با یادآوری قیافه ی امیر شدتش هر لحظه بیشتر میشد تنها گذاشت******برنامه ی خرید ما به طور رسمی از فردای اونروز شروع شد, نه من نه امیر تلاشی واسه ی آشتی نمیکردیم, موقع انتخاب وسایل هرکدوم یه مدل پیشنهاد میدادیم تا حرص اون یکی رو دربیاریم, من یه مدل پرده میدیم اون یه مدل, من از رنگ بنفش واسه ی ست اتاق خواب خوشم میومد واون از رنگ سبز صدری, خلاصه تو همه چیز جنگ داشتیم و انتخاب هامون یکی نبود, سر نهار هم تقریبا یه کلمه حرف نزدیم و چیزی نگفتیم, با تمام جنگی که واسه ی انتخاب وسایل انجام دادیم روز آخر بالاخره تمام وسایل رو توی خونه چیدیم, یه اپارتمان 2 خوابه, با ست سفید و صورتی, نه حرف من و نه حرف اون******امشب آخرین شبیه که دارم پیش خانوادم زندگی میکنم, دیگه از فردا به طور رسمی میرم با امیر زندگی کنم, تو اتاقم نشستم و دارم به اتفاقاتی که تو این چند سال افتاده فکر میکنم, به حامد و صبا و سهیل زنگ زدم که بیان ایران واسه ی عروسی, صبا و سهیل نتونستن, چون علاوه بر درس تعهد کاری واسه ی شرکتی که توش کار میکنن دارن اما حامد قول مساعد داد که بیاد, شاید بتونم از بین دخترای فامیل واسش یه جفت خوب انتخاب کنم, دوست ندارم برادری که تو غربت خیلی بهم کمک کرد رو غمگین ببینم, پسری که اگه نبود شاید من هنوز با بابا اینا قهر بودم, صدای تق تقی که به در خورد من و از فکر بیرون آورد, آرمان بود یه لبخند زدم و گفتم: بیا تو داداشیاومد روی تخت کنارم نشست و به صورتم زل زد و گفت: پس بالاخره داری میری؟بغضم گرفت و نتونستم خودم رو کنترل کنم ورفتم تو آغوشش و هق هق گریم بود که سکوت فضا رو میشکست, آروم پشتم رو نوازش کرد و گفت: چیه؟ گریه نکن عسلم, داری شوهر میکنی! نمیبرنت کشتارگاه کهگفتم: دلم واست تنگ میشه آرمانگفت: نه فکرشو نکن, مگه قرار نبود دختر مقاومی باشی, باید به همه ثابت کنی اینا رو, گریه واسه آدم نا امیده, تو ما رو داری, خدا رو داری, تازه تو میای اینجا, ما میایم خونتون, هوم؟سرم روی شونش گذاشتم و گفتم: مثل همیشه حرفات به آدم آرامش میده...
شب رو با یه آرامبخش تا صبح سر کردم می خواستم راحت خوابم ببره تا صبح چشمام قرمز یا پف کرده نباشن ساعت نه از خواب بیدار شدم اول یه دوش گرفتم بعدم رفتم پایین تا صبحونمو بخورم قرار بود ساعت یازده امیر بیاد دنبالم که برم آرایشگاه هنوز لباسمو ندیده بودم حامد ساعت سه ظهر می رسید ایران صبا از اونجا برام لباس گرفته بود و داده بود حامد واسم بیاره هرچی می گفتم ممکنه دیر بشه یا لباس اندازم نباشه اصلا گوش نکرد فقط می گفت تو نگران نباش چیزی نمیشه درآخر هم مثل همیشه حرفشو به کرسی نشوند و منو راضی کرد صبحانم که تمام شد بلند شدم که برم توی اتاقم اما با صدای زنگ متوفق شدم و رفتم طرف آیفون جواب که دادم دیدم امیره اه این چه زود اومده هنوز کلی دیگه مونده به مامان گفتم من کار دارم خودش از امیر پذیرایی کنه و رفتم تو اتاقم داشتم موهامو سشوار می کشیدم که دیدم دره اتاق باز شد باز این مردک اومد عجب سیریشیه هاخواهش می کنم به من فرصت بدهنه همین حالا خوبه اونجا همه جمعا خانواده ی امیر هم هستن نگران نباش من همه چیو واسه ی بابا توضیح دادم به جز اومدنت دوروزه که آوردنش بخش حالا راحت می تونی ببینیشچرا منو درک نمی کنی الان نمی تونمبسه دیگه همین که گفتمحرف زدن باهاش فایده نداشت می دونستم قانع نمیشه واسه ی همین ساکت شدم خودم کم استرس داشتم اینم اضافه شد من می ترسیدم خیلی هم می ترسیدم از اینکه بقیه چه جور باهام برخورد می کنن وحشت داشتم ....