قسمت یازدهم رمان بهادر
_چی شد؟!
_....
_ببینم زدی خودتو سوزوندی؟؟
نگاش به زمین خشک شده بود..مقابلش زانو زدم..
_ببینم دستتو !!....
اشاره ای به میز اتو کرد...
_من نمیخواستم...
نگاهی به میز اتو انداختم و بلوز روی میز..بلوز مورد علاقه م رو از روی میز برداشتم و بالا اوردم....دقیقا شکل و سایز خود اتو یه سوراخ تو قسمت بالای لباس گرونقیمتم ایجاد شده بود...
_باور کن..به خدا نمی خوا..
به خاطر یه بلوز بغض کرده بود !!!...
_باشه...باشه...
شروع کرد به شکوندن انگشتاش...حسابی ترسیده بود...فقط برای یه بلوز !! بلوز روگرفتم بالا...
_نگاه کن.. این فقط یه بلوزه..حالا سوخته..گریه که نداره...خوب..آروم باش...اروم...خب...
اشک چشمش رو گرفت و سرش رو تکون داد...باورم نمیشد این دختر اینقدر حساس شده باشه...
سفارش ها همزمان با تمام شدن اتوی لباسا رسید...به سلیقه خودم غذا گرفته بودم...اینبار خوراک ماهیچه با پلو..
با اشتها شروع کردم به غذا خوردن...هر از گاهی نیم نگاهی به سمانه مینداختم که داشت با غذاش بازی میکرد....خوب میفهمیدم درگیر قضیه بلوزه ...شایدم از تکه ای که بهش انداخته بودم..شایدم از هردو ....چاره ای نبود...با این وضع جسمیش لازم بود یه کم نازش رو میکشیدم... .قاشق غذام رو از گوشت و برنج پر کردم و بردم سمت دهنش...سرش رو بالا گرفت و متحیر نگام کرد...اخمی کردم و با اشاره ابرو بهش گفتم:
_ منتظر چی هستی...
قاشقش رو بالا اورد و گفت:
_قاشق خودم هست...
تابلو بود نسبت به قاشق دهنی بد دله...
_چرا نمیخوری ؟!زودباش دیگه...
_....
_نکنه از قاشق دهنی بدت میاد؟؟
قاشقش رو محکم گرفت تو دستش...
_تا حالا کله پاچه خوردی؟؟
نگام کرد و کلشو تکون داد...
_اگه بد دلی فقط چشماتو ببند و فکر کن داری کله پاچه میخوری...
_من با قاشق خودم میخورم...
ابروهام رو کردم تو هم و قاشق رو جلوتر گرفتم...
_ دِ یالله...منتظر چی هستی؟؟
اروم سرش رو اورد جلو و قاشق رو به دهن برد...فرصت جویدن قاشق اول رو بهش ندادم و قاشق بعدی رو پر کردم...مطمئن بودم فردا قبل از اینکه بخوام دست به کار بشم و بهش از قاشق خودم غذا بخورونم خودش غذاش رو میخوره....
-------------------------------------------------------
_بله...
_سلام اقای سپهرتاج...رادمنش هستم..
رادمنش!!!یه صدای ظریف و زنونه اما پر تحکم...کجا این صدا رو شنیده بودم؟!
_بله...بفرمایید سرکار خانم...
_منشیتون هفته ی قبل با من تماس گرفتند...گویا تصمیم داشتید دکور اتاق خواب رو تغییر بدید...
منشی؟!!تماس؟!! اهان...این همون البالوهه بود...البالو!!!!!
دستی کشیدم به پیشونیم و زیر لب زمزمه کردم...
"تو روحت آرش"
بله..بله خانم رادمنش..من زودتر از این منتظرتون بودم...
_اقای سپهرتاج من به منشیتون هم عرض کردم...چون نزدیکه عیده سرمون به شدت شلوغه...امروز هم بین ساعت یک تا سه که وقت نهاره میتوم بیام...شما مشکلی ندارید که؟!
_ یک تا سه...
نگاهی به ساعت انداختم...خوب میتونستم کارامو زودتر تمام کنم....ساعت یک برم و بقیه روز خونه باشم...
وارد لابی که شدم منتظر ایستاده بود...این بار هم یه مانتوی قرمز خیلی جیغ پوشیده بود...نمیدونم این دختر چه ارادتی به این رنگ داشت...بعد از سلام و احوالپرسی وارد اسانسور شدم و دکمه طبقه نهم رو زدم...نیم نگاهی بهش انداختم....ساکت ایستاده و به جلو چشم دوخته بود...دختر خوشکلی بود...حدودای بیست و پنج سال رو داشت....یه جور پختگی خاص تو رفتارش بود که خوشم میومد....نگاهی به دست چپش انداختم...حلقه ای تو دستش نداشت...به قول آرش هنوز سندش بی نام بود...چشم دوختم به در اسانسور....بدم نمیومد با حضور این دختر یه کم سمانه رو اذیت کنم...
اینجوری بهتر میشد تلافی اون همه بی محلی رو بکنم...در رو باز کردم و تعارفش کردم تا وارد بشه...راهرو روکه رد کردیم چشمام افتاد به سمانه که وسط سالن ایستاده بود...چند تا رو میزی هم تو دستش بود...یه تاپ سفید با یه شلوار سفید ورزشی پوشیده بود..موهاش رو گیس کرده بود و انداخته بود یه طرف شونه ش...انتظار دید من رو تو این موقع روز نداشت اونم کنار یه دختر .... رادمنش با دیدن سمانه اول سلام کرد..در جواب سلام خانم رادمنش اخم خوشکلی کرد و سلام ارومی داد...رادمنش چشماشو ریزکرد و زوم کرد رو صورت سمانه...هنوز کبودی گوشه ی لب سمانه و خراشی که موقع تصادف رو صورتش افتاده بود کامل از بین نرفته بود...اخم کرد و قبل اینکه به طرف اتاق خواب بره چرخید سمت سمانه و گفت:
_بیزحمت میشه یه لیوان اب به من بدید.....
قبل از اینکه به دنبالش برم زیر چشمی نگاهی به سمانه که داشت رومیزی ها رو تو دستش فشار میداد انداختم...تیرم حسابی به هدف خورده بود...
سر خوش از گرفته شدن حال سمانه در اتاق رو بستم...دختره با دیدن در بسته اتاق سگرمه هاش رو بیشتر کرد..معلوم بود به مذاقش خوش نیومده...نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_ میشه بگید مشکل این اتاق چیه؟؟!!
لحن محکم و طلبکارانه ی صداش خوشیم رو زائل کرد....دستام رو گرفتم به کمر و با همون لحن گفتم:
_کل رنگ این اتاق...کل رنگش مشکل داره ...از سر تا پا...
_اما ترکیب رنگا که هارمونی زیبایی ایجاد کرده چطور میگید....
_..خانم محترم من تو این اتاق ارامش ندارم...
_اما این یکی از بهترین طرح هاییه که من زدم...
_بهترین !! من حتی نمیتونم شبا درست بخوابم...
یه لحظه لبخند گوشه ی لبش نشست که زود محو شد....نگاهی متفکرانه ای به من انداخت و گفت:
_خانمتون هم همین حالت رو دارند؟؟!!.
_خانمم؟؟!!
_بله دیگه...ایشونم مثل شما تو این اتاق ارامش ندارند؟!...
تازه رادارم فعال شد...شوکه زده نگاش کردم!!....دختره ی بگم چی چی!!...این دختر زیادی فکرش مثبت هجده بود... شاید بهتر بود مشاور مسائل جنسی میشد تا دکوراتور داخلی ساختمان....سرمو تکون دادم و پوفی کردم....تا اونجایی که میتونستم سعی کردم صدام روش بلند نشه....
_ببینید خانم محترم....من دارم بهتون میگم با این رنگ مشکل دارم و.....
صدای ضربه به در اتاق بلند شد و به دنبالش سمانه خیلی با وقار داخل شد....هنوز اون اخم خوشکل رو صورتش مونده بود...لیوان اب رو با پیش دستی زیرش گرفت سمت دختره....دختر لیوان رو برداشت و قبل اینکه اب بخوره گفت:
_خانم سپهرتاج شوهرتون میگه رنگ اتاق خوابتون باعث به هم خوردن ارامشش شده...شما هم همین مشکل رو دارید؟؟!!...
سمانه با چشمای گرد شده نگام کرد...صورتش اونقدر با نمک شده بود که دلم میخواست لپاشو محکم گاز بگیرم... بیچاره نمیدونست چی بگه و نگاش به من بود..لبم رو از داخل گاز گرفتم تا به قیافه ی گیجش نخندم...بدم نمیومد یه کم سربه سرش بذارم.... واسه همین هیچی نگفتم و نگاش کردم....با خودم گفتم "اینم عوض اخمی که رو صورتت نشوندی خوشکله "....وقتی دید هیچی نمیگم روی نوک پاش ایستاد و سرش رو اورد نزدیک گوش من و اروم گفت:
_من چی باید بگم؟!!!
لبخندی به دختره که داشت تک تک رفتارای ما رو بررسی میکرد زدم...سرمو خم کردم و کنار گوشش گفتم:
_هرچی که دلت خواست بگو...
گنگ نگام کرد...وقتی دید چیزی نمیگم نگاش رو از من گرفت و چشم دوخت به رادمنش که هنوز منتظر جواب بود...موهاشو از جلوی پیشونیش فرستاد عقب...
_والله چی بگم....به نظر منم یه کم رنگش تنده....
نگاهی به دیوارای اتاق کرد و گفت:
_یه جوری ادمو اتیشی میکنه...
رادمنش با حیرت به کبودی کنار لب سمانه نگاه میکرد... گلومو یه نیشکون بزرگ گرفتم تا را حت تر خنده م رو قورت بدم...
سمانه متوجه تغییر حالت من شد و با لکنت ادامه داد..
_خوب من که با این رنگ راحتم و مشکلی ندارم ولی...چی بگم...خوب یه جورایی هیجانش زیاده...چجور بگم پر حرارته...
دختره که نگاهش هنوز به کبودی گوشه ی لب سمانه بود با حیرت گفت:
_یعنی تاثیر این رنگ اینقدر زیاده؟!
دیگه از زور خنده داشتم خفه میشدم...با گفتن یه لحظه من رو ببخشید از اتاق بیرون زدم و رفتم تو دستشویی و خنده م رو ول کردم...نفهمیدم چه مدت خندیدم ولی مدت ها بود که اینجور از ته دل نخندیده بودم...یه جورایی دلم میخواست منظوره این دختره رو میفهمید و اونوقت عکس العملش رو میدیم...
صورتم رو اب زدم تا کمی از قرمزیش کم بشه..نفس بلندی کشیدم...حسابی حالم جا اومده بود...
سر خوش برگشتم داخل اتاق....خانم رادمنش با سمانه لبه ی تخت نشسته بود و یه لب تاپ رو پاش گذاشته بود....سمانه سرش رو از روی لب تاپ بالا اورد و با تعجب نگام کرد..رادمنش با دیدن من گفت:
_اقای سپهرتاج این دفعه چند تا طرح با خودم اوردم...هرکدوم رو که شما و خانمتون انتخاب کردید همون رو اجرا میکنیم....ببنید همشون مدلای امسالند....
کنار سمانه رو تخت نشستم...یک به یک مدلا رو نشون میداد و در موردشون توضیح میداد...به یکی از طرح ها که رسید سمانه از ذوق بالا پرید و دستاشو به هم زد...
_وای این خیلی خوشکله....عین اتاق شهرزاد قصه گو تو قصه های هزار و یکشب میمونه...
نگاه که کردم یه اتاق با ترکیبی از رنگهای طلایی ، کرم ، قهوه ای و سفید بود ...یه تخت قهوه ای بزرگ ضلع شمالی اتاق که پرده های سفید تور از سقف دور تادور تختخواب اویزون شده بود....طرح بدی نبود ولی روی هم رفته زیادی تجملاتی بود....نگاهی به صورت خوشحال سمانه انداختم... نمیدونستم چرا خوشحالی این دختر اینقدر باعث خوشحالیم میشه ...وقتی دید دارم نگاهش میکنم تازه یاد موقعیتش افتاد ..سرش رو زیر انداخت و با انتهای موهاش مشغول بازی شد...دختره وقتی دید چیزی نمیگم مشغول نشون دادن بقیه طرح ها شد....سمانه با گفتن الان برمیگردم از اتاق بیرون رفت....طرح ها که تموم شد همون طرحی رو که سمانه خوشش اومده بود رو انتخاب کردم....وقتی برای دومین بار نگاش کردم بیشتر خوشم اومد...سمانه راست میگفت ادم رو یاد قصه های هزار و یکشب مینداخت...رادمنش در حال جمع کردن لپتابش بود که سمانه با سینی چای برگشت...چای رو که تعارف کرد دختره دستش رو جلوی سینی گرفت...
_وای نه عزیزم...راستش الان گرسنمه....اگه چای بخورم معده م دود میکنه...
سمانه موهاشو فرستاد پشت گوشش...
_منم هنوز ناهار نخوردم..اگه قابل میدونید نهارو مهمون ما باشید....
انتظار داشتم دختره رد کنه اما صورتش بازتر شد.
پشت میز نشسته بودم و داشتم به سمانه که غذا رو رو میز میچید نگاه میکردم..با پاهام ضرب گرفته بودم...از سیاستش خوشم اومد...میخواست من رو در برابر عمل انجام شده قرار بده...دختره خودشو با سالاد مشغول کرده بود...سمانه دیس غذا رو گذاشت روی میز...برای نهار ماکارونی درست کرده بود غذای مورد علاقه من به خصوص که چربش هم کرده بود....اول برای مهمونمون غذا کشید...بعد با تردید بشقاب من رو برداشت و دوتا کفگیر ماکارونی گذاشت....خودمو با سالاد مشغول کردم...اگه این سالاد مشکل داشت تا حالا باید رو این دختره عمل میکرد...سمانه هم اروم غذاشو میخورد و هر از گاهی زیر چشمی نگاهی به من مینداخت...
_اقای سپهرتاج شما چرا نمیخورید؟!
سرم رو بالا گرفتم و به دختره ی فضول نگاه کردم...
_ من !! حقیقتش....حقیقتش خیلی ماکارونی خور نیستم...
_چرا ؟! غذای به این خوشمزگی... خانمتون هم خیلی خوشمزه درستش کردند....
داشتم فکر میکردم که به این دختره چی بگم که سمانه قاشق غذاشو پر کرد و به طرف من گرفت...با اخم نگاش کردم...یه لبخند شیرین ولی موذیانه رو صورت خوشکلش نشست..قاشقش رو کمی جلوتر گرفت و با یه لبخند گفت:
_عزیزم...چشماتو ببند و فکرکن داری کله پاچه میخوری...
عزیزم...چشماتو ببند و فکرکن داری کله پاچه میخوری...
مات نگاش کردم ..عین جمله ی دیروز خودم رو تحویل خودم میداد..سیاست خودم رو داشت خرج خودم میکرد...ولی چی گفت؟!!!عزیزم !!!
رادمنش میخ ما شده بود...من که بد دل نبودم ...با ماکارونی هم مشکلی نداشتم..اینجور که این دختر غذاشو میخورد و هنوز پس نیفتاده بود هم بعید بود که یکی از داروهای بابای جمشید توش ریخته شده باشه...اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو جلو اوردم...هنوز غذام رو نجویده بودم که قاشق دوم رو پر کردو گرفت سمت دهنم...خوب... پس قصدش تلافی بود و میخواست از موقعیت سوءاستفاده کنه....در جواب لبخندش یه لبخند پهن تر زدم و قاشق دوم رو هم از دستش خوردم...تازه نگام افتاد به رادمنش که داشت با یه لبخند معنی دار مارو نگاه میکرد....دختره ی منحرف ...خوب میدونستم فکرش الان داره کجاها پرواز میکنه...چاره ای نبود... واسه ی اینکه فکراش از مثبت هجده بالاتر نزنه بشقاب ماکارونی رو کشیدم جلو و مشغول خوردن شدم...
بعد نهار با همدیگه رادمنش رو تا دم در بدرقه کردیم....با بسته شدن در برگشتم سمت سمانه که داشت به وضوح در میرفت...
_کجا خانم کوچولو؟!!
برگشت سعی کرد بازوی برهنه ش رو از توی دستم خارج کنه...
_آییی...دستم..
فشار دور بازوش رو کمتر کردم ودر عوض اروم چسبوندمش به دیوار....
_حالا دیگه واسه من نقشه میکشی؟؟!!
هیچ تقلایی برای بیرون کشیدن خودش از حصار دستام نکرد....در حالیکه سعی میکرد خنده ش رو مهار کنه زل زد تو چشمام و گفت:
_نقشه؟!کدوم نقشه؟!
فشار دستم کمتر کردم و خودمو بهش نزدیکتر...
_که کدوم نقشه؟! هاااا.....
یه لبخند قشنگ رو لباش نشست...تازه متوجه یه چال گوشه ی سمت راست صورتش شدم...وقتی میخندید یه چال کوچولوی خوشکل میافتاد سمت راست لبش...چطور تا حالا متوجهش نشده بودم.. بیشتر خودمو چسبوندم بهش...
_حالا دیگه حرف خودمو به خودم تحویل میدی؟؟
گرمای نفسش داشت میخورد تو صورتم...
_کدوم یکی حرفتو میگی؟!!
_کدوم یکی حرفم؟!!
با دستم لاله ی گوشش رو نوازش کردم...
_پس خانم کوچولومون میخواد با من کل بندازه...
در جواب من فقط یه لبخند خوشکل دیگه نشست رو لباش...پشت اون یکی دستم رو کشیدم رو صورتش و نوازش وار حرکت دادم..سرم رو بردم نزدیک صورتش..
_نمیترسی یه وقت کم بیاری و ببازی؟!
_عمرا....
چشماش حالا شیطون شده بود...
_عمرا چی؟!
لبخند پهنی زد و گفت:
_عمرا که تو کل انداختن کم بیارم...
سرم رو بردم تو فاصله ی چند سانتیمتریش...چشم دوختم به لباش که کمتر از پنج سانتیمتر با من فاصله داشت......
_قبول...منم از خدامه...
صدام رو کشیدم و گفتم:
_ولی میدونی خوشکله...این دفعه اگه ببازی خیلی گرونتر باهات در میاد...
تو یه لحظه لبخند از رو لباش محو شد...شیطنت چشماش یهویی تبدیل شد به یه عالمه غصه..هردوتا کف دستشو گذاشت رو سینه مو تا جایی که زور داشت فشار داد...یه کم خودم رو ازش دور کردم.....تو یه ان بدنشو کشید پایین و از زیر بازوم خودشو ازاد کرد و مستقیم رفت سمت اتاقش... بلند خندیدم و گفتم:
_دیدی هنوز شروع نکرده کم اوردی خانوم خانوما....
قبل اینکه در اتاق رو ببنده بلند گفت:
_عمرا....
----------------------------------------------------------
فقط بیست روز تا شروع سال نو مونده بود...به شدت درگیر کارای نمایشگاه و شرکت بودم..سفارشای جدیدی که از ژاپن داده بودم امروز رسیده بودند و کارگرا مشغول جابه جاییشون بودن...آرشم در گیر شرکت بود...امسال با وجود حسابدار قابلی مثل محسن خیلی از مشکلاتمون کم شده بود...تو این مدت کم درایت زیادی از خوش نشون داده بود..به خصوص اونکه دست حسابدار شرکت حاج امینی رو هم تو دزدی از شرکت رو کرده بود....آرش به گوشم رسونده بود شراره بهش پیشنهاد کار تو شرکتشون رو داده که محسن قبول نکرده....آرش هم دو روزی بود که مرخص گرفته بود و همه کارها رو دست خودم بود...اینجور موقع ها بود که قدر این پسر رو می فهمیدم...
تاشب درگیر سرو سامون دادن به کارام بودم...تو این دو هفته سمانه از خونه بیرون نرفته بود....به تمام شرایطی که براش گذاشته بودم کامل عمل میکرد.شب که به خونه میرسیدم همه چراغا روشن بود...با این حال خودش رو موقع اومدن من قایم میکرد و از اتاق بیرون نمیومد...گاهی وقتا دلم میخواست بیاد و کنارم بشینه...منم براش از تمام اتفاقایی که اون روز برام افتاده بود بگم...مثل باقی زن و شوهرا....نمیدونم چرا ولی امشب طاقت دوری ازش رو نداشتم....دلم براش پر میکشید...,وارد خونه که شدم یه گرمای دلپذیر وجودم رو گرفت...یه نگاه به در بسته ی اتاقش انداختم....نمیتونستم خودموگول بزنم ...دلم بدجور هواشو کرده بود...شاید بهتر بود از همون اول از خودم دورش میکردم..در اتاقش رو باز کردم...نشسته بود لبه تخت و پاهاشو جمع کرده بود تو سینه...عروسکش رو تو بغل گرفته بود...با دیدن من سلامی کرد ولی از جاش تکون نخورد....رفتم کنارش کنار لبه پنجره نشستم و خیره شدم بهش...نگام نکرد اما عروسکش رو محکم تر تو بغل گرفت...
_پاشو اماده شو...
سرش رو بالا اورد و گنگ نگام کرد..
_چرا اینجور نگام میکنی؟؟
_....
مگه حرف عجیبی زدم؟؟
_میخوای منو برگردونی؟؟
اونچنان مظلوم گفت که خنده م گرفت....دماغش رو گرفتم و محکم کشیدم...
_نه خانم خوشکله....میخوام ببرمت بیرون....
_....
_نگو که حوصلت تو این خونه سر نرفته؟
یه ان چشماش چراغونی شد... از جا پرید و رفت سمت کمد لباساش اما یه لحظه ایستاد...
_خوب معطل چی هستی؟! ...من که اماده ام..
برگشت و نگام کرد...برق چشماش خاموش شده بود..دوباره نشست لبه ی تخت...
_چی شد؟؟چرا پنچر شدی؟!
_با این صورت درب و داغون اخه کجا میشه رفت؟
خم شدم و چونه ش رو گرفتم...دقیق تو صورتش نگاه کردم...هنوز یه کم خراشیدگی از تصادف رو صورتش مونده بود...
_اونقدرا تابلو نمیزنه....کافیه یه کم از این سفید کننده ها که زنا میزنن بزنی تا کامل محو بشه...پاشو دختر که دیر شد...
نگاهی به میز ارایشش انداخت و بلند شد..یهو یاد چشمای شراره افتادم..
_از این پودرا که دخترای دیگه میزنن پشت پلکاشون...از اونا هم بزن....
با انگشت به دورتا دور چشماش اشاره کردم...
_یه خط مشکی هم اینجاها بکش....
بعدم بدون اهمیت به نگاه متعجب سمانه از اتاق بیرون اومدم...
تو رستورانی که پاتوقم محسوب میشد پشت میز نشسته بودیم...سمانه داشت منو غذا رو نگاه میکرد و من هم زوم کرده بودم روش ....یه مانتوی ابی با یه شلوار کتونی سفید پوشیده بود....یه روسری سفید هم سرش کرده بود...یه ارایش خیلی قشنگ رو صورتش بود...لباش رو صورتی کرده بود....حالا دیگه از اون لکه های تیره تو صورتش هیچ اثری نبود...از همه قشنگتر چشماش بود که دلم نمیومد از نگاه کردنش دل بکنم....پشت پلکاشو یه کم تیره کرده بود و یه خط مشکی دور تادور چشماش کشیده بود که خیلی به عسلی چشماش میومد..حجم مژه هاش هم حالا دو برابر شده بود و خوشکلی چشماش رو چند برابر کرده بود...با کشیده شدن چیزی به ساق پام به خودم اومدم...تازه متوجه شدم که سمانه با نوک پوتینش به پاهام میکشه....
_چیه؟!
در حالیکه سعی میکرد نخنده منو رو تکون داد و گفت:
_ اومدند سفارشا رو بگیرند...
تازه متوجه گارسون که کنارمون ایستاده بود شدم....با یه لبخند داشت نگامون میکرد...از نگاهش به سمانه خوشم نیومد...اخمام رو کشیدم تو هم سفارشم رو دادم...
برای اینکه دوباره سوتی ندم با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و گفتم:
_امروز رادمنش زنگ زد ..قرار شد فردا بیان برای عوض کردن دکور اتاق..اینجور که میگفت دو روزی کار داره....تو فقط در رو براشون باز کن و برو تو اتاقت...اگه تونستم خودم یه سر میام ...
سرشو تکون داد و گفت:
_نهار چی؟؟
_برای نهارشون هم زنگ میزنم رستوران یه چیزی سفارش میدم .....
یه کم فکر کرد و گفت:
_میشه یه سئوال بپرسم؟!
تو دلم گفتم بهش گفتم " دوتا سئوال بپرس خوشکله"...اما به جاش بیتفاوت گفتم:
_بپرس....البته به شرطی که خصوصی نباشه؟!
_چرا دکور اتاق خواب رو عوض کردید ؟؟به نظر من که خیلی قشنگ بود...
فقط همین!!!! تکیه م رو دادم به صندلی و گفتم:
_خوب اون اتاق مخصوص من طراحی نشده بود...
زل زده بود به من و منتظر ادامه حرفام بود...سرفه ای کردم و ادامه دادم:
_خوب چطور بهت بگم اون اتاق مناسبه متاهلا دکور شده ...
یه نگاه عمیق به صورتش کردم...
_منم که به نوعی هنوز مجردم....واسه همین اون اتاق به درد من نمیخورد..
ساکت نگام کرد..هنوزم منتظر ادامه ش بود..یعنی باید مساله رو بیشتر براش میشکافتم !!!...بابا این دختر زیادی صفر کیلومتر بود..
_ببین رنگ قرمز برای کسی که مجرده ...
اخمای خوشکلش رو کرد تو هم...
_شما که به زودی ازدواج میکنید با همون دختر قشنگه که گفتی...
ابروهام بی اراده پرید بالا...
_...فکر نمیکنم از رنگ قرمز بدش بیاد چون تو عروسی داداشش یه لباس قرمز پوشیده بود...
از حرصی که تو صداش موج میزد لذت میبردم..یعنی تو وجود این دختر حسادت زنانه ای هم وجود داشت که برای من خرج کنه.....یه حس خوب تو وجودم پخش شد...چه خوب یادش مونده بود شراره اونشب چه رنگی پوشیده..یه جورایی دلم میخواست بیشتر حسادتش رو تحریک کنم و از این حس خوب لذت ببرم...یه قلپ اب خوردم و گفتم:
_ شراره مسئولیت شرکت پدرشو به عهده گرفته...منم که درگیر کارای اخرسال نمایشگاهم....سر هردوتامون خیلی شلوغه...تازه کارای مربوط به طلاقمون هم مونده...تا اون موقع یه خورده زمان میبره...واسه همین بهتر دیدم دکوراسیون اتاقم رو همین حالا تغییر بدم...
سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...ادامه دادم...
_در مورد سلیقه شراره هم خبر ندارم...طراحی خونه رو میذارم به عهده ی خودش ...هرجور که خواست دکور کل خونه رو بچینه....حتی اگه دلش خواست میتونه کل خونه رو قرمز کنه....
یه قلپ اب خوردم...
_شایدم خونه رو بالکل عوض کردم...
_اما اونجا که خونه ی خوبیه؟؟...
_منم نمیگم خونه ی بدیه...
یه جرعه دیگه از لیوان اب خوردم ...
_ اما من خاطرات خوبی ازش ندارم....
خیره شد تو چشمام...انگار که داشت تو چشمام دنبال یه چیزی میگشت...
_چیه؟!چرا اینجور زل زدی بهم؟؟...
سرش رو انداخت پایین و غمگین گفت:
_امکان داره یه روز اون خاطرات بد پاک بشه؟؟...
امکان داره یه روز اون خاطرات بد پاک بشه؟؟...
_پاک بشه؟!
پوز خندی زدم و با انگشت به سینه م زدم...
_میدونی یه همچین خاطراتی رو شاید بشه از اینجا محو کرد.....
با انگشت به سرم اشاره کردم...
_اما از اینجا نه...
سرمو بزدم نزدیک صورتش و گفتم:
_میدونی چرا؟!
_....
_چون بعضی خاطرات مثل یه دمل چرکی اینجا خونه میکنند...یه دمل که هر از گاهی با یاد اوریشون سرباز میکنند و چرک و عفونتش سرتاسر بدنت رو پر میکنه..
چشماش رو سینه م ثابت موند...صورتش غمگین شد...غمگین تر از همیشه...دوباره باحرفام ناراحتش کرده بودم.....
موقع شام حرفی زده نشد...اشتهاش پاک کور شده بود و فقط با غذاش بازی میکرد...حتی وقتی که قاشق غذام رو پر کردم و به طرفش بردم با گفتن میل ندارم سرش رو پایین گرفت...
از رستوران که بیرون زدیم ازش خواستم تا یه مسافتی رو پیاده روی کنیم..مطیع شونه به شونه م حرکت میکرد...تو پیاده رو خیابون قدم برمیداشتیم...هوا سوز بدی داشت اما پیاده رو کم و بیش شلوغ بود...سمانه کاپشن سفیدش رو که به دست گرفته بود پوشید و دستاشو برد زیر بغلش...دست بردم ویقه کاپشنش رو براش صاف کردم...
_میشه منم یه سوال ازت بپرسم؟؟
خیلی بی تفاوت گفت:
_به شرطی که خصوصی نباشه؟؟
خنده م گرفت...دختره ی بگم چی.....داشت کم کم یاد میگرفت حرفای خودم رو عینا به خودم تحویل بده..ایستادم مقابلش و زل زدم تو چشماش...
_اون عروسک...اون عروسک زشتی که همیشه تو بغلته... اونو جمشید بهت داده؟؟
ابروهاشو خیلی سریع کشیده شد تو هم...
_اون عروسک اصلنم زشت نیست....
بازوش رو گرفتم...
_پس اون عروسک لعنتی یادگار جمشید خانته...
_اخخخخ...
_ واسه همینه که همیشه تو بغلته...برای همین ازش دل نمیکنی...هااا...
صورتش از درد مچاله شد....چونه ش لرزید و اشکاش اروم جاری شد....بعد یهو تو یه لحظه بغضش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن...درست وسط پیاده رو میون اون همه ادم....مات زده نگاش کردم....
_چت شد دختر؟!
مردم از کنارمون اول با بهت و بعد با غیض رد میشدند...لعنتیا بعضیشون هم زیر لب یه چیزی به من میگفتند ...سمانه دو تا دستاشو گذاشته بود رو صورتشو و زار میزد...زیر لب غریدم..
_اروم باش دختر...همه دارن نگامون میکنند...
فایده ای نداشت...تا ماشین مسافتی نبود...دستامو دور شونه ش گرفتم و به سمت ماشین رفتیم...
پشت فرمون نشستم و به سمانه هنوز گریه میکرد نگاه کردم...یعنی اون عروسک اینقدر براش اهمیت داشت!!..یه عروسک پارچه ای کهنه و رنگ و رو رفته با چشمای دکمه ای....شایدم کسی که این عروسکو بهش داده بود بیشتر براش اینقدر اهمیت داشت...من خوش خیال رو باش که فکر میکردم اون اشغال رو فراموش کرده...
اشکاشو پاک کرد با صدای گرفته ش گفت:
_اون عروسک زشت نیست....
چه بهش برخورده بود...عروسک نفرت انگیز....
_باشه..باشه خوشکله...دست جمشید خان درد نکنه ...الحق سلیقه ش حرف نداره....
سگرمه هاش رو کرد تو هم....
_اونو جمشید بهم نداده....
_نداده!! پس میشه بگی چرا اینقده واست عزیزه؟؟؟
سگرمه هاش هنوز تو هم بود...با پشت دست اشکشو پاک کرد..
_اونو یکی بهم داد که برام خیلی عزیز بود....
وای که بااون ابروهای تو هم پیچوندش چقدر خوردنی شده بود....دلم میخواست تو بغلم بگیرمش و محکم بچلونمش ولی در عوض منم عین خودش سگرمه هامو کردم تو هم و با یه اخم ساختگی گفتم گفتم:
_میشه بپرسم کی بودند...ایشون؟؟
یه نگاه به من کرد و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد...درحالیکه سعی کردم به قیافه ش که حالا بیشتر شبیه بچه کوچولوها شده بود نخندم گفتم:
_اونوقت چرا؟؟
_ چون خصوصیه...
چی!!!دختره ی چموش..داشن سیاستای خودم رو علیه خودم به کار میبرد....دقیق نگاش کردم...یه لبخند محو نشسته بود رو لباش...دلم نیومد خوشی این پیروزی کوچولو رو به دهنش زهر کنم... در عوضش ابروهامو بالا انداختم و یه لبخند پهن تحویلش دادم..
_ببینم از اینایی که زدی به چشمات...فروشنده ش می گفت ضد ابند دیگه؟!
با تعجب سرشو تکون داد...استارت ماشینو زدم و موذیانه گفتم:
_ بیخود نگفتند از ما کاسب جماعت کسی بهشت نمیره...
گیج نگام کرد....گازشو گرفتم و با ابرو اشاره ای به اینه ی ماشین انداختم....دوزاریش افتاد...دست برد و افتابگیر رو کشید پایین...با دیدن قیافه ی خودش تو اینه جیغ بلندی کشید....یه جفت خط سیاه از چشماش تا گونه هاش کشیده شده بود...
ماشین رو سرجای همیشگی پارک کردم....دستمال رو از دستش کشیدم...
_بسه دیگه..تا صورتتو بیشتر داغون نکردی پیاده شو..
لجوجانه یه دستمال دیگه رو برداشت...نمیدونم از چه موادی استفاده شده بود که پاک کردنش کل راه طول کشید...درو براش باز کردم...
_پیاده شو دیگه..
_با این چشما......
دستشو گرفتم تا پیاده شه....
_بی خیالش ...اونقدارام جیغ نمیزنه... الان ساختمون خلوته ....
در ماشین رو بستم و خندیدم..
_رفتیم بالا با سنگ پاشور بسابش بلکه رفت...
سرشو چرخوند و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم...
_چی گفتی؟؟
_هیچی...
دستش رو رها نکردم و با هم طرف اسانسور رفتیم...
_چرا انگار یه چیزی گفتی؟؟
_....
فشار خفیفی به دستش دادم....
_اگر جراتشو داری تکرار کن؟؟
برگشت و گفت:
_همش تقصیر تو بود..
_تقصیر من!!چرا اونوقت؟!
جلوی اسانسور ایستاده بودیم...اسانسور طبقه ما بود ...قبل از اینکه دکمه رو بزنم خودش شروع به پایین اومدن کرد...
_.....
_میگم کجاش تقصیرمنه بوده؟!تا اونجایی که یادمه کارخونه ی تولید لوازم ارایشی زنونه ندارم..
اخم شیرینی کرد و گفت:
_اگه اشک منو در نمی اوردی ارایشم خراب نمیشد...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم...
_اونوقت تقصیر من چیه که واسه یه عروسک زشت اینجوری زار میزنی؟!
_هیچم زشت نیست...
خندیدم ولجوجانه گفتم:
_چرا هست....علاوه بر زشت بودن زیادی کهنه و داغونه...
عین دختر بچه ها پاهاشو کوبوند زمین...
_نه زشت هست نه داغون... تازه فقط برای اون نبود که.....
برای شنیدن ادامه حرفاش خیره شدم بهش اما باقی حرفش رو خورد و نگاهش به جلو خشک شد...سربر گردوندم و چشمام قفل شد تو چشمای آرش که داخل اسانسور ایستاده بود و با بهت به ما دوتا نگاه میکرد...اصلا انتظار دیدنش رو اینموقع شب نداشتم...تو دستاش یه جعبه شیرینی بود و با چشمای گرد شده نگاش رو بین من و سمانه میچرخوند... سمانه سرش رو انداخت زیر دستشو از دستم کشید بیرون و..تو یه لحظه آرش به خودش اومد و جعبه شیرینی رو کوبوند به زمین و با سرعت راه افتاد به سمت خروجی...کلیدا رو دادم به سمانه و ازش خواستم بره بالا...
از خروجی ساختمون هرچی صداش کردم محل نمیگذاشت...به ناچار دنبالش دویدم....نرسیده به ماشینش وسط خیابون بهش رسیدم و بازوشو محکم چنگ زدم..
_مگه با توی احمق نیستم..
سعی کرد بازوشو از تو دستام در بیاره...
_از غروبی تا حالا کر شدی؟؟
_ولم کن ببینم...
_معلوم هست چته؟!
_من چمه؟؟!!من که الحمد الله خوب خوبم ولی انگار تو یه چیزیته....
من؟؟!!من که الحمد الله خوب خوبم ولی انگار تو یه چیزیته....
_حرف دهنتو بفهم...
_لابد میفهمم که میزنم...
بازوشو ول کردم...
_میفهمی با کی داری حرف میزنی؟؟
از عصبانیت سرخ شده بود...
_اره که میفهمم...با همونی که یه ماه پیش صدقه سر زن عزیزش کم مونده بود به عزراییل بگه قَبِلتُ و حالا...
_میگی چیکار کنم؟؟
_....
با دست زدم به شونه ش....
_ دِ لعنتی بگو چیکار کنم؟؟حتمی میخوای بگی ولش کنم...ولش کنم کجا بره؟؟
زدم تخت سینم...
_هنوز زنمه..میفهمی...عقدکردمه..حتی اگه اون قباله و شناسنامه ی لعنتی رو پاره کنم و بریزم دور بازم زنمه...میفهمی یا نه؟؟...نمیتونم ولش کنم بره زیر دست و پای اون بابای مفنگیشو بعدم راحت بشینم تو اون خونه ، یه پام رو بندازم رو اون یکی پام و یه نفس راحت بکشم....
شقیقه م تند و محکم میزد...نفس کم اورده بودم...تند تند نفس کشیدم...آرش ساکت نگام میکرد..گرمم شده بود ...تو اون هوای سرد اخر سال عرق از سر و روم میبارید....پالتوم رو در اوردمو محکم کوبوندم زمین...
_لعنتی تو بگو چیکار باید میکردم ؟؟تو خودتو بذار جای من...اگه زنت، ناموست جایی رو نداشت که بره ولش میکردی بره به امون خدا...اونم با یه بدن کبود و داغون...
نشستم لب باغچه پیاده رو...احساس خفگی میکردم....خدارو شکر خیابون اون موقع شب خالیه خالی بود...فقط گه گاهی یه ماشین رد میشد..دکمه بلوزمو تا راست سینه باز کردم تا بهتر نفس بکشم..پوزخندی روی لبم نشست...نفس بکشم تا چی بشه؟؟تا چی بشه بهادر خان سپهرتاج ؟؟تو که حتی جلوی کسی که واست عین برادره هم نمیتونی سرت رو بگیری بالا و بگی نمیخوام زنمو حتی یه سانتی متر از خودم دور کنم...
نشست کنارم...صورتش منقبض شده بود...چیزی نگفت ...من هم نگفتم...همونجا نشستیم و به عبور ماشینایی که هر چند دقیقه یه بار رد میشدند نگاه میکردیم...نفهمیدم چقدر گذشت که گفت:
_پیش شماره ی نود و یک مال کجاست؟!
_نود و یک!!!
نگاهی به ماشین پرایدی که با همین پیش شماره تو پیاده رو پارک شده بود انداختم..
_گمونم مال اردبیله....
_اردبیل!!
چوفی کرد و گفت:
_تا کی میخوای نگهش داری؟؟
سوییچ ماشین رو تو دستم چرخوندم....
_تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟؟
به پنجره ی اپارتمانم خیره شدم و گقتم:
_نمیدونم....فعلا که درگیر کارای نمایشگام.... حتی وقت نکردم یه سر ببرمش دفتر سرمدی واسه کارای طلاق...
_وقت نداشتی بری پیش سرمدی اما هر روز به سه نکشیده بال بال میزدی که برگردی خونه....
بال بال میزدم؟؟باز داشت پررو میشد...
_منو بگو فکر میکردم داری دوره نقاهتت رو میگذرونی...
دستمو مشت کردم و یه ضربه ی کم جون زدم زیر چونه ش...
_اوهوی...امار رییستو برمیداری جوجه...نمیترسی اخراجت کنه...
خندید و گفت:
_اخراجیتم رفیق...
_پاچه خواری رو وله لش..اون جعبه شیرینی که زدی ترکوندی مال چی بود ؟!نکنه همین روزا قراره عمو بشم...
با خنده گفتم:
ببینم ویارمیار چیزی نداری که؟؟....
بلند خندید...
_چرا اتفاقا داری عمو میشی....منتها باید یه چند وقتی صبرکنی تا اول از مامانش بله بگیرم..ویارم هی همچی بگی نگی...مثلا همین الان دلم هوس کرده سرمو از دست عموی بچه بکوبم به صندوق عقب همین پرایده....
بلند شروع کردیم به خندیدن..میون خنده پرسیدم:
_خب حالا نمیخوای بگی اون شیرینی واسه چی بود؟!
_شیرینی!!!اهان...راستش چند شب پیش با حاج خانم رفتیم خونه ی پریسا...
_واسه ی خواستگاریه پریسا دیگه؟!
_پَ نَ پَ... واسه ی خواستگاری اون دو تا چلمن....
پَ نَ پَ واسه ی خواستگاری اون دو تا چلمن....
در جوابش بلند خندیدم..با خنده گفت:.
_جات خالی نبودی ببینی اون داداشاش چه عزت و احترامی میگذاشتند به داداشت...اخه با همون کت و شلوار جدیدم رفتیم...همونی که حقوق دو برجمو بالاش دادم...
_همونی که بهت انداختند...
_بهم انداختند؟!دلت میاد...اِند کلاسه...
_خووووب!!
_خوووووب به جمالت داش بهادر...از پدر و مادره بگیر تا اون دو تا چلمن همچین احترامی گذاشتند که انگار پسر رییس جمهور داخل شده...
_اون دوتا قرشمال نشناختنت؟؟
_گمون نکنم...اخه اونشبی که باهاشون درگیر شدم کوچه تاریک تاریک بود..
بلند شروع کرد به خندیدن...
_قیافه پریسا خانوم رو باید میدیدی...سینی چایی رو اینجوری گرفت جلوی من....
دستاش رو اورد جلو وانمود کرد یه سینی تو دستاشه..
_تعارف که کرد یه نظر بهم نگاه انداخت.. یهویی دیدم سینی چایی کپ شد...خداییش شانس اوردم رو کت شلوارم نریخت...حیف بود هنوز نپوشیده بره خشک شویی...به خصوص که مارک بود...
_آرش!!
_خب...خب ...باید میبودی میدیدی...چشماش شده بود قد یه نعلبکی...شانس اوردم سکته رو نزد وگرنه عقدمونو باید تو سی سی یو میگرفتیم....
_خب...
_بازم خب به جمالت داش بهادر....خدارو شکر تا سِه نشد زودی خودشو جمع و جور کرد و با یه ببخشید در رفت....خلاصه اینکه باباش گفت قبل از همه چی بهتره یه ازمایش خون برند...هرچی هم حاج خانوم گفت لا اقل بگذارید این دوتا جوون با هم حرف بزنند و سنگاشونو وا بکنند گفت ما از این رسما نداریم....فرصت واسه حرف زدنشون زیاده....اخرش این شدکه ما دو روز پیش رفتیم ازمایشگاه...البته دور از چشم داداش بزرگه زیر ابی رفتمو چند کلوم با عیال حرف زدم...اونقدر سرخ شده بود که نزدیک بود داداشه مچمو بگیره...خدا رو شکر اونم به این وصلت راضیه... فقط ازم خواست که درسشو ادامه بده همین....امروز صبح قبل اینکه بیام نمایشگاه جوابش ازمایششو گرفتم....
خندید و گفت:
_میخوام روز عقد یه نقاب با یه شنل بپوشم همین که صیغه رو خوندند نقابمو بردارم و شنلمو بندازم اینجوری یه طرف و به اون داداشای بیغیرتش بگم اهای جوجه ها من همونیم که گفتید جنازشو رو دوشت نمیذاریم ...البته دور از جون پریسا میگما...
بلند شدم و خندیدم..
_واقعا که اسم دلقک هم واست کمه...
خندید...
_اون شیرینی هم واسه همین بود...شرمنده داداش...نفهمیدم چی شد و یهویی...خیر سرم میخواستم سورپرایزت کنم...
_خیالی نیست...عوضش فردا میری یه جعبه دیگه میگیری میاری ...
_ببینم داداش تو که...تو که یه وقتی...
_یه وقتی چی؟
_چه جور بگم....تو که یه وقتی از غذایی که درست میکنه...
_ارش...
_ببین حواست باشه ها ...به خصوص اصلا تو اون خونه دوغ نخور....
دوباره نگاهی به پنجره اپارتمانم انداختم....
_سمانه دیگه اون دختر سابق نیست...از زمین تا اسمون فرق کرده...
_مار پوست خودشو عوض میکنه اما ذاتشو نه...
_خودتم میگی مار...سمانه یه ادمه...یکی مثل بقیه ادما که اشتباه میکنه..یکی مثل من و تو...زیادی چشم و گوش بسته و بی تجربه ست....خداداده از این دخترا...از هرکسی یه ذره محبت ببینند سمتش کشیده میشند و اشتباه اولشون میشه نفس اخرشون...تازه اگه شانس بیارند و زنده بمونند عاقبتشون میشه بدتر از عاقبت یزید....
بلند شد و لباسشو تکوند...
_از ما گفتن بود...تا اونجا که میتونی مراقب جمشید باش....از اون نامرد قرمساق هرچی بگی بر میاد...
_نگران نباش ...دیگه از ناحیه سمانه نمیتونه جلو بیاد..دستش پیش سمانه بد رو شده....
سری تکون داد وگفت:
_ما بریم دیگه داداش ...تا فردا...
تا وقتی که ماشینش تو پیچ خیابون گم شد ایستادم...پاک تو این هیرو ویری فراموش کرده بودم بهش بگم مبارکت باشه...
ادامه دارد...