قسمت سوم

*رمان رمان رمان*


از اینکه اینجور نازمو می کشید لذت می بردم خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن با هم دیگه من قبول کردم ولی ای کاش هیچ وقت قبوا نمی کردم به این سفر لعنتی برم سفری که از ابتدا اشتباه بود و مسیر زندگیمو تغییر داد درسته اولش تاثیره خودشو نشون نداد ولی با گذشت زمان ثابت کرد که با رفتنم بدترین کار زندگیمو انجام دادمروز بعد صبح زود راه افتادیم روی مامان رو بوسیدم و بعد از اینکه هردومون رو از زیر قران رد کرد با هم به سمت ماشینش رفتیم شب قبل تمام وسایلم رو جمع کرده بودم و مامان هم برای بین راهمون کلی تدارک دیده بود هنوز خواب آلود بودم واسه همین وقتی تو ماشین نشستم چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی تکیه دادم و امیر بعد از اینکه تمام وسایل رو تو صندوق عقب ماشین جا داد و ماشینش رو چک کرد اومد نشست و با دیدن من گفت: اِ چرا خوابیدی؟ من همسفر خوابالو نمیخواما؟چشمام رو باز نکردم ولی گفتم: امیر تو رو خدا تا نصفه شب داشتم وسایلم رو مرتب میکردم...هنوز خوابم میادلحن صداش موذی بود آروم گفت: آیسان اگه چشمات رو باز نکنی آب میریزم رو سرتا!!!یکی از چشمام رو باز کردم با دیدن بطری آب معدنی که دستش بود و به سمتم گرفته بود با التماس گفتم: امیراصلا توجهی به من نکرد و گفت: 1...2...صاف نشستم سر جام و گفتم: اه نامردگفت: همینی که هستاستارت زد و ماشین رو روشن کرد و راه اُفتاد و همزمان پخش رو هم روشن کرد و صداش رو برد بالا دیگه اگه خوابم هم میومد, پرید با بیحوصلگی سر جام نشستم و با حرص به امیر خیره شدم سنگینی نگاهم رو که دید گفت: موردی پیش اومده؟ مشکلی هستعزیزم؟گفتم: مورد وزهرمار نوبت منم میشه ها...لبش رو گاز گرفت و گفت: وای وای چه بچه ی بی ادبی...خواستم با مشت بزنم به بازوش که با یه دستش مچ دستم رو گرفت و گفت: هی اول صبحت اینه بعدا چه جوری هستی؟و بعد دستم رو گذاشت زیر دستش رو دنده و گفت: اینجوری بهترهسرم رو تکون دادم و گفتم: چی کار کنم هر چی بگم تو آدم بشو نیستیخندید و من با حرص نگاهش کردم, نگاهش که به من اُفتاد خندش بیشتر شد میدونست با خندیدنش تو اینجور مواقع حرص منو در میاره بازم تکرار میکرد و وقتی هم که بهش اعتراض میکردم میگفت: جون آیسان وقتی عصبی میشی انقدر باحال میشی که بیشتر خندم میگیره

تقریبا ساعت 11 بود که رسیدیم اونجا و با توجه به ترافیک تو راه خوب اومده بودیم, در حالی که خمیازه میکشیدم و خودم رو کش و قوس میدادم به نمای ویلا خیره شدم هنوز دستام بالا بود که امیر دو تا دستاشو از زیر دستام رد کرد و محکم تو آغوشم کشید, اینجور مواقع وقتی یکی وسط خمیازه دست بهم میزد دادم بلند میشد در حالی که سعی میکردم دستای امیر رو از دورم باز کنم گفتم: امیر خمیازم نصفه موند آخه...اون که فهمیده بود باز دوباره حرصیم کرده محکم تر بغلم کرد و منو به خودش فشار داد و گردنش رو روی شونم گذاشت, یه جوری شدم و خواستم با اعتراض بگم: امیر که مهلت نداد و یه دستش رو زیر پام می انداخت و بغلم میکرد گفت: این چند روزه خواهشا دست از غر زدن بردار بذار این مسافرت کوفتمون نشه در حالی که با اخم نگاهش میکردم گفتم: یعنی من غر غروام دیگه؟گفت: نه...یه کم بیشتر از اونیبا مشت به سینش زدم و گفتم: خیلی بدی...غر غرو هم خودتیو به علامت قهر سرم رو به سمت مخالف برگردوندم اون در حالی که تقریبا رسیده بود به مبل منو گذاشت رو مبل و خودشم کنارم نشست و گفت: خانوم طلا قهری؟گفتم:نخیر مگه بچم قهر کنم؟گفت: اصلا هم که معلوم نیست قهری؟ شوخی کردم دیگهوبعد منو کشید تو آغوشش و گفت: ناراحت نشو دیگه سرم رو سینش گذاشتم و گفتم: بریم دریا؟؟؟گفت: الان؟؟؟یه کم خستم آخه...با التماس یه کم نازی که چاشنی صدام کرده بودم گفتم: امیـــــــــرو بعد به چشماش نگاه کردم, با دیدن حالتم یه لبخند زد و گفت: چرا ما مردا همیشه با دوتا صدا کردنمون با ناز خر میشیم همیشه برام جای سوال بوده...نه واقعا چرا؟یه لبخند موذیانه زدم و گفتم: نمیدونمگفت: پاشو...پاشو بریم که این همه نازت آخر کار دستم میده!!!با خوشحالی بلند شدم و با هم به سمت دریا رفتیم

روی شنهایی که در اثر تابش مسقیم آفتاب گرم شده بودن دراز کشیدم امیر اما کنارم نشست و گفت: پاشو...کمرت درد میگیرهگفتم: نه دلم میخواد اینجوری بخوابمهرچی گفت بلند نشدم و همونجا دراز کشیدم نور آفتاب رو وصورتم میخورد و من سرشار از لذت شده بودم...امیر آروم دستشو لای موهام کرد و مشغول نوازش موهام شد بلند و شدم و پاهاش رو خوابوندم و سرم روی پاهاش گذاشتم...از اینکه یکی دستشو توموهام کنه لذت میبردم امیر هم که دید من خوشم اومده کارش رو هی تکرار میکرد از نبودن مردم تو اون ساعت روز کنار دریا هردومون سواستفاده میکردیم و به دریا خیره شده بودیم

دو تا لیوان چای ریختم به سمت امیر رفتم که داشت با tv ور میرفت, یه کنارش جا گرفتم و گفتم: چی میبینی؟حواسش کامل رفت تو فیلم سینمایی که یکی از شبکه ها داشت پخش میکرد چون با صدای نامفهومی گفت: هوم؟یه کم صدامو بلند کردم و گفتم: امیر کجایی؟ میگم اسم فیلمش چیه؟اینبار به سمتم برگشت و گفت: جنگجوی بادهااه از این فیلم چرت و پرتاستا در حالی که چای رو میخوردم گفتم: من بعد از این میرم بخوابم خیلی خستمباز با همون حالت گفت: باشهچایم رو خوردم و رفتم بالا تو اتاقی که امیر گفته بود, بعد مسواک و عوض کردن لباسم روی تخت خودم رو انداختمتازه داشت چشمام گرم میشد که احساس کردم امیر داره منو تو آغوشش میکشه, آروم گفتم: امیر ولم کن خیلی خوابم میادولی اون در حالی که منو تو آغوشش میکشید گفت: نه دیگه همیشه من باهات راه اومدم یه امشب و تو با من راهچایم رو خوردم و رفتم بالا تو اتاقی که امیر گفته بود, بعد مسواک و عوض کردن لباسم روی تخت خودم رو انداختم
 
تازه داشت چشمام گرم میشد که احساس کردم امیر داره منو تو آغوشش میکشه, آروم گفتم: امیر ولم کن خیلی خوابم میادولی اون در حالی که منو تو آغوشش میکشید گفت: نه دیگه همیشه من باهات راه اومدم یه امشب و تو با من راه بیا

هنوزم وقتی یاده حماقت اون شبم میقتم از خودم بدم میاد و خشمی سراسر وجودمو می گیره وقتی یادم میفته چه جوری با حرفاش و زمزمه های عاشقانش خرم کرد از خودم متنفر می شم منی که نه بچه بودم نه بی سواد چطور تونستم اینقدر راحت بپذیرم با خودم که فکر می کنم حس می کنم اومدن به شمال و تمام اتفاقایی که افتاد یه برنامه بودو من یه عروسک بودم واسه ی یه نمایش از پیش تعیین شده صبح اونروز گرچه احساس پشیمونی می کردم اما امیرعلی نزاشت این حالت زیاد با من باشه و طوری رفتار می کرد که انگار ما هیچ کاره اشتباهی انجام ندادیم

صبح با نوازش دستای امیرعلی از خواب پاشدمآیسان عزیزم نمی خوای پاشو ساعت یکه ها چقدر می خوابی تنبل پاشوغلتی زدمو بدون اینکه جوابشو بدم پشتمو بهش کردمد بلند شو مگه خرسی حوصلم سررفتولم کن پاشو وگرنه یه جور دیگه بیدارت می کنماچشمامو باز کردمو برگشتم طرفشچیه ولم کن خوابم میادمی دونم عزیزم ولی پاشو یه چیزی بخور ضعف می کنیا باید خودتو تقویت کنیبا این حرفش تازه یاد اتفاق دیشب افتادم درواقع یاد خنگی که زدم افتادم واسه همین یه دفعه نشستم که باعث شد امیرعلی بترسه و عقب برهچت شد یهو؟چرا می پری؟این چه کاری بود که دیشب کردی؟و یه دفعه اشکم سرازیر شد آروم اومد نزدیکو بغلم کرد ولی محکم پسش زدم و گفتم به من دست نزن پس واسه همین بود که هی می گفتی بیایم شمال اونم تنهایی آره؟این چه حرفیه که می زنی مگه ما چیکار کردیم؟با داد گفتم :چیکار کردیم؟؟؟ انگار یادت رفته من دیگه دختر نیستمعزیزم من و تو زن و شوهریم کاریم که کردیم نه خلاف شرع بوده نه قانون چرا خودتو اذیت می کنیبا گریه گفتم:چی میگی واسه خودت ما که هنوز عروسی نکردیم تازه عقد بودیم و سرمو بین دستام گرفتمو با صدای بلندی به گریم ادامه دادمآیسان تو دیگه بچه نیستی بیست و شش سالته پس این کارا واسه چیه اگه خیلی ناراحتی تا برگشتیم عروسی می کنیم و می ریم خونه ی خودمون تا خیال تو هم راحت بشه بلند شو عزیزم چرا خودتو ناراحت می کنیاما من آروم نمی شدم تمام وجودمو ترسی ناشناخته پر کرده بود از ناراحتی می لرزیدم دوباره آروم اومد طرفمو منو تو آغوششکشید ایندفعه مخالفتی نکردم یواش نوازشم می کردو توی گوشم زمزمه ی عاشقانه سر میداد زمزمه هایی که منه لعنتی رو خر کرد و باعث شد فکر کنم کار اشتباهی انجام ندادم بلندم کردو بردم توی آشپزخونه نشوندم روی صندلی خودش میز صبحانه رو چید و از هرچیزی به خوردم می داد خلاصه اون روز کاری کرد که همه چیزو فراموش کنم توی مدتی که اونجا بودیم واقعا بهمون خوش گذشت در واقع فقط شب اول شکه شدم ولی بعد به خودم قبولوندم من که کاره اشتباهی انجام ندادم اون شوهرم بود پس هیچ مشکلی وجود نداشت ولی همچنان روی این موضوع پافشاری می کردم که سریع باید عروسی رو بگیریم و بریم خونه ی خودمونامیرعلی هم موافقت کرده بود و این موضوع خیالمو راحت کرد.

امشب شب آخری بود که این جا بودیم قرار بود صبح زود حرکت کنیم موقع خواب سرمو روی بازوی امیر گذاشتمو خیره شدم به سقف که با صدای امیربه خودم اومدمبه چی فکر می کنی؟هیچی امشب شب آخره خیلی به من خوش گذشتبه منم همین طور عالی بودمعلومه دیگه واسه ی تو عالی نباشه برای کی باشهخندیدو منو کشید توی بغلش گفتم:امیر یه چیزی بگم نه نمیگیبگو عزیزمدلم می خواد برم ساحلالان؟؟آره چه اشکالی دارهاشکالی که نداره ولی دیروقته صبحم که می خوایم حرکت کنیم بهتر نیست استراحت کنیمولی من خوابم نمیادخیله خب پاشو بریم سریع از تخت پریدم پایینو آماده شدم یه زیر انداز برداشتیم و رفتیم بیرون کسی توی ساحل نبود زیراندازو پهن کردیمو روش دراز کشیدیم اونشب آسمون صاف صاف بود و پراز ستاره بعد از چند لحظه بلند شدمو صندلامو در آوردم رفتم طرف آب آب خنکه خنک بود کیف کردم همون جوری بی حرکت ایستاده بودم که امیرعلی از پشت بغلم کردتنهایی خوش می گذرهآرهای بی معرفت بدون من چطور بهت خوش می گذرهخندیدمو چیزی نگفتم نمی دونم چرا دلم می خواست از بودنم نهایت استفاده رو ببرم بعدها خداروشکر کردم که اونشب دریا رو دیدمسرنوشت گاهی بازیایی رو با آدم می کنه که وقتی بهشون فکر می کنی از تعجب شاخ در میاری اون شبم من با اینکه نمی دونستم چه اتفاقی می خواد بیوفته ولی ته دلم می خواستم از بودنم توی این مکان کمال استفاده رو ببرم .....بعد از چند روز خوشگذرانی بلاخره به سفرمون پایان دادیمو تصمیم گرفتیم برگردیم چون هم مرخصی من تموم شده بود هم امیر علی باید می رفت سرکار صبح زود به سمت خونه حرکت کردیم توی راه بازم امیرعلی نزاشت یه لحظه بخوابم واسه همین حسابی بداخلاق شده بودم اونم عین خیالش نبود فقط گهگاهی با خنده می گفت اگه اخلاقت همین جوری بمونه طلاقت میدما

تو غلط می کنی
چی می کنم؟
همون که شنیدی
به به چه خانم دکتر با ادبی
ببین حوصله ندارم سربه سرم نزار نه دیشب گذاشتی بخوابم نه حالا
عزیزم همیشه که از این موقعیت ها پیش نمیاد باید نهایت استفاده رو از سفرمون می کردیم دیگه
واقعا که پررویی اصلا رو نیست که سنگ پای قزوینه
آره درسته همون که تو میگی ببینم یه چایی چیزی نداری بدی ما بخوریم
چرا کوفت دارم می خوری؟
آیسان جدا چرا تو وقتی خواب زده میشی اینقدر بداخلاقی می کنی
همینه که هست
نه جان تو واسه چی؟
دیگه دیگه
واسش یه لیوان چایی ریختمو توی جا لیوانی ماشین گذاشتم
من که اینجور نمی تونم بخورم بزار یه گوشه نگه داریم هم صبحانه بخوریم هم یه استراحتی بکنیم
یه گوشه ی سرسبز ماشینو پارک کرد زیر اندازو برداشتیمو پهن کردیم بساط صبحانه هم چیدیم واقعا هم که صبحونه خوردن توی اون هوا می چسبید حدود نیم ساعتی اونجا موندیمو دوباره حرکت کردیم بلاخره طرفای ساعت دوظهر رسیدیم از خستگی داشتم می مردم امیرعلی هم می گفت آخه تو چیکار کردی که خسته شدی غیر از اینکه واسه خودت نشستی و از مناظر لذت بردی ولی حقیقتا من روی خوابم خیلی حساس بودم اگه درست نمی خوابیدم تمام روزو کسل بودم امروز هم دقیقا از همون روزا بود
میگم آیسان الان که توی خونه ی شما کسی نیست بیا پیش من بعد از ظهر خودم می برمت خونتون
نه می خوام بخوابم اگه بیام پیش تو باید با خوابم خداحافظی کنم
با خنده گفت:
من قول می دم مزاحمت نشم
بهت اعتماد ندارم
ای بابا می گم قول میدم
خودمم بدم نمیومد درواقع این چند روز توی شمال باعث شده بود ما به هم خیلی نزدیک تر بشیم الان دیگه واقعا احساس می کردم به امیر علی وابسته شدم اون شوهرم بود و از اینکه دیگه مثل گذشته با بودنش در کنارم مشکلی نداشتم خوشحال بودم واسه همین گفتم:
باشه بریم ولی یادت نره قول دادیا
مرسی آیسان مرسی الان به مامان زنگ میزنم میگم داریم میریم پیشش.................
 
روزهام بدون هیچ اتفاقی می گذشتن هر روز با امیر می رفتیم سرکار در واقع اول منو می رسوند بعد خودش می رفت به خانوادهامون اعلام کرده بودیم می خوایم زودتر عروسی رو راه بندازیم ولی تاریخ دقیقی رو مشخص نکرده بودیم اونا هم خیلی از تصمیممون خوشحال شدن همیشه پنجشنبه و جمعه ها یا من می رفتم خونه ی امیر اینا یا اون میومد پیشم دیگه واقعا مثل دوتا زوج زندگی می کردیم با این تفاوت که فقط آخر هفته ها پیش هم بودیم با تمام وجودم احساس می کردم دوستش دارم وقتی این موضوع رو بهش گفتم با خوشحالی گفت:
دیدی عزیزم بهت گفتم کار سختی نیست فقط باید تلاش می کردی
حدود شش ماه از سفرمون می گذشت ولی هنوز هیچ اقدامی واسه برگزلری عروسی نکرده بودیم خانواده ی دوتاییمون صداشون در اومده بود که چرا جشن رو نمی گیریم خودمم از این موضوع خیلی ناراحت بودم درواقع من خودم راضی بودم که عروسی رو زودتر راه بندازیم ولی امیرعلی امروز فردا می کرد هربار که این بحثو پیش می کشیدم بهانه ای میورد و بحثو عوض می کرد خودمم خسته شده بودم باید خیلی جدی با امیر صحبت می کردم دیگه مثل قبل هم آخرای هفته پیش هم نمی رفتیم از این همه تغییر رفتار امیر تعجب کرده بودم فقط همچنان صبحا منو می رسوند بیمارستانو خودش می رفت بیش تر دیدارهامون هم محدود شده بود به مهمانی هایی که خانوادهامون می دادن مثل مهمانی که قرار بود فردا شب توی خانواده ی امیر اینا باشه
 
قرار بود ساعت هفت شب بریم خونه امیر امشب حسابی به خودم رسیده بودم می خواستم عکس العمل امیرو ببینم همه آماده شدیمو حرکت کردیم مثل همیشه مریم جون و بابای امیر به گرمی از هممون استقبال کردن اما امیر فقط گونمو بوسیدو گفت :
خوش اومدی
همین ........نه چیزی اضافه نه کمتر واقعا نمی دونستم دلیل این همه تغییر رفتارش چیه یعنی بخاطر اتفاقیه که توی شمال افتاد اینقدر زود ازم سرد شد این که خودش همیشه می گفت زن و شوهر باید فلان باشنو از این حرفا یه جورایی تازه داشتم به سرافت کاری که کرده بودم میوفتادم من خیلی زود اونو پذیرفته بودم درسته که کار اشتباهی نکرده بودیم ولی توی عقد .......
خودم از این همه نادونیم در تعجب بودم امشب باید همه چیزو تموم می کردم یا رومی روم یا زنگی زنگ.......
یا رومی روم یا زنگی زنگ....وارد شدم و با مریم جون روبوسی کردم و بعدشم رفتم سراغ پدرشوهرم و و به اونم سلام کردم دستمو تو دستاش گرفت و گفت: سلام دخترم گلم حالت چطوره؟ خیلی وقته اینورا نمیای؟یه نگاه به امیر کردم که داشت بی خیال تلوزیون میدید و بعد رو به بابا گفتم: مشغله ودرس دیگه...شما ببخشیدخندید و پیشونیم رو بوسید و گفت: زنده باشی دخترمبه سمت مبلی رفتم که امیر نشسته بود و کنارش جا گرفتم و سعی کردم با شوخی خنده دوباره امیر رو بکنم همون امیر خودم..همون امیر قبلی و در حالی که لبم رو به گوشش نزدیک میکردم گفتم: احوال امیر خان؟ دیگه یادی از ما نمیکنی؟اصلا محلم نداد و با دقت بیشتری به تلوزیون خیره شد دوباره گفتم: امیر با تو بودمااینبار با یه حالتی که انگار داره یه مزاحم رو از خودش دور میکنه گفت: اه چی میگی؟دلم شکست...انگار نه انگار باهاش صحبت میکردم لبخند رو لبم خشک شد و دستام رو روی سینم قلاب کردم به اطرافیانم نگاه کردم هیچکس حواسش به من نبود برای اینکه کسی متوجه حالم نشه گوشیم رو از تو کیفم درآوردم و باهاش مشغول شدم و امیر رو به حال خودش گذاشتم اما بعد از شام باید تکلیفم رو باهاش روشن میکردم
شام با رفتار هایی که از امیر علی دیده بودم تو گلوم عین یه تیکه سنگ شد...امیری که وقتی میومدم خونشون باهام شوخی میکرد و تا ازم یه بوس نمیگرفت ولم نمیکرد...کسی که موقع شام انقدر میگفت اینو میخوری یا اونو میخوری که مجبور میشدم بهش بگم امیر جان بسه امروز اصلا توجهی به من نمیکرد دیگه نزدیک بود رو همون میز بزنم زیر گریه اما میترسیدم بگن دختره دیوونس وسطای شام دست کشیدم و وآروم در گوش امیر گفتم: شامتو خوردی بیا تو اتاقت کارت دارمبرای اولین بار تو اون شب گفت: باشههرچند باشه ای که بهم تحویل داد, یه باشه ی خشک و خالی بود اما برای من غنیمت بود و بعد در حالی که بلند میشدم رو به مریم جون گفتم: دستتون درد نکنه, خیلی خوشمزه بودمریم جون یه نگاه به بشقابم کرد و گفت: اِ کجا تو که چیزی نخوردی؟گفتم: ممنون سیر شدم و اول رفتم تو دستشویی و یه کم آب به صورتم زدم تا آروم بشم وبعد رفتم تو اتاق امیر و منتظرش نشستم نیم ساعت بعد امیر اومد و این در حالی بود که داشتم به کتاباش نگاه میکردم رسیدم به یه کتابی که مربوط به رشتش بود تا اونو خواستم بردارم امیر گفت: نهدستم تو هوا خشک شد و امیر اون کتاب رو فوری برداشت آروم گفتم: چیه؟چرا برداشتیش؟گفت: چیز مهمی نیست, بگو چی کارم داشتی؟گفتم: یعنی باید حتما کارت داشته باشم تا بتونم نامزدمو ببینم؟گفت: ببین آیسان اصلا حوصله ندارما...کاری نداری برمدیگه واقعا بهم برخورد و در حالی که سعی میکردم از اومدن اشکایی که میخواستم بیان رو صورتم جلوگیری کنم گفتم: امیر چته؟ چرا اینجوری میکنی؟ اصلا محلم نمیذاری؟ آخه چرا؟ چند ماه پیش خیلی بهتر بودی؟ نمیدونم اصلا تازگیا سرد شدی؟ چرا آخه امیر؟ قرارای عروسیمون چی؟ اصلا به روی خودت نمیاری؟ اصلا به فکر من هستی؟در تمام مدتی که من اونطور با خواهش به امیر میگفتم که چرا دیگه منو نمیبینه اون با یه حالتی که انگار تو دلش داره میگه دختره چقدر خودشو خوار کرده..وقتی دیدم هیچی نمیگه گفتم: امیر تو رو خدا بگو دلیل این همه تغییر چیه؟چیزی نگفت و به سمت کمدش رفت رو تختش نشستم و گفتم: امیربه سمتم اومد و گفت: هان چیه؟ بسه دیگه اه اعصابم رو خورد کردی؟...داشت ادامه میداد که گوشیش زنگ خورد به سمت در رفت اصلا نگفت آیسان مردی؟ زنده ای؟دیگه تلاشی نکردم و راه رو برای اشکام باز گذاشتم تا بیان پایین خدایا چی کار کنم؟یه مدت بعد وقتی دیدم نبودم خیلی شک برانگیزه اشکام رو پاک کردم و رفتم پایین با اومدنم از پله ها نگاه مریم جون و مادرم به سمتم برگشت و هردو با حالت سوالی نگاهم کردن و مریم جون پرسید: چرا چشمات قرمزه عزیزم؟نگاه امیر به سمتم چرخید ازش دلگیر بودم و واصلا توجهی بهش نکردم و گفتم: هیچی مریم جون سرم درد میکنه...وقتی سردرد میگیرم چشمام قرمز میشه و بعد به مامان گفتم: میشه بریم خونه؟مامان گفت: الان؟با التماس بهش نگاه کردم و گفتم: من حالم خوش نیست مامان و قتی دید خیلی وضعم بده گفت: خیلی خوبو به بابا که رو مبل کناریش بود حرفام رو گفت و بابا یه نگاه به من کرد سرم و پایین انداختم با دسته ی مبل بازی کردم و بابا بلند گفت: خوب دیگه ما رفع زحمت کنیم بابای امیر گفت: اِ چرا الان؟ الان که زوده؟و بابا آروم گفت: بمونه برای یه وقت دیگه و بلند شد و پشت سرش آرمان بلند شد و منم به سمت چوب لباسی رفتم تا مانتوم رو بردارم از همه خداحافظی کردم به جز امیر و هر چی مامان چشم وابرو رفت که برم جلو و خداحافظی کنم گوش نکردم وقتی رسیدم خونه کی مامان غر زد اما این چیزا برام مهم نبود و من فقط به تغیر رفتار امیر فکر میکردم..مونده بودم چرا امیر با من اینطوری کرد؟ اولش گفتم: عصبانیه و ناراحته اما بعد خودم جواب حرفم رو دادم نه یعنی چند ماه ناراحته؟ از چی؟ چرا سر من خالی میکنه؟ انقدر فکر کردم و کردم که آخر سر واقعا سردرد گرفتم و به سختی خوابم برد....الان که به اونروزها فکر میکنم میبینم خیلی احمق بودم که التماس امیر رو میکردم که باهام خوب باشه..مردی که شخصیت و غرورم رو زیر پاش له کرد و به من نشون داد دنیا اون چیزی که فکر میکنم نیست و تو دنیا چیزی به اسم عشق وجود نداره و باید تو این دنیا گرگ بود و به کسی اعتماد نکرد به هیچکس.......
بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم بلاخره عزممو جزم کردم تا تکلیفمو روشن کنم فشارایی که از طرف خانوادم بهم وارد می شد از یه طرف زخمی هم که بابت غرور خرد شدم می کشیدم هم از یه طرف از من یه آدم تندخوی عصبی ساخته بوددیگه به این وضعیت نمی تونستم ادامه بدم باید از اون لعنتی جدا می شدم واسه ی من هیچ چیزی به اندازه ی غرورم ارزش نداشت دیگه نه خانوادم واسم مهم بودن نه چیزه دیگه ای فقط خودمو شخصیتم به قدری بد اخلاق شده بودم که چندبار توی محل کارم با پرستارا درگیر شدم حتی نوشین رو هم از دست خودم رنجوندم ولی هیچ کدوم ازاین مسائل واسم مهم نبود
امروز می خواستم برم خونشون باید باهاش صحبت می کردم تا به این وضعیت مسخره پایان بدیم می دونستم مریم جون خونه نیست باباش هم که سرکار بود آرمان گفته بود امروز امیر خونه مونده بنابراین بدون اطلاع قبلی رفتم خونشون وقتی آیفونو جواب داد از این که من بودم حسابی تعجب کرد در رو باز کردو من رفتم داخل وارد که شدم دیدم با ابروهای به هم گره خورده توی چهارچوب در ایستاده با لحن طلب کاری گفت:
واسه ی چی اومدی اونم بی خبر؟
واقعا از این همه تغییر نمی دونستم چی بگم ولی یه دفعه یاد غرور زخم خوردم افتادم واسه همین مثل خودش جواب دادم
فکر کنم ادبتم ته کشیده سلام یادت رفت نگران نباش فکر نکن دلم واست تنگ شده بود ولی باید هردومون از این وضعیت کوفتی راحت بشیم من دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام با یه وکیل صحبت کنم از این حرفم جا خورد
واسه چی مگه چی شده؟
با تمسخر گفتم چی شده؟دیگه چی می خواستی بشه ما دوتا دیگه بیشتر شبیه دشمنا شدیم تا نامزدا می خوام خلاص بشم
پس جواب خانوادتو چی میدی؟
واسم مهم نیستن کار من از اول اشتباه بود گول حرفاتو خورم نمی دونستم چه ناجنسی هستی
حرف دهنتو بفهم
مثلا می خوای چیکار کنی
معلوم بود خیلی عصبیه اینو از صورت سرخ شدش و رگ های برجسته ی گردنش فهمیدم توی این آشفته بازار گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره هول کردو سریع رفت توی آشپزخونه واقعا این کاراش مشکوک بودن چند بار دیگه هم دیده بودم که این عکس العملو به تماسش نشون میده واسه ی همین یواش رفتم سمت آشپزخونه که دیدم پشت به در ایستاده و داره حرف میزنه از شنیدن مکالمش حالم بد شد
عزیزم آروم باش یکم صبر داشته باش
...................................
باشه چشم تو یکم صبر کن
.................................
من که نمی تونم خودم واسه در خواست طلاق اقدام کنم اینجوری باید مهریه رو بدم یکم دندون رو جیگر بزار تا خودش بره در خواست بره
......................................
چند باره دیگه بگم من اونو دوست ندارم فقط به خاطر خانوادم بوده خودتم میدونی
...........................
عزیزم آخه اون زنمه تا حالاشم خیلی بد باهاش برخورد کردم ولی بیشتر از این نمیشه دیگه
..................................
چشم عزیزم چشم تو ناراحت نباش من قول میدم سریع ولش کنم می دونی که تو فقط عشق منی
...................................
چرا اینقدر عصبی هستی ...الو....الو.....
با تمام وجودم حقارتو حس می کردم یعنی تمام این مدت من بازیچش بودم تا بتونه به یکی دیگه برسه مغزم از شنیدن حرفاش از کارافتاده بود وقتی برگشت و منو توی چهار چوب در دید به حد مرگ عصبانی شد با فریاد گفت:
تو اینجا چیکار می کنی
داشتم به مکالمه ی عاشقانت گوش می دادم
تو بی خود می کنی
خودت بیخود می کنی لعنتی فکر کردی کی هستی تمام این مدت منو بازی دادی باید تقاص این کارتو پس بدی مطمئن باش بلایی به سرت میارم که یادت نره بازی دادن یه دختر یعنی چی
اولا من شوهرتم دوما هیچ کاری نمی تونی بکنی
شوهر هه هه تو شوهرم نیستی یه عوضی آشغالی لیاقتت همون هرزه هایین که باهاشون می گردی
دیگه واقعا نعره می کشید:خفه شو الان بهت ثابت می کنم من شوهرتم و باید بهم احترام بزاری و به طرفم خیز برداشت
واقعا ترسیدم و دویدم سمت در ولی اون فرز تر از این حرفا بود با یه خیز گرفتمو هولم داد سمت دیوار محکم خوردم بهش و با تمام وجود احساس درد کردم جیغ زدم:
وحشی ولم کن
نه تازه اولشه باید آدمت کنم تا یاد بگیری با من چطور حرف بزنی
گمشو می خوام برم
نه عزیزم کجا این تازه اولشه و بعد......................................
فقط احساس تهی و پوچ بودن می کردم احساس ضعیف بودنه یه زن احساس حقارت . از این که یه زن بودم متنفر بودم اصلا چراباید یه زن باشم تا اون لعنتی بخواد قدرت مردونش را به رخم بکشه با انزجار از روی کاناپه بلند شدمو خودمو ازش جدا کردم حالم ازش بهم می خورد با این کارش منو خورد کرد سریع لباسامو پوشدمو رو به امیر که حالا نشسته بود و با شرمندگی نگام می کرد گفتم :
تقاص این کارتو پس میدی مطمئن باش آبروتو می برم تا همه بفهمن کی بودی
آیسان صبر کن معذرت می خوام نفهمیدم چی شد
خفه شو فقط خفه شو که حالم از صدات هم به هم می خوره فکر کردی اگه من درخواست طلاقو بدم نمی تونم مهرمو ازت بگیرم می بینیم حالا
تو یه دقیقه گوش کن من چی می گم بعد تصمیم بگیراون چیزی که تو فکر می کنی نیست
گفتم ساکت باش فقط منتظر باش تلافی این کارتو سرت در میارم
و با تمام سرعت از خونه زدم بیرون صحنه های چند لحظه پیش مثل فیلم از جلوی چشمام رد می شد و باعث می شد بیشتر احساس انزجار کنم اون لعنتی باهام مثل یه تیکه آشغال رفتار کرده بود هرچی هم که سعی کرده بودم از دستش خلاص بشم نتونستم تا به مقصودش رسید اه فکر کردن بهش حالمو بهم میزد نفهمیدم چطور رسیدم به خونه فقط سریع رفتم بالا لباسامو درآوردم در کمدو باز کردم که بزارمشون اونجا که یه دفعه چشمم به دعوتنامه دانشگاه افتاد و فکری مثل جرقه به ذهنم اومد این بهترین راه بود رفتم حموم و آب داغو باز کردم حس می کردم بدنم نجس شده با این که قبلا هم با هم بودیم ولی هیچ باری مثل الان این احساسو نداشتم آخه منه خر تمام دفعات قبلی با تمام احساسم باهاش بودم ولی الان چیزی به جز تنفر توی اون لحظه احساس نمی کردم باید خودمو پاک می کردم با اینکه حس می کردم از داغی آب پوست تنم داره بلند میشه ولی تحمل کردم کمی که آروم شدم آبو ولرم کردم کمی زیر دوش ایستادم درحالیکه به نقشم فکر می کردم
منتظر انتقامم باش امیر علی توی اون لحظه فقط این فکر آرومم میکرد انتقام......................
زیر دوش ایستادم, درحالیکه به نقشم فکر می کردم:منتظر انتقامم باش امیرعلی, توی اون لحظه فقط این فکر آرومم میکرد انتقام..........این تنها چیزی بود که به ذهنم راه پیدا کرده بود...داشتم به خودم و به نقشه هایی که داشتم فکر میکردم و به بخت بدم..یهو زیر دوش آب بغضم شکست و با تمام وجود زدم زیر گریه انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نموند..باید میرفتم دیگه تو ایران جایی برای من نبود وچه چیزی بهتر از دعوت نامه ای که از طرف دانشگاه اومده بود نمیخواستم به کسی چیزی بگم ولی آرمان, اون باید همه چیز رو میفهمید تو تمام این زندگی اون بود که همه جا کمکم کرده بود پس فقط به اون میگم...مامان و بابا و مادر و پدر امیرعلی هم بعد از رفتن من از همه چیز مطلع میشن, همه ی این افکار تو ذهنم در حال جولان بود کمی بعد, از حموم اومدم بیرون و آروم آروم لباس پوشیدم و خودم روی تخت انداختم..دوباره فکرم پرکشید سمت اون لحظه ای که امیر داشت و با دوست دخترش و یا همون عزیزش حرف میزد خدایا هیچ لحظه ای به اندازه ی اون لحظه خرد نشده بودم اشکام دوباره راه خودشون رو باز کردن و بعد صحنه ی تجاوز امیر علی اومد جلوی چشمام, من اون کارشون کمتر از تجاوز نمیدونستم اون با من به بدترین وجه ممکن رفتار کرده بود...در باز شد و آرمان اومد تو اتاق یه نگاه به من کرد که رو تخت افتاده بودم دستم روی چشمام بود نمیخواستم قرمزی چشمام رو ببینه آروم گفت: آیسان بیداری؟اومد کنارم نشست هنوز اون بغض لعنتی تو گلوم بود با شوخی دستشو گذاشت رو دستام و گفت: اگه بلند نشی من میدونم با تو..میدونی که بلدم چه جوری بیدارت کنمدیگه نتونستم تحمل کنم و دستم رو برداشتم..چونم لرزید و اشکام واسه خودشون سر خوردن اومدن پایین, آرمان با دیدنم لبخندش خشک شد و مات پرسید: چی شده آیسان؟بلند شدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با گریه گفتم: آرمان کمکم کنمنو از خودش جدا کرد و گفت: دختر زهره ترک شدم خوب بگو چی شده؟اما جواب من فقط و فقط همون گریه ی لعنتی بود که بند نمیومد, چی میگفتم؟ غرورم له شده بود, تمام وجودم زیر دست و پای یه آدم بی احساس له شده بود یکی که به خاطر هوس با من ازدواج کرده بود و حالا که هوسش رو با من ارضا کرده بود رفته بود سراغ عشقشآرمان که دید جواب نمیدم کنارم نشست و تا تموم شدن گریم چیزی نگفت, وقتی که گریم تموم شد آروم گفت: حالا میشه به من بگی چی شده آیسان؟با صدای خش داری گفتم: من میخوام از امیر جدا بشماول خشکش زد ولی چند ثانیه بعد با صدای بلندی گفت: چی؟؟؟؟؟؟گفتم: همون که شنیدیگفت: آخه چرا؟سرم رو به سمتش برگردوندم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم: چرا؟ میخوای بدونی چرا؟ برو از امیر بپرس چرا؟ از اونی که نابودم کرد؟ از اونی که به خاطر هوسش اومد سراغ من و حالا عاشق یه نفر دیگه شده!!! از اون بپرس دوباره اشکام جاری شدن ولی با این حال ادامه دادم: از همونی که غرورم رو زیر پاهاش له کرد..از همونآرمان بلند شد و در حالی که راه میرفت و دست تو موهاش میکشید گفت: از همون اول از این پسره خوشم نمیومد میدونستم یه ریگی تو کفششه..نامرد عوضی, حالشو میگیرم, به خاک سیاهش میشونمشبلند شدم و دستش رو گرفتم و گفتم: نه آرمان من یه فکر دیگه دارم وایسا بهت بگمدر حالی که اعصابش خورد شده بود به من نگاه کرد و گفت: چه فکری؟

وقتی بهش گفتم که میخوام چی کار کنم خیلی تعجب کرد , اولش قبول نمیکرد اما بعدش با اصرار های من قبول کرد حالا نوبت منه که اون آقا پسر رو خوب بچزونم به حدی که بفهمه نباید با غرور یه دختر بازی کرد,اولین قدم ردیف کردن کارهای رفتنم بود اونا رو خودم انجام میدادم و آرمان هم وظیفه داشت بره دنبال امیر و دوست دختر محترمش...آبروش رو میبرم امیر خان بشین و تماشا کن...وقتی بهش گفتم که میخوام چی کار کنم خیلی تعجب کرد , اولش قبول نمیکرد اما بعدش با اصرار های من قبول کرد حالا نوبت منه که اون آقا پسر رو خوب بچزونم به حدی که بفهمه نباید با غرور یه دختر بازی کرد,اولین قدم ردیف کردن کارهای رفتنم بود اونا رو خودم انجام میدادم و آرمان هم وظیفه داشت بره دنبال امیر و دوست دختر محترمش...آبروش رو میبرم امیر خان بشین و تماشا کناولین کاری که کردم رفتن به یه دفتر هواپیمایی بود دعوتنامم سه هفته ی دیگه مهلت داشت و من تونستم واسه ی یازده روز دیگه بلیط تهیه کنم توی این مدت آرمان هم درباره ی امیرعلی تحقیق می کرد اونا دوستای مشترک زیادی داشتن و همین کارو واسه ی آرمان آسون کرده بود تقریبا همه ی کارامو ردیف کرده بودمو دو روز به رفتنم مونده بود از امیر هیچ خبری نداشتم انگار خودش فهمیده بود چیکار کرده که جرات نکرده بود بیاد جلو امروز می خواستم برم بیمارستان که استعفامو بنویسم ساعت نه رفتمو بعد از انجام دادن کارای اداری رفتم پیش بچه ها می خواستم واسه ی آخرین بار همه رو ببینم شاید تا مدت ها دیگه نمی تونستم ببینمشون البته واسه ی اینکه از رفتنم بویی نبرن نمی خواستم ازشون خداحافظی کنم خلاصه ساعت یک بود که کارم تمام شو رفتم خونه درو که باز کردم دیدم آرمان هم خونست خیلی تعجب کردم آخه هیچوقت این موقع نمیومد واسه ی همین گفتم:سلام داداش خیر باشه اینموقع خونه ایسلام باید یه چیزی رو بهت بگمیه لحظه ترسیدم گفتم نکنه واسه ی مامان لینا اتفاقی افتاده باشه ترو خدا آرمان چی شده ؟؟بگو دارم پس میوفتمنترس چیزی نیست درباره ی اون نامردهیه لحظه خشم سراسر وجودمو گرفتامیدوارم خبر مرگشو واسم آورده باشیبشین تا واست بگم بلاخره فهمیدم جریان از چه قرارهجریان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آره از طریق یکی از دوستام که تقریبا دوست صمیمی امیره فهمیدم دوسال پیش عاشق دختری به اسم سحر میشه یه مدتی با هم بودن تا اینکه امیر به خانوادش میگه واسه ی خواستگاری اقدام کنن ولی مثل اینکه اونا قبول نمی کنن دختره ی خانواده ی خوبی داره تحصیل کرده هستن ولی از نظر مالی در سطح امیر اینا نیستن واسه ی همین مریم جون قبول نمی کنه امیر خیلی اصرار می کنه ولی فایده ای نداشته تا اینکه سحر عصبانی میشه و بخاطر لجبازی به یکی دیگه بله میگه و عقد می کنناین جریان همزمان بوده با اصرار بابا و مهندش محتشم به ازدواج شما دوتا درواقع به خاطر اینکه امیر اون دختره رو فراموش کنه مهندس اینا خیلی اصرار می کردن تا شما زودتر عروسی کنید خلاصه چند وقتی بعد از عقد شما سحر طلاق می گیره و امیر علی از جریان با خبر میشه و از همین جا مشکلات ما دوتا شروع میشه تا اونجایی که من می دونم سحر رفته پیش امیرو باهاش صحبت کرده تا از تو جدا بشه ولی امیر مخالفت کرده حالا بقیه ی جریان چیه رو من خبر ندارماون یه عوضیه با من مثل آشغال رفتار کرد حالا که اون برگشته می خواد منو دور بندازه ولی بلایی به سرش میارم که حالش جا بیادمن نمی دونم ولی آیسان به کاری که داری می کنی خوب فکر کنفکر کردم اینو مطمئن باش فقط ازت می خوام حمایتم کنی می بینی که فعلا جز تو کسی رو ندارماومد نزدیکمو بغلم کرد سرمو بوسید و گفت مطمئن باش اگه همون دفعه که مخالفت کردی ازت حمایت می کردم کارت به این جا نمی کشید فردا هم از یه وکیل واست وقت مشاوره گرفتم همه چیزو واسش تعریف کن و ازش راهنمایی بخواهمرسی آرمان مرسی......

امروز روز آخری بود که ایران بودم فردا می رفتم و راحت می شدم قرار بود برم پیش وکیلی که آرمان گفته بود و ازش مشاوره بگیرم قبل از رفتنم همه ی وسایلی رو که می خواستم جمع کرده بودم آرمان ماشینشو توی خونه گذاشته بود تا وقتی مامان اینا رفتن من چمدونامو بزارم توی صندوق ماشینش کارامو که انجام دادم با یه آژانس رفتم دفتر همون وکیل که یه آقای تقریبا مسن بود همه ی جریانو واسش تعریف کردمو گفتم می خوام بعد از رفتنم کارا به صورت غیابی انجام بشه اونم قبول کرد دیگه از این بابت هم خیالم راحت شد فقط مونده بود نامه ای که می خواستم واسه ی مامان اینا بنویسم تصمیم داشتم همه چیزو مو به مو واسشون تعریف کنم اول از همه هم قصد داشتم آبروی امیرو ببرم بعدم از خودشون گله کنم که منو وادار به همچین ازدواجی کردن آره می خواستم چیزایی رو که مثل یه غده توی گلوم گیر کرده بود رو این طوری بریزم بیرونبلاخره زمان رفتنم رسید صبح که مامان اینا می خواستن برن منم بیدار شدم و قبل از رفتنشون هردو رو بغل کردم با اینکه پدر مادرم بودن ولی بخاطر بلایی که سرم اومده بوداز هردوشون کینه داشتم اون موقع انتقام به قدری وجودمو پر کرده بود که هیچی و هیچ کسی رو نمی دیدم آرمان امروز سرکار نمی رفت تا همراه من به فرودگاه بیاد خوشحال بودم که توی این اوضاع اونو دارم وگرنه زیر بار فشار این مشکلات مطمئن بودم خرد می شدم...............................
بلاخره زمان رفتنم رسید صبح که مامان اینا می خواستن برن منم بیدار شدم و قبل از رفتنشون هردو رو بغل کردم با اینکه پدر مادرم بودن ولی بخاطر بلایی که سرم اومده بود از هردوشون کینه داشتم اون موقع انتقام به قدری وجودمو پر کرده بود که هیچی و هیچ کسی رو نمی دیدم آرمان امروز سرکار نمی رفت تا همراه من به فرودگاه بیاد خوشحال بودم که توی این اوضاع اونو دارم وگرنه زیر بار فشار این مشکلات مطمئن بودم خرد می شدم....رفتم تو اتاقم و یه کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن:سلام, میدونم چیزی که الان دارم بهتون میگم براتون خوشایند نیست من آیسان افتخار, دختر شما کسی که بدبختش کردین اونم فقط به خاطر خودتون, از اولش گفتم که من این آدمو نمیخوام اما شما مجبورم کردین و حالا در حالی که احساس پوچ بودن میکنم با یه قلب شکسته دارم میرم. دنبالم نگردین چون دارم از کشور میرم,, کسی هم نمیدونه که من کجام پس زحمت این کارو به خودتون ندین, امیر به من خیانت کرد رفت سراغ یکی دیگه, اونم کسی که قبلا عاشقش بود نمیدونم چرا این بلا رو سر من آورد و منو بدبخت کرد شاید هوس, به هر حال دیگه نمیخوام اینجا بمونم چیزی هم بهتون نمیگم, نمیگم دوستون دارم چون با مجبور کردنم به ازدواج بیچارم کردین حسی که تو من هست چیزی جز تنفر نیست آیساننامه رو ر حالی که اشکام رو پاک میکردم تا کردم و رو میز گذاشتم و با ناله گفتم: تنها کاری که باعث میشه زود فراموشم کنن همین بود

تو فرودگاه آرمان بغل کردم و باز هم اشکام راه خودشون رو باز کردن آرمان هم محکم بغلم کرده بود و میگفت: گریه نکن گلم, چیزی نیست همین بغله , زود برمیگردی و منو سربلند میکنی و من با افتخار میگم خواهرم رفته درس خونده و میگم که اون یه آدم موفقه, برو خانومم برو میخوام بری سربلند برگردیبا گریه میگفتم: به خدا اگه تو رو نداشتم دق میکردم یه لبخند زد و گفت: پدر اون نامردو در میارم کاری میکنم که روزی صدبار بگه غلط کردم خواهرت رو از دست دادم, کم چیزی نیستی, شاه تموم دخترا رو از دست داده به خدا حالش رو میگیرمچیزی نگفتم وهمون لحظات بود که اعلام کردن که باید برم به سمت باجه ها ی چک کردن بلیط, برای بار آخر آرمان رو بغل کردم و گفتم: به محض اینکه جا به جا بشم بهت زنگ میزنم تو هم بهم زنگ بزن, مواظب خودت باش و با اشکایی که صورتم رو خیس کرده بود ازش جدا شدم


سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم اشکام رو پاک کنم به یاد چند ماه پیش روز عقدم افتادم, اونروز وقتی با امیر داشتم میرقصیدم و اون آهنگ, وای خدا چقدر من زود بهش اعتماد کرده بودم و اون چه جور جواب اعتمادم رو داد, آخه لعنتی تو که منو نمیخواستی چرا اینجوری فریبم دادی, با اون کاری که کردی فهمیدم مردا فقط به چیزی جز هوس فکر نمیکنن, دیگه عشقی برام وجود نداره امیر, یه روزی برمیگردم واسه انتقام, یه روزی میام که تمام وجودتو له کنم, منتظرم باش امیر..منتظرم باشدستی بازوم رو لمس کرد و برگشتم دیدم که مهماندار هواپیماست که داره با تعجب نگاهم میکنه, با همون حالت پرسید: اتفاقی افتاده؟گفتم: نه, دلتنگی خودتون میدونید حتماگفت: آهان, مواظب خودتون باشید کمربندتون رو هم ببندیدیه لبخند زدم و در حالی که اشکام رو پاک میکردم گفتم: حتماو مشغول بستن کمربند شدم و به آینده ای که پیش روم بود فکر کردم
با تکون های هواپیما چشمامو باز کردم همه مشغول بستن کمربند ها و آماده شدن برای نشستن توی فرودگاه بودن نمی دونم چرا استرس گرفته بودم شاید از این که یه دختره تنها و بدون پشتوانه عازم یه کشور غریب شده بود وحشت کرده بودم شایدم..........نمی دونم هرچی بود کلافم کرده بود از قبل برنامه ی خوابگاه رو هماهنگ کرده بودم و قرار بود با آدرسی که داشتم برم و اتاقمو تحویل بگیرم قبلا شنیده بودم مالزی ساکنینی ایرانی زیادی داره و همین دلگرمی خوبی واسه ی من که تنها بودم می شد با پیاده شدن از هواپیما اولین چیزی که احساس کردم بوی غربت بود بوی دلتنگی چرا من نباید مثل دخترای دیگه بار که بار ائل با خانوادشون میان باشم همش تقصیر اون لعنتی بود که من آواره ی غربت شدم انگار همه چی دست به دست هم داده بودن تا من به اینجا برسم باید محکم باشم باید به همه ثابت کنم من می تونم یه بار شکست نمی تونه منو سرخورده کنه اینو به همه ثابت می کنم..................########################وقتی تاکسی جلوی خوابگاه ایستاد از افکارم بیرون اومدم به بیرون ساختمون می خورد که وضعیت خوبی داشته باشه خداکنه داخلش هم همین طور باشه خودم ترجیح داده بودم ساکن خوابگاه های خصوصی بشم چمدونمو تحویل گرفتمو کرایه رو حساب کردم خداروشکر از لحاظ زبام مشکلی نداشتم وارد که شدم اول یه فضای کوچیک مثل لابی دیدم که خانومی ایستاده بود رفتم نزدیکو خودمو معرفی کردم اونم بعد از چک کردن اطلاعات و گفتن قوانین و امضا کردن کلی برگه منو به اتاقم راهنمایی کرد اتاق تقریبا بزرگی بود مثل یه سوئیت در رو که باز می کردی وارد فضایی شبیه حال می شدی که دوتا در توی اون بود یکی در آشپزخونه در دیگه هم مربوط به اتاق خواب بود وارد اتاقش که شدم اول از همه پنجره ی بزرگش نظرمو جلب کرد خداروشکر کردم حداقل این یه حسنو داره یه دره کوچیک دیگه هم توی اتاق خواب بود که مربوط به دستشویی و حمام می شد از مسئول پذیرش تشکر کردم و کلیدو گرفتم از امروز اینجا دیگه خونه ی من بود خونه ی مجردی من که قرار بود به مدت نا معلومی ساکن اون باشم توی یخچالو نگاه کردم به جز چند تا ماده ی ضروری چیزی توش پیدا نمی شد باید بعد از نظافت یه خرید حسابی انجام می دادم از خستگی دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم واسه ی همین خواب رو به هرچیزی ترجیح دادم صبح باید می رفتم دانشگاه و کارای مربوط به ثبت نامو انجام می دادم پس باید به اندازه ی کافی انرژی ذخیره می کردم با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم امروز واسه ی من یه شروع تازه بود یه شروع دوباره باید تمام همت و ارادمو می زاشتم تا بعد از اون شکست لعنتی به همه ثابت کنم واسه ی من چیزی عوض نشده و من همون دختره سابقم دختر..دختر...یه واژه ی مزخرف که تمام فکرمو مشغول کرده بود فکر کردن به این چیزا فایده نداشت باید بلند می شدم وگرنه روز خودمو خراب می کردم با نشونی هایی که داشتم از مسئول خوابگاه خواستم واسم یه تاکسی خبر کنه تا برم دانشگاه اونجا هم کارم سریع راه افتاد چون از طرف خود دانشگاه دعوتنامه داشتم و خودم متقاضی نبودم خیلی راحت با پذیرشم موافقت کردن کلاسا از دوروز دیگه شروع می شد پس می تونستم توی این مدت به وضعیت سوئیتم یه سر و سامونی بدم قبلا مسئول اونجا گفته بود نزدیک همون خوابگاه یه بازارچه هست که می تونم مایحتاجمو از همون جا بگیرم پس تصمیم گرفتم دوباره برگردم خوابگاه هنوز با هیچ ایرانی برخورد نکرده بودم باید می فهمیدم جایی که هستم اصلا ایرانی هست یا نه ######################تمام خریدامو انجام داده بودم حالا هم خسته و کوفته برگشته بودمو می خواستم یه چیزی درست کنم تا بخورم از دیشب چیزی نخورده بودم در حال قش کردم بودم واسه همین سریع یه غذای حاضری خوردم حالا باید اتاقو تمیز می کردم تصمیم گرفتم از حال شروع کنم همون طور که مشغول گردگیری بودم به این فکر می کردم که الان توی خونمون چه خبره خونمون....وای یادم رفت با آرمان تماس بگیرم حتما آرمان تا حالا کلافه شده سریع رفتم پایینو گفتم می خوام با ایران تماس بگیرم به موبایل خود آرمان زنگ زدم با اولین بوق گوشی رو برداشت الو آرماندختر تو کجایی مردم از نگرانی حالا باید زنگ بزنیببخشید داداش اینقدر درگیر کارام بودم که یادم رفت خودت خوبی ؟مامان اینا خوبنوای آیسان نمی دونی توی خونه چه خبره بابا داره دیوونه میشه از وقتی نامتو خونده مثل مرغ سرکندست مامان هم که فقط داره گریه می کنه بدجوری توی نامت محکومشون کرده بودی نباید اینطور می گفتیولی آرمان تو خودت شاهد بودی چه بلایی سرم آوردندرسته ولی از روی قصد که نبوده اونا که نمی دونستن امیر همچین آدمیهراستی از اون پست فطرت خبری نداری چرا رفتم باهاش حرف زدم مثل مار زخمیه فکر نمی کرد اینطوری بریآرمان یه چیزی واسه ی من سواله من بدون اجازه ی اون نمی تونستم از کشور خارج بشم اما خیلی راحت به من اجازه ی عبور دادن تو می دونی چرا؟قبلا بهت گفتم رفتم باهاش حرف زدم همون جا ازش اجازه نامه رو گرفتم البته به شرط اینکه کسی از موضوع سحر با خبر نشه ولی در مورد رفتن تو چیزی بهش نگفته بودم واسه ی همین الان خیلی عصبانیهتازه وقتی وکیلم اقدام کنه بیشتر عصبی میشه حقشه اون حالا حالا ها باید بکشه تازه من جریان خیانتشو توی نامه واسه ی بابا اینا نوشتم پس بهش بگو سعی نکنه خرابکاریشو مخفی کنه باید تقاصه خیانتشو پس بدهتو چیکار کردی دختر من به اون قول داده بودم مهم نیست اونم به من خیلی قولا داده بودیم که هیچ کدومشونو انجام ندادولی ................ولی بی ولی الان هم باید قطع کنمخیل خب شماره ی اونجا رو بهم بده تا بتونم باهات تماس بگیرم شماره رو از پذیرش گرفتمو بهش دادم و گفتم توی اولین فرصت برنامه ی کلاسامو بهش می گم بعد از خداحافظی رفتم سمت سوئیتم که دیدم یه دختری توی راهرو ایستاده دستشو به دیوار گرفته بودو یواش یواش راه می رفت رفتم سمتشو به انگلیسی گفتم :مشکلی پیش اومدهبا صورتی که از درد جمع شده بود گفت:معدم کمکش کردم تا بره به اتاقش هنوز نه می دونستم اسمش چیه نه می دونستم کجاییه روی تختش دراز کشید باز بهش گفتم چیزی احتیاج نداری؟مطمئنی نمی خوای به مسئولمون اطلاع بدم؟نه ممنون دارومو بخورم خوب می شممن آیسان هستم اتاقم همین روبروئه کاری داشتم حتما بهم بگوبا خوشحالی به فارسی گفت:تو ایرانی هستی؟بله خداروشکر بلاخره منم یه ایرانی اینجا پیدا کردم دیگه داشتم دق می کردم از آشنایی باهات خوشحالم منم همین طور من صبا هستم دانشجوی فوق معماریمنم آیسان هستم اومدم اینجا تخصصمو بگیرمپس خانوم دکتری؟با اجازه ی شما می تونم بپرسم مشکلت چیه؟من سابقه ی خونریزی معده دارم هروقت عصبی میشم دردام شروع میشهدارو مصرف می کنی؟آره روی میزم هستنداروهاشو نگاه کردم خوب بودن ولی به درد دردای عصبیش نمی خوردن واسه ی همین گفتم:آخرین بار که پیش دکترت رفتی کی بوده؟قبل از اینکه بیام اینجاچند وقته اینجایی؟دوسالدوسال؟؟؟؟؟؟بعد هنوزم داری اینارو مصرف می کنی من واست داروی جدید می نویسم هروقت رفتی بیرون بگیرشونلطف می کنیالان هم میرم یه چیزی واسه ی دوتامون میارم بخوریم تو استراحت کننه نمی خواد زحمت بکشیچه زحمتی من تازه تورو پیدا کردم اینم شیرینیه آشناییمونه و به سمت اتاقم رفتم چقدر خوشحال بودم که یه هم وطن پیدا کردم.......
چه زحمتی من تازه تورو پیدا کردم اینم شیرینیه آشناییمونه و به سمت اتاقم رفتم چقدر خوشحال بودم که یه هم وطن پیدا کردم اونم تو این شرایط که کسی رو نداشتم و تنهای تنها بودم...لبخند زنان به سمت اتاقم رفتم و از تو یخچالم چند برش کیک شکلاتی که امروز خریده بودم آوردم بیرون دو تا لیوان شربت هم درست کردم و به سمت اتاق صبا رفتم انگار یه کم خوب شده بود چون قیافش از اون حالت گرفته در اومده بود با صدای بلند گفتم: اینم از اون شیرینی که قول داده بودم البته ببخشید بهتر از این نتونستم جور کنمیه لبخند زد و گفت: دستت درد نکنه آخه چرا این همه زحمت کشیدی؟اخمی کردم و گفتم: لوس نکن خودتو, کجا زحمت کشیدم همه چی آماده بود..خریده بودم امروز..سری تکون داد و خواست چیزی بگه که دوباره دستش به سمت معدش رفت و گفت: آخگفتم: بیا یه چیزی بخور تا یه کم بهتر بشییه بشقاب کیک و شربت جلوش گذاشتم و گفتم: بخور******شب شده بود لباسم رو عوض کردم و سر جام دراز کشیدم و برق اتاق رو خاموش کردم کلیدش بالای سرم بود..امروز خیلی برای صبا لبخند های الکی زده بودم اما غمی که تو وجودم بود لحظه لحظه داشت تبدیل به نفرتی عمیق میشد,تا به قبل از اون روز فکر میکردم مقصر خودمم و کاری کردم که امیر از دستم راضی نیست و میخواستم چیزی بشم که اون میخواد اما...اما وقتی به اون روز فکر میکنم که تو آشپزخونه چه طور با اون دختر صحبت میکرد و داشت مطمئنش میکرد که یه کاری کنه من هرچه زودتر طلاق بگیرم احساس حقارت میکنم, وقتی به اون روز فکر میکنم و کاری که باهام کرد حس میکنم من خودم رو به امیر علی تحمیل کردم, هنوزم که هنوزه نمیفهمم اون اگه سحر رو میخواست چرا؟...چرا منو عاشق خودش کرد؟ چرا باهام کاری کرد که اینطور وابستش بشم؟ اگه اونو میخواست چرا مجبورم کرد باهاش رابطه داشته باشم؟..همه ی اینها یه سری سوال مجهول بود که وجودم رو دربر گرفته بود******صبح با صدای تق تق در از جا بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم گیج بودم....دوباره صدای در اومد و با همون وضع آشفته بلند شدم وبه سمت در رفتم و بازش کردم...صبا پشت در بود با دیدنم وضعم به خنده افتاد, حالا نخند کی بخند..کشیدم کنار و یا یه لبخند خمار گفتم: بیا توهمینجور که میخندید اومد تو و گفت: تو چرا این شکلی هستی؟ تا الان خواب بودی؟گفتم: مگه ساعت چنده؟گفت:11:15 چشمام چهار تا شد و گفتم: دروغ میگی و به سمت دستشویی دوییدم و صورتم رو شستم و مسواک زدم وقتی کارم تموم شد صبا گفت: میای بریم بیرون یه کم بچرخیمگفتم: بذار یه چیز بخورم گرسنمهگفت: باشه******_ میگم آیسان میای یه بریم یه نقشه و کتابچه بگیریم واسه فهمیدن مکان های گردشگری؟_ چرا که نه؟با هم به سمت یکی از مراکز راهنمایی رفتیم تا یه نقشه و یه کتاب راهنما پیدا کنیم اینجوری واسه این چند سالی که هر دو اینجا بودیم, میتونستیم یه راهنمایی داشته باشیم.خوبیش اینه که هم من و هم صبا هر دو تازه به مالزی اومدیم و و میتونیم تو این مدت با هم باشیم هرچند کلاسامون از هم جداست.******هر دو با خستگی از پله ها بالا میرفتیم و داشتیم حرف میزدیم که مسئول خوابگاه اسمم رو صدا زد و گفت: خانوم یه آقایی دوبار تماس گرفتن و گفتن که برادرتون هستن و خواهش کردن وقتی رسیدین فوری باهاشون تماس بگیرین...به سرعت با صبا خداحافظی کردم و سمت اتاقم رفتم و با ارمان تماس گرفتم خبری که آرمان بهم داد بهترین خبری بود که شنیدم و اون این بود: امیر از طرف خانوادش طرد شده بود...نیشخندی زدم و گفتم: بچرخ تا بچرخیم امیر خان...منتظر کیش و مات شدنتم این تازه اولشه...
روزهام خلاصه شده بود توی رفتن به دانشگاه و خوابگاهم فقط گاهی با صبا روزهایی رو که تعطیل بود می رفتیم به گردشگاه ها دیگه تقریبا جا افتاده بودیم توی تمام کلاسام اکثرا چندتا ایرانی بود که با دو سه تا از دخترا کم و بیش ارتباط داشتم ولی چون هیچ کدومشون توی خوابگاهم نبودن به اندازه ی صبا ارتباطی باهاشون نداشتیم الان خودم پذیرفته بودم من آیسان افتخار دانشجوی ترم اول دانشگاه یو تی ام در رشته ی تخصص کلیه هستم من شکست بزرگی رو پشت سر گذاشتم که همون مقدمه ای واسه ی پیشرفت من شد ولی هنوز کینه ای که داشتم مثل یه غده توی گلوم مونده بود من از همه ی خانواده و زندگیم بریده بودم تا به همه ثابت کنم من می تونم ولی یه چیزی همیشه توی دلم بهم ندا می داد با فرارت چیو ثابت کردی اگه خیلی جرات داشتی می موندی و همون جا پیشرفت می کردی ولی نه اینطوری بهتر بود توی این مدت با تنها کسی که ارتباط داشتم آرمان بود می دونستم مامان بابا دچار عذاب وجدان بدی شدن آرمان بهشون گفته بود من چیکار می کنم و کجا هستم اونا هم خیلی اصرار داشتن تا باهام صحبت کنن ولی من راضی نمی شدم هنوز هم نتونسته بودم کینه ای که ازشون داشتم رو فراموش کنم من تبدیل شده بودم به یه آدم سنگدل که فقط به انتقام فکر می کرد یه هفته بود که به وکیلم اطلاع داده بودم برای طلاق غیابی اقدام کنه قرار بود با اولین خبری که پیش اومد بهم زنگ بزنه البته گفته بود تا دادن دادخواست و رسیدن درخواست به دست خوانده کمی زمان می بره و من حالا بی صبرانه منتظر تماس بودم این مرحله ی بعدی از کارم بود امروز قرار بود با صبا بریم ساحل قبلا تعریفشو از بچه ها خیلی شنیده بودیم بهمون گفته بودن حتما برین موج سواری و ما حالا بعد از چند هفته خستگی و برای فرار از فشار درسا به اینجا پناه آورده بودیم واقعا هم جای تعریفی بود برای موج سواری باید اول آموزش می دیدیم من که واقعا حوصله نداشتم درواقع روحیه ای برای اینجور تفریحات واسم نمونده بود برای همین به صبا گفتم خودش بره ولی اون با معرفت تر از این حرفا بود کنارم روی شن ها نشست و گفت:من تنهات نمی زارمولی تو اومدی این جا که تفریح کنی برو منم نگات می کنمولی تو هم اومدی واسه ی تفریحهمین که از خوابگاه اومدم بیرون خودش خیلیهآیسان ما الام چند ماهه که با هم دوستیم ولی من هیچی در باره ی تو نمی دونم حس می کنم به من به عنوان یه دوست اعتماد نداری این غمی که توی چشماته چیه به من بگو شاید یه کمی سبک بشیاتفاقا تو بهترین دوستم هستی اینجور نگو سرگذشت منم هیچ چیز جالبی توش نیست ولی با حرف زدن آدم سبک میشه بگو خودتو خالی کنخواهش می کنم اصرار نکن باور کن با شنیدنش فقط روزت خراب میشهباشه دیگه اصرار نمی کنم شاید هنوز منو لایق.....حرفشو قطع کردمو گفتم:نه اینطور نیست حالا که دلت می خواد بشنوی من حرفی ندارمپس گوش کن و واسش همه چیزو تعریف کردم اول از خودمو خانوادم گفتم تا خواستگاری و عقد و اون اتفاق لعنتی که تموم زندگیمو بهم ریخت آخرش از فشار بغض حس کردم دارم خفه میشم واسه همین بلند زدم زیر گریه کسایی که اطرافمون بودن با تعجب نگاهمون می کردن صبا هم آروم اشکاشو پاک می کرد و منو دلداری می داد کمی که آروم شدم گفتم:ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم نمی خواستم ناراحتت کنم نه عزیزم این چه حرفیه این طوری حس نمی کنی آروم تر شدیواقعا هم سبک شده بودم باید این حرفا رو به یکی می گفتمچرا خیلی ممنون که به حرفام گوش دادی دیدی که چیز جالب توش نبودآیسان نمی خوام نصیحتت کنم تو خودت آدم عاقل و بالغی هستی ولی فکر می کنم اینطور که خانوادتو ترک کردی کار درستی نبودتو نمی تونی بفهمی من چه احساسی دارم ضربه ای که اونا و امیر به من زدن غیرقابل بخششهاونا که از عمد اینکارو نکردن حالا شوهرت قبول دارم که اشتباه کرده ولی پدر مادرت نهاون دیگه شوهر من نیست اینو یادت باشهنه تو یادت باشه که هنوز عقد اونی هروقت توی شناسنامت مهر طلاق خورد اون موقع دیگه شوهرت نیستما از اول هم زن و شوهر نبودیم اون یه بازیگر ماهر بود که با بازیش تمام زندگیمو تباه کردهیچ چیز عوض نشده تو روحیتو باختی ببین الان داری درس می خونی موقعیتی که خلیا آرزوشو دارن ناشکر نباش آدم های بدتر از تو هم وجود دارهدیگه بدبخت تر از من نیست تمام خانوادمو طرد کردمو مثل بیکسا توی یه کشور غریب دارم درس می خونمولی تو خودت اینطور خواستیمجبور شدم باور کنکسی مجبورت نکرد حالا هم بلند شو بریم یه چیزی بخوریم الان هردومون ضعف می کنیم اون روز هم گذشت بقیه ی روز رو سعی کردیم دوتامون خوش بگذرونیم اول سوار قایق تفریحی شدیم و کلی روی آب گشتیم بعدم رفتیم رستوران دریایی و غذامونو خوردیم آخر ساعت شش بعد از ظهر تصمیم گرفتیم برگردیم خوابگاه روز خیلی خوبی بود هم من سبک شده بودم هم خستگی ایم مدت رفع شده بودیم وقتی رسیدیم هردومون به قدری خسته بودیم که بلافاصله به اتاقامون رفتیم و استراحت کردیم همون جور که روی تختم دراز کشیده بودم به حرفای امروزم فکر می کردم الان امیر کجا بود از وقتی آرمان گفته بود از خونه انداخته بودنش بیرون واقعا خوشحال بودم یه لحظه دلم خواست بهش زنگ بزنم توی یه تصمیم آنی موبایلمو برداشتمو شمارشو گرفتم چند دقیقه طول کشید تا ارتباط برقرار شد بعد از چند بوق جواب دادبله...............الو بفرمایید ..................تو که نمی خوای حرف بزنی واسه چی زنگ زدی مزاحم نشودیدم می خواد قطع کنه واسه همین گفتممنم آیسان تویی آره چطوری شنیدم از خونه پرتت کردن بیرون آوارگی خوش می گذرهبا فریاد گفت :لعنتی کدوم سوراخی قایم شدی جرات داری بیا بیرون دمار از روزگارت در میارمتند نرو آقا ترمز کن این تازه اولشه هنوز برات دارماگه راست میگی بگو کجایی به تو مربوط نیست فقط منتظر بقیش باشاون آرمان نامرد به من گفت به کسی چیزی نمیگهآرمان گفت من که نگفتم وقتمو نگیر باید برم برو با سحر خانم خوش باش خداحافظ و گوشیو گذاشتم باید دوباره به وکیلم زنگ می زدم دیگه صبرم تمام شده بود می خواستم ضربه ی بعدی رو هم بهش بزنم...................
تو حیاط دانشکده روی صندلی نشسته بودم با صبا تو این نقطه قرار گذاشته بودیم که همدیگرو ببینیم, فکر میکردم, به روزهام که داشت پشت سر هم میگذشت, به عمرم که دور از وطنم و خانواده ای که حقم بود, داشت تموم میشد, به عشقی که میتونستم به امیر داشته باشم و اون با خودخواهی اونو به نفرت تبدیل کرده بود فکرم رفت به سمت اونورزی که دوباره به وکیل زنگ زدم و ازش خواستم که حسابی حال امیر رو جا بیاره و اونطور که من میخوام حقم رو ازش بگیره...بهش گفتم که مهریه ام رو تمام کمال میخوام و لازمش دارم بالاخره بعد از تموم شدن درسم به سرمایه احتیاج داشتم تا یه خونه و زندگی برای خودم درست کنم, آره خونه و زندگی... دیگه نمیخواستم پیش خانوادم برگردم, واین کارم چند دلیل داشت اول اینکه اگه میبخشیدمشون هم باز نمیتونستم کناز اونا باشم چون تحمل نگاه های دلسوزانه ی اطرافیانم رو نداشتمع دوم اینکه میترسیدم با برگشتن به خونه کاملا تحت نظر و سلطشون باشم واین برام خوشایند نبود که دیگه کارهام رو به دست کسی بسپارم یک بار به خاطر بابا و مامان به امیر جواب مثبت دادم و ضربشو بدجور دیدم و حالا.......دست صبا آروم روی شونم گذاشته شد و چون تو فکر بودم با این حرکتش تقریبا از جا پریدم و پشتم رو نگاه کردم اون بیچاره هم که قصد ترسوندن منو نداشت با این حرکت من بدتر ترسید و یه قدم عقب رفت هر دو با دیدن همدیگه زدیم زیر خنده و به هم نگاه کردیم و واقعا قیافه های هردومون جالب شده بود با هم به سمت در خروجی حرکت کردیم و یه تاکسی گرفتیم هردو از شر اولین امتحان رها شده بودیم و میخواستیم بریم یه کم استراحت کنیم و من میخواستم یه زنگ به آرمان بزنم تا بفهمم اونجا چی خبره؟ دلم برای همه تنگ شده بود, تو ماشین صبا بهم گفت: آیسان بچه های کلاسمون برای بعد امتحانا قرار گذاشتن یه جشن بگیرن من انقدر از تو پیش دوستام تعریف کردم و خلاصه قرار شده توهم دعوت کنم میای دیگه؟یه لبخند زدم و گفتم: تا ببینم چی میشهگفت: نداشتیما من جواب قطعی میخوامگفتم: منم گفتم ببینم, شاید اونروز افتادم مردم زد تو سرم و گفت: خفه نشی دختر زبونت رو گاز بگیریه خنده ی بلند کردم و گفتم: خوبه ناراحت نشو اصلا من تا حلوای تو رو نخورم نمیمیرم******گوشی تلفن رو برداشتم آخرین تماسی که باهاش داشتم ماه پیش بود به ارمان زنگ زدم با اولین بوق گوشی رو برداشت و گفت: سلام خواهر خانومی گلم_ سلام آرمان_ خوبی عزیزم؟_ ممنون تو چه طوری؟ اونجا چه خبر؟_منم خوبم! خبر که هست اما خوشایند نیست_ چی شده مگه؟_ راستش دیروز اولین جلسه ی دادگاه بود...اون پسره تنها اومده بود.. میدونی که خیلی وقته پدرش اونو تو خونه راه نداده. با وجود وکالت نامه ای که به من دادی و وکیلت مشکلی برای حضور تو نبود اما اون پاشو کرده بود تو یه کفش که من آیسان رو طلاق نمیدم و دوسش دارم واز این چرت و پرتا_ چیــــــــــی دروغ میگه عوضی؟ پس سحر جونش کجا رفت؟_ نمیدونم والا, چون ما مدرکی دال بر اینکه اون زن گرفته و خیانت کرده نداشتیم قاضی هم گفت: رضایت شوهر برای طلاق لازمه...به خدا اگه میشد دوست داشتم کلشو بکنم_ لعنتی لعنتی به خدا حالم ازش بهم میخوره_ آیسان خودتو ناراحت نکن درست میشه بالاخره وکیل گرفتم برای همین روزها_ باشه داداشی کاری نداری؟_ چه زود داری قطع میکنی؟_ حالم گرفتس بهت زنگ میزنم, زود زود, قول میدم!_ خیلی خوب, مواظب خودت باش, بهش فکر نکن, خداحافظ_ خدا نگه دار تو هم باشهگوشی رو که گذاشتم با حرص مشغول گرفتن شماره ی امیر شدم اولین بار جواب نداد, اما وقتی چند دقیقه بعد زنگ زدم گوشی رو برداشت و گفت: بلهبا حرص فریاد زدم: امیدوارم بمیری, لعنتی تو که اونو داری, چرا دست از سر من برنمیداری؟_ حرص نخور کوچولو, تو با کاری که با من کردی باعث شدی خانوادم منو از خودشون برونن اگه من چیزی رو از دست دادم نوبت تو هستش که حالت گرفته بشه_ خیلی پرویی, کثافت مگه من در حقت چی کار کردم؟ عوضی خیانت رو تو کردی و من باید جواب بدم؟_ درسته من خیانت کردم اما شماها به من قول دادید که این مسئله جایی درز نکنه_ آره من آواره بشم ..من بدبخت بشم اما تو راحت بری پی عشق و عاشقی؟ من به تو قولی ندادم که پاش وایسم, به خدا ازت نمیگذرم_ پیاده شو با هم بریم, همینی که هست طلاقت نمیدمو بعدش گوشی رو روی من قطع کرد انقدر حالم بد شده بود که اشکام هم در نمیومد دیگه نمیدونستم چی کار باید بکنم
صبح روز بعد که از امتحان فارغ شده بودم و داشتم به سمت محل قرارم با صبا میرفتم یکی صدام زد, برگشتم و دکتر طاها رو دیدم که پشت سرم داره میاد و صدام میکنه, البته به انگیلیسی صدام میکرد ایستادم که گفت: سلامتا او نجایی که اطلاع داشتم دکتر طاها دورگه بود, مادری انگیلیسی که مسلمان شده بود پدری مالزیایی, از بچگی تو انگلیس تحصیل کرده بود و الان خودش به مالزی اومده بود تا در کشور آبا و اجدادیش زندگی کنه و استاد ما بود این اطلاعاتی بود که از بچه ها گرفته بودم.به آرومی گفتم: سلام_ میخواستم با شما صحبت کنم_ درباره ی؟