قسمت دوازدهم رمان بهادر
در اتاقشو باز کردم...کنج تختش نشسته بود..پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود رو ساعدش...به همون حالت همیشگی...خیر سرم میخواستم امشب حال و هواشو عوض کنم...
_بیا شیرینی بخور...
_....
_سمانه..
سرش رو بالا گرفت....
_میل ندارم...
_میل ندارم نداریم...تو که شامم نخوردی....پاشو تا لباس عوض میکنم یه چایی دم کن با شیرینی بخوریم...
_چایی؟!
_آره چایی...پاشو که این شیرینی از اون شیرینیاست که خوردن داره...
در جواب تعجبش یه لبخند کج زدم و از اتاق بیرون اومدم.....بعد از دو هفته که تو این چاردیواری حبس شده بود امشب رو با کلی ذوق و شوق اومد بیرون...که اونم با اون حرفای مسخره که نمیدونم از کجا در اوردمشون زهرش کردم....بعد هم آرش با اون حرکت تندش....برای امشب زیادش بود...
زود تر از سمانه پشت میز نشستم... با وسواس چایی رو میریخت تو فنجونا ...کاملا مراقب بود که تفاله هاش نریزه تو فنجون...به تی شرت صورتی چسبون با یه شلوار سفید پوشیده بود...موهاشو به عادت این چند روز گیس گرده بود و انداخته بود رو شونه چپش...
_این شیرینیه...مناسبتش چیه؟!
پشت میز نشست و سینی چایی رو گذاشت روی میز..
_شیرینی عروسیه...
_عروسی!!عروسی اقا آرش؟!
_اوهومم...
_مبارک باشه...مرد خوبیه...
یه فنجون چایی گذاشت جلوی من....
_خوش به حال اون دختری که میخواد زنش بشه......
یه جورایی هیچ خوشم نیومد که از اون آرش چلمن تعریف کرد...یه قلپ از چاییم خوردم...
_دختره هم دختر خوبیه...میشناسمش....از بهترین دخترای این شهره....خانم...خوشکل..مهربون و از همه مهم تر با معرفت...همه چی تمومه...حتی یکی مثل شراره هم انگشت کوچیکش نمیشه...خوش به حال آرش که همچین دختری قسمتش شد...
خیره شد بهم...رنجش رو تو چشماش به وضوح دیده میشد....مثلا میخواستم از اون حال و هوا درش بیارم اما باز بی اراده نیش زدم...یه شیرینی برداشتم و چپوندم تو دهنش...به زور نصفش رو بلعید و بقیش رو از تو دهنش کشید بیرون....
_آییی !! نزدیک بود خفه بشم...
خندیدم و گفتم:
_خبری نیست...به قول قدیمیا بادمجون بم افت نداره...
لب پایینشو به علامت دلخوری اورد جلو...خندیدم و یه شیرینی دیگه گرفتم جلوی دهنش...
_حالا قهر نکن کوچولو...
_اخه اینموقع شب و شیرینی؟!...
_چیه ؟؟ نکنه میترسی هیکلت به هم بریزه ؟؟
_...
_نترس این دوتا پاره استخون حالا حالاها جاداره واسه چاق شدن..
از تعریفم خوشش نیومد چون بلافاصله گفت :
_اتفاقا الان هیکل لاغر مده....
_مد؟!
یه قلپ از چاییش رو خورد..
_اوهومم....همین همسایمون...از بس قرص لاغری خورده که لاغرتر بشه دو روز تو بیمارستان بستری شده...
_همسایمون!! کدوم یکیش؟!
_ اسمش فرنازه... همین واحد روبه رو......
_چی ؟! همون مفتشه؟؟
_مفتش !!
مفتش !!
_اره...همین فضوله رو میگی..صحراییان...کی دیدیش؟؟
_دیروز ظهر اومد دنبال نون...بعد هم خودش خودش رو دعوت کرد...
_اومد داخل خونه؟!
_اره...
_خوب..
_وقتی بهش نون دادم ازم پرسید چیکار میکنی که اینقدر خوش هیکلی؟؟
زدم زیر خنده...
_خوش هیکل !!
_.....
_اونوقت توی ساده دل هم حرفشو باور کردی؟!
باز چشماش دلخور شد...
_شرط میبندم همین الان اگه لباسات رو در بیارم استخون دنده ت میزنه بیرون...
صورتش تو یه آن گل گلی شد...با انگشت اشاره م ضربه ای به نوک دماغش زدم...
_نمیخواد حرفای اون چاپلوس فضول رو باور کنی....تو حالا حالاها جاداری چاق بشی..
_......
_سمانه با توام...خوب...
_خوب...
_حالا این قرصایی که میگی واسه لاغری میخوره چی چی هست؟؟
_اسمشو یادم نیست....مثل اینکه میخورند و بعد چربیای بدنشون به شکل اسهال خارج میشه....
خندیدم...
_چییی ؟! اسهال !!!
در جواب سئوال من لبخند زد..میون خنده گفتم:
_دختره ی خل...به جای اینکه تو خونه زندگی مردم سرک بکشه بره یه کم ورزش کنه... بیشتر از سنگ مستراح جواب میده...
یهو زد زیر خنده....تا حالا ندیده بودم اینجوری بخنده....کم مونده بود دستامو جلو ببرمو لپاشو بکشم...دوباره همون حس تو وجودم داشت میجوشید...دلم میخواست بکشونمش طرف خودمو محکم به اغوشش بگیرم...اروم که شد یه شیرینی برداشت و شروع کرد به خوردن...تکیه م رو دادم به صندلی...
_هنوزم نمیخوای بگی اون عروسک رو کی بهت داده؟؟
نگام کرد...یه قلپ از چاییشو خورد و فنجونش رو گذاشت تو سینی...
_اونو معلمم بهم داده...
_معلمت؟!
نفس عمیقی کشید...چشماش دوباره غمگین شد...
_من همیشه شاگرد اول کلاسمون بودم اما وقتی جایزه ها رو میدادند من جایزه ای نداشتم..جایزه ها رو پدرمادرا برا بچه هاشون میاوردند اما خوب ، ما وضع مالی خوبی نداشتیم....فقط گهگاهی از طرف مدرسه بهم یه دفتر خودکار جایزه میدادند...تا اینکه کلاس پنجم وقتی تو المپیاد ناحیه مون اول شدم این خرس رو معلمم بهم داد...
_معلمت رو خیلی دوست داشتی؟؟
اهی کشید...
_اوهوممم....ولی همون سال تصادف کرد و مرد...اخرای سال بود و یه معلم دیگه به جاش اومد....واسه همین اون عروسک برام عزیزتر شد...
پس واسه ی همین بود که اون عروسک رو اونقدر دوست داشت..عروسکی که حالا دیگه به نظرم اونقدرا زشت نمیومد...
_من رو بگو همیشه فکر میکردم اونو جمشید بهت داده...
دستاش رو برد زیر میز....
_من همش میخوام اونو فراموش کنم...سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی...
سرش رو انداخت پایین...
_ولی چی؟؟!!
نفس بلندی کشید...
_ولی...تو همش اونو به یادم میاری...
_....
_من حتی نمیخوام اسمش رو به زبون بیارم ولی تو کاری میکنی که همش اسمش رو تکرار کنم..
حرفی برای جواب دادن نداشتم..راست میگفت...من به خیال تلافی از هر فرصتی برای پیش کشیدن اسم جمشید استفاده میکردم..
فنجون چاییم رو تا ته خوردم...دلم میخواست خوشحالش کنم...باید جبران امشب رو که خراب کرده بودم میکردم...تک سرفه ای کردم و گفتم ..
_خوب جدا از همه اینها چون این دو هفته دختر خیلی خوبی بودی منم میخوام بهت یه جایزه بدم...
_جایزه؟!
_اره...هرچی که بخوای...
اخرین قلپ از چاییشو خورد و گفت:
_من هیچی نمیخوام...
من هیچی نمیخوام..
_هیچی نمیخوای...اونوقت واسه ی چی؟؟
شونه هاشو بالا انداخت...
_واسه چی نداره...من چیزی نمیخوام..
از حرفش خوشم نیومد..اخمام کشیده شد تو هم...
_میل خودته..
تو دلم گفتم من فقط میخواستم خوشحالت کنم خانم خوشکله...اونم خودت سوزوندیش..نگاهی به ساعت انداختم...یک و نیم بامداد...قدیما بهش میگفتند نصفه شب.....بلند شدم و دستامو کردم تو جیبام..
_خوب دیگه...دیر وقته....صبحم کلی کار دارم...تو هم برو بخواب...
هنوز از در اشپزخونه بیرون نرفته بودم که گفت:
_صبرکن..
با تعجب برگشتم و نگاش کردم....
_هنوزم سر حرفت هستی؟؟
سرحرفم!!!
_اره هنوز هستم...
_هر چیزی که بخوام؟!
_هر چیزی که بخوای و با هر قیمتی...
_قول میدی؟!
صورتش که خیلی خیلی جدی نمیزد...به نظر میومد که میخواد امتحان کنه چقدر سر حرفم هستم...ابرو هام رفت بالا...صندلی رو عقب کشیدم و دوباره نشستم پشت میز...زل زدم تو چشماش...اونم این دفعه نگاش رو ازم نگرفت...چیزی از اون چشمای عسلیش که اگر دیر میجنبیدی توشون ذوب میشدی نمیشد فهمید...
_قول نمیخواد...حرفم حرفه....باور نداری میتونی بری از هرکی که میخوای بپرسی...
زل زده بود بهم....
_خوب حالا چی میخوای؟؟بگو تا صبح نشده...
نفس بلندی کشید...مثل اینکه تو گفتنش مردد بود..کنجکاو شدم....یعنی این دختر لجباز چی میخواست...عاقبت تو صندلیش صاف نشست و گفت:
_بذار مادرمو ببینم....
_چی؟!!!
_اجازه بده مامانمو ببینم..بذار یه خورده ببینمش...خودتم باهام بیا..
_....
_الان یه ماهه که ندیدمش...حتی نمیدونم حالش چطوره...دفعه اخری که دیدمش بیحال بود....فقط چند دقیقه....
با ناباوری داشتم به اشکایی که کم کم داشت تو چشماش حلقه میزد نگاه میکردم!!!....فقط همین !!...فقط میخواست مادرشو ببینه!!!....
_لازم نیست اشک بریزی....باشه...
با خوشحالی پرید هوا...
_یعنی قبول کردی؟؟!!
دستم گذاشتم زیر چونه مو خیره شدم بهش...یعنی اگر بهش میگفتم این خونه رو به نامت میزنم همینقدر خوشحال میشد؟
_اره...فقط فردا قراره این دختره رادمنش بیاد...یکی باید خونه باشه...کارشون تا غروب طول میکشه...میافته فرداشب...خوبه؟؟
سرشو تکون داد و با لبخندی گفت:
_خیلی عالیه...
انگارکه تازه یاد چیزی افتاده باشه یهو ترس تو چشماش لونه کرد.....
فقط...
_فقط چی؟!
_آقام....
_آقات !!!نمیخواد نگران اسدلله باشی...وقتی من باهات باشم نمیتونه حرفی بزنه...
اروم سرش رو تکون داد...خمیازه بلندی کشیدم...
_پس بهتره بگیری بخوابی تا زودترفردا بیاد خانم کوچولو..
اخم خوشکلی کرد...
_من کوچولو نیستم...
دماغشو بین دو تا انگشتام گرفتمو محکم فشار دادم...
_چرا هستی...هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشی...
باز تو دلم گفتم فقط خدا به داد من برسه تا از اب و گل در بیای...
-----------------------------------------
صدای زنگ تلفن تو اتاق پیچید...سرم رو از رو پیش نویس قرارداد استخدامی جدیدی که برای سال نو تنظیم کرده بودم بلند کردم...یه نگاه به صفحه موبایل انداختم...شماره ی رادمنش...
_بله...
_سلام اقای سپهرتاج... رادمنش هستم...
_بله بفرمایید سرکارخانم...
_ببخشید اقای سپهرتاج تماس گرفتم بپرسم طرحی که شما خواستید دیوار اتاقاش کرم هست ولی به نظر من اگه اُکر بشه خیلی بهتره...
_اُکر!!!!
اُکر دیگه چه جور رنگی بود؟!!
_میدونید بیشتر به حال و هوای قصه های هزار ویک شب میخوره...
دستی به پیشونیم کشیدم...از این دختر بعید نبود دوباره سرتاسر اتاق رو قرمز کنه...
نه خانوم محترم...دقیقا میخوام همون طرحی باشه که خانومم پسندیدند....
_خوب پس هیچی ...با اجازتون....
_ببخشید سرکار خانوم میشه یه لحظه گوشی رو بدید به خانوم من..
_خانمتون!!!...مگه خودشون تلفن ندارند؟؟
ابروهام گره خورد توهم..اخه مگه تو مفتشی؟؟
_چرا ایشون دارن...اونم از بهترین مارکش...منتها خاموش بود... این شد که مزاحم شما شدم...
_اهان... ببخشید...یه لحظه...
انگار این دختره بدجوری دلش میخواست سر از رابطه ما دراره...تلفن خونه رو هنوز وصل نکرده بودم....برای همین وقتی از خونه بیرون میزدم هیچ وسیله ارتباطی با سمانه نداشتم...صدای سمانه پیچید تو گوشی...
_الو!!
_منم...خوبی؟!
_اره..ممنون..
_اگه این دختره کنارته برو یه جای دیگه ...
چند لحظه طول کشید...
_اومدم تو اشپزخونه...
_ببینم اینا که اومدند چند نفرند؟!
_چهار نفر!!
_چندتاشون مردند چند تاشون زن؟!
_به جز خانم رادمنش باقیشون مردند..
_خوب گوش کن دختر خوب...برو تو اتاقت و تا نرفتند بیرون نیا..برای نهارشون هم خودم از همینجا زنگ میزنم غذا بیارند...
_باشه...
_خوب پس خداحافظ...
قبل اینکه قطع تماس رو بزنم یه صدای زنونه پیچید تو گوشی...
"ببخشید عزیزم میشه لطف کنی برا کارگرا چایی ببری"
ابروهام کشید تو هم..
_اون صدای رادمنش بود؟!
_اوهومم...
_دختره ی احمق... مگه خودش چلاغه....بیخود توقع میکنه واسه چهارتا گردن کلفت چایی ببری؟؟
اروم گفت:
_چرا داد میزنی؟!تقصیر من چیه؟؟!!
صداش میلرزید...راست میگفت...این وسط تقصیر اون چی بود...دستمو فرو کردم تو موهام...
_باشه...باشه خانم کوچولو...تو فقط برو تو اتاقت....من تا یه ساعت دیگه خودمو میرسونم....خوب؟؟
_چشم...
صداش دلخور میزد...
_چشمت بی بلا خانومی...
تلفن رو که قطع کردم ساعت یازده و چهل و پنج بود...سریع پوشه های رو میزم رو جمع و جور کردم..فردا هم میشد انجامشون داد...پیش نویس قرارداداستخدامی نصفه نیمه رو گذاشتم تو کشوی میز.... همین امسال با دو تا از کارگرای تنبل و بی مسئولیت مشکل پیدا کرده بودیم و حتی پامون به اداره کار هم کشیده شده بود....واسه همین داشتم یه قرارداد استخدامی دیگه واسه سال جدید مینوشتم...بعد تموم شدنش باید میدادم سرمدی یه نگاهی بهش بندازه...استارت ماشین رو که زدم ساعت دوازده و نیم شده بود...نیم ساعته رفتم از رستوران غذا گرفتم و خودم رو رسوندم...تا خواستم ماشین رو ببرم تو پارکینگ تلفنم زنگ خورد...آرش بود...
_چیه آرش؟!
_الو رییس...کجا هستید؟؟
کجا هستید؟؟!!حالا دیگه باید امار رفت و امدم رو بهش میدادم؟؟!!پسره ی الدنگ...چه لفظ قلمم حرف میزنه...
_کجا میخوای باشم ؟؟!! تو لباسامم دیگه..
_اومدم دفترتون تشریف نداشتید ...منشیتون گفتند تشریف بردید بیرون...
تشریف نداشتید!!!.تشریف بردید!!!!منشیتون!!!!
_الو آرش....حالت خوبه؟؟!!
_"جناب ببخشید...یه لحظه"
_....
صدای قدمایی که تند تند برمیداشت به گوشم رسیدو بعد صدای مضطربش پیچید تو گوشی...
_الو داداش..الو...
_کی اونجاست ؟؟ چه خبره اونجا؟!!
_الو داداش..گوشت با منه؟؟
فرمون رو پیچوندم و ماشین رو سرجای همیشگی پارک کردم...
الو داداش..گوشت با منه؟؟
فرمون رو پیچوندم و ماشین رو سرجای همیشگی پارک کردم...
_گوشم باهاته...بگو؟؟
_راستش یه ربعیه یه سرباز با یه پسره اومدند نمایشگاه...
_سرباز؟!!واسه چی؟!
_راستش با حکم جلب اومدند...
_حکم جلب؟؟!!!
_اره حکم جلب از دادسرا...
ماشین رو خاموش کردم و گفتم:
_داداسرا؟!! باز اون امیر بیشعور با کی دعوا را انداخته....من همون دفعه هم بهش گفتم دفعه اخریه که کمکش میکنم....از طرف من بهش بگو...
_نه داداش..نه..واسه امیر نیست...
_مال امیر نیست!!پس برای جلب کی اومدند؟؟
_چه جور بگم...داداش...واسه خودته...
دستم به دستگیره ی در خشک شد...
_...
_الو داداش صدامو داری؟؟
_منظورت چیه واسه منه؟؟!!
_بین داداش....هر کاری کردم حکم جلب رو بهم نشون ندادند....فقط یه ریز سراغ تو رو میگیرند...میگند به اسم خودت صادر شده...
خشک شدم...چی میشنیدم!!.برگ جلب واسه من!!...منی که حتی یه چک برگشت خورده نداشتم..
_نگفتند به چه اتهامی؟؟!!
_میگم که نه !!...
_الان کجان؟!
_اوردمشون تو اتاق خودم...اول که اومدن سراغتو از بهرامی گرفته بودند...بهرامی هم زنگ زد به من..منم تا لباس سربازه رو دیدم کشوندمشون تو اتاق خودم و ته توی قضیه رو در اوردم...حالا چیکار کنم؟؟
دستم رو کشیدم رو پیشونیم....
_ببین قبل از اینکه صداش در بیاد اروم بیارشون بیرون..مواظب باش کسی نفهمه...به بهرامی هم بسپار به کسی چیزی نگه.....ازشون بپرس کجا باید بیام..من از همینجا حرکت میکنم..تو هم از همونجا بیارشون..
_باشه...گوشی دستت...
تو این هیروویری کارای اخرسال همین درگیری رو کم داشتم...حنمی یکی از راننده ها جنس قاچاقی با یکی از کامیونا جابه جا کرده...چند سال پیش هم همین مشکل برامون پیش اومده بود...یکی از راننده های شرکت که طمع برش داشته بود یه بار مشروب زده بود وتو راه گرفته بودنش...تا مدت ها درگیر بودم..اینبار هم حتما همینه...باید امسال خودم رو از شر این شرکت خلاص میکردم...
_الو داداش...صدامو داری؟؟
_دارمش...بگو...
_معلوم نیست این پسره که باهاشه چه ککی تو تنبونش میجنبه....من که گفتم زیربار نمیرفت...میگفت از همینجا همگی با هم برید....
_اخرش؟؟
_با سربازه حرف زدم قبول کرد... تا نیم ساعت دیگه بیای دادسرا...همونی که نزدیک پاساژ حاج مِهدیه....
نفسمو با شدت بیرون دادم..
_باشه...نیم ساعته خودمو میرسونم...تو هم تا تابلو نشده سریع جمعشون کن...
گوشی رو قطع کردم...نگام رفت به بسته های غذایی که روی صندلی کنارم بود...
استارت ماشین رو زدم و ماشین رو حرکت دادم...گوشیم رو از روی داشبورد برداشتم و شماره رادمنش رو گرفتم...
_بله اقای سپهرتاج...
_الو خانم رادمنش... من واستون نهار گرفتم ...وقت نبود سپردمش به نگهبانی...بیزحمت یکی رو بفرستید نگهبانی تحویل بگیره...
_باشه اقای سپهرتاج ...لطف کردید.....
_یه چیز دیگه سرکار خانوم...
_بفرمایید!!
فرمون رو دور میدون چرخوندم....
_لطف کنید اگر احیانا نیاز به چایی یا میوه یا هرچیز دیگه ای شد خودتون زحمتش رو بکشید....اگه تو اشپزخونه به مشکلی برخوردید اونوقت از خانومم بپرسید ولی مطلقا نمیخوام خانوم من جلوی کارگرا رفت وامد کنه...متوجهید که؟؟
_...
_الو!!!
_بله..بله متوجهم...
صداش ناراحت به نظر میرسید اما وقتی حرف سمانه در میون بود هیچ اهمیتی نداشت...
قبل از اینکه وارد ساختمون بشم آرش رو دیدم که دم در کنار یه سرباز ایستاده بود...
_سلام رییس...
_سلام...کی رسیدی؟؟
_یه پنج دقیقه ایه...اینجا دم در موبایلا رو میگیرن...گفتم بیام پایین وایسم تا راحت پیدامون کنی...
بعد محکم زد پشت سرباز لاغری که کنارش ایستاده بود و داشت خیلی جدی منو بررسی میکرد...
_این داداشمون هم با من اومد تا یه لحظه م تنها نباشم..ایشالله شب عروسیش جبران کنم...
استین کتم رو مرتب کردم و خیلی جدی گفتم:
_از کدوم ور باید برم؟؟
سربازه که هنوز یخش باز نشده بود گفت:
_دنبال من بیاین..
قبل از اینکه وارد ساختمون اصلی بشیم از بازرسی بدنی رد شدم و موبایلم رو مجبوری تحویل دادم...دادسرای این منطقه یه ساختمون دو طبقه ی بزرگ اما قدیمی بود...
در حالیکه داشتم دوباره کتم رو مرتب میکردم اروم گفتم:
_چیزی دستگیرت نشد؟!باز کدومشون گند کاشتن؟!!
چیزی دستگیرت نشد؟!باز کدومشون گند کاشتن؟!!
_هنوز که نه ولی...
نگاهی به سربازی که کنار من قدم برمیداشت کرد...صداش رو پایین اورد و گفت:
_...اوضاع یه خورده عجیب غریبه داداش...
_عجیب غریب؟!
_اومدیم بالا همون پسره رفت کنار یه مرده وایساد...بعدم طرف شروع کرد به فحش دادن...اونم به تو...منم کم مونده بود از راه نرسیده باهاشون دست به یقه بشم...دیدم بهتره بیام پایین وایسم منتظرت... این زرافه هم خودشو چسبوند بهم...به گمونم فکر کرده میخوام فراریت بدم...
ابروهام کشید توهم...
_ یعنی چی که فحش میداد؟؟!!
_چه میدونم....ولی هرچی هست طرف توپش خیلی خیلی پره...
چه خبر بود اینجا.. فکرم به جایی قد نمیداد...ساعت یک وربع بود...راهروهای دادسرا خلوت بود و تک وتوکی ادم داخلش دیده میشد....
_اونجاست داداش...
مسیر انگشت آرش رو دنبال کردم...یه در چوبی سفید رنگ که بالاش رو یه تابلوی فلزی نوشته بود "شعبه ی چهارم بازپرسی"
_اوناهاش همون پسره ست...
کنار در یه پسره ی بدقواره خودشو ول کرده بود تو نیمکت فلزی سالن و با پاهاش ضرب گرفته بود....
رو به روش ایستادم...تا متوجه من شد سیخ ایستاد و با کینه زل زد تو چشمام...تو همون نگاه اول قیافش برام اشنا زد ولی یادم نیومد کدوم قبرستونی دیدمش....
سربازه گفت:
_اقا شما همینجا باش تا من یه سر برم داخل..
درب اتاق رو زد و قبل اینکه داخل بشه گفت:
_ از جات تکون نخوری ها...
زیر لب استغفراللهی گفتم..یکی نبود به این ابله بگه که اگه میخواستم در برم دیگه چه مرضی بود که با پاهای خودم بیام اینجا.....
اخمام کشید تو هم...رو به پسره گفتم:
_تو دیگه کدوم عنتری هستی؟؟
طلبکارانه زل زد بهم..
_واسه چی منو کشوندی اینجا؟؟
پوزخندی زد و گفت:
_میری اون تو میفهی جناب سپهرتاج..
سپهرتاج !!! پس منو میشناخت...چهره ی این لعنتی عجیب برام اشنا بود !!...مطمئن بودم یه جا دیدمش... چرا یادم نمیومد...از پوزخندی که به روی لباش بود هیچ خوشم نیومد...دست بردم و یقه ی لباسش رو محکم گرفتم تو دستم...
_بهتره منو الکی نکشونده باشی اینجا جوجه....
قبل از اینکه با تقلا یقشو از دست من دربیاره به عقب هلش دادم و یقشو ول کردم...اونقدری که محکم خورد به دیوار پشت سرش....آرش هولی زیر گوشم گفت:
_داداش اینجا پر از دوربینه.....
_آرش.. اینقدر کنار گوشم وزوز نکن...
سربازه اومد بیرون و گفت:
_اقا شما بفرمایید داخل...
نفس بلندی کشیدم تا ارامشم رو به دست بیارم...اومدم برم تو که صدای سرباز رو از پشت سرم اومد...
_نه اقا شماها نمیتونید برید داخل....
مخاطبش ارش و اون تن لش بود...وارد یه اتاق بزرگ و قدیمی شدم....رو به روی در یه میز بزرگ چوبی بود...جلوی میز یه نقش بزرگ ترازو حک شده بود...یه مرد حدود چهل وپنج ساله با یه چهره خیلی خشک ورسمی پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن....با ورود من سرش رو بالا اورد...نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد....جلوی میز سه ردیف صندلی چوبی قرار داشت....ردیف اول درست جلوی میز قاضی یکی نشسته بود...
رفتم جلو و قبل اینکه سلام کنم چشمام خورد به صورت مرد...چقدر قیافه ش اشنا بود...این ادم رو کجا دیده بودم؟؟
یه مرد میانسال که حدودای شصت و پنج رو داشت....تا متوجه من شد از جاش بلند شد و با عصبانیت انگشتش رو گرفت سمت من..
__اقای قاضی...خود خودشه....
.مطمئن بودم دیدمش اما کجا؟؟!! هنوز فکرمو جمع نکرده بودم که یقه کتم رو تو دستای پیرمرد دیدم...
_بی وجدان...
کجا دیده بودمش...نمایشگاه !!نه..از راننده های شرکتم نبود...مطمئن بودم...
_نا مرد...
نا مرد !! ابروهام کشیده شد تو هم..دست بردم و دستشو از کتم جدا کردم !!..تو محله خودمون...یا محل سمانه اینا....
_نا لوطی...
محل سمانه اینا....یک هفته پیش...دو هفته پیش....یکماه پیش...
_نا رفیق...
نا رقیق !!! دوباره چنگ زد و کتم روگرفت...این دفعه تلاشی برای بیرون کشیدن لبه ی کتم از دستای پیرمرد نکردم ...هنوز داشتم چهره ش رو تجزیه تحلیل میکردم..محله سمانه اینا!! ...بازار کهنه!!..بازار کهنه...یه ماه پیش...نه یه کم بیشتر..اون مغازه عطاری که بوی علفاش کل بازارو برداشته بود..
"جمشید بابا باز چه دسته گلی به اب دادی"...بستنی خامه ای..
زیر لب زمزمه کردم.....
_حاج برزگر!!!!
بابای جمشید!!!!!!!
قبل اینکه به خودم بیام فریاد قاضی به گوشم خورد...
_اقا مگه اینجا چاله میدونه صداتو انداختی رو سرت...بگیر بشین...
دستاشو که به لبه ی کتم چسبیده بود به زور کندم...
_اقای سپهرتاج شماهم بفرمایید...
دو لبه کتم رو صاف کردم و ردیف اول با فاصله دو تا صندلی ازش نشستم...
_اخه به تو هم میگند رفیق؟؟
برگشتم و نگاش کردم...صورتم تو هم رفت....
رفیق !!!!!
_اقای برزگر اگه نمیتونید ساکت باشید لطفا بیرون بایستید...
پیرمرد صاف نشست و بازپرس دوباره سرش رو کرد تو پرونده....نگاهی دوباره به پیرمرد انداختم ...با نفرت زل زده بود به من..همون نگاه رو خرج خودش کردم...هنوز مغزم هوشیار نشده بود....اینجا چه خبر بود....بابای جمشید اینجا چه غلطی میکرد..هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم....نگام رو از روش برداشتم و به قاضی که در حال نوشتن بود خیره شدم....ساعت پشت سرش عدد یک ونیم رو نشون میداد که دست از نوشتن برداشت و پرونده رو بست...نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و پرونده دیگه ای رو کشید جلوش....سرفه ای کرد و خطاب به من گفت:
_اسم....
نفسم رو دادم بیرون..
_بهادر..
_فامیلی؟؟
فامیلی!! جمله ای که خطاب به من گفته بود تو سرم چرخید... "اقای سپهرتاج بفرمایید بشینید"...لابد اینم یه مدل کلاس گذاشتنه....
_سپهرتاج...
_اسم پدر؟
_احمد...
_چند سالته؟
_بیست و نه...
شغلت چیه؟
_آزاد...
_چه نوع آزادی؟!
_نمایشگاه ماشین دارم..از نوع سنگینش...
متوجه تابلوی فلزی زرکوبی که روی میزش گذاشته بودم شدم..
"بهنام قهرمانی بازپرس شعبه چهارم "
_این اقا رو میشناسید؟!
نگاهی به بابای جمشید انداختم...هنوز با غیض نگام میکرد....
_بله....
_اشنایی شما به چه صورته؟؟
_با پسرشون یه اشنایی مختصر دارم..
_پس جمشید برزگر رو میشناسید؟؟
_بله...
_اشناییتون با جمشید برزگر به چه نحو هست؟؟
اینجا چه خبر بود...منظورش از این سئوال جوابا چی بود...خواستم بگم در حد یک معامله اما فوری گرفتم که حتمی پشت بندش میگه چه جور معامله ای بوده...
_از بازار میشناسمش...در ضمن از بچه محلای یکی از رفیقام هست....
دوباره نگاه به ساعتش انداخت و تند تند شروع کرد به نوشتن...
_این اقا میگند شما حدود یکماه پیش اومدید مغازشون و پسرشون رو کتک زدید...علاوه بر اون مغازشون رو کاملا به هم ریختید...حتی شهود هم شهادت دادند...میشه بگید علت زد و خوردتون چی بوده؟؟
نگاهی به مرد انداختم و ناخوداگاه یه پوزخند نشست رو لبم...پس بگو اون اشغال نشسته فکر کرده حالا که دستم به سمانه نمیرسه باباهه رو شیر میکنم واسه شکایت و اینجوری حال بهادر رو میگیرم...احمق...
_چه زد و خوردی ؟؟یه گپ دوستانه بود...
چه زد و خوردی ؟؟یه گپ دوستانه بود...
حاجی از جا بلند شد و فریاد زد...
_اقای قاضی به خدا که دروغ میگه...باید میدید چه جور بچه ی منو اش و لاش کرده بود...
دستش رو سمت پنجره اتاق گرفت و گفت:
_به همین قبله قسم هرچی بهش گفتم بابا ، بیا بریم پزشکی قانونی نامه بگیر قبول نکرد که نکرد ...گفت رفیقمه....افت داره واسه من از رفیقم شکایت کنم....
_اقای برزگر لطفا تا ازت سئوال نکردم ساکت بشین....
با خودم گفتم رفیق!!! ....قربون هرچی دشمنه ....
دوباره نگاش روی من چرخید..
_دقیقا علت زد و خوردتون چی بوده؟؟
_یه مسئله کوچیک...
رو کردم به بابای جمشید و با یه لبخند کج گفتم:
_خود حاج اقا که دو سه تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردند بهتر میدونند...تو عالم رفاقت از اینجور مسائل زیاد پیش میاد..
_چه جور مسئله ای بود؟؟
_چه جور بگم همین کری خوندنا و لغزخوندنا....یکی میزنی یکی میخوری...
دوباره به ساعتش نگاه کرد و سریع مشغول نوشتن شد....بیچاره این بازپرس که خبر نداره با این ابهتش منتر یه بچه ریغوی اشغال شده که اگه اون دماغش رو بگیری جونش در اومده...
_اخرین باری که جمشید رو دیدی کی بود ؟؟
اخرین بار !! اخرین بار!!چی باید جواب میدادم!!
_اقای سپهرتاج با شمام...
_همون یه ماه پیش...تو مغازشون...
_یعنی بعد از اون درگیری دیگه جمشید رو ندیدین؟؟
_نه...دیگه ندیدمش...
دوباره نگاه به ساعتش انداخت و شروع کرد به نوشتن...
مشخص بود عجله داره...بدون اونکه سرم رو بچرخونم نگاهی به ساعت انداختم و دوباره نگامو انداختم رو بازپرس...اگه تایم کاریشون تا دو باشه ده دقیقه دیگه نمایش مسخره ای که جمشید با همکاری باباش دو نفری را انداخته بودند تموم میشد..
سرش رو از رو پرونده برداشت و دستاش رو تو هم گره کرد و گذاشت روی میز....زل زد تو چشمام و گفت:
_اقای سپهرتاج ، اقای برزگر پدر جمشید برزگر یه شکایت علیه شما مطرح کردند...با توجه به اینکه حدود پونزده روزه که پسرشون مفقود شده از شما تحت عنوان مجرمانه ادم ربایی شکایت کردند....چه مطلبی در این خصوص دارید؟؟
برای یه لحظه فکر کردم گوشام اشتباهی شنیدند...با تردید گفتم:
_ببخشید اقای قاضی بنده متوجه منظورتون نشدم...
_عرض کردم این اقا ادعا دارند شما به خاطر اختلافاتی که با فرزندشون داشتید جمشید برزگر رو ربودید...
نفسم تو سینه حبس شد...نا خوداگاه ایستادم..اونقدر سریع که صندلی که روش نشسته بودم به عقب برگشت و با صندلی پشتی محکم خورد زمین...گیج نگام رو بین بازپرس و بابای اون کثافت میچرخوندم...
_اقای سپهرتاج بفرمایید بشینید...
_جمع کنید این مسخره بازیا رو...
بی تو جه به حضور بازپرسه رو کردم به مرده...
_اینم بازی تازه اون پسره کثافتته نه ؟؟ گفته بود تلافی میکنه...این دفعه خودشو تو کدوم سوراخ موشی قایم کرده و تو رو انداخته جلو...
پیرمرد طلبکار جلوم ایستاد...انگشتم رو گرفتم سمتش...
_حیف که قد بابام سن داری...لا اقل از اون موی سفیدت خجالت بکش مرد حسابی..
_اقای سپهرتاج بهتره اروم باشید...
_چی چی رو اروم باشم...اقای بازپرس شما که از هیچی خبر ندارید ...
انگشتم سمت پیرمرد گرفتم و رو به بازپرس گفتم:
_پسره این اقا یه محلو به گند کشیده..از سربازار تا ته بازار از هر بابایی بپرسی میگند پسرش چه بی شرفیه...
حق به جانب رو به قاضی گفت:
_دروغ میگه جناب قاضی......
_دروغ میگم!!!...
مثل خودش به پنجره اشاره کردم...
_لااقل از همین قبله خجالت بکش..
_.....
_بهتره نیست به جای اینکه واسه مردم پاپوش بدوزی بری ببینی این دفعه دنبال ناموس کدوم بدبختی افتاده...
_اقای سپهرتاج با شمام...بفرمایید بشینید...
دستام مشت شد...
_کلاهتو بذار بالاتر حاج برزگر... لازم نیست دختر داشته باشی و تو بغل اینو و اون بخوابه تا بگن چه بابای بی غیرتی داره....
جلوش ایستادم و صاف زل زدم تو چشماش...
_همین که پسر داشته باشی و زن و بچه ی مردم از دست هرزگیاش اسایش نداشته باشند اینم بی غیرتی باباشه...
هنوز حرفام تموم نشده بود اما یکی این وسط داشت گلوشو پاره میکرد...
_سرباز رحیمی...رحیمی...
بی توجه به داد و بیدادای مرد ادامه دادم...
_الحق خوب تخم و ترکه ای از خودت جا گذاشتی با غیرت... مردم از دست اون گل پسرت کم اسایش نداشتند حالا خودت افتادی دنبالش...
صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم....با انگشت محکم کوبید رو سرشونه هاش...
_چی شد؟؟لال شدی جناب برزگر ؟؟دیگه بلبل زبونی نمیکنی...
پیرمرد ساکت زل زده بود بهم....
_خودتم میدونی همه حرفام راسته جواب نداری بدی...حالا بگو کی نامرده؟؟
_....
_لعنتی حالا بگو کی نا لوطیه؟؟
_رحیمی این اقا باز داشتند...
_بازداشت!!!!!!!
سرم رو چرخوندم سمت بازپرس و نگاش کردم....نزدیک بود چشمام از کاسه بزنه بیرون..
_چـی؟؟؟؟؟بازداشت؟؟!!
_اقای سپهرتاج من برای شما قرار وثیقه به مبلغ صد میلیون تومن صادر میکنم.....تا زمان تودیع وثیقه بازداشت هستید..در صورتیکه....
_اقای قاضی اینا همش پاپوشه....فقط خدا میدونه این ادم الان تو کدوم خونه ای پی الواتیشه...
_به هر حال ادم ربایی جرم کمی نیست...شما خودتون صراحتا به درگیری اقرار کردید.. ما نمیتونیم شمارو بدون قرار تامین ازاد کنیم...
آرش دم در با چشمای گرد شده داشت نگامون میکرد...خنده م گرفت..
_اقای قاضی به علی اینا همش فیلمشه...منو شما رو اینجا منتر خودش کرده...این باباشم همدستش شده...اون کثافت به درد لای جرزم نمیخوره...اونوقت کی میاد بدزدتش...
بازپرس تند تند داشت پرونده های رو میزشو جمع میکرد....
_به هر حال رویه قضایی اینجور میگه...شما هم اگر مدعی هستید تهمت هست میتونید از جهت تهمت و افترا از ایشون و پدرشون شکایت کنید...خودکارشو گرفت سمت من...
_بیایید صورت جلسه رو امضا کنید...
امضا کنم !! صورتجلسه !!! تو چند ثانیه مکالماتی رو که بینمون رد شده بود مرور کردم..تازه دوزاریم افتاد..از منه بیخبر از همه جا اقرار گرفته بود...
_اقای سپهرتاج با شمام... بیاین پایین صورتجلسه رو امضا کنید...
خودکار رو از تو دستش گرفتم و محکم گذاشتم رو همون برگ...
_من بی حضور وکیلم هیچ کاغذی رو امضا نمیکنم..
اخماش کشید تو هم...حرفام به مذاقش خوش نیومده بود...
_شما مخیرید که امضا کنید یا نکنید...به هرحال من پایین صورتجلسه قید میکنم که متهم از امضای صورتجلسه خود داری کرد...رحیمی متهم رو ببر..
"متهم" !!!
برگشتم و به بابای جمشید نگاه انداختم...تمام حقارتی رو که میتونستم تو چشمام جمع کنم رو پاشیدم تو صورتش...
_خودت بهتر از همه خبرداری...نگو از گندکاریای اون گل پسرت بیخبری...اون نجاستی که تو پس انداختی یکی باید اب بریزه پشتش و بفرستدش تو چاه مستراح نه اینکه به خودش زحمت دزدینش رو بده...الحق خوب تیاتری راه انداختی حاجی...
_دستتو بیار جلو...
نگاه به سرباز کردم که دستبند رو گرفته بود جلوی چشمام....محکم زدم تخت سینه ش...
_تو چی میگی این وسط ؟؟...
نیم متری هل خورد عقب ..نه اونجوری که بخوره زمین..برگشت و عین مادر مرده ها به بازپرسه نگاه کرد.....
_اقای محترم این کارا یعنی چی؟؟
آرش دوید سمتم و از جلو بازوهام رو گرفت و اروم زیر گوشم گفت:
_اروم باش داداش ....اینجا جاش نیست...داره تک تک حرفاتو مینویسه...
رو کردم به بازپرس...
_با پای خودم اومدم...با پای خودمم میرم ..احتیاجی به دستبند نیست...
دوباره نشست پشت میزش....ساعت دو شده بود..پس چرا این نمایش مسخره تموم نمیشد..
_نمیشه اقا ..اینجا قانون خودشو داره..
سرباز دوباره جلو اومد...
خیره به دستبند فلزی که دور دستم میپیچید شدم..
_آرش با صدایی گرفته در گوشم گفت:
_نگران نباش داداش...همین الان میپرم سند میارم ...نمیذارم یه ساعتم اونجا نگهدارنت....
نیشخند پهنی رو صورت اون پسره ی تن لش نشسته بود..اعصابم به شدت تحریک شده بود...رو کردم به حاج برزگر و از بین دندونام که روی هم کلید شده بود غریدم....
_این نیز بگذردحاجی...ولی حالا که رفتی خونه از طرف من به اون شاه پسرت بگو بد بازی رو با من شروع کرده......
دستامو اوردم بالا و جلوش تکون دادم...
_این خط ... اینم نشون...
دوباره روی نیمکت اهنی نشستم و با پاهام ضرب گرفتم....هنوز اتفاقاتی رو که تو یک ساعته گذشته افتاده بود رو هضم نکرده بودم...دوباره همه ی اون حرفا رو تو سرم مرور کردم...ندونسته بندو اب داده بودم...بالاخره اون کثافت زهر خودشو ریخت...خوب تلافی اونشب رو کرد..دوباره حرفای اون پیرمرد تو سرم تکرار شد...دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم به زانوم...اِاِ...کی به من میگفت نامرد بی وجدان....حیف حیف که سن بابام رو داشت....ولی این دفعه دفعه ی اخر بود...محال بود بذارم ابن دفعه قصر بره...اشغال نامرد....
بلند بلند نفس کشیدم تا ارامشم رو به دست بیارم...دوباره نگاهی به اتاق بزرگی که درش بودم انداختم...یه کانکس بزرگ دوازده در سه متر بود گوشه ی حیاط همون دادسرا..تنها روزنه ای که به بیرون داشت یه پنجره ی کوچیک بود با چندتا میله ی عمودی....مثلا بهش میگفتند بازداشتگاه....
باز از روی نیمکت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن...تو بد تله ای گیر کرده بودم....این دفعه خیلی حساب شده قدم برداشته بود...به یاد نقشه ی دفعه ی قبلش افتادم ...فقط خدا میدونست این دفعه چی تو سرشه...
_داداش...داداش بهادر...
سریع پریدم طرف در..جلوی پنجره ایستادم و دستامو گرفتم به میله.....
_اینجام آرش...
سرش رو اورد نزدیکتر به پنجره...
-خوبی؟؟
_خوب!!! به نظرت خوب میام؟؟
تازه متوجه زخمی که گوشه لبش بود، شدم...
_صورتت چی شده؟؟
دستی کشید گوشه ی لبش و کمی دهنش رو باز و بسته کرد...
_با توام...باز باکی درگیر شدی؟!
_هیچی داداش فقط پرم به پره این پسره گیر کرد..مثل اینکه رفیق جِنگِ جمشیده...اسمش حسامه....جلو دادسرا تو ما تحتش عروسی گرفته بود و ...
_کی بهت گفت درگیری راه بندازی ؟؟
_چه در گیری؟؟فقط یه مشت رد و بدل کردیم...اونم خیلی دوستانه...
حوصله ی حرفاش رو هم نداشتم چه برسه به مسخره بازیاش...
_ببینم سند اوردی؟؟...
دستشو بالا اورد و سند رو نشونم داد...
_اره ایناهاش..همونی که ادرس دادی..
_خوب پس چرا اینجا وایسادی ؟؟برو به یکی بگو بیاد این در لعنتی رو باز کنه...
سرشو انداخت پایین..
_شرمنده م به خدا داداش...
_چرا؟؟چی شده باز؟؟!!
_خدا شاهده سه سوته رفتم و برگشتم....
_خوب.....
_حالا که اومدم اون قاضیه رفته خونه...مثل اینکه تا فردا صبح نمیاد...
داد زدم...
_چیییی؟؟
_بولله منم نمیدونم اینجا چه خبره....رفتم از نگهبانی پرسیدم گفتند باید صبرکنی تا قاضی کشیک بیاد..
از ناچاری دستام رو فرو کردم بین موهام و تا میتونستم کشیدم....
_نمیخواد عصبانی بشی داداش من...دم این سربازه رو دیدم...گفت هرکاری از دستش بر بیاد کوتاهی نمیکنه..
فقط چاره ای نیست باید صبر کنیم تا قاضیشون بیاد...خودم الان میرم برات نهارمیگیرم..
_آرش مسخره بازیتو تموم میکنی یا نه...تو این وضعیت غذا میخوام واسه ی ...استغفرلله....
با صدای گرفته گفت:
_میدونم داداش...ولی اینجور که نمیشه...
_زنگ بزن سرمدی بگو سریع خودش رو برسونه...
سرمدی!!راست گفتی...چرا به ذهن خودم نرسید؟؟
گوشیش رو از تو جیبش در اورد و بالا گرفت..
_گفتم که دم سربازه رو دیدم...
شروع کرد به گرفتن شماره...بعد چند لحظه گفت:
_گوشیش انتن نمیده.....
سرمو تکیه دادم به میله های پنجره و چشمام رو بستم...
_من برم در اتاق قاضی بشینم تا بیاد ...
_آرش...حواست باشه نمیخوام احدی بفهمه من این تو حبسم..
_خیالت جمع داداش...حواسم هست...
از همون پنجره کوچیک به اسمون نگاهی انداختم....چیزی تا غروب نمونده بود.تو این سه ساعت آرش ده دفعه اومده بود و رفته بود اما هنوز اون قاضی کشیک لعنتیشون نیومده بود.سرمو به دیوار تکیه دادم...این چند ساعت فحشی نمونده بود که نثار جمشید و جد ابادش نکرده باشم..لعنتی... زهرشو بد پاشیده بود...
_داداش... داداش هستی؟؟
زنگ صداش بوی امید نمیداد..