رمان غرور عشق30
باحرص گوشيمو روي ميز گذاشتمو خودمم روي مبل ولو شدم...لعنتي...لعنتي...شما پسرا همتون ديوونه ايد ..لعنت به هرچي پسره...ارنجمو روي پيشونيم گذاشتم و چشمامو بستم...چي ميگفت اين ديوونه؟؟؟؟چرا شروين سعي داره تو نظر من ادرين رو بده كنه ادرين هم سعي داره شروين رو بده كنه...؟؟؟اه خدايا...اصلا پاك گيج شدم...تنها نتيجه اي كه اين مغر ناقضم ميتونه بگيره اينه كه جفتشون خل و چل تشريف دارند...ولش كن بابا...اصلا گور باباشون!!والا..تو همون حالت كمي چرخيدم و سرمو بلند كردم و نگاهي به تلوزيون انداختم...اَي تف به اين شانس..از بس اين پسره ذهنمو مشغول كرد برنامه اشپزي هم تموم شد...اوووف پاشم برم يه جوري ماست ماليش كنم...راستي چي توش ريخته بودم؟؟؟چي بايد ميريختم؟؟حالا برم ببينم ميتونم يه كاريش كنم يانه!اوخ اوخ اخه چيكار ميتونم بكنم؟!بعد درحالي كه از جام بلند ميشم محكم پامو به زمين كوبيدم و با حرص گفتم:اي خدااااااااااااااا ازت نگذررررررره شروين!
***
-شوره...اُه اُه..خيليم شوره
با حرص به ادرين كه اين حرفمو زده بود نگاهي انداختم و گفتم:كجاي اين
غذا شوره؟؟؟تازه به نظر من از بس نمكش. كم ريختم بايد بي نمك هم شده
باشه..داري الكي ايراد ميگري
بعدم خودم قاشقمو پر كردم و تا خرخره هم كردم تو حلقم تا بهش ثابت كنم
داره الكي ايراد ميگيره..كه چشمتون روز بد نبينه..كاش دستم ميشكست و
اين كارو نميكردم..قاشق گذاشتم تو دهنم همانا و دود بلند شدن از مغزم
همانا...به طرز فجيحي شور بود...يعني به طرز خيلي خيلي فجيح..نه
نه..خيلي خيلي خيلي وجيح...!بلافاصله به سمت پارچ حمله كردم و يه
ليوان واسه خودم نوشابه ريختم و سعي كردم بتونم يه جورايي قورتش بدم... با
ضرب و زور و قيافه ي كج و كوله و لبخند ژكوندي كه قيافمو شبيه عمه مرده
ها كرده بود... بالاخره هم موفق شدم..اما زبونم هنوز داشت از شوري بيش از
حدي كه انگار به داشت جيگرمو اب لمبو ميكرد اتيش ميگيرفت... جوري كه دلم ميخواست زبونم و بگيرم زير شير
اب..بماند كه به هزار مكافات جلوي خودمو گرفتموسعي كردم به روي خودم
نيارم... و بماند هم ك
ه چقدر خودمو رو مورد الفاظ زيبا قرار دادم كه انگار يه
گوني نمك توش خالي كرده بودم....اما...راضي بودم اين زبون تيكه تيكه شه..ولي جلوي اين ادرين خبيث ضايع نشم...دوباره يه لبخند ژكوند
مهمون صورتم كردم و يه ليوان ديگه نوشابه واسه خودم ريختمو بلافاصله سر
كشيدم..و بعد نگاهي به ادرين كردم و گفتم
-ديدي؟؟اصلا شور نبود...فكركنم تنها چيزي كه توش كمه نمكه...
و بعد تو دلم گفتم"اره ارواح اون عمه ي نداشتت"
ادرين هم لبخندي زدو گفت:اِ پس بي نمكه؟؟؟
-اره ديگه بي نمكه
-خب اگه بي نمكه چرا نشستي داري نگاش ميكني؟؟بخور ديگه!
هول شدم و گفتم:چرا نگاش ميكنم؟؟من كي نگاش كردم؟؟؟مگه نميبيني دارم ميخورم ديگه!به به ...چقدرم خوش مزه ست
اونم در كمال خبااااااثت نامردي نكرد و گفت:باشه حالا كه خوش ميزش بيشتر بخور...بزار يه خورده جون بگيري...اصلا شدي يه تيكه استخون كه انگار يه لايه پوست كشيدن روش...خيلي لاغر شدي رها..خيلي!
جـــان؟؟من لاغر شدم؟من؟؟من كه ديگه دارم شبيه بشكه ي ۲۲۰ليتري ميشم...البته محض مزاح گفتماااا...ولي خب اونقدرام لاغز نيستم كه...۵۳كيلوام..كجام لاغره؟
و بشقابمو برداشت و خواست كه واسم بيشتر غذا بكشه....يعني اون
لحظه دلم ميخواست سرشو با گيوتين بزنم...اخه بگو اصلا به توچه؟بابا جان
خودم دست دارم ديگه ...بخوام خودم ميريزم...يه لحظه يه فكري به سرم
زد..اره خودش بود!خيلي سريع ديست بردمو بشقاب و از دست ادرين
كشيدم ..كه باعث شد با تعجب نگام كنه و بگه
-چي شد ؟
لبخندي زدم و گفتم:چيزه...اخه ميدوني..حواسم نبود بهت بگم من رژيم دارم
و بعد نفس راحتي كشيدم و دوباره بشقابو روي ميز گذاشتم..و مثلا خودمو مشغول نشون دادم
ادرين:رژيم داري؟؟دختر من بهت ميگم لاغر شدي اونوقت توميگي رژيم داري؟
همينه ديگه...همينه كه ديگه دست بهت بزنن مردي..اين رژيم كوفتي نميخواد دست از سر زناي ايراني بر داره...
اخ كه ديگه دلم ميخواست خفش كنم...پسرجان تو به من چيكار
داري؟بشين غذاتو بخور ديگه...اي بابا...حالا گير دادي به منا امشب
سرمو بالا گرفتم و با تمام حرصي كه سعي ميكردم زير لبخندم پنهانش كنم پنهانش كنم از لاي
دندوناي به هم كليد شدم گفتم:ادرين...من اونقدرام كه ميگي لاغر نيستم...تو غذاتو بخور!و نگران من نباش...باشه؟؟؟؟
و گارد گرفتم تا اگه حرف ديگه اي زد از همين جا چنگالو فرو كنم تو اون دوتا
چشاي قورباغه ايش!دِه خوب بتمرگ سر جات ديگه مردم ازار..اصلا من دلم ميخواد از لاغري بشم شبيه تركه...اصلا ميخوام ريغ رحمت و سر بكشم...بابا ميخوام دا فاني رو وداع بگم...تو چرا حرص ميخوري؟؟؟
خوشبختانه انگار خدا بهش رحم كرد و هم اون رو از
كور شدن نجات داد و هم منو از قاتل شدن و ديگه چيزي نگفت...و خودشو
با سالاد مشغول كرد...زير لب نچي گفتم و به ظرف غذا و ته چين مرغي كه
امروز درست كرده بودم نگاهي انداختم...همش تقصير اين شروينه
ديگه...ااگه امروز انقدر هواس منو پرت نميكرد اينجوري نميشد...شيطونه
ميگه چهارتا فحش ابدار بهش بدما!
انقدر وقتمو تلف كرد كه نفهميدم برنامه اشپزي چي گفت و از خودم
هرچي كه ميخواستم ريختم تو اين قابلمه وامونده....خو كتاب اشپزي ندارم!ته
چينم اولين بارم بود كه درست ميكردم...چه توقعي داريد؟؟؟شانس منو
ميبيني؟؟؟همه غذايي بلد بودم...حتي چند نوع غذاي خارجي هم بلد بودم ولي
اين ته چين...نچ نچ ...چون بابام دوست نداشت مامانم درست نميكرد...خومنم بلد
نبودم ديگه...!!نميدونم چه غلطي بود كه من كردم امروز ..بزنامه اشپزي ديدم جو
گير شدم!
نگاه حسرت بارم رو به نوشابه خنكي كه بهم چشمك ميزد دوختم...خدايا..الان زبونم ميپوكه...من
ميدونم!زيرچشمي نگاهي به ادرين انداختم...سرش پايين بود...لبم رو گاز
گرفتم...ادرين جون قربونت چند دقيقه تو همون حالت بمون تا من كارمو
بكنم...اروم اروم..دست بردم سمت پارچ...تو دووجبيش بودم..يعني دقيقا تو
دو وجبيش ها...اما همين كه دست بلند كردم برش دارم ديدم رفت رو
هوا...سرمو عين غاز بلند كردم كه ديدم بعله!اقا كار خودش و كرد..با يه
خنده ي شيطاني رو لبش پارچ و گذاشت طرف خودش...كاملا بي توجه به
قيافه ماتم زده ي من!خدايا بزار من اينو بكشم...نه وجدانا بزار...!لباما غنچه
كردم و درحالي كه داشتم تو ذهنم واسش نقشه ي قتلشو ميكشيدم با
چشماي ريز شده نگاهش كردم
اونم كه متوجه نگاه من شده سرشو گرفت بالا...چشمكي زد و با اشاره اي به ظرفم گفت
-تا همشو تا ته نخوري نميذارم از اينجا تكون بخوري!
جـــــــــــانم؟؟؟خدايا من غريبم،بدبختم،بيچاره ام،خودت به من بي نـــــوا رحــــــــــم كن!
اصلا صبر كن ببينم...اين چنگــــال من كو؟؟؟نفـــس كـــــــش!
***
ساعت چنده؟؟؟باهول يه نگاهي به ساعت روبه روم انداختم و با كف دست
ضربه اي به پيشونيم زدم:خاكــــ تو ملاجت رهـــــا...دير شد...با عجله و
تقريبا با دو به سمت اشپزخونه رفتم و خيلي سريع از توي كابينتي كه قبلا
جا سازي كرده بودم دو تا مشما تخمه مو برداشتم ...يه پيش دستي هم
گذاشتم زيرش واسه پوست تخمشو سريع و سير خودمو جلوي تلوزيون
رسوندم...با يه دستم ظرف تخمه رو روي ميز گذاشتم و با دست ديگم
كنترل تلوزيون رو برداشتم...و سريع زدم شبكه سه...كه با ديدنش اه از
نهادم بلند شد...اي داد بيداد...۱۰دقيقه از نيمه اول بازي گذشته بود...ده
دقيقه از بازي از دستم رفت!با تاسف نگاهي به تلوزيون انداختم و براي
دلداري دادن خودم گفتم:اشكالي نداره..همش ده دقيقه گذشته
ديگه...خداروشكر هنوزم بازي صفر صفره...پوفي كشيدم و بيخيال اون ده
دقيقه شدم...ظرف تخمه رو جلو كشيدم و خودمم رفتم جلوتر ...همون طور
كه نگاهم مات به تلوزوين بود دستمو تا خرخره كردم تو مشمع و يه مشت
تخمه برداشتم و شروع كردم به شكوندن...عاشق فوتبال بودم...اونم
فوتبالي كه مربوط به تيم محبوبم يعني پرسپوليس باشه...يعني محاله
پرسپولس يه بازي داشته باشه و من نديده باشم...!هميشه و از همون اولم
هروقت بازي داشت هرجا و تو هر موقيعتي كه بودم خودمو ميرسوندم پاي
تلوزيون...و خيليم خوب يادمه مامانم هميشه سر اين فوتبالي بودنم چقدر
بهم ايراد ميگرفت...هي ميگفت اخلاقات شبيه پسراس...يكم مثل دخترا
رفتار كن...ولي خو چيكار كنيم ديگه...عشقه!يه ليگه برتره و يه پرسپوليس!
اون ميگفت..منم طبق عادت هيچ اهميتي نميدادم!!با صداي هيجان زده
مجري تمام هيكلم شد چشم...و درسته رفتم تو تلوزيون...همزمان يه مشت
تخمه ديگه هم برداشتم و مشغول شدم..فوتباله و تخمه خوريش!همونجور
كه تق تق تخمه ميشكستم تمام حواسمو دادم به تلوزوين كه يكي از
بازيكناي تيم حريف نزديك دروازه ي ما شد و از مدافع ا گذشت و تك به تك
شد با دروازه بان...منو ميگي...يعني رو به سكته بودم...گفتم الانه كه گل
بشه...سريع شروع كردم به صلوات فرستادن و نذر و نياز تو دلم كه خدايا
گل نشه يه وقت!همون موقع بازيكنه يه شوت محكمي زد كه دقيقا انگاري
مستقيم زد تو صورت دروازه بان...توپ محكم خورد تو صورتش...ولي
واينستاد...از استرس نميفهميدم تخمه هايي كه مي لومبونمو پوستشو
كجا ميريزم...فقط همينجوري يه جا شوت ميكردم ديگه...حالا هرجا كه
بود...موقع برداشتنم انقدر دستمو ميچرخوندم تا بالاخره بتونم يه مشت
برداردم.....!!انقدر هول هولي ميرخودم كه بعضيا رو هم با پوست درسته
قورت ميدادم...توپ يه خورده حركت كرد و بازيكنه هم كه اومده بود
جلوتر...بنابراين توپ اومد بره جلوي پاي بازكنه كه دروازه بان سريع پريد رو
توپ و گرفتش...از ديدن اين صحنه خيالم راحت شد و نفس عميقي
كشيدم...اخـــيش...خدايا شكرت...!!نزديك بووووداااا!!نيمه اول بازي
همينجوري ادامه داشت ولي اين سري ديگه مدافع ها هواسشون حسابي
جمع بود و ديگه همچين موقعيتي پيش نيومد...بجاش چندتا موقعيت خطرناك
نصيب پرسپوليس شد كه هرچندبارشم با بد شانسي گل نشد...و نيمه اول
بازي صفر صفر تموم شد...
با تموم شدن نيمه اول بازي به با خيال نيمه راحت به پشتي مبل تكيه دادم
كه چشمم خورد به ميز روبه روم...يا امام زاده بيژن..چه خبر بود!!تمام
پوست تخمه ها روي ميز پخش و پلا بود و بقيه تخمه ها هم رو ميز چپه
شده بود...سريه شيرجه زدم رو ميز و مشغول جمع كردن تخمه ها شدم
كه در اتاق ادرين باز شد و ادرين با موهاي خيس از اتاق اومد بيرون...نيم
نگاهي بهش انداختم ...اونم به من نگاهي انداخت...اول به من...بعد به ميز
و درحالي كه به سمتم ميومد گفت:چه خبره اينجا؟
همونجور كه مشغول ديد زدنش بودم و خواستم چیزی بگم که اشاره ای به میز کرد و با خنده گفت:اين همه تخمه رو تو خوردي؟
اشغال تخمه هارو جمع كردم و تو پيش دستي ريختم و با تعجب به دوتا مشما خالي نگاه كردم...
و.ا اين همه چيه؟؟همش دوتا مشمع بود ديگه..زياد بود؟؟نبود؟؟؟؟
خودمو شوت كردم رو صندلي و گفتم:اره ديگه...مگه چيه؟فوتبال به همين تخمه خوردنشه
ادرين:مگه فوتبال داره؟
چپ چپ نگاهش كردم و گفتم:چيش...چه بي ذوقي تو!تو چه جور پسري
هستي كه نميدوني چه موقع فوتبال داره و چه موقع نداره؟؟؟نكنه اصلا
فوتبال نمي بيني؟
ادرين:فوتبال كه ميبينم...ولي هر فوتبالي نه...
من:مثلا سركار چه فوتبال هايي ميبينيد؟
ادرين: فوتبالي كه ارزش ديدن داشته باشه مثلا رئال..بارسا..منچستر...يا..
سريع مثل قاشق نشسته حرفشو قطع كردم و گفتم:اي ادم وطن فـــــــروش خائن!!تو فوتبال مملكت خودت و نگاه نميكني اون وقت ميشيني بازي يه مشت اجنبي رو ميبيني؟اره؟خجالت نميكشي؟؟؟نه جدا خجالت نميكشي؟همين شما هستين كه مملكت ما شده اين...شماهايين كه به جاي مردم مملكت خودتون طرف يه مشت بي گانه غربي و ميگريد...شما غرب زده ها ی مفلوکین که میرید میشید تروریست و کومونیسم و از این چرت و پرتا...اي خدا...ببين..نه خودت ببين ما با كيا شديم ۷۰ميليون نفر...ادم فوتبال ملت خودشو نبینه؟؟؟بعد درحالی که بهش نگاه میکردم پرسیدم:ببینم نکنه تو بازی تیم ملی رو هم نگاه نمیکنی نه؟؟هیـــــــــع..ديگه بدتر...اه اه لابد الان ولت كني ميگي بازي گراناداو سلتاويگو رو هم نگاه ميكني؟؟؟اره؟؟؟تو دست از سر ليگ اسپانيا هم ور نميداري؟؟البته بگما من از ليگ اسپانيا فقط بازياي رئال و بيلبائوو اوساسونا و والنسيا و بارسلونا رو نگاه ميكنم اتلتيكو مادريد هم بد نيست...گاهي ميبينم...ولي ديگه خواهشا نگو كه بازي گلادباخ وماينس يا هال سيتي و سوانسي و مثل اينا رو هم نگاه ميكني ها بازم اگه بگي چلسي و ارسنال و ليورپول ميتونم يه جورايي از گناهت بگذرم و چشم پوشي كنم
و درحالي خودمو ميزدم به اون راه كه يعني اصلا مديوني فكركني من فوتبال
اروپايي و كلا اين خارجكي هارو ميبينم بي توجه به قيافه مات و مبهوت ادرين که با دهن باز داشت منو نگاه میکرد يه چشم غر بهش
رفتم و از جام بلند شدم...اين تخمه ها كه تموم شد..برم يه بسته ديگه بيارم...
دوباره در همون كابينت و باز كردم و اخرين ذخيرمو از توش برداشتم راه اومده رو برگشتم...
و گذاشتمشون رو ميز و خودمم نشستم...
همين كه من نشستم از اين پيام بازرگاني ها داد و گفت شمارو به ديدن
ادامه مسابقه دعوت ميكنم....ادرين كه انگار تازه از شوك در اومده بود گفت
-نگفته بودي فوتبالم ميبيني!
-ميبينم ولي خوب فقط ايراني...محاله فكر كني من يه غرب زده ي...
ادرين بدون كه محلت وراجي اضافه بهم بده خيلي سريع و تند پارازيت انداخت وسط حرفمو گفت
-بله بله...ميدونم كه شما غير از ليگ ايران چيز ديگه اي نميبينيد...اينو كاملا
از اطلاعات عموميتون متوجه شدم...اصلا خودت رو ناراحت نكن كه كاملا
واسم جا افتاد...نياز نيست دوباره توضيح بدي!
منم كه كلا استــــــاد رفتن به كوچه علي چپ...طبق معمول رفتم تو همون كوچه چپيدم و ديگه ترجيح دادم هيچ ور ور اضافي نكنم
-حالا كجا با كجاست؟
انگار منتظر همين سوال بودم...
به سمت ادرين كه اين سوال رو پرسيده بود برگشتم و با ذوق شوق گفتم:عـــــشقم پرسپوليــــس با (...)!
و بعد كاسه كوزمو جمع كردم و خودمو شوتيدم كنار ادرين...!
ادرين هم خنديد و گفت:اِ ؟پس واجب شد ببينم
با هيجان يه نگاهي بهش انداختم و گفتم:توهم پرسپوليسي اي؟
ادرين:نه
درحالي كه از جوابش يخوده جا خوردم كمي به صداي نازنيم ولوم دادم و گفتم:هـــيع استقلالي؟؟؟
-بازم نه
درحالي كه هيجانم فروكش كرده بودگفتم:پس چرا ميگي واجب شد
ببيني؟بعد درحالي كه مشتي به بازوش ميكوبيدم گفتم: منو سركار گذاشتي؟
اردين درحالي كه ميخنديد گفت:نه ..سركارت كه نزاشتم...خب ميدوني...اخه ديدن باخت هاي هميشگي پرسپوليس يه صفايي داره كه نگو
درحالي ك از اين حرفش كلي حرصم دراومده بود كوسن مبلو برداشتم و با
جرص كوبيدم تو سرش كه باعث شد خندش شدت بگيره
با عصبانيت گفتم:جمع خودتو باو...فعلا كه ما صدريم!و خواهيم ماند...
اردين:جوجه رو اخر پاييز ميشمارن خانم!
من:سالي كه نكوست از بهارش پيداس اقا!صبر کن ببینم اصلا تو که استقلالی هم نیستی پس واسه ی انقدر با تیم محبوب من دشمنی؟؟؟
ادرین:جوابشوخودت گفتی...چون تیم محبوب تواِ!و بعد با خنده ادامه داد:البته دشمنم نيستما...جفت تيماي پايتخت خوبن...ومنم جفتشونو دوست دارم...ولي خب..واسه دراوردن حرص تو...ظاهرا بايد امروز استقلالي بشم
چشم غره اي بهش رفتم و با حرص گفتم:ادرين!
با سوت داور ديگه جفتمون ساكت شديم و چشم دوختيم به بازي...فقط دعا
ميكردم كه جلوي اين ادرين امروز خيت نشم!
مشما تخمه رو هم از روميز برداشتم و به سمت ادرين گرفتم و گفتم:بردار...
اونم نامردي نكرد بي تعارف يه خلوار برداشت و مشغول شدخلاصه
و شروع كرديم به تق تق شكوندن و نگاه كردن...ادرين هم كه خييلي زود
تحت تاثير جو ي كه من داده بودم و جوي كه كلا فوتبال ميداد با هيجان
مشغول ديدن شد و ديگه فقط صداي داد و بيداد من و ادرين بود كه فكر كنم
تو كل ساختمون ميپيچيد...فكركنم همسايه ها بيان دم خونمون تجمع كنن!
يه بار از موقيعي كه پيش ميومد و گل نميشد من داد ميكشيدم...يه بار هم
ادرين البته با طرفداري از تيم مقابل...خلاصه انقدر بد رفته بوديم تو جو و دادو
بيداد كرديم كه فكركنم هنجره م جر وا جر شد
هنوز چند دقيقه از شروع نيمه دوم نگذشته بود كه تو محوطه جريمه يه
خطا شد و سوت داور به صدا درواومد..اب دهنمو قورت دادم و منتظر شدم
ببينم چيميشه...كه داور كارتي نشون بازيكن حريف داد و ....
اخ جووووووون پنالتي!
از خوشجالي نميدونستم چيكار كنم...با ذوق مثل ميمون شروع كردم به بالا
و پايين پريدن رو مبل و جيغ زدم:اين گــــــــله...من ميدونم!
كه همينم شد...يكي از مهاجماي پرسپوليس رفت پشت توپ و با يه ضربه ي مكحم توپ و كوبوند زير طاق دروازه...
همين كه صحنه ي گل و ديدم بي اختيار از جام بلند شدم و داد بلندي كشيدم وگفتم:ايـــنه!
و شروع كردم به ادا و اصول دراوردن كه يه دفعه نميدونم چي شد پام
بود؟دستم بود؟كلم بود؟؟خلاصه نميدونم كدومشون بود فقط ميدونم با يه
چيزي همچين زدم تو سر گلدون بيچاره ي رو ميز كه از قضا به ظاهرش
ميخورد كلي هم قيمتش باشه كه سه دور دور خودش چرخيد و اخرسرم
افتاد رو زمين و با صداي بدي نفله شد...
منو ميگي...!اصلا نميدونستم واسه گل خوشحال باشم يا واسه گلدون
ناراحت...يه نگاه به ادرين كه اصلا انگار تو اين دنيا نبود و داشت با چشماش
تلوزيون و قورت ميداد انداختم..اخي بچه حالا خوبه فوتبال ايراني نميديد...!يه
نگاهم به گلدون...بزار برمجمعش كنم اينجوري نميشه...بلند شدم و اومد
برم نأش اون طفله معصوم رو از روي زمين جمع كنم كه ادرين همچين
لباسموگرفت كشيد كه بلند نشده شوت شدم سرجاي اوليه خودم...نيم
نگاهي بهش كه انداختم ...ولي اون اصلا زحمت برگشتن به خودش و نداد و
همونجوري كه پوست تخمه ها رو تو يه مقصد نامعلوم كه ظاهرا خيليم
نامعلوم نبود و سنگاي بيچاره ي خونه بود شوت ميكرد گفت:ولش كن بزار
بعد فوتبال جمعش ميكنيم....!
منم كه از خداخواسته!!!!!!!!به به ديگه چي از اين بهتر؟؟؟خيلي راحت
تمرگيدم سرجام و به كارم ادامه دادم..البته لازمه اشاره كنم اين سري با نيش فراتر از باز!
همين كه نشستم و ادرين كه ديد انقدر خوشحالم از قصد پوزخندي زدو گفت:مگراينكه با همين پناليتي گل بزنين...
اخمي كردم و گفتم:دوميشم ميزنيم...شرط ميبندم
-لابد اونم از نقطه ي پنالتي اره؟؟
-نخيرم..از وسط زمين...ميگي نه؟نگاه كن
***
درحالي كه از خوشحالي جيغ ميزدم و بالا و پايين ميپريدم گفتم:هورااااا اخ جوووون...اخ جوووون
يعني تو كف بودم شديددددد...از خوشحالي بال هم درميوردم تعجب
نميكردم...نه بخاطر برد پرسپوليسا...اينكه چيز طبيعي بود..ناسلامتي صدر
بوديماااا...بلكه بخاطر اينكه از شانس خوشگل من همونجوري كه گفتم دقيقا
از وسط زمين گل زديم...اخ خدايا يعني واقعا من اينقدر پيشگو بودمو خبر
نداشتم؟؟؟واي قلبون خودم برم!ادرين و ميگي ،واقعا اون لحظه كه قيافش
ديدني بود...گير داده بود تو چيجوري فهميدي از وسط زمين گل ميزنن!
خخخخخ...منم همش يه لبخحند ژكوند ميزدم و ميگفتم ما اينيم ديگه!
زل زدم به ادرين كه حسابي از برد ۲-۰پرسپوليس ضايع شده بود و
درحالي كه يه ضربه ي كوچيك به نوك بينيم ميزدم گفتم:دماغ سوخته...و
بعد با لحن كش داري گفتم:خريــــــــداريـــــــم!
و دوباره شروع كردم به جيغ جيغ كردن كه ادرين گفت:حالا يه بازي بردنيا
با خنده گفتم:يه بازي؟؟؟نچ نچ نچ...انگاري اساسا اطلاعات عموميت مشكل
داره پس مجبورم دوباره ياد اوري كنم...كي صدر جدول و گرفته؟؟؟خب
معموله پرسپوليس جونم!!
بعد دستامو به هم كوبيدم و گفتم:حريف ميطلبيم!!
ادرين هم كه از اين همه خنده هاي من خندش گرفته بود گفت:بپا نتركي از خوشحالي!
زبونم واسش بيرون اوردم و گفتم:تو نگران اون نباش ...من حواسم به خودم حس...تو زير شعله رو خاموش كن كه بوي سوختگيت خفم كرد...و به دنبال
اين حرفم قيافه ي مغروري به خودم گرفتمو گفتم:درباره كم چيزي حرف
نميزنيا...داري درباره طوفان سرخ اسيا حرف ميزني...
-اي اي رها خانوم..نوبت ماهم ميرسه..اونوقته كه قيافت ديدن داره
-اِ اينجورياس؟؟؟
بعد چشمكي بهش زدمو گفتم پس بشين تا نوبتت برسه
ادامه دارد...
نظر یادتون نره عزیزان
***
-شوره...اُه اُه..خيليم شوره
با حرص به ادرين كه اين حرفمو زده بود نگاهي انداختم و گفتم:كجاي اين
غذا شوره؟؟؟تازه به نظر من از بس نمكش. كم ريختم بايد بي نمك هم شده
باشه..داري الكي ايراد ميگري
بعدم خودم قاشقمو پر كردم و تا خرخره هم كردم تو حلقم تا بهش ثابت كنم
داره الكي ايراد ميگيره..كه چشمتون روز بد نبينه..كاش دستم ميشكست و
اين كارو نميكردم..قاشق گذاشتم تو دهنم همانا و دود بلند شدن از مغزم
همانا...به طرز فجيحي شور بود...يعني به طرز خيلي خيلي فجيح..نه
نه..خيلي خيلي خيلي وجيح...!بلافاصله به سمت پارچ حمله كردم و يه
ليوان واسه خودم نوشابه ريختم و سعي كردم بتونم يه جورايي قورتش بدم... با
ضرب و زور و قيافه ي كج و كوله و لبخند ژكوندي كه قيافمو شبيه عمه مرده
ها كرده بود... بالاخره هم موفق شدم..اما زبونم هنوز داشت از شوري بيش از
حدي كه انگار به داشت جيگرمو اب لمبو ميكرد اتيش ميگيرفت... جوري كه دلم ميخواست زبونم و بگيرم زير شير
اب..بماند كه به هزار مكافات جلوي خودمو گرفتموسعي كردم به روي خودم
نيارم... و بماند هم ك
ه چقدر خودمو رو مورد الفاظ زيبا قرار دادم كه انگار يه
گوني نمك توش خالي كرده بودم....اما...راضي بودم اين زبون تيكه تيكه شه..ولي جلوي اين ادرين خبيث ضايع نشم...دوباره يه لبخند ژكوند
مهمون صورتم كردم و يه ليوان ديگه نوشابه واسه خودم ريختمو بلافاصله سر
كشيدم..و بعد نگاهي به ادرين كردم و گفتم
-ديدي؟؟اصلا شور نبود...فكركنم تنها چيزي كه توش كمه نمكه...
و بعد تو دلم گفتم"اره ارواح اون عمه ي نداشتت"
ادرين هم لبخندي زدو گفت:اِ پس بي نمكه؟؟؟
-اره ديگه بي نمكه
-خب اگه بي نمكه چرا نشستي داري نگاش ميكني؟؟بخور ديگه!
هول شدم و گفتم:چرا نگاش ميكنم؟؟من كي نگاش كردم؟؟؟مگه نميبيني دارم ميخورم ديگه!به به ...چقدرم خوش مزه ست
اونم در كمال خبااااااثت نامردي نكرد و گفت:باشه حالا كه خوش ميزش بيشتر بخور...بزار يه خورده جون بگيري...اصلا شدي يه تيكه استخون كه انگار يه لايه پوست كشيدن روش...خيلي لاغر شدي رها..خيلي!
جـــان؟؟من لاغر شدم؟من؟؟من كه ديگه دارم شبيه بشكه ي ۲۲۰ليتري ميشم...البته محض مزاح گفتماااا...ولي خب اونقدرام لاغز نيستم كه...۵۳كيلوام..كجام لاغره؟
و بشقابمو برداشت و خواست كه واسم بيشتر غذا بكشه....يعني اون
لحظه دلم ميخواست سرشو با گيوتين بزنم...اخه بگو اصلا به توچه؟بابا جان
خودم دست دارم ديگه ...بخوام خودم ميريزم...يه لحظه يه فكري به سرم
زد..اره خودش بود!خيلي سريع ديست بردمو بشقاب و از دست ادرين
كشيدم ..كه باعث شد با تعجب نگام كنه و بگه
-چي شد ؟
لبخندي زدم و گفتم:چيزه...اخه ميدوني..حواسم نبود بهت بگم من رژيم دارم
و بعد نفس راحتي كشيدم و دوباره بشقابو روي ميز گذاشتم..و مثلا خودمو مشغول نشون دادم
ادرين:رژيم داري؟؟دختر من بهت ميگم لاغر شدي اونوقت توميگي رژيم داري؟
همينه ديگه...همينه كه ديگه دست بهت بزنن مردي..اين رژيم كوفتي نميخواد دست از سر زناي ايراني بر داره...
اخ كه ديگه دلم ميخواست خفش كنم...پسرجان تو به من چيكار
داري؟بشين غذاتو بخور ديگه...اي بابا...حالا گير دادي به منا امشب
سرمو بالا گرفتم و با تمام حرصي كه سعي ميكردم زير لبخندم پنهانش كنم پنهانش كنم از لاي
دندوناي به هم كليد شدم گفتم:ادرين...من اونقدرام كه ميگي لاغر نيستم...تو غذاتو بخور!و نگران من نباش...باشه؟؟؟؟
و گارد گرفتم تا اگه حرف ديگه اي زد از همين جا چنگالو فرو كنم تو اون دوتا
چشاي قورباغه ايش!دِه خوب بتمرگ سر جات ديگه مردم ازار..اصلا من دلم ميخواد از لاغري بشم شبيه تركه...اصلا ميخوام ريغ رحمت و سر بكشم...بابا ميخوام دا فاني رو وداع بگم...تو چرا حرص ميخوري؟؟؟
خوشبختانه انگار خدا بهش رحم كرد و هم اون رو از
كور شدن نجات داد و هم منو از قاتل شدن و ديگه چيزي نگفت...و خودشو
با سالاد مشغول كرد...زير لب نچي گفتم و به ظرف غذا و ته چين مرغي كه
امروز درست كرده بودم نگاهي انداختم...همش تقصير اين شروينه
ديگه...ااگه امروز انقدر هواس منو پرت نميكرد اينجوري نميشد...شيطونه
ميگه چهارتا فحش ابدار بهش بدما!
انقدر وقتمو تلف كرد كه نفهميدم برنامه اشپزي چي گفت و از خودم
هرچي كه ميخواستم ريختم تو اين قابلمه وامونده....خو كتاب اشپزي ندارم!ته
چينم اولين بارم بود كه درست ميكردم...چه توقعي داريد؟؟؟شانس منو
ميبيني؟؟؟همه غذايي بلد بودم...حتي چند نوع غذاي خارجي هم بلد بودم ولي
اين ته چين...نچ نچ ...چون بابام دوست نداشت مامانم درست نميكرد...خومنم بلد
نبودم ديگه...!!نميدونم چه غلطي بود كه من كردم امروز ..بزنامه اشپزي ديدم جو
گير شدم!
نگاه حسرت بارم رو به نوشابه خنكي كه بهم چشمك ميزد دوختم...خدايا..الان زبونم ميپوكه...من
ميدونم!زيرچشمي نگاهي به ادرين انداختم...سرش پايين بود...لبم رو گاز
گرفتم...ادرين جون قربونت چند دقيقه تو همون حالت بمون تا من كارمو
بكنم...اروم اروم..دست بردم سمت پارچ...تو دووجبيش بودم..يعني دقيقا تو
دو وجبيش ها...اما همين كه دست بلند كردم برش دارم ديدم رفت رو
هوا...سرمو عين غاز بلند كردم كه ديدم بعله!اقا كار خودش و كرد..با يه
خنده ي شيطاني رو لبش پارچ و گذاشت طرف خودش...كاملا بي توجه به
قيافه ماتم زده ي من!خدايا بزار من اينو بكشم...نه وجدانا بزار...!لباما غنچه
كردم و درحالي كه داشتم تو ذهنم واسش نقشه ي قتلشو ميكشيدم با
چشماي ريز شده نگاهش كردم
اونم كه متوجه نگاه من شده سرشو گرفت بالا...چشمكي زد و با اشاره اي به ظرفم گفت
-تا همشو تا ته نخوري نميذارم از اينجا تكون بخوري!
جـــــــــــانم؟؟؟خدايا من غريبم،بدبختم،بيچاره ام،خودت به من بي نـــــوا رحــــــــــم كن!
اصلا صبر كن ببينم...اين چنگــــال من كو؟؟؟نفـــس كـــــــش!
***
ساعت چنده؟؟؟باهول يه نگاهي به ساعت روبه روم انداختم و با كف دست
ضربه اي به پيشونيم زدم:خاكــــ تو ملاجت رهـــــا...دير شد...با عجله و
تقريبا با دو به سمت اشپزخونه رفتم و خيلي سريع از توي كابينتي كه قبلا
جا سازي كرده بودم دو تا مشما تخمه مو برداشتم ...يه پيش دستي هم
گذاشتم زيرش واسه پوست تخمشو سريع و سير خودمو جلوي تلوزيون
رسوندم...با يه دستم ظرف تخمه رو روي ميز گذاشتم و با دست ديگم
كنترل تلوزيون رو برداشتم...و سريع زدم شبكه سه...كه با ديدنش اه از
نهادم بلند شد...اي داد بيداد...۱۰دقيقه از نيمه اول بازي گذشته بود...ده
دقيقه از بازي از دستم رفت!با تاسف نگاهي به تلوزيون انداختم و براي
دلداري دادن خودم گفتم:اشكالي نداره..همش ده دقيقه گذشته
ديگه...خداروشكر هنوزم بازي صفر صفره...پوفي كشيدم و بيخيال اون ده
دقيقه شدم...ظرف تخمه رو جلو كشيدم و خودمم رفتم جلوتر ...همون طور
كه نگاهم مات به تلوزوين بود دستمو تا خرخره كردم تو مشمع و يه مشت
تخمه برداشتم و شروع كردم به شكوندن...عاشق فوتبال بودم...اونم
فوتبالي كه مربوط به تيم محبوبم يعني پرسپوليس باشه...يعني محاله
پرسپولس يه بازي داشته باشه و من نديده باشم...!هميشه و از همون اولم
هروقت بازي داشت هرجا و تو هر موقيعتي كه بودم خودمو ميرسوندم پاي
تلوزيون...و خيليم خوب يادمه مامانم هميشه سر اين فوتبالي بودنم چقدر
بهم ايراد ميگرفت...هي ميگفت اخلاقات شبيه پسراس...يكم مثل دخترا
رفتار كن...ولي خو چيكار كنيم ديگه...عشقه!يه ليگه برتره و يه پرسپوليس!
اون ميگفت..منم طبق عادت هيچ اهميتي نميدادم!!با صداي هيجان زده
مجري تمام هيكلم شد چشم...و درسته رفتم تو تلوزيون...همزمان يه مشت
تخمه ديگه هم برداشتم و مشغول شدم..فوتباله و تخمه خوريش!همونجور
كه تق تق تخمه ميشكستم تمام حواسمو دادم به تلوزوين كه يكي از
بازيكناي تيم حريف نزديك دروازه ي ما شد و از مدافع ا گذشت و تك به تك
شد با دروازه بان...منو ميگي...يعني رو به سكته بودم...گفتم الانه كه گل
بشه...سريع شروع كردم به صلوات فرستادن و نذر و نياز تو دلم كه خدايا
گل نشه يه وقت!همون موقع بازيكنه يه شوت محكمي زد كه دقيقا انگاري
مستقيم زد تو صورت دروازه بان...توپ محكم خورد تو صورتش...ولي
واينستاد...از استرس نميفهميدم تخمه هايي كه مي لومبونمو پوستشو
كجا ميريزم...فقط همينجوري يه جا شوت ميكردم ديگه...حالا هرجا كه
بود...موقع برداشتنم انقدر دستمو ميچرخوندم تا بالاخره بتونم يه مشت
برداردم.....!!انقدر هول هولي ميرخودم كه بعضيا رو هم با پوست درسته
قورت ميدادم...توپ يه خورده حركت كرد و بازيكنه هم كه اومده بود
جلوتر...بنابراين توپ اومد بره جلوي پاي بازكنه كه دروازه بان سريع پريد رو
توپ و گرفتش...از ديدن اين صحنه خيالم راحت شد و نفس عميقي
كشيدم...اخـــيش...خدايا شكرت...!!نزديك بووووداااا!!نيمه اول بازي
همينجوري ادامه داشت ولي اين سري ديگه مدافع ها هواسشون حسابي
جمع بود و ديگه همچين موقعيتي پيش نيومد...بجاش چندتا موقعيت خطرناك
نصيب پرسپوليس شد كه هرچندبارشم با بد شانسي گل نشد...و نيمه اول
بازي صفر صفر تموم شد...
با تموم شدن نيمه اول بازي به با خيال نيمه راحت به پشتي مبل تكيه دادم
كه چشمم خورد به ميز روبه روم...يا امام زاده بيژن..چه خبر بود!!تمام
پوست تخمه ها روي ميز پخش و پلا بود و بقيه تخمه ها هم رو ميز چپه
شده بود...سريه شيرجه زدم رو ميز و مشغول جمع كردن تخمه ها شدم
كه در اتاق ادرين باز شد و ادرين با موهاي خيس از اتاق اومد بيرون...نيم
نگاهي بهش انداختم ...اونم به من نگاهي انداخت...اول به من...بعد به ميز
و درحالي كه به سمتم ميومد گفت:چه خبره اينجا؟
همونجور كه مشغول ديد زدنش بودم و خواستم چیزی بگم که اشاره ای به میز کرد و با خنده گفت:اين همه تخمه رو تو خوردي؟
اشغال تخمه هارو جمع كردم و تو پيش دستي ريختم و با تعجب به دوتا مشما خالي نگاه كردم...
و.ا اين همه چيه؟؟همش دوتا مشمع بود ديگه..زياد بود؟؟نبود؟؟؟؟
خودمو شوت كردم رو صندلي و گفتم:اره ديگه...مگه چيه؟فوتبال به همين تخمه خوردنشه
ادرين:مگه فوتبال داره؟
چپ چپ نگاهش كردم و گفتم:چيش...چه بي ذوقي تو!تو چه جور پسري
هستي كه نميدوني چه موقع فوتبال داره و چه موقع نداره؟؟؟نكنه اصلا
فوتبال نمي بيني؟
ادرين:فوتبال كه ميبينم...ولي هر فوتبالي نه...
من:مثلا سركار چه فوتبال هايي ميبينيد؟
ادرين: فوتبالي كه ارزش ديدن داشته باشه مثلا رئال..بارسا..منچستر...يا..
سريع مثل قاشق نشسته حرفشو قطع كردم و گفتم:اي ادم وطن فـــــــروش خائن!!تو فوتبال مملكت خودت و نگاه نميكني اون وقت ميشيني بازي يه مشت اجنبي رو ميبيني؟اره؟خجالت نميكشي؟؟؟نه جدا خجالت نميكشي؟همين شما هستين كه مملكت ما شده اين...شماهايين كه به جاي مردم مملكت خودتون طرف يه مشت بي گانه غربي و ميگريد...شما غرب زده ها ی مفلوکین که میرید میشید تروریست و کومونیسم و از این چرت و پرتا...اي خدا...ببين..نه خودت ببين ما با كيا شديم ۷۰ميليون نفر...ادم فوتبال ملت خودشو نبینه؟؟؟بعد درحالی که بهش نگاه میکردم پرسیدم:ببینم نکنه تو بازی تیم ملی رو هم نگاه نمیکنی نه؟؟هیـــــــــع..ديگه بدتر...اه اه لابد الان ولت كني ميگي بازي گراناداو سلتاويگو رو هم نگاه ميكني؟؟؟اره؟؟؟تو دست از سر ليگ اسپانيا هم ور نميداري؟؟البته بگما من از ليگ اسپانيا فقط بازياي رئال و بيلبائوو اوساسونا و والنسيا و بارسلونا رو نگاه ميكنم اتلتيكو مادريد هم بد نيست...گاهي ميبينم...ولي ديگه خواهشا نگو كه بازي گلادباخ وماينس يا هال سيتي و سوانسي و مثل اينا رو هم نگاه ميكني ها بازم اگه بگي چلسي و ارسنال و ليورپول ميتونم يه جورايي از گناهت بگذرم و چشم پوشي كنم
و درحالي خودمو ميزدم به اون راه كه يعني اصلا مديوني فكركني من فوتبال
اروپايي و كلا اين خارجكي هارو ميبينم بي توجه به قيافه مات و مبهوت ادرين که با دهن باز داشت منو نگاه میکرد يه چشم غر بهش
رفتم و از جام بلند شدم...اين تخمه ها كه تموم شد..برم يه بسته ديگه بيارم...
دوباره در همون كابينت و باز كردم و اخرين ذخيرمو از توش برداشتم راه اومده رو برگشتم...
و گذاشتمشون رو ميز و خودمم نشستم...
همين كه من نشستم از اين پيام بازرگاني ها داد و گفت شمارو به ديدن
ادامه مسابقه دعوت ميكنم....ادرين كه انگار تازه از شوك در اومده بود گفت
-نگفته بودي فوتبالم ميبيني!
-ميبينم ولي خوب فقط ايراني...محاله فكر كني من يه غرب زده ي...
ادرين بدون كه محلت وراجي اضافه بهم بده خيلي سريع و تند پارازيت انداخت وسط حرفمو گفت
-بله بله...ميدونم كه شما غير از ليگ ايران چيز ديگه اي نميبينيد...اينو كاملا
از اطلاعات عموميتون متوجه شدم...اصلا خودت رو ناراحت نكن كه كاملا
واسم جا افتاد...نياز نيست دوباره توضيح بدي!
منم كه كلا استــــــاد رفتن به كوچه علي چپ...طبق معمول رفتم تو همون كوچه چپيدم و ديگه ترجيح دادم هيچ ور ور اضافي نكنم
-حالا كجا با كجاست؟
انگار منتظر همين سوال بودم...
به سمت ادرين كه اين سوال رو پرسيده بود برگشتم و با ذوق شوق گفتم:عـــــشقم پرسپوليــــس با (...)!
و بعد كاسه كوزمو جمع كردم و خودمو شوتيدم كنار ادرين...!
ادرين هم خنديد و گفت:اِ ؟پس واجب شد ببينم
با هيجان يه نگاهي بهش انداختم و گفتم:توهم پرسپوليسي اي؟
ادرين:نه
درحالي كه از جوابش يخوده جا خوردم كمي به صداي نازنيم ولوم دادم و گفتم:هـــيع استقلالي؟؟؟
-بازم نه
درحالي كه هيجانم فروكش كرده بودگفتم:پس چرا ميگي واجب شد
ببيني؟بعد درحالي كه مشتي به بازوش ميكوبيدم گفتم: منو سركار گذاشتي؟
اردين درحالي كه ميخنديد گفت:نه ..سركارت كه نزاشتم...خب ميدوني...اخه ديدن باخت هاي هميشگي پرسپوليس يه صفايي داره كه نگو
درحالي ك از اين حرفش كلي حرصم دراومده بود كوسن مبلو برداشتم و با
جرص كوبيدم تو سرش كه باعث شد خندش شدت بگيره
با عصبانيت گفتم:جمع خودتو باو...فعلا كه ما صدريم!و خواهيم ماند...
اردين:جوجه رو اخر پاييز ميشمارن خانم!
من:سالي كه نكوست از بهارش پيداس اقا!صبر کن ببینم اصلا تو که استقلالی هم نیستی پس واسه ی انقدر با تیم محبوب من دشمنی؟؟؟
ادرین:جوابشوخودت گفتی...چون تیم محبوب تواِ!و بعد با خنده ادامه داد:البته دشمنم نيستما...جفت تيماي پايتخت خوبن...ومنم جفتشونو دوست دارم...ولي خب..واسه دراوردن حرص تو...ظاهرا بايد امروز استقلالي بشم
چشم غره اي بهش رفتم و با حرص گفتم:ادرين!
با سوت داور ديگه جفتمون ساكت شديم و چشم دوختيم به بازي...فقط دعا
ميكردم كه جلوي اين ادرين امروز خيت نشم!
مشما تخمه رو هم از روميز برداشتم و به سمت ادرين گرفتم و گفتم:بردار...
اونم نامردي نكرد بي تعارف يه خلوار برداشت و مشغول شدخلاصه
و شروع كرديم به تق تق شكوندن و نگاه كردن...ادرين هم كه خييلي زود
تحت تاثير جو ي كه من داده بودم و جوي كه كلا فوتبال ميداد با هيجان
مشغول ديدن شد و ديگه فقط صداي داد و بيداد من و ادرين بود كه فكر كنم
تو كل ساختمون ميپيچيد...فكركنم همسايه ها بيان دم خونمون تجمع كنن!
يه بار از موقيعي كه پيش ميومد و گل نميشد من داد ميكشيدم...يه بار هم
ادرين البته با طرفداري از تيم مقابل...خلاصه انقدر بد رفته بوديم تو جو و دادو
بيداد كرديم كه فكركنم هنجره م جر وا جر شد
هنوز چند دقيقه از شروع نيمه دوم نگذشته بود كه تو محوطه جريمه يه
خطا شد و سوت داور به صدا درواومد..اب دهنمو قورت دادم و منتظر شدم
ببينم چيميشه...كه داور كارتي نشون بازيكن حريف داد و ....
اخ جووووووون پنالتي!
از خوشجالي نميدونستم چيكار كنم...با ذوق مثل ميمون شروع كردم به بالا
و پايين پريدن رو مبل و جيغ زدم:اين گــــــــله...من ميدونم!
كه همينم شد...يكي از مهاجماي پرسپوليس رفت پشت توپ و با يه ضربه ي مكحم توپ و كوبوند زير طاق دروازه...
همين كه صحنه ي گل و ديدم بي اختيار از جام بلند شدم و داد بلندي كشيدم وگفتم:ايـــنه!
و شروع كردم به ادا و اصول دراوردن كه يه دفعه نميدونم چي شد پام
بود؟دستم بود؟كلم بود؟؟خلاصه نميدونم كدومشون بود فقط ميدونم با يه
چيزي همچين زدم تو سر گلدون بيچاره ي رو ميز كه از قضا به ظاهرش
ميخورد كلي هم قيمتش باشه كه سه دور دور خودش چرخيد و اخرسرم
افتاد رو زمين و با صداي بدي نفله شد...
منو ميگي...!اصلا نميدونستم واسه گل خوشحال باشم يا واسه گلدون
ناراحت...يه نگاه به ادرين كه اصلا انگار تو اين دنيا نبود و داشت با چشماش
تلوزيون و قورت ميداد انداختم..اخي بچه حالا خوبه فوتبال ايراني نميديد...!يه
نگاهم به گلدون...بزار برمجمعش كنم اينجوري نميشه...بلند شدم و اومد
برم نأش اون طفله معصوم رو از روي زمين جمع كنم كه ادرين همچين
لباسموگرفت كشيد كه بلند نشده شوت شدم سرجاي اوليه خودم...نيم
نگاهي بهش كه انداختم ...ولي اون اصلا زحمت برگشتن به خودش و نداد و
همونجوري كه پوست تخمه ها رو تو يه مقصد نامعلوم كه ظاهرا خيليم
نامعلوم نبود و سنگاي بيچاره ي خونه بود شوت ميكرد گفت:ولش كن بزار
بعد فوتبال جمعش ميكنيم....!
منم كه از خداخواسته!!!!!!!!به به ديگه چي از اين بهتر؟؟؟خيلي راحت
تمرگيدم سرجام و به كارم ادامه دادم..البته لازمه اشاره كنم اين سري با نيش فراتر از باز!
همين كه نشستم و ادرين كه ديد انقدر خوشحالم از قصد پوزخندي زدو گفت:مگراينكه با همين پناليتي گل بزنين...
اخمي كردم و گفتم:دوميشم ميزنيم...شرط ميبندم
-لابد اونم از نقطه ي پنالتي اره؟؟
-نخيرم..از وسط زمين...ميگي نه؟نگاه كن
***
درحالي كه از خوشحالي جيغ ميزدم و بالا و پايين ميپريدم گفتم:هورااااا اخ جوووون...اخ جوووون
يعني تو كف بودم شديددددد...از خوشحالي بال هم درميوردم تعجب
نميكردم...نه بخاطر برد پرسپوليسا...اينكه چيز طبيعي بود..ناسلامتي صدر
بوديماااا...بلكه بخاطر اينكه از شانس خوشگل من همونجوري كه گفتم دقيقا
از وسط زمين گل زديم...اخ خدايا يعني واقعا من اينقدر پيشگو بودمو خبر
نداشتم؟؟؟واي قلبون خودم برم!ادرين و ميگي ،واقعا اون لحظه كه قيافش
ديدني بود...گير داده بود تو چيجوري فهميدي از وسط زمين گل ميزنن!
خخخخخ...منم همش يه لبخحند ژكوند ميزدم و ميگفتم ما اينيم ديگه!
زل زدم به ادرين كه حسابي از برد ۲-۰پرسپوليس ضايع شده بود و
درحالي كه يه ضربه ي كوچيك به نوك بينيم ميزدم گفتم:دماغ سوخته...و
بعد با لحن كش داري گفتم:خريــــــــداريـــــــم!
و دوباره شروع كردم به جيغ جيغ كردن كه ادرين گفت:حالا يه بازي بردنيا
با خنده گفتم:يه بازي؟؟؟نچ نچ نچ...انگاري اساسا اطلاعات عموميت مشكل
داره پس مجبورم دوباره ياد اوري كنم...كي صدر جدول و گرفته؟؟؟خب
معموله پرسپوليس جونم!!
بعد دستامو به هم كوبيدم و گفتم:حريف ميطلبيم!!
ادرين هم كه از اين همه خنده هاي من خندش گرفته بود گفت:بپا نتركي از خوشحالي!
زبونم واسش بيرون اوردم و گفتم:تو نگران اون نباش ...من حواسم به خودم حس...تو زير شعله رو خاموش كن كه بوي سوختگيت خفم كرد...و به دنبال
اين حرفم قيافه ي مغروري به خودم گرفتمو گفتم:درباره كم چيزي حرف
نميزنيا...داري درباره طوفان سرخ اسيا حرف ميزني...
-اي اي رها خانوم..نوبت ماهم ميرسه..اونوقته كه قيافت ديدن داره
-اِ اينجورياس؟؟؟
بعد چشمكي بهش زدمو گفتم پس بشين تا نوبتت برسه
ادامه دارد...
نظر یادتون نره عزیزان
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ ساعت 19:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|