*رمان عشق یاعادت قسمت دوم*


ساعت دو و نیم که داشتم شیفتمو تحویل میدادم سروکله ی نوشین هم پیدا شد هی خانم فراری بلاخره گیرت انداختم اون چیزی که صبح پروندی بعدش هم در رفتی چی بود؟
همون که شنیدی؟یعنی چی نامزد کردی؟یعنی نامزد کردم مگه خودت تا حالا نامزد نکردی؟ولی آخه با کی چطور اونم یهویی بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت ببینم نکنه نتیجه ی فکر کردنت این شدآره عزیزم من به امیر علی جواب مثبت دادم دیشب هم نامزد شدیم نیمه شعبان هم عقدمونه حتما دعوتت می کنمنههه باورم نمیشه بلاخره خانم دکتر دم به تله داد حالا چی شد یه دفعه؟جریانو واسش تعریف کردمو در آخر هم اضافه کردم که قراره بیاد دنبالم فکر کنم الان هم علف زیر پاش سبز شده باشه با این حرفم سریع دستمو کشیدو گفت یالا بریم می خوام ببینمشدیوونه دستمو کندی ولم کن اما نوشین خانم کر شده بود زمانیکه حس فوضولیش گل می کرد هم کور میشد هم کر وقتی جلوی دررسیدیم دیدم امیر علی به ماشینش تکیه داده و منتظره یه تیشرت خاکستری با شلوار لی مشکی پوشیده بود خدایی خیلی جیگر بود هرکسی هم رد میشد نگاهی بهش مینداخت از حس اینکه این مرد خوشتیپ قراره شوهرم بشه یه جوری شدم دلم قیلی ویلیرفتنوشین گفت :آیسان جان من این شوهرته عجب دختر کشیه خدا میدونه قبل از ازدواجتون چند تا دوست دختر داشته وای دختر عجب تیکه ایه کوفتت بشه بعد از این همه نازونوز ببین چی گیرت اومد نوشین همین جور واسه خودش پشت سره هم ردیف می کرد ولی یه حرفش منو به فکر فرو برد یعنی تا حالا چندتا دوست دختر داشته قبل از منم با کسی بوده؟بلاخره نوشین دل کندو از هم خداحافظی کردیمرفتم سمت امیر علیو آروم بهش سلام کردم با لبخند جوابمو دادو خسته نباشید گفت بعدم دره ماشینو باز کردو تعارف کرد بشینم بابا جنتلمن این اخلاقت منو کشته یعنی می تونم یه روزی دوستش داشته باشم خلاصه اون یه هفته بدون هیچ حادثه ی خاصی سپری شد هرروز میومد دنبالمو بعد از تایم کاری برم می گردوند خونه تقریبا همه ی همکارام فهمیده بودن نامزد کردم در واقعمجبور شده بودم بهشون بگم خب معلومه وقتی هر روز یه پسر خوشتیپ بیاد واست حرف در میارن منم واسه اینکه به شایعات دامن نزنم به همه گفتم ایشون نامزدمن همون موقع بود که فک خیلی از خانمای مجرد بیمارستان کش اومد و رفتارای خسمانشون با من شروع شد انگار که من این پسرو از چنگشون در آوردم روز هفتم یا در واقع آخرین روز از مهلته من همزمان شد با دعوت مریم جون از ما به صرف شام توی خونشون توی دلم خون گریه می کردم که حالا چه جوری از دست این مرده گرم طبع فرار کنم خلاصه قبل از رفتنمون حسابی خودمو خوشگل کردمو به قول معروف پسر کش شدم و به امید اینکه امشبم از جفت مامان یا آرمان تکون نمی خورمو حسابی امیرعلیو حرص میدم راهی خونشون شدیم

همون ابتدای ورودمون مریم جون منو بغل کردو کلی قربون صدقم رفت با خجالت ازش تشکر کردمو با آقای محتشم احوال پرسی کردم که اونم با یه لبخند مهربون جوابمو داد امیر علی آخرین نفری بود که باید بهش عرض ادب می کردم از شانس بدم همه هم رفته بودن داخل انگار که همه چی از قبل برنامه ریزی شده باشه سریع سلام کردمو اومدم از چهارچوب در رد بشم که بازمو گرفت و کشید وای خدا هنوز هیچی نشده شروع شد خدا به خیر بگذرونهکجا خانم فراری علیک سلام شما خوبید مرسی منم خوبم دلم واستون تنگ شده بود
نگاهی به سمتش انداختمو گفتم حرفات تموم شد ولم کن می خوام برم داخل زشتهنچی گفتو با خنده اضافه کرد تو چرا نمی خوای بفهمی این چیزا اشکالی نداره در ضمن اونا عمدا مارو تنها گذاشتم تا مثل نامزدا احوال پرسی کنیمبا حرص گفتم ولم کننه عزیزم نمیشه یادت که نرفته یه هفتت تموم شدهنخیر نیازی به یاد آوری نیستآفرین خانم خوشگلم حالا نمی خوای یه بوس به من بدی تا حالم جا بیاد میدونی که این یه هفته چقدر خودداری کردم حالا بایدجایزمو بدی برو بابا چی چیرو برو بابا همین جور ایستاده بودمو نگاش می کردم اونم از من پررو تر زل زده بود بهمبا اخم گفتم چیه ؟هیچی عزیزم ولی می بینم مثل خودم سرتقی ببین بیا بریم داخل زشته هاباشه چون شما اصرار می کنی چشم بفرماییدبلاخره رضایت دادو رفتیم داخلبعد از تعارف شربت و شیرینیو این چیزا مریم جون رو کرد به امیر علی و گفت پسرم نمی خوای اتاقتو به خانمت نشون بدیای خاک عالم بر سرم اینا چرا این جوری می کنن می خوان منو با این غول بیابونی خطرناک توی یه اتاق تنها بزارم خدا به دادت برسه آیسانامیر علی هم جواب مادرشو دادو گفت البته مادر اتفاقا خیلی مایلم اتاقمو ببینه بعدم دستمو کشیدوبرد سمت اتاقشبه نظرت اتاقم چطوره؟عالیه از یه پسر انتظار نداشتم اتاق به این تمیزی داشته باشه آخه اتاق آرمانو همیشه زباله دونی بود نا گفته نماند اتاق امیرعلیاینقدر شیکو اسپرت بود که آدم دلش نمیومد کثیفش کنه واقعا لذت بردم حداقل خیالم راحت شد با یه آدم شلخته طرف نیستمگفتم اتاقت خیلی خوبه من یه جوره دیگه تصور می کردممثلا چه جوری؟کثیفو به هم ریختهنه عزیزم خداروشکر من از اون پسرای شلخته نیستمخب خداروشکر حالا بریم پایینبه همبن زودی خسته شدیخب چیکار کنیم ؟دستمو کشیدو منو روی تختش نشوند گفت:بیا آلبومامونو نگاه کن منم که عاشق آلبوم دیدن با کمال میل پذیرفتم اول آلبوم بچه گیاشو آورد وای کپل و با مزه بود همین طور که جلو می رفت عکسا هم جدید تر می شدن تا آخر که عکسای فارغ التحصیلی بودن توی یکیشون چند نفری ایستاده بودنو یه دختره بازوی امیر علی رو گرفته بود خیلی تعجب کردم گفتم:این کیههیچی عزیزم یکی از همکلاسیام بودیعنی اینقدر با هم صمیمی بودین؟نه بابا اونو خیلی زود جو می گرفتحتما بهش چراغ سبز نشون دادی که اونم زود باهات گرم گرفته و با عصبانیت آلبومو پرت کردم روی پاشو اومدم بیرون قبل از اینکه فرصت اعتراضی بهش بدم وارد پذیرایی شدم
دمه در پذیرایی کمی صبر کردم تا اونم بیاد وقتی بهم رسید قبل از اینکه چیزی بگه رفتم داخل که مریم جون گفت خوب شد اومدید می خواستم واسه شام صداتون کنم یه راست رفتیم سره میز همه یه جوری نشسته بودن که دوتا جای خالی کنار هم بیشتر نمونده بود واسه همین مجبور شدیم کنار هم بشینیم خلاصه اون شبم با همه ی شیرین کاریای امیرعلی گذشتو برگشتیم خونه .........................یک ماهی از نامزدیمون می گذشت تقریبا دو هفته تا عقدمون مونده بود و دو خانواده درحال تدارک دیدن مراسمو این چیزا فکر کنم تنها فرد خونسرد خودم بودم مامان می گفت عروس مثل تو تا حالا ندیده بودم توی این یه ماه تا جایی که می تونستم از امیر علی دوری می کردم در واقع یه کشش نسبت به اون توی خودم احساس می کردمو در عین حال ترسی هم ازش داشتم که همینموضوع باعث می شد ازش دوری کنمامروز توی بیمارستان یکی از همکارام که در واقع هم دانشجویی من و نوشین هم بود پیشنهاد داد من و نوشین و خودش به همراه دو تا دیگه از بچه ها چند روزی رو بریم شمال من که بدون فکر کردن قبول کردم واسه همین نوشین با تعجب نگام کردو گفت مگه تو دوهفته ی دیگه عقدت نیست؟خب باشه من که کار خاصی ندارمیعنی چی مگه نمی خوای لباس و این چیزا رو انتخاب کنی؟اونا که همش کاره یه روزهوای دختر تو خیلی دل گنده ایما اینیم دیگهبه همین ترتیب قراره شمال واسه دو روز بعد گذاشته شد شب که رفتم خونه موضوع رو به مامان اینا گفتم اما با واکنش شدید همه مواجه شدمبابا چتونه چهار روز بیشتر نیست میریم و میایممامان گفت :چی میگی دختر چند روز دیگه عقدته چرا اینقدر بی خیالی؟می گید چی کار کنم؟پاشم برقصمواه چی میگی پس کاراتون چی؟هیچی همه ی کارا انجام شده تالار که رزرو شده کارتا هم که نوشتید پخشم کردیدغذا همه ی این چیزا هم تدارک دیدید می مونه لباس و آرایشگاه من که حالا زودهبابا گفت نه نمی خواد بریببخشید بابا با تمام احترامی که براتون قائلم ولی می خوام برم می خوام آخرین روزای مجردیمو جشن بگیرمآخه این مجردی چیه که تو اینقدر سنگشو به سینه میزنی؟مجردی یعنی آزادی و عشق و تمام چیزایی که شما بزور ازم گرفتیدبا این حرفم دیگه چیزی بهم نگفتن و منم راحت شروع کردم به جمع کردن وسایلم شب قبل از رفتنم مامان گفت به امیر علی خبر بدهنیازی نیست اون بدونه واسه چی بهش بگم؟زشته مامان جون مثلا نامزدتهنمی خوام از الان هرکاری می کنمو بهش اطلاع بدم پررو میشهبه حق چیزای نشنیده از دست تواین طور شد که بدون خبر دادن به شوهر عزیزم راهی شمال شدم واقعا کیف کردم می تونم بگم بهترین سفر زندگیم بود روز دومی که اونجا بودیم همه لب ساحل نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به صفحه انداختمو دیدم بله امیر علیه جواب دادمبلهبه به سلام خانم دکترعلیک سلام بفرماییداااا نشناختی منم شوهرتچرا اتفاقا شناختم امرتون؟یه دفعه جدی شد و گفت ببین آیسان درسته توی این مدت کاری به کارت نداشتم می خواستم راحت باشی ولی این کارت اصلا درست نبود که بدون اینکه به من بگی بری شمالببخشید واسه ی باید به شما بگمآخه دختر دیوونه ناسلامتی من نامزدتمخب باش دیگه واقعا عصبانی شد با لحن نسبتا تندی گفت:ببین این رفتارای بچه گانه از تو بعیده تو تا چند روزه دیگه یه خانم شوهر دار میشی کی می خوای با این موضوع کنار بیای؟خواهش می کنم دست از سرم بردارنه ما باید مفصلا راجع به این موضوع صحبت کنیم اگه واقعا فکر می کنی پذیرشش واست سخته خب پیش یه مشاور بروچی میگی تو اگه بخوای چرتو پرت بگی قطع می کنم تو بی خود می کنی به خدا آیسان برگردی حسابتو می رسمهیچ کاری نمی تونی بکنی خداحافظ مهندسصبرکن آیسان نوبت التماس کردن تو هم میرسه خیلی دوست دارم ببینم اون موقع چی میگیبرو بابا و سریع گوشی رو قطع کردم راستش کمی از حرفاش ترسیدم یعنی چی نوبت التماس کردن منم میرسه مگه می خوادچیکار کنه........... قسمت های خوب زندگی همیشه سریع میگذرند به هر حال بعد از چهار روز درحالی که آبی زیر پوستم رفته بود برگشتم خونه از همون اول مامان بابا یه خورده باهام سرسنگین بودن ولی وقتی دیدن من عین خیالم هم نیست اونا هم بی خیال شدن بعد از ظهر همون روزی که برگشتم امیر علی با گوشیم تماس گرفت و گفت می خواد ببینتممن خستممگه کوه کندی که خسته ای باور کن کلی توی راه بودیماشکال نداره یه ساعتی بخواب بعدم دوش بگیر من ساعت هشت میام دنبالت بریم بیرونخیله خب منتظرتم خداحافظخداحافظراستش کمی تعجب کردم بعد از عصبانیت اون روزش این نرمش یه خورده غیر عادی به نظر می رسید بعد از یه استراحت کوتاه کارامو انجام دادمو ساعت یه ربع به هشت حاضر و آماده نشسته بودم تا بیاد دنبالم مثل همیشه وقت شناس سر ساعت هشتزنگ خونمونو زد اف افو جواب دادم اول اومد داخل به مامان اینا سلام کردو اجازمو از بابام گرفت گفت احتمالا شب دیروقت برمی گردیم نگران نشین با هم اومدیم بیرون قبل از اینکه سوار ماشین بشیم بازومو کشید طرف خودش و گفت عزیزم احساس نمی کنی این احوالپرسیمون بعد از چهار روز زیادی خشک بودپس انتظار داشتی چیکار کنم؟مثلا منو بغل می کردی بعدم می بوسیدی و می گفتی عزیزم دلم برات تنگ شده بودبا یه پوزخند نگاش کردمو گفتم:دیگه چی؟آیسان ما با هم قرار گذاشته بودیم پس دیگه این برخوردا واسه چیه با این کارا شرایط واسه ی خودت سخت تر میشهمن اعتراضی ندارماما من دارم حالا هم سوار ماشین شو نیم ساعته وایسادیم داریم بحث می کنیمبعد از اینکه حرکت کرد بدون اینکه بپرسم داره کجا میره سکوت کردم بعد از چند لحظه گفت:قهریمگه بچمپس چرا چیزی نمیگیحرفی ندارمشنیده بودم خانمو کمی حرافن ولی حالا می بینم اشتباه بودهمن جزء آدامای خاله زنک نیستم پس خداروشکر که من یه خانم عاقل نصیبم شدهمتوجه شدم که ماشینو داره به سمت دربند میبرهپرسیدم :می خوای بری دربند باور کن دیگه پایی واسه ی کوهپیمایی ندارمنه نمی خوایم بریم کوه نوردی ویلای یکی از دوستم توی همون خیابون دربند خیلی باصفاست می خوایم بریم اونجامی خوای منو ببری خونه اونم تنهایی من نمیامچرا عزیزم شما میای خوبم میای شبم شامو سفارش میدم بیارن همونجامگه توی خونه ی ما نمی تونستی حرفاتو بزنینه راحت نبودم الانم نترس نمی خوام بخورمتدیگه تا رسیدن به خونه از ترس خفه خون گرفتم از فکر اینکه قراره با این نره غول تنها باشم وحشت می کردم ده دقیقه بعد رسیدیم دمه ویلا وای معرکه بود من که حسابی خر کیف شده بودم و اصلا حواسم به اطراف نبود برگشتم دیدم امیرعلی با لبخند نگام می کنه گفت:مثل اینکه خوشت اومدآره خیلی قشنگهباهات موافقم حالا بیا بریم داخلتوی خونه با این که اثاثیه زیادی نداشت ولی همون چیزایی هم که بودن حسابی شیک و بروز بودن یه دست مبل اسپرت با تلویزیون و ماهواره و تمام تجهیزاتش توی پذیرایی بود دوتا اتاق خواب داشت که یکی یه تخت دو نفره توش بود اون یکی هم یه تخت یه نفره با یه آشپزخونه کاملا مجهز معلوم بود آدمای شکم پرستین چون آشپزخونشون مجهز تر از بقیه قسمتا بودگشتم توی پذیرایی دیدم امیر علی روی کاناپه لم داده تا منو دید دستشو دراز کرد و گفت بیا این جانمی خواممیگم بیا این جاببین اگه باز بخوای شروع کنی میرماتو چته چه مشکلی داری مگه من لولو خورخورم که ازم فرار می کنینه ولی دوست هم ندارم هی بهت بچسبممگه به این کارا میگن چسبیدنحالا هرچی من بدم میادعصبی روی مبل نشستو دستشو توی موهاش فرو برد بعد از چند لحظه گفت:آخه تو چته من اصلا نمی فهمم چرا این کارا رو می کنی بابا نا سلامتی ما نامزدیم ولی تو اجازه نمی دی من حتی دستتو بگیرمتو چرا نمی فهمی من تا حالا هیچ احساسی به تو نداشتم واسه همین نمی تونم سریع با این تغییرات کنار بیام لطفا منو درک کنتو چرا منو درک نمی کنی چرا همش من باید درکت کنمچون من به میل خودم با تو ازدواج نکردم مجبورم کردن می فهمیدوباره اعصابم به هم ریخته بود و به قول معروف برزخی شده بودم فهمیدم خیلی عصبیم واسه همین دیگه چیزی نگفت فقط پاشد یه لیوان آب آورد و داد دستم بخور اینقدر هم جوش نزنبرو بابا دلت خوشهگندت بزنن با این اخلاقت می دونی واسه امشب چقدر نقشه کشیده بودم از دست تو همشون به هم خوردن راستی بگو ببینم واسه چی بدون اینکه به من بگی سرخود رفتی شمالبا تمسخر گفتم شما کی باشی؟من شوهرتم اینو تو کلت فرو کننمی خوام ایهاالناس من شوهر نمی خوام به کی بگم؟تو قلت می کنیاصلا به چه حقی به من توهین می کنی و با این حرف کیفمو برداشتمو رفتم سمت در که سریع از جاش پریدو دستمو گرفت کجا؟می خوام برم من با آدمای بی ادب کاری ندارمببخشید خانم با ادب شما کلی لیچار بار بنده کردید من هیچی نگفتم حالا با دوتا حرف اینجوری بهت برخوردهمینه که هست ولم کن می خوام برمعاجزانه گفت آیسان بیا واسه یه بار هم که شده مثل دوتا آدم بزرگ با هم صحبت کنیم و مشکلمونو حل کنیممشکل من تویی می تونی حلش کنیببین بازم داری توهین می کنیادیدم بنده خدا راست میگه دیگه هیچی نگفتم نشوندم روی مبل و خودشم پایین پام نشست ببین آیسان مگه ما با هم قرار نزاشتیم واسه دوست داشتم همدیگه تلاش کنیم یا حداقل سعی کنیم به هم دیکه عادت کنیم؟خب آرهبه نظرت خودت چقدر سعیتو کردی؟ساکت شدم چون واقعا جوابی نداشتمدیدی خودتم جوابی نداری که بدی پس حق با منه درستهاه چه گیریه این هی می خواد از زبون آدم حرف بکشهباشه بابا حق با تو حالا چی؟هیچی اگه یکم با من همکاری کنی دیگه این مشکلاتو هم نداریممثلا چیکار کنممثلا به جای این که با دوستان بری شمال می گفتی با هم دیگه بریمولی من می خواستم مجردی باشهمطمئنی دلیلش همین بوده؟پس چی میتونه بوده باشه؟اینکه می خواستی از دست من فرار کنیراست می گفت یه جورایی دلیلش همین بود واسه همین فقط نگاش کردملبخندی زد و گفت باور کن من آدم عجیبی نیستم یه مردم مثل بقیه تو هم یه زنی مثل بقیه پس مثل بقیه هم میتونیم با هم کنار بیایم البته به عنوان زن و شوهر نه؟باور کن نمی دونم و برای فرار از این موضوع گفتم من خیلی گرسنمه با این حرفم یه دفعه پریدو گفت ببخشید الان سفارش میدم
ده دقیقه بعد غذامونو آوردن بعد از خوردن شامساعت یازده و نیم بود که رسیدیم دره خونمون ازش خداحافظی کردمو خواستم پیاده شم که دستمو کشید دوباره سرجام نشستم نگاهی بهش انداختم که گفت:امشب شبه خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت تو چی؟ما که غیر از بحث کاری نکردیم درسته ولی در عوض حرفامونو با هم زدیم یه جورایی خودمونو خالی کردیم نه؟آره تو راست میگی شبه خوبی بودیه خواهش ازت دارم لطفا دیگه بی خبر از من جایی نرو باشه؟بدون اینکه جوابشو بدم فقط نگاش کردم که دستمو فشار دادو گفت :یعنی اینقدر سخته که یه خبر بدی فکر نمی کردم واست اینقدر بی ارزش باشمفکر کنم ناراحتش کردم واسه همین گفتم:اینجور نیست باشه بهت میگمبا خوشحالی دستمو بوسید و گفت مرسی عزیزم امشب بهترین شبی بود که داشتم فردا منتظرم باش خودم میام می رسونمتنمی خواد مزاحم تو نمی شم خودم میرمبا اخم گفت چه مزاحمتی من از این کار لذت می برمخداحافظی کردیمو پیاده شدم وقتی رفتم داخل همه خواب بودن اه مگه مرغن که انقدر زود خوابیدن منم که اصلا خوابم نمیومد لباسامو عوض کردمو نشستم پای تلویزیون ولی انقدر توی فکر و خیالم غرق بودم که نفهمیدم چی داره نشون میدهیعنی واقعا امیر علی دوستم داره صبح با صدای مامان که می گفت :چرا اینجا خوابیدی بیدار شدم تمام بدنم خشک شده بود همون جور خوابالود توی جام نشستم که دوباره صدای مامان بلند شد مگه نمی خوای بری سرکار پاشو دیگهاه این مامانم چقدر اول صبح غر میزنه دستو صورتمو شستم صبحونه هم بزور چند لقمه خوردمو منتظر شدم تا امیر علی بیاد دنبالم وقتی زنگو زد خداحافظی کردمو رفتم پایین پیاده شده بودو به ماشین تکیه داده بود مثل همیشه خوش پوش و مرتب با دیدنم خندیدو با خشرویی گفت سلام بانوی منمنم با همون جور جوابشو دادمو سوار شدم با اینکه صبح بد بیدار شدم ولی اصلا احساس کسلی نمی کردم امروز واسه من شروع یه روزه تازه بود من دیشب تصمیمو گرفته بودم درواقع با خودم عهد کرده بودم که باید نقشمو به عنوان یه نامزد خوب بازی کنمحالا که دارم باهاش ازدواج میکنم باید عادت کنم...آیسان دیوونه عادت چیه؟...من باید دوسش داشته باشم....مگه امیر علی بده...مرد به این خوبی..نشستم رو صندلی آروم گفتم: من میتونمامیر علی متعجب پرسید: چیزی گفتی عزیزم؟؟؟به خودم اومدم و گفتم: هان؟؟؟خندید و گفت: هان چیه دختر؟؟؟...بله...خندیدم و گفتم: تو فکر بودم...با خودم حرف میزدمبا شیطنت گفت: تو چه فکری؟....فکر من؟؟؟زیر لب گفتم: باز شروع کردوبلند گفتم: نخیر....داشتم فکر میکردم چی کار کنم بتونم تو رو تحمل کنمخندید و گفت: نداشتیما....گفتم: شوخی کردم...باز شیطنت این بشر گل کرد و گفت: همینجوری که از دل من درنمیادبا اعتراض گفتم: ااااا...امیر علی باز شروع نکن دیگهگفت:خوب راست میگم دیگه....من و تو نامزدیم...یه کم به فکر من باش...مثلا میخوایم تلاش کنیم که عشق رو تو قلب اون یکی ایجاد کنیم اما تو هیچ تلاشی نمیکنی...حالا بوس و دست گرفتن هیچی....دریغ از یه کلمه محبت آمیز....اونشب به من قول دادی...اما...و سرش رو با ناراحتی تکون داد...چیزی نگفتم...یعنی چیزی نداشتم که بگم...امیر علی راست میگفت....برای اینکه هم سعی کنم خودمو عادت بدم و هم اینکه از دلش دربیارم دستمو گذاشتم رو دستش که رو دنده بود...با نگاه متعجب به سمتم برگشت...ولی من نمیتونستم تو چشماش نگاهکنم...سرم رو انداختم پایین...آروم دستش رو از زیر دستم کشید بیرون....اول فکر کردم قهر کرده اما بعد دیدم دستش رو گذاشت رو دستم..بهش نگاه کردم که یه لبخند زدیه لبخند زورکی بهش زدم دوباره به سمت شیشه چرخیدم....چیزی تا بیمارستان نمونده بود....امیر علیم همینطور که داشت رانندگی میکرد هر از چند گاهی به دستم یه فشار خفیف وارد میکرد...موقع پیاده شدن تمام سعیم رو کردم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: خداحافظ عزیزم...دیگه چشماش داشت چهار تا میشد...آروم گفت: خداحافظ تو هم باشه عزیزمواسه اینکه دیگه چیزی نگه درو بستم واومدم بیرون.... ******رفتم تو اتاق تا لباسم رو عوض کنم به امیر علی فکر میکردم...واقعا که هنوز کوچولو...چقدر زود خوشحال شد...من که با این کارا میتونم اونو خوشحال کنم پس چرا انجام نمیدم...باید از این به بعد به هردومون کمک کنم...من میتونم این زندگی رو بسازم...یه لبخند اومد رو لبم و گفتم: من میتونمیواش یواش داشتیم به تاریخ عقد نزدیک می شدیم تموم کارامونو انجام داده بودیم کارتا پخش شده بود و از آرایشگاه هم وقت گرفته بودیم لباس هم خریده شده بود دو روز مونده به عقد چون مرخصی گرفته بود توی خونه حسابی حوصلم سر رفته بود که با صدای زنگ موبایلم پریدم نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم که دیدم امیرعیلهبلهسلام عزیزمسلام خوبی؟مرسی چیکارا می کنی؟هیچی بیکاری داره دیوونم می کنهآخه کدوم دختری دو روز قبل از عقدش بیکارهمن که کاری ندارم انجام بدم خریدا که تموم شده چیزی دیگه نموندهراست می گیا می گم کی خونتونه؟هیچ کس خودمم چرا؟یه چیزی بگم عصبانی نمیشی؟بستگی داره چی باشهمی خوام بیام پیشتبزار یه ساعت دیگه که بقیه بیاننه الان می خوام بیامواسه چی؟می خوام یه باره دیگه لباستو تو تنت ببینمنمی خواد یه بار دیدی بسهنه اون بار همه بودن من روم نشد درست و حسابی نظرمو بگمبزار همون روز جشن بگو یه لباس که دیگه این چیزا رو ندارهتو چقدر بی احساسی دختردرواقع خودمم از اینکه هیچ ذوق و شوقی نداشتم نگران بودم ولی واقعا اصلا احساس خاصی نداشتم نه الان نه موقع خریدام مخصوصا لباسم با اینکه واقعا زیبا بود ولی اصلا منو به وجد نیورد خودمم می دونستم همه ی اینا واسه ی اینه که از ته دل راضی نیستمچی شد بیام ؟نه خواهش می کنمتو زبون آدم حالیت نیستباز تو خشن شدی مگه ما به هم قول ندادیم احترام همدیگه رو رعایت کنیمدیدم راست میگه همیشه این من بودم که می زدم زیر قول واسه همین گفتم:خیل خب بیا ولی قبل از اومدن مامان اینا باید برگردی من خجالت می کشم ما رو تنها توی خونه ببیننباشه عزیزم من تا پنج دقیقه دیگه اونجامصبر کن ببینم مگه تو کجاییتوی اتوبان.... دارم میاممگه تو می دونستی من میزارم بیای آره قلبم بهم می گفت میزاریخیل خب منتظرتم خداحافظباقطع کردن تلفن پریدم توی اتاقم تا تمیزش کنم خداروشکر بقیه خونه تمیز بود سریع یه شربت هم درست کردمو گذاشتم توی یخچال پنج دقیقه بعد زنگ در زده شد توی اف اف نگاه کردم خودش بود بدون اینکه جواب بدم درو باز کردم وقتی اومد داخل چون توی آشپزخونه بودم منو ندید واسه همین شروع کرد به صدا کردنمآیسان آیسان کجاییاینجام سلام خوش اومدی ممنون عزیزم اومد جلو و گونمو بوسید منم با لبخندی جوابشو دادمدستمو گرفت و گفت برو بپوش تا مامانت اینا نیومدنبیا اول شربتتو بخورلیوانو دادم دستشو رفتم توی اتاق تا لباسو بپوشم به سختی تونستم تنم کنم لباس قشنگی بود یه پیراهن دکلته بنفش که روش پر از سنگ دوزی بود وقتی پوشیدمش خیلی کیف کردم چون توی مغازه زیاد دقت نکرده بودم الان حسابی داشتم خودمو بررسی می کردم با وجود هیکل کشیدم لباس حسابی قاب تنم بود موهامو با کیلیپس جمع کردمو سریع یه آرایش ملایم بنفش هم کردم فکر کنم کارم خیلی طول کشید چون صدای امیر علی بلند شدچی شد آیسان رفتی لباسو بپوشی یا بدوزی؟اومدم بیرونو بدون اینکه حرفی بزنم رفتم جلوش ایستادمچند لحظه بدون اینکه پلک بزنه زل زده بود بهم آخر هم بدون حرف بلند شد اومد طرفم چشماش برق میزدن اونقدر غرق چشماش شده بودم که.......... وقتی دستم رو گرفت و یه بوسه روش زد انگاری از خواب بیدار شده باشم تو جام یه تکونی خوردم...خندید و گفت: آیسان خیلی قشنگ شدی...به خدا نمیتونم صبر کنم...با یه لبخند گفتم: امیر علی خان زود باش برو که اگه مامان اینا بیان تو رو اینجا ببین بد میشه...در ضمن میترسم ازت...میترسم اگه چند دقیقه دیگه صبر کنی منو بخوری...گفت: خانومو نگاه.... مگه دیوونم تو رو بخورم...مسموم میشمبا جیغ گفتم: امیر علی میزنمتاگفت: گریه نکن عزیزم...میخوای بخورمت؟؟؟با جیغ گفتم: امیر علــــــــیگفت: هان؟ چیه چرا کم میاری جیغ میزنی؟؟؟...از الان بگما اگه بخوای اینجوری بکنی...یه روز نشده طلاقت میدمو بعد صداشو زنونه کرد و ادامو درآورد:امیرعلــــــــــیخندم گرفت و برگشتم تا برم لباسامو در بیارم که بازومو گرفت وگفت: کجا؟؟؟؟گفتم: برم عوضشون کنمگفت:آی..آی آی...منم باید برم...بیا خداحافظی کن با شوهرت بروبا شیطنت گفتم: شوهر..خداحافظبا حالت بچه ای که میخواد مامانشو خر کنه تا ازش پول بگیره بره اسباب بازی مورد علاقشو بخره گفت:آیســــــــــــانمنم به همون حالت گفتم: بلـــــــــــــــــهگفت:آیسان اینجوری خداحافظی میکنی؟ نمیگی دلم میشکنه...نمیگی من رو دلم میمونه..اذیت نکن دیگهحیف که به خودم قول داده بودم دلش رو به دست بیارم وگرنه میرفتم جای بوس یکی محکم میزدم تو صورتش...پروآروم رفتم جلو و سرم رو بردم جلو تا گونشو ببوسم که مهلت نداد و سرم رو گرفت سمت لبشو..لبهش رو لبهام گذاشت...سعی کردم برم عقب..اما اون انگار این حرکت رو پیش بینی کرده بود دستشو گذاشت پشتم و نگرم داشت...چشمام رو بستم و تا وقتی که لبهاش رو از رو لبم برنداشت بازشون نکردم...با برداشتن لبهاش چشمام رو باز کردم و امیرعلیم یه بوسه رو پیشونیم زد و گفت: خداحافظ عشق من....مواظب خودت باشو به سمت در رفت...یه لبخند زدم و زیرلب گفتم: امیر علی تو هیچوقت آدم نمیشی******روز عقد امیر علی صبح زود اومد دنبالم...باید میرفتم آرایشگاه...مامان آروم پیشونیم رو بوسید و گفت: خدا خودت نگه دارت باشه دخترم...یه لبخند زدم و گفتم: ممنون مامانو بعد به همراه امیر علی راهی شدم... از بس خوابم میومد و خسته بودم سکوت کرده بودم...امروز روز مهمی برام بود...من و امیر علی امروز رسما برای هم میشدیم...یعنی دیگه من برای خودم نبودم...یعنی دنیای مجردی خداحافظ...نمیدونستم میتونم این مسئولیت سنگین رو قبول کنم یا نهبا صدای امیر علی که میگفت:آیسان چی شده تو فکری؟به خودم اومدم...نگاهش کردم...من عاشقش بودم؟؟؟؟ دوسش داشتم؟؟؟؟ یا همه ی اینا فقط یه عادت بود؟؟؟زیر لب تکرار کردم: عشق یا عادت...عشق یا عادتامیر علی گفت: آیسان چی میگی زیر لب؟؟؟گفتم: هیچی؟؟؟داشتم به امروز فکر میکردم...به عقدمونگفت: آها...دیگه امروز رسما مال خودم میشیلبخندی زدم و سرم رو به پشتی تکیه دادم و گفتم: آخ که چقدر خوابم میادگفت: الان اینجوری هستی تا شب میخوای چه طور تحمل کنی؟؟؟؟گفتم: باید تحمل کنم...وگرنه وسط مجلس رو پاهات میخوابم...خندید و گفت: من که از خدامه تو رو پاهام بخوابییه اخم همراه با لبخند کردم و گفتم:پروو امیر علی فقط در جواب حرفام با صدای بلند خندید
دم در آرایشگاه پیادم کرد و آروم گفت: مواظب خودت باش عشق من!!!و بعد پاشو گذاشت رو گازو رفت...یه لبخند زدم و رفتم تو آرایشگاه..یه نفر اومد جلو و گفت: میتونم کاری براتون انجام بدمگفتم: افتخار هستم...وقت داشتمتو دفترشو نگاه کرد و گفت: بله خانوم افتخار...بفرمایید تو اتاق مانتوتون رو در بیارید تا من بیام....رفتم داخل اتاقی که نشون داده بود...مانتو و شالم ور برداشتم و لباس شبم رو آویزون کردم...مانتوم رو هم یه گوشه رو صندلی گذاشتم...چند دقیقه بعد همون آرایشگره با یه نفر دیگه اومد و دو نفری مشغول کار کردن رو صورتم شدن..البته اول موهامو صاف کردن و بعد از اون من شدم مثل یه عروسک تو دستاشون و اونام هر مدلی که میشد رو صورتم پیاده کردن....یه آرایش تقریبا سنگین...حس میکردم اگه کاردک رو صورتم بکشن یه عالمه کرم پودر میزنه بیرون...اه بابا من آرایش میکردم اما نه دیگه تا این حد....حالا خدا کنه خوشگل شده باشم...خوشگل شدی خانوم جوان؟؟؟به آرایشگره با ابهام نگاه کردم که گفت: مگه نگفتی خدا کنه خوشگل شده باشم...خوب منم جواب دادماوه اوه سوتی از این تابلو تر فکرم رو بلند بلند گفتم...یه دفعه با کشیده شدن موهام صدای جیغم بلند شد....شاگر آرایشگره گفت: آخ چی شد دردت اومدزیر لب گفتم: پس نه...داشتم صدامو امتحان میکردم ببینم میتونم برای شب یه دهن آواز بخونموبعد بلند گفتم: نه...نه..یه کمی....هنوز این حرفم تموم نشده بود که دوباره موهام کشیده شد و شاگرد آرایشگر با شرمساری گفت: ببخشیدا...باید سفت بمونه واسه همین مجبورم بکشمتو دلم گفتم: ای تو روحت...خوب مگه داری اسب سواری میکنی اینجوری میکشی...چی رو ببخشم؟..بهشت زهرا مال تو؟!بالاخره بعد از دو ساعت درد و عذاب بالاخره کار آرایش من تموم شد...وسطاش لباسم رو هم پوشیده بودم...وقتی گفت: کارت تمومهیه نفس راحت کشیدم و بلند شدم تا خودمو تو آینه نگاه کنم...هوم...ارزششو داشت...خوب شدم...تازه داشتم از حالات مختلف خودم رو نگاه میکردم که یکی دیگه از شاگردا گفت: داماد اومدهخندم گرفت و یه دفعه ای گفتم: چی چی آورده؟با این حرفم اون دو تا هم خندیدن و دوباره اون دختره گفت: میگه عروس کارش تمومه؟؟؟؟؟بازم نمکم گل کرد و گفتم:بگو داره خودکشی میکنه...وصیتشم نوشتهبازم اونا خندیدن..دختره با تعجب نگاهم کرد و رفت...مشتری هاشون همه رفته بودن... بنابراین فیلم بردار و امیر علی با هم اومدن تو اتاق اصلی...صدای آرایشگر اومد که میگفت: اول کادوی ماو بعد از چند دقیقه در باز شد و امیر علی اومد تو اتاق...بهش نگاه کردم....قیافش فوق العاده خنده دار شده بود...اومد جلو و خواست ببوستم که صدای آرایشگر اومد از بیرون:آقا داماد...نبوسیشا...آرایشش خراب میشهامیر علی دمغ شد و گفت: بر خرمگس معرکه لعنت...خندیدم و گفتم:خوب راست میگه دیگهحالا یه راست میگه ای نشونت بدم ببینم بازم کیف می کنیبا ناز گفتم:مثلا می خوای چیکار کنیعجله نکن می فهمی شنلمو روی سرم مرتب کرد بعدم دستمو گرفتو بردم بیرون طرف ماشین جلومو اصلا نمی دیدم فیلم بردار هم هی می گفت اینکارو کنید و اون کارو کنید کفرم دیگه در اومده بود بلاخره بعد از کلی قرو فر سوار ماشین شدیمو به طرف آتلیه رفتیم اون جا چون عکاسشون زن بود شنلمو در آوردم یه دفعه احساس کردم چشمای امیر علی برق زد عکاسه گفت تا می رم باتری بیارم شما هم آماده بشید و رفت بیرون امیرعلی سریع اومد جلو و دوتا بازوهامو گرفت می دونی خیلی خوشگل شدیبودمآره حق با توئه همین جور که حرف میزد هی سرشو جلوتر میاورد یه دفعه گفتم:یادت که نرفته آرایشگرم چی گفتاتفاقا می خوام ثابت کنم کی راست میگه بعدم سریع دستشو دور کمرم انداختو شروع کرد به بوسیدنم داشتم خفه می شدمو از یه طرف هم خجالت می کشیدم عکاسه بیاد یه لحظه که ولم کرد گفتم دیوونه خفم کردینترس چیزیت نمیشه حالا بیا تا نشونت بدم کی راست میگهبردم جلوی آینه قدی که توی آتلیه بود خودشم پشت سرم ایستادو گفت:دیدی آرایشت خراب نشدچرا رژم کمرنگ شدهنه از اولم همین طور بود این آرایشگرا می دونن چی استفاده کنن که پاک نشه فکر کردی سرشون این چیزا سرشون نمیشه اگه بخوان از این رنگ و لعابای الکی استفاده کنن همون دره آرایشگاه همش پاک میشهاگه داماد یکی مثل تو باشه فرقی نمی کنه وسایل الکی باشن یا نه به هر حال پاک میشنلبشو چسبوند به گوشمو گفت:آره عزیزم حق با توئه ولی یکم انصاف داشه باش به خودت نگاه کن من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم هرکس دیگه ای هم اگه یه عروسک توی بغلش بود همین جوری می شدهلش دادم عقبو گفتم مگه منو از روی هوست می خوای که اینجوری میگیدوباره از پشت بغلم کرد و گفت:دیوونه این چه حرفیه که میزنی دیگه چه جوری باید بهت ثابت کنم که می خوامت یعنی این همه مدت من باهات راه اومدمو به خواسته هات احترام گذاشتم بازم تو نفهمیدی همه ی اینا از سر دوست داشتنه نه هوسدیدم راست میگه واسه همین گفتم :ببخشید بعضی حرفا دست خودم نیستاشکال نداره این چیزا رو ول کن به این موضوع فکر کن از امشب مال منی وای خدا دارم از خوشی سکته می کنمدوونه یواشتر الان عکاس میادخب بیاد تازه ببین چه خانم با شعوریه من و تو رو تنها گذاشته تا به کارمون برسیم نه مثل اون آرایشگراین جور نگو امیر علی خب راست می گفتدیدی که چیزی نشد حالا هم ول کن این چیزا رو بیا از تنهاییمون استفاده کنیم با این حرفش منو محکم تر به خودش فشار داد و شروع کرد به بوسیدن گردنم خیلی قلقلکم میومد واسه همین هی می خندیدمو می گفتم نکن که یه دفعه در باز شد و عکاس اومد داخل دوتاییمون هل کردیم و نمی دونستیم چیکار کنیم خانومه هم داشت با لبخند نگاهمون می کرد وقتی دیدم دوتاییمون هنوز تو شکیم گفت:خب مثل اینکه زیادی آماده شدید بسه دیگه بیایدعکسا رو بگیرید که دیر شدهخلاصه کلی عکس گرفتیم اما من آخریش رو از همه بیشتر دوست داشتم چون خیلی ژستمون قشنگ بود امیر علی منو بغل کرده بود یه دستش دور کمرم بود و دست دیگش روی گونم انگار که داره صورتمو نوازش می کنه و با لبخند هم داشت توی چشمام نگاه می کرد همون عکس رو هم انتخاب کردیم تا هم واسه ی مهمونا بصورت کارت پستال چاپ بشه و هم واسمون به اندازه ی بنر چاپش کنن برای جشن تقریبا سه ساعت کارمون توی آتلیه طول کشید عکاس گفت تا دوساعت دیگه عکسایی رو که می خوایم می رسونه سالن بعدم با فیلم بردار به سمت محل جشن حرکت کردیم قرار گذاشته بودیم عاقد توی همون سالن بیاد گرچه قبول نمی کرد ولی بعد از کلی خواهش و التماس و واسطه قرار دادن اینو اون تونستیم راضیش کنیم توی ماشین داشتم از گرما می مردم به امیر علی گفتم:دارم می سوزم از گرما تو گرمت نیستچرا عزیزم من از همون دره آرایشگاه که دیدمت گرمم شده تو تازه احساس گرما گردی؟با این حرفش سرخ شدمو بیشتر احساس گرما کردمالهی من فدای خجالت کشیدنت الان واست کولر میزنمشیشه هارو کشید بالا چون دودی بودن داخل دیگه پیدا نبود واسه همین گفت شنلتم باز کنبا باز شدن شنلم نفس راحتی کشیدم احساس خفگی می کردم بعد از کمی که خنک شدم سرمو به صندلی تکیه دادمو چشماموبستمخسته شدی؟چشمامو باز کردم دیدم امیر علی یه گوشه نگه داشته و برگشته طفرمچرا وایسادی الان دیرمون میشه دیوونه تو نترس صبر کن الان بر می گردم با این حرفش سریع از ماشین بیرون پرید و چند لحظه بعد با یه لیوان آب پرتقال خنک برگشت با خوردنش شارژ شدمو گفتم مرسی خیلی چسبید حالا زود برو که دیر شددیدم حرکت نمی کنه گفتم:چته برو دیگهتو استارت بزندیوونه اینکارا چیه تو راننده ایماشینو نمی گم خودمو می گمبا تعجب گفتم یعنی چی؟میگم تو منو استارت بزن تا منم ماشینو استارت بزناین حرفا چیه برو دیگه دیر شد تا کاری رو که می گم نکنی من از جام تکون نمی خورم و نشست روی صندلیشو روشو به سمت شیشه کرد دیدم نه بابا جدیه واسه همین گفتم :چی می خوای؟با لبخند برگشت طرفم و گفت:هیچی عزیزم یه بوس ناقابل تو که از اول داری ناز می کنی نمیزاری من کاری کنمپس اون عمم بود توی آتلیه منو بوسیدالان من نمی خوام بوست کنم تو باید این کارو کنیچیییییییییییییییی؟همون که شنیدیعمرا یالا حرکت کن دیر شدمن تکون نمی خورماین بچه بازیا چیه برو دیگهنه اه اینم روانیه توی ایم موقعیت داشتم فکر می کردم که صدای زنگ موبایل امیر علی بلند شد باباش بود داشت غر می زد که چرا دیر کردیم و فیلم بردار خیلی وقته رسیده اونم گفتم یکم دیگه میایمگوشیرو قطع کردو دوباره همون جور نشستسیریش قبولهچی گفتی؟گفتم قبولهقبلیشو می گمآها سیریش یعنی پیله کسی که کلید می کنه روی یه چیزی گونشو بوسیدمو گفتم برونه دیگه اومدی راه نیای این که بوس نبود فکر چیزه دیگه ای رو نکناتفاقا دارم فکر می کنمپس بهتره بی خیال شدی چون توی خواب ببینی من پیش قدم بشمتوی خواب که هیچی توی بیداری هم می بینم حالا هم بهتره منو ببوسی دیدی که خیلی دیر شده پس اینقدر ناز نکناه ولم کن الان که وقت گیر دادن نیستیالاهمین جور بدون حرف نگاش کردم دیدم اونم پررو بروبر داره نگام می کنه فایده نداشت باید تسلیم می شدم چقدر من ضعیف بودم خودمو کشیدم جلو و یه بوسه سریع روی لبش زدم اومدم بکشم کنار که................... همین جور بدون حرف نگاش کردم دیدم اونم پررو بروبر داره نگام می کنه فایده نداشت باید تسلیم می شدم چقدر من ضعیف بودم خودمو کشیدم جلو و یه بوسه سریع روی لبش زدم اومدم بکشم کنار که نگهم داشت و گفت: کجا خانومی فکر کردی الکیه..این بوس نشدادر حالی که چشمام گشاد شده بود گفتم: امیر علی....چشماش رو بست و گفت: منتظرمیه نفس عمیق کشیدم و دوباره رفتم جلو واین بار عمیق وبیشتر بوسیدمش...به اونم که خوش میگذشت...آروم با دستاش پشتم رونوازش میکرد...کم کم کشیدم عقب...هنوز چشمام بسته بود..آروم روی صندلیم قرار گرفتم و آینه رو کشیدم پایین...خوب خدا رو شکر آرایشم بهم نریخته بود...این امیر علی مارمولکم خوب میدونستا...برگشتم سمت امیر علی که با لبخند داشت به حرکات من نگاه میکرد..یه کم تو چشماش نگاه کردم اما مثل اینکه این آقا خیال راه اُفتادن نداشت..یه لحظه فکر کردم سکته کرده با خنده گفتم: چی شده آقا....دختر مردمو خوردی؟!..نکنه از خوشحالی سکته کردی؟گفت: زن خودمه دوست دارمگفتم: هنوز نشده زن شما...هر وقت شد اون موقع..د راه بیافت دیگه...جشن عقد ماستا...گفت: ای به چشم...من که نیروم رو گرفتم..مونده این ماشین..ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم...اونجورام که فکر میکردم بد نبود...اما خوب من چی کار کنم خجالت میکشیدم...ولی با وجود مردی مثل این مجبور بودم خجالت مجالت بریزم دور...وگرنه بیچارم میکرد...البته خوب حقم داشت...اما...ای اما زهرمار...چقدر میگی اما..خوب دروغ که نمیگه..زنشی...آیسان تمام تلاشت رو بکن...تو میتونی..حالا انگار دارم میرم جنگ غول سه سر...البته کمتر از اونم نیست.._ای بابا دو دقیقه تو رو ول میکنم میری تو فکرا...خیلی دوست دارم بدونم تو سرت چی میگذره؟گفتم: دارم به نقشه ی قتلت فکر میکنم...میخوام بی نقص باشهقیافه ی آدم های ترسیده رو به خودش گرفت و گفت: ای بابا من اصلا زن نخواستم..برو پایین...من جوونم آرزو دارمبا صدای بلند خندیدم که امیر با صدای گریه مانندی گفت:هی وای....شبیه جادوگرا میخندی...نکنه تو آیسان نیستی اونوکشتی..میخوای خودتو به من بندازی...دیدی چی شد؟...جوون مرگ شدم رفت...بابا کجایی ببینی بچتو دو دستی بدبخت کردی...بابایی کجایی؟؟..نمیخوام..این کیه؟انقدر خندیده بودم که نزدیک بود اشک از چشمام بیاد پایین...آخر سر وقتی دیدم تموم نمیکنه...با خنده گفتم: امیر علی...خواهش میکنممونده بودم خودش چرا نمیخنده...وقتی دید اینجوریه جدی شد و گفت: خیلی خوب...یه نقشه قتلی نشونت بدم تا بفهمی امیر علی کیه؟با ناز گفتم: امیر جون دلت میادگفت: ای بابا چرا ما مردا انقدر ساده ایم...خیلی خوب خر شدم گوشامم دراز شد بسه دیگهبا همون حالت گفتم: خر چیه...دور از...امیر با نیش باز به من خیره شد که گفتم: دور از جون خروبعد بلند خندیدم...امیر گفت: آیسان خانوم داشتیم...باشه...من و تو که تنها میشیم...اون موقع سلامت میکنمبا نیش باز گفتم: عمرا...برو با بزرگترت بیاسری تکون داد و گفت: میبینیم******وارد تالار شدیم...دستم رو دور بازوی امیر علی حلقه کرده بودم...فیلم بردار که آماده شد ما آروم حرکت کردیم و با هم به مهمونا تبریک گفتیم...بزرگترا که تا یه بوس روی صورتم نمیذاشتن ولم نمیکردن...حس میکردم یه من تف چسبیده به صورتم...اما چاره نبود باید تحمل میکردم... دو نفری سر جامون نشستیم...مردا تو یه سالن دیگه جدا نشسته بودن...همه ساکت شدن...عاقد آروم آروم شروع کرد به خوندن صیغه ی عقد...در نهایت هر دو جواب بله رو بهش دادیم...عاقد بعد از گفتن براتون آرزوی خوشبختی میکنم سالن رو ترک کرد...بعد از رفتن عاقد خواننده شروع کرد...اولش یه گروه از مهمونا رقصیدن و بعدش خواننده اعلام کرد که عروس و داماد بیان وسط...امیر بلند شد و دستش رو جلوی من دراز کرد...به آرومی دستم رو تو دستش گذاشتم و بلند شدم...یه دستشو دور کمرم حلقه کرد و اون یکی دستشو رو شونم گذاشت...یه لبخند بهش زدم..خواننده داشت آهنگ Please Forgive Me ( خواهش میکنم منو ببخش) رو میخوند....آهنگ خیلی قشنگی بود مخصوصا اگه به معنیش دقت میکردی...امیر عاشقانه به نگاه میکرد...انگار داشت با زبون بی زبونی میگفت: این آهنگ حرفای دل منو میگه..میشنویچشمام رو روی هم گذاشتم و بازشون کردم...انگار بهش میگفتم : میفهمم...میخوام عشقتو درک کنم...انگار اونجا فقط من بودم و امیر و صدای خواننده که میخوند:هنوز مثل شب اولی که با هم بودیماحساسی مثل اولین بوسهو عزیزم داره بهتر میشههیچکس بهتر از این نمیتونه انجام بدهمن هنوز مقاومت میکنمو تو هنوز, برای من مناسب ترینیاولین باری که همیدگرو دیدیم..همون احساس رو دارمفقط حسی که نسبت به تو دارم قوی تر شدهو میخوام مدت بیشتری عاشقت بمونمچشم تو چشم هم داشتیم میرقصیدیم...چراغ های سالن خاموش بود...واین فضا رو عاشقانه تر میکرد...هیچکس هیچی نمیگفت...همه ما رو نگاه میکردن...اما این اهمیت نداشت..فقط من بودم وامیر و حس جدیدی که تو وجودم بیدار شده بود..این عادت نبود..نمیدونم چی بود...مهم این بود که من میخواستمش...حس میکردم با وجود امیر دیگه از چیزی نمیترسم...عشق تو هنوز من رو به آتیش میکشهپس اگه احساس تنهایی میکنی, احساس تنهایی نداشته باشتو تنها کسی هستی که من میخواممن فقط میخوام اوضاع رو بهتر کنمپس, حتی اگه باید بیشتر از حد معمول, عاشقت باشملطفا من رو ببخشمن نمیدونم که چی کار کنملطفا من رو ببخشمن نمیتونم عاشق تو نباشممن رو انکار نکناین دردی رو که باهاش مواجهملطفا من رو ببخش....با تموم شدن آهنگ امیر آروم لبهام رو بوسید و با این کارش تموم مهمونا براش دست و سوت زدن و ما هم به صندلی هامون برگشتیم....جشن تا ساعت 10 ادامه داشت....انقدر رقصیده بودم که خسته شده بودم... در آخر سوار ماشینامون شدیم و کلی تو شهر گشت زدیم...هر ماشینی که تو مسیرمون بود بوق میزد و برامون دست تکون میدادن...امیر هم که پایه ی تمام اینجور کارها...جواب همشون رومیداد...مهمونا تا دم در خونه دنبالمون اومدن و در نهایت ما موندیم وخانواده ی امیر و خانواده ی خودمون..وقتی همگی رفتیم تو خونه..امیر گفت: یادته بعد از ظهر بهت چی گفتمفهمیدم هنوز یادش نرفتهولی خودمو زدم به اون راه و گفتم: نه...من چیزی یادم نمیاد..خواست چیزی بگه که مادرم گفت: آیسان..مادر با امیر برین اتاق خودتچشمای امیر برقی زد و بلند شد و گفت: بریم...آیسان تو هم خسته شدی...وبعد رو به جمع گفت: با اجازه ی همگیمیخواستم مخالفت کنم اما این مارمولک مگه میذاشت..بنابرین باهاش راه افتادم و رفتیم تو اتاقم که طبقه ی بالا بود...درو که بست با یه لبخند مرموز گفت: خوب ایسان جون, کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسهیه تای ابروم خودبه خود رفت بالا و گفتم :یعنیچی؟_یادته گفتم من تو که تنها میشیم؟_نه من که چیزی یادم نمیاد؟_اینجوریه الان یادت میارمخواست بیاد جلو که گفتم: حالا که فکر میکنم یادم میاد...خوب که چی؟_ آهان حالا وقت تلافیه_نه دیگه عزیزم نداشتیما...دلت میاد با من اینکارو بکنی؟_آره عزیزم چرا دلم نیاد مگه تو قبل از نامزدیمون منو اذیت نمیکردی حالا نوبت منه_واه من به تو چیکار داشتم اصلا مگه ما چند بار همدیگه رو دیده بودیم_د همین دیگه من داشتم در فراق تو می سوختم هربار هم که می دیدمت اینقدر دلبری می کردی که من می مردم_ولی من از روی قصد اینکارو نمی کردم_می دونم عزیزم ولی خبحرفشو قطع کردمو گفتم: حالا هرچی من خوابم میاد نمی دونم تو چرا اومدی بالا؟ مامانم یه تعارف کرد تو چرا زود پسر خاله شدی؟!_عزیزم چندبار دیگه بگم من پسر خاله نشدم شوهرت شدم از این به بعد ما پیش هم می خوابیم,پیش هم می شینیم,با هم بیرون میریم,خلاصه ی همه ی کارامونو دو نفری انجام می دیم_یعنی با هم میریم دستشویی؟
بعدم با یه لبخند سرشو هی میاورد جلو دیدم داره زیاده روی می کنه با تمام قدرتم هلش دادم کنارو دویدم سمت دره اتاق ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود از پشت گرفتمو
گفت:
کجا با این عجله
ولم کن دیوونه
ولت نمی کنم ببینم می خوای چیکار کنی
آقا جان ببخشید اصلا قلت کردم خوبه؟حالا ولم کن
ها چرا پای عمل که میاد وسط جا میزنی
اه چقدر پیله ای تو بیا بریم پایین دیگه
باشه بد اخلاق بزار پیرهنمو بپوشم
لباسشو که پوشید با هم رفتیم پایین همه نشسته بودن و داشتن حرف می زدن مامان بابای امیرعلی هم شبو این جا مونده بودن با دیدن ما گفتن:
به به صبح عروس و داماد گلمون بخیر خسته نباشید
نمی دونم چرا خجالت کشیدم احساس می کردم این حرفا رو با منظور می زنن ولی ما که کاری نکرده بودیم که خجالت بکشم واسه همین با شجاعت گفتم:
اتفاقا اصلا خسته نیستم دیشب سرم به بالشت نرسیده خوابم برد نفهمیدم کی صبح شد حالا با اجازه برم یه آبی به دست و صورتم بزنم
خلاصه صبحونه رو کنار هم خوردیم و همه عزم رفتن کردن بابا و آرمان با امیرعلی و باباش رفتن شرکت مریم جون رفت خونشون و مامان هم طبق معمول رفت سرکار من موندمو تنهایی............
روزهام بدون هیچ اتفاق خاصی می گذشتن تمام وقتم خلاصه شده بود توی کارم و امیر علی مواقعی که سرکار بودم که هیچی اگرنه یا من خونه ی امیر علی بودم یا اون خونمون بود توی این مدت روابطمون خیلی بهتر شده بود دیگه خیلی راحت باهاش کنار اومده بودم از رفتن توی آغوشش هیچ ترس و واهمه ای نداشتم البته خودش هم توی این موضوع خیلی کمکم کرد مثلا سعی می کرد خیلی آروم بهم نزدیک بشه توی روابطمون زیاده روی نمی کردو خیلی چیزای دیگه رو که پذیرششون واسه من مشکل بود رو رعایت می کرد
 
امروز اولین روز آفم بود و توی خونه بیکار بودم قرار بود دو ساعت دیگه امیرعلی بیاد پیشم منم کاری نداشتم واسه همین نشسته بودم پایه تلویزیون که یه دفعه صدای زنگ در باعث شد از جا بپرم اول فکر کردم امیره خیلی تعجب کردم که اینقدر زود اومده ولی وقتی توی آیفونو نگاه کردم یه مرده غریبه رو دیدم جواب که دادم گفت پستچیه و ازم خواست که یه لحظه برم دمه در وقتی رفتم بعد از امضا کردن دفتری یه بسته ی پستی رو تحویلم داد اصلا نمی دونستم چیه آخه منتظر چیزی نبودم اومدم بالا و با عجله شروع کردم به باز کردنش وقتی بازش کردم یه سری اوراق بودن که با خوندنشون نزدیک بود سکته کنم از طرف دانشگاه مالزی دعوت شده بودم یه ساله پیش قبل از اینکه ماجرای ازدواجم پیش بیاد مدارکمو واسه ی دوره ی تخصص فرستاده بودم تا ببینم قبول میشم یا نه ولی بعد از یه مدتی که جوابش نیومد دیگه نامید شدم ولی حالا بعد از یه سال دعوت شده بودم اه لعنتی چرا حالا نمی شد یه چند ماه زودتر میومد ترجیح دادم کسی از موضوع با خبر نشه همون موقع هم که مدارکو فرستاده بودم فقط آرمان می دونست سریع رفتم توی کمدم گذاشتمشو درو قفل کردم با نگاهی به ساعت دیدم چیزی به اومدن امیر نمونده واسه همین شروع کردم به آماده شدن یه تونیک یاسی خوشگل با ساپرت مشکی پوشیدم صندل های صورتیم هم پام کردم تا یه ربع دیگه باید پیداش می شد خوشبوترین عطرمو به خودم زدم و رفتم پایین نشستم تا بیاد مثل همیشه سره وقت رسید درو براش باز کردمو رفتم استقبالش وای لامصب چه تیپی زده بود یه تیشرت خاکستری که با رنگ چشماش هماهنگی داشت و هیکل عضلانیش را به خوبی نشون می داد پوشیده بود با شلوار لی با دیدنم دستاشو باز کرد منم با خوشحالی رفتم توی بغلش محکم فشارم دادو گفت دلم واست تنگ شده بود
کمی ازش فاصله گرفتمو گفتم:
منم همین طور بیا بریم داخل
رفتیم تو بهش گفتم بشینه روی مبل تا برم واسش شربت بیارم چند دقیقه بعد با یه لیوان خنک آب پرتقال برگشتم پیشش وقتی خورد گفت:
بیا بشین پیشم چرا اونجا نشستی
رفتم روی مبل کنارش نشستم و گفتم :حالا خوبه
آره عزیزم هروقت تو پیشمی همه چیز خوبه می خواستم یه چیزی بهت بگم فقط امیدوارم قبول کنی
چی؟
من میگم این چند روزه آفت رو با هم بریم شمال بابا اونجا یه ویلا داره یه چندروزی میریم تا هم خستگی این مدت کارت ازت دور بشه هم با هم خوش بگذرونیم موافقی؟
مونده بودم چی بگم
نمی دونم بزار کمی فکر کنم
فکر کردن نمی خواد عزیزم من به بابات هم گفتم اونا هم موافقم
با ناراحتی گفتم :
من قراره باهات بیام نه اونا تو باید به من می گفتی
با یه لبخند دوست داشتنی جواب داد:من مطمئن بودم تو میای و خیلی سریع روی لبمو بوسید
با اعتراض گفتم :نکن دارم جدی می گم
منم جدی گفتم عزیزم یعنی تو با من نمیای می خوای منو تنها بزاری؟
من همچین چیزی نگفتم ولی اول باید به من بگی؟
بعدا می فهمی کار درستی کردم حالا ببخشید منو باهام میای؟
با ناز رومو برگردوندمو گفتم:نه
یواش بغلم کردو تو گوشم گفت:چرا؟
از دستت ناراحت شدم
من که گفتم ببخشید
فایده نداره نمیام
خواهش می کنم
از اینکه اینجور نازمو می کشید لذت می بردم خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن با هم دیگه من قبول کردم ولی ای کاش هیچ وقت قبوا نمی کردم به این سفر لعنتی برم سفری که از ابتدا اشتباه بود و مسیر زندگیمو تغییر داد درسته اولش تاثیره خودشو نشون نداد ولی با گذشت زمان ثابت کرد که با رفتنم بدترین کار زندگیمو انجام دادم.........................
از اینکه اینجور نازمو می کشید لذت می بردم خلاصه بعد از کمی کلنجار رفتن با هم دیگه من قبول کردم ولی ای کاش هیچ وقت قبوا نمی کردم به این سفر لعنتی برم سفری که از ابتدا اشتباه بود و مسیر زندگیمو تغییر داد درسته اولش تاثیره خودشو نشون نداد ولی با گذشت زمان ثابت کرد که با رفتنم بدترین کار زندگیمو انجام دادم******روز بعد صبح زود راه افتادیم روی مامان رو بوسیدم و بعد از اینکه هردومون رو از زیر قران رد کرد با هم به سمت ماشینش رفتیم شب قبل تمام وسایلم رو جمع کرده بودم و مامان هم برای بین راهمون کلی تدارک دیده بود هنوز خواب آلود بودم واسه همین وقتی تو ماشین نشستم چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی تکیه دادم و امیر بعد از اینکه تمام وسایل رو تو صندوق عقب ماشین جا داد و ماشینش رو چک کرد اومد نشست و با دیدن من گفت: اِ چرا خوابیدی؟ من همسفر خوابالو نمیخواما؟چشمام رو باز نکردم ولی گفتم: امیر تو رو خدا تا نصفه شب داشتم وسایلم رو مرتب میکردم...هنوز خوابم میادلحن صداش موذی بود آروم گفت: آیسان اگه چشمات رو باز نکنی آب میریزم رو سرتا!!!یکی از چشمام رو باز کردم با دیدن بطری آب معدنی که دستش بود و به سمتم گرفته بود با التماس گفتم: امیراصلا توجهی به من نکرد و گفت: 1...2...صاف نشستم سر جام و گفتم: اه نامردگفت: همینی که هستاستارت زد و ماشین رو روشن کرد و راه اُفتاد و همزمان پخش رو هم روشن کرد و صداش رو برد بالا دیگه اگه خوابم هم میومد, پرید با بیحوصلگی سر جام نشستم و با حرص به امیر خیره شدم سنگینی نگاهم رو که دید گفت: موردی پیش اومده؟ مشکلی هستعزیزم؟گفتم: مورد وزهرمار نوبت منم میشه ها...لبش رو گاز گرفت و گفت: وای وای چه بچه ی بی ادبی...خواستم با مشت بزنم به بازوش که با یه دستش مچ دستم رو گرفت و گفت: هی اول صبحت اینه بعدا چه جوری هستی؟و بعد دستم رو گذاشت زیر دستش رو دنده و گفت: اینجوری بهترهسرم رو تکون دادم و گفتم: چی کار کنم هر چی بگم تو آدم بشو نیستیخندید و من با حرص نگاهش کردم, نگاهش که به من اُفتاد خندش بیشتر شد میدونست با خندیدنش تو اینجور مواقع حرص منو در میاره بازم تکرار میکرد و وقتی هم که بهش اعتراض میکردم میگفت: جون آیسان وقتی عصبی میشی انقدر باحال میشی که بیشتر خندم میگیره******تقریبا ساعت 11 بود که رسیدیم اونجا و با توجه به ترافیک تو راه خوب اومده بودیم, در حالی که خمیازه میکشیدم و خودم رو کش و قوس میدادم به نمای ویلا خیره شدم هنوز دستام بالا بود که امیر دو تا دستاشو از زیر دستام رد کرد و محکم تو آغوشم کشید, اینجور مواقع وقتی یکی وسط خمیازه دست بهم میزد دادم بلند میشد در حالی که سعی میکردم دستای امیر رو از دورم باز کنم گفتم: امیر خمیازم نصفه موند آخه...اون که فهمیده بود باز دوباره حرصیم کرده محکم تر بغلم کرد و منو به خودش فشار داد و گردنش رو روی شونم گذاشت, یه جوری شدم و خواستم با اعتراض بگم: امیر که مهلت نداد و یه دستش رو زیر پام می انداخت و بغلم میکرد گفت: این چند روزه خواهشا دست از غر زدن بردار بذار این مسافرت کوفتمون نشه در حالی که با اخم نگاهش میکردم گفتم: یعنی من غر غروام دیگه؟گفت: نه...یه کم بیشتر از اونیبا مشت به سینش زدم و گفتم: خیلی بدی...غر غرو هم خودتیو به علامت قهر سرم رو به سمت مخالف برگردوندم اون در حالی که تقریبا رسیده بود به مبل منو گذاشت رو مبل و خودشم کنارم نشست و گفت: خانوم طلا قهری؟گفتم:نخیر مگه بچم قهر کنم؟گفت: اصلا هم که معلوم نیست قهری؟ شوخی کردم دیگهوبعد منو کشید تو آغوشش و گفت: ناراحت نشو دیگه سرم رو سینش گذاشتم و گفتم: بریم دریا؟؟؟گفت: الان؟؟؟یه کم خستم آخه...با التماس یه کم نازی که چاشنی صدام کرده بودم گفتم: امیـــــــــرو بعد به چشماش نگاه کردم, با دیدن حالتم یه لبخند زد و گفت: چرا ما مردا همیشه با دوتا صدا کردنمون با ناز خر میشیم همیشه برام جای سوال بوده...نه واقعا چرا؟یه لبخند موذیانه زدم و گفتم: نمیدونمگفت: پاشو...پاشو بریم که این همه نازت آخر کار دستم میده!!!با خوشحالی بلند شدم و با هم به سمت دریا رفتیم******روی شنهایی که در اثر تابش مسقیم آفتاب گرم شده بودن دراز کشیدم امیر اما کنارم نشست و گفت: پاشو...کمرت درد میگیرهگفتم: نه دلم میخواد اینجوری بخوابمهرچی گفت بلند نشدم و همونجا دراز کشیدم نور آفتاب رو وصورتم میخورد و من سرشار از لذت شده بودم...امیر آروم دستشو لای موهام کرد و مشغول نوازش موهام شد بلند و شدم و پاهاش رو خوابوندم و سرم روی پاهاش گذاشتم...از اینکه یکی دستشو توموهام کنه لذت میبردم امیر هم که دید من خوشم اومده کارش رو هی تکرار میکرد از نبودن مردم تو اون ساعت روز کنار دریا هردومون سواستفاده میکردیم و به دریا خیره شده بودیم******دو تا لیوان چای ریختم به سمت امیر رفتم که داشت با tv ور میرفت, یه کنارش جا گرفتم و گفتم: چی میبینی؟حواسش کامل رفت تو فیلم سینمایی که یکی از شبکه ها داشت پخش میکرد چون با صدای نامفهومی گفت: هوم؟یه کم صدامو بلند کردم و گفتم: امیر کجایی؟ میگم اسم فیلمش چیه؟اینبار به سمتم برگشت و گفت: جنگجوی بادهااه از این فیلم چرت و پرتاستا در حالی که چای رو میخوردم گفتم: من بعد از این میرم بخوابم خیلی خستمباز با همون حالت گفت: باشهچایم رو خوردم و رفتم بالا تو اتاقی که امیر گفته بود, بعد مسواک و عوض کردن لباسم روی تخت خودم رو انداختمتازه داشت چشمام گرم میشد که احساس کردم امیر داره منو تو آغوشش میکشه, آروم گفتم: امیر ولم کن خیلی خوابم میادولی اون در حالی که منو تو آغوشش میکشید گفت: نه دیگه همیشه من باهات راه اومدم یه امشب و تو با من راه بیا.........اینو که گفتم بلند زد زیر خنده_دختر تو بعضی وقتا یه حرفایی می زنی که به سن و سالت شک می کنمبا اخم گفتم :یعنی من بچم؟ خب شوخی کردم_نه گلم ناراحت نشو حالا هم برو لباستو عوض کن یه چیزی هم بده من بپوشم که از خستگی هلاکم نمی تونم دیگه رو پاهامبایستمبا تعجب گفتم :مگه تو شبو اینجا می مونی؟_معلومه دیگه از امشب یا تو میای خونه ی ما یا من میام اینجا_خب اینطور که همش پیش همیم یهو عروسی می کردیم و خیال همه راحت می شدبا شیطنت گفت :اگه دوست داری عروسی هم می کنیم_دیگه پررو نشو هربار بهت رو میدم زود شروع می کنیاومد کنارم روی تخت نشست همون جور که بهم خیره شده بود گفت:من زود شروع نمی کنم تو زود خسته میشی فکر می کنی این چیزا خیلی عجیب غریبه ولی عزیزم اینا صحبت های عادیه دوتا نامزده تو فکر می کنی این چیزا عجیب غریبهدیدم دارم کم میارم واسه همین گفتم:خیله خب تو راست میگی حالا برو بیرون تا لباسمو عوض کنم_واسه چی برم؟خب من که با تو کاری ندارم همینجا عوض کن_نکنه انتظار داری جلوی تو عوض کنم_مگه من می خورمت؟_آره به تو اعتباری نیست پاشو برو بیرون_آیسان این لوس بازیا چیه؟ مامان اینا بیرونن زشته اینکارا چرا نمی خوای بفهمی من شوهرتم نه یه غریبه؟_تو چرا نمی خوای بفهمی من به این چیزا هنوز عادت نکردمکلافه دستی روی موهاش کشیدو گفت :داری با این کارات دیوونم می کنی من پشت درم فقط سریعترو سریع رفت بیرون منم با هر جون کندنی بود لباسمو عوض کردم خوشبختانه چون زیپ نداشت مشکلی پیدا نکردم درو باز کردمو گفتم بیاد داخل_می خوای واست از لباسای آرمان بیارم بپوشی؟_نمی خواد می رم خونهرفتم نزدیکشو گفتم:از دستم ناراحت شدی؟_نه_توی چشمام نگاه کن چرا روتو اونور کردی؟بهم نگاه کرد:هردومون اینجوری راحت تریم مخصوصا تو من دوست ندارم پیش کسی باشم که از بودن با من ناراحته_نه باور کن اینطور نیست تو منظور من بد فهمیدی من اصلا از باتو بودن ناراحت نیستم فقط بعضی کارا رو سختمه جلوت انجام بدم حالا آشتی؟_من که قهر نبودم_چرا بودی پس واسه چی می خواستی بری؟_هنوزم می خوام برم ولی این دلیل قهر کردن نیست_اه اینهمه ور زدم بازم میگی می خوای بریواسه اینکه از دلش دربیارم تصمیم گرفتم از حربه های زنانه استفاده کنم رفتم نزدیکشو دستامو دور کمرش حلقه کردم معلوم بود داره از تعجب پس میوفته چون چشماش چهارتا شده بود گفتم:دلت میاد منو تنها بزاری مگه نقشه نکشیده بودی حال منو بگیری؟دیدم داره خام میشه واسه همین ادامه دادم:تازه مگه نمی گی جلوی مامان اینا زشته پس مثل یه پسر خوب شبو اینجا می مونی و فردا میری باشه؟_یعنی تو مشکلی نداری؟_چه مشکلی من فقط خجالت می کشم که به قول خودت اونم میشه حل کرد_وای خدا مرسی یه دفعه بغلم کردو چند دور تو هوا چرخوندم_دیوونه بزارم زمین الان میارم بالا_نترس چیزیت نمیشه_می گم بزارم زمین_نههی میزدم رو شونشو می گفتم بزارم پایین ولی کو گوش شنوا معلوم بود حسابی خر کیف شده بلاخره رضایت داد و ولم کرد از سر گیجه نمی تونستم بایستم واسه همین به سینش تکیه دادم دستشو انداخت دور شونمو تو گوشم گفت:سرت گیج میره؟_آره_یه خورده صبر کن خوب میشیبعد از چند لحظه که حالم جا اومد گفتم:تو دیوونه ای حالم داشت به هم می خورد_نترس بادمجون بم آفت نداره_براق شدم تو صورتشو گفتم:یعنی من بادمجونم_ای وای نه خدا نکنه حالا برو واسه من لباس بیار دختررفتم یه دست از لباسای تمیز آرمانو واسش آورم وقتی برگشتم دیدم رو تخت دراز کشیده و یه دستشو روی چشماش گذاشته رفتم نزدیکش یواش صداش کردم ولی تکون نخورد چند بار همین جوری صداش کردم که بازم جواب نداد نمی دونم چرا حس کردم داره ناز می کنه واسه همین آروم روی موهاش دست کشیدمو گفتم :امیر خوابی؟یه تکون کوچیک خورد ولی بازم بلند نشدسرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم :هی آقا نمی خوای بلند شی من که می دونم بیداریدیدم نه بابا تکون نمی خوره واسه همین گفتم: به من چه من رفتم بخوابم شب بخیریواش بلند شدمو رفتم سمت در و درو باز و بسته کردم که انگار رفتم بیرون تا درو بستم سریع دستشو از رو چشماش برداشت و بازشون کرد ولی تا چشماش افتاد به من کپ کرد_دیدی گول خوردی ناقلا می خواستی منو سرکار بزاریخودشم از اینکه نقشش نگرفته به خنده افتاد_مثلا می خواستی حال منو بگیری آخی نازی نقشت نگرفت پاشو پاشو لباستو عوض کن من میرم بیرونتا خواستم دره اتاقو باز کنم برم بیرون از پشت گرفت و برم گردوند_کجا من که مثل تو خجالت نمی کشم جلوت لباس عوض کنم_ولی من خجالت می کشم_تو هیچ جا نمیری تا من لباس عوض کنم_چقدر بی ادبی تو_واه این کجاش بی ادبیهدیدم پررو داره لباسشو در میاره سریع رومو برگردونم اونم خندیدو چیزی نگفت چند لحظه همین جور موندم اونم هیچی نمی گفت برگشتم ببینم چی شد که دیدم بله آقا لباسشو عوض کرده شلوارشو پوشیده بود ولی چیزی تنش نکرده بود دوباره سریع برگشتمو گفتم: تی شرتو بپوش دیگه یه لباس عوض کردن که کاری نداره؟_من عادت ندارم موقع خواب چیزی تنم کنم_یعنی می خوای اینجوری بخوابی؟_آره_پس برو خونتون _نه عزیزم کجا برم خونه ی من اینجاست پیش تو حالا هم بدو بیا بغل عمو_برو اونور وگرنه جیغ می کشمبا خنده گفت :بکش آبروی خودت میره واسه من که مهم نیست اونوقت مامان اینا فکر می کنن داریم کاری می کنیمای ناجنس فکر همه جاشم کرده بود واسه همین ترجیح دادم خفه شم اونم که دید ساکت شدم یواش اومدم طرف دستمو گرفتو منو کشید توی بغلش یه دفعه یه حالی شدم ساکت توی بغلش ایستاده بودم بعد از چند لحظه دستشو رو چونم گذاشت و سرمو بالا آورد گفت:از امشب ماله منی به هیچ کی نمی دمت مال خود خودمیبعد سریع لباشو رو لبام گذاشت داغ شدم از خجالت داشتم سکته می کردم هرچی زور میزدم هلش بدم کنار نمی شد انگار قدرتش دو برابر شده بود همین جور که تقلا می کردم دستشو انداخت زیر پامو بلندم کرد و..................دستشو زیر پام انداختو بلندم کردو گذاشتم روی تختم خودشم کنارم دراز کشید همونجور که آروم آروم موهامو نوازش می کردگفت:
 
می دونی من چقدر عاشقتم
جوابشو با لبخند دادم چی می تونستم بگم بگم منم عاشقتم در صورتیکه نبودم درسته این روزا یه حسایی بهش پیدا کرده بودم ولی عشق نبود یعنی عشق اینقدر سریع میاد نه نه مطمئنم این فقط یه عادت بود دوباره با صدای امیرعلی از فکر و خیال اومدمبیرون
تو چه حسی نسبت به من داری آیسان هنوز هم مثل روزای اولی؟
نه نمی خوام بهت دروغ بگم اون روزا پذیرفتنت واسم خیلی سخت بود اصلا نمی تونستم نه با خودم و نه با تو کنار بیام ولی خب به قول خودت گذشت زمان همه چیزو درست کردو من تونستم بهت عادت کنم
یعنی بعد از این همه وقت تو فقط به من عادت کردی؟
خواهش می کنم این بحثو تمام کن من خودمم هنوز نمی دونم چه حسی بهت دارم هنوزم با خودم درگیرم باید قبول کنی ازدواج ما خیلی هول هولکی بود همه چیز یه دفعه ای اتفاق افتاد
درسته ولی تو خودتم عادت داری با همه چیز سخت کنار میای نمی تونی خودتو با شرایط وفق بدی و این خیلی بده
می دونم ولی چیکار کنم دست خودم نیست من بیست و شش سال این طوری زندگی کردم پدرم هرچی رو که می خواستیم خیلی سریع واسمون مهیا می کردو نمی زاشت چیزی آزارمون بده واسه همین الان این شکلی شدم
نمی خواد تقصیرو بندازی گردن بابات تو خودت خیلی سخت گیری
خیل خب آقای سهل گیر بگیر بخواب که من خیلی خستم ادامه ی بحث باشه واسه ی یه روز دیگه چون الان چشمام دیگه باز نمی شه
ببخشید عزیزم بخواب بخواب
بعدم بازوشو گذاشت زیر سرمو منو کشید توی بغلش اولین بار بود که اینجوری و اینقدر نزدیکش بودم یه حس بدی بهم دست داد حسی که می گفت چرا رفتم توی بغل مردی که عاشقش نبودم نه نباید به اینجور فکرا میدون می دادم من به خودم قول دادم برای دوست داشتنش تلاش کنم اومدن غلت بزنم که محکم گرفتم و گفت:
کجا؟
چته بابا می خوام روی اون دستم بخوابم خستم شد چرخی زدمو پشتمو بهش کردم اونم دوباره از پشت بغلم کرد ایندفعه دیگه سریع خوابم برد و تا صبح چیزی نفهمیدم
 
فردا صبح وقتی بیدار شدم دیدم به همون حالت دیشبیم سرم روی بازوی امیرعلی بود و اونم دستشو دور کمرم انداخته بود برگشتم که بیدارش کنم دیدم چشماش بازه و داره نگام می کنه
تو بیداری؟
آره
از کی ؟
خیلی وقته
پس چرا منو بیدار نکردی؟
دوست داشتم همین طوری بمونیم می دونستم اگه بیدار شی دیگه از این فرصتا پیش نمیاد
ای فرصت طلب موزی
بعدم بالشتو از زیر سرش کشیدم بیرونو شروع کردم کوبیدن توی صورتش اونم دستشو روی صورتش گذاشته بودو هی می گفت :
نکن د نکن دیگه خل و چل
به من میگی خل و چل الان نشونت میدم
می دونستم خیلی قلقلکیه واسه همین یه دفعه دستمو گذاشتم رو شکمشو شروع کردم قلقلک دادن بدبخت داشت از خنده خفه می شد و نمی تونست تکون بخوره خلاصه بعد از کلی شوخی در حالیکه دوتامون از خستگی نفس نفس میزدیم ولو شدیم رو تخت
آیسان تلافی این کارتو سرت در میارم
زبونمو واسش در آوردمو گفتم:
هیچ کاری نمی تونی بکنی
حالا می بینیم
حالا می بخشمت واسه امروزت بسه پاشو بریم پایین صبحانه بخوریم
خودم بلند شدمو دست امیرعلی هم کشیدم که بلند بشه اما یه دفعه مچ دستمو گرفتو کشیدم تقریبا پرت شدم توی بغلش برم گردوند روی تختو گفت :
می خوای بهت ثابت کنم
پاشو خودتو لوس نکن گشنمه
تو هروقت کم میاری بحثو عوض می کنی به این موضوع دقت کردی
اصلا هم اینطور نیست قبلا گفتم بازم می گم هیچ کاری نمی تونی بکنی
ااااااااا حالا می بینیم
ببین این تصفیه حسابو بزار واسه یه وقته دیگه
نه من باید به تو ثابت کنم
می خوای چیکار کنی مثلا باز می خوای قدرت مردونتو به رخم بکشی
یه دفعه با صدای بلند شروع کرد خندیدن
چته حرف خنده داری زدم؟
می دونی آیسان خیلی کیف میده نقطه ضعف یکی رو بدونی
مگه مریضی که از دونستن نقطه ضعف اینو اون لذت می بری
نه ولی دونستم نقطه ضعف تو یه چیزه دیگست
خیله خب هرچی تو بگی حالا پاشو داری خفم می کنی
نه من امروز باید به تو ثابت کنم
بعدم با یه لبخند سرشو هی میاورد جلو دیدم داره زیاده روی می کنه با تمام قدرتم هلش دادم کنارو دویدم سمت دره اتاق ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود از پشت گرفتم..