رمان تلخ مثه عسل9
**نظر**
**رمان رمان رمان**
شایان:بهتره جواب همدیگرو ندیم
-:بله
شایان یک اهنگ شاد خارجی در نوار قرار داد و بقیه راه در سکوت طی شد بعد از چند دقیقه شایان جلوی یک ازمایشگاه نگه داشت عسل متعجب نگاهش را به شایان دوخت و گفت:مگه قرار نبود بریم خرید اینجا چرا وایستادی؟؟؟
شایان به طرف عسل برگشت و گفت:ببینم تو که قرار نیست قبل ازمایش با من ازدواج کنی هان؟؟؟
-:خو مگه مجبوریم؟؟؟
-:فعلا که اره
عسل پوف بلندی کشید و همراه با شایان از ماشین پیاده شد شایان و عسل وارد ازمایشگاه شدند شایان رو به منشی گفت:سلام خانم دکتر هستن؟؟؟؟
-:بله وقت قبلی دارین؟؟؟
-:نخیر از اشنا هاشون هستم میشه بهشون اطلاع بدین؟؟؟؟؟
-:خب بگم اقای کی اومده؟؟؟؟؟؟
-:اقای پارسا شایان پارسا
-:یه لحظه
گوشی را بزداشت و گفت:خانم دکتر یه اقایی اومدن میگن پارسا هستم
-:.....
-:چشم،بفرمایید تو اتاق منتظرن
شایان و عسل به طرف اتاقی که در گوشه سالن بود رفتند شایان تقه ای بر در زد و وارد شد خانم میانسالی پشت میز نشسته بود و منتظر ان ها بود با دیدن شایان بلند شد و به طرفش امد:سلام شایان جان چه خبر از این ورا شنیدم زن گرفتی؟؟
-:بله خاله جون زن گرفتم الانم به خاطر همین اینجام
-:اومدین ازمایش؟؟؟
-:بله
خانم دکتر که تازه متوجه عسل شده بود به طرفش رفت و گفت:وای شایان چه قدر عروست نازه
و عسل را بغل کرد و بوسید عسل لبخند زد
خانم دکتر:خب الان مینویسم ازمایش جوابتون رو هم تاکید میکنم زود بدن باشه؟؟؟
-:چشم
عسل و شایان ازمایش دادند و به طرف بازار حرکت کردند.
**رمان رمان رمان**
شایان:بهتره جواب همدیگرو ندیم
-:بله
شایان یک اهنگ شاد خارجی در نوار قرار داد و بقیه راه در سکوت طی شد بعد از چند دقیقه شایان جلوی یک ازمایشگاه نگه داشت عسل متعجب نگاهش را به شایان دوخت و گفت:مگه قرار نبود بریم خرید اینجا چرا وایستادی؟؟؟
شایان به طرف عسل برگشت و گفت:ببینم تو که قرار نیست قبل ازمایش با من ازدواج کنی هان؟؟؟
-:خو مگه مجبوریم؟؟؟
-:فعلا که اره
عسل پوف بلندی کشید و همراه با شایان از ماشین پیاده شد شایان و عسل وارد ازمایشگاه شدند شایان رو به منشی گفت:سلام خانم دکتر هستن؟؟؟؟
-:بله وقت قبلی دارین؟؟؟
-:نخیر از اشنا هاشون هستم میشه بهشون اطلاع بدین؟؟؟؟؟
-:خب بگم اقای کی اومده؟؟؟؟؟؟
-:اقای پارسا شایان پارسا
-:یه لحظه
گوشی را بزداشت و گفت:خانم دکتر یه اقایی اومدن میگن پارسا هستم
-:.....
-:چشم،بفرمایید تو اتاق منتظرن
شایان و عسل به طرف اتاقی که در گوشه سالن بود رفتند شایان تقه ای بر در زد و وارد شد خانم میانسالی پشت میز نشسته بود و منتظر ان ها بود با دیدن شایان بلند شد و به طرفش امد:سلام شایان جان چه خبر از این ورا شنیدم زن گرفتی؟؟
-:بله خاله جون زن گرفتم الانم به خاطر همین اینجام
-:اومدین ازمایش؟؟؟
-:بله
خانم دکتر که تازه متوجه عسل شده بود به طرفش رفت و گفت:وای شایان چه قدر عروست نازه
و عسل را بغل کرد و بوسید عسل لبخند زد
خانم دکتر:خب الان مینویسم ازمایش جوابتون رو هم تاکید میکنم زود بدن باشه؟؟؟
-:چشم
عسل و شایان ازمایش دادند و به طرف بازار حرکت کردند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ ساعت 10:17 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|