قسمت سیزدهم رمان بهادر
زنگ صداش بوی امید نمیداد...
_چی شد؟؟!! بالاخره این قاضی وظیفه شناس تشریف اوردند؟
_......
_آرش با توام...
_چی بگم داداش...شرمنده م به خدا..
بلند شدم رو به پنجره ایستادم...
_چی شده باز؟؟
_به جان حاج خانوم روم نمیشه بت بگم..
_آرش..چرا اینقدر زبون میگیری ؟؟دِ بگو اون بیرون چه خبره؟؟
_این سربازه میگه قاضیشون زنگ زده گفته مشکل براش پیش اومده....تلفنی مرخصی رد کرده...
_چیییییییی؟؟!!!
اهسته گفت:
_اروم داداش..چرا داد میزنی؟؟ اروم باش....
داشتم از عصبانیت منفجر میشدم...
_اروم باشم ؟؟!!! این یعنی اینکه امشب باید اینجا بمونم...
_داداش تو رو به خدا اروم تر الانه که....
_الانه که چی؟؟دیگه میخواند چیکار کنند...
_داداش تو رو به جون مهناز اروم باش....چاره ای نداریم....باید تا فردا صبح صبر کنیم..
"چه خبره اینجا؟؟"
با چرخیدن ارش متوجه سرباز بلند قدی شدم که با دو به سمت ما میومد...همین که به ما رسید گفت:
_صداتون تا درب ورودی هم اومد...میدونی اگه کله گنده هاش بفهمند اینجایی برای من چقدر بد میشه...بیا بیرون دیگه...
آرش سرش رو تندی بوسید و گفت:
_ای به چشم...قربون اون وظیف شناسیت برم...شما برو منم الان میام...
سرم رو گرفتم جلوی پنجره و به میله ها ضربه زدم...هیچکسی با عصبانیت راه به جایی نبرده ...باید خونسردیم رو به دست میاوردم....باید درست فکر میکردم..
_داداش نکن با خودت....زدی سرت رو داغون کردی...میرم الان با همین سر بازه صحبت میکنم بذاره منم شب همینجا بمونم.....تا صبح میگیم و به ریش همشون میخندیم...چطوره؟؟
_آرش !!!...ببند..
دستش زیپ وار روی لباش کشید...
_باشه...اومممم..اوممم..اوممم.. .
سرو رو از رو میله ها برداشتم...
_به سرمدی زنگ زدی؟؟
_اره...بالاخره موبایلش انتن داد...مثل اینکه با رفیقش رفته شهرستان...فردا دادگاه دارن...سربسته یه چیزایی بهش گفتم...اونم گفت کارا رو میسپاره دست همکارش و شبی حرکت میکنه...
_خوب گوش کن چی بهت میگم...
_بگو داداش...سراپا گوشم...
_به حیدر زنگ بزن...بگو بچه هارو بسیج کنه...میخوام همین امشب برید دنبال اون اشغال...
_به روی چشمام داداش...
_از زیر سنگم شده درش بیارید...فقط حواست باشه درگیری راه نندازید...نمیخوام یه بهونه دیگه دستش بدم تا به نفع خودش بازی کنه...
_باشه داداش... به ذبیح زنگ بزنم؟؟...
_فعلا نه..اگربچه های خودمون نتونستند بگیرنش اونموقع زنگ میزنیم...به محسن هم خبر بده...
_باشه....
نفس بلندی کشیدم....
_برو دنبال سمانه....نمیخوام تنها خونه باشه...
اخماش کشید تو هم...
_اون اخماتو باز کن..خدا میدونه این دفعه چی تو سر جمشیده ، ممکنه بخواد از اونم انتقام بگیره..... بذارش پیش حاج خانوم.....نمیخواد چیزی بهش بگی..مواظبش باش...تا هرموقع اینجام دستت امانته....
_به روی چشم..
نگاهی به ساعت کردم...ساعت هشت شب بود..
_بهتره بری دیگه...
_باشه...میرم و برمیگردم...چندتا پتو از خونه واست میارم...
سرم رو چرخوندم به سمت یه بخاری گازی کهنه و چند تایی پتوی سربازی که یه گوشه تا بالا چیده شده بود...
_نمیخواد برگردی...اینجا وسیله کافی برای پذیرایی هست...
با صدای جیرجیر در ، گردن خشک شده م رو به سمت ورودی بازداشتگاه چرخوندم....اولین چیزی که دیدم هیکل لاغر سرمدی داخل اون کت وشلوار سرمه ایش بود...با یه لبخند پهن رو لباش...
_به به ، پارسال دوست امسال اشنا...
به به پارسال دوست امسال اشنا....
بدون اونکه از روی نیمکت بلند شم بدنم رو کش وقوسی دادم...آرش هم پشت سرش وارد اتاق شد...
_چی شده؟؟ تحویل نمیگیری؟؟
_خوشمزگی رو بس کن...چیکار کردی؟؟
_فعلا ازادی...
_فعلا ؟؟!!
_اره فعلا...میتونی بری...خودمم میمونم ببینم چه میشه کرد....
دستامو شونه وار بین موهام حرکت دادم...شروع کرد به نصیحت...
_تو دیگه چرا ؟؟!! تو که همیشه همه جوانب رو در نظر میگرفتی باید پیش بینی این روزم میکردی...
خوب میدونستم پشت بند این حرفا میخواد به چی برسه...
_من که همون روز بهت گفتم خارج از چهارچوب قانون عمل کردن خطرناکه..هیچ میدونید چه کار خطرناکی کردید.....بهت گفته بودم که...
دستمو اوردم بالا....
_بسه دیگه...متوجه شدم....نمیخواد بری بالای منبر....
نفسشو با شدت داد بیرون...
_در هر صورت من میتونم شکایت قبلی رو دوباره به جریان بندازم....از نظر من بهتره ما هم علیه جمشید یه شکایت متقابلا مطرح کنیم تا ....
پریدم تو حرفش..
_خوب گوش کن هومان...نمیخوام تحت هیچ شرایطی اون پرونده به جریان بیافته....
با تعجب پرسید:
_چرا؟؟!! اخه دلیلش چیه؟
از روی اون نیمکت اهنی بلند شدم...نگاهی به ساعت مچیم کردم..
_از آرش بپرس..
ربع ساعت از ده گذشته بود...کتم رو برداشتم و پوشیدم....
_...دلیلش رو بهت میگه..
آرش از همونجایی که ایستاده بود به بیرون نگاه کرد با یه پوزخند گفت:
_نگاش کن...قیافه ش عین ننه مرده ها شده...
از کانکس بیرون زدم...
_کیو میگی؟؟
_این گندهه رو میگم...حسام..
رد نگاهش رو دنبال کردم...از پشت دیوار نرده ای دادسرا چشمم خورد به رفیق جمشید که ایستاده بود و مشغول صحبت با موبایلش بود...
_آرش...این پسره عجیب برای من اشناست !!!مطمئنم یه جایی دیدمش !!....
سرمدی مسیر نگاه من و ارش رو دنبال کرد...پوز خندی زد و گفت:
_چطور نشناختینش؟؟...
برگشتم و به سرمدی خیره شدم...
_چی داری میگی؟؟تو میشناسیش؟؟
خندید و گفت:
_ای بابا از مهمونای عقد کنونت بود....
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم آرش خندید و گفت:
_ایولله....با این هیکلش کجا قایم شده بود که ما ندیدمش؟؟....
_آرررش...
دستشو زیپ وار روی دهنش حرکت داد...
_منظورت چیه جزو مهمونا بود؟؟!!
_برای عقد کنونت اومده بود...منتها بی دعوت...وقت شامم بیچاره بیرون از رستوران ترک موتورش نشسته بود...
با به یاداوردن اون شب دهنم از تعجب باز موند...راست میگفت خودش بود...همون موتور سواری که در محضر با ویراژ از جلومون رد شد و بعدشم جلوی رستوران.....
_اونشب کنار پنجره نشسته بودم...چون کسی رو نمیشناختم سرم همش تو پنجره بود...متوجه یکی شدم که زیر برف میخ رستوران شده ...منم از بیکاری زوم کرده بودم رو حرکتاش...بعد یه مدتی انگار تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به حرف زدن....موقعی که داشتیم شام میخوردیم دیدم بچه هارو فرستادی پی ش.. بعدشم که سریع نشست ترک موتورشو در رفت..
حیرت زده برگشتم تا به حسام نگاه کنم اما اثری ازش نبود....
_اینجور که بوش میاد بهادر از همون اول اول واست نقشه کشیده بودند...
سریع دویدم بیرون از دادسرا....تو اون شلوغی هرچی چشم چرخوندم اثری ازش پیدا نکردم...آرش هم خودشو رسوند و گفت:
_من میرم یه دوری این طرفا میزنم....نباید خیلی دور رفته باشه....
دستمو گرفتم جلوی بدنش...
_به احتمال زیاد تنها کسی که از جای جمشید خبر داره خودشه...باید این دفعه مراقب بود...
قبل از اینکه سوار ماشین بشم محسن رو با چند تا پسرجوون دیدم که به طرف در نگهبانی میرفتند...آرش رو که نزدیکشون ایستاده بود صدا کردم....
_اینا کی اند با محسن؟؟
نگاهی بهشون انداخت...
_از بچه محلای جمشیدند....
_اینجا چیکار میکنند؟؟!!
_راستش از دیشب تا حالا هرچی دنبال اون اشغال گشتیم پیداش نکردیم...یه قطره اب شده رفته زیر زمین...سرمدی هم به محسن گفت چند تا از بچه محلاشو جمع کنه بیار اینجا ببینه چه میشه کرد...
درو باز کردم و نشستم پشت فرمون....
_راستی سمانه رو گذاشتی پیش حاج خانم؟؟
_اره ...دیشب تا بچه ها رو جمع کردم ساعت یازده و نیم شد...
_خوب...وقتی منو پشت در دید کم مونده بود از ترس سکته کنه...
_ ترسیده بود !!...مگه چی بهش گفته بودی؟؟
_هیچی به خدا داداش...مثل اینکه بهش گفته بودی سر ظهر میای خونه... از ظهر منتظرت بوده...انتظار دیدن من رو هم نداشت..اولش حاضر نبود با من بیاد ..میگفت بهادر خان گفته پام رو از خونه بیرون نذارم...وقتی گفتم سفارش خود بهادر خان هست کوتاه اومد ولی تا برسیم خونه یه ریز گریه کرد...
دستی به صورتم کشیدم..گریه میکرد...مگه این دختر چقدر اشک تو اون چشمای عسلیش داشت..
حالا برنامت چیه؟؟
_نمیدونم ...دیشب تا صبح پلک روی هم نذاشتم...تمام تنم روی اون اهن پاره کوفته شده...میخوام بخوابم...
_سمانه رو میگم...هنوزم نمیخوای بفرستیش خونه باباش؟؟
_.....
_این دختر کم واست دردسر درست نکرده...اینم یه نمونه دیگه ش....
استارت ماشین رو زدم و گفتم:
_تا ببینم....
چیزی تا سال نو نمونده بود...هوا کم کم گرم میشد و درختا همه داشتند لباس نو تنشون میکردند... حتی قبرستونم بوی بهار میداد...
با احتیا ط از بین سنگ قبرا رد میشدم..یادمه با خودش که میومدم اینجا میگفت "پاتو رو سنگ قبرا نذار...اینجوری به مرده ها بی احترامی میکنی مادر"
دسته گل رز رو گذاشتم رو سنگ قبر..هروقت به بن بست میرسیدم و از عالم و ادم خسته میشدم اینجا فقط ارومم میکرد.میومدم مینشستم... اروم که میشدم راهم رو میگرفتم و میرفتم تا دفعه ی بعد....عجب پسر بی معرفتی بودم برای این مادر ....
یه شاخه گل رز برداشتم و شروع کردم به پرپر کردنش و خیره به سنگ قبر گفتم:
_یکی بود که میگفت وقتی یه رابطه رو شروع میکنی اگر هی ببخشی و هی ببخشی و بازم ببخشی اونوقته که عاشقی...
یه شاخه دیگه برداشتم و پرپرش کردم..
_تو هم عاشق بودی...عاشق شوهرت بودی...مطمئنم بخشیدی و رفتی..اما من...اما من نه میتونم ببخشم نه میتونم فراموش کنم...
دست کشیدم رو اسمش که بر خلاف معنیش سرد سرد بود...
_میگند ادما از پیری نمیمیرند...وقتی میمیرند که از زندگی کردن خسته شده باشند..لابد تو هم خسته شده بودی که رفتی..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_منم خسته ام ..خسته ی خسته....خسته از این زندگی که نمیدونم کجاش وایسادم...اگر ازم بپرسی عاشقی میگم نه...اگرم بپرسی فارغی بازم میگم نه...
چشمامو بستم و هوای بهاری قبرستون رو به ریه کشیدم..
_میدونم از اون بالاها هوامو داری...کمکم کن..
دستامو کشیدم رو سنگ سرد قبر...
_شایدم بهتره بگم کمکمون کن...
*********
در خونه رو که باز کردم همه وجودم هوای دیدن سمانه رو داشت..با دیدن رادمنش بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه بدون توجه به کارگرا رفتم داخل اتاق سمانه...کتم رو در اوردم و دکمه های بلوزمو باز کردم و دراز کشیدم رو تختش...سرمو کردم تو بالشتش و بوی عطرشو با یه نفس عمیق به ریه کشیدم...عروسک زشتش گوشه تخت خودنمایی میکرد... عروسک رو برداشتم و پرتش کردم گوشه ی اتاق....دیگه از این عروسک بدم نمیومد اما عجیب به این یه تیکه پارچه حسودی میکردم....
هنوز چشمام گرم نشده بود که با صدای زنگ تلفن هوشیار شدم... بلند شدم و گوشی رو از جیب کتم در اوردم...اسم سرمدی افتاده بود رو صفحه ی موبایل...
_الو هومان ...
_چطوری رییس بهادر ؟؟
_بیخیال شوخی...چیکار کردی؟؟
_فعلا تنها کاری که از دستم برمیومد....این پسره محسن ..رفیق آرش رو میگم..گویا حسابدارتونم هست...
_اره ...از بچه های خودمونه...
_اینجور که آرش گفت جمشیدو از دور میشناخته..منم پرس و جو کردم که این پسره رفت و امدش چطور بوده...اهل مسافرت بوده یا نه...معلوم شد که ادم خوش مسافرتیه ، هر چند وقت یکبار غیبش میزنه و میره دنبال مسافرت و خوشگذرونی...بگو خوب..
_خوب ...
_منم تلفنی از این پسره محسن پرسیدم میتونه چند تا شاهد بیاره اونم چند تا از بچه محلا رو جمع کرد و امروز اورد دادسرا...خلاصه منم ورشون داشتم بردم پیش قهرمانی...
_خوب..
_هیچی دیگه.....شهادت دادند که این جمشید تو غیب شدن و مسافرت طولانی و عیاشی والواتی ید طولایی داره...قهرمانی شهادت همه رو صورتجلسه کرد و منع تعقیب داد.
_منع تعقیب؟؟!! این خوبه یا بد؟؟
_نه خوب نه بد..یعنی پرونده مسکوت میمونه اگه یه دلیل جدید بر وقوع جرم کشف بشه دوباره پرونده از سرگرفته میشه...
دستام رو کشیدم به پیشونیم...
_نمیشد کاری کنی تا پرونده کاملا بسته بشه؟؟
_نه رییس..تا جمشیدو پیدا کنی این تنها راهه..
بعد از رد و بدل کردن چند تا تشکر تماس رو قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو سایلنت...دوباره دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم...پس این دفعه تیرش به سنگ خورد...کثافت...راست میگفتند..بد پیله بود....اگه پیداش نمیکردم معلوم نبود دفعه بعدی با چه نقشه ای جلو میومد...
با صدای ضربه از خواب پریدم...در کمی باز شد و سر رادمنش از لای در پیدا شد..
_ببخشید اقای سپهرتاج ، میشه یه لحظه بیاید بیرون....
ببخشید اقای سپهرتاج میشه یه لحظه بیاییید بیرون....
سریع از روی تختخواب بلند شدم و دکمه های لباسم رو بستم...با دست چند بار به صورتم کشیدم تا خواب از چشمام بپره ...بیرون از اتاق منتظر ایستاده بود..
_بله...
نگاهی مردد به من انداخت...
_شرمنده از خواب بیدارتون کردم...کارمون تموم شده...
نگاهی به ساعت مچیم کردم...ساعت هفت بود...یعنی این همه خوابیده بودم...
_اگه ممکنه بیاین اتاق رو ببینید...کاملا مطابق با همون طرحی که خواستید..
اینبار برگه چک رو با رضایت کامل کشیدم و دادم دستش ....از نتیجه کارش کاملا راضی بودم ..... بعد رفتنش روی تخت دراز کشیدم و به پرده های سفیدی که از سقف اویزون شده بود زل زدم... یه کم شلوغ بود اما ارامش بخش بود... دقیقا حال و هوای قصه های هزار و یکشب رو داشت....دیوارا کرم رنگ خورده بود...سرویس خواب این دفعه قهوه ایه سوخته بود...رنگ مورد علاقه م...با یه پرده ی سفید که حاشیه ی قهوه ای داشت و از سقف دورتا دور تخت تاب خورده بود....
این اتاق فقط یه چیز کم داشت... یه شهرزاد قصه گو ...یعنی سمانه قصه هم بلد بود...خیلی بعید بود...مگه چقدر سن داشت...نوزده سال...تو خیلی از کشورا هنوز بچه حساب میشد...بعید میدونستم غیر از قصه خودم وخودش قصه دیگه ای بدونه...اونم قصه ای که معلوم نبود تهش به کجا میرسه..
بعد از گرفتن یه دوش حسابی سرحال اومدم...نگاهی به کمد لباسام انداختم.....دیگه حالم از کت و شلوار پوشیدن به هم میخورد...بر خلاف همیشه یه پولیور خاکستری پوشیدم و یه شلوار به همون رنگ...نگاه به ساعتم انداختم...یه ربع به نه بود...وقت سشوار کشیدن هم نمیشد...
************
فصل بیست و پنجم
_کیه؟؟!!
_باز کن آیدا...منم...
_ســـلام داداش بهادر!!!!
یا الله ی گفتم و وارد شدم...هرسه تاشون ورودی ساختمون ایستاده بودند...آیدا و آرش و حاج خانوم...چشم چرخوندم پشت سرشون..خبری از نفر چهارم نبود...
بعد ازسلام و احوالپرسی رو کردم به حاج خانوم...
_حاج خانم چطورین با زحمتای ما؟؟
_وا مادر!!! چه زحمتی ؟؟ همش رحمته...چه آیدا چه مهناز چه سمانه ، همشون دخترای خودمند ...
همین که نشستم روی مبل صدای زنگ اس ام اس آرش بلند شد....گوشیش رو گرفت دستش و نیشش به پهنای صورتش باز شد..آیدا سینی چای رو گرفت جلوم...تشکر کردم ویکی برداشتم..دیگه خانمی شده بود واسه خودش...حاج خانم رو کرد به من و گفت:
_راستی مادر یادم رفت....رسیدن بخیر...همیشه به سفر...
نگاهی به آرش انداختم...
_ خوش گذشت؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و مشغول نوشتن شد..چه جوابی باید میدادم...جای شما سبز ...یا خدا قسمت کنه...روزی خودتون و از این حرفا...
…_ممنون حاج خانم...
تو دلم ادامه دادم.. "عجب مسافرتی!!!...خدا نصیب دشمنت هم نکنه مادر من"..عجیب که امار مسافرتام کم کم داشت زیاد میشد...
ربع ساعتی میشد که نشسته بودیم..آیدا که سرش تو تلویزیون بود...حاج خانمم شروع کرده بود به سخنرانی ...از گرم شدن زودتر از موعد هوا تا گرونی و مشکلات جوونا برای ازدواج...آرش سرش تو موبایلش بود یا لبخند مسخره هم کنج لبش...تو یه فرصت که حاج خانم به تنفس به خودش داد تونستم سراغ سمانه رو بگیرم.....اونم گوشه چادرشو یه کم رو سرش کشید و به اتاق آیدا که ته راهرو بود اشاره کرد..
_والله چی بگم مادر ...از دیشب که اومد از اون تو بیرون نیومده...لب به غذا که نزده هیچ یه چیکه ابم نخورده...من موندم این همه اشک رو از کجا میاره گوله گوله از اون چشما میریزه پایین..آرش گفت رفتی مسافرت منم گفتم گریه دلتنگیه....وگرنه هرکی بود فکر میکرد با شوهرش مشکل به هم زده که اینقدر اینقدر نا ارومی میکنه...
خندیدم و گفتم:
_از کجا اینقدر مطمئنی که گریه ش از سر دلتنگیه؟؟شاید راستی راستی با شوهرش مشکل به هم زده؟؟
دوباره چادرشو کشید رو سرش و با خنده گفت:
_به هرحال هرکی ندونه من که میدونم مادر ، چقدر خاطر زنتو میخوای..
خندیدم و گفتم:
_از کجا میدونی حاج خانم؟؟
_از چشمات مادر...چشمات داد میزنه که عاشقی... همونجور که چشمای این جونور داد میزنه....
بلند خندیدم..بین خنده محکم زدم به کمر آرش و گفتم:
_یعنی میگین آرش عاشق شده ، اونم قبل ازدواج؟؟!!
یعنی میگین آرش عاشق شده اونم قبل ازدواج؟!!
آرش که تیکه رو گرفته بود شروع کرد به خندیدن و سرش رو بدون اونکه از صفحه ی موبایل برداره به چپ و راست تکون داد...
_وا !!!!عشق و عاشقی که قبل ازدواج و بعد ازدواج نمیشناسه، مادر....
بقیه خنده م رو قورت دادم و دست گذاشتم رو شونه آرش...
_حالا به سلامتی کی قراره این شاه دومادو بفرستید خونه ی بخت؟؟
حاج خانم گل از گلش شکفت....
_ایشالله یکشنبه هفته دیگه که بیاد قراره عقدو گذاشتیم...یه جشن کوچیک تو خونه بابای عروسم میگیریم....
_به سلامتی حاج خانم ، الحق که خوب عروسی نصیبت شد...
خنده ای از سر رضایت کرد..نیم خیز شدم و گفتم:
_خوب، اگه اجازه بدید من سمانه رو ببرم..
_وا مادر!!! زن خودته اجازشو از من میگیری؟؟
_اختیاردارید...شما بزرگتر مایی...
بلند شدم و رفتم سمت اتاق آیدا...قبل از اینکه به در اتاق برسم آرش صدام کرد...
_داداش... وایسا یه لحظه...
_چی شد که بالاخره سرت رو از تو موبایل برداشتی ؟؟
خندید و اروم گفت:
_حالا میخوای چیکار کنی؟؟
_چی رو چیکار کنم؟؟
_سمانه رو میگم ..به خدا قسم تا این دختر تو خونته اب خوش از گلوت پایین نمیره ها...تا دیر نشده بفرستش بره...
نفسم رو فوت کردم بیرون..
_پریسا بود واست هی پیام میفرستاد؟؟
_اره داداش...چطور؟؟
_هیچی ...همینجوری...
با خنده ادامه دادم...
حالا چی به هم میگفتید که اینطور نیشت باز بود؟؟
دستش رو گرفت به کمر و نیمه جدی نیمه شوخی گفت:
_اوه اوه اوه...مراقب باش داداش...داری تو مسائل زناشویی ما دخالت میکنیا...
زدم رو شونه ش و جدی گفتم:
_میدونم داداش ، دقیقا همون کاری که خودت داری میکنی..
منظورم رو خیلی زود گرفت....نگاهش رنگ دلخوری گرفت اما چیزی نگفت...بدون اونکه در اتاق رو بزنم دستگیره درو گرفتم و در رو باز کردم....چراغ اتاق آیدا روشن بود..آیدا عشق عروسک بود..از در دیوار این اتاق عروسک میبارید....به عادت همیشه ش کنار تخت نشسته بود رو زمین و پاهاش رو جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود رو زانو هاش...هنوز مانتو تنش بود...چشمام رو بستم تا وسوسه به اغوش کشیدنش رو تو خودم بکشم..بعد از یه دوش و عوض کردن کل لباسام دیگه بویی از عطر همیشگی رو با خودم نداشتم تا اعلام حضورکنم...به ناچار با سرفه ی بلندی ورودم رو اعلام کردم...سرش رو از روی زانوش برداشت و موهاشو کشوند زیر شالش...گمونم منو با آرش اشتباه گرفته بود...اروم سرش رو بالا اورد و خیره شد به من...چشماش سرخ سرخ بود...با ناباوری نگام میکرد.. انگار که یه در صدم انتظار دیدن منو نداشته باشه....باز اشکاش روونه ی صورتش شد... تو یه لحظه بلند شد و ایستاد...
دستامو کردم تو جیبم و با یه لبخند کج گفتم:
_کو سلامت خانم خانما؟؟بزرگتری گفتند..کوچیکتر...
دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم...انتظار این حرکتو ازش نداشتم...اشکاش تبدیل شد به گریه..اونم با صدای بلند..دستاشو از کنار بازوهام رد کرد و دور کمرم حلقه کرد...من غافلگیر هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم....دستم گذاشتم رو شونه هاش...
_اروم باش دختر..الانه که حاج خانم بگه داره چه بلایی سر این دختره میاره..
بی توجه به حرفام سرش رو بیشتر فرو برد تو سینه م...چند لحظه که گذشت بی اراده دستام پیچید و حلقه شد دور کمرش و شونه هاش...میگند وقتی تمام زندگیت شده باشه یک نفر پناه دیگه ای نداری جز اغوش خودش... حتی اگه به اندازه دنیا از خودش دلگیر باشی...نمیدونم چقدر طول کشید ولی اونقدر صبر کردم تا اروم بشه...تو این مدت چشماشو کم بارونی ندیده بودم ولی یه همچین گریه ای چه علتی داشت؟؟
_اروم شدی خانم کوچولو؟؟
جواب نداد..
_هی کوچولو ، با توام؟؟
سرشو تو سینه م بالا پایین کرد..
سرشو تو سینه ام بالا پایین کرد..
_حالا که اروم شدی میشه بگی این گریه واسه چی بود؟؟
_....
صورتشو بالا گرفتم و با دستام اشکاشو از رو صورتش جمع کردم...
_ببینم زبونتو....
_با چشمای خیسش متعجب نگام کرد...
_چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟میگم ببینم زبونتو..
زبونشو یه کوچولو اورد بیرون و فوری دادش داخل...
_نه انگار خدا رو شکر هنوز داریش...پس میشه بگی برای چی اینجور اشک میریختی؟؟
پیشونیش رو تکیه داد به سینه م و با بغض گفت:
_هیچی...
_سر هیچی کسی اشک نمیریزه....ببینم کسی اذیتت کرده؟؟
_نه...
_پس آرش حرفی زده...لابد یه چیزی گفته که...
_نه به خدا....
چونه شو گرفتم تو دستم...
_پس میشه بگی به خاطر چی اینجور اشک میریختی؟؟
دو باره سکوت کرد...
_شاید بهتر باشه برم از خودشون بپرسم...
حلقه دستامو از دورش باز کردم و رفتم سمت در که یهویی دو دستی بازومو گرفت..
_نه....به خدا هیچکی اذیتم نکرده فقط من....
_فقط تو چی؟؟
_فقط فکر کردم اتفاق بدی برات افتاده...
_اتفاق بد؟؟!!
خندیدم گفنم:
_مثلا چه جور اتفاقی؟؟
_نمیدونم...خودت دیروز بهم گفتی تا یه ساعت دیگه میای خونه....
_واسه همین از دیشب تا حالا اشک میریختی؟؟
سرشو تکون داد...
_اول فکر کردم تصادف کردی ولی بعد گفتم حتمی جمشید یه بلایی سرت اورده...
رد اشکاشو از صورتش پاک کردم.
_جمشید!! اولا جمشید سگ کی باشه... دوما... مگه نگفتی نمیخوای اسمش رو به زبون بیاری ، چی شد پس؟؟
مردد نگام کرد ولی چیزی نگفت...خندیدم و گفتم:
_من ساده رو بگو که گفتم شاید دلت واسم تنگ شده و از سر دلتنگی اینجور گریه میکردی...
جوابی نداد اما دوباره خزید تو بغلم...
_خوب... دیگه چه فکرایی میکردی ؟؟ ببینم توشون مثبت هجده نداشت...
سرش رو بالا گرفت و گنگ نگام کرد..
_مثبت هجده ؟؟!!
بی صدا خندیدم...این دختر زیادی چشم و گوش بسته بود و منم عاشق همین چشم و گوش بکرش بودم...
_بی خیال ...خوب دیگه بهتره بریم...این آرش فکرش خرابه...اگه یه کم دیگه دیر کنیم فکرش هزار جا میره..
دستشو محکم گرفتم تو دستم...
_اونوقت اگه گفتی کجا؟؟
_کجا؟؟
با شیطنت نگاش کردم و ابروهامو انداختم بالا...
_جاهای خوب خوب...
این دفعه کنایه م رو گرفت و لپاش گلی شد...کیفش رو از کنار تخت برداشتم و دادم دستش...
_راستی مثل زنای دیگه نمیخوای بپرسی شوهرت دیشب کجا بوده؟؟
اول ساکت تو چشمام زل زد...انگار دنبال یه چیزی میگشت...شاید هم جواب یه سوال..ولی بعد خیلی بامزه گفت:
_جاهای خوب خوب که نبوده؟؟
بلند خندیدم...
_ایول...خانم کوچولو ی شیطون...اتفاقا چرا....جاهای خوب خوب بوده...از اون جاها که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه...
حاج خانم با دیدن سمانه از جلوی تلویزیون بلند شد ... دستاشو مشت کرد و گرفت جلوی دهنش....
_ اِاِاِ...تو رو خدا نگاه کن !!!...ببین چه بلایی سر اون چشمای خوشکلت اوردی دختر !!...حیف این چشما نبود..
سمانه سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...
_اخه دختر...مردم شوهراشون چندماه چندماه میرن ماموریت..همین دختر همسایمون...شوهر کرده پسر عمه ش که نیرو دریاییه...شش ماه اینجاست...شش ماه دیگه شو کامل رو کشتیه...کل عمرش به اندازه ی یه شب تو بیقراری نکرده..
نگاهی به سمانه که عین بچه ها قیافه گرفته بود کردم...
_خوب اگه اجازه بدید ما مرخص بشیم...
_وا کجا مادر...میخوام شام بکشم...
سمانه دستم رو فشار داد...خندیدم و گفتم:
_فرصت زیاده...ایشالله دفعه ی دیگه...
حاج خانم دیگه اصرار نکرد ولی بعد انگار که تازه چیزی به ذهنش رسیده باشه خندید و گفت:
_وای بالکل یادم رفت... فردا بچه ها میخواند برند واسه خرید عقد...سمانه مادر کی بهتر از خودت که همراه عروسم بره...
سرش رو بالا اورد و به حاج خانم خیره شد...انگار که تو جواب دادن تردید داشت...
_چی میگی مادر..این دو سه روزه میمونی اینجا؟؟
دستمو محکم فشار داد...
_چی بگم حاج خانم...
موهاشو فرستاد پشت گوشش و یه قدم برداشت عقب...
_ ولی اگه خودشون دوتایی برند بهتره...بیشتر بهشون خوش میگذره...
حاج خانم یهو سر درددلش باز شد و گفت:
_راست میگی مادر...دیگه کی ای روزا یه ایل میندازه پشت سرش بره خرید عقد...ولی باباش گفت ما از این رسما نداریم تنهایی برند خرید...قرار شد از طرف اونا مادرش با داداش کوچیکش بیاد...
داداش کوچیکه !! با خنده نگاهی به ارش انداختم...شونه ای بالا انداخت و دستاشو کرد تو جیبش....
_منم برای اینکه این بچه تنها نباشه با این پای دردم گفتم باهاش برم...اگه خودت باهاشون بری که چه بهتر.....
با سر زانوش اهسته کشید به ساق پام...این یعنی که یعنی...خودمو زدم کوچه ی علی چپ و گفتم:
_خوب چی میگی؟؟ میمونی؟؟
اخم قشنگی حواله ی من کرد و رو به حاج خانم گفت:
_حاج خانم اگه اجازه بدید امشب برم خونه ی خودم...ایشالله برای خریدای بعدی...
آیدا خندید و گفت:
_تو رو خدا نگاش کن...اگه یکی از دوستام اینجا بود میگفت چقدر شوهر ندیده ست...
گوشش رو گرفتم و محکم پیچوندم ..
_نمیخواد خواهر شوهر بازی در بیاری...نوبت تو هم میرسه....
_آیییی... کی؟!...من که عمرا شوهر نمیکنم....
آرش خندید و گفت:
_اخه کی میاد تو رو بگیره تربچه...برو با همون عروسکات بازی کن..
آیدا دلخور لباشو فرستاد جلو...حاج خانم خندید و دست به کمر گفت:
_چیکار دخترم دارید؟؟....با این سن کمش تا حالا چهار تا خواستگار داشته....
آیدا جیغی زد و پرید سمت مادرش...
_راست میگی مامان ؟؟!! کیا بودند؟؟!!
حاج خانم لبش رو به دندون گرفت و گفت:
_خجالت بکش دختر...زشته جلوی داداشات.....
چشمام چرخید روی سمانه که داشت با لبخند گفتگوی حاج خانم و ایدا رو نگاه میکرد..بی اراده دستم دور شونه هاش حلقه شد و بی توجه به جر و بحثای مادر و دختر سرش رو بوسیدم.....
بسته های غذا رو گذاشتم روی میز...شوق عجیبی داشتم تا اتاق رو به سمانه نشون بدم....دلم میخواست عکس العملش رو ببینم...نشستم روی مبل و سوییچ و موبایلم رو هم انداختم رو مبل ... تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به بالا پایین کردن کانالا....سمانه که برای تعویض لباس رفته بود تو اتاق با به بلوزو شلوار سرهمی ابی اومد بیرون...این دفعه موهاشو با یه گیره داده بود بالا....بی تو جه به سر و صدای چیدن میز خیره شدم به تلویزیون....به چه حیله ای میشد بکشمش تو اتاق؟؟
_میزو چیدم...
نگاش کردم...چطوری میبردمش تو اتاق؟؟
_بهادر خان!!...
متوجه حرکت دستاش که جلوی صورتم تکون میخورد شدم...نگاش کردم...خندید...دوست داشتم یک بار هم شده اسمم رو بدون اون خان تهش بگه...مثل زنای دیگه..
با اشتها شروع کردم به غذا خوردن....سمانه هم دیشب چیزی نخورده بود... شاید هم مثل من از دیروز ظهر...
یه لیوان نوشابه ریختم...
_این یکشنبه که بیاد عقد کنونه آرشه...
_عقد کنون اقا آرش؟!!
_اوهوم...
یه قلپ از نوشابمو خوردم...
_تو خونه ی دختره....قراره یه جشن کوچیکم بگیرند....
شروع کرد به بازی کردن با باقیمونده غذای تو بشقابش...
_فردا که هیچی...پس فردا زودتر میام بریم خرید....
_میشه من نیام...
_نیای ؟!اونوقت چرا؟؟
_چه جور بگم ...اخه اقا آرش از من خوشش نمیاد....میدونم حق داره...اگه میشه...
یه تیکه کباب زدم به چنگال...
_خوشش بیاد یا نیاد تو باید تو اون جشن باشی ...نمیخوام دیگه تکرار کنم...اکی؟؟؟
سرش رو تکون داد...باقیمونده لیوان نوشابه رو خوردم...یه جورایی ظاهرش با اون موهاش که بالا زده بود به دلم نشسته بود...
_میدونستی رنگ آبی خیلی بهت میاد؟؟
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بلوزش انداخت....بعدش هم یه نگاه به لباس من انداخت...یه لبخند نشست رو لبش..
_این مدل لباس هم بهت خیلی میاد...
نگاهی به پولیور چسبونم انداختم که سر شونه هامو پهن تر نشون میداد و درشتی هیکلم رو بیشتر به رخ میکشید..
_راستی ...این جوری بیشتر خوشت میاد؟؟..
_اوهومم....خیلی عضله ای تر نشونت میده...
_واقعا !!!اما من فکر میکردم از هیکل لاغر مردنی بیشتر خوشت میاد..
بدون منظور باز یه تیکه انداخته بودم...چیزی نگفت و شروع کرد به جمع کردن میز...ناراحتی تو صورتش داد میزد......حالا که اون یه قدم اومده بود جلو من یه قدم رفته بودم عقب...
روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به پرده های اویزون از سقف اتاق...منو بگو که میخواستم با نشون دادن دکور اتاق سورپرایزش کنم اما دوباره با حرفام ازآرش دادم...با صدای ضربه در سرم رو برگردوندم...
_بیا تو...
داخل که اومد قبل از اینکه چیزی بگه از دیدن دکور اتاق چشمای خوشکلش از حیرت گرد شد.....با حیرت به پرده های اویزون از سقف خیره شدم...نگام رفت به گوشیم که تو دستش بود و زنگ میخورد...تازه یادش اومد که برای چی اومده تو اتاق...
_تلفن...
گوشی رو از دستش گرفتم و نگاهی به صفحه ش انداختم...یه دستمو کردم تو جیبم و دکمه تماس رو فشار دادم..
_الو حیدر...
_سلام اقا..
_سلام...چه خبر؟؟
_هیچی..از دیشب هرچی دنبالش گشتیم نتونستیم یه سرنخم ازش پیدا کنیم ...انگاری اب شده رفته تو زمین..
_محسن چی؟؟
_محسنم ازش خبرنداره....یعنی هیچ کدوم از بچه محلاش ازش خبرندارند...زنگ زدم ببینم چی دستور میدید؟؟...
لعنت بهت جمشید...این دفعه حساب شده تر پا جلو گذاشته بود...
_دو تا از بچه هارو نگه دار... یکی نزدیک خونشون نگهبانی بده یکی هم نزدیک عطاری باباش...بقیه هم بگو از فردا برگردند سرکارشون...راستی به جلال هم بسپار چند روزی اون رفیقشو زیر نظر بگیره...اسمش حسامه...آرش میشناسدش...
_چشم اقا...نمیخواین به ذبیح زنگ بزنم...
_اگه تا دو سه روز دیگه پیداش نشد زنگ میزنم...فعلا نمیخوام خیلی گرد و خاک بلند شه...
_باشه اقا...امری نیست...
_نه فعلا...فقط گوش به زنگ باش...
تماس رو که قطع کردم چشمام تو چشمای نگران سمانه قفل شد..درست رو به روم ایستاده بود...لعنتی..اصلا حواسم به حضور این دختر نبود...
اصلا حواسم به حضور این دختر نبود....
_چی شده؟؟چرا اینجور زل زدی به من...
_باز اون چیکار کرده؟؟
_کی چیکار کرده؟؟
_جمشید...
اخماموکشیدم تو هم...
_اول اینکه مگه قرار نبود اسمشو نیاری..این دفعه ی دومت..
سرمو اوردم جلوی صورتش..
_دوما داری منو بازخواست میکنی؟؟!! برو...برو یه چایی دم کن که چربی این کبابه بدجور تو گلوم ماسیده..
لیوان چایی رو گذاشت مقابلم و خودش رو به روم نشست...لرزش دستاش رو به وضوح میدیدم...هنوز مطمئن نبودم که جمشیدو فراموش کرده... واسه همین نمیخواستم هیچ خبری از جمشید بهش برسونم.... تازه داشت جلد این خونه میشد....مگه نه اینه که میگند هیچ عشقی عشق اول نمیشه....واقعیت این چند تا کلمه رو با پوست و گوشت خودم حس کرده بودم...فنجون چایی رو به لبم نرسونده بودم که گفت:
_دیشب به خاطر اون خونه نیومدی؟؟
چایی هنوز داغ داغ بود...فنجون رو گزاشتم روی میز..
_دیروقته ...بهتره بری بخوابی...
_دیروقت !!! هنوز دوازده م نشده. !!.
تازه متوجه ساعت تو پذیرایی شدم...یازده و بیست دقیقه بود...چرا فکر میکردم دیروقت تر از اینهاست...
_چرا نمیگی چی شده ؟؟ منم حق دارم بدونم..
حق !! از کدوم حق حرف میزد !!...
_بهادر خان...
بازم بهادر خان!!..چاییمو سر کشیدم...
_چیز خاصی نیست جز اینکه این دفعه جمشید دستش به تو نرسیده، باباشو انداخته وسط ..
_با حیرت گفت:
_حاجی رو؟!!
_اره حاجی رو.... حکایت همون موشه ست که تو سوراخ نمیرفت جارو به دمبش میبست...
_خوب...
به تفاله ته فنجون چایی خیره شدم...
_دیگه خوبی نداره....بهتره بری بخوابی...نمیخواد به چیزی هم فکرکنی...
بدون توجه به سمانه که هنوز منتظر شنیدن بود ، بلند شدم...دوست نداشتم بیشتر از این فکرش درگیر اون اشغال بشه..
*********
نگاهی به تقویم دفتر انداختم....دو شنبه بیست و یکم اسفند...هوا دیگه گرم شده بود...کمتر کسی رو با پالتو یا کاپشن میدیدی...از پنجره ی دفتر نگاهی به خیابون انداختم...همه چی داشت رنگ و روی بهاری میگرفت...از بلوارای گلکاری شده تا بازارا و برگای تازه جوونه زده شمشادای کنار پیاده رو....انگار تازه داشتم اینها رو میدیدم...بدجور هوس پیاده روی به سرم زد.. ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود...ماشینو گذاشتم تو حیاط نمایشگاه و خودم پیاده به راه افتادم...بر عکس تقویم بهار اومده بود...با همه وجود به ریه هام کشیدم..جون میداد که ادم تو این خیابون خلوت که دو طرفش چنارای بلند با لباس تازشون قد کشیده بودند، با عشقش دست تو دست قدم بزنه...اخر خیابون کنار یه دکه هفت سین فروشی ایستادم و به ماهی گلیای قرمزی که تو لگن های بزرگ و قرمز اینور و اونور میرفتند چشم دوختم...حواسم رفت پی یه پسربچه که با ذوق وشوق کودکانه ش یک به یک لگن ها رو دقیق دید میزد..اخر سر هم باباش رو مجبور کرد بزرگترین ماهی گلی اونجا رو براش بخره...ده هزار تومن...قدیما البته نه چندان قدیم قدیم با این پول یه عروسی راه مینداختند...
بادست اشاره ای به پسر ماهی فروش کردم....تورشو برداشت و ماهی های گلی های دم پرچمی رو که نشون کرده بودم انداخت داخل کیسه...به نوروز و هفت تا سینش اعتقاد زیادی داشتم...تو این چندسال ، سال تحویل رو تنها بودم یا با مهناز خونه حاج خانم...ولی امسال فرق میکرد ...میخواستم هفت سین رو خونه ی خودم بندازم.....یه جام بلور هم براشون خریدم و زیر لب زمزمه کردم..
_ اینم خونه جدیدتون...
تا خونه مسافت زیادی بود...کنار خیابون ایستادم و به اولین تاکسی خالی که رد شد اشاره کردم
"در بست"
از نگهبانی که رد شدم سرم رو به نشونه سلام تکون دادم و اومدم برم که نگهبان ساختمون از داخل اتاقش اومد بیرون..
_سلام اقای سپهرتاج..
_سلام نعمتی...چه خبرا؟؟
_خبر که سلامتی...
_موبایلشو اورد بالا...
_همین حالا داشتم بهتون زنگ میزدم که خودتون تشریف اوردید...
_چرا ؟؟ خبری شده؟؟
_راستش همین ده دقیقه پیش یه اقایی اومد سراغ شمارو گرفت و گفت از اقوامتون هست...منم گفتم این موقع فقط خانمشون هستند.خلاصه اصرار که حتما باید برم داخل...نمیدونم چرا تلفن واحد شما جواب نمیده...منم قبول نکردم که تنها بره بالا....میدونید که خلاف مقرراته ساختمونه...
آقا !!!...یه مرد !!!....بی اختیار دستام مشت شد...
_گفت یا باید بره بالا یا به خانمشون بگو بیاد پایین...منم یکی از بچه ها رو گذاشتم سرجام...باهاش رفتم در واحدتون....خانمتون هم گفت اقا رو میشناسه و با هم رفتند داخل....
نفس تو سینه م حبس شد...به سختی گفتم:
_نگفت کیه؟!!
_نه اقا ولی انگاری خانمتون انتظار دیدنش رو نداشت!!...چون بدجور از دیدنش جا خورد!!...
بدون اونکه منتظر شنیدن بقیه حرفاش بشم دویدم سمت اسانسور...زیر لب به زمین و زمان فحش میدادم...لعنت بهت جمشید..لعنت بهت... چرا من احمق دوباره بهش اعتماد کردم....نفهمیدم چطور رسیدم طبقه نهم و بی توجه به یکی از همسایه ها که اماده سلام کردن بود کلید رو انداختم....همینکه درو باز کردم صدای فریاد یه مرد رو از پذیرایی شنیدم...سریع داخل پذیرایی شدم....هیکل لاغر یه مرد رو از پشت دیدم که دستش رو بالا برد و رو صورت سمانه پایین اورد....مرد دستش رو برد بالا که سیلی دوم رو بزنه که دستشو از پشت سر گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم..صدای اخ گفتنش بلند شد که محکم برش گردوندم سمت خودم و خواستم تا با اون یکی دستم یقشو بگیرم که دستم تو هوا خشک شد...با دهن باز نگاش کردم....چشمام از حیرت دیدن این مهمون ناخونده داشت چهارتا میشد....
با رنجیدگی نگام کرد... به خودم اومدم و فوری حلقه دستمو از دور مچش باز کردم...با سرزنش سری تکون داد...نفس بلندی کشیدم و سعی کردم تا نفس زدنام رو به حالت عادی برگردونم....در حالیکه تلاش میکردم خونسرد باشم گفتم:
_واسه چی اومدی اینجا؟؟
_واسه چی اومدم اینجا ؟؟ حالا دیگه واسه اومدن به خونه پسرخودم باید جواب پس بدم.
پسرخودم!!پسرخودم!! از کدوم پسر حرف میزد؟!حق به جانب گفت:
_اگرم قرار باشه یکی جواب پس بده اون من نیستم...
با نگاهی تحقیر امیز به سمانه که بعد از خوردن سیلی پرت شده بود رو زمین گفت:
_این دختر تو خونه تو چیکار میکنه؟؟
نگاهی به رد انگشتاش که رو صورت سمانه نشسته بود کردم..خم شدم و شونه ش رو گرفتم...
_بلند شو برو تو اتاقمون...تا صدات نکردم، بیرون نیا...
کمک کردم تا بلند بشه...سرش رو تکون داد و مثل یه بچه حرف شنو پاشد و اومد بره تو اتاق که یهو چرخید و به طرف ورودی ساختمون رفت...سرمو برگردوندم عقب...کیسه ی ماهی ها رو که ولو شده بود روی زمین برداشت...خونشون هنوز اسباب کشی نکرده پخش زمین شده بود...
_مواظب خرده شیشه ها باش..
در اتاق رو که بست مقابلش ایستادم..
_به چه حقی دست روش بلند کردی؟؟
تعجب زده گفت:
_حق!!بهادر بابا معلوم هست چته؟؟این همون زنیه که نزدیک بود...
_هرچی که بود اون زنه منه....نه تو نه هیچ کس دیگه حق نداره دست روش بلند کنه....میفهمی بابا؟؟..حتی بابای خودشم این حقو نداره نوک انگشتش رو بهش بزنه...
ادامه دارد...
نظر بدین تا ادامشو بزارم