رمان عشق یا عادت قسمت1
*رمان عشق یا عادت قسمت اول*
به نام خداواسه ی خودم روی صندلی راحتی لم داده بودم و داشتم فکر می کردم دیگه عقلم به جایی قد نمی داد سرم درد گرفته بودو شقیقه هام تیرمی کشید با صدای نوشین به خودم اومدم -آیسان کجایی نیم ساعته دارم صدات می کنم تازه فهمیدم نیم ساعته یه ریز دارم فکر می کنم نگاهی به نوشین انداختمو گفتم : -تو هم اگه جای من بودی حالت بدتر از اینا بود -حالا مگه چی شده؟خب بابا رک و پوست کنده بگو نمی خوای شوهر کنی اخه مگه زوره خب منم واسه همین دارم حرص می خورم دیگه نمی دونم بابام کی می خواد درک کنه که من بیست وشش سالمه دیگه بچه نیستم واسه خودم بزرگ شدم کار و زندگی دارم و شوهررررررررررررر نمی خوام -با یاد اوری این موضوع دوباره اعصابم خورد شد من تک دختر یه خانواده ی چهار نفری بودم من و برادرم آرمان دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم اون دو سال از من بزرگتر بود مادرم روانشناس بود و کارای مشاوره ای انجام میداد پدرم مهندس عمران بود و شرکت ساختمون سازی داشت زندگی تقریبا مرفهی داشتیم ولی مهم ترین عیبی که توی زندگی ما بود اخلاقای پدرم بود با وجود اینکه تحصیل کرده بود ولی فوق العاده سنتی فکر می کرد اعتقاد داشت دختر باید زود ازدواج کنه اونم با پسری که خودش پسندیده خدا میدونه این بیست و شش سال چطوری از زیر دستش در رفتم تا ازدواج نکنم هرجور بود به بهانه ی درس از زیر ازدواج شونه خالی می کردم وقتی که کنکور قبول شدم از اینکه هفت سال راحتم بی نهایت خوشحال شدم تا اینکه بلاخره توی رشته ی پزشکی فارغ التحصیل شدم و واسه ی خودم مشغول به کار حالا تقریبا یه سالی بود که توی یه بیمارستان خصوصی طبابت می کردم خلاصه همه چیز داشت خوب پیش می رفت که سر و کله ی یه خواستگار باب میل پدرم پیدا شد تقریبا هر روز توی خونه سر این موضوع بحث داشتیم بخاطر همین سعی می کردم بیشتر وقتمو توی بیمارستان بگذرونم -هی آیسان چی شد باز رفتی تو هپروت -وای نوشین تو بگو چیکار کنم پاک گیج شدم دیگه بریدم -یعنی هیچ کدومتون نمی تونید حریف پدرت بشید نا سلامتی مامانت روانشناسه یه نفوذی چیزی روی پدرت نداره؟ -نه بابا توهم دلت خوشه ها پاشو بریم سر کارمون من باید برم مریض اتاق 11 رو ویزیت کنم بعدا می بینمت -اون روز عصر کار بودم شب که شیفتمو تحویل دادم بطرف خونه حرکت کردم و به این موضوع فکر می کردم که امشب باز سر چهموضوعی با بابا بحثم میشه حدود یه ساعت بعد رسیدم خونه و دیدم تمام خونه مرتبه و میوه و شیرینی آماده رو میز چیده شده تعجب کرده بودم همین طور که وارد خونه می شدم مامانو صدا زدم -مامان مامان کجایی پس -سلام عزیزم خسته نباشی بیا سریع حاضر شو مهمون داریم سلام مهمان!!!!!!!!!!کیه؟ -پدرت امشب خانواده ی محتشمو دعوت کرده زود حاضر شو الان دیگه میرسن -کیااااااااااااا واسه چی اونارو دعوت کرده -با صدای فریاد من پدرم از اتاق بیرون اومدو گفت چی شده دخترم چرا فریاد میزنی؟ -عصبانی جواب دادم واسه چی اونارو دعوت کردی بابا من که گفتم نمی خوام دیگه ببینمشون -چرا دخترم من که ایرادی توی این خانواده نمی بینم هم خودشون خوبن هم پسرشون دیگه وقت ازدوا جته دخترم -ولی بابا من نمی خوام ازدواج کنم مگه زوره اخه اگه سربارتونم بگید تا برم واسه خودم جدا زندگی کنم -بابا گفت چی میگی دختر من کی همچین حرفی زدم من میگم امیرعلی مورد خوبیه بزار امشب بیان خودت ببین -وای بابا شما که باز حرف خودتونو می زنید من میرم تا زمانی هم که این مسئله تمام نشه برنمیگردم -بی توجه به بابا و مامان که صدام می کردن سویچ ماشینمو برداشتمو زدم بیرون نمی دونم بابا کی می خواست این مسئله رو تمام کنه اه حالا این موقع شب کجا برم ؟؟؟؟راهمو به سمت خونه ی نوشین اینا تغییر دادم نوشین بهترین دوستم بود از راهنمایی با هم دیگه توی یه کلاس بودیم آخر هم توی یه دانشگا هو یه رشته قبول شدیم اونا یه خانواده ی سه نفره و فوق العاده صمیمی بودن با اینکه از نظر وضع مالی مثل ما نبودن ولی من همیشه به روابطشون حسرت می خوردم نوشین نامزد پسر داییش بود و فوق العاده عاشق همدیگه بودن یه ربع بعد رسیدم دره خونشون و زنگ و زدم خود نوشین جواب داد -کیه؟ -منم نوشین آیسان باز کن تویی؟؟ بیا بالا -بیچاره نوشینم تعجب کرده بود رفتم بالا و سلام کردم وای نوشین نجاتم بده دیگه خسته شدم -چرا مگه چی شده؟ -بازم جریان این پسره ی مزخرف امشب می خوان بیان خونمون منم زدم بیرون -بیا داخل ببینم چی شده آخه -رفتم تو و به مامان بابای نوشین سلام کردم اونا تقریبا مشکل منو می دونستن وقتی هم دیدن با این وضع اومدم خونشون چیزی نگفتنو اجازه دادم منو نوشین تنها باشیم -بگو ببینم چی شده؟ -وای نوشین بابا سرخود پا شده دعوتشون کرده بیان واسه قرار مدار منم فرار کردم گفتم تا این مسئله تموم نشده بر نمی گردم -یعنی الان نمی دونن اینجایی؟ -نه -پس پاشو سریع یه زنگ بزن -وای ولم کن ترو خدا -بلند شو دیگه مگه بچه ای -به موبایل آرمان زنگ زدمو گفتم پیشه نوشینم و ازش خواستم به بابا اینا خبر بده که نگران نشن اونم گفت بابا حسابی از دستم عصبانیه و به خانواده محتشم گفته از بیمارستان زنگ زدن گفتن باید سریع خودمو برسونم-بعد از اینکه قطع کردم از نوشین خواستم یه مسکن بهم بده قرصو که خوردم دراز کشیدمو به این فکر کردم مه چه جور از شر این مزاحم خلاص بشم توی همین فکرا بودم که خوابم برد
صبح با صدای نوشین از خواب بیدار شدمآیسان آیسان پاشو دیگه ساعت نه چقدر می خوابیهمون جور خوابالو توی تخت نشستم ولم کن نوشین هنوز خوابم میاددپاشو دیگه بلند شدم دستو صورتمو شستم مامان نوشین واسمون صبحانه رو روی میز چیده بود با نوشین خوردیمو من گفتم میرم خونه یه سری بزنم میدونستم این موقع بابا خونه نیست وقتی رسیدم در کمال تعجب ماشین بابا توی پارکینگ بود رفتم داخلو بلند سلام کردم که با قیافه عصبی بابا روبرو شدمبه به آیسان خانم از این طرفابابا ترو خدا کوتاه بیا واقعا دیگه توان ندارم درمورد این موضوع بحث کنم ولی من هنوز سر حرفم هستم توباید با پسر آقای محتشم ازدواج کنیمن ن م ی خ و ا م مگه زوره همین که گفتمدیدم اگه بایستم دوباره دعوامون میشه رفتم توی اتاقم و سریع یه دوش گرفتم تا ظهر هم از اتاقم بیرون نیومدم ظهر مامان واسه ناهار صدام کرد رفتم پایین دیدم بابا رفته با خیال راحت ناهارو خوردم و رفتم سرکار توی بیمارستان نوشینو دیدمسلام آیسان چطوری؟چه خبر رفتی خونه چی شد؟وای نوشین یکی یکی بپرس چه خبرتهخب دوست دارم بدونم چی شدهیچی نزدیک بود دوباره با بابا دعوام بشه حالا هم ولم کن که خیلی کار دارم رفتمو مریض هامو ویزیت کردم آخرین مریضم یه دختر کوچولوی چهار ساله ی خیلی ناز بود که مسموم شده بود وای نازی مثل هلو بود دلم می خواست بچلونمش واسش یه سرم نوشتم و گفتم همین حالا بهش تزریق کنن دیگه داشتم از خستگی قش می کردم رفتم بوفه تا یه چیزی بخورم که دیدم نوشین هم داره میاد با هم سره یه میز نشستیم دیدم نوشین همین جوری زل زده به منها چته واسه چی ماتت برده نوشین با توامادارم فکر می کنم تو واسه چی قبول نمی کنی این پسره اینجور که میگی موقعیت خوبی دارهخب داشته باشه من ازش خوشم نمیاد درضمن فعلا هم قصد ازدواج ندارمآخه چرا ؟تو که می گفتی با عشق ازدواج نمی کنیو عشق مزخرفه آدم باید با عقل ازدواج کنه عشق عقلو زایل می کنه و میکنه و از این چرتو پرتا پس چی شد؟هنوز هم میگم ولی خب بلاخره باید یه خرده ازش خوشم بیاد اخه اصلا به دلم ننشستهخب مگه چه شکلیه؟با این حرف نوشین رفتم توی فکر امیرعلی پسری بود سی ساله با قد بلند و هیکل کاملا مردونه نه لاغر مردنی و نه چاق با موهای فوق العاده پر پشت و مشکی و چشمای خاکستری که توی همون نگاه اول نظرو جلب می کرد با همه این خصوصیات نمی دونم چرا به دلم ننشستهی آیسان تو اینقدر توی فکر میری یه وقت فکور نشی به سوالم جواب بدههمه چیو بلاخره بهش گفتم و بعد نیم ساعت سوال جواب دیگه داشتم حس می کردم دهنم کف کرده گفتم نوشین ترو خدا ول کنترو خدا آیسان فقط یه سوال دیگهچی؟چیکارست؟آخه خره بعد از این همه حرف زدن میگی چیکارست فوق لیسانس عمران داره و توی شرکت باباش کار می کنه میدونی که باباش شریک بابای منهواااااااااای این که عالیه هیچ ایرادی نداره پس چه مرگتهوای نوشین یعنی یاسین تو گوش خر می خوندم تا حالا بابا من شوهر نمی خوام در ضمن دیگه حالم از هرچی مهندس عمرانه به هم می خوره میدونی ما توی خانوادمون چندتا مهندس عمران داریمبرو بابا فکر کردی کی هستی اخه اینقدر ناز می کنی پاشو برو سرکارت تا یه چیزی بهت نگفتم همین جور که داشتیم با هم کل کل می کردیم یه دفعه اسم خودمو شنیدم که از اطلاعات پیجم می کردندکتر آیسان افتخار به اطلاعات- دکتر آیسان افتخار به اطلاعات...
به سمت اطلاعات رفتم و از خانم فخار پرسیدم مشکلی پیش اومده؟خانم دکتر یه اقایی با شما کار دارن از من خواستن که پیجتون کنمکی با من کار داشت؟اونجا ایستادهوقتی به طرفی که اشاره می کرد برگشتم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم این دیگه اینجا چیکار می کرد پسره ی پرو سعی کردم ظاهر خودمو حفظ کنم با همون اعتماد به نفس همیشگیم و به قول نوشین کاذب جلو رفتمو سلام کردمسلام جناب محتشم از این طرفا امری داشتید؟سلام آیسان خانم می خواستم اگه ممکنه چند لحظه وقتتونو بگیرماین چه زود پسر خاله شد پررو بزنم توی سرش گفتم من ربع ساعت دیگه وقت استراحتم تموم میشه گفت اشکال نداره زیاد وقتتونو نمی گیرم فقط اگه اشکال نداره بریم یه جای خلوتپسره ی خنگ آخه جای خلوت ازکجام پیدا کنم گفتم بریم توی حیاط بیمارستان روی یه نیمکت نشستیم گفتم من منتظرم امرتونو بفرماییدراستش غرض از مزاحمت می خواستم در مورد دیشب باهاتون صحبت کنم با کله رفتم توی حرفش گفتم جناب محتشم من اصلا در این مورد نمی خوام چیزی بشنوم عصبی دستی بیم موهاش کشیدو گفت شما یه لحظه مهلت بدید به مندیدم بیچاره گناه داره گفتم خب بفرماییدراستش دیشب منم برخلاف میلم همراه خانوادم اومدم خونه ی شما ولی باید موضوعی رو با شما درمیو ن بزارم پدر من بیماری قلبی داره همون طور که میدونید من تک پسرم و نمی دونم چرا مدتیه پدرم کلید کرده روی ازدواج من و میگه من تا چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم من آرزو دارم سروسامون گرفتن تورو ببینم و از این حرفا بعدا با بابای شما فکراشونو روی هم ریختن و به این نتیجه رسیدن که ما با هم ازدواج کنیم گفتم که منم راضی نیستم به اینکار ولی به خاطر پدرم نمی تونم حرفی بزنم اون برای من خیلی زحمت کشیده من هم با این کارم می خوام کارشو جبران کنماه اه حالمو بهم زد پسره ی بی اراده خب پدر منم برام زحمت کشیده ولی این دلیل نمیشه که به انتخاب اون ازدواج کنم گفتم جناب محتشم...اه چقدر میگی جناب محتشم مگه من تورو به فامیل صدا می زنم خب اسممو بگوحالا هرچی ببینید اولا شما قراره زن بگیرید نه باباتون که می خواید به انتخاب اون ازدواج کنید دوما کمی عاقلانه فکر کنید چه طور میشه با کسی که هیچ شناختی ازش ندارید ازدواج کنید من خودم به عشق و این چیزا اعتقادی ندارم همیشه دوست داشتم یه ازدواجه عاقلانه داشته باشم نه عاشقانه ولی همین ازدواج هم به میل و انتخاب خودم باشه نه کسه دیگه ای الان که دیگه زمان قدیم نیست که دخترا به انتخاب پدرشون ازدواج کنم در ضمن من دیشب خودم نخواستم خونه بیام فکر هم نمی کردم شما به این راحتیا قبول کنید از شما انتظار دیگه ای داشتم نا سلامتی شما مردیدبا این حرفم به رگ غیرتش برخورد و تند گفت خانم محترم منم گفتم به میل خودم نیومدم همش به خاطر پدرم بودهببینید من حرفمو گفتم سر حرفم هم هستم من حاظر نیستم شما هم بهتره به فکر خودتون باشیدوای ماشاالله شما نمی زارید آدم حرف بزه پیشنهاد منو گوش کنید شاید فایده ای داشت و هردومون از این وضعیت خلاص شدیم شما که می گید هیچ وقت با عشق ازدواج نمی کنید پس روی پیشنهادم کمی فکر کنید شاید به نتیجه ای رسیدید و از این فشاری که از طرف خانواده بهتون وارد میشه راحت شدیددیدم خیلی پیشنهاد پیشنهاد میکنه منم کنجکاو شدم ببینم چیه گفتمخب بگید می شنومگفت:این جا جاش نیست شما تا چه ساعتی سره کارید؟من ده نیم شب شیفتم تموم میشهفردا چی؟فردا شب کارمخب فردا ظهر می تونیم همدیگه رو ببینیو ساعت یک رستوران......دیدم فردا بیکارم الکی الکی هم یه ناهار مفتی گیرم میاد بهش گفتم باشه بلند شدو گفت ممنونم معذرت می خوام که وقتتونو گرفتم تا فردا خدانگهدارخداحافظبلند شدم که برم سرکارم که نوشین مثل عجل معلق جلوم سبز شدچی شد آیسان این کی بود ؟چه خوشتیپ بود همه دخترا داشتن نگاش می کردن یالا بگو چی کارت داشت؟وای نوشین باز تو سوزنت گیر کرد آخه به تو چه برو کنار می خوام برم سره کارتا نگی نمیشه آخه تو چرا اینقدر خاله زنکی مثلا دکتری نمی خوای دست از این کارات برداری ؟به جای این که ادای پیرزنا رو دربیاری جوابمو بدهدیدم نه بابا این نوشینم ول کن نیست گفتم این همون امیر علی محتشمه که بهت گفتم پسر شریک بابام دیدم یهو نوشین کپ کرد هی نوشین چته آبرومونو بردی آیسان یعنی خاک بر سره بی سلیقت این که خیلی ماه بود چه مرگته که ناز می کنیمگه همه چیز قیافست من ازش خوشم نمیاد خیلی بی ارادست خیلی هم زیر سلطه باباشه از پسر این جوری متنفرمواه برو باباگفتم نوشین باید برم دیگه کار دارمدیگه تا پایان شیفتم وقت نکردم نوشینو ببینم شب که رفتم خونه از خستگی داشتم می مردم فقط سریع یه دوش گرفتمو پریدم توی تخت عجیب بود که بابا مامان اصلا محلم نزاشتن منم با خیال راحت خوابیدمفردا صبح بیدار شدم و سرحال رفتم پایین مامان توی اشپزخونه بود آرمان و بابا هم رفته بودن سرکار سلام مامان خوبم صبح بخیر سلام ظهر بخیر ساعت یازده ااااای چقدر خوابیم ولی اشکال نداره خستگیم کامل رفع شد راستی مامان من ناهار جایی دعوتمکجا؟یکی از دوستام دعوتم کرده رستورانکدومشون؟ به چه مناسبتی/اه مامان مسابقه بیست سوالیه شما نمی شناسیدش ترجیح دادم تا حل شدن این موضوع چیزی نگم یه چیزی خوردمو رفتم توی اتاقم بیکار بودم گفتم یواش یواش حاضرشم اول یه آرایش ملایم و خوشکل کردم بعد هم یکی از مانتو شلواواری شیکمو پوشیدم با یه شال مشکی نمی دونم چرا دوست داشتم خیلی خوشکل و خوش تیپ بشم حدود دوازده و ربع از خونه زدم بیرون و با یه تاکسی خودمو به رستوران رسوندم هنوز ده دقیقه تا یک مونده بود دیدم خیلی ضایست بخوام زود برم جا بگیرم رفتم اطراف رستوران یه قدمی زدمو یک و ربع رفتم سره قرار که آقا رو دیدم اوه اوه عجب تیپی هم زده ترشی نخوره یه چیزی میشه وقتی منو دید به احترامم از جا بلند شد و خیلی محترمانه سلام و احوال پرسی کرد صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم با تشکر نشستم بعداز چند دقیقه سکوت گفتم جناب محتشم میشه پیشنهادتونو بفرمایید فکر کنم ما اومدیم که حرف بزنیم حس کردم خیلی عصبیه چون مدام دستاشو به هم می مالید و عرق پیشونیشو خشک می کردگفت حالا بزارید یه چیزی بخوریم بعد صحبت می کنیم گارسون رو صدا زد و رو به من گفت شما چی میل می کنید/من جوجه کباب سفارش دادم خودشم همین رو با مخلفاتش سفارش دادو گارسون رفت تا غذا رو بیارهگفتم نمی خواید بگید؟گفت مثل اینکه خیلی عجله داریدخب آره من واسه ی همین اینجا اومدم خب باشه پس من شروع می کنم ولی قول بدید خوب به حرفام گوش کنید بعد هم خوب فکر کنیدو جوابمو بدید فقط خواهش می کنم عجله نکنیدمنم کنجکاو سرمو تکون دادمو چشممو به دهنش دوختم
ببینید شاید چیزی که می خوام بگم عاقلانه به نظر نیاد ولی جز این راه دیگه ای به نظرم نمی رسه من با خانوادم صحبت می کنم دوباره میام خواستگاریتون و شما هم ایندفعه جواب مثبت میدید ببخشید جناب مهندس ترمز کنید این دیگه چه صیغه ایه شما مهلت بدید من حرف بزنم گفتم من میام خواستگاری شما و بعد از جواب مثبتتون ما با هم نامزد میشیم و مدتی هم نامزد می مونیم بعد مثلا با هم اختلاف پیدا می کنیم و نامزدی رو بهم می زنیم و شمارو به خیرو مارو به سلامتشما فکر کردید این چیزا مثل خاله بازی یا کتاب داستانه که اینطور میگید مگه میشه فکر کردید پدرامون راضی میشن نمیگن اینا که چشم دیدنه همدیگه رو نداشتن چی شد یه دفعه دوتایی با هم راضی شدناولا من هیچ وقت با شما خصومتی نداشتم این شما بودین که نمی دونم واسه چی همیشه سایه ی منو باتیر میزدید بعدش هم من به بابا میگم من حضورا با شما صحبت کردمو دلایلمون رو به همدیگه گفتیم و راضی شدیم تا با هم واسه آشنایی بیشتر نامزد بشیممن میدونم بابای من قبول نمی کنه نامزد بمونم اصلا مخالف دوران نامزدیه میگه باید عقد باشید این قضیه از ریشه اشتباه چرا کشش بدیم اگه دوتاییمون با هم مخالفت کنیم اونا می خوان چیکار کنن؟گفتم که من به خاطر بیماری پدرم نمی تونم زیاد باهاش جرو بحث کنم حالا مگه این موضوع چه ایرادی دارهیعنی واقعا از نظر شما موردی نداره؟خودتون فکر کنید توی کشور ما یه دختر مدتی نامزد کسی بشه و نامزدیش بهم بخوره بعدش خدا میدونه چه حرفایی که بارش نمی کنن شما چون مردید این چیزا واستون مهم نیستگور بابای مردم بزار هرچی می خوان بگن نه من اصلا راضی نیستم شما هم انگار یه چیزیتون میشه با این پیشنهاداتوناصلا شما بیاید نامزد بشیم شاید از هم خوشمون اومدو.....چی میگی من میگم اصلا نمی خوام ازدواج کنم بعد شما میگی نامزد کنیمو تا فیها خالدون هم میریببینید من تا حالا از کسی خواهش نکردم ولی این بار ازت خواهش می کنم قبول کن پدر من وضع خوبی نداره خودت هم می دونی اصلا پدر من هیچی بابای خودت چی این همه واست زحمت کشیده تو جوابشو این جوری میدیبابا مگه عهد بوق که اینجور فکر می کنید شماحالا مگه چی میشه از آرمان شنیدم شما همیشه دنبال تنوعید و از یکنواختی بدتون میاد خب فکر کنید این یه هیجان واسه ی زندگیتونه که اونو از این حالت کسل کنندش در بیارهای بابا باید بزنم فک دهن این آرمانو خورد کنم که اصلا چفت و بست نداره اینم باز داره پسر خاله میشه ولی از یه طرفی هم راستمیگه جریان باحالیه یه مدت نقش نامزد یکی رو بازی کردن ولی این جوری هم با آبروی خودم بازی می کنم هم خانوادم تازه آگه موقع بهم زدن نامزدی حال آقای محتشم بد شد چی باز همه ی کاسه کوزه ها سر من خراب میشهچی شد چیکار می کنیدهیچی دارم به این موضوع فکر می کنم خواهش می کنم به من فرصت بدید ایم مسئله ی ساده ای نیست که همین حالا بخوام جواب بدمتا کی باید منتظر جوابتون باشمسه روز دیگه همین موقع همین جا خوبه؟عالیه منم توی این مدت با بابا صحبت می کنم که فعلا راجع به این قضیه با پدرتون قراری چیزی نزارن ولی انتظار یه جواب امیدوار کننده دارمعجب پر رویه این بشردیگه هم حرفامون تمام شده بود و هم غذامونو خورده بودیم بلند شدمو بعد از تشکر خداحافظی کردم که گفت آیسان خانم من میرسونمتوننه ممنون راضی به زحمت نیستم خودم میرم این حرفا چیه این موقع ظهر درست نیست تنها بریدبابا با غیرت منم از خدا خواسته قبول کردمو به طرف ماشینش رفتیمای جان من عجب ماشینی عشق من هیوندای مشکی فکر کنم خیلی ندید بدید بازی درآوردم چون گفت چیزی شده نمی خواید سوارشید؟چرا چرا بریم سوار شدیمو بقیه راه رو توی سکوت گذروندیم منم با خودم فکر می کردم خوبه واسه ماشینشم که شده نامزدش بشمای خاک بر سرت دختره ی احمقه ندید بدید ولی خداییش مورد بدی هم نیست زیر چشمی شروع کردم به بررسی امیر علی و مقایسش با خودم من در برابرش تقریبا جوجه بودم من قد متوسطی داشتم ولی به خاطر اندام کشیدم زیاد به چشم نمیومد با این حال در برار اون کوتاه بودم هردومون پوست سفیدی داشتیم ولی چشمای اون خاکستری بود با یه برق عجیب و چشمای من قهوه ای روشن چرا تا حالا متوجه برق چشماش نشده بودم اه اه فکرای مزاحمو از خودم دور کردم و سرمو به گوشیم گرم کردم تا زمانیکه با صدای امیر علی که می گفت آیسان خانم رسیدیم به خودم اومدم تشکر کردم و تعارفش کردم بیاد خونه خیلی محترمانهعذرخواهی کرد و گفت مزاحم نمیشه در آخر هم اضافه کرد سه روز دیگه توی همون رستوران می بینمتون فقط خوب فکر کنید خواهش می کنم و خداحافظی کرد و رفت در رو باز کردمو داخل رفتم طبق معمول کسی خونه نبود چشمم به یادداشت مامان خورد که نوشته بود من رفتم مرکز مشاوره و ساعت هفت بر می گردم یه لیوان آّب خورمو رفتم سمت اتاقم باید این سه روزو مرخصب بگیرم و حسابی فکر کنم امشبو میرم سرکار ولی از فردا دیگه باید فکرم آزاد باشه تا تمرکزم بهم نخوره و الکی تصمیم بگیرم آره راه درستش همینه با فکر به همین موضوع خوابم برد و ساعت شش و نیم با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدمبا صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم تا ببینم این مزاحم کیه بله خب معلومه دیگه نوشین خانمبله سلام آیسان کجایی؟سلام خونم واسه چی؟امروز ظهر زنگ زدم خونتون مامانت گفت نیستی کجا رفته بودی؟باز شروع کردی سوال جواب آخه به تو چهلوس نشو بگو دیگهشب سرکار بهت میگم الان تازه از خواب پاشدم حال ندارمخیله خب پس شب می بینمتباشه خداحافظبلند شدم رفتم پایین دیگه یواش یواش مامان اینا باید پیداشون می شد منم که بیکار بودم گفتم بزار یه کار خیری انجام بدم پاشدم یه شام خوشمزه درست کردم یه ماکارانی چرب و خوش رنگ و لعابحدود ساعت هفت و ربع بود که همه با هم پیداشون شد بابا و آرمان رفته بودن دنبال مامان و با هم برگشته بودنسلام به همگی خسته نباشیدبه به سلام دخترم خسته نباشی چیکار می کنیمرسی شما هم خسته نباشی هیچی یه شام خوشمزه درست کردم تا همه بخوریم بابا هنوز باهام سر سنگین بود واسه همین دست انداختم دورگردنش و گفتم بابایی جونم واست یه شام خوشمزه درست کردم یه نگاه بهم انداخت یعنی خودت خری گفتم باباااااااااخیل خب خودتو لوس نکن بزار دست و صورتمو بشورم الان میامنگاهی به آرمان انداختم که مشغول بو کشیدن بود گفتم چته؟گفت امشب عجیب غریب شدی چیزی شده؟نه مگه قرار بود چیزی بشه؟نمی دونم واللهبه جای حرفای بیخود برو لباستو عوض کن بیا شام بخوریم که من باید برم سرکارسرمیز به بابا اینا گفتم می خوام سه روز مرخصی بگیرم این مدت خیلی خسته شدم و نیاز به استراحت دارم بابا گفت کار خوبی می کنی نباید زیاد خودتو خسته کنی خلاصه ساعت نه آرمان منو رسوند بیمارستان توی راه بهش گفتم آرمان تو توی شرکت با امیرعلی راجع به صحبت کردی تا حالا؟من که نه ولی اون بعضی وقتا سوال پیچم می کنهمثلا چه سوالاییاینکه اخلاقات چه جوریه و چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی و از این چیزاعجب خریه این پسر خب این چیزا رو از خودمم می تونست بپرسه دمه بیمارستان از آرمان خداحافظی کردمو به طرف بخشمون رفتم داشتم روپوشمو می پوشیدم که نوشین اومدسلام آیسان خانم چطوری عزیزمها چته سوالات بی جواب موندن که من واست عزیز شدمبه جان تو دارم از فوضولی دق می کنم بگو دیگهخداروشکر اونشب تقریبا بیکار بودیم واسه همین ماجرای ملاقاتمو واسه نوشین تعریف کردم و آخر هم گفتم سه روز دیگه قراره بهش جواب بدمخب چی می خوای بهش بگی؟نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتممیگم آیسان نکنه واقعا می خوادتو این کاراش بهانست برو بابا دلت خوشه تو هم گفتم که همش به خاطر باباشهولی خوب روی این موضوع فکر کن چیز ساده ای نیست داری با آبروت بازی می کنیمی دونم خودمم خیلی نگرانم از طرفی خیلی موضوعه هیجانییه منم عاشق هیجانمبرو بابا خلو چل من نمی دونم کی به تو مدرک دکترا دادههمون که به تو خاله زنک داده راستی از شوهر جونت چه خبر خبر سلامتی پس فردا میاد خونمونبه به چشمو دلت روشن راستی من از فردا سه روز مرخصی دارم دیگه منو نمی بینی می خوام با خیال راحت به این موضوع فکر کنمخوب کاری می کنی فقط یادت نره هر تصمیمی گرفتی اول منو خبر کنیاباشه مامان بزرگ خلاصه اون شبم تموم شدو صبح برگه ی مرخصی رو امضا کردم و به طرف خونه حرکت کردمبا صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم تا ببینم این مزاحم کیه بله خب معلومه دیگه نوشین خانمبله سلام آیسان کجایی؟سلام خونم واسه چی؟امروز ظهر زنگ زدم خونتون مامانت گفت نیستی کجا رفته بودی؟باز شروع کردی سوال جواب آخه به تو چهلوس نشو بگو دیگهشب سرکار بهت میگم الان تازه از خواب پاشدم حال ندارمخیله خب پس شب می بینمتباشه خداحافظبلند شدم رفتم پایین دیگه یواش یواش مامان اینا باید پیداشون می شد منم که بیکار بودم گفتم بزار یه کار خیری انجام بدم پاشدم یه شام خوشمزه درست کردم یه ماکارانی چرب و خوش رنگ و لعابحدود ساعت هفت و ربع بود که همه با هم پیداشون شد بابا و آرمان رفته بودن دنبال مامان و با هم برگشته بودنسلام به همگی خسته نباشیدبه به سلام دخترم خسته نباشی چیکار می کنیمرسی شما هم خسته نباشی هیچی یه شام خوشمزه درست کردم تا همه بخوریم بابا هنوز باهام سر سنگین بود واسه همین دست انداختم دورگردنش و گفتم بابایی جونم واست یه شام خوشمزه درست کردم یه نگاه بهم انداخت یعنی خودت خری گفتم باباااااااااخیل خب خودتو لوس نکن بزار دست و صورتمو بشورم الان میامنگاهی به آرمان انداختم که مشغول بو کشیدن بود گفتم چته؟گفت امشب عجیب غریب شدی چیزی شده؟نه مگه قرار بود چیزی بشه؟نمی دونم واللهبه جای حرفای بیخود برو لباستو عوض کن بیا شام بخوریم که من باید برم سرکارسرمیز به بابا اینا گفتم می خوام سه روز مرخصی بگیرم این مدت خیلی خسته شدم و نیاز به استراحت دارم بابا گفت کار خوبی می کنی نباید زیاد خودتو خسته کنی خلاصه ساعت نه آرمان منو رسوند بیمارستان توی راه بهش گفتم آرمان تو توی شرکت با امیرعلی راجع به صحبت کردی تا حالا؟من که نه ولی اون بعضی وقتا سوال پیچم می کنهمثلا چه سوالاییاینکه اخلاقات چه جوریه و چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی و از این چیزاعجب خریه این پسر خب این چیزا رو از خودمم می تونست بپرسه دمه بیمارستان از آرمان خداحافظی کردمو به طرف بخشمون رفتم داشتم روپوشمو می پوشیدم که نوشین اومدسلام آیسان خانم چطوری عزیزمها چته سوالات بی جواب موندن که من واست عزیز شدمبه جان تو دارم از فوضولی دق می کنم بگو دیگهخداروشکر اونشب تقریبا بیکار بودیم واسه همین ماجرای ملاقاتمو واسه نوشین تعریف کردم و آخر هم گفتم سه روز دیگه قراره بهش جواب بدمخب چی می خوای بهش بگی؟نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتممیگم آیسان نکنه واقعا می خوادتو این کاراش بهانست برو بابا دلت خوشه تو هم گفتم که همش به خاطر باباشهولی خوب روی این موضوع فکر کن چیز ساده ای نیست داری با آبروت بازی می کنیمی دونم خودمم خیلی نگرانم از طرفی خیلی موضوعه هیجانییه منم عاشق هیجانمبرو بابا خلو چل من نمی دونم کی به تو مدرک دکترا دادههمون که به تو خاله زنک داده راستی از شوهر جونت چه خبر خبر سلامتی پس فردا میاد خونمونبه به چشمو دلت روشن راستی من از فردا سه روز مرخصی دارم دیگه منو نمی بینی می خوام با خیال راحت به این موضوع فکر کنمخوب کاری می کنی فقط یادت نره هر تصمیمی گرفتی اول منو خبر کنیاباشه مامان بزرگ خلاصه اون شبم تموم شدو صبح برگه ی مرخصی رو امضا کردم و به طرف خونه حرکت کردم
وقتی رسیدم خونه ازاونجایی که خستگی هلاک بودم پریدم توی تختو تا ساعت دو خوابیدم با صدای مامانم که می گفت :دختر مگه خرسی که اینقدر می خوابی پاشو یه چیزی بخور بیدار شدموای مامان هنوز خوابم میاد ولم کنپاشو لوس نشو بابات اومده کارت دارهتا اینو گفت مثل فشنگ پریدم چیکارم داره مامان نمی دونینه گفت صدات کنم خودش بهت بگهبلاخره از تختم دل کندم دستو صورتمو شستم و رفتم پایینسلام بابایی خوبم خسته نباشیسلام دخترم خوب خوابیدی ؟بله خستگیم رفع شد بابا کارم داشتیآره دخترم راجع به خواستگارت فکر کردی؟تا اینو گفت وارفتم حیف خوابم که واسه خاطر این مسئله حروم شد اهبابا من سه روز ازتون مهلت می خوام بعدش جواب قطعی رو بهتون میدممطمئن باشمآره بابا بلاخره با صدای مامانم رفتیم که ناهار بخوریم بعد از ناهار به اتاقم رفتم باید شروع می کردم به فکر کردن این مسئله هیچ راه فراری نداشتو باید واسش یه تصمیم جدی می گرفتم نمی دونم چی شد که قیافه ی امیرعلی اومد توی ذهنم خدایی خیلی جذاب بودو هرجا می رفت جلب توجه می کرد آرمان می گفت من با این جایی نمی رم چون اعتماد به نفسمو از دست میدم می دونستم داشتن همچین مردی آرزوی هر دختره ولی من که قصد ازدواج نداشتم پس حالا چیکار کنم واقعا درمونده شده بودم دیدم هرچقدر فکر کنم وقت تلف کردنه به دفعه یا حرف مامان بزرگ افتادم که می گفت هروقت درمونده شدی ازخدا کمک بخواه سریع تلفنو برداشتمو به خونشون زنگ زدمبله بفرماییدسلام اشرف خانوم خسته نباشی آیسانم مامان بزرگ هستنسلام دخترم درمونده نباشی بله تشریف دارن گوشی خدمتتوناشرف خانوم توی خونه ی مامان بزرگ کار می کرد از وقتی پدر بزرگم فوت کرده بود اونجا بود تا هم کمک حال مامان بزرگ باشه هم از تنهایی درش بیارهسلام دختره گلم خوبیسلام مامان بزرگ خوبم شما خوبی چیکارا می کنی ما رو نمی بینی؟شما ها بی معرفتید که سراغی از من پیرزن نمی گیریدوای مامان بزرگ تروخدا این حرفو نزنید شما عزیز مایید قرض از مزاحمت یه خواهشی ازتون دارمبگو دختر گلم چی شده؟مامان بزرگ با قرآن واسم یه سرکتاب باز می کنی کارم یه جایی گیر کرده به کمک احتیاج دارممعلومه عزیزم بعد از نماز مغرب واست باز می کنم بهت جواب میدم فقط یادت نره نیت کنیمرسی الهی من قربونتون برم خدانکنه دختر جونخب مامان بزرگ کاری نداری ببخشید که این موقع زنگ زدمنه دخترم به مامان بابا سلام برسونچشم حتما خداحافظگوشیو گذاشتمو رو تختم دراز کشیدم یه دفعه صدای مسیج گوشیم بلندشد سریع بازش کردم ببینم کیهعجب این شماره ی امیرعلی بود نوشته بود (مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند)خب حالا این یعنی چی چه ربطی داشت نکنه می خواست بگه من سرکشم اه از دست این اصلا مگه قرار نبود مزاحمم نشه تا خوب فکرامو بکنم فایده نداره همون برمبخوابم بهتره از اون جایی که من مریضی خواب داشتم دوباره خوابم برد تا ساعت هفت بیدار که شدم نمی دونم چرا ولی اولین چیزی که یادم اومد این بود که به مامان بزرگ زنگ بزنم سریع باهاش تماس گرفتم خداروشکر خودش گوشیرو برداشتبله سلام به مامانی خوبم سلام بلا گرفته مثل اینکه طاقت نداشتی یه خورده صبر کنیوای مامان بزرگ چی شد؟هیچی دخترم عالی بود کارتو انجام بده وقفه هم توش ننداز انشاالله واست خیرهواقعا یعنی خوب اومدآره عزیزم وای ممنون مامان بزرگ من برم که خیلی کاردارم برو عزیزم خداحافظگوشیو گذاشتم و رفتم پایین یه سروگوشی آب بدم فقط مامان توی حال نشسته بودمامان می خوام درمورد موضوعی باهاتون مشورت کنمبگو دخترم چی شدهنظرتون راجع به امیرعلی چیهحس کردم جا خورد چون چند لحظه مکس کرد بعدش گفت واسه چی می خوای بدونیواسم مهمه شما بگیدراستش من از اون واقعا خوشم میاد خیلی آقاست واقعا چیزی کن نداره هم سربه راهه هم تحصیل کرده خداروشکر هیچی کم نداره به قول معروف هم کمال داره هم جمالشما از کجا اینقدر میشناسیدش یادت که نرفته منو مامانش با هم دوستیم خداییش هیچ وقت ندیدم مریم ازش بد بگه یا بناله همیشه تعریفشو میدهخب معلومه ماست فروش که هیچ وقت نمیگه ماست من ترشهنه دخترم این جور نگو مریم خانم اینجور نیست حالا چی شده که این سوالا رو می پرسیخب بلاخره یه جور باید این بشرو بشناسم یا نه مثلا قراره به زور زنش بشمخب حالا تو هم خیلی دلت بخواد هرچند میدونم تو چک برگشتی هستی آخرش بیخ ریش خودمونیمامانننننننننننننجانم شوخی کردم پاشو میزو بچین الان بابا اینا میامرفتم تو آشپزخونه تا میزو حاضر کنم مامان راست می گفت اون هیچ اشکالی نداشت ایراد ازمن بود که نمی تونستم قبولش کنم یهربع صدای زنگ بلند شد بابا اینا بودن مامان درو باز کرد چند لحظه بعد صدای مامان بلند شد یا خدا چی شده آرمان چرا بابات ای طوری شدهچیزی نیست مامان یواشتر سریع پریدم بیرون دیدم آرمان بابام رو با یه سره باند پیچی شده داره داخل میاره دویدم طرفشو گفتمبابایی چی شده؟هیچی نیست دخترم زخمی شدمبیچاره از تاثیر مسکنا گیج بود آرمان سریع بردش توی اتاقش تا بخوابهوقتی برگشت گفتم چی شده آرمان جون به لب شدمهیچی با یه عده از کارگرا دعواش شد اونا هم ریختن سرشو این بلا رو سرش آوردنآخه چراهیچی تنبلی می کنن کار سر موقع پیش نمیره بابا بهشون میگه ما به مردم قول دادیم باید سر وقت تحویلشون بدیم ولی کو گوش شنوا خلاصه اونا یه چیزی گفتم بابا هم یه چیزی گفت عاقبتش هم این شد که دیدینانشاالله که خوب میشه بیا شام بخور آمادست منم میرم مامانو صدا منم رفتم سراغ مامان که گفت من میل ندارم پیش باباتون می مونم خلاصه منو آرمان شام خوردیمو بعد از اینکه میزو جمع کردمو ظرفارو شستم اول یه سری به بابا زدم که دیدم خوابه بعدش با خیال راحت به پناهگاه همیشگیم یعنی اتاقم رفتم بیچاره بابا بعد از این همه زحمت این مزدشه چقدر مردم بی فرهنگن یکی هم که می خواد کار خوب کنه اینطور جوابشو میدن بابان همیشه توی کار خیلی دقیق بود و سعی می کرد مشتریاشو همیشه راضی نگه داره خیلی به حق و ناحق توجه داشت و می گفت من هیچ وقت پول حروم تو خونم نمیارم این پولا برکتو از خونه ی آدم می بره همیشه از این طرز فکرش لذت می بردم بابای من ماه بود چطور کسی می تونه اونو عذاب ده یه دفعه یاد خودم افتادم من داشتن عذابش می دادم درسته بخاطر همین مسئله ی ازدواجم خیلی اذیتش کردم دیگه بسه نمی خوام بیشتر از این باعث ناراحتیش بشم من ازدواج می کنم همون جور که بابا می خواد شاید با این کارم جواب گوشه ای از زحمتاشو بدمهمین مسئله ی زخمی شدن بابا باعث شد من تصمیمی بگیرم که تموم زندگیمو عوض کنه تصمیمی که حوادثیو به دنبال خودشداشت که من تصورشو هم نمی کردم.............
صبح روز بعد از خواب که بیدار شدم اول از همه یه دوش حسابی گرفتم که سرحال بشم بعدم یه صبحانه ی مفصل نوش جان کردم امروز دومین روز از مرخصیم و مهلتم واسه فکر کردن بود نمی دونم چرا هوس خرید کرده بودم واسه همین ماشینمو برداشتمو زدم بیرون اول از همه رفنمو یه پالتو شیک خریدم همیشه از خرید مانتو و پالتو لذت می بردم اصلا مگه خانومی هم هست که با خرید این چیزا لذت نبره بعدش هم یه جفت نیم چکمه خریدم دیگه حسابی سرحال اومده بودم توی راه برگشت خیلی اتفاقی از دره یه امام زاده رد شدم یه دفعه ای دلم خواست برم ماشینمو یه گوشه پارک کردمو یکی از چادرای اونجا رو برداشتمو وارد امام زاده شدم چند دقیقه ای اونجا نشستمو با تمام وجودم دعا کردم واسه ی خانوادم واز همه مهمتر زندگی خودم که نمی دونستم چه بلایی داره سرش میاد نیم ساعت بعد بلاخره پاشدمو به طرف خونه حرکت کردم امروز طبق معمول تا بعد از ظهر تنها بودم پس باید یه فکری به حال شکم بیچارم می کردم رفتم سره یخچال که از شانس گندم هیچ غذای مونده ای توش نبود منم توی یه تصمیم ناگهانی زنگ زدمو از رستوران سره خیابون چلوکباب سفارش دادم و با خیال راحت نوش جان کردم خلاصه اون روز روز خوبی بود منم کمال استفاده رو کردم بعد از ناهارم اتاقمو مرتب کردمو مشغول چیدن خریدام توی کمدم شدم خلاصه تا ساعت شیش که مامان برگشت خودمو همین جوری مشغول کردم اون روز کلا روز خوبی بود با همه ی اینها ته دلم یه نگرانی وجود داشت حقیقتش این بود که من واقعا از فردا می ترسیدم اصلا هنوز هم توی صحت کارم شک داشتم هنوز هم نمی دونستم کار درستی می کنم یا نه من واقعا داشتم ازدواج می کردم چیزی که همیشه ازش فراری بودم اصلا پذیرشش واسم سخت بود مونده بودم چطور قراره به پسری که فقط چند بار دیدمش به چشم یه شوهر نگاه کنم می دونستم چیزی به اسم هم خونه بودنو این چیزا امکان نداره پس اگه بخوام ازدواج کنم باید یه ازدواج واقعی باشه وای خدا دارم دیوونه میشم تصمیم گرفتم از امیر علی بخوام واسه ی یه مدتی عقد باشیم تا حداقل بتونم خودمو با شرایط وفق بدم هرچند می دونستم با وجود خانوادهامون نمی تونستم مدت زیادی عقد بمونم دیگه سرم داشت منفجر میشد با این وضعم اگه می رفتم توی تخت خوابم نمی برد واسه همین یه آرامبخش خوردمو تا صبح تخت خوابیدم صبح ساعت نه و نیم پاشدم رفتم پایین مامان هنوز بودش تا دیدم گفت به به خانم خوش خواب بفرمایید صبحانه منم با کمال میل یه صبحونه حسابی نوش جان کردم امروز دیگه آخرین روز بود همه چی قرار بود تموم بشه هم باید به بابا جواب می دادم هم به امیر علی تا ساعت دوازده خودمو مشغول کردمو بعد واسه ی رفتن سر قرار حاضر شدم وقتی رفتم امیرعلی مثل همیشه سروقت حاضر بود با دیدنم بلند شد و صندلی را برام عقب کشید خیلی از این رفتاراش خوشم میومد مثل جنتلمنا برخورد می کرد خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی و ردوبدل تعارفات همیشگی سفارش غذارو داد گارسون که رفت نگاهی به من انداخت و گفت:خب خانم دکتر اینم از سه روز واسه ی فکر کردن حالا میشه بدونم جوابتون چیهمثل اینکه خیلی عجله دارید؟خب راستش از این بلاتکلیفی خسته شدم راستش من خیلی فکر کردم باشه من قبول می کنم با شما ازدواج کنم هرچند که فکرکنم نیازی به پذیرش منم نبود بلاخره این اتفاق میوفتاد احساس کردم چشاش برق زد ولی زود خودشو جمع و جور کرد و گفت عالیه پس امروز به پدرم اطلاع میدم که با پردتون صحبت کننگفتم باشه فقط یه خواهشی ازتون دارمبفرمایید در خدمتممی خواستم بگم به خانوادهامون بگیم تا یه مدتی با هم عقد بمونیم راستش من اصل آمادگی ازدواجو ندارم مخصوصا با کسی که نمیشناسمش و تا حالا برخوردی باهاش نداشتممن حرفی ندارم ولی فکر نکنم خانوادهامون قبول کنممی دونم ولی ازتون می خوام حداقل اینجا یکمی با من همکاری کنید تا اینجاش که به حرف اونا بوده بلاخره ما هم باید یه حقی داشته باشیم نا سلامتی ما قراره با هم ازدواج کنیمباشه قبوله فکر خوبیه خب از این مسئله بگذریم من دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم راستش تا حالا فکر می کردم از من متنفری و امروز واقعا جا خوردم که پیشنهادمو قبول کردینه من هیچ وقت ازتون متنفر نبودم ولی احساسی هم نداشتمحالا که قراره با من ازدواج کنی چی؟بازم احساسی نداریبزارید بدون رودرواسی بگم من واسه ی همین مورد بود که خواستم مدتی عقد باشیم تا اول بتونم با خودم کنار بیام من تا حالا هیچتمایلی به شما نداشتم واسه همین هم پذیرشتون اونم اینقدر سریع واسم مشکلهولی اونقدرا هم که شما فکر می کنید سخت نیست پس توی زمانای قدیم که دختر و پسر سره سفره عقد همدیگه رو میدیدن چی؟خودتون می گید زمانای قدیم الان قرن بیست و یکه تمام اون فرهنگای غلط عوض شده فقط من موندم چه طور پدرای ما همین جور موندنچه می دونم والله ولی من به شما قول میدم که اونقدرا هم کاره سختی نیست حداقل اگه نتونستیم عاشق هم بشیم به هم عادت می کنیمشما چقدر راحت راجع به این موضوع صحبت می کنید من که از استرس دارم می میرم واسه ی چی ؟شما که دیگه دختر بزرگی هستید این چیزا بی معنیه ولی من قول میدم توی پذیرش این موضوع بهتون کمک کنم فقط یه سوال دوست دارم بدونم شما از چی بدتون میاد و چیرو اصلا نمی تونید ببخشیدراستش من آدم حسودیم اینکه کسی بخواد بهم بی توجهی کنه منو دیوونه می کنه به نظرم هم خیانت گناه غیر قابل بخششیهاه چه خشنپس چی فکر کردید راستی منظورتون از اینکه گفتید توی پذیرش این مسئله کمکم می کنید چی بود؟ببینید ما حداقل واسه اینکه بتونیم همدیگه رو تحمل کنیم نباید از هم دوری کنیم و از هم دیگه فرار کنیم پس بهتره حداقل رفتارامون شبیه زوجای معمولی باشه حالا نه اینکه همش پیش هم باشیم ولی اینکه بخوایم از هم دیگه فرار کنیم هم کارو سخت تر می کنهولی ما که مثل زوجای معمولی نیستیم چرا نیستیم ؟چون فقط خانوادهامون مجبورمون کردن مثل اونا نیستیم اینطورا هم نیست که شما میگید اصلا همین تلقین کردن شما که هی میگید مارو مجبور کردن کارو سخت تر می کنهمگه مجبور نکردن؟چرا درسته ولی کاریه که شده بهتره حداقل ما اونو سخت تر نکنیم واسه شروع کارهم بهتره با هم کمی صمیمی تر برخورد کنیم مثلا حداقل همدیگه رو به اسم کوچیک صدا کنیمبا اینکه میدونستم باز داره پسر خاله میشه ولی مجبوری قبول کردمباشه آقا امیرعلیاه آقا امیر علی چیه من از این به بعد واسه تو امیر علیم تو هم واسه من آیسان قبوله؟باشه راستی شما با کار کردن من مشکلی نداریداصلاو ابدا اصلا آدم اینهمه درس می خونه که کار کنه از بابت من نگران نباشید واسه ی کارتون مزاحمتی ایجاد نمی کنمخداروشکر حداقل توی این یه مورد با هم راه اومدیم بعد از دوساعت چک و چونه زدن از صندلی هامون دل کندیم باز هم منو رسوند خونه و گفت امروز با پدرش صحبت می کنه از هم خداحافظی کردیم و رفتم داخل خونه می دونستم امشب وقتی بابا از سرکار برگرده حسابی خوشحاله فقط دعا می کردم با موضوع عقدمون مسئله ای نداشته باشن لباسامو عوض کردمو یکمی خونه رو تروتمیز کردم بعدشم روی مبل ولو شدمو منتظر مامان شدم تا برگرده می خواستم اول اون از تصمیمم با خبر بشه بعد به بابا بگم وای خدایا خودت کمکم کن ساعت حدود شش بود که مامان اومد از خستگی نا نداشت بایسته گفت میره یه دوش میگیره و کمی استراحت می کنه ازم خواست واسه شام یه چیزی حاضر کنم منم با کمال میل قبول کردم حدود دو ساعت مشغول بودم تا اینکه مامان از خواب بیدار شد واسش یه چایی خوشرنگ ریختمو رفتم پیشش نشستمبه به مامان خانوم ساعت خواب میگن خواب بعد از ظهر خواب شیطونه هاول کن این خرافاتو دختر امروز چیکارا کردیهیچی مامان راستش امروز رفتم امیر علی رو دیدمواقعا؟آره ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیموایییی مبارکه ولی ببینم چی شد که تو تصمیمت عوض شد؟میشه دلیلشو بهتون نگم؟اشکال نداره عزیزم تو دیگه آدم بالغی هستی خودت بهتر میدونی ولی اینو بدون با این کارت همه رو یه دنیا خوشحال کردی من میرم به بابات خبر بدمنه مامان صبر کن خودم بهش بگمبزار زنگ بزنم همین الان بگم این خبرو نباید نگه داشت حتما خوشحال میشهولی مامان......اما دیگه دیر شده بود و مامانم تلفن به دست داشت بابارو خبر می کرد بعد از چند لحظه گوشی رو داد دستمسلام بابا سلام دخترم نمی دونی چقدر خوشحالم کردی می دونستم تصمیمه درستی می گیری با اینکارت خستگی این چند مدتو از تنم درآوردیببخشید اگه باعث آزارتون شدمنه دخترم این چه حرفیه فعلا برم با مهندس محتشم صحبت کنم اونم چند لحظه پیش پسرش باهاش تماس گرفته بود فعلا خداحافظوای خدا شانسمو می بینی حالا همزمان با من اونم باید زنگ بزنه حالا بابا اینا چی فکر می کنن ولی دیگه فکر کردن واسه این چیزا دیر شده بود تصمیم گرفتم خودمو به دست سرنوشت بسپارم هرچه باداباد
شب که بابا اومد خونه بهمون گفت که فردا شب خانواده ی امیر علی میان خونمون اصلا فکر نمی کردم که اینقدر زود بخوان همه چیو تموم کنن گفتم چه عجلیه بابا حالا میزاشتین واسه چند روز دیگه
نه بابا توی کارخیر نباید وقفه بیوفته
چه کار خیری آخه
خب معلومه عزیزم ازدواج
از شنیدن این کلمه ی چندش آور تمام بدنم مورمور شد اگه یه لحظه دیگه اونجا می نشستم یه چیزی از دهنم می پریدو همه چیو خراب می کردم
چند دقیقه بعد از اینکه اومدم توی اتاقم درزدن گفتم بفرمایید
آرمان بود گفت می خواستم چند لحظه باهات حرف بزنم
بگو گوش می کنم
آیسان چی شد که نظرت عوض شد تو که مخالف این قضیه بودی
مونده بودم جوابشو چی بدم بگم از روی دلسوزی یا به دروغ بگو امیر علی رو دوست دارم ولی اگه بگه یه شبه این احساسو پیدا کردی چی بگم واسه همین گفتم هیچی با امیر علی صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم که ما الکی داریم مخالفت می کنیم فکر نکنم بتونیم در برابر تصمیم باباهامون کاری کنیم
ولی اگه بخوای من کمکت می کنم سعی کن عجولانه تصمیم نگیری
نه داداش گلم مطمئن باش فکر کردم
پس امیدوارم خوشبخت بشی
ممنون با خودم فکر کردم می مردی این پیشنهادو زودتر می دادی حالا که من همه رو خبر کردم باید بگی ولی بعدش گفتم تقصیره خودمه اگه زودتر باهاش مشورت می کردم حتما اونم بهم می گفت به هر حال دیگه واسه این چیزا دیر بود باید می رفتم می خوابیدم چون فردا صبحکار بودم
صبح توی بیمارستان هرچی گشتم نوشینو پیدا نکردم به موبایلش زنگ زدم اونم خاموش بود تعجب کردم رفتم از رزیدنت بخش پرسیدم که گفت خانم دکتر رفتم مرخصی با خودم گفتم شید چون نامزدش اومده مرخصی گرفته ولی عجیب بود که به من نگفته بود بلاخره اون روز خسته کننده کاری هم تمام شد و رفتم خونه امشب قرار بودن بیان خواستگاریم فقط امیدوار بودم کسی رو همراهشون نیارن دوست نداشتم تا قضیه جدی نشده کسی بفهمه اون روز هم مامان مرخصی گرفته بود تا کارا رو انجام بده رفتم کمکش کنم که گفت لازم نیست تو برو به خودت برس
آخه من که کاری ندارم مامان تازه برم چیکار کنم مگه چه خبره که باید به خودم برسم
خب معلومه دختر خواستگاریته پاشو یه دوش بگیر بعدم یکمی به سرو صورتت برس
ول کن مامان تو هم دلت خوشه
دستمو گرفتو مجبورم کرد روی صندلی بشینم خودش هم کنارم نشستو و گفت :آیسان یه چیزی ازت می پرسم راستشو بگو تو با این ازدواج موافقی احساس می کنم خیلی کلافه ای
گفتم معلومه که موافقم تازه این یه امر طبیعیه که دخترا شب خواستگاریشون استرس داشته باشن
آره فقط امیدوارم همین طور که تو میگی باشه حالا هم پاشو یکم پذیراییو مرتب کن مامان بزرگ تا یه ساعته دیگه میاد
وای مامان راست میگی آخ جون
تنها خبر خوشحال کننده ای که توی اون روز شنیدم این بود دلم واسه مامان بزرگ یه ذره شده بود از وقتی سرکار می رفتم وقت نمی کردم زیاد برم پیشش رفتم سریع یه گردگیری کردمو منتظر مامان بزرگ شدم تا زنگو زدن سریع پریدم درو باز کنم با دیدنش رفتم تو بغلشو یه عالمه ماچش کردم
سلام مامان بزرگ خوبم دلم واست تنگ شده بود
منم همین طور عزیزم میبینم که دیگه واسه خودت خانومی شدیو داری شوهر می کنی
اااااااا مامان بزرگ مگه قبلا خانوم نبودم
چرا عزیزم ولی حالا خانوم تر شدی
با اومدن مامان بزرگ یه عالمه خوشحال شدم دیگه تا بعد از ظهر پیش هم نشسته بودیمو شوخی می کردیم اونروز بابا و آرمان زودتر اومدن خونه گفت کلا شرکتو زود تعطیل کردن چون دوتا رئیس شرکت امروز درگیر بودن ساعت طرفای هشت بود که مهمانای گرامیمون اومدن وای خدا اینا چرا یه قبیله آدم با خودشون آوردن آخه مگه چه خبره فکر کنم یه پونزده نفری بودن پیدا بود بابا اینا خیلی معذبن اونا هم فکر نمی کردن اینقدر آدم بیاد خلاصه یه نیم ساعتی به تعارفات معمولی گذشت منم که پرو از همون اول مهمانی رفتم همون جا نشستم اصلا از این رسمایی که دختر تا زمانیکه می خواد چایی بیاره نباید بیادو از این چیزا خوشم نمیومد یه مانتوی سفید خیلی شیک با شلوار مشکی پوشیده بودم یه آرایش روشن هم کرده بودم که به نظر خودم خیلی قشنگ بود و خلاصه به قول آرمان نورانی شده بودم بعد از نیم ساعت یکی از فامیلای اونا که اصلا نمی دونستم کیه و تقریبا مسن تر از بقیه بود گلویی صاف کردو گفت بهتره بریم سر اصل مطلب قرض از مزاحمت امشب اومدیم دختر گلتونو واسه پسر برادرم خواستگاری کنیم هرچند می دونم شما و داداشم قبلا حرفاتونو زدید ولی خب به رسم ادب و احترام لازم بود که این تشریفات هم انجام بشه
پدرم گفت اختیار دارید
خب جناب افتخار شما دیگه خودتون بهتر خانواده ی برادرمو و همچنین پسرشو می شناسید نمی خوام تعریف کنم ولی امیر علی چیزی کم نداره البته همچنین دختره شما حالا اگه ممکنه می خوام اجازه بدید این دوتا جوون با هم حرفاشونو بزنن
پدرم گفت البته بعد رو کرد به منو گفت بابا جون آقاامیر علی رو راهنمایی کن کتابخونه اونجا با هم حرفاتونو بزنید باز خداروشکر کردم نگفت اتاقت اخه توی اتاقم بمب منفجر شده بود
بعد درحالیکه انگار خجالت کشیدم به سمت کتابخونه حرکت کردم درو باز کردمو تعارفش کردم داخل شه که گفت خواهش می کنم خانمو مقدم ترن نه بابا تو هم از این کارا بلدی بابا با ادب
رفتیمو روی مبلای اونجا نشستیم گفتم من فکر نمی کنم ما حرفی داشته باشیم
از این حرفم جا خورد فکر نمی کرد اینقدر زود اونم این طوری حرف بزنم
گفت :فکر نمی کنید دو نفر که قراره یه عمر باهم زندگی کنن حداقل باید از علایق هم با خبر باشن و انتظاراتشونو از هم دیگه بدونن
نه ما از هم دیگه نباید انتظاری داشته باشیم
واسه چی ناسلامتی قراراه زن و شوهر بشیم همخونه که نیستیم
من هیچ انتظاری از شما ندارم فقط لطفا کاری به کارم نداشته باشید و یه چیز دیگه همین امشب موضوع عقدومطرح کنید
خب مثل اینکه شما خواسته هاتون از شوهرتون بسیار ناچیزه اما من از خانومم یه سری خواسته ها دارم
وقتی گفت خانومم یه جوری شدم گفتم بفرمایید گوش می کنم
ببینید همون جور که خودت می دونی من آدم رک و راحتی هستم طبق قرارمون من دیگه آیسان صدات می کنم ما از امشب دیگه نامزده هم میشیم درسته که تا حالا هیچ احساسی بهم نداشتیم ولی از الان باید تلاش کنیم توی دل همدیگه جا باز کنیم من هیچ وقت دوست نداشتم یه زندگیه از هم پاشیده شده داشته باشم همونجور که توی خونه ی پدرم آرامش بود دوست دارم توی خونه ی خودم هم همین جور باشه
ازت می خوام هیچ وقت سعی نکنی از من دوری کنی یا اینکه بخوای فرار کنی من جدا از یه چیز بدم میاد این که بخوام به زنم نزدیک بشمو اون منو از خودش برونه
این دیگه داشت زیاده روی میکرد هنوز هیچی نشده شوهرم شد و تازه هم می گفت هروقت بهت نزدیک شدم منو نرون برو بابا چه دلش خوشه
سریع پریدم توی حرفش:ببینید من از شما خواستم تا عقد بمونیم که پذیرش این چیزا واسم آسون شه اصلا فکر کردن به این مسائل واسه من سخته خواهشا ازشون حرف نزنید
بلاخره که چی ما خداروشکر از مشکلاتی که اکثر جوونا توی شروع زندگیشون دارن مثل خونه و درآمد کمو کار خوبو این چیزا نداریم پس فکر کنم مهمترین مسئله زندگیمون رابطمون با هم دیگست
آره ولی هنوز زوده دربارش صحبت کنیم
روی مبل لم دادو پاشو انداخت روی پاش و درحالیکه بروبر نگام می کرد گفت نه اتفاقا حالا وقتشه همیشه گفتم جنگ اول به از صلح آخره باید همین حالا سنگ هامونو با هم باز کنیم ببین تو دیگه یه دختر هجده ساله نیستی یه خانم دکتره عاقل و بالغی پس باید منو به عنوان یه مرد درک کنی
بابا این چرا نمیفهمه من یه دخترم حرف زدن درباره ی این چیزا اونم با مردی که هنوز شوهرم نشده برام سخته واقعا که پررو بود دیدم کوتاه بیا نیست واسه همین گفتم خیله خب هرچی بگید قبوله
خوبه ولی نمی خوای بدونی من چی می خوام
گفتم نه بهتره دیگه بریم بیرون خیلی وقته اینجاییم زشته
خیله خب بریم ولی یادت نره خودت نخواستی گوش کنی
با وارد شدنمون به پذیرایی همه به دهنمون چشم دوخته بودم پدرم گفت چی شد دخترم ؟
نمی دونستم چی بگم فقط با خجالت گفتم هرچی شما بگید با این جمله من صدای کل بلند شد مادرم اشاره کرد که شیرینی تعارف کنم وقتی نشستم بابای امیر علی گفت خب خداروشکر حالا بهتره واسه ی دختر گلمون مهریه تعیین کنیم که زودتر تاریخ عقدو عروسیو مشخص کنیم
پدرم گفت هرچند که ازدواج معامله نیست ولی خب رسمه من 110 سکه به همراه سه دونگ خونه پیشنهاد می کنم از بابا ناراحت شدم دوست داشتم حداقل به اندازه تاریخ تولدم سکه بزنه خواستم یه چیزی بگم که باز صدای کل بلند شد اینم یعنی تصویب شد یهو اون
اقاهه که اول مهمانی صحبت و کردو فهمیدم عموی امیرعلیه گفت همون طور که میدونید ماه آینده نیمه شعبانه فکر می کنم زمان خوبی واسه ی عقدو عروسی باشه با اشاره از امیر علی خواستم یه حرفی بزنه
سینه ای صاف کرد و گفت با اجازه می خواستم یه چیزی بگم
پدرم گفت بگو پسرم
راستش منو آیسان می خوایم یه مدتی عقد بمونیم فعلا دوتاییمون آمادگی ازدواجو نداریم
پدرش پرید توی حرفشو گفت چرا پسرم ازدواج که آمادگی نمی خواد شما که همه چیزتون آمادست هم خونه دارید هم اینکه در دوتاییتون تموم شده
ای خدا اینا چرا نمی فهمن آمادگی این چیزا نیست
امیر علی این دفعه محکم گفت :پدر ما هردومون با این موضوع موافقیم خواهش می کنم شما هم قبول کنید
با این حرفش همه ساکت شدن چند لحظه بعد عموش گفت امیر علی خودتون برنامتون چیه
همون موقع به خودم جرات دادمو با اینکه طرف صحبتش من نبودم گفتم:ببخشید جناب محتشم همون تاریخی رو که ماه آینده تعیین کردید بزارید واسه عقد دایم بعدش هروقت واسه عروسی امادگی پیدا کردیم بهتون اعلام می کنیم
عموش نگاهی به برادرش و بابام انداخت هرکدوم سراشون رو تکون دادن رو کرد به ما و گفت باشه ولی درست نیست تا زمان عقدتون نا محرم بمونید با اجازه ی جناب افتخار می خوام صیغه ی محرمیتی بینشون خونده بشه
پدرم که انگار با این پیشنهاد خیالش راحت شده بود گفت من حرفی ندارم این جور بهتره
خلاصه همون عموی بزرگش به مدت یه ماه مارو به هم محرم کرد این اتفاقا اون قدر سریع افتاد که اصلا نمی تونستم هزمشون کنم بعد از خوندن صیغه مریم جون مادر امیر علی یه انگشتر داد دست پسرشو ازش خواست تا دستم کنه بلند شد کنارم نشست وای خدا یعنی این الان شوهر منه نگاهی بهش انداختم منتظر بود تا دستمو بهش بدم دست چپمو گذاشتم توی دستش وقتی دستمو گرفتم حس کردم جریان برق بهم وصل کردن شروع کردم به لرزیدم خودشمو اینو فهمید ولی در نهایت بدجنسی بعد از این که انگشترو دستم کرد دستمو ول نکرد تازه اونو بوسیدو و محکم فشار داد وای آب شدم از خجالت هرچی تلاش می کردم یواشکی دستمو بکشم بیرون نمی زاشت وقتی دید من خیلی وول می خورم به پدرم و گفت عمو جون اشکال نداره ما چند لحظه بریم توی حیاط
پدرم گفن نه پسرم چه اشکالی اون دیگه زنته اختیارشم دست خودته
وای بابا چرا اینجوری می کنه
تا بابا اجازه داد سریع دستمو کشید و بلندم کرد تا بریم بیرون به محض این که از در سالن خارج شدیم دستمو محکم از دستش بیرون کشیدم و در حالیکه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم گفتم واسه چی دستمو ول نمی کردی نمیگی زشته
درحالیکه دستشو توی جیبش کرده بود گفت:چی زشته عزیزم تو دیگه زنه منی
ای وای اینو جو گرفته چی چیو زنشم این مردا چرا اینقدر خطرناکن
گفتم من زنت نیستم فعلا فقط محرمتم
نه عزیزم شما زنمی
با سماجت گفتم نه دیگه هم تکرار نکن که خوشم نمیاد
ولی من خوشم میاد میدونی تو خیلی خیلی خوشکلی من از این که زنی به خوشکلی تو دارم خیلی خوشحالم
مگه نگفتم دیگه تکرار نکن بدم میاد
معلوم بود بهش برخورده چون با عصبانیت گفت خب بدت بیاد تو باید باور کنی که زنمی چه بخوای چه نخوای
عصبی جواب دادم دوست ندارم باور کنم
حالا که دوست نداری خودم بزور یادت میدم دختره ی کله شق و با این حرفش محکم هلم داد سمت دیوار حیاطمون چون جایی که ایستاده بودیم پشت درختای باغچمون بود از داخل کسی دیدی روی ما نداشت محکم چسبیدم به دیوار اونم سریع اومد دوتا دستمو گرفتو بالا اورد و دوطرف سرم چسبوندشون به دیوار نامرد چشماش برق میزدم همین جور داشت صورتشو جلو میاورد که سریعصورتمو کج کردم خندیدو گفت منو نگاه کن هیچ حرکتی نکردم دوباره گفت میگم منو نگاه کن باز هیچ کاری نکردم گفت باشه خودت خواستی
دوتا دستمو با یه دستش گرفتو با دست آزادش روسریمو در آورد دیدم نه بابا خیلی وحشیه اوضاع هم داره قرمز میشه سریع گفتم باشه تروخدا نکن با این حرفم دستاش شل شد سریع دستامو بیرون کشیدمو روسریمو درست کردم نگاش کردم دیدم داره با لبخند نگام میکنه اخم کردمو گفتم چته
توی یه حرکت ناگهانی دستشو انداخت دور کمرمو منو کشید توی بغلش وای داشتم غش می کردم من در برابرش مثل جوجه بودم سرشو برد توی گوشمو گفت می دونی من خیلی خوشحالم که تو زنم شدی از اول هم چشمم دنبال تو بود دختره ی سرکش حالا هم خیلی خیلی خوشحالم که به دستت آوردم ازین به بعد تو زن منی نباید ازم فرار کنی در ضمن من دوست ندارم از زنم پرهیز کنم باید بدونی من طبعم خیلی گرمه پس بهتره خودتو آماده کنی تا یه مدت بهت نزدیک نمی شم تا آمادگی پیدا کنی ولی بعدش دیگه خود دانی از حرفاش شکه شدم این دیگه کیه یعنی منو فقط واسه قیافم می خواست فکر کنم افکارمو خوند چون گفت در ضمن فکرای الکی نکن من واقعا می خوامت دوتا دستمو روی سینش قرار دادمو هلش دادم عقب ولی نه تنها تکون نخورد بلکه محکم تر نگهو داشت و درحالیکه ریز می خندید گفت فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی دیگه داشتم دیوونه می شدم با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم فکر نمی کنی واسه این کارا زوده
گفت:تو درست میگی عزیزم ولی خواستم یه چشمه نشونت بدم تا بدونی من چجوریم
مردشورتو ببرن با این چشمه نشون دادنت البته این چیزا رو تو دلم گفتم
دیدم ولم نمی کنه گفتم بیا بریم داخل دیگه
منو از خودش جدا کردو گفت باشه ولی یادت باشه یه هفته فقط وقت داری با خودت کنار بیای و در عرض چند ثانیه خم شد و چنان محکم گونمو بوسیدکه فکر کنم جاش مثل بادکش موند بعدم سریع مچه دستمو کشید تا برگردیم داخل خونه.....
وقتی اومدیم بالا مامان اینا یه جوری نگام کردن که آب شدم فکر کنم سرخی روی گونم خیلی ضایع بود سریع رفتم توی اتاقمو صورتمو با آب سرد شستم تا شاید کمی از التهابش بخوابه از دستتشویی که اومدم بیرون داشتم صورتمو خشک می کردم که یه دفعه محکم به یه چیزی خوردم با تعجب نگاه کردم که امیر علی رو دیدم این دیگه چه جور اومده بود توی اتاقم با اخم ازش پرسیدم :تو چطور اومدی بالابا پاهاملوس نشو مگه بابا اینا ننشسته بودن چطور گذاشتن بیاینمی دونم واالله ولی تا تو اومدی بالا همشون منو تشویق کردن بیام پیشتهمشون ق.... استغفرالله ببین آدمو مجبور می کنن چیا بگه خب تو چرا اومدیچرا نیام؟واقعا که پررویی ببین بزار با هم یه قراری بزاریم توی این یه هفته که به قول خودت به من مهلت دادی نمی خوام ببینمتچرا؟اینجوری خودم راحت ترمنمیشه قبلا هم بهت گفتم اگه بخوایم همدیگه رو بپذیریم نباید از هم دوری کنیمحالا یه هفته هیچی نمیشههمین که گفتم توی این مدت من خودم میام دنبالت واسه سرکار رفتنت خودم هم برت می گردونم ولی قول میدم پامو از گلیمم درازتر نکنم خوبه؟توی دلم گفتم آره جون دلت من که اعتمادی به تو ندارم ولی باز به خودم نهیب زدم بلاخره که چی باید با خودم کنار بیام انگار حس کرد خود درگیری دارم با یه لحن خواهشی گفت:باشه آیسانخیل خب بابا التماس نکن باشهبلند خندید و گفت بابا خیلی پررویی به خدابهم برخورد تند جوابشو داد م پررو خودتیو...نذاشت ادامه بدم گفت:باشه باشه ببخشید تو فقط عصبانی نشومونده بودم کدوم ورشوبگیرم اونجا که تهدید می کنه من فلانم و..یا اینجا که نازمو میکشه باز داشتم مشغول خوددرگیری می شدم که جناب فرصت طلب از فرصت استفاده کرد یه دستشو انداخت دور کمرم با دست دیگشم صورتمو گرفت بالا تا بتونه خوب ببینتم بعدم همین جور که صورتشو جلو میاورد گفت مهلت یه هفته ایت از فردا شروع میشه امشب جزوش نیست و در یه حرکت دور ازانتظار لبهامو بوسید وای خدا این چی بود اصلا سست شدم داشتم میوفتادم که کمرمو محکم تر گرفت و گفت چته ؟منم که هنوز ماست همون بوسه بودم عین خنگا گفتم چی؟خندیدو گفت معلومه اولین تجربه شیرین زندگیت بود ولی نترس عزیزم از این به بعد از این تجربه های شیرین زیاد خواهی داشتمنم که تازه حالم جا اومده بود با شنیدن این حرفش گر گرفتم و حمله کردم سمتش از اونجایی که عاشق موکشیدن بودم سریع رفتم سمته موهاش که مچ دستمو گرفت گفت:از آرمان شنیده بودم عاشق مو کندنی ولی باور نمی کردم خانوم دکترمون از این کارا بکنه چرا عصبانی شدی عزیزم مگه اشکالی داره یه شوهر همسرشو ببوسهمن که کاردم میزدی خون در نمیومد دستمو محکم کشیدم بیرون و گفتم:مرض مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن احمقهی مواظب باش فوش نداشتیما اگه دوباره توهین کنی تنبیه می شی و بعدش با یه حالا هوسناکی به لبهام خیره شداه اه مور مورم شد سریع زدمش کنارو خودمو از اتاق پرت کردم بیرون تا آخر شب هم از کنارش رد نشدم فقط چسبیده بودم به آرمان بیچاره مونده بود من چرا اینطور می کنم ساعت طرفای دوازده و نیم بود که بلاخره مهمونامون تصمیم گرفتم از خونمون دل بکنن و از اونجایی که بصورت قبیله ای اومده بودن خداحافظی کردنشون یه نیم ساعتی طول کشید موقع خداحافظی بازم از کنارآرمان تکون نخوردم نوبت امیرعلی که شد آرمان یواش گفت من میرم که محکم مچشو گرفتمو گفتم نمی خواد امیرعلی این حرکتمو دید و یه پوزخند مسخره زد اومد جلو با آرمان دست داد و خداحافظی کرد بعدم روبروم ایستادو دستمو گرفت و گفتخداحافظ عزیزم بعدم سریع دستمو بوسید وای جلوی آرمان آب شدم این چرا اینقدر بی حیاست بدبخت آرمانم خیلی معذب بود بعد از رفتنشون اومد پیشمو گفت چت شد تو یهو عین بختک چسبیده بودی به منبده دوستت دارم آره جون دلت از قدیم گفتن سلام گرگ بی طمع نیست تو الکی کاری نمی کنیبرو بابابا نزدیک شدم مامان اینا دیگه بحثو ادامه ندادیم وقتی اومدن بابا بغلم کردو سرمو بوسید همون جور که توی بغلش فشارم می داد گفت مرسی دخترم ممنونم هیچ وقت توی زندگیم به اندازه ی امشب خوشحال نبودم سروسامون گرفتن تو یکی از آرزوهام بود احساس کردم بغض کرده چون سریع ولم کردو رفت توی اتاقشون من که اصلا این کاراشونو درک نمی کردم به مامان گفتم بابا چشه هیچی دخترم احساساتی شدواه بابا و این چیزاچه اشکالی داره مگه پدرا دل ندارننمی دونم من که خستم فردا صبح کارم باید برم بخوابم به همه شب بخیر گفتمو صورت مامان بزرگو بوسیدم تا به تختم رسیدم از شدت خستگی بیهوش شدم صبح با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم داشتم از خواب می مردم ولی باید بلند می شدم سریع دستو صورتمو شستمو بدون خوردن چیزی رفتم بیرون داشتم در حیاتو باز میکردم که صدای بوق ماشینی نظرمو جلب کرد برگشتم دیدم به به همسر گرامیم با ماشین خوشگلش اومده دنبالم پس حرفای دیشبش حقیقت داشت وقتی دید دارم نگاش می کنم از ماشین پیاده شدو و گفتسلام صبح شما بخیر با لحنی طلب کار گفتم علیک سلام واسه چی اومدی؟به همین زودی یادت رفت اومدم همسر عزیزمو تا محل کارش همراهی کنم از اینجور حرف زدنش حرصم گرفت این بشرو هیچ طوری نمی شد عصبانی کرد دیدم اول صبحب بخوام جروبحث کنم روز خودم خراب میشه واسه همین سوار ماشینش شدمو درو محکم بستم خودم هم دلم واسه ماشین عزیزو نازش سوخت که اینجور درشو بستم ولی فعلا کار دیگه ای از دستم بر نمیومدتا بیمارستان حرف دیگه ای نزدیم بعدم که رسیدیم یه خداحافظی خشک کردمو سریع پریدم پایین همین که پامو توی کریدر بیمارستان گذاشتم چشمم به نوشین افتاد سریع دویدم سمتشو صداش کردمنوشین نوشینبرگشت طرفمو تا دیدم لبخندی زدکجایی بی معرفت گوشیت که خاموشه خودتم که قربونت برم هیچیراستش آیسان درگیر بودم خیر باشه درگیر چیمن عقد کردمچییییییییییییی؟ چه بی خبرباور کن جشنی چیزی نبود فقط یه عقد محضری ساده بودبه به مبارکه مثل اینکه توی این چهار روز اتفاقای زیادی افتادهچه اتفاقی مگه چی شده؟هیچی منم نامزد کردمحس کردم نوشین سنگ کوپ کرد می دونستم اگه یه لحظه دیگه پیشش بایستم تا بعد از ظهر باید به سوالاش جواب بدم واسه همین سریع دویدم سمت بخشو تا پایان ساعت کاری جلوی چشمش آفتابی نشدم ....
به نام خداواسه ی خودم روی صندلی راحتی لم داده بودم و داشتم فکر می کردم دیگه عقلم به جایی قد نمی داد سرم درد گرفته بودو شقیقه هام تیرمی کشید با صدای نوشین به خودم اومدم -آیسان کجایی نیم ساعته دارم صدات می کنم تازه فهمیدم نیم ساعته یه ریز دارم فکر می کنم نگاهی به نوشین انداختمو گفتم : -تو هم اگه جای من بودی حالت بدتر از اینا بود -حالا مگه چی شده؟خب بابا رک و پوست کنده بگو نمی خوای شوهر کنی اخه مگه زوره خب منم واسه همین دارم حرص می خورم دیگه نمی دونم بابام کی می خواد درک کنه که من بیست وشش سالمه دیگه بچه نیستم واسه خودم بزرگ شدم کار و زندگی دارم و شوهررررررررررررر نمی خوام -با یاد اوری این موضوع دوباره اعصابم خورد شد من تک دختر یه خانواده ی چهار نفری بودم من و برادرم آرمان دو سال با هم تفاوت سنی داشتیم اون دو سال از من بزرگتر بود مادرم روانشناس بود و کارای مشاوره ای انجام میداد پدرم مهندس عمران بود و شرکت ساختمون سازی داشت زندگی تقریبا مرفهی داشتیم ولی مهم ترین عیبی که توی زندگی ما بود اخلاقای پدرم بود با وجود اینکه تحصیل کرده بود ولی فوق العاده سنتی فکر می کرد اعتقاد داشت دختر باید زود ازدواج کنه اونم با پسری که خودش پسندیده خدا میدونه این بیست و شش سال چطوری از زیر دستش در رفتم تا ازدواج نکنم هرجور بود به بهانه ی درس از زیر ازدواج شونه خالی می کردم وقتی که کنکور قبول شدم از اینکه هفت سال راحتم بی نهایت خوشحال شدم تا اینکه بلاخره توی رشته ی پزشکی فارغ التحصیل شدم و واسه ی خودم مشغول به کار حالا تقریبا یه سالی بود که توی یه بیمارستان خصوصی طبابت می کردم خلاصه همه چیز داشت خوب پیش می رفت که سر و کله ی یه خواستگار باب میل پدرم پیدا شد تقریبا هر روز توی خونه سر این موضوع بحث داشتیم بخاطر همین سعی می کردم بیشتر وقتمو توی بیمارستان بگذرونم -هی آیسان چی شد باز رفتی تو هپروت -وای نوشین تو بگو چیکار کنم پاک گیج شدم دیگه بریدم -یعنی هیچ کدومتون نمی تونید حریف پدرت بشید نا سلامتی مامانت روانشناسه یه نفوذی چیزی روی پدرت نداره؟ -نه بابا توهم دلت خوشه ها پاشو بریم سر کارمون من باید برم مریض اتاق 11 رو ویزیت کنم بعدا می بینمت -اون روز عصر کار بودم شب که شیفتمو تحویل دادم بطرف خونه حرکت کردم و به این موضوع فکر می کردم که امشب باز سر چهموضوعی با بابا بحثم میشه حدود یه ساعت بعد رسیدم خونه و دیدم تمام خونه مرتبه و میوه و شیرینی آماده رو میز چیده شده تعجب کرده بودم همین طور که وارد خونه می شدم مامانو صدا زدم -مامان مامان کجایی پس -سلام عزیزم خسته نباشی بیا سریع حاضر شو مهمون داریم سلام مهمان!!!!!!!!!!کیه؟ -پدرت امشب خانواده ی محتشمو دعوت کرده زود حاضر شو الان دیگه میرسن -کیااااااااااااا واسه چی اونارو دعوت کرده -با صدای فریاد من پدرم از اتاق بیرون اومدو گفت چی شده دخترم چرا فریاد میزنی؟ -عصبانی جواب دادم واسه چی اونارو دعوت کردی بابا من که گفتم نمی خوام دیگه ببینمشون -چرا دخترم من که ایرادی توی این خانواده نمی بینم هم خودشون خوبن هم پسرشون دیگه وقت ازدوا جته دخترم -ولی بابا من نمی خوام ازدواج کنم مگه زوره اخه اگه سربارتونم بگید تا برم واسه خودم جدا زندگی کنم -بابا گفت چی میگی دختر من کی همچین حرفی زدم من میگم امیرعلی مورد خوبیه بزار امشب بیان خودت ببین -وای بابا شما که باز حرف خودتونو می زنید من میرم تا زمانی هم که این مسئله تمام نشه برنمیگردم -بی توجه به بابا و مامان که صدام می کردن سویچ ماشینمو برداشتمو زدم بیرون نمی دونم بابا کی می خواست این مسئله رو تمام کنه اه حالا این موقع شب کجا برم ؟؟؟؟راهمو به سمت خونه ی نوشین اینا تغییر دادم نوشین بهترین دوستم بود از راهنمایی با هم دیگه توی یه کلاس بودیم آخر هم توی یه دانشگا هو یه رشته قبول شدیم اونا یه خانواده ی سه نفره و فوق العاده صمیمی بودن با اینکه از نظر وضع مالی مثل ما نبودن ولی من همیشه به روابطشون حسرت می خوردم نوشین نامزد پسر داییش بود و فوق العاده عاشق همدیگه بودن یه ربع بعد رسیدم دره خونشون و زنگ و زدم خود نوشین جواب داد -کیه؟ -منم نوشین آیسان باز کن تویی؟؟ بیا بالا -بیچاره نوشینم تعجب کرده بود رفتم بالا و سلام کردم وای نوشین نجاتم بده دیگه خسته شدم -چرا مگه چی شده؟ -بازم جریان این پسره ی مزخرف امشب می خوان بیان خونمون منم زدم بیرون -بیا داخل ببینم چی شده آخه -رفتم تو و به مامان بابای نوشین سلام کردم اونا تقریبا مشکل منو می دونستن وقتی هم دیدن با این وضع اومدم خونشون چیزی نگفتنو اجازه دادم منو نوشین تنها باشیم -بگو ببینم چی شده؟ -وای نوشین بابا سرخود پا شده دعوتشون کرده بیان واسه قرار مدار منم فرار کردم گفتم تا این مسئله تموم نشده بر نمی گردم -یعنی الان نمی دونن اینجایی؟ -نه -پس پاشو سریع یه زنگ بزن -وای ولم کن ترو خدا -بلند شو دیگه مگه بچه ای -به موبایل آرمان زنگ زدمو گفتم پیشه نوشینم و ازش خواستم به بابا اینا خبر بده که نگران نشن اونم گفت بابا حسابی از دستم عصبانیه و به خانواده محتشم گفته از بیمارستان زنگ زدن گفتن باید سریع خودمو برسونم-بعد از اینکه قطع کردم از نوشین خواستم یه مسکن بهم بده قرصو که خوردم دراز کشیدمو به این فکر کردم مه چه جور از شر این مزاحم خلاص بشم توی همین فکرا بودم که خوابم برد
صبح با صدای نوشین از خواب بیدار شدمآیسان آیسان پاشو دیگه ساعت نه چقدر می خوابیهمون جور خوابالو توی تخت نشستم ولم کن نوشین هنوز خوابم میاددپاشو دیگه بلند شدم دستو صورتمو شستم مامان نوشین واسمون صبحانه رو روی میز چیده بود با نوشین خوردیمو من گفتم میرم خونه یه سری بزنم میدونستم این موقع بابا خونه نیست وقتی رسیدم در کمال تعجب ماشین بابا توی پارکینگ بود رفتم داخلو بلند سلام کردم که با قیافه عصبی بابا روبرو شدمبه به آیسان خانم از این طرفابابا ترو خدا کوتاه بیا واقعا دیگه توان ندارم درمورد این موضوع بحث کنم ولی من هنوز سر حرفم هستم توباید با پسر آقای محتشم ازدواج کنیمن ن م ی خ و ا م مگه زوره همین که گفتمدیدم اگه بایستم دوباره دعوامون میشه رفتم توی اتاقم و سریع یه دوش گرفتم تا ظهر هم از اتاقم بیرون نیومدم ظهر مامان واسه ناهار صدام کرد رفتم پایین دیدم بابا رفته با خیال راحت ناهارو خوردم و رفتم سرکار توی بیمارستان نوشینو دیدمسلام آیسان چطوری؟چه خبر رفتی خونه چی شد؟وای نوشین یکی یکی بپرس چه خبرتهخب دوست دارم بدونم چی شدهیچی نزدیک بود دوباره با بابا دعوام بشه حالا هم ولم کن که خیلی کار دارم رفتمو مریض هامو ویزیت کردم آخرین مریضم یه دختر کوچولوی چهار ساله ی خیلی ناز بود که مسموم شده بود وای نازی مثل هلو بود دلم می خواست بچلونمش واسش یه سرم نوشتم و گفتم همین حالا بهش تزریق کنن دیگه داشتم از خستگی قش می کردم رفتم بوفه تا یه چیزی بخورم که دیدم نوشین هم داره میاد با هم سره یه میز نشستیم دیدم نوشین همین جوری زل زده به منها چته واسه چی ماتت برده نوشین با توامادارم فکر می کنم تو واسه چی قبول نمی کنی این پسره اینجور که میگی موقعیت خوبی دارهخب داشته باشه من ازش خوشم نمیاد درضمن فعلا هم قصد ازدواج ندارمآخه چرا ؟تو که می گفتی با عشق ازدواج نمی کنیو عشق مزخرفه آدم باید با عقل ازدواج کنه عشق عقلو زایل می کنه و میکنه و از این چرتو پرتا پس چی شد؟هنوز هم میگم ولی خب بلاخره باید یه خرده ازش خوشم بیاد اخه اصلا به دلم ننشستهخب مگه چه شکلیه؟با این حرف نوشین رفتم توی فکر امیرعلی پسری بود سی ساله با قد بلند و هیکل کاملا مردونه نه لاغر مردنی و نه چاق با موهای فوق العاده پر پشت و مشکی و چشمای خاکستری که توی همون نگاه اول نظرو جلب می کرد با همه این خصوصیات نمی دونم چرا به دلم ننشستهی آیسان تو اینقدر توی فکر میری یه وقت فکور نشی به سوالم جواب بدههمه چیو بلاخره بهش گفتم و بعد نیم ساعت سوال جواب دیگه داشتم حس می کردم دهنم کف کرده گفتم نوشین ترو خدا ول کنترو خدا آیسان فقط یه سوال دیگهچی؟چیکارست؟آخه خره بعد از این همه حرف زدن میگی چیکارست فوق لیسانس عمران داره و توی شرکت باباش کار می کنه میدونی که باباش شریک بابای منهواااااااااای این که عالیه هیچ ایرادی نداره پس چه مرگتهوای نوشین یعنی یاسین تو گوش خر می خوندم تا حالا بابا من شوهر نمی خوام در ضمن دیگه حالم از هرچی مهندس عمرانه به هم می خوره میدونی ما توی خانوادمون چندتا مهندس عمران داریمبرو بابا فکر کردی کی هستی اخه اینقدر ناز می کنی پاشو برو سرکارت تا یه چیزی بهت نگفتم همین جور که داشتیم با هم کل کل می کردیم یه دفعه اسم خودمو شنیدم که از اطلاعات پیجم می کردندکتر آیسان افتخار به اطلاعات- دکتر آیسان افتخار به اطلاعات...
به سمت اطلاعات رفتم و از خانم فخار پرسیدم مشکلی پیش اومده؟خانم دکتر یه اقایی با شما کار دارن از من خواستن که پیجتون کنمکی با من کار داشت؟اونجا ایستادهوقتی به طرفی که اشاره می کرد برگشتم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم این دیگه اینجا چیکار می کرد پسره ی پرو سعی کردم ظاهر خودمو حفظ کنم با همون اعتماد به نفس همیشگیم و به قول نوشین کاذب جلو رفتمو سلام کردمسلام جناب محتشم از این طرفا امری داشتید؟سلام آیسان خانم می خواستم اگه ممکنه چند لحظه وقتتونو بگیرماین چه زود پسر خاله شد پررو بزنم توی سرش گفتم من ربع ساعت دیگه وقت استراحتم تموم میشه گفت اشکال نداره زیاد وقتتونو نمی گیرم فقط اگه اشکال نداره بریم یه جای خلوتپسره ی خنگ آخه جای خلوت ازکجام پیدا کنم گفتم بریم توی حیاط بیمارستان روی یه نیمکت نشستیم گفتم من منتظرم امرتونو بفرماییدراستش غرض از مزاحمت می خواستم در مورد دیشب باهاتون صحبت کنم با کله رفتم توی حرفش گفتم جناب محتشم من اصلا در این مورد نمی خوام چیزی بشنوم عصبی دستی بیم موهاش کشیدو گفت شما یه لحظه مهلت بدید به مندیدم بیچاره گناه داره گفتم خب بفرماییدراستش دیشب منم برخلاف میلم همراه خانوادم اومدم خونه ی شما ولی باید موضوعی رو با شما درمیو ن بزارم پدر من بیماری قلبی داره همون طور که میدونید من تک پسرم و نمی دونم چرا مدتیه پدرم کلید کرده روی ازدواج من و میگه من تا چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم من آرزو دارم سروسامون گرفتن تورو ببینم و از این حرفا بعدا با بابای شما فکراشونو روی هم ریختن و به این نتیجه رسیدن که ما با هم ازدواج کنیم گفتم که منم راضی نیستم به اینکار ولی به خاطر پدرم نمی تونم حرفی بزنم اون برای من خیلی زحمت کشیده من هم با این کارم می خوام کارشو جبران کنماه اه حالمو بهم زد پسره ی بی اراده خب پدر منم برام زحمت کشیده ولی این دلیل نمیشه که به انتخاب اون ازدواج کنم گفتم جناب محتشم...اه چقدر میگی جناب محتشم مگه من تورو به فامیل صدا می زنم خب اسممو بگوحالا هرچی ببینید اولا شما قراره زن بگیرید نه باباتون که می خواید به انتخاب اون ازدواج کنید دوما کمی عاقلانه فکر کنید چه طور میشه با کسی که هیچ شناختی ازش ندارید ازدواج کنید من خودم به عشق و این چیزا اعتقادی ندارم همیشه دوست داشتم یه ازدواجه عاقلانه داشته باشم نه عاشقانه ولی همین ازدواج هم به میل و انتخاب خودم باشه نه کسه دیگه ای الان که دیگه زمان قدیم نیست که دخترا به انتخاب پدرشون ازدواج کنم در ضمن من دیشب خودم نخواستم خونه بیام فکر هم نمی کردم شما به این راحتیا قبول کنید از شما انتظار دیگه ای داشتم نا سلامتی شما مردیدبا این حرفم به رگ غیرتش برخورد و تند گفت خانم محترم منم گفتم به میل خودم نیومدم همش به خاطر پدرم بودهببینید من حرفمو گفتم سر حرفم هم هستم من حاظر نیستم شما هم بهتره به فکر خودتون باشیدوای ماشاالله شما نمی زارید آدم حرف بزه پیشنهاد منو گوش کنید شاید فایده ای داشت و هردومون از این وضعیت خلاص شدیم شما که می گید هیچ وقت با عشق ازدواج نمی کنید پس روی پیشنهادم کمی فکر کنید شاید به نتیجه ای رسیدید و از این فشاری که از طرف خانواده بهتون وارد میشه راحت شدیددیدم خیلی پیشنهاد پیشنهاد میکنه منم کنجکاو شدم ببینم چیه گفتمخب بگید می شنومگفت:این جا جاش نیست شما تا چه ساعتی سره کارید؟من ده نیم شب شیفتم تموم میشهفردا چی؟فردا شب کارمخب فردا ظهر می تونیم همدیگه رو ببینیو ساعت یک رستوران......دیدم فردا بیکارم الکی الکی هم یه ناهار مفتی گیرم میاد بهش گفتم باشه بلند شدو گفت ممنونم معذرت می خوام که وقتتونو گرفتم تا فردا خدانگهدارخداحافظبلند شدم که برم سرکارم که نوشین مثل عجل معلق جلوم سبز شدچی شد آیسان این کی بود ؟چه خوشتیپ بود همه دخترا داشتن نگاش می کردن یالا بگو چی کارت داشت؟وای نوشین باز تو سوزنت گیر کرد آخه به تو چه برو کنار می خوام برم سره کارتا نگی نمیشه آخه تو چرا اینقدر خاله زنکی مثلا دکتری نمی خوای دست از این کارات برداری ؟به جای این که ادای پیرزنا رو دربیاری جوابمو بدهدیدم نه بابا این نوشینم ول کن نیست گفتم این همون امیر علی محتشمه که بهت گفتم پسر شریک بابام دیدم یهو نوشین کپ کرد هی نوشین چته آبرومونو بردی آیسان یعنی خاک بر سره بی سلیقت این که خیلی ماه بود چه مرگته که ناز می کنیمگه همه چیز قیافست من ازش خوشم نمیاد خیلی بی ارادست خیلی هم زیر سلطه باباشه از پسر این جوری متنفرمواه برو باباگفتم نوشین باید برم دیگه کار دارمدیگه تا پایان شیفتم وقت نکردم نوشینو ببینم شب که رفتم خونه از خستگی داشتم می مردم فقط سریع یه دوش گرفتمو پریدم توی تخت عجیب بود که بابا مامان اصلا محلم نزاشتن منم با خیال راحت خوابیدمفردا صبح بیدار شدم و سرحال رفتم پایین مامان توی اشپزخونه بود آرمان و بابا هم رفته بودن سرکار سلام مامان خوبم صبح بخیر سلام ظهر بخیر ساعت یازده ااااای چقدر خوابیم ولی اشکال نداره خستگیم کامل رفع شد راستی مامان من ناهار جایی دعوتمکجا؟یکی از دوستام دعوتم کرده رستورانکدومشون؟ به چه مناسبتی/اه مامان مسابقه بیست سوالیه شما نمی شناسیدش ترجیح دادم تا حل شدن این موضوع چیزی نگم یه چیزی خوردمو رفتم توی اتاقم بیکار بودم گفتم یواش یواش حاضرشم اول یه آرایش ملایم و خوشکل کردم بعد هم یکی از مانتو شلواواری شیکمو پوشیدم با یه شال مشکی نمی دونم چرا دوست داشتم خیلی خوشکل و خوش تیپ بشم حدود دوازده و ربع از خونه زدم بیرون و با یه تاکسی خودمو به رستوران رسوندم هنوز ده دقیقه تا یک مونده بود دیدم خیلی ضایست بخوام زود برم جا بگیرم رفتم اطراف رستوران یه قدمی زدمو یک و ربع رفتم سره قرار که آقا رو دیدم اوه اوه عجب تیپی هم زده ترشی نخوره یه چیزی میشه وقتی منو دید به احترامم از جا بلند شد و خیلی محترمانه سلام و احوال پرسی کرد صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم با تشکر نشستم بعداز چند دقیقه سکوت گفتم جناب محتشم میشه پیشنهادتونو بفرمایید فکر کنم ما اومدیم که حرف بزنیم حس کردم خیلی عصبیه چون مدام دستاشو به هم می مالید و عرق پیشونیشو خشک می کردگفت حالا بزارید یه چیزی بخوریم بعد صحبت می کنیم گارسون رو صدا زد و رو به من گفت شما چی میل می کنید/من جوجه کباب سفارش دادم خودشم همین رو با مخلفاتش سفارش دادو گارسون رفت تا غذا رو بیارهگفتم نمی خواید بگید؟گفت مثل اینکه خیلی عجله داریدخب آره من واسه ی همین اینجا اومدم خب باشه پس من شروع می کنم ولی قول بدید خوب به حرفام گوش کنید بعد هم خوب فکر کنیدو جوابمو بدید فقط خواهش می کنم عجله نکنیدمنم کنجکاو سرمو تکون دادمو چشممو به دهنش دوختم
ببینید شاید چیزی که می خوام بگم عاقلانه به نظر نیاد ولی جز این راه دیگه ای به نظرم نمی رسه من با خانوادم صحبت می کنم دوباره میام خواستگاریتون و شما هم ایندفعه جواب مثبت میدید ببخشید جناب مهندس ترمز کنید این دیگه چه صیغه ایه شما مهلت بدید من حرف بزنم گفتم من میام خواستگاری شما و بعد از جواب مثبتتون ما با هم نامزد میشیم و مدتی هم نامزد می مونیم بعد مثلا با هم اختلاف پیدا می کنیم و نامزدی رو بهم می زنیم و شمارو به خیرو مارو به سلامتشما فکر کردید این چیزا مثل خاله بازی یا کتاب داستانه که اینطور میگید مگه میشه فکر کردید پدرامون راضی میشن نمیگن اینا که چشم دیدنه همدیگه رو نداشتن چی شد یه دفعه دوتایی با هم راضی شدناولا من هیچ وقت با شما خصومتی نداشتم این شما بودین که نمی دونم واسه چی همیشه سایه ی منو باتیر میزدید بعدش هم من به بابا میگم من حضورا با شما صحبت کردمو دلایلمون رو به همدیگه گفتیم و راضی شدیم تا با هم واسه آشنایی بیشتر نامزد بشیممن میدونم بابای من قبول نمی کنه نامزد بمونم اصلا مخالف دوران نامزدیه میگه باید عقد باشید این قضیه از ریشه اشتباه چرا کشش بدیم اگه دوتاییمون با هم مخالفت کنیم اونا می خوان چیکار کنن؟گفتم که من به خاطر بیماری پدرم نمی تونم زیاد باهاش جرو بحث کنم حالا مگه این موضوع چه ایرادی دارهیعنی واقعا از نظر شما موردی نداره؟خودتون فکر کنید توی کشور ما یه دختر مدتی نامزد کسی بشه و نامزدیش بهم بخوره بعدش خدا میدونه چه حرفایی که بارش نمی کنن شما چون مردید این چیزا واستون مهم نیستگور بابای مردم بزار هرچی می خوان بگن نه من اصلا راضی نیستم شما هم انگار یه چیزیتون میشه با این پیشنهاداتوناصلا شما بیاید نامزد بشیم شاید از هم خوشمون اومدو.....چی میگی من میگم اصلا نمی خوام ازدواج کنم بعد شما میگی نامزد کنیمو تا فیها خالدون هم میریببینید من تا حالا از کسی خواهش نکردم ولی این بار ازت خواهش می کنم قبول کن پدر من وضع خوبی نداره خودت هم می دونی اصلا پدر من هیچی بابای خودت چی این همه واست زحمت کشیده تو جوابشو این جوری میدیبابا مگه عهد بوق که اینجور فکر می کنید شماحالا مگه چی میشه از آرمان شنیدم شما همیشه دنبال تنوعید و از یکنواختی بدتون میاد خب فکر کنید این یه هیجان واسه ی زندگیتونه که اونو از این حالت کسل کنندش در بیارهای بابا باید بزنم فک دهن این آرمانو خورد کنم که اصلا چفت و بست نداره اینم باز داره پسر خاله میشه ولی از یه طرفی هم راستمیگه جریان باحالیه یه مدت نقش نامزد یکی رو بازی کردن ولی این جوری هم با آبروی خودم بازی می کنم هم خانوادم تازه آگه موقع بهم زدن نامزدی حال آقای محتشم بد شد چی باز همه ی کاسه کوزه ها سر من خراب میشهچی شد چیکار می کنیدهیچی دارم به این موضوع فکر می کنم خواهش می کنم به من فرصت بدید ایم مسئله ی ساده ای نیست که همین حالا بخوام جواب بدمتا کی باید منتظر جوابتون باشمسه روز دیگه همین موقع همین جا خوبه؟عالیه منم توی این مدت با بابا صحبت می کنم که فعلا راجع به این قضیه با پدرتون قراری چیزی نزارن ولی انتظار یه جواب امیدوار کننده دارمعجب پر رویه این بشردیگه هم حرفامون تمام شده بود و هم غذامونو خورده بودیم بلند شدمو بعد از تشکر خداحافظی کردم که گفت آیسان خانم من میرسونمتوننه ممنون راضی به زحمت نیستم خودم میرم این حرفا چیه این موقع ظهر درست نیست تنها بریدبابا با غیرت منم از خدا خواسته قبول کردمو به طرف ماشینش رفتیمای جان من عجب ماشینی عشق من هیوندای مشکی فکر کنم خیلی ندید بدید بازی درآوردم چون گفت چیزی شده نمی خواید سوارشید؟چرا چرا بریم سوار شدیمو بقیه راه رو توی سکوت گذروندیم منم با خودم فکر می کردم خوبه واسه ماشینشم که شده نامزدش بشمای خاک بر سرت دختره ی احمقه ندید بدید ولی خداییش مورد بدی هم نیست زیر چشمی شروع کردم به بررسی امیر علی و مقایسش با خودم من در برابرش تقریبا جوجه بودم من قد متوسطی داشتم ولی به خاطر اندام کشیدم زیاد به چشم نمیومد با این حال در برار اون کوتاه بودم هردومون پوست سفیدی داشتیم ولی چشمای اون خاکستری بود با یه برق عجیب و چشمای من قهوه ای روشن چرا تا حالا متوجه برق چشماش نشده بودم اه اه فکرای مزاحمو از خودم دور کردم و سرمو به گوشیم گرم کردم تا زمانیکه با صدای امیر علی که می گفت آیسان خانم رسیدیم به خودم اومدم تشکر کردم و تعارفش کردم بیاد خونه خیلی محترمانهعذرخواهی کرد و گفت مزاحم نمیشه در آخر هم اضافه کرد سه روز دیگه توی همون رستوران می بینمتون فقط خوب فکر کنید خواهش می کنم و خداحافظی کرد و رفت در رو باز کردمو داخل رفتم طبق معمول کسی خونه نبود چشمم به یادداشت مامان خورد که نوشته بود من رفتم مرکز مشاوره و ساعت هفت بر می گردم یه لیوان آّب خورمو رفتم سمت اتاقم باید این سه روزو مرخصب بگیرم و حسابی فکر کنم امشبو میرم سرکار ولی از فردا دیگه باید فکرم آزاد باشه تا تمرکزم بهم نخوره و الکی تصمیم بگیرم آره راه درستش همینه با فکر به همین موضوع خوابم برد و ساعت شش و نیم با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدمبا صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم تا ببینم این مزاحم کیه بله خب معلومه دیگه نوشین خانمبله سلام آیسان کجایی؟سلام خونم واسه چی؟امروز ظهر زنگ زدم خونتون مامانت گفت نیستی کجا رفته بودی؟باز شروع کردی سوال جواب آخه به تو چهلوس نشو بگو دیگهشب سرکار بهت میگم الان تازه از خواب پاشدم حال ندارمخیله خب پس شب می بینمتباشه خداحافظبلند شدم رفتم پایین دیگه یواش یواش مامان اینا باید پیداشون می شد منم که بیکار بودم گفتم بزار یه کار خیری انجام بدم پاشدم یه شام خوشمزه درست کردم یه ماکارانی چرب و خوش رنگ و لعابحدود ساعت هفت و ربع بود که همه با هم پیداشون شد بابا و آرمان رفته بودن دنبال مامان و با هم برگشته بودنسلام به همگی خسته نباشیدبه به سلام دخترم خسته نباشی چیکار می کنیمرسی شما هم خسته نباشی هیچی یه شام خوشمزه درست کردم تا همه بخوریم بابا هنوز باهام سر سنگین بود واسه همین دست انداختم دورگردنش و گفتم بابایی جونم واست یه شام خوشمزه درست کردم یه نگاه بهم انداخت یعنی خودت خری گفتم باباااااااااخیل خب خودتو لوس نکن بزار دست و صورتمو بشورم الان میامنگاهی به آرمان انداختم که مشغول بو کشیدن بود گفتم چته؟گفت امشب عجیب غریب شدی چیزی شده؟نه مگه قرار بود چیزی بشه؟نمی دونم واللهبه جای حرفای بیخود برو لباستو عوض کن بیا شام بخوریم که من باید برم سرکارسرمیز به بابا اینا گفتم می خوام سه روز مرخصی بگیرم این مدت خیلی خسته شدم و نیاز به استراحت دارم بابا گفت کار خوبی می کنی نباید زیاد خودتو خسته کنی خلاصه ساعت نه آرمان منو رسوند بیمارستان توی راه بهش گفتم آرمان تو توی شرکت با امیرعلی راجع به صحبت کردی تا حالا؟من که نه ولی اون بعضی وقتا سوال پیچم می کنهمثلا چه سوالاییاینکه اخلاقات چه جوریه و چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی و از این چیزاعجب خریه این پسر خب این چیزا رو از خودمم می تونست بپرسه دمه بیمارستان از آرمان خداحافظی کردمو به طرف بخشمون رفتم داشتم روپوشمو می پوشیدم که نوشین اومدسلام آیسان خانم چطوری عزیزمها چته سوالات بی جواب موندن که من واست عزیز شدمبه جان تو دارم از فوضولی دق می کنم بگو دیگهخداروشکر اونشب تقریبا بیکار بودیم واسه همین ماجرای ملاقاتمو واسه نوشین تعریف کردم و آخر هم گفتم سه روز دیگه قراره بهش جواب بدمخب چی می خوای بهش بگی؟نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتممیگم آیسان نکنه واقعا می خوادتو این کاراش بهانست برو بابا دلت خوشه تو هم گفتم که همش به خاطر باباشهولی خوب روی این موضوع فکر کن چیز ساده ای نیست داری با آبروت بازی می کنیمی دونم خودمم خیلی نگرانم از طرفی خیلی موضوعه هیجانییه منم عاشق هیجانمبرو بابا خلو چل من نمی دونم کی به تو مدرک دکترا دادههمون که به تو خاله زنک داده راستی از شوهر جونت چه خبر خبر سلامتی پس فردا میاد خونمونبه به چشمو دلت روشن راستی من از فردا سه روز مرخصی دارم دیگه منو نمی بینی می خوام با خیال راحت به این موضوع فکر کنمخوب کاری می کنی فقط یادت نره هر تصمیمی گرفتی اول منو خبر کنیاباشه مامان بزرگ خلاصه اون شبم تموم شدو صبح برگه ی مرخصی رو امضا کردم و به طرف خونه حرکت کردمبا صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم تا ببینم این مزاحم کیه بله خب معلومه دیگه نوشین خانمبله سلام آیسان کجایی؟سلام خونم واسه چی؟امروز ظهر زنگ زدم خونتون مامانت گفت نیستی کجا رفته بودی؟باز شروع کردی سوال جواب آخه به تو چهلوس نشو بگو دیگهشب سرکار بهت میگم الان تازه از خواب پاشدم حال ندارمخیله خب پس شب می بینمتباشه خداحافظبلند شدم رفتم پایین دیگه یواش یواش مامان اینا باید پیداشون می شد منم که بیکار بودم گفتم بزار یه کار خیری انجام بدم پاشدم یه شام خوشمزه درست کردم یه ماکارانی چرب و خوش رنگ و لعابحدود ساعت هفت و ربع بود که همه با هم پیداشون شد بابا و آرمان رفته بودن دنبال مامان و با هم برگشته بودنسلام به همگی خسته نباشیدبه به سلام دخترم خسته نباشی چیکار می کنیمرسی شما هم خسته نباشی هیچی یه شام خوشمزه درست کردم تا همه بخوریم بابا هنوز باهام سر سنگین بود واسه همین دست انداختم دورگردنش و گفتم بابایی جونم واست یه شام خوشمزه درست کردم یه نگاه بهم انداخت یعنی خودت خری گفتم باباااااااااخیل خب خودتو لوس نکن بزار دست و صورتمو بشورم الان میامنگاهی به آرمان انداختم که مشغول بو کشیدن بود گفتم چته؟گفت امشب عجیب غریب شدی چیزی شده؟نه مگه قرار بود چیزی بشه؟نمی دونم واللهبه جای حرفای بیخود برو لباستو عوض کن بیا شام بخوریم که من باید برم سرکارسرمیز به بابا اینا گفتم می خوام سه روز مرخصی بگیرم این مدت خیلی خسته شدم و نیاز به استراحت دارم بابا گفت کار خوبی می کنی نباید زیاد خودتو خسته کنی خلاصه ساعت نه آرمان منو رسوند بیمارستان توی راه بهش گفتم آرمان تو توی شرکت با امیرعلی راجع به صحبت کردی تا حالا؟من که نه ولی اون بعضی وقتا سوال پیچم می کنهمثلا چه سوالاییاینکه اخلاقات چه جوریه و چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی و از این چیزاعجب خریه این پسر خب این چیزا رو از خودمم می تونست بپرسه دمه بیمارستان از آرمان خداحافظی کردمو به طرف بخشمون رفتم داشتم روپوشمو می پوشیدم که نوشین اومدسلام آیسان خانم چطوری عزیزمها چته سوالات بی جواب موندن که من واست عزیز شدمبه جان تو دارم از فوضولی دق می کنم بگو دیگهخداروشکر اونشب تقریبا بیکار بودیم واسه همین ماجرای ملاقاتمو واسه نوشین تعریف کردم و آخر هم گفتم سه روز دیگه قراره بهش جواب بدمخب چی می خوای بهش بگی؟نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتممیگم آیسان نکنه واقعا می خوادتو این کاراش بهانست برو بابا دلت خوشه تو هم گفتم که همش به خاطر باباشهولی خوب روی این موضوع فکر کن چیز ساده ای نیست داری با آبروت بازی می کنیمی دونم خودمم خیلی نگرانم از طرفی خیلی موضوعه هیجانییه منم عاشق هیجانمبرو بابا خلو چل من نمی دونم کی به تو مدرک دکترا دادههمون که به تو خاله زنک داده راستی از شوهر جونت چه خبر خبر سلامتی پس فردا میاد خونمونبه به چشمو دلت روشن راستی من از فردا سه روز مرخصی دارم دیگه منو نمی بینی می خوام با خیال راحت به این موضوع فکر کنمخوب کاری می کنی فقط یادت نره هر تصمیمی گرفتی اول منو خبر کنیاباشه مامان بزرگ خلاصه اون شبم تموم شدو صبح برگه ی مرخصی رو امضا کردم و به طرف خونه حرکت کردم
وقتی رسیدم خونه ازاونجایی که خستگی هلاک بودم پریدم توی تختو تا ساعت دو خوابیدم با صدای مامانم که می گفت :دختر مگه خرسی که اینقدر می خوابی پاشو یه چیزی بخور بیدار شدموای مامان هنوز خوابم میاد ولم کنپاشو لوس نشو بابات اومده کارت دارهتا اینو گفت مثل فشنگ پریدم چیکارم داره مامان نمی دونینه گفت صدات کنم خودش بهت بگهبلاخره از تختم دل کندم دستو صورتمو شستم و رفتم پایینسلام بابایی خوبم خسته نباشیسلام دخترم خوب خوابیدی ؟بله خستگیم رفع شد بابا کارم داشتیآره دخترم راجع به خواستگارت فکر کردی؟تا اینو گفت وارفتم حیف خوابم که واسه خاطر این مسئله حروم شد اهبابا من سه روز ازتون مهلت می خوام بعدش جواب قطعی رو بهتون میدممطمئن باشمآره بابا بلاخره با صدای مامانم رفتیم که ناهار بخوریم بعد از ناهار به اتاقم رفتم باید شروع می کردم به فکر کردن این مسئله هیچ راه فراری نداشتو باید واسش یه تصمیم جدی می گرفتم نمی دونم چی شد که قیافه ی امیرعلی اومد توی ذهنم خدایی خیلی جذاب بودو هرجا می رفت جلب توجه می کرد آرمان می گفت من با این جایی نمی رم چون اعتماد به نفسمو از دست میدم می دونستم داشتن همچین مردی آرزوی هر دختره ولی من که قصد ازدواج نداشتم پس حالا چیکار کنم واقعا درمونده شده بودم دیدم هرچقدر فکر کنم وقت تلف کردنه به دفعه یا حرف مامان بزرگ افتادم که می گفت هروقت درمونده شدی ازخدا کمک بخواه سریع تلفنو برداشتمو به خونشون زنگ زدمبله بفرماییدسلام اشرف خانوم خسته نباشی آیسانم مامان بزرگ هستنسلام دخترم درمونده نباشی بله تشریف دارن گوشی خدمتتوناشرف خانوم توی خونه ی مامان بزرگ کار می کرد از وقتی پدر بزرگم فوت کرده بود اونجا بود تا هم کمک حال مامان بزرگ باشه هم از تنهایی درش بیارهسلام دختره گلم خوبیسلام مامان بزرگ خوبم شما خوبی چیکارا می کنی ما رو نمی بینی؟شما ها بی معرفتید که سراغی از من پیرزن نمی گیریدوای مامان بزرگ تروخدا این حرفو نزنید شما عزیز مایید قرض از مزاحمت یه خواهشی ازتون دارمبگو دختر گلم چی شده؟مامان بزرگ با قرآن واسم یه سرکتاب باز می کنی کارم یه جایی گیر کرده به کمک احتیاج دارممعلومه عزیزم بعد از نماز مغرب واست باز می کنم بهت جواب میدم فقط یادت نره نیت کنیمرسی الهی من قربونتون برم خدانکنه دختر جونخب مامان بزرگ کاری نداری ببخشید که این موقع زنگ زدمنه دخترم به مامان بابا سلام برسونچشم حتما خداحافظگوشیو گذاشتمو رو تختم دراز کشیدم یه دفعه صدای مسیج گوشیم بلندشد سریع بازش کردم ببینم کیهعجب این شماره ی امیرعلی بود نوشته بود (مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند)خب حالا این یعنی چی چه ربطی داشت نکنه می خواست بگه من سرکشم اه از دست این اصلا مگه قرار نبود مزاحمم نشه تا خوب فکرامو بکنم فایده نداره همون برمبخوابم بهتره از اون جایی که من مریضی خواب داشتم دوباره خوابم برد تا ساعت هفت بیدار که شدم نمی دونم چرا ولی اولین چیزی که یادم اومد این بود که به مامان بزرگ زنگ بزنم سریع باهاش تماس گرفتم خداروشکر خودش گوشیرو برداشتبله سلام به مامانی خوبم سلام بلا گرفته مثل اینکه طاقت نداشتی یه خورده صبر کنیوای مامان بزرگ چی شد؟هیچی دخترم عالی بود کارتو انجام بده وقفه هم توش ننداز انشاالله واست خیرهواقعا یعنی خوب اومدآره عزیزم وای ممنون مامان بزرگ من برم که خیلی کاردارم برو عزیزم خداحافظگوشیو گذاشتم و رفتم پایین یه سروگوشی آب بدم فقط مامان توی حال نشسته بودمامان می خوام درمورد موضوعی باهاتون مشورت کنمبگو دخترم چی شدهنظرتون راجع به امیرعلی چیهحس کردم جا خورد چون چند لحظه مکس کرد بعدش گفت واسه چی می خوای بدونیواسم مهمه شما بگیدراستش من از اون واقعا خوشم میاد خیلی آقاست واقعا چیزی کن نداره هم سربه راهه هم تحصیل کرده خداروشکر هیچی کم نداره به قول معروف هم کمال داره هم جمالشما از کجا اینقدر میشناسیدش یادت که نرفته منو مامانش با هم دوستیم خداییش هیچ وقت ندیدم مریم ازش بد بگه یا بناله همیشه تعریفشو میدهخب معلومه ماست فروش که هیچ وقت نمیگه ماست من ترشهنه دخترم این جور نگو مریم خانم اینجور نیست حالا چی شده که این سوالا رو می پرسیخب بلاخره یه جور باید این بشرو بشناسم یا نه مثلا قراره به زور زنش بشمخب حالا تو هم خیلی دلت بخواد هرچند میدونم تو چک برگشتی هستی آخرش بیخ ریش خودمونیمامانننننننننننننجانم شوخی کردم پاشو میزو بچین الان بابا اینا میامرفتم تو آشپزخونه تا میزو حاضر کنم مامان راست می گفت اون هیچ اشکالی نداشت ایراد ازمن بود که نمی تونستم قبولش کنم یهربع صدای زنگ بلند شد بابا اینا بودن مامان درو باز کرد چند لحظه بعد صدای مامان بلند شد یا خدا چی شده آرمان چرا بابات ای طوری شدهچیزی نیست مامان یواشتر سریع پریدم بیرون دیدم آرمان بابام رو با یه سره باند پیچی شده داره داخل میاره دویدم طرفشو گفتمبابایی چی شده؟هیچی نیست دخترم زخمی شدمبیچاره از تاثیر مسکنا گیج بود آرمان سریع بردش توی اتاقش تا بخوابهوقتی برگشت گفتم چی شده آرمان جون به لب شدمهیچی با یه عده از کارگرا دعواش شد اونا هم ریختن سرشو این بلا رو سرش آوردنآخه چراهیچی تنبلی می کنن کار سر موقع پیش نمیره بابا بهشون میگه ما به مردم قول دادیم باید سر وقت تحویلشون بدیم ولی کو گوش شنوا خلاصه اونا یه چیزی گفتم بابا هم یه چیزی گفت عاقبتش هم این شد که دیدینانشاالله که خوب میشه بیا شام بخور آمادست منم میرم مامانو صدا منم رفتم سراغ مامان که گفت من میل ندارم پیش باباتون می مونم خلاصه منو آرمان شام خوردیمو بعد از اینکه میزو جمع کردمو ظرفارو شستم اول یه سری به بابا زدم که دیدم خوابه بعدش با خیال راحت به پناهگاه همیشگیم یعنی اتاقم رفتم بیچاره بابا بعد از این همه زحمت این مزدشه چقدر مردم بی فرهنگن یکی هم که می خواد کار خوب کنه اینطور جوابشو میدن بابان همیشه توی کار خیلی دقیق بود و سعی می کرد مشتریاشو همیشه راضی نگه داره خیلی به حق و ناحق توجه داشت و می گفت من هیچ وقت پول حروم تو خونم نمیارم این پولا برکتو از خونه ی آدم می بره همیشه از این طرز فکرش لذت می بردم بابای من ماه بود چطور کسی می تونه اونو عذاب ده یه دفعه یاد خودم افتادم من داشتن عذابش می دادم درسته بخاطر همین مسئله ی ازدواجم خیلی اذیتش کردم دیگه بسه نمی خوام بیشتر از این باعث ناراحتیش بشم من ازدواج می کنم همون جور که بابا می خواد شاید با این کارم جواب گوشه ای از زحمتاشو بدمهمین مسئله ی زخمی شدن بابا باعث شد من تصمیمی بگیرم که تموم زندگیمو عوض کنه تصمیمی که حوادثیو به دنبال خودشداشت که من تصورشو هم نمی کردم.............
صبح روز بعد از خواب که بیدار شدم اول از همه یه دوش حسابی گرفتم که سرحال بشم بعدم یه صبحانه ی مفصل نوش جان کردم امروز دومین روز از مرخصیم و مهلتم واسه فکر کردن بود نمی دونم چرا هوس خرید کرده بودم واسه همین ماشینمو برداشتمو زدم بیرون اول از همه رفنمو یه پالتو شیک خریدم همیشه از خرید مانتو و پالتو لذت می بردم اصلا مگه خانومی هم هست که با خرید این چیزا لذت نبره بعدش هم یه جفت نیم چکمه خریدم دیگه حسابی سرحال اومده بودم توی راه برگشت خیلی اتفاقی از دره یه امام زاده رد شدم یه دفعه ای دلم خواست برم ماشینمو یه گوشه پارک کردمو یکی از چادرای اونجا رو برداشتمو وارد امام زاده شدم چند دقیقه ای اونجا نشستمو با تمام وجودم دعا کردم واسه ی خانوادم واز همه مهمتر زندگی خودم که نمی دونستم چه بلایی داره سرش میاد نیم ساعت بعد بلاخره پاشدمو به طرف خونه حرکت کردم امروز طبق معمول تا بعد از ظهر تنها بودم پس باید یه فکری به حال شکم بیچارم می کردم رفتم سره یخچال که از شانس گندم هیچ غذای مونده ای توش نبود منم توی یه تصمیم ناگهانی زنگ زدمو از رستوران سره خیابون چلوکباب سفارش دادم و با خیال راحت نوش جان کردم خلاصه اون روز روز خوبی بود منم کمال استفاده رو کردم بعد از ناهارم اتاقمو مرتب کردمو مشغول چیدن خریدام توی کمدم شدم خلاصه تا ساعت شیش که مامان برگشت خودمو همین جوری مشغول کردم اون روز کلا روز خوبی بود با همه ی اینها ته دلم یه نگرانی وجود داشت حقیقتش این بود که من واقعا از فردا می ترسیدم اصلا هنوز هم توی صحت کارم شک داشتم هنوز هم نمی دونستم کار درستی می کنم یا نه من واقعا داشتم ازدواج می کردم چیزی که همیشه ازش فراری بودم اصلا پذیرشش واسم سخت بود مونده بودم چطور قراره به پسری که فقط چند بار دیدمش به چشم یه شوهر نگاه کنم می دونستم چیزی به اسم هم خونه بودنو این چیزا امکان نداره پس اگه بخوام ازدواج کنم باید یه ازدواج واقعی باشه وای خدا دارم دیوونه میشم تصمیم گرفتم از امیر علی بخوام واسه ی یه مدتی عقد باشیم تا حداقل بتونم خودمو با شرایط وفق بدم هرچند می دونستم با وجود خانوادهامون نمی تونستم مدت زیادی عقد بمونم دیگه سرم داشت منفجر میشد با این وضعم اگه می رفتم توی تخت خوابم نمی برد واسه همین یه آرامبخش خوردمو تا صبح تخت خوابیدم صبح ساعت نه و نیم پاشدم رفتم پایین مامان هنوز بودش تا دیدم گفت به به خانم خوش خواب بفرمایید صبحانه منم با کمال میل یه صبحونه حسابی نوش جان کردم امروز دیگه آخرین روز بود همه چی قرار بود تموم بشه هم باید به بابا جواب می دادم هم به امیر علی تا ساعت دوازده خودمو مشغول کردمو بعد واسه ی رفتن سر قرار حاضر شدم وقتی رفتم امیرعلی مثل همیشه سروقت حاضر بود با دیدنم بلند شد و صندلی را برام عقب کشید خیلی از این رفتاراش خوشم میومد مثل جنتلمنا برخورد می کرد خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی و ردوبدل تعارفات همیشگی سفارش غذارو داد گارسون که رفت نگاهی به من انداخت و گفت:خب خانم دکتر اینم از سه روز واسه ی فکر کردن حالا میشه بدونم جوابتون چیهمثل اینکه خیلی عجله دارید؟خب راستش از این بلاتکلیفی خسته شدم راستش من خیلی فکر کردم باشه من قبول می کنم با شما ازدواج کنم هرچند که فکرکنم نیازی به پذیرش منم نبود بلاخره این اتفاق میوفتاد احساس کردم چشاش برق زد ولی زود خودشو جمع و جور کرد و گفت عالیه پس امروز به پدرم اطلاع میدم که با پردتون صحبت کننگفتم باشه فقط یه خواهشی ازتون دارمبفرمایید در خدمتممی خواستم بگم به خانوادهامون بگیم تا یه مدتی با هم عقد بمونیم راستش من اصل آمادگی ازدواجو ندارم مخصوصا با کسی که نمیشناسمش و تا حالا برخوردی باهاش نداشتممن حرفی ندارم ولی فکر نکنم خانوادهامون قبول کنممی دونم ولی ازتون می خوام حداقل اینجا یکمی با من همکاری کنید تا اینجاش که به حرف اونا بوده بلاخره ما هم باید یه حقی داشته باشیم نا سلامتی ما قراره با هم ازدواج کنیمباشه قبوله فکر خوبیه خب از این مسئله بگذریم من دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم راستش تا حالا فکر می کردم از من متنفری و امروز واقعا جا خوردم که پیشنهادمو قبول کردینه من هیچ وقت ازتون متنفر نبودم ولی احساسی هم نداشتمحالا که قراره با من ازدواج کنی چی؟بازم احساسی نداریبزارید بدون رودرواسی بگم من واسه ی همین مورد بود که خواستم مدتی عقد باشیم تا اول بتونم با خودم کنار بیام من تا حالا هیچتمایلی به شما نداشتم واسه همین هم پذیرشتون اونم اینقدر سریع واسم مشکلهولی اونقدرا هم که شما فکر می کنید سخت نیست پس توی زمانای قدیم که دختر و پسر سره سفره عقد همدیگه رو میدیدن چی؟خودتون می گید زمانای قدیم الان قرن بیست و یکه تمام اون فرهنگای غلط عوض شده فقط من موندم چه طور پدرای ما همین جور موندنچه می دونم والله ولی من به شما قول میدم که اونقدرا هم کاره سختی نیست حداقل اگه نتونستیم عاشق هم بشیم به هم عادت می کنیمشما چقدر راحت راجع به این موضوع صحبت می کنید من که از استرس دارم می میرم واسه ی چی ؟شما که دیگه دختر بزرگی هستید این چیزا بی معنیه ولی من قول میدم توی پذیرش این موضوع بهتون کمک کنم فقط یه سوال دوست دارم بدونم شما از چی بدتون میاد و چیرو اصلا نمی تونید ببخشیدراستش من آدم حسودیم اینکه کسی بخواد بهم بی توجهی کنه منو دیوونه می کنه به نظرم هم خیانت گناه غیر قابل بخششیهاه چه خشنپس چی فکر کردید راستی منظورتون از اینکه گفتید توی پذیرش این مسئله کمکم می کنید چی بود؟ببینید ما حداقل واسه اینکه بتونیم همدیگه رو تحمل کنیم نباید از هم دوری کنیم و از هم دیگه فرار کنیم پس بهتره حداقل رفتارامون شبیه زوجای معمولی باشه حالا نه اینکه همش پیش هم باشیم ولی اینکه بخوایم از هم دیگه فرار کنیم هم کارو سخت تر می کنهولی ما که مثل زوجای معمولی نیستیم چرا نیستیم ؟چون فقط خانوادهامون مجبورمون کردن مثل اونا نیستیم اینطورا هم نیست که شما میگید اصلا همین تلقین کردن شما که هی میگید مارو مجبور کردن کارو سخت تر می کنهمگه مجبور نکردن؟چرا درسته ولی کاریه که شده بهتره حداقل ما اونو سخت تر نکنیم واسه شروع کارهم بهتره با هم کمی صمیمی تر برخورد کنیم مثلا حداقل همدیگه رو به اسم کوچیک صدا کنیمبا اینکه میدونستم باز داره پسر خاله میشه ولی مجبوری قبول کردمباشه آقا امیرعلیاه آقا امیر علی چیه من از این به بعد واسه تو امیر علیم تو هم واسه من آیسان قبوله؟باشه راستی شما با کار کردن من مشکلی نداریداصلاو ابدا اصلا آدم اینهمه درس می خونه که کار کنه از بابت من نگران نباشید واسه ی کارتون مزاحمتی ایجاد نمی کنمخداروشکر حداقل توی این یه مورد با هم راه اومدیم بعد از دوساعت چک و چونه زدن از صندلی هامون دل کندیم باز هم منو رسوند خونه و گفت امروز با پدرش صحبت می کنه از هم خداحافظی کردیم و رفتم داخل خونه می دونستم امشب وقتی بابا از سرکار برگرده حسابی خوشحاله فقط دعا می کردم با موضوع عقدمون مسئله ای نداشته باشن لباسامو عوض کردمو یکمی خونه رو تروتمیز کردم بعدشم روی مبل ولو شدمو منتظر مامان شدم تا برگرده می خواستم اول اون از تصمیمم با خبر بشه بعد به بابا بگم وای خدایا خودت کمکم کن ساعت حدود شش بود که مامان اومد از خستگی نا نداشت بایسته گفت میره یه دوش میگیره و کمی استراحت می کنه ازم خواست واسه شام یه چیزی حاضر کنم منم با کمال میل قبول کردم حدود دو ساعت مشغول بودم تا اینکه مامان از خواب بیدار شد واسش یه چایی خوشرنگ ریختمو رفتم پیشش نشستمبه به مامان خانوم ساعت خواب میگن خواب بعد از ظهر خواب شیطونه هاول کن این خرافاتو دختر امروز چیکارا کردیهیچی مامان راستش امروز رفتم امیر علی رو دیدمواقعا؟آره ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیموایییی مبارکه ولی ببینم چی شد که تو تصمیمت عوض شد؟میشه دلیلشو بهتون نگم؟اشکال نداره عزیزم تو دیگه آدم بالغی هستی خودت بهتر میدونی ولی اینو بدون با این کارت همه رو یه دنیا خوشحال کردی من میرم به بابات خبر بدمنه مامان صبر کن خودم بهش بگمبزار زنگ بزنم همین الان بگم این خبرو نباید نگه داشت حتما خوشحال میشهولی مامان......اما دیگه دیر شده بود و مامانم تلفن به دست داشت بابارو خبر می کرد بعد از چند لحظه گوشی رو داد دستمسلام بابا سلام دخترم نمی دونی چقدر خوشحالم کردی می دونستم تصمیمه درستی می گیری با اینکارت خستگی این چند مدتو از تنم درآوردیببخشید اگه باعث آزارتون شدمنه دخترم این چه حرفیه فعلا برم با مهندس محتشم صحبت کنم اونم چند لحظه پیش پسرش باهاش تماس گرفته بود فعلا خداحافظوای خدا شانسمو می بینی حالا همزمان با من اونم باید زنگ بزنه حالا بابا اینا چی فکر می کنن ولی دیگه فکر کردن واسه این چیزا دیر شده بود تصمیم گرفتم خودمو به دست سرنوشت بسپارم هرچه باداباد
شب که بابا اومد خونه بهمون گفت که فردا شب خانواده ی امیر علی میان خونمون اصلا فکر نمی کردم که اینقدر زود بخوان همه چیو تموم کنن گفتم چه عجلیه بابا حالا میزاشتین واسه چند روز دیگه
نه بابا توی کارخیر نباید وقفه بیوفته
چه کار خیری آخه
خب معلومه عزیزم ازدواج
از شنیدن این کلمه ی چندش آور تمام بدنم مورمور شد اگه یه لحظه دیگه اونجا می نشستم یه چیزی از دهنم می پریدو همه چیو خراب می کردم
چند دقیقه بعد از اینکه اومدم توی اتاقم درزدن گفتم بفرمایید
آرمان بود گفت می خواستم چند لحظه باهات حرف بزنم
بگو گوش می کنم
آیسان چی شد که نظرت عوض شد تو که مخالف این قضیه بودی
مونده بودم جوابشو چی بدم بگم از روی دلسوزی یا به دروغ بگو امیر علی رو دوست دارم ولی اگه بگه یه شبه این احساسو پیدا کردی چی بگم واسه همین گفتم هیچی با امیر علی صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم که ما الکی داریم مخالفت می کنیم فکر نکنم بتونیم در برابر تصمیم باباهامون کاری کنیم
ولی اگه بخوای من کمکت می کنم سعی کن عجولانه تصمیم نگیری
نه داداش گلم مطمئن باش فکر کردم
پس امیدوارم خوشبخت بشی
ممنون با خودم فکر کردم می مردی این پیشنهادو زودتر می دادی حالا که من همه رو خبر کردم باید بگی ولی بعدش گفتم تقصیره خودمه اگه زودتر باهاش مشورت می کردم حتما اونم بهم می گفت به هر حال دیگه واسه این چیزا دیر بود باید می رفتم می خوابیدم چون فردا صبحکار بودم
صبح توی بیمارستان هرچی گشتم نوشینو پیدا نکردم به موبایلش زنگ زدم اونم خاموش بود تعجب کردم رفتم از رزیدنت بخش پرسیدم که گفت خانم دکتر رفتم مرخصی با خودم گفتم شید چون نامزدش اومده مرخصی گرفته ولی عجیب بود که به من نگفته بود بلاخره اون روز خسته کننده کاری هم تمام شد و رفتم خونه امشب قرار بودن بیان خواستگاریم فقط امیدوار بودم کسی رو همراهشون نیارن دوست نداشتم تا قضیه جدی نشده کسی بفهمه اون روز هم مامان مرخصی گرفته بود تا کارا رو انجام بده رفتم کمکش کنم که گفت لازم نیست تو برو به خودت برس
آخه من که کاری ندارم مامان تازه برم چیکار کنم مگه چه خبره که باید به خودم برسم
خب معلومه دختر خواستگاریته پاشو یه دوش بگیر بعدم یکمی به سرو صورتت برس
ول کن مامان تو هم دلت خوشه
دستمو گرفتو مجبورم کرد روی صندلی بشینم خودش هم کنارم نشستو و گفت :آیسان یه چیزی ازت می پرسم راستشو بگو تو با این ازدواج موافقی احساس می کنم خیلی کلافه ای
گفتم معلومه که موافقم تازه این یه امر طبیعیه که دخترا شب خواستگاریشون استرس داشته باشن
آره فقط امیدوارم همین طور که تو میگی باشه حالا هم پاشو یکم پذیراییو مرتب کن مامان بزرگ تا یه ساعته دیگه میاد
وای مامان راست میگی آخ جون
تنها خبر خوشحال کننده ای که توی اون روز شنیدم این بود دلم واسه مامان بزرگ یه ذره شده بود از وقتی سرکار می رفتم وقت نمی کردم زیاد برم پیشش رفتم سریع یه گردگیری کردمو منتظر مامان بزرگ شدم تا زنگو زدن سریع پریدم درو باز کنم با دیدنش رفتم تو بغلشو یه عالمه ماچش کردم
سلام مامان بزرگ خوبم دلم واست تنگ شده بود
منم همین طور عزیزم میبینم که دیگه واسه خودت خانومی شدیو داری شوهر می کنی
اااااااا مامان بزرگ مگه قبلا خانوم نبودم
چرا عزیزم ولی حالا خانوم تر شدی
با اومدن مامان بزرگ یه عالمه خوشحال شدم دیگه تا بعد از ظهر پیش هم نشسته بودیمو شوخی می کردیم اونروز بابا و آرمان زودتر اومدن خونه گفت کلا شرکتو زود تعطیل کردن چون دوتا رئیس شرکت امروز درگیر بودن ساعت طرفای هشت بود که مهمانای گرامیمون اومدن وای خدا اینا چرا یه قبیله آدم با خودشون آوردن آخه مگه چه خبره فکر کنم یه پونزده نفری بودن پیدا بود بابا اینا خیلی معذبن اونا هم فکر نمی کردن اینقدر آدم بیاد خلاصه یه نیم ساعتی به تعارفات معمولی گذشت منم که پرو از همون اول مهمانی رفتم همون جا نشستم اصلا از این رسمایی که دختر تا زمانیکه می خواد چایی بیاره نباید بیادو از این چیزا خوشم نمیومد یه مانتوی سفید خیلی شیک با شلوار مشکی پوشیده بودم یه آرایش روشن هم کرده بودم که به نظر خودم خیلی قشنگ بود و خلاصه به قول آرمان نورانی شده بودم بعد از نیم ساعت یکی از فامیلای اونا که اصلا نمی دونستم کیه و تقریبا مسن تر از بقیه بود گلویی صاف کردو گفت بهتره بریم سر اصل مطلب قرض از مزاحمت امشب اومدیم دختر گلتونو واسه پسر برادرم خواستگاری کنیم هرچند می دونم شما و داداشم قبلا حرفاتونو زدید ولی خب به رسم ادب و احترام لازم بود که این تشریفات هم انجام بشه
پدرم گفت اختیار دارید
خب جناب افتخار شما دیگه خودتون بهتر خانواده ی برادرمو و همچنین پسرشو می شناسید نمی خوام تعریف کنم ولی امیر علی چیزی کم نداره البته همچنین دختره شما حالا اگه ممکنه می خوام اجازه بدید این دوتا جوون با هم حرفاشونو بزنن
پدرم گفت البته بعد رو کرد به منو گفت بابا جون آقاامیر علی رو راهنمایی کن کتابخونه اونجا با هم حرفاتونو بزنید باز خداروشکر کردم نگفت اتاقت اخه توی اتاقم بمب منفجر شده بود
بعد درحالیکه انگار خجالت کشیدم به سمت کتابخونه حرکت کردم درو باز کردمو تعارفش کردم داخل شه که گفت خواهش می کنم خانمو مقدم ترن نه بابا تو هم از این کارا بلدی بابا با ادب
رفتیمو روی مبلای اونجا نشستیم گفتم من فکر نمی کنم ما حرفی داشته باشیم
از این حرفم جا خورد فکر نمی کرد اینقدر زود اونم این طوری حرف بزنم
گفت :فکر نمی کنید دو نفر که قراره یه عمر باهم زندگی کنن حداقل باید از علایق هم با خبر باشن و انتظاراتشونو از هم دیگه بدونن
نه ما از هم دیگه نباید انتظاری داشته باشیم
واسه چی ناسلامتی قراراه زن و شوهر بشیم همخونه که نیستیم
من هیچ انتظاری از شما ندارم فقط لطفا کاری به کارم نداشته باشید و یه چیز دیگه همین امشب موضوع عقدومطرح کنید
خب مثل اینکه شما خواسته هاتون از شوهرتون بسیار ناچیزه اما من از خانومم یه سری خواسته ها دارم
وقتی گفت خانومم یه جوری شدم گفتم بفرمایید گوش می کنم
ببینید همون جور که خودت می دونی من آدم رک و راحتی هستم طبق قرارمون من دیگه آیسان صدات می کنم ما از امشب دیگه نامزده هم میشیم درسته که تا حالا هیچ احساسی بهم نداشتیم ولی از الان باید تلاش کنیم توی دل همدیگه جا باز کنیم من هیچ وقت دوست نداشتم یه زندگیه از هم پاشیده شده داشته باشم همونجور که توی خونه ی پدرم آرامش بود دوست دارم توی خونه ی خودم هم همین جور باشه
ازت می خوام هیچ وقت سعی نکنی از من دوری کنی یا اینکه بخوای فرار کنی من جدا از یه چیز بدم میاد این که بخوام به زنم نزدیک بشمو اون منو از خودش برونه
این دیگه داشت زیاده روی میکرد هنوز هیچی نشده شوهرم شد و تازه هم می گفت هروقت بهت نزدیک شدم منو نرون برو بابا چه دلش خوشه
سریع پریدم توی حرفش:ببینید من از شما خواستم تا عقد بمونیم که پذیرش این چیزا واسم آسون شه اصلا فکر کردن به این مسائل واسه من سخته خواهشا ازشون حرف نزنید
بلاخره که چی ما خداروشکر از مشکلاتی که اکثر جوونا توی شروع زندگیشون دارن مثل خونه و درآمد کمو کار خوبو این چیزا نداریم پس فکر کنم مهمترین مسئله زندگیمون رابطمون با هم دیگست
آره ولی هنوز زوده دربارش صحبت کنیم
روی مبل لم دادو پاشو انداخت روی پاش و درحالیکه بروبر نگام می کرد گفت نه اتفاقا حالا وقتشه همیشه گفتم جنگ اول به از صلح آخره باید همین حالا سنگ هامونو با هم باز کنیم ببین تو دیگه یه دختر هجده ساله نیستی یه خانم دکتره عاقل و بالغی پس باید منو به عنوان یه مرد درک کنی
بابا این چرا نمیفهمه من یه دخترم حرف زدن درباره ی این چیزا اونم با مردی که هنوز شوهرم نشده برام سخته واقعا که پررو بود دیدم کوتاه بیا نیست واسه همین گفتم خیله خب هرچی بگید قبوله
خوبه ولی نمی خوای بدونی من چی می خوام
گفتم نه بهتره دیگه بریم بیرون خیلی وقته اینجاییم زشته
خیله خب بریم ولی یادت نره خودت نخواستی گوش کنی
با وارد شدنمون به پذیرایی همه به دهنمون چشم دوخته بودم پدرم گفت چی شد دخترم ؟
نمی دونستم چی بگم فقط با خجالت گفتم هرچی شما بگید با این جمله من صدای کل بلند شد مادرم اشاره کرد که شیرینی تعارف کنم وقتی نشستم بابای امیر علی گفت خب خداروشکر حالا بهتره واسه ی دختر گلمون مهریه تعیین کنیم که زودتر تاریخ عقدو عروسیو مشخص کنیم
پدرم گفت هرچند که ازدواج معامله نیست ولی خب رسمه من 110 سکه به همراه سه دونگ خونه پیشنهاد می کنم از بابا ناراحت شدم دوست داشتم حداقل به اندازه تاریخ تولدم سکه بزنه خواستم یه چیزی بگم که باز صدای کل بلند شد اینم یعنی تصویب شد یهو اون
اقاهه که اول مهمانی صحبت و کردو فهمیدم عموی امیرعلیه گفت همون طور که میدونید ماه آینده نیمه شعبانه فکر می کنم زمان خوبی واسه ی عقدو عروسی باشه با اشاره از امیر علی خواستم یه حرفی بزنه
سینه ای صاف کرد و گفت با اجازه می خواستم یه چیزی بگم
پدرم گفت بگو پسرم
راستش منو آیسان می خوایم یه مدتی عقد بمونیم فعلا دوتاییمون آمادگی ازدواجو نداریم
پدرش پرید توی حرفشو گفت چرا پسرم ازدواج که آمادگی نمی خواد شما که همه چیزتون آمادست هم خونه دارید هم اینکه در دوتاییتون تموم شده
ای خدا اینا چرا نمی فهمن آمادگی این چیزا نیست
امیر علی این دفعه محکم گفت :پدر ما هردومون با این موضوع موافقیم خواهش می کنم شما هم قبول کنید
با این حرفش همه ساکت شدن چند لحظه بعد عموش گفت امیر علی خودتون برنامتون چیه
همون موقع به خودم جرات دادمو با اینکه طرف صحبتش من نبودم گفتم:ببخشید جناب محتشم همون تاریخی رو که ماه آینده تعیین کردید بزارید واسه عقد دایم بعدش هروقت واسه عروسی امادگی پیدا کردیم بهتون اعلام می کنیم
عموش نگاهی به برادرش و بابام انداخت هرکدوم سراشون رو تکون دادن رو کرد به ما و گفت باشه ولی درست نیست تا زمان عقدتون نا محرم بمونید با اجازه ی جناب افتخار می خوام صیغه ی محرمیتی بینشون خونده بشه
پدرم که انگار با این پیشنهاد خیالش راحت شده بود گفت من حرفی ندارم این جور بهتره
خلاصه همون عموی بزرگش به مدت یه ماه مارو به هم محرم کرد این اتفاقا اون قدر سریع افتاد که اصلا نمی تونستم هزمشون کنم بعد از خوندن صیغه مریم جون مادر امیر علی یه انگشتر داد دست پسرشو ازش خواست تا دستم کنه بلند شد کنارم نشست وای خدا یعنی این الان شوهر منه نگاهی بهش انداختم منتظر بود تا دستمو بهش بدم دست چپمو گذاشتم توی دستش وقتی دستمو گرفتم حس کردم جریان برق بهم وصل کردن شروع کردم به لرزیدم خودشمو اینو فهمید ولی در نهایت بدجنسی بعد از این که انگشترو دستم کرد دستمو ول نکرد تازه اونو بوسیدو و محکم فشار داد وای آب شدم از خجالت هرچی تلاش می کردم یواشکی دستمو بکشم بیرون نمی زاشت وقتی دید من خیلی وول می خورم به پدرم و گفت عمو جون اشکال نداره ما چند لحظه بریم توی حیاط
پدرم گفن نه پسرم چه اشکالی اون دیگه زنته اختیارشم دست خودته
وای بابا چرا اینجوری می کنه
تا بابا اجازه داد سریع دستمو کشید و بلندم کرد تا بریم بیرون به محض این که از در سالن خارج شدیم دستمو محکم از دستش بیرون کشیدم و در حالیکه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم گفتم واسه چی دستمو ول نمی کردی نمیگی زشته
درحالیکه دستشو توی جیبش کرده بود گفت:چی زشته عزیزم تو دیگه زنه منی
ای وای اینو جو گرفته چی چیو زنشم این مردا چرا اینقدر خطرناکن
گفتم من زنت نیستم فعلا فقط محرمتم
نه عزیزم شما زنمی
با سماجت گفتم نه دیگه هم تکرار نکن که خوشم نمیاد
ولی من خوشم میاد میدونی تو خیلی خیلی خوشکلی من از این که زنی به خوشکلی تو دارم خیلی خوشحالم
مگه نگفتم دیگه تکرار نکن بدم میاد
معلوم بود بهش برخورده چون با عصبانیت گفت خب بدت بیاد تو باید باور کنی که زنمی چه بخوای چه نخوای
عصبی جواب دادم دوست ندارم باور کنم
حالا که دوست نداری خودم بزور یادت میدم دختره ی کله شق و با این حرفش محکم هلم داد سمت دیوار حیاطمون چون جایی که ایستاده بودیم پشت درختای باغچمون بود از داخل کسی دیدی روی ما نداشت محکم چسبیدم به دیوار اونم سریع اومد دوتا دستمو گرفتو بالا اورد و دوطرف سرم چسبوندشون به دیوار نامرد چشماش برق میزدم همین جور داشت صورتشو جلو میاورد که سریعصورتمو کج کردم خندیدو گفت منو نگاه کن هیچ حرکتی نکردم دوباره گفت میگم منو نگاه کن باز هیچ کاری نکردم گفت باشه خودت خواستی
دوتا دستمو با یه دستش گرفتو با دست آزادش روسریمو در آورد دیدم نه بابا خیلی وحشیه اوضاع هم داره قرمز میشه سریع گفتم باشه تروخدا نکن با این حرفم دستاش شل شد سریع دستامو بیرون کشیدمو روسریمو درست کردم نگاش کردم دیدم داره با لبخند نگام میکنه اخم کردمو گفتم چته
توی یه حرکت ناگهانی دستشو انداخت دور کمرمو منو کشید توی بغلش وای داشتم غش می کردم من در برابرش مثل جوجه بودم سرشو برد توی گوشمو گفت می دونی من خیلی خوشحالم که تو زنم شدی از اول هم چشمم دنبال تو بود دختره ی سرکش حالا هم خیلی خیلی خوشحالم که به دستت آوردم ازین به بعد تو زن منی نباید ازم فرار کنی در ضمن من دوست ندارم از زنم پرهیز کنم باید بدونی من طبعم خیلی گرمه پس بهتره خودتو آماده کنی تا یه مدت بهت نزدیک نمی شم تا آمادگی پیدا کنی ولی بعدش دیگه خود دانی از حرفاش شکه شدم این دیگه کیه یعنی منو فقط واسه قیافم می خواست فکر کنم افکارمو خوند چون گفت در ضمن فکرای الکی نکن من واقعا می خوامت دوتا دستمو روی سینش قرار دادمو هلش دادم عقب ولی نه تنها تکون نخورد بلکه محکم تر نگهو داشت و درحالیکه ریز می خندید گفت فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی دیگه داشتم دیوونه می شدم با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم فکر نمی کنی واسه این کارا زوده
گفت:تو درست میگی عزیزم ولی خواستم یه چشمه نشونت بدم تا بدونی من چجوریم
مردشورتو ببرن با این چشمه نشون دادنت البته این چیزا رو تو دلم گفتم
دیدم ولم نمی کنه گفتم بیا بریم داخل دیگه
منو از خودش جدا کردو گفت باشه ولی یادت باشه یه هفته فقط وقت داری با خودت کنار بیای و در عرض چند ثانیه خم شد و چنان محکم گونمو بوسیدکه فکر کنم جاش مثل بادکش موند بعدم سریع مچه دستمو کشید تا برگردیم داخل خونه.....
وقتی اومدیم بالا مامان اینا یه جوری نگام کردن که آب شدم فکر کنم سرخی روی گونم خیلی ضایع بود سریع رفتم توی اتاقمو صورتمو با آب سرد شستم تا شاید کمی از التهابش بخوابه از دستتشویی که اومدم بیرون داشتم صورتمو خشک می کردم که یه دفعه محکم به یه چیزی خوردم با تعجب نگاه کردم که امیر علی رو دیدم این دیگه چه جور اومده بود توی اتاقم با اخم ازش پرسیدم :تو چطور اومدی بالابا پاهاملوس نشو مگه بابا اینا ننشسته بودن چطور گذاشتن بیاینمی دونم واالله ولی تا تو اومدی بالا همشون منو تشویق کردن بیام پیشتهمشون ق.... استغفرالله ببین آدمو مجبور می کنن چیا بگه خب تو چرا اومدیچرا نیام؟واقعا که پررویی ببین بزار با هم یه قراری بزاریم توی این یه هفته که به قول خودت به من مهلت دادی نمی خوام ببینمتچرا؟اینجوری خودم راحت ترمنمیشه قبلا هم بهت گفتم اگه بخوایم همدیگه رو بپذیریم نباید از هم دوری کنیمحالا یه هفته هیچی نمیشههمین که گفتم توی این مدت من خودم میام دنبالت واسه سرکار رفتنت خودم هم برت می گردونم ولی قول میدم پامو از گلیمم درازتر نکنم خوبه؟توی دلم گفتم آره جون دلت من که اعتمادی به تو ندارم ولی باز به خودم نهیب زدم بلاخره که چی باید با خودم کنار بیام انگار حس کرد خود درگیری دارم با یه لحن خواهشی گفت:باشه آیسانخیل خب بابا التماس نکن باشهبلند خندید و گفت بابا خیلی پررویی به خدابهم برخورد تند جوابشو داد م پررو خودتیو...نذاشت ادامه بدم گفت:باشه باشه ببخشید تو فقط عصبانی نشومونده بودم کدوم ورشوبگیرم اونجا که تهدید می کنه من فلانم و..یا اینجا که نازمو میکشه باز داشتم مشغول خوددرگیری می شدم که جناب فرصت طلب از فرصت استفاده کرد یه دستشو انداخت دور کمرم با دست دیگشم صورتمو گرفت بالا تا بتونه خوب ببینتم بعدم همین جور که صورتشو جلو میاورد گفت مهلت یه هفته ایت از فردا شروع میشه امشب جزوش نیست و در یه حرکت دور ازانتظار لبهامو بوسید وای خدا این چی بود اصلا سست شدم داشتم میوفتادم که کمرمو محکم تر گرفت و گفت چته ؟منم که هنوز ماست همون بوسه بودم عین خنگا گفتم چی؟خندیدو گفت معلومه اولین تجربه شیرین زندگیت بود ولی نترس عزیزم از این به بعد از این تجربه های شیرین زیاد خواهی داشتمنم که تازه حالم جا اومده بود با شنیدن این حرفش گر گرفتم و حمله کردم سمتش از اونجایی که عاشق موکشیدن بودم سریع رفتم سمته موهاش که مچ دستمو گرفت گفت:از آرمان شنیده بودم عاشق مو کندنی ولی باور نمی کردم خانوم دکترمون از این کارا بکنه چرا عصبانی شدی عزیزم مگه اشکالی داره یه شوهر همسرشو ببوسهمن که کاردم میزدی خون در نمیومد دستمو محکم کشیدم بیرون و گفتم:مرض مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن احمقهی مواظب باش فوش نداشتیما اگه دوباره توهین کنی تنبیه می شی و بعدش با یه حالا هوسناکی به لبهام خیره شداه اه مور مورم شد سریع زدمش کنارو خودمو از اتاق پرت کردم بیرون تا آخر شب هم از کنارش رد نشدم فقط چسبیده بودم به آرمان بیچاره مونده بود من چرا اینطور می کنم ساعت طرفای دوازده و نیم بود که بلاخره مهمونامون تصمیم گرفتم از خونمون دل بکنن و از اونجایی که بصورت قبیله ای اومده بودن خداحافظی کردنشون یه نیم ساعتی طول کشید موقع خداحافظی بازم از کنارآرمان تکون نخوردم نوبت امیرعلی که شد آرمان یواش گفت من میرم که محکم مچشو گرفتمو گفتم نمی خواد امیرعلی این حرکتمو دید و یه پوزخند مسخره زد اومد جلو با آرمان دست داد و خداحافظی کرد بعدم روبروم ایستادو دستمو گرفت و گفتخداحافظ عزیزم بعدم سریع دستمو بوسید وای جلوی آرمان آب شدم این چرا اینقدر بی حیاست بدبخت آرمانم خیلی معذب بود بعد از رفتنشون اومد پیشمو گفت چت شد تو یهو عین بختک چسبیده بودی به منبده دوستت دارم آره جون دلت از قدیم گفتن سلام گرگ بی طمع نیست تو الکی کاری نمی کنیبرو بابابا نزدیک شدم مامان اینا دیگه بحثو ادامه ندادیم وقتی اومدن بابا بغلم کردو سرمو بوسید همون جور که توی بغلش فشارم می داد گفت مرسی دخترم ممنونم هیچ وقت توی زندگیم به اندازه ی امشب خوشحال نبودم سروسامون گرفتن تو یکی از آرزوهام بود احساس کردم بغض کرده چون سریع ولم کردو رفت توی اتاقشون من که اصلا این کاراشونو درک نمی کردم به مامان گفتم بابا چشه هیچی دخترم احساساتی شدواه بابا و این چیزاچه اشکالی داره مگه پدرا دل ندارننمی دونم من که خستم فردا صبح کارم باید برم بخوابم به همه شب بخیر گفتمو صورت مامان بزرگو بوسیدم تا به تختم رسیدم از شدت خستگی بیهوش شدم صبح با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم داشتم از خواب می مردم ولی باید بلند می شدم سریع دستو صورتمو شستمو بدون خوردن چیزی رفتم بیرون داشتم در حیاتو باز میکردم که صدای بوق ماشینی نظرمو جلب کرد برگشتم دیدم به به همسر گرامیم با ماشین خوشگلش اومده دنبالم پس حرفای دیشبش حقیقت داشت وقتی دید دارم نگاش می کنم از ماشین پیاده شدو و گفتسلام صبح شما بخیر با لحنی طلب کار گفتم علیک سلام واسه چی اومدی؟به همین زودی یادت رفت اومدم همسر عزیزمو تا محل کارش همراهی کنم از اینجور حرف زدنش حرصم گرفت این بشرو هیچ طوری نمی شد عصبانی کرد دیدم اول صبحب بخوام جروبحث کنم روز خودم خراب میشه واسه همین سوار ماشینش شدمو درو محکم بستم خودم هم دلم واسه ماشین عزیزو نازش سوخت که اینجور درشو بستم ولی فعلا کار دیگه ای از دستم بر نمیومدتا بیمارستان حرف دیگه ای نزدیم بعدم که رسیدیم یه خداحافظی خشک کردمو سریع پریدم پایین همین که پامو توی کریدر بیمارستان گذاشتم چشمم به نوشین افتاد سریع دویدم سمتشو صداش کردمنوشین نوشینبرگشت طرفمو تا دیدم لبخندی زدکجایی بی معرفت گوشیت که خاموشه خودتم که قربونت برم هیچیراستش آیسان درگیر بودم خیر باشه درگیر چیمن عقد کردمچییییییییییییی؟ چه بی خبرباور کن جشنی چیزی نبود فقط یه عقد محضری ساده بودبه به مبارکه مثل اینکه توی این چهار روز اتفاقای زیادی افتادهچه اتفاقی مگه چی شده؟هیچی منم نامزد کردمحس کردم نوشین سنگ کوپ کرد می دونستم اگه یه لحظه دیگه پیشش بایستم تا بعد از ظهر باید به سوالاش جواب بدم واسه همین سریع دویدم سمت بخشو تا پایان ساعت کاری جلوی چشمش آفتابی نشدم ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ ساعت 15:9 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|