***
فصل سوم (لبهای بسته )
"امیرحافظ"
صدای بوق اشغال باعث شد تا دوباره شمارهءحاج بابا رو بگیرم ...چند تا زنگ خورد وصدای حاج بابا تو گوشی پیچید ..
-الو حاج بابا ؟
-جانم بابا ..؟
-کجائید دارید میاید خونه ...؟
-نه ...بایه خانمی تصادف کردم دارم میبرمش بیمارستان ..
-چی؟ تصادف کردین ..؟
نگاه نگران عزیز وفاطمه دردم تیره شد ...با سر به فاطمه اشاره کردم تا هوای عزیز رو داشته باشه ..
-چه جوری تصادف کردین ؟...حالش خیلی بده ...هوش وحواسش سرجاشه ..؟
-اره اره بهوشه ...خدا بهمون رحم کرد ..
تا اومدم حرف بزنم صدای حاج بابا تو گوشی پیچید ..انگارکه داشت با کسی که باهاش تصادف کرده بود صحبت میکرد
-چی شده دخترم ..؟
-حالم خوبه اقا ببخشید مزاحمتون شدم ..حلالم کنید ..
-صبر کن دختر جان ..خانم ..
مغزم هنگ کرد ...دختر ..صبر کنه ..؟اونجا چه خبره ..؟
-الو الو حاج بابا ..
صدای بازشدن در ...وبعد هم خش خش ...فکرم تو لحظه به سمت هزار تا اتفاق مختلف ودرعین حال بد رفت ..
وای نکنه دزد باشن ..یا زور گیر ...نکنه همه اش یه نقشه باشه ..؟اخه یه دختر اون هم این ساعت شب وسط خیابون چی کار میکرده که حاج بابا بهش بزنه ..؟
اینقدر تو روزنامه وصفحهءحوادث ومحفل های خونوادگی خونده بودم که همه رو از حفظ بودم ..
-چی شده امیرحافظ ..؟
با بی حوصلگی رو کردم به عزیز ..
-چیزی نیست عزیز ..شما برو تو ..
-بابات با کی تصادف کرده ..؟
-با یه دختر معلوم نیست این ساعت شب تو خیابون چی کار میکرده ..
دوباره صدای حاج بابا وزمزمه هاش تو گوشی پیچید ..
-الو حاج بابا صدامو میشنوی؟ ..الو ..الو حاج بابا ..
دوباره صدای عزیزاز بیخ گوشم اومد 
-چی شده امیرحافظ ...چه بلایی سر بابات اومده ..؟
-ای بابا میگم چیزی نیست عزیز... شما بمونید من برم دنبالش ..
-اخه کجا میخوای بری ...؟ادرس نداری که ...
-مهم نیست یه جوری باهاش حرف میزنم ..
-پس صبر کن تا من هم بیام ..
-نه عزیز تنها میرم ..استرس برای قلبت خوب نیست ..
-میگم صبر کن امیرحافظ ..
همون لحظه چادرومقنعه اش رو هول هولکی سر کرد وپشت سرم از پله ها پائین اومد ..
فاطمه هم با یه چادر رو سرش از پله ها سرازیر شد که توپیدم ..
-تو کجا ..؟
-منم میام خوب ..
-لازم نکرده تو خونه بمون شاید حاج بابا زنگ زد ...اگه زنگ زد خبرش رو بهم بده ...یادت نره فاطمه ..
-باشه ..
همون جور که دزدگیر ماشین رو میزدم همزمان گوشی رو هم به گوشم چسبوندم ..
صدای اون طرف خط کمتر شده بود... تو ماشین نشستم واستارت زدم ..همزمان دوباره تو گوشی گفتم ..
-الو حاج بابا ....حاجی صدامو میشنوی ..؟
نمیدونم بعد از شیش ماه خدا صدام رو شنید... یا حاج بابا گوشش تیز شد که گوشی رو برداشت ..
-الو امیرحافظ ..هنوز پشت خطی ..؟
-چی شده بابا ..؟
-حالش بد شده بابا جان.. از هوش رفته ..
-چی ..مگه میشه ؟اینکه تا همین الان به هوش بود ..
-از ماشین پیاده شد که از حال رفت ..امیرحافظ من نمیتونم حرف بزنم دارم میرم بیمارستان ---- ..بیا اونجا ..
-باشه من اومدم خداحافظ ..
*****
 صدای لرزون عزیز باعث شد تو ائینه نگاه کنم ..
-چی شد امیرحافظ ...دختره حالش بد شده ..؟
-نمیدونم عزیز ...فقط توروخدا شما نگران نباش ..
-چه جوری میتونم نگران نباشم ..بابات زده به یه دختر جوون بعد نگران نباشم ..؟
به خاطر استرس وعصبانیتی که تو وجودم بود غریدم ..
-اون دختر غلط میکنه نصفه شبی راه بیوفته تو خیابون که بابای بنده خدای من هم باهاش تصادف کنه ...
عزیز تشر زد ..
-امیرحافظ ..!!
-باشه عزیز باشه من فعلا حرفی نمیزنم... ولی شما خودت میری میبینی ... من جنس این جور ادمها رو میشناسم ..برای اینکه پول مفت گیر بیارن خودشون رو میندازن جلوی ماشین 
-بس کن امیر..چرا پشت مردم حرف میزنی ...؟تو اصلا اون دختر رو نمیشناسی ..
-باشه عزیز باشه ..
دم بیمارستان نگه داشتم وبه همراه عزیز وارد قسمت اورژانس شدیم ..حاج بابا دم در اورژانس ایستاده بود ..
-چی شده احمداقا ...؟
حاج بابا چشم غره ای بهم رفت ..
-چرا مادرت رو با خودت اوردی ..؟
با کلافگی نگاه دلخوری به عزیز انداختم ..
-چی کار کنم از پسش برنیومدم ..
عزیز با بی صبری میون حرفم پرید ..
-به جای این حرفها بگو حالش چطوره ...؟
-تو اطاق ....دکتر داره معاینه اش میکنه ...حاج خانوم یه سر بزن ببین حالش چطوره ..
عزیز لای در رو بازکرد وبا نگاهی که به داخل اطاق انداخت صورتش رو چنگ زد ..
-یا امام زمان این که یه دختر بچه است ...
حاج بابا سرش رو پائین انداخت خواستم ازگوشهءدر این موجود شگفت انگیز رو ببینم که دکتر اومد بیرون ...
-اقای دکتر حالش چطوره .. ؟
بازهم عزیز پرسید ..
-خوبه خانم ..خداروشکرمشکل جدی نداره فقط یه چند تا کوفتگیه جزئیه ..عکس از سرش هم انداختیم مشکلی نبود ..
یه اُفت فشار جزئی بوده که اون هم سرمش تموم شد مرخصه ...به خونواده اش خبر دادین ...؟
اینبار هرسه به حاج بابا خیره شدیم ..
-نه هیچی همراهش نبود ...
-خیلی خوب به هوش اومد ازش بگیرید ..
عزیز که حالا خیالش راحت شده بود ازکنار دکتر گذشت ووارد اطاق شد ..
پشت سر عزیز ناخواسته قدم به اطاق گذاشتم ...صورت بیش از حد کثیف وچشمهای پف الود دختر به همراه لباسهای مندرس وکفش های پاره ای که تا به تا پائین تخت رها شده بود حدسم رو به یقین تبدیل کرد ..معلوم بود دختره از اون هفت خط هاست ..
-حاج بابا وسائلش کو؟ .باید زنگ بزنیم بیان دنبالش ..
-گفتم که هیچی همراهش نبود ..
رو کردم به عزیز ..
-عزیز جیب هاش رو بگرد ببین شمارهءتلفنی چیزی پیدا میکنی ...
-ارومتر امیرحافظ چه خبرته ..بزار به هوش بیاد از خودش میپرسیم ..
-وای عزیز از دست شما ...از همون موقع که حاج بابا زنگ زد گفتم این دختر این کاره است ..
-خاک به سرم این چه حرفیه میزنی مادر ...؟
حاج بابا هم درادامه توپید ..
-امیرحافظ مواظب حرف زدنت باش ..
-اخه حاج بابا خودت بگو کدوم دختر با پدرومادر داری نصفه شب با این ریخت وقیافه وسط خیابون وایمیسته ..
حاج بابا با خوش بینی ذاتی خودش جواب داد ..
-ما که از دل مردم خبر نداریم شاید مشکلی داشته ...شاید کار داشته مجبور شده بیاد بیرون ...
- اخه حاج بابا... شما از کجا میدونی اون کیه ؟...ببینید قیافه اش رو ...داد میزنه گدا گودوره ..
-امیـــــرحافــــظ ...!!
-اخه پدر من ....عزیز من ...ادم هرکسی رو که از تو خیابون پیداکرده... ور نمیداره با خودش بیاره بیمارستان ...
-چی میگی امیر حافظ ؟...هرکسی یعنی چی ..؟میگم زدم بهش ...
-اره زدید ...ولی دیدید که دکتر گفت هیچیش نیست ..فقط فشارش پائینه که اون هم با یه سرم نمکی میاد سرجاش ...دیگه این همه بالا وپائین کردن نداره .
-حاج احمداقا ..
-بله حاج خانم ...
-به امیر حافظ بگو بره بیرون ..دلم نمیخواد این دختر به هوش بیاد این حرفها رو بشنوه ..
-چشم حاج خانم روچشمم ..شما فقط مراقبش باش ...
- شما بفرمائید من هستم ..خیالتون راحت ..
پوزخندی زدم وبا حاج بابا اومدیم بیرون ..
****
پوزخندی زدم وبا حاج بابا اومدیم بیرون ..حاج بابا چشم غره ای رفت 
-چرا جلوی دهنت رو نمیگیری امیرحافظ ؟..من کاری به زندگی این دختر ندارم ..با ماشین زدم بهش تاوانش رو هم میدم ...خداروخوش نمیاد پشت سر بنده اش این جوری حرف بزنی ..
-ای حاج بابا ...شما چقدر ساده ای ..خدا چیه ..؟بندهءخدا چیه ..؟اینها یه مشت فقیر بیچاره ان که کیسه دوختن برای مال ومنال بقیه ..چشمشون که به یه ماشین مدل بالا میوفته اب از لب ولوچه اشون سرازیر میشه ..
-بس کن امیر ..بس کن ..تو این شیش ماه که از جدائیت از ریحانه میگذره فکر میکنم که دیگه نمیشناسمت ..انگار که تو همون بچه ای نیست که تو بغل من ومادرت بزرگ شده ..
داری چی کار میکنی با زندگیت پسرم ؟...چرا نمیخوای دست از این بد بینی برداری؟ ...تا کی میخوای با دید منفی به ادمهای دورو ورت نگاه کنی...کم کم به جایی رسیدی که فکر کنم من ومادرت رو هم قبول نداشته باشی ..
حاج بابا حرفش رو زد وبا تاسف دوباره به سمت اطاق رفت ..تقه ای به در زد وگفت ..
-حاج خانم ..؟
-بله حاج اقا ...؟
-حاج خانم بهشون بگید شماره بدن تماس بگیریم خونواده اشون بیان دنبالشون ..
به محض گفتن این حرف صدای گریه از اطاق اومد که حاج بابا هراسون گفت ..
-چی شده حاج خانم ..؟دکتر خبر کنم ..؟چرا گریه میکنن ..؟
-نه حاج اقا شما بفرمائید من میام خدمتتون ..
نوک کفشم رو از عصبانیت به زمین ضربه میزدم ...هرلحظه که میگذشت من بیشتر از قبل به تمام حرفهام ایمان میاوردم ..
دیگه نتونستم صبر کنم ..شاکی میشدم که کسی من رو خر حساب کنه ..از کنار حاج بابا که منتظر بود گذشتم ویه تقه به در زدم 
-عزیز ..عزیز خانم یه دقیقه بیا ..
عزیز که اومد بیرون توپیدم 
-چی شده ..؟چرا شماره نمیده زنگ بزنیم ..؟
-ارومتر امیر حافظ ..میگه کسی رو ندارم ..
-چــــــی ..؟دیدین گفتم ..من میدونستم این کاره است ..
-یواش امیر مادر ..میشنوه ..
-به جهنم که میشنوه ...ببین عزیز من از همون اول گفتم که این ادم شارلاتان ...
اگه نمیخواید به حرف من گوش بدید ودوست دارید همین جوری به کارهای خیر خواهانه اتون ادامه بدید من دیگه حرفی ندارم ..این شما واون هم خانم مصدومتون ...
***
نشستم تو ماشین وبا حرص در ماشین رو کوبیدم ..از دست حاج بابا وعزیز شاکی بودم .تجربهءاحمقانه ام راجع به ریحانه بس نبود که حالا داشتن به این دخترهءبی کس وکار اعتماد میکردن ..؟
اخه از کجا میدونستن که طرف دزد وشارلاتان نیست؟ ..چرا اینقدر به این دختر اطمینان داشتن؟ ...
با حرص استارت زدم وماشین رو روشن کردم تا بیان ..مثل اینکه خانم مهرهءمار داشت وقرار بود امشب ببریمش به خونهءخودمون ..
دوباره گرگرفتم ..من نمیفهمم اخه حماقت تا کجا؟ ..بابا جان... ادم دزد که هوار نمیزنه من دزدم؟ ..همین ادمهای به ظاهر مظلوم هستن که از پشت به ادم خنجز میزنن ..
همین جوری با خودم غرغر میکردم وخودخودی میکردم... بدبختی اینجا بود که وقتی حاج بابا وعزیز تو یه موضوعی اتفاق نظر داشتن.. دیگه هیچ کاری از دست هیچ کس برنمیومد ..
همون لحظه گوشیم زنگ خورد ..نگاه کردم از خونه بود ..وای اصلا حال وحوصله جواب پس دادن به فاطمه رو نداشتم ..
-الو چیه فاطمه ...؟
-چی شد؟ ...دختره حالش خوبه ..؟
-اره بابا سرو مرو گنده ...از من وتو هم سالم تره ..ولی حاج بابا وعزیز میخوان بیارنش خونه ...
-چرا خونه ؟نکنه ضربه به سرش خورده .. همه چیز رو فراموش کرده
- اوف فاطمه ...چرا فیلم هندیش میکنی ؟...نه بابا دختره هیچیش نیست فقط خودش رو زده به مظلومیت که من کسی رو ندارم ...فاطمه حاضرم باهات شرط ببندم که طرف یه ریگی تو کفششه ...
-نه بابا حاج بابا وعزیز زیاد هم ساده نیستن ..حتما دختره واقعا بی کس و کاره ...
با بد خلقی گفتم ..
-فعلا که هرچی هست حاج بابا وعزیز بدجوری پشتشن ...
-چیه حسودیت میشه ...؟
-برو بابا دلت خوشه ..حسودی کدومه ...من میگم این دختر بی کس وکار رو چرا میخواید بیارید تو خونه زندگیمون...بعد تو میگی حسودیت میشه ...؟ از کجا معلوم دزد نباشه ...قاچاقچی ومعتاد نباشه ..
-وای امیرحافظ ..تو هم که دیگه خیلی بد بینی ...
-تو هم مثل حاج بابا وعزیز خیلی ساده ای ..اصلا من چرا دارم با تو بحث میکنم فعلا که حاج بابا امر فرمودن خانم رو مثل پرنسس ها ببریم خونه وازشون مراقبت کنیم ..
-خیل خب پس منتظرم ...کاری نداری ..؟
-نه فقط اطاق خودت رو برای خانم درست کن ..
-حالا چرا اطاق خودم ...؟
-چون اطاق تو از اطراف راه در رو نداره ..یه موقع شبی نصفه شبی خواست خونه رو خالی کنه میتونیم جلوش رو بگیریم ..این جوری خیالمون راحت تره ...
-باشه بابا من که سر از حرفهای تو درنیاوردم ...یه جوری راجع به دختره حرف میزنی انگار سرکردهءگروه گانگسترها قراره بیاد خونمون ...
-خانم خوش بین ..همیشه مدعیت رو شیر بگیر ..دیگه پختمه تر از ریحانه که سراغ نداشتیم ..دیدی که به چه هیولایی تبدیل شد ..
نگاه به پله های بیمارستان کردم ..دختره با کمک عزیز داشت بیرون میومد ..با یه خداحافظی هول هولکی گوشی رو قطع کردم ..ودندون هام رو از حرص رو هم سائیدم ..
****
دندون هام رو از حرص رو هم سائیدم ...واقعا دوست نداشتم یک بار دیگه رو دست بخورم ..بَس بود هرچی ریحانه ومینا سرم کلاه گذاشتن ومن مثل احمق ها فقط نشستم ونگاه کردم که چجوری دارن از قِبَلم سود میبرن ..
هرچی عزیز ودختر جلوتر میومدن نفرت من هم بیشتر میشد ..انگار بهم وحی منزل شده بود که این دختر دزده... حاضر بودم قسم بخورم که این دختر یه شارلاتان واقعیه ..مخصوصا با اون قیافهءمظلوم وغلط اندازش ..
با کمک عزیز سوار شد وسلام کرد.. حتی عارم میومد جواب سلامش رو بدم ..حاج بابا که حالا کنارم نشسته بود چشم غره ای بهم رفت
ولی من بی اعتنا ماشین رو راه انداختم وتصمیم گرفتم تمام شب رو گوش به زنگ باشم تا نکنه بخواد کاری انجام بده ..
****
همین جور خیره به دهن حاج بابا بودم ..از دیشب که اون دختر مرموز ومثلا بی کس و کار به خونه زندگیمون پا گذاشته بود من هرلحظه بیشتر از قبل شوکه میشدم .مخصوصا حالا که حاج بابا با عزیز به خونه بردنش...
حرفهای حاج بابا که تموم شد حس کردم داره از کله ام دود بلند میشه ...با عصبانیت گفتم ..
-شما چی کار کردی حاج بابا ..؟اخه برای چی اجاره خونه اش رو دادی؟ ..اصلا مگه اون کیه ..؟
عزیز با لحن مسالمت امیز همیشگی خودش قربون صدقه ام رفت ..
-امیرحافظ جان ..پسر گلم ..ارومتر... اتفاقی نیفتاده که ...من وبابات فقط به یه بندهءمستحق کمک کردیم ...این که عیب نداره ..تو خودت بارها دیدی که من وپدرت همچین کارهایی انجام بدیم ..
-اخه مادر من.. عزیز من ..کمک کردن خوبه ولی هرچیزی یه حدی داره ..میگین میخواستین کمکش کنید خوب بهش کار دادید ...اجازه دادید بیاد سرکارخونه کار کنه ..نون در بیاره ...عیب نداره 
دیگه چرا اجازه خونه اش رو دادید؟ ...اصلا کی از شما انتظار داره به بدبخت بیچاره ها برسید ..
حاج بابا با بی حوصلگی اشکاری جواب داد 
-بسه دیگه امیرحافظ ..من نمیدونم ریحانه چه بلایی سرت اورده که تا این حد سنگدل شدی من ومادرت فقط به وظیفهءانسانیمون عمل کردیم ...
-هه وظیفهءانسانی ..؟من نمیدونم چرا دیگران درمورد ما ...به وظیفهءانسانیشون عمل نمیکنن؟ ...انگار برای ما همیشه از زمین به آسمون میباره ...
این دختر هم مثل ریحانه دیده ما قیافمون به پخمه ها میخوره گفته بزار تا میتونم تیغشون بزنم ...بس کنید حاج بابا دارید با این خرج های سرسام اورد خونواده رو بدبخت میکنید ...
حاج بابا با عصبانیت قیام کرد ..
-فقط از خدا میخوام که قبل از اينكه سرت به سنگ بخوره به راه راست برگردی .... ..چون تا وقتی که طرز فکر تو اینه من هیچ حرف دیگه ای با تو ندارم ...
با دل چرکینی غر زدم ..
-حاج بابا ..چه طوری میتونید به خاطر یه دختر پاپتی پسرتون رو کنار بذارید ..؟
عزیز نالید ..
-تروخدا بس کن امیرحافظ جلوی این زبون نیش مارت رو بگیر ...بدجوری داری دل خلق الله رو با حرفهات میسوزونی ...
با حرص غریدم ..
-روزی که خدا ریحانه رو سر راهم گذاشت ومنِ خر از رو سادگی بهش دل بستم وعقدش کردم امیرحافظ مرد ..ازم توقع نداشته باشید هنوز هم همون ادم سابق باشم ..
-امیرحافظ احترام مادرت رو نگه دار ..
-مگه من چی گفتم حاج بابا ..شما به خاطر یه دختر بی کس وکار دارید من رو کنار میذارید حق ندارم از خودم دفاع کنم ..
حاج بابا همون جور که بهم پشت کرده بود گفت ..
-حرف اون دختر بیچاره نیست ..حرف ..حرف تواِ ...تویی که دیگه نمیشناسمت ..چند ماه پیش زندگیت رو دستی دستی به اتیش کشیدی وبعد هم بدون اینکه به من یا حتی مادرت وفاطمه حرفی بزنی رفتی وطلاق توافقی گرفتی ...
خودت میدونی که با این کارت چه بلایی سر ما اوردی ..ولی بازهم از رو نرفتی ...شیش ماه از جدائیتون میگذره تو این مدت با تمام بد اخلاقی هات وکوتاهی هات کنار اومدم ...
هرروز با کلی امید به اطاقت اومدم وبازهم با دیدن سجادهءجمع شده ات ناامید برگشتم وحرفی نزدم ..
ولی دیگه نه ..حساب تو وخدای بالا سرت به کنار ..میخوای نماز بخونی بخون ..نمیخوای نخونی نخون ..اونقدر بزرگ وعقل رس شدی که بدونی چی اشتباه وچی درست ولی بحث این دختر جداست ..
توداری جلوی من ومادرت رو میگیری تا دست بندهءخدا رو نگیریم ..ومن بهت اجازهءاینکار ونمیدم ..این دختر حق داره که کار کنه ..تا نون دربیاره ..نه من نه تو ..نه هیچ کس دیگه ...حتی شوهرش حق نداریم جلوی ارادهءخدا رو بگیریم ..
-یعنی این حرف اخرته حاج بابا ...یعنی بین من واون دختر ...
-وای امیرحافظ بس کن ..
-باشه باشه ..خفه میشم وصبر میکنم تا یه روزی بهتون ثابت کنم این دختر واقعا کیه وچی کارست ..
خواستم از اطاق بیرون برم که حاج بابا گفت ..
-میدونی مشکل تو چیه ..؟مشکل تو اینجاست که چون یه بار با تموم وجودت اعتماد کردی وبدی دیدی دیگه نمیتونی به هیج احد والناسی اعتماد کنی ..تقصیری هم نداری ..سخته دوباره سرپا شدن
ولی بدون تمام مشکلات زندگیت با ریحانه تقصیر ریحانه ومینا نبود ...بعد از جدا شدنتون بارها بهت گفتم که باید با ما مشورت میکردی ..باید زودتر به فکر درست کردن زندگیت میوفتادی ..
باید به من یا مادرت میگفتی تا یه راه درست پیش پات بذاریم ..نه اینکه با لا پوشونی اون گند رو به زندگیت بزنی ...حالا هم همه چیز تموم شده ورفته ...هرچی بوده رو باید بذاری کنارودوباره زندگیت رو بسازی ...
اون هم با ذهن باز نه با این بدبینی ای که هرروز داره بدتر از دیروز میشه ...الان هم بهت میگم داری راجع به این دختر اشتباه میکنی 
عزیز هم درادامه گفت ..
-بابات راست میگه امیرحافظ ..سرشت این دختر پاکه ..وقتی بغلش میکنم مثل یه اهوی زخم خورده است ..باید بهش کمک کنیم ..
دلم نمیاد تنهاش بذاریم ..اینقدر داغون وخرابه که ممکنه با رها کردنش یه بلایی سرخودش وزندگیش بیاره ...
تو چشمهاش همون معصومیتی رو میبینم که یه روزی تو چشمهای تو بود ...پسرم باور کن این دختر با امثال مینا وریحانه فرق داره ..اینقدر بدبین نباش ..
با برندگی گفتم ..
-شماها که انتخابتون رو کردید پس دیگه چه احتیاجی به قانع کردن من هست ...؟
راهی که به نظرتون درسته رو برید فقط امیدوارم که مثل همیشه اشتباه کرده باشم ودختره شارلاتان ودزد از اب درنیاد ...
سه روز از شروع کار ارکیده ..همون دخترک ژنده پوش در بیمارستان... گذشته بود ...
با اینکه تا حدی وجودش رو قبول کرده بودم وسعی میکردم خودم رو به بی خیالی بزنم ولی شدیدا دوست داشتم تا ذات واقعیش رو نشون بده تا من بتونم تمام حرفهام رو به حاج بابا ثابت کنم ..
داشتم فاکتور سفارشها رو مینوشتم که تلفن داخلی زنگ خورد
- بله بفرمائید ..
-اقای رسولی زودتر بیاید دم ورودی شمارهءدو... دعوا شده ...
اصلا نفهمیدم چه جوری خودم رو از ساختمون مرکزی به دم ورودی شمارهءدو رسوندم ...اصلا نمیتونستم حدس بزنم چی شده ..اخه ما که تا حالا از این مشکلات نداشتیم ...؟
از دور دیدم که ده دوازده نفر از مردهای کارخونه جمع شدن ومرد قوی هیکلی رو دارن از حاج بابا جدا میکنن ..
با دیدن این صحنه چنان جوشی شدم که دوئیدم به سمتش ..کسی حق نداشت به حاج بابای من دست بزنه یا توهین کنه ..مشت گره کرده اش روبه زور از یقهءحاج بابا جدا کردم ...
مرد کمی عقب نشست وبا نفس نفس زدن شروع به تجزیه تحلیل من کرد ... ظاهر مرتبی داشت به نوعی میشد گفت جذاب وشیک پوشه ..
-تو دیگه چی میخوای جوجه حاجی ...؟
دست از محک زدن مرد برداشتم وتوپیدم ..
-مودب باشید اقا ...این جا محل کسب وکاره .. نه عربده کشی وفحاشی ..
حاج بابا به ارومی گفت ..
-تو دخالت نکن پسرم ..
مرد بدون توجه به حرف من دوباره به سمت حاج بابا چرخید ...
-ببین حاجی مسلمون ..ارکیده زن منه ..اختیار دارش هم منم ..که منم دوست ندارم به زنم اجازه بدم تا کار کنه ...روشن شد ..؟
پس این مرد شوهر ارکیده بود ...؟مگه اصلا ارکیده ازدواج کرده بود ..؟خدایا اینجا چه خبره ..؟این مرد کیه ..؟این کسی که این جوری بیشرمانه تو صورت حاج بابا خیره شد بود واحترامش رو نگه نمیداشت ..کی بود ..؟
حاج بابا با خونسردی ای که واقعا عجیب بود گفت ..
-همسر تو حق کار داره ..خودت بهش این حق رو دادی ...پس من مختارم که بهش کار بدم تا بتونه خرج خودش رو دربیاره ..
-تو غلط میکنی پیری ...فکر میکنی حالیم نیست ؟..قیافه اش رو دیدی وَهم برت داشته... نکنه همون جور که زیر پای من نشسته زیر پای تو واین شازده پسر هم نشسته ..؟
دیگه قاطی کردم وتو یه لحظه دست مشت شده ام رو با ضرب رو صورتش کوبیدم ..
هرکی میخواست باشه دیگه برام مهم نبود این بی شرفی که توروی من به پدرم فحش میداد وازش بدگویی میکرد پاش رو از گلیمش بیشتر دراز کرده بود ..
حاج بابا دستم رو گرفت واجازه نداد که ضربهءبعدی رو هم بزنم ..مرد خون روی لبش رو پاک کرد ..
-چیه کجات داره میسوزه شازده حاجی ..؟خوشگله نه ..؟همچین تو بغلیه ..؟
واقعا وقاحت تا چه حد ...؟اون حتی به زن خودش هم رحم نمیکرد 
-خفه شو اشغال بی ناموس ..اون مثلا زنته ...
اونقدر عصبانی بودم که دستم رو از دستهای حاج بابا کشیدم بیرون ویه مشت دیگه هم تو صورتش کوبیدم ...یقه اش رو کشیدم 
وبرگشتم به سمت جمعیت وداد زدم ..
-همتون برید سرکارتون ..
یقهءمرد رو دوباره چنگ زدم وکشون کشون به سمت جای خلوتری بردم ..
اگه همین جور به خزعبلاتی که به هم میبافت ادامه میداد دیگه آبرو حیثیت برامون نمیموند ..
صدای حاج بابا رو از پشت سر میشنیدم ولی اهمیتی ندادم ...مرد بعد از چند قدم با خشونت دستم رو پس زد ...حالا که همه رفته بودن وجز من وحاجی کس دیگه ای نبود راحت تر میتونستم خودم رو کنترل کنم ..یقه اش رو با ضرب مرتب کرد وگفت ..
-بابد کسی درافتادین ..با جفتتونم ..فکر نکنید با کم کسی طرفید ..من سپهر صولتیم ..پسر امجد صولتی ..دمار از روزگار خودتون واون کارخونهءزپرتی تون درمیارم ...
با غیض توپیدم 
-تو غلط میکنی ..مگه شهر هرته؟ ..
-اره که هست... زن من با شما دو تا غول تشن دستش تو یه کاسه است ..بعد انتظار داری همین جوری وایسم ودست رو دست بذارم ...
صدای ملایم حاج بابا کمی ارومم کرد ..
-اخه پسرجان حرف حسابت چیه ..تو که به زنت نفقه نمیدی... چند وقت پیش داشت از گشنگی هلاک میشد.. حالا که میخواد خودش خرجش رو دربیاره جلوش رو میگیری ...؟
-غلط کرد با هفت پشت جد وابادش ..زنی که اونقدر ولنگاره که قبل از عروسیش به راحتی اب خوردن به پسر مردم پا میده وشکم بالا اومدش تشت رسوائیش رو از بوم میندازه همون بهتر که از گشنگی بیفته بمیره ..
چنان ناگهانی به سمت حاج بابا برگشتم که رگ گردنم گرفت ..پس این دختر واقعا این کاره بود؟ ...یه هر..زه ...یه فا..ح..شه ..؟
ولی ارامش صورت حاج بابا حرف دیگه ای میزد ..انگار که میدونست ...انگار که از همه چیز این دختر خبر داشت واینها حرف تازه ای نبود ..
-ببین پسر جان کارت درست نیست ..تو داری پشت سر زن خودت همچین حرفی رو به دو تا مرد غریبه میگی ..حیاکن ..شرم کن 
-شرم کیلویی چنده حاجی ؟..اقا من این زن رو نمیخوام ...به کی بگم ...؟
-پس چرا طلاقش نمیدی ..؟
-من که از همون اول گفتم بیا طلاقت رو بگیر بعد برو هر غلطی که خواستی بکن ولی کو گوش شنوا .....خانم زبون داره قاعدهءشیش متر ..میگه من رو بدبخت کردی بدبختت میکنم ...
بابا این زن روانیه ...مشکل ذهنی داره ... تو هم حواست رو جمع کن حاجی..گول این برهءمظلوم رو نخور ..اون یه گرگه کمین کرده برای مالتون ..
همون جوری که برای مال واموال من نقشه کشیده بود تا همه رو بالا بکشه ولی کور خونده بود ..من صدتای مثل این سل.یط.ه رو تا لب چشمه میبرم وتشنه برمیگردونم ....
حالا شماها فکر میکنید به همین سادگی دست از سرتون ور میداره ..اونقدر خودش رو به مظلومیت میزنه تا به هدفش برسه ...
از من گفتن بود دیگه باقیش با خودتون ... امروز رو میرم ولی اگه بدونم باز هم قرار باشه برگرده سر کار ... مطمئن باشین با مامور میام سراغتون ...
دوباره به سمتش هجوم بردم که این بار نامردی کرد ویه مشت محکم تو چونه ام خوابوند ..از پشت افتادم رو زمین که داد زد ..
-پدرتون رو درمیارم ..حالا میبیند ...به اون هر.زه خانم هم بگید پشت گوشش رو دید ...کارکردن تو این کارخونه رو هم میبینه ..
با سرعت به سمت ماشین بنز مشکی رنگش راه افتاد وتو یه چشم بهم زدن ناپدید شد ..
حاج بابا زیر بازوم رو گرفت ولی من هنوز تو شوک حرفهایی بودم که سپهر گفته بود ..حاج بابا پرسید 
-خوبی ..؟
بدون اینکه جوابی بدم پرسیدم ..
-راسته حاج بابا؟... این دختر... زن این مرتیکه است ..؟
-اره زنشه ..
-چی ..؟شما به زن همچین دیوونه ای پناه دادید ..؟
-من به شوهرش چی کار دارم؟ ..من به اون دختر کمک کردم... حالا میخواد زن هرکی باشه برام مهم نیست ...
-چی میگی حاج بابا ...نشنیدی پسره چی میگفت ..؟میگفت دختره قبل از ازدواج ..
حاج بابا غرید ..
-دهنت رو ببند امیرحافظ ...هرچی بوده گذشته رفته ...
-یعنی شما ...شما میدونستی وبازهم کمکش کردی ..؟اخه شما چطور میتونی همچین دختر کثیفی رو سر سفرمون بیاری ..؟تو خونمون ..؟تو کارخونه ...بعد میگی هرچی بوده گذشته رفته ..؟
-اره...چون ادمها اشتباه میکنن خطا میکنن دلیل نداره که وقتی توبه کردن واز اشتباهاتشون درس گرفتن بازهم با چوب زدتشون ..
-حاج بابا من دارم دیوونه میشم ..این دختر نجسه ..ناپاکه ..از همون اول که دیدمش به شما گفتم ادم درستی نیست ..باید از زندگیمون بندازینش بیرون ..
-این امکان نداره ..اون دختربه من ومادرت پناه اورده ومن تا اخرین لحظه ای که توان دارم ازش حمایت میکنم ..
- اخه این چه حمایتیه حاج بابا؟...این همه ادم فقیر وبیچاره... برید به اونها کمک کنید نه کسی که زندگیتمون رو خراب میکنه ..
-همین که گفتم امیرحافظ من ومادرت به هیچ عنوان این دختر رو رها نمیکنیم ..
-یعنی حتی اگه من از شما بخوام ..؟
-امیرحافظ دست از این بازی مسخره بردار ..تو پسرمی ..هرچند که تو این چند وقته دیگه نمیشناسمت ..ولی مطمئن باش هیچ وقت نمیتونی من رو وادار کنی بین عشق به بچه ام وکار خیر یکی رو انتخاب کنم ..
-حاج بابا ببینید چند بار میگم ...اینکار اشتباه محضه ..من کاری به اون دختر ندارم ولی دلمم نمیخواد پاش تو خونه زندگیمون باز بشه ..اون هم یکی مثل ریحانه ..مثل مینا ...
بازهم گلی به گوشهءجمال ریحانه ...حداقل از اول اینکاره نبود ولی این دختر مثل اینکه ختم اینکارهاست ..
-امیرحافظ همه رو با یه چوب نرون ..اصلا گیرم این دختر اشتباه کرده ..من وتو در حد واندازهءقضاوت راجع به این موضوع نیستیم ..من وجدانم قبول نمیکنه دختری روکه این همه دست وپاش بسته است رها کنم وتو خونه ام راحت بخوابم ..
با حرص غریدم ..
-پس اینطور که معلومه .شما انتخابتون رو کردید ..
حاج بابا که معلوم بود کلافه شده با ناراحتی نفسی کشید ..
-چرا این قضیه رو ول نمیکنی ...؟چرا موضوع این دختر رو به من ومادرت واگذار نمیکنی ..؟
-باشه هرجور صلاح میدونید اصلا من خر کی باشم؟ ..این شما واین هم شوهر اون خانم که فردا پس فردا با مامور میاد دنبالتون ..اصلا به من چه ...؟
با عصبانیت راهم رو کج کردم وبه امیرحافظ گفتن های حاج بابا هم اهمیتی ندارم ...من هرچی میگفتم باد هوا بود ..حاج بابا تصمیمیش رو گرفته بود وکوتاه هم نمیومد ..

****
-امیرحافظ ..چرا غذات رو نمیخوری مادر ..؟
با بی اشتهایی لوبیاهای قرمه سبزی رو با سر چنگال جا به جا کردم وزیر چشمی نگاهی به حاج بابا انداختم ...از ظهر که با هم بحث کرده بودیم دیگه حرفی بینمون گفته نشده بود ...
-حاج احمد چی شده ..؟
حاج بابا با همون ارامش همیشگیش پلک زد وگفت ..
-چیزی نیست حاج خانم ...شما غذات رو بخور ...چی کار به کار این پسر داری؟ ...دیگه وقت ناز کشیدن از پسرت گذشته ...
با حرص چنگالم رو هول دادم تو ظرف که تو همین لحظه تلفن زنگ زد ...فاطمه که کنار تلفن بود جواب داد... از حال واحوال پرسیش گوشهام تیز شد حدس میزدم که ارکیده باشه ..
حاج بابا رو صدا کرد وگوشی رو روی میز گذاشت ..خیلی دوست داشتم بدونم این دختر برای چی زنگ زده ..
خیره شدم به دهن حاج بابا ...ولی با هرجمله ای که حاج بابا میگفت اعصاب من بیشتر از قبل بهم میریخت ..
حاج بابا میخواست چی کار کنه؟ ..میخواست با سپهر کنار بیاد؟ ...میخواست با این ادم بی فرهنگ زبون نفهم معامله کنه ؟... 
اخه حاج بابا چه جوری میتونست این ادم بی چاک ودهن وبی ابرو رو ساکت کنه ..؟
شمارهءسپهر رو یاد داشت کرد وبعد هم گوشی رو قطع کرد ...از جا بلند شدم ..این دیگه بدترین کاری بود که حاج بابا میخواست انجام بده ..
دست حاج بابا هنوز به سمت تلفن دراز بود که پرسیدم ..
-میخوای چی کار کنی حاج بابا ..؟
حاج بابا کنایه زد ..
-تو که همه چی رو شنیدی خوب این رو هم حدس بزن ...کاری نداره که
عصبی تر شدم
-حاج بابا الان وقت کنایه زدن نیست ..چه جوری میخواید از پس اون حیوون بربیاد ؟..اخه شما چه حرفی با این بی شرفی که حتی به زنش وآبروی خودش اهمیت نمیده دارید؟
-تو دخالت نکن امیرحافظ ..این بین من واونه ..
-حاج بابا ...
-بسه دیگه امیرتمومش کن ..
به جای شماره گرفتن گوشی رو سرجاش گذاشت وبه سمت اطاق کارش رفت ..
-من میرم تو اطاقم صحبت کنم ..
اونقدر این حرف برام سخت وثقیل بود که بی توجه به دهن بازموندهءعزیز وفاطمه گفتم ..
-شما چرا برید ..؟شما بمونید من میرم ..مثل اینکه اونی که زیادیه منم ..
دیگه صبر نکردم که عزیز مثل همیشه پادرمیونی کنه به سمت اطاقم رفتم ودراطاق رو بهم کوبیدم ..
اونقدر حس حمایت تو حاج بابا زیاد بود که حس میکردم جای من واون دختر با هم عوض شده ...
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که حاج بابا من رو از تصمیماتی که میگیره کنار بگذاره ..
با عصبانیت شروع کردم به متر کردن اطاقم ..دندون هام رو از خشم رو هم سائیدم 
ارکیده ...ارکیده ...من یه روزی بالاخره حسابم روباهات تصفیه میکنم ..حالا ببین کی گفتم ..بالاخره میفهمم تو اون ذهنت چی میگذره ..
با عصبانیت نشستم رو تخت که ضربه ای به در خورد ..
-امیرحافظ ..؟؟
نفس حرصیم رو با عصبانیت فوت کردم وگفتم ..
-بیا تو عزیز...
عزیز با همون نگرانی که از وقتی ارکیده پاش رو به زندگیمون گذاشته بود تو چشمهاش جاگیر شده بود گفت ..
-خوبی پسرم ..؟
با ناراحتی صورتم رو برگردوندم ..عزیز نشست کنارم ..
-اخه چرا اینکارو با ما میکنی پسرم ...؟تو که بابات رو میشناسی ..نمیتونه یه محتاج رو به امون خدا رها کنه ..
با غیض گفتم 
-این همه ادم محتاج ...چرا بند کرده به این زنیکه ..؟هیچ میدونی این کیه عزیز؟ ..هیچ میدونی شوهرش چه حرفهایی پشت سرش میگفت ..هیچ میدونی ..
لب بستم وبه عادت گذشته لا الله الا الله گفتم ..عزیز دستش و رو دست مشت شده ام گذاشت ..
-میدونم عزیز ..خوب میدونم ..نه حاج احمد گفته نه علم غیب دارم ..بلکه خود ارکیده همه چیز روهمون شب برام تعریف کرد ..
با تعجب برگشتم به سمت عزیز ..
-یعنی شما میدونستید وبازهم کمکش کردید ..؟
-اره مادر میدونستیم وکمکش کردیم ..بازهم کمکش میکنیم ..امیرحافظ ذهنت خراب شده ..دیگه به جنس مخالفت ایمان نداری ..هرکسی که سرراهت میبینی فکر میکنی ریحانه است یا مینا ولی این طور نیست ..
حداقل این دختر نه شبیه به میناست نه ریحانه.. چشمهاتو باز کن امیرحافظ ...داری تو این بد بینی خفه میشی پسرم ..این همه تهمت ..افترا ..حرف وحدیث به خاطر هیچ وپوچ.. به خاطر یه سری افکار غلط ...
-کدوم فکرم غلطه عزیز؟ ..اینکه از همون اول گفتم دختری که نصفه شب وسط خیابون وایساده ادم درستی نیست ؟..
امروز شوهرش اومد کارخونه ...هرچی از دهنش درمیمومد بار من وحاج بابا کرد ..
حالا حاج بابا با خیال راحت میخوادبا این مرتیکه حرف بزنه تا راضیش کنه ...زنش همچنان بیاد سرکار ..
اخه یکی نیست به حاج بابا بگه به من وشما چه ؟...شوهرش حتما یه چیزی دیده که نمیخواد زنش بره سرکار ..
-قضاوت نکن پسرم ..ترو به جون بابات اینقدر بهتون نزن ..تو این دختر رو نمیشناسی ..نمیدونی کیه... چرا اینقدر باهاش بدی ..؟
-میدونی چرا عزیز ..؟چون حاج بابا بعد از این همهه وقت من رو به اون دختر پاپتی فروخته ..چون برای رضای خاطرش حتی جلوی من هم وایساده ..
-نه اینطور نیست
- خودت دیدی که بود ...یه روزی میرسه که هردوتون به حرف من میرسید ..من اخر سر مچ این خانم رو باز میکنم ..
عزیز نفس سنگینش رو کشید ..
-میترسم امیرحافظ ..میترسیم یه روزی برسه که تو همین اطاق به اشتباهاتت اعتراف کنی ...که از بار شرمندگی این همه تهمت وافترا پشیمون بشی ... ولی دیگه راه برگشت نداشته باشی ..اونوقته که شاید دیگه خدا وبندهءخدا نبخشنت ..
بترس از اون روز امیرحافظ ..که نکنه آه این دختر مظلوم دامنت رو بگیره ..
پوزخندی زدم وگفتم ..
-من به حرفهام ایمان دارم ..هرچی هم میگذره شَک م بیشتر به یقین تبدیل میشه ..روزی رو میبینم که شما وحاج بابا از این اعتماد کورکورانه اتون پشیمون بشید ..
-خدا بزرگه پسرم ..حداقل تو اون روز شرمندهءخدای خودمون نیستیم ..ولی اگه تو به اینکارهات ادامه بدی دیگه راه برگشت نداری ..
عزیز حرفهاش رو زد ورفت ..نمیدونم چرا بعد از رفتنش یه لحظه ..فقط برای یه لحظه ترسیدم ..
با اینکه از حرفهام مطمئن بودم ..ولی بازهم برای یه لحظه ترسیدم که نکنه این حرفها حقیقت داشته باشه ..
نکنه واقعا من اشتباه کرده باشم واین دختر اونی نباشه که من فکر میکنم؟ ..اینکه اگه واقعا بهش تهمت زده باشم دیگه نمیتونم تو روی حاج بابا وعزیز نگاه کنم ..

*****
صبح فردا ارکیده سرکار نیومد ..لبخند خوشحالی ای که روی لبم بود رو هیچ جوری نمیتونستم مخفی کنم ..نفس راحتم رو بیرون فرستادم 
آخیــــــــش بالاخره شرش کم شد ...
ولی صبح روز بعد با پاگذاشتن به اطاق مونتاژ بود که فهمیدم زهی خیال باطل ..این دختر هیچ جوری دست از سر من وزندگیم برنمیداشت ..
با توپ پر رفتم تو اطاق حاج بابا ..روحی پور انبار دار رو دک کردم وغریدم .
-این دختره که باز اومده سرکار؟ ..
-امیرحافظ مودب باش .این خانم اسم داره ..خانم ارکیده نجفی .. دوست ندارم تو محیط کار از الفاظ زشت استفاده کنی ..
رفتم جلو باحرص گفتم ..
-چه جوری شوهرش رو راضی کردید که بیاد سرکار؟ ..بهش پول دادید ؟..رشوه دادید؟ ..پیشنهاد شراکت؟؟
حاج بابا از کنارم گذشت ..
-ضامنش شدم ..
-چی ..ضامنش شدید ..؟
-اره ضامنش شدم تا با چند تا از کارخونه دارها مشارکت کنه ..
-چی میگی حاج بابا ؟؟شما به خاطر یه ادم بی چاک ودهن از حیثیت وابروتون خرج کردید ؟..من همین چند ماه پیش اون همه به جلز وولز افتادم که ضامن بشید ...ولی شما حتی به خاطر وام کارخونه هم همچین کاری نکردید اونو قت ..
-مطمئن باش اگه بیشتر از این هم میخواست حتما انجام میدادم ..
با بهت گفتم ..
-حاج بابا ..
-این قضیه تموم شده است امیرحافظ ...بهتره دیگه کشش ندی ..
-ولی ..؟
-امیرحافظ ..
با عصبانیت برگشتم وگفتم ..
-باشه حاج بابا خودتون خواستید ..
با حرص از اطاق زدم بیرون وبا قدمهای بلند سالن رو طی کردم بی اراده دم اطاق مونتاژ ایستادم 
نگاهم رو با نفرت رو دختری که داشت قطعه ها رو از هم سوا میکرد چرخوندم ..
انگار که تو اون لحظه صورت دختر از جلوی چشمهام کنار رفت وقیافهءبزک کردهءمینا به جاش نشست ...
دستهام رو مشت کردم وزیرلب گفتم ..
-بالاخره من دست تو رو رو میکنم ...بالاخره یه روزی ثابت میکنم حق با منه واین دختر هم یکی لنگهءمینا وریحانه است ..ومن دیگه بهش اجازه نمیدم که مثل اونها من رو بازی بده ...

دم در ورودی کارکنان وایساده بودم وداشتم با بچه ها حال واحوال میکردم که سرویس کارکنها رسید ..
همون جور که داشتم با بهروز سماواتی خوش وبش میکردم نگاهم به ارکیده افتاد ...که گوشهء چادرش رو جمع کرده بود واز پله ها به ارومی پائین میومد ..
چشمهام چهار تا شد ...چادر سرکرده بود ..؟
پلک چشم راستم پرید ...چادر سرکرده بود ..؟
دستهام مشت شد ...چـــــــادر سرکرده بود ...؟؟؟؟؟؟
نگاهم مثل یه چاقوی برنده سرتا به پای ارکیده رو که آروم وبدون استرس از روبه رو میومد میکاوید ..
چادرسرکرده بود ...چادر ..خاطرهءخوبی از سرکردن چادر نداشتم ..ریحانهءمن هم ...یه روزی به همین راحتی که این خانم چادر به سرکرده بود چادرش رو کنار گذاشته بود ..
یه لحظه انگار جنون به سراغم اومد ..اون همه ادعای مظلومیت ونقش بازی کردن کافی نبود حالا متوسل شده بود به چادر ..؟
خون خونم رو میخورد اگه میتونستم درجا جلو میرفتم ویه مشت محکم تو چونه اش میخوابوندم ..درسته که دست رو ریحانه ومینا بلند نکردم ولی مطمئنا اگه ارکیده به همین کارهای عوام فریبانه اش ادامه میدادم خودم از خجالتش درمیومدم ...
-چیه امیرحافظ ..؟ چرا این جوری به این دختره نگاه میکنی ..؟
دست مشت شده ام رو پائین اوردم وسعی کردم نگاه نفرت انگیزم رو ازش بگیرم ..دوباره صدای بهروز سماواتی تو گوشم پیچید 
-هی امیر.. میگم چته؟ ...دختره کاری کرده ..؟
با فک منقبض شده غریدم ..
-نه فعلا کاری نکرده ..
بهروز با خونسردی گفت ..
-اره به قول تو فعلا کاری نکرده ...معلوم نیست کی گند کارهاش درمیاد ..
چنان برگشتم به سمتش که بهروز ترسید ..
-چیه بابا جنی شدی ..؟
با موشکافی گفتم ..
-تو چی گفتی ..؟
-ارومترپسر چته ..؟الان سکته میکنی ها ..
حوصلهءاراجیف بهروز رو نداشتم فقط میخواستم زودتر حرف بزنه ..
-بهــــــروز!! ..بنال ..
-خب راستش خودت که میدونی تو کارخونه هرکی که میاد بچه ها زودی امارش رو درمیارن ..
با بی صبری گفتم
- خب این چه ربطی داره ..؟
بهروز نگاهی به ارکیده که از کنارمون رد میشد انداخت وبعد از اینکه خیالش راحت شد حرفهامون رو نمیشنوه گفت ..
-عرضم به حضورت این خانم به همه گفته متاهله ..از اون طرف هم که چند روز پیش شوهر گردن کلفتش اومد تو کارخونه واون دعوا مرافعه رو با حاج رسولی وتو راه انداخت وآوازه اش همه جا پخش شد ..
ولی موضوع اصلی اینجاست که خانم علاوه برشوهرش ...یکی دیگه رو هم تو اب نمک خوابونده ..
-چـــــــی ..؟
پیشونیم از حرص وعصبانیت نبض میزد ...انگار که داشتم از خشم وغیرت میترکیدم ...
-ارومتر پسر ...
-باقیش رو بگو بهروز ..
-دیگه باقی نداره ...همه اش رو گفتم ..
-اسمش چیه ..؟
-اسم کی ..دختره ..؟
-نه بابا اونی که باهاش تیک میزنه ..
-آهان... حسامی ..
یه لحظه هنگ کردم ..حسامی ...؟؟؟؟
-چــــی ...حسامی ...؟همین حسامی خودمون ..طاها حسامی ..؟
-اره بابا 
فکرم به قدری مشغول بود که زمزمه وار گفتم ..
-ولی اون که اصلا تو خط این کارها نیست ..اونقدر سنگین ومتینه که کاری به کار کسی نداره ..
واقعا امکان نداشت ...طاها به قدری مرتب ومودب بود که اصلا قیافه اش به این حرفها نمیخورد ...حاضر بودم قسم بخورم اخرین کسی که ممکنه به امثال ارکیده توجه کنه حسامیه ...
بهروز ابروهاش رو با بدجنسی بالا برد ...
-خب دیگه ببین دختره تو این چند روزه چقدر تَرو فِرز عمل کرده که اقا از اول تا اخر تو سرویس بهش خیره میشه ..
-مگه میشه ..؟
-به جون خودم راست میگم ..اصلا میخوای از بچه هایی که با سرویس میرن بپرس ...دختره رو از اول تا اخر میپاد ..
مشت دستم کم کم باز شد ویه لبخند رو لبم نشست ...
خب ارکیده خانم این جور که معلومه نیومده دامت رو پهن کردی ..خیلی خوبه ..عالیه ..یک هیچ به نفع من .
چشمهام از تجسم چیزی که تو ذهنم میگردید درخشید 
-گوش کن بهروز ..
بازوش رو گرفتم تا بهم نزدیک تر بشه وکسی حرفهامون رو نشنوه ..
-جانم داداش ...
-ببین میتونی اطلاعات بیشتری از این دختره به دست بیاری؟ ..یه جوری که بتونم پته هاش رو بریزم رو آب وبا یه اردنگی از کارخونه بندازمش بیرون ..؟
فقط حواست باشه که باید دست پُر باشی تا بتونم یه سره کار رو تموم کنم ..
- اکی داداش حواسم هست ..چنان مدارکی برعلیه اش پیدا کنم که خودش هم کف بُر بشه ...
یه لحظه ترسیدم ..نکنه دارم خطا میرم؟ ..نکنه دارم با نامردی جلو میرم ؟...درسته که بریده بودم ولی تعلیمات حاج بابا تا ریشه هام نفوذ کرده بود ..به خاطر همین ادامه دادم ..
-بهروز یه موقع مدرک جعلی درست نکنی ها ..رو اصول جلو برو ...
-باشه داداش حواسم هست... این دختری که من دیدم نزده میرقصه ...میرم تو نخش تا ببینم چی گیر میارم ..
-باشه قربونت پس منتظر خبرش هستم ..
****
****

«دو سال بعد »
دستهام رو با خستگی تو جیب شلوارم فرو بردم وکنار شیشهءقدی اطاق وایسادم ونگاهم رو به درخروجی ساختمون دوختم ..به جایی که کارکنها دونه به دونه بعد از یک روز کار وخستگی هرکدوم به سمت خونشون میرفتن ..
نگاهم مثل هرروز به دنبالش بود حالا دیگه بعد از یک سال تکاپو ودنبال مدرک بودن دستم به هیچ جا بند نبود ..همه ءتیرهام به سنگ خورده بود ومن هنوز نتونسته بودم بعد از این همه وقت مچ ارکیده رو بازکنم ..
برخلاف تمام وقت وانرژی ای که برای لجن مال کردن ارکیده به هدر داده بودم ارکیده همچنان تو کارخونه کار میکرد ...همچنان چادرش رو به سر میکرد وهمچنان حسامی داخل سرویس بهش خیره میشد ..
همچنان ملایم وآروم بود وهمچنان با خونواده ام در ارتباط بود ...هرچند که هرجا ارکیده بود من نبودم وتوی خونه هم حرفی ازش گفته نمیشد ...
ارکیده اما ...به هیچ کدوم از کارهام اهمیتی نمیداد ..تو محیط کار احترامم رو نگه میداشت وبدتراز همه اینکه تمام امید من برای اینکه یه روزی از این بازی احمقانه خسته بشه ودیگه چادر به سرنکنه نقش بر اب شده بود ..
ارکیده تو این دوسال هیچ فرقی نکرده بود .همون ارکیدهءسابق بود ..متین وبا حجب وحیا درست مثل یک ادم مقید واصیل ..
یه وقتهایی فکر میکنم اگه اون پیش زمینه ءفکری رو از ارکیده نداشتم به هیچ عنوان نمیتونستم قبول کنم که این زن سنگین وبا وقار کسی بوده که قبل از ازدواجش با پسری رابطه داشته
بعد از دو سال حالا دیگه ارکیده برام شده بود یه جعبهءمعما ...چرا با اینکه میتونست از حاج بابا کمک بگیره تا طلاقش رو ازشوهر گردن کلفتش بگیره اینکارو نمیکرد؟ ..
چرا تمام کمک های مالی حاج بابا رو رد میکرد وحتی پول اجاره خونه ای رو هم که حاج بابا داده بود تا ریال اخر برگردونده بود ..؟
چرا هنوز با همون مانتو شلوار مندس به کارخونه میومد ؟...چرا هرروز تو کارش پیشرفت میکرد وهرپیشرفتش مثل یه خار تو چشم وقلب من فرو میرفت ..؟
چرا تو این دو ساله ریحانه رو به کل فراموش کردم وارکیده شده تمام دغدغهءذهنی من ...؟
چرا تا این حد وبا تمام توانم میخواستم ثابت کنم که این زن یه شارلاتانه ..؟این فکر از کجا به ذهنم رسوخ کرده بود که حالا نمیتونستم از بطن وذهنم پاکش کنم ...؟
وچرا وقتی که شوهرش به دنبالش میاد من دلچرکین تر از قبل میشم ...؟چرا ..چرا ..؟
این سوالها وکلی سوال دیگه وبدبینی ای که تو وجودم بیشتر از قبل موج میزد ذهنم رو مشغول کرده بود ..
نگاهم به ارکیده که با همون ظاهر ساده تازه از ساختمون اصلی بیرون اومده بود خیره شد ..داشت با نرگس سروری مونتاژ کار کارخونه به سمت سرویس میرفت ...
نگاهم دوباره تو بین کارکنها چرخید ..
آهان ..این هم از اقای طاها حسامی معروف ..بادیگارد مفت وبی جیره مواجب سرکار خانم ..
بعد از دو سال هنوز نفهمیده بودم که حسامی کیه وچرا از همون روز اول خیره به ارکیده است ..هیچ وقت تا این اندازه رابطهءدو نفربرام مبهم نبود .....
یاد چند ماه پیش افتادم ..همون روزهایی که حس کردم باید دست این دختررو جلوی حاجی باز کنم ..
تصمیمم رو گرفتم که حرف حسامی وارکیده رو به گوش حاج بابا برسونم ...واقعا که چه تلاش مزبوحانه ای بود
ولی این اخرین تیر ترکشم برای خراب کردن ارکیده ودل بریدن حاج بابا از این دختر بود ..
به حاج بابا گفتم ..
(ثابت میکنم ارکیده با طاها حسامی سروسری داره ..)
عصبانیت حاج بابا رو هیچ وقت یادم نمیره ...مثل یه اتشفشان خاموش فوران کرد ...
«-خفه شو امیرحافظ ..دیگه کارت به جایی کشیده که داری به حسامی سر به زیر تهمت میزنی ..؟این خشم وبدبینی تا کجا میخواد چشمهای تو رو کور کنه ..؟
با خونسردی گوشهءناخونم رو کندم
-تهمت کجا بود حاج بابا؟ ..معلوم نیست چه نخی به این پسرهء ساده داده که از اول تا اخر میخ خانومه ..
-امیــــــرحافظ ..
-حاج بابا اگه به حرفهای من اطمینان نداری از بچه های سرویسی بپرس ...
-که چی ...که همین یه ذره آبروش رو هم ببرم ..؟
با کلافگی گفتم ..
-ای بابا ..خب چی کار کنم؟ من که هرچی میگم شما توش نه میاری ..
حاج بابا با اخم های درهمی که به ندرت شاهدش بودم شمارهءداخلی رو گرفت وگفت طاها حسامی رو بفرستن دفتر مدیرعامل ..
یه نیشخند رو لبم نشست ...حسامی نمیتونست حاشا کنه همهءعالم وادم میدونستن وقتی ارکیده دور و ور حسامیه همهءوجود حسامی میشه چشم وخیره میشه به ارکیده ..
با سرخوشی نشستم رو صندلی اداری ودستهام رو تو هم گره کردم ..پیشاپیش این پیروزی رو به خودم تبریک میگفتم واز خوشحالی تو دلم قند اب میشد ..
تقه ای به در خورد وحسامی سر به زیر مثل همیشه وارد شد ..
-سلام حاج رسولی
برگشت به سمت من وبا سر سلام کرد که همون جورجوابش رو دادم ..اونقدر خرسند بودم که داشتم با دمم گردو میشکستم اگه حسامی حرف میزد اونوقت بود که حاج بابا تمام اعتمادش به ارکیده رو از دست میداد ...
هرچند نمیدونستم که چه جوری میخواد از زیر زبون طاها حرف بکشه ..
-امری با من داشتید حاج رسولی ..؟
-اره پسرم بشین یه مسئله ای پیش اومده که میخوام راجع بهش حرف بزنم ..
طاها مودبانه نشست ...پسر خوبی بود ..یه پسر ساکت واروم که یه جورهایی شبیه به گذشتهءخودم بود ..سرش به کار خودش گرم بود وکاری به کار کسی نداشت ..
-ببین طاها جان ...یه حرفهایی پیچیده که ترجیح دادم اول از خودت بپرسم ...به هرحال درست نیست یه سری حرفها تو محیط کارخونه دهن به دهن بگرده ..
حسامی با فک منقبضی که معلوم بود به خاطر جدیت حرفهای حاجی جمع شده.. به حاج بابا خیره شد ..
-راستش بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ...خانم نجفی رو میشناسی ...؟
نگاه حسامی برگشت ...به شخصه چنان نور و روشنایی تو چشمهاش دیدم که دلم به حالش سوخت ...
دیگه تو صورت حاجی خیره نشد وسرش رو پائین انداخت ...حاج بابا نگاه کلافه ای به من انداخت ..کاملا از واکنش حسامی میشد یه چیزهایی رو حدس زد ...
-بله من ایشون رو میشناسم ...
صداش یه مدلی بود ..انگار که هم حسرت زده ...هم نگران ..هم میخواست مقاوم باشه ..هم محکم ..ولی هیچ کدوم نبود ..
-مشکلی پیش اومده حاج رسولی ...؟
یه دفعه ای سر بلند کرد واین سوال رو پرسید جوری که هم من وهم حاج بابا برای چند لحظه بهش خیره شدیم ..
-گفتم که پسرم ..یه حرفهایی تو کارخونه گفته میشه ...
حاج بابا رو درک میکردم ..براش سخت بود راجع به همچین مطالبی حرف بزنه ...برپدرت لعنت ارکیده که کار ما رو به اینجا کشوندی ...
حسامی با برّنده ترین لحنی که تا حالا از کسی نشنیده بودم نذاشت حرف حاج بابا ادامه پیدا کنه ..
-هرحرفی که هست ..هر سخنی ..هر شایعه ای ..احمقانه وبی پایه است ..این خانم واقعا شخصیت والایی دارن ومن اصلا دلم نمیخواد که حتی راجع به حرفهایی که گفته میشه فکر کنم ..
حاج بابا که یکمی به خودش مسلط شده بود گفت ..
-پس خودت هم میدونی چه حرفهایی پشت سرتون میگن..
حسامی مثل یه شیر نر خروشید ...
-یه مشت چرت وپرت ..خیالات ..اوهام ...من اهمیتی به حرفهای صد من یه غاز نمیدم ...اجازه هم نمیدم که کسی به خانم نجفی توهین کنه ...
اگه مشکلی هست ...حرفی هست تقصیر منه ..از این به بعد هم سعی میکنم که دیگه نباشه ...
نگاه حاج بابا ومن گنگ وگیج بود ..ازطرفی داشت مثل یه مرد از ارکیده حمایت میکرد واز طرف دیگه اقرار میکرد که یه مشکلی هست ...حاج بابا با کلافگی بهم نگاه کرد ودوباره به سمت حسامی برگشت ..
-طاها جان خودت میدونی که من تورو مثل امیرحافظم دوست دارم ...وقتی هم که این حرفها رو شنیدم واقعا ناراحت شدم ..ولی یه سوالی برام پیش اومده ...
تو که وضع مالیت خوبه ...تا همین چند وقت پیش هم که با ماشین خودت به کارخونه میومدی ...حالا چرا از وقتی که خانم نجفی اومده ...
حسامی با کلافگی نفسش رو بیرون فرستاد ..انگار معذب بود ..کاملا میشد فهمید که ناراحت وکلافه است ..نگاهی به حاج بابا وبعد به من انداخت که حاج بابا همون لحظه گفت ...
-امیرحافظ لطفا بیرون باش ...
برق از چشمهام پرید ..حالا که وقت مچ گیری بود ...حالا که بعد از کلی دوندگی تونسته بودم یه برگ برنده رو کنم بیرون وایسم ...؟
با عصبانیت پوفی کردم که حاج بابا چشم غره ای رفت ...بالاجبارمجبور شدم تنهاشون بزارم واز اطاق بیرون بیام ..هرچند که تمام هوش وحواس من پشت درهای اطاق موندگار شد ...
بعد از حدود یک ساعت ... حسامی با صورتی به بیرنگی گچ دیوار از کنارم گذشت ...بی صبرانه یه تقه به در زدم وواردشدم ...
حاج بابا روبه روی شیشهءقدی اطاق وایساده بود ونگاهش به درختهای کهنهءتوی حیاط ساختمون خیره بود ..
-حاج بابا چی شد ... ؟
-هیچی ..
-منظورتون چیه ...؟بالاخره نگفت برای چی با سرویس میره ؟..چه سروسری با این دختره داره ...؟
-امیرحافظ ..؟؟
-بله حاج بابا ...
-ازت خواهش میکنم دست از سر ارکیده بردار...این دختر داغون تر از اینه که تو بخوای تیشه به ریشه اش بزنی ...
-این چه حرفیه حاج بابا؟؟ میگم دختره داره هم از توبره میخوره هم از آخور ...شوهر کرده ولی داره با حسامی تیک میزنه ...بعد شما میگید ..
-امیــــــر حافظ ...!!
با بدخلقی روم رو برگردوندم ...
-هیچی بینشون نیست ...دیگه پی قضیه رو نگیر ...
-گیرم من پی قضیه رو نگرفتم بقیه هم همین کار رو میکنن ؟...داستان این لیلی ومجنون افتاده سرزبونها ...
-یه مدت که بگذره همه یادشون میره ...
-پس شما همهءحرفتون همینه ...
-اره »
دستم به کل بسته شد ...تمام امیدی که داشتم ناامید شد ...دیگه عقلم به جایی قد نمیداد ...همهءتلاشم رو کرده بودم اخرسرهم هیچی به هیچی ...
پروندهءحسامی وارکیده فعلا بسته شد ..اون هم بدون اینکه سوالهای بی جواب من جواب داده بشه .
نگاهم هنوز به فضای خالی کارخونه خیره بود ...ارکیده ...ارکیده نجفی ...این اسم کم کم داشت من رو به جنون میرسوند ...پس کی قرار بود شرش رو از زندگیمون کم کنه ...
یه نفس عمیق کشیدم وعقب گرد کردم ...امروز خسته تر از اون بودم که فکرم کار کنه ولی بالاخره یه راهی پیدا میکردم که این دختر رو از زندگیمون بیرون کنم ...
****
****
اسم ومشخصاتم رو پرکردم واومدم تو صف بانک وایسادم ..که گوشیم زنگ خورد ..بهروز بود ..
-الو امیرحافظ ..؟
-چیه ..چته ..؟
-کجایی ...؟
-بانکم ...چی شده ..؟
-اب دستته بزار زمین بیا کارخونه ..
لبهام خشک شد ..همون جور که برگه دستم بود از صف بیرون اومدم وهمزمان توپیدم ..
-میگی چی شده یا نه ...؟حاج بابا طوریش شده ..؟
-نه ....
-مچ دختره رو گرفتم ..
-چی میگی ..؟
-بیا کارخونه امیر..دختره یه موقع در میره ..
اونقدر فکر ناجور تو ذهنم میچرخید که اصلا نمیفهمیدم چی میگه ..؟
-دختره ...؟دختره کیه ..؟کی قراره در بره ..؟
-ای بابا ارکیده نجفی رو میگم ..
چشمهام برق زد ..تازه هشیار شدم ...خیالم یکم راحت شد وبا یه نفس اسوده گفتم ..
-مگه چی کار کرده ..؟
-چک بابات رو دزدیده ..
-چــــــــــی ...؟
-اَه امیر ..توهم که امروز مشنگ میزنی ...بدو تا دختره در نرفته ..اگه بره دیگه دستت بهش نمیرسه ..
کاغذ بانک رو با خوشی تو دستم مچاله کردم ونشستم پشت فرمون ..
-تو ازکجا میدونی ارکیده دزدیده ..؟
-صبحی داشتم با یکی از بچه های مونتاژکار بحث میکردم که دیدم دختره رفت تو اطاق مدیر عامل ..حالا بابات هم تو اطاق نبود ..
-خوب ..؟؟
-هیچی دیگه بعد از دو دقیقه اومد بیرون ...الان که بابات اومده از سیاحی پرسید کسی رفته تواطاق من؟ ...سیاحی هم بی خبر از همه جا گفت چطور؟
حاجی.گفت دسته چکم رو میز ولو بود ویه برگه اش هم کنده شده ..
-کس دیگه ای هم جز تو دیدتش ..؟
-نه ولی اگه بجنبی میتونی چک روپیدا کنی ...
-خیل خب حواست باشه درنره بیام ..
ظرف ده دقیقه تو کارخونه بودم ..شانسی که اوردم حاجی رفته بود بانک تا جلوی کار چک رو بگیره وحالا من خیلی راحت میتونستم از پس ارکیده بربیام ..علنا داشتم با دمم گردو میشکستم ..دمش گرم... اخر سر بعد از یک سال دستش رو شد ..
وقتی که به خانم شریفی گفتم ارکیده رو بیاره ...صورت ارکیده به قدری اروم بود که خودم هم جا خوردم ..به خانمی شریفی گفتم تا ارکیده رو تفتیش بدنی کنه ...
ارکیده چنان جا خورد که انگار به هیچ عنوان از هیچی چیزی خبر نداره ..نه جریان چک وگم شدنش ...ونه رفتنش به اطاق ...
تا موقعی که شریفی قشنگ ارکیده رو بگرده کلیدهای زاپاس رواز اقا سلیم گرفتم ورفتم سراغ گشتن کمدش ..ولی چیزی نبود ..سرتا ته اون کمد نیم وجبی رو گشتم ..حتی کیفش رو خالی کردم که جز یه مفاتیح کوچیک وچند تا خرت وپرت ساده هیچ چیز دیگه ای پیدا نکردم ..
برگشتم به سمت بهروز که با چشم داشت وسائل شخصی ارکیده رو دید میزد ...نمیدونم چرا یه جوری شدم ...زودی درکمد رو قفل کردم وکلید ها رو تو جیبم گذاشتم ...
-بهروز تو مطمئنی ...؟
اره بابا ..خودم دیدم رفت تو اطاق ..بعد هم که حاجی اومد گفت یه برگ چک گم شده ...
-خیل خب تو حواست به بقیه باشه من برم سراغ دختره بالاخره به حرفش میارم ..
عزمم رو جزم کرده بودم که با پیدا شدن چک... حتی پای پلیس رو هم به جریان باز کنم ..ولی وقتی پیدا نکردم وشریفی هم گفت که چیزی پیدا نکرده ...مثل ماست وا رفتم ..لعنت به این شانس ...پس چی کارش کرده ..؟
رفتم تو اطاق ..کز کرده بود رو صندلی واروم داشت گریه میکرد ...با نفرت بهش نگاه کردم ..من همین الان باید اون چک لعنتی رو پیدا میکردم ..قبل از اینکه حاج بابا بیاد وبا حمایت هاش کاسه کوزه ام رو بهم بریزه ...
رفتم سمتش وزمزمه کردم ..
-کجا قایمش کردی ...؟
با همون صورت خیس سر بلند کرد ..
-من نمیدونم راجع به چی حرف میزنی ..
-چرا خوب میدونی ...برگهءچک رو کجا قائم کردی .. ؟
-کدوم چک ...من چکی ندارم ...
-که اینطور؟؟ ..یعنی داری حاشا میکنی که یک ساعت پیش رفتی به اطاق مدیر عامل ویه برگهء چک سفید دزدیدی ...
اشکهاش تند تر بارید ..
-دروغه به خدا من دزدی نکردم ..
نشستم پشت صندلیم و نگاهم رو به سرتا پاش دوختم ..اگه تو جیبش و لباسهاش نبوده پس کجا بوده ...؟
یه نگاه به سرتاپاش انداختم ..که نگاهم به کفشهاش افتاد ..غریدم ..
-کفش وجورابهاتو دربیار ...
کفش هاش رو دراورد ولی تو همین لحظه از شانس گند من حاج بابا سر رسید ..اونقدر از دستم عصبانی بود که من رو شست وانداخت سینهءافتاب ...
با نفرت نگاهم رو از ارکیده گرفتم و از اطاق زدم بیرون ..
پشت در اطاق رژه میرفتم ..فقط امیدوار بودم اینبار دیگه حاجی خر نشه وبه خاطر قلب مهربونش گول این شیطان رو نخوره ...
همینکه ارکیده با چشمهای سرخ وپف الود از اطاق بیرون اومد با توپ پر...وارد اطاق شدم ..بالاخره باید همین امروز پرونده اش رو میبستم ..دیگه خسته شده بودم از این همه عوام فریبیش ...همین که رفتم تو حاج بابا جوشید ..
-کی به تو اجازه داده با ابروی مردم بازی کنی ..؟
با خونسردی گفتم ..
-من همچین کاری نکردم ..دنبال حقیقت بودم ..
-حالا این حقیقت رو پیدا کردی ..؟
نفسم رو پرصدا بیرون فرستادم ..
-نه خانم زبل تر از این حرفهاست ..
حاج بابا چندقدم به سمتم برداشت ...
-فقط دعا کن دلش به رحم بیاد وازت بگذره ...چون این دختری که من دیدم با ابروریزی ای که کردی محاله ببخشدتت ..
-کی محتاج بخشش خانمه ؟...من دروغ نگفتم که حالا دست وپام بلرزه ..سماواتی خودش دیدتش که اومده تو اطاق ...بعد هم که چک شما گم شده ..
-خب چرا همون موقع که از سیاحی پرسیدم خود سماواتی نیومد جلو؟ ...اصلا این چه ربطی به ارکیده داره ...شاید کس دیگه ای برداشته اش ..؟
-بس کن حاج بابا تا کی میخوای طرفداری این دختر رو کنی ؟..تا کی میخوای با هر سازی که زد برقصی ؟..حقیقت واضح تر از این؟ ...زیر چشمهای من وشما دزدی کرده بازهم داری هواداریش رو میکنی ..؟
-تا وقتی که چک رو تو دستهای ارکیده نبینم حتی به مخیله ام هم خطور نمیکنه که راجع بهش فکر بد کنم ..تو هم دفعهءاخرت باشه که همچین تهمت بزرگی به مردم میزنی ..
گیج ومات پرسیدم ..
-حاج بابا ..یعنی میخوای بازهم تو کارخونه نگهش داری ...؟
-معلومه که نگهش میدارم ..من ذات این دختر رو میشناسم ...اگه اینکاره بود زودتر از اینها دست به کار میشد نه اینکه اینقدراحمقانه با دزدیدن یه برگ چکی که هربچه ای میدونه به دردش نمیخوره خودش رو خراب کنه ...
درضمن ذات تو رو هم میشناسم که بی خودی به کسی همچین تهمتی نمیزنی وگرنه مطمئن بودم خودت اینکارو کردی تا ارکیده رو ازچشمم بندازی ...
-واقعا که حاج بابا من موندم دیگه چه جوری باید بهتون ثابت کنم این دختره دزده ..
-بس کن امیرحافظ ..فقط تمومش کنم ..تا حالا اینقدر به این دختر ظلم کردی که فکر نکنم هیچ وقت ببخشدت ..برو از دلش در بیار امیرحافظ ..نزار روزی برسه که بفهمی همهءحرفات وتهمت هات اشتباه بوده ودیگه راه برگشتی نمونده باشه ...
با نفرت صورتم رو جمع کردم ..
-من برم از این دخترهءهر.زه
-امیرحافظ ..خفه شو ..
با بهت گفتم ..
-حاج بابا ..
-حاج بابا ومرگ ..هرچی باهات کنار میام تو بدتر میکنی ..به خدا از این همه ابروریزی ای که راه انداختی رو ندارم تو چشمهای این دختر نگاه کنم ...
سربلند کرد وبا درد نالید ..
-خدایا سرافکنده ام با این اولادی که تربیت کردم ..باقی الصالحاتم که نشد ...قاتل خیر وثواب این دنیامم شده ..برو بیرون امیرحافظ ..دیگه شرمم میاد که تورو پسرخودم بدونم ..
با مشتهای گره کرده از اطاق بیرون اومدم ودرو بهم کوبیدم ..
ازش متنفرم ..از ارکیده نجفی وقدم نحسش حالم بهم میخوره...از دختری که زندگیم رو به گند کشید بیزارم..
راه پارکینگ رو در پیش گرفتم که بهروز از اطاق مونتاژ اومد بیرون ..
-چی شد امیرحافظ ..؟
با کلافگی دندون هام رو رو هم سائیدم ..
-هیچی ...
-چی .؟یعنی چی هیچی ..؟
-یعنی که اگه تمام عالم وادم هم به حاجی بگن این دختره دزده ...حاجی دین وایمونش رو میده که این دختر پاکه ..
دستهام رو مشت کردم وغریدم ..
-لعنتی تو مشتم بود ها .. زبل خان در رفت ...تیرم به خطارفت بهروز ..ولی میدونم باهاش چیکار کنم ...
بهروز شیشکی ناجوری بست وگفت ..
-دِهِکی ...یعنی بازهم قراره بیاد سرکار ..؟
-اره حاج بابا قبول نکرد ...این دختر سریشی که من میبنیم صد برابر بد تر از این حرفها رو هم بشنوه ..از رو نمیره وفردا دوباره باید قیافهءنحسش رو تحمل کنم ..لامصب رو که نیست سنگه پای قزوینه ..
-ای بابا حالا میخوای چیکار کنی ...؟
-فعلا صبر میکنم تا ابها از اسیاب بیفته ..بعدش دوباره شروع میکنم من کم نمیارم بهروز ..بالاخره دستش رو رو میکنم ..
-باشه داداش حرص نخور من هم پایه ام ..بالاخره از پسش برمیایم ..
خواستم دوباره راه بیفتم که دوباره پرسیدم ..
-راستی جریان حسامی به کجا کشید ..؟
-هیچی بابا یا دختره پا نمیده یا حسامی بی جربزه تر از این حرفهاست ..فقط نگاهش میکنه ..
-اه من اصلا نمیفهمم چرا حاج بابا گیر داده به این دختر ..؟
بهروز دستش رو برای دلداری روی شونه ام گذاشت ..
-ولش کن کم حرص بخور پسر ...اخر سراز دستش سکته میکنی ها ...بیا بریم بعدا بیشتر باهم حرف میزنیم ...
ازکنار اطاق مونتاژ گذشتم وبا غیض ونفرت روم رو بگردوندم ...این حس انتقامی که تو وجودم ریشه دونده بود هرروز بیشتر از قبل قلبم رو تیره میکرد ..
فکری که مثل خورده روح وروانم رو میخورد ...عزیز وحاج بابا رفتارشون سردتر از قبل شده بود وتو این بین ..فاطمه نمیدونست که طرف کدوممون رو بگیره ..
خونه وکارخونه هردو برام جهنم شده بود ...من به خون ارکیده تشنه شده بودم واز هیچ کاری برای زجر دادنش ابا نداشتم ..
ارکیده قاتل روابط خوب من وخونواده ام شده بود با ادا واطوارهاش ...با مظلوم بازی ها وگریه هاش خونواده ام رو ..مخصوصا حاج بابا رو ازم گرفته بود ..
وارد اطاق مونتاژ شدم ونگاهم رو اول از همه به میزهای مونتاژ دوختم ...با دیدن ارکیده که بی خبراز همه جا سرش به کار خودش گرم بود دستم مشت شد ...
نگاهم رو بوردهای روبه روش خیره شد ...بازهم مثل همیشه کارش از بقیه بهتر بود ..وبدبختانه همین سرعت عملش دست وپام رو بسته بود .
قبلا امید داشتم که نتونه کاررو به خوبی یاد بگیره ومن بتونم به عنوان اینکه به دردمون نمیخوره بعد از چند وقت بیرونش کنم ولی حالا میدیدم که نه ..
کارش از همه بهتر بود که هیچ ..بلکه حتی همیشه از اماری که بقیه تحویل میدادن بهتر میتونست کار انجام بده ...
تا حالا صد دفعه اقای سیاحی خواسته بود مونتاژکار ثابتش کنه ولی من نذاشتم ..دلم نمیخواست ارکیده به هدفش برسه ..
خوب میدونستم که ارکیده عاشق مونتاژ قطعات به خاطر همین با اینکه به نفع کارخونه بود ولی اجازهءاینکار وبهش نمیدادم ..
بهروز اومد کنارم ..زیر لب غریدم ..
-باز اینکه نشسته مونتاژ میکنه ..؟
زمزمه وار جواب داد ..
-به سیاحی گفتم بفرستش سراغ یه کار دیگه... ولی سیاحی میگه برای سفارشهای جدید لازمش داریم ..
با حرص برگشتم سمت بهروز ..
-مگه تو مدیر قسمت مونتاژ نیستی؟ ..به سیاحی چی کار داری ..؟
با غرغر جواب داد
-یه چیزی میگی امیرحافظ ؟درسته که من مثلا مدیر قسمت مونتاژم ولی این سیاحیِ که کارها رو چک میکنه ...
تو که خودت بهتر میدونی از وقتی نیازی رفته کار مونتاژمون عقبه ..همین صبح اول صبحی ... بازهم سیاحی میگفت ارکیده رو پای ثابت کنیم ...حتی از نرگس سروری هم کارش بهتره ..
حداقل روزی ده تا بورد بیشتر از امارش تحویل میده ...ولی بازهم گفتم نه ..
-خوب گفتی ...کارها که یکم رله شد بلندش کن ..دوست ندارم پای مونتاژ بشینه ...
-راستی امیرحافظ ..
-دیگه چیه ..؟
-یه حرفی ..؟
-بگو ..
حرفش رو مز مزه کرد ..
-نظرت چیه به روحی پور بگی هروقت این دختره رفت قطعه بگیره ازش امضا بگیره ...
چشمهام رو ریز کردم ..
-که چی بشه ..؟
با لاقیدی شونه ای بالا انداخت ..
-کار از محکم کاری عیب نمیکنه ..
-این چه ربطی داره ؟...مثلا با دزدیدن چند تا قطعه ...قراره مایه دار بشه ...؟
-اخه خره چرا حالیت نیست ؟...میخوایم این جوری فشار روانیش رو بیشتر کنیم تا زودتر سوتی بده ..تازه این جوری مونتاژکارها هم دیدشون منفی میشه ودیگه بهش اعتماد نمیکنن ..
حرفهایی که تو همین چند وقته تو کارخونه پخش شده کمرش رو خم کرده ..مگه نمیبینی هیچ کس باهاش کاری نداره ...
دستی به چونه ام کشیدم وبا بدجنسی نگاهم روبه سمت ارکیده که حالا داشت بورد بعدی رو به دست میگرفت چرخوندم ..
-بد فکری هم نیست ..راست میگی این جوری بهتر میتونیم بهش فشار بیاریم ..خیل خب با روحی پور حرف میزنم ...دمت گرم بهروز خوب ایده ای بود ..
-چاکرتم ..من هم حواسم بهش هست خیالت تخت ..
با همون خندهءرو لبم نگاهم رو از ارکیده گرفتم ..باید با روحی پور حرف میزدم
 

از اونجایی که اینکارها جزو وظایف من بود حاج بابا متوجه نمیشد ومن راحت میتونستم پوزهءارکیده رو به خاک بمالونم ..
****
جلوی چشمهای متعجب من وحاج بابا ونرگس سروری از هوش رفت ...باورت میشه ؟از هوش رفت ...
بهروز گفته بود که از صبح حالش خرابه ...گفته بود حتی ده تا دونه بورد رو هم کامل نکرده ...دوباره خبیث شدم ورفتم سراغش ..وقتی دیدمش رنگ وروش با گچ روی دیوار توفیری نداشت ...
ولی بازهم بهش توپیدم ..بهش زمان ندادم ..مخصوصا که امروز برخلاف همیشه جلوی حرفهام قد علم کرد ..تا اینکه حاج بابا اومد وبازهم حالش بد شد ...
حاج بابا مثل همیشه شماتتم کرد ..من بازهم غیض کردم وغریدم ..از حقی که کم کم داشت ازم گرفته میشد دفاع کردم ولی به محض اینکه ارکیده ونرگس از توالت بیرون اومدن ...از هوش رفت ...
کپ کردم ...من ..من واقعا فکر نمیکردم تا این حد حالش بد باشه ..؟
یه عذاب وجدان بد سرتاپام رو گرفت ...نیمهءخوب وجودم که خیلی وقت بود جوابی بهش نمیدادم بیدار شد ..
-ببین چی کار کردی ..؟دختره از حال رفت ..
با چشمهای بهت زده فقط به حرکات وصدا کردن های نرگس سروری نگاه میکردم ...نیمهءبد وجودم غرید ...
-به من چه ..؟مگه تقصیر منه ...؟
-معلومه که تقصیر تواِ ...اینقدر بهش گیردادی که کم اورد
-به درک همون بهتر که ...؟؟
نتونستم جمله ام رو کامل کنم ..حالا که این طور بی دفاع ومظلوم درست مثل یه میت رو زمین افتاده بود نمیتونستم همچین حرفی بزنم ..از سنگ که نبودم... آدم بود ..راضی به مرگش نبودم ..
حاج بابا با نگرانی گفت ..
-صبرکنید خانم سروری مثل اینکه به هوش نمیاد ...میرم چند تا از خانم ها رو خبر کنم با کمکشون ...؟؟
نمیدونم اونی که خم شد وتو یه لحظه دست زیرزانوی ارکیده برد وبا دست دیگه اش جسم بی جون ارکیده رو به شونه اش تکیه داد کی بود؟ ...
امیرحافظ دل رحم گذشته؟ یا وجدان خفته ام که بعد ازتقریبا دوسال ونیم بیدار شده بود ..؟
نه نگاه به حاج بابا انداختم نه نگاه به سروری ...یه راست به سمت در راه افتادم ..خوب میدونستم که تو نگاه هردوشون پراز تعجبه ...ولی مهم نبود ..
الان ارکیده ..ارکیده نجفی ای که خیلی وقته کمر به نابودیش بسته بودم به کمک احتیاج داشت ..
بعد از چند لحظه حاج بابا ونرگس سروری دنبالم راه افتادن ...دستهای ارکیده مثل یه واکنش غیر طبیعی تو سینه ام مشت شد ...
قلبم وایساد ...وای... این دیگه چه حس مزخرفیه ؟...
بدون اینکه نگاهش کنم با احساسی که هرلحظه تو دلم بیشتر میشد با عجله از پله ها پائین رفتم ...
حس میکردم یه نیروی عظیم به قلبم فشار میاره ..با اینکه ازش متنفر بودم.. با اینکه دوست داشتم سر به تنش نباشه ...ولی حالا که این جوری بی جون وبی حس تو اغوشم بود گیج شده بودم ...نیمهءپلید غر زد ..
-چه غلطی میکنی امیرحافظ .؟بزارش زمین اون هر..زه رو ...کم از دستش کشیدی که حالا به فکرسلامتیش هستی ...؟
نیمهءخوب وجودم جواب داد ..
-تو خفه شو... امیرحافظ هرکاری کنه ضعیف کش نیست ..
قه قهءنیمهءپلید بلند شد ...ضعیف کش نیست ...؟؟؟؟حق داشت ..نداشت ..؟
مگه تو تمام این یک سالی که ارکیده قدم به زندگیم گذاشته بود ضعیف کشی نکردم ؟..مگه تیشه به ریشه اش نزدم ..؟
سرم داشت از هجوم این همه حرف میترکید ...
به زور وبا اخرین قدرت ارکیده رو تو ماشین گذاشتم ونرگس سروری هم زود کنارش نشست وسر ارکیده رو روی پاش گذاشت ...
فکم از دیدن رنگ وروی پریده اش منقبض شد ..نیروی خیر وجودم توپید ..
-پسر احمق ..امیرحافظ احمق ...
نشستم پشت فرمون وبا اخرین سرعت به سمت اولین بیمارستان به راه افتادم ...قلبم همچنان میتپید ..نمیدونم تاثیر از هوش رفتن ناگهانی ارکیده بود یا دراغوش گرفتنش ....هرچی که بود سخت میتپید ..بدون لرزش ...پرتپش وپرزور ..درست مثل قبل ...
دستهام فرمون رو مشت کرد ...ادامه ی جمله ام بی هوا تو ذهنم نوشته شد ...
درست مثل اون لحظه هایی که روزهای اول درکنار ریحانه داشتم ...
لب گزیدم وبا عصبانیت نفسم رو بیرون فرستادم ...
-الان وقتش نیست امیرحافظ ...وقت فکر کردن به این قلب پرتپش وجادوی اولیهءریحانه نیست ...
بجنب امیرحافظ ...باید برسونیش بیمارستان ...باید با اخرین سرعتت بری ..چون اگه بلایی سرش بیاد مطمئنم که تا اخر عمرت خودت رو نمیبخشی ...
 

***
با دهن باز داشتم به سپهر که بوی ادکلنش بیش از حد تند بود نگاه میکردم ...داشت میرفت ..نیومده داشت میرفت ... پیش زنش نمونده داشت میرفت ..
امروز چه خبر بود ..؟صدای داد وبیدادشون رو حتی من هم شنیده بودم ...بازهم فکرم هرز رفت ..
چرا تا این حد مشکلاتشون زیاده؟ ...اصلا مگه ارکیده چی کار کرده بود که شوهرش حتی حاضر نیست تو این حالت هم کنارش بمونه ؟...
دچار دو گانگی شده بودم... امیرحافظ ملایم گذشته تنبیهم میکرد وامیرحافظ جدید کنایه میزد ...نمیدونستم عذاب وجدان دارم یا نه ..حتی نمیدونم که الان چه حسی به ارکیده دارم ...
پیش خودم غریدم ...
-گور بابای حس وارکیده وهفت جد وابادش ..فعلا که همین یه الف بچه چنان تو وخونواده ات و رو انگشتش میچرخونه که بیا وببین ..
داره بدبختت میکنه بعد تو وایسادی فکر میکنی که چه حسی به این دختره داری ...؟
شونه هام رو با لاقیدی بالا انداختم ..فعلا حق با نیروی پلید بود
حالا که ارکیده خوب شده بود وخیالم راحت بود که با طعنه های من نمیمیره ...پس اصلا ادم نبود که بخوام فکرم رو درگیرش کنم ..
گوشیم رو از تو جیبم دراوردم ومشغول خوندن اِس هام شدم ...زیر لب زمزمه کردم ..
-گور بابای ارکیده وحس های احمقانه ام ...
****
ساعت پنج ونیم عصر بود... کارخونه تقریبا خلوت شده بود وتنها کسایی که تا این ساعت روز مونده بودن ..من بودم واقا سلیم به همراه ارکیده ..
امروز رو نذاشتم بره ...به هوای اینکه کارها عقبه نگهش داشتم ..میخواستم بعد از تقریبا دو سال رودررو باهاش حرف بزنم وقال قضیه رو بکنم ..
خسته شدم از بس تو خفا دنبال گرفتن مچش بودم حالا که هیچ جوری نمیشد از شرش خلاص شم شاید بایه پیشنهاد اغواگرانه میتونستم کاری کنم تا از حاج بابا وخونواده ام فاصله بگیره ...
راهرو خالی از هر جنبنده ای بود ..وصدای قدمهام سکوت رو میشکست ..به سمت اطاق مونتاژ راه افتادم که صدای خفیفی باعث شد گوش کشی کنم ...
یه نفر داشت زمزمه میکرد ...جلوتر رفتم ...صدا واضح تر شد ..یه نفر داشت میخوند ..
(شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه)
چشمهام درشت شد ..قدم تند کردم وبه در باز اطاق مونتاژ رسیدم ..اره یه زن داشت میخوند وصدای اون زن خیلی خیلی شبیه به صدای ملایم ارکیده بود ..
مسخ شدم ...همونجا کنار در ایستادم وچشمهام رو بستم ...چقدر صداش ملایم بود ...چقدر قشنگ وپرسوز میخوند ...به خودم تشررفتم
- داری چه غلطی میکنی امیرحافظ ...؟ وایسادی به صدای زن مردم گوش میدی .. ؟
ولی کاری ازم برنمیومد خیلی قشنگ میخوند ..بی اراده قدم جلو گذاشتم ..
ارکیده تنها ی تنها میون یه عالم میز وصندلی وبورد وقطعه نشسته بود وکار میکرد ..دلم پیچ خورد ...صداش بیش از اون چیزی که فکر میکردم دل نشین بود ..مخصوصا که با خوندنش حال وهوای دلم عوض شد ..گرفته شد
عقل نهیب میزد
-واینستا ...گوش کردن به صدای اون زن درست نیست ...اون هم زنی که خودش شوهر داره ...اون همون دختریه که تو این دوساله خونت روتو شیشه کرده ...حالا وایسادی داری به خوندنش گوش میدی ؟...بیا برو رد کارت ...
-باید باهاش حرف بزنم ...
-بگو دلم میخواد همین جا وایسام تا اون بخونه ومن لذت ببرم ...دست بردار امیرحافظ کارت اشتباه ...
ولی نتونستم ...با وجود تمام حرفهایی که میدونستم بازهم ایستادم ..چشم بستم ..
(منو با تنهاییهام تنها بذار ، دلم گرفته
روزای آفتابی رو به روم نیار ، دلم گرفته
نقش من نقش یه گلدون شکستس
بی گل و آب برا موندن ،
توی ایوون بهار ، دلم گرفته…)
(نازی ناز کن از ابی دوست داشتنی )
ولی با افتادن یه جسم سنگین پلکهام رو ازهم بازکردم ...خلسه پریده بود ...با براقیت خیره شده ام به ارکیده ...
ارکیده هم به سمت مخالفش جایی که صدا ازش اومده بود چرخید ..
حتی از همون فاصله هم میتونستم بفهمم چقدر ترسیده ..حق داشت ...فضای ساکت وخلوت کارخونه وهم اور بود ...
از جا بلند شد وصدا کرد ..
-کسی اونجاست ...؟
صداش میلرزید وبه ارومی به سمت دیگهءسالن میرفت ..
-اقا سلیم ..شمایی ..؟
یه قدم دیگه رفت ..
-کی اونجاست ..؟
اونقدر ترسیده بود که صداش رو موج دار میکرد ..کنجکاو بودم که کی اونجاست ...کیه که این ساعت هنوز تو کارخونه است ..؟مطمئن بودم همه رفتن و...جز من واقا سلیم وارکیده کس دیگه ای ..؟؟؟؟؟
***
با دیدن حسامی وبورد رها شده از دست ارکیده شوکه شدم ...اخم هام آنا تو هم رفت ...ناخواسته دستم مشت شد وفکم منقبض ...
صداشون رو از اون فاصله نمیشنیدم ..حسامی رو زمین خم شد وبورد رو به دست ارکیده داد وهردو به سمت میز کار ارکیده راه افتادن
با نفرت زیر لب زمزمه کردم ..
-دخترهءبی شرف ...کثافت هر...زه ...ببین چه قرار مداری با اقا گذاشته؟ ..شوهر بیچاره اش حق داره که حتی واسهء یه دقیقه هم حاضر نیست تحملش کنه ..
خانم حسابی سرو گوشش میجنبه ...اصلا فکرش رو هم نمیکردم که حتی از این ساعت های اضافه کاری هم سو استفاده کنه ..
با غیض بهش خیره شدم ...به قدری عصبانی بودم که اگه جزو کس وکارم حساب میشد همونجا لت وپارش میکردم ...با تاسف سر تکون دادم
-واقعا چرا هر بار که میام تا مرد ومردونه باهاش حرف بزنم همه چی رو خراب میکنه؟ ..چرا همیشه یه اتفاقی میوفته تا ذهنیت من رو خراب تر از قبل کنه؟ ..
خون خونم رو میخورد ..دیگه نفهمیدم چی شد دیگه نفهمیدم با اون حرص وعصبانیتی که خونم رو به غلیان انداخته بود چی کار میکنم ..چی میگم وچه برخوردی دارم ...داشتم منفجر میشدم از اون همه حرص ونفرت ...
فقط وقتی به خودم اومدم که سیلی محکم ارکیده روی صورتم نشست ..
چنان عصبانی وشوکه شدم که اگه میتونستم حتما جواب سیلیش رو میدادم ...ولی قبل از اون که حتی فکری برای تنبیه کردنش داشته باشم ..با کف دست دهنش رو گرفت وبا دست دیگه اش شونه ام رو پس زد وبه سمت توالت دوئید ..
هنوز سینه ام از تصور کاری که کرده بود بالا وپائین میرفت ..دخترهءاحمق به چه جراتی همچین کاری کرده بود ...؟پدرش رو درمیارم ..
حالا کارش به جایی رسیده که تو گوش من میزنه؟ ..همینه دیگه ..وقتی بابای ادم این جور از طرف دفاع میکنه اون هم به خودش حق میده همچین کارهایی کنه ..
با همون دستهای مشت شده ام به سمت توالت رفتم ..گوش کشی کردم ولی صدایی نمیومد ..ته دلم یه ندایی میگفت
- نکنه بلایی سرش اومده ...؟
دوباره امیرحافظ پلید غرید ..
-به درک اسفل السافلین ...
تشر زدم ..
-تو خفه بمیر که هرچی میکشم از نیش زبون های تواِ...اگه بلایی سرش بیاد ..؟؟؟
چشمهام گشاد شد ...اگه بلایی سرش میومد حاج بابا من رو میکشت ...حتی از تجسمش هم اعصابم بهم ریخت ...ارکیده بیش از اندازه برای حاج بابا مهم بود ...
یه تقه به در زدم
-نجفی ..؟هی نجفی ..؟
بازهم صدایی نیومد ...دل شوره ام بیشترشد ..نکنه مثل اون بار غش کرده ...؟ای وای اگه حاج بابا بفهمه ...
-نجفی ..خوبی ..؟مردی ..؟چرا جواب نمیدی ..؟
بازهم سکوت ..یه ندایی بهم میگفت وضع وحال ارکیده خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم خرابه ..خاک برسرت امیرحافظ ..دختره همین دیروز از زیر سرم دراومده ...بعد تو هم بهش اضافه کاری میدی ...هم طعنه میزنی ؟.
-به من چه ..؟ وقتی داره با یه مرد غریبه قرار میذاره بایدفکر این موقع ها هم باشه ...
-نجفی ..؟دارم میام توها ..نجفی ..؟
دیگه دست دست نکردم دروبازکردم واروم تو رفتم ...اگه از هوش رفته بود باید زودتر به بیمارستان میرسوندمش ...
-اوی نجفی میگم کجایی ؟فکر نکنی زدی تو گوشم وقصر در رفتی ..نه من حساب تو یه نفر رو کف دستت میگذارم ..ولی فعلا نمیخوام شرت دامن کارخونه رو بگیره ..
اصلا نمیفهمیدم چی میگم فقط میخواستم یه جوری باهام حرف بزنه تا بدونم به هوشه ...
به سمت در توالت رفتم ...واروم شروع به بازکردنشون کردم ..هرلحظه انتظار داشتم با جنازهءارکیده رو به رو بشم ..
-ای بابا کوشی پس ..؟
بدبخت شدی امیرحافظ ..معلوم نیست چه بلایی سرش اومده که حتی جواب هم نمیده ..
-نجفی ..پس کوشی ..؟نکنه واقعا مردی ..؟
نمیدونم رو چه حسی برگشتم به سمت در ورودی.... با بسته شدن در ...ارکیده رو دیدم ..که نیمه بیهوش از لای چشمهای نیمه بسته اش نگام میکرد ..
-یا خدا !چته تو ..؟نکنه واقعا داری میمیری ..؟
انگار با دیدن من اخرین انرژیش هم ته کشید چون چشمهاش بسته شد وروی زمین افتاد...وای خدا خودت به دادم برس ...
نبضش رو گرفتم ...تکونش دادم ..حتی توی صورتش ضربه زدم ...ولی حتی پلک هم نزد ...
دیگه دست دست نکردم ...دست انداختم زیر زانوهاش وتو بغلم کشیدمش ..نیمی از مانتو وشلوارش به خاطر روی زمین نشستن خیس ونجس بود ولی چه اهمیتی داشت؟ ..ارکیده واقعا داشت از دست میرفت ...
قلبم تیرکشید ...وای نه ...درسته که دو ساله داره خونم رو تو شیشه میکنه ولی راضی به مرگش نیستم ...حالا جواب حاج بابا رو چی بدم ..؟
دستهام رو محکمتر دور بدن بی جونش پیچیدم ..
-نباید بمیره ...نباید یه مو از سرش کم بشه ..مهم نیست که تو گوشم زده ...فقط نباید طوریش بشه ..
اگه بلایی سرش بیاد ..جواب حاج بابا رو چی بدم ؟...جواب اون شوهر گردن کلفتش رو چی بدم ؟..
با تمام سرعتی که میتونستم پله ها رو پائین رفتم وبه سمت ماشینم که تو فضای خالی پارکینگ بدجوری تو چشم میزد رفتم .
درعقب رو بازکردم وارکیده رو رو صندلی عقب خوابوندم ..یه نگاه به رنگ وروی زردش باعث شد دلم هری بریزه ..
دیگه صبر نکردم دررو محکم کوبیدم وپشت رل نشستم ..چنان پام رو رو پدال گاز فشار دادم که ماشین درجا پرواز کرد ..
نمیدونم چقدر تو خیابون های شلوغ ویراژ دادم که یه لحظه تو ائینه صورت مثل میت ارکیده رو دیدم ..
-نگه دار ..
یا امام حسین ..انگار که مرده از تو گور بلند شده باشه ...اونقدر دیدن رنگ ورو...و چشمهای بی حالتش شوکه ام کرده بود که حتی صداش رو هم نشنیدم ..با گنگی پرسیدم
-چی .؟
-نگه دار حالم بده ..
تازه دوزاریم افتاد وماشین رو تو یه خیابون فرعی پارک کردم ..زودی از ماشین پیاده شد ودوباره حالش بد شد ..
از دیدن وضع وحالش ..با اون مانتوی مندرس وکثیف چندشم شد ..چقدر رقت انگیز بود انگار نه انگار همون دختری بود که تو سالن کارخونه بهم سیلی زده بود ..
سلام ...این منم ..
 

****
بعد از اینکه حالش بهتر شد یه بطری اب به دستش دادم وسوار ماشین شدم ..هرچند که واقعا حتی تحمل یه لحظه تحملش رو نداشتم ..
نمیدونم این چه حس های مسخره ای بود که من داشتم ...وقتی حالش بد میشد اونقدر خودم رو تنبیه میکردم که انگار مهمترین ادم زندگیمه ...
وقتی هم که حالش خوب میشد من دوباره همون ادم پرنفرت گذشته میشدم که میخواستم هرجوری که میتونم ارکیده رو از زندگیمون بیرون کنم ..
گوشیم که زنگ زد از فکر بیرون اومدم ...حاج بابا بود ..
-الو سلام حاج بابا
-سلام ..کی میایی خونه ..؟
-کار دارم بعدش میام ...
- تو امروز ارکیده رو تو کارخونه نگه داشتی ..؟
چشمهام برق زد واخم هام تو هم رفت ...از کجا میدونست ...؟
-چی ..؟کی به شما گفته .؟
دندون هام رو رو هم فشردم ..حتم داشتم حسامی ناجنس به حاج بابا گفته ...وگرنه هیچ احدا الناسی تا لحظهءاخر نمیدونست که ارکیده برای اضافه کاری تو کارخونه مونده ...
-اونش مهم نیست که کی گفته ..من میگم تو گفتی با اون حال خرابش اضافه کاری بمونه ..؟
-خب اره ..من گفتم وایسه ...
تو بی خود کردی ...
-اِ حاج احمد این چه حرفیه ..؟من حق دارم بگم کی اضافه کاری وایسه وکی واینسته ..؟
-راجع به هرکسی همچین صلاحیتی داشته باشی راجع به ارکیده حق نداری همچین کاری انجام بدی... اون دختر مریض احواله ..به زور امروز رو سرکار وایساده بود ...بعد تو گفتی با اون حالش اضافه کاری وایسه ..؟
دوباره صحنه ای که حسامی وارکیده محو صحبت با هم بودن جلوی چشمهام جون گرفت ..با غیض پرسیدم
-اصلا شما از کی شنیدی ..؟من باید بدونم کی داره جاسوسیم رو میکنه ..؟
-هرکی گفته باشه مهم نیست ...من میگم حق نداری اینقدر به این دختر گیر بدی ...
-باز من هیچی نمیگم شما حرف خودتون رو میزنید ..اخه این که نشد
-همین که گفتم امیرحافظ بار اخرته که سرخود برای این دختر کار میتراشی ..
وقتی دیدم حاج بابا به هیچ صراطی مستقیم نیست به اجبار گفتم ..
-اصلا من شب میام باهاتون حرف میزنم ..
-حالا الان کجاست ...؟
-من چه میدونم کجاست ..؟شما که از همهءجیک وپیکش خبر دارید برید از اون شوهر گور به گور شده اش بپرسید که همیشه برامون شر میتراشه ..
-من دارم از تو میپرسم ..مثل اینکه تو کارخونه با تو بوده ها
-وای حاج بابا دیونه ام کردی ..برو از اون شوهر گردن کلفتش بپرس ..
-خوب گوشاتو واکن امیرحافظ ..مسئولیت اون دختر با منه ...خدا نکنه بلایی سرش بیاد وگرنه من میدونم وتو ..حالا بگو کجاست ..
-به من ربطی نداره که کجاست.. من هیچی نمیدونم .
-امیرحافظ ...حرف بزن چه غلطی کردی ؟...اقا سلیم میگفت که اصلا نفهمیده کی راه افتادی بعد هم خبری از ارکیده تو کارخونه نبوده ..
-خب که چی ...اصلا شما چرا نگرانیش ..؟مگه شما باباشی ..برادرش ..عموشی یا دائیشی ...چه نسبتی با این زنیکه داری که اینقدر پی کارهاش میری ..؟
-این حرفها یعنی چی ...؟
نگاه های خیرهءحسامی تو سرم جلون میداد ..خلوتی ساختمون ..دستهام مشت شد ...نفرت دوباره تو دلم بیداد میکرد ..این دختر اشغال شوهر داشت وبا حسامی تیک میزد ..
از حرص وعصبانیت نفسم تنگ شده بود یاد روزی افتادم که ریحانه هم مثل ارکیده با وجود داشتن شوهر میون چند تا پسر نشسته بود
تپش های قلبم کند شد ..ریحانه ..ارکیده ...هردو شوهر داشتن ولی وفادار نبودن ..نفرت مثل یه قطرهءزهر تو خونم جوشید ..داشتم از بی غیرتی های خودم خفه میشدم ..
حال ادمی رو داشتم که تازه میفهمید چقدر اشتباه کرده وحالا صد برابر بدتر از قبل در صدد جبران براومده بود ..
من احمق همه چی رو دیدم وحرفی نزدم ...زیر نگاهم هرکاری خواست کرد ومن هیچ کاری نکردم ..نهایتش دو تا داد ومحروم کردنش از امکانات ..
واقعا اینها میتونست جبران کارهای ریحانه باشه ؟..با غیض جوشیدم
-شما جواب من رو بده ..مگه این دختر بی کس وکار کیه که شما دارین این همه سنگش رو به سینه میزنید؟ ..غیر از اینه که همون جوری که اون شوهر بیچاره اش رو بدبخت کرده داره زندگی ما رو هم داغون میکنه ..
چشم هام رو از خشم رو هم فشردم ..شاید هیچ کس نمیفهمید که من دارم به جنون میرسم ..یه دفعه ای منفجرشدم ..وهرچی که لیاقت ریحانه وامثال ارکیده رو داشت بارشون کردم ..جوشیدم وغریدم وتمام ذهنیت مسمومم رو بیرون ریختم ..
گفتم وگفتم ... سوزوندم واتیش گرفتم ونفهمیدم که چی کار میکنم ..ولی لحظه ای به خودم اومدم که درسمت ارکیده باز شد وبوق ماشین بلند شد ..
ارکیده در رو باز کرده بود ..نعره زدم ..
-چی کار میکنی احمق ..؟
دستش رو به گلوش جایی که مقنعه اش بود گرفت وبا صدای ضعیفی گفت ..
-نگه دار
گوشیم از دستم رها شد وماشین رو سریع کنار خیابون پراز تردد نگه داشتم ..که همون لحظه پیاده شد وجلوی چشمهای ناباور من یه راست به سمت پیاده رو رفت ..
 

از ماشین پیاده شدم وصداش کردم که حتی برنگشت ..خواستم برم دنبالش که صدای بوق ماشین های پشت سرم بلند شد ..
مجبور شدم ماشین رو راه بندازم ..با نگاهم دنبالش میگشتم ولی بین جمعیت گم شده بود ..ماشین رو پارک کردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ..
کف ماشین افتاده بود... گوشی رو که برداشتم عکس دو نفره ام با حاج بابا رو گوشی نمایان شد ...ضربان قلبم کند شد ...
-بدبخت شدی امیرحافظ ...حالا جواب حاج بابا رو چی میدی ..؟
همون جور خیره شدم به عکس دو نفرمون ..دوباره نگاهم رو بالا اوردم وبین جمعیت چرخوندم ..نبود ..گم شده بود ..درست مثل یه قطره آب تو دل دریا ..
صدای زنگ گوشیم قطع شد وسکوت ماشین رو فرا گرفت ..انگشتهام رو با ناراحتی لابه لای موهام فرو کردم .
-چی کار کردی امیرحافظ ..چی کار کردی ..؟
دوباره صدای زنگ موبایلم تو ماشین پیچید ..سرم رو گذاشتم رو فرمون ..با دختری که تا پای مرگ رفته وبرگشته بود چی کار کردی ..؟
دستهام مشت شد ...من چی کار کردم ..؟این دختر هرچی بود حق نداشتم با این حالش ...
نفس سنگینم رو بیرون دادم ..تو یه تصمیم استارت زدم وراه افتادم ..دوباره صدای گوشی قطع شد ...
باید پیداش کنم ...باید ...اگه وسط راه دوباره از حال بره ؟؟...اگه دوباره بیهوش بشه؟؟ ..مخصوصا که هیچ پولی هم همراهش نبود ...
-چه غلطی کردی امیرحافظ ؟...بدبخت شدی ...
چشم گردوندم بین جمعیتی که تو پیاده رو میرفت ومیومد ...صدای زنگ موبایلم برای بارچندم بلند شد ...
جواب ندادم ..باید ارکیده رو پیدا میکردم وگرنه حاج بابا دیگه من رو نمیبخشید ..
ولی هرچی چشم میگردوندم نبود ..هیچ جا نبود ..حتی تا جایی که ادرس رو داده بود جلو رفتم ولی بازهم نبود که نبود ...صدای زنگ موبایل دوباره باعث شد یاد حاج بابا بیفتم ...چه کنم ؟...
نفس گرفتم وبا اضطراب دکمهءسبز رو لمس کردم ..
-الو امیرحافظ ..الو امیر ...صدام میاد ..؟
-ارکیده رفت ..
-چی ...؟
-وسط راه از ماشین پیاده شد ورفت ...نتونستم پیداش کنم ..
-یعنی وقتی که داشتی اون حرفها رو میزدی ..پیشت بود ..تو ماشین بود ..؟
جوابی نداشتم ...صدای نفس های طوفانی حاج بابا باعث شد شرمنده بشم ...حق نداشتم به یه دختر مریض احوال اون حرفها رو بزنم ..کار من اخر ناجوانمردی بود ..
صدای بوق اشغال وبعد هم قطع شدن تلفن بهم فهموند که حاج بابا گوشی رو قطع کرده ..حرفی نزده بود ولی معلوم بود که بی نهایت از دستم ناراحته ..
****
برای بار هزارم گوشی حاج بابا رو گرفتم ولی بازهم خاموش بود ..کلافه دستی تو موهام کشیدم ودوباره زنگ زدم ..بازهم (دستگاه مشترک مورد نظر ...)
نگاهم به فاطمه افتاد که با عصبانیت نگاهم میکرد ...غریدم ..
-چیه ..؟چرا زل زدی به من ..؟
-میخوام ببینم شیطون چه شکلیه ..؟
بهم برخورد
-حرف دهنت رو بفهم فاطمه ...
فاطمه کوسن تو دستش رو پرت کرد رو مبل واز جا بلند شد ...
-تو واقعا فکر کردی کی هستی ...؟استغفرالله خدا یا پیغمبر خدا؟ ..که راجع به هرکسی نظر میدی وحکم صادر میکنی وبعد هم هرجوری که بخوای مجازات میکنی ؟..
فکر میکنی فقط تویی که ادمها رو میشناسی ..؟فقط تویی که بهت ظلم شده ..اگه جای ارکیده بودی چی کار میکردی ..؟
اصلا میدونی این دختر با چه وضعی داره زندگیش رو میگذرونه؟ ...میدونی صورتش رو با سیلی سرخ نگه میداره ؟..اونوقت توی بچه مسلمون هراَنگی که میخوای بهش میچسبونی ..؟
واقعا برات متاسفم امیرحافظ ...اون از زندگیت با ریحانه که به خاطر مشورت نکردنت با حاج بابا وعزیز به گند کشیدی ..وبدون اینکه به کسی بگی ریحانه رو سر یه هفته طلاق دادی ..اون هم از ارکیده که داری نمک به زخمش میپاشی ..
برای خودم هم متاسفم که یه روزی بهت ایمان داشتم وفکر میکردم که کسی بهتر از داداشم رو زمین پیدا نمیشه ...
با غیض از کنارم گذشت وبه اطاقش رفت ..سعی کردم گوشهام و رو حرفهای فاطمه ببندم .سعی کردم فراموش کنم چی گفته ..
فعلا مهم این بود که اون دختر سالم باشه ..باقیش به من ربطی نداشت ..میخواست ادم باشه تا به این سرنوشت دچار نشه ...
بازهم شماره گرفتم وبازهم مشترک مورد نظر ..
گوشیم رو پرت کردم رو مبل ونشستم ..مثل اینکه حاج بابا بیشتر از اونی که فکر میکردم از دستم عصبانیه ..
وگرنه مطمئنا تا حالا گوشیش رو روشن کرده بود یا یه خبری از خودشون میداد ..