رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی27
زیر بار اونهمه هیجان روانی شده بودم …هیجانات و فشار های عصبی که یکی پس از دیگری سراغم میومدن و بهم وقت هضمشونم نمیدادن حتی.سرمو تکیه داده بودم به شیشه ی ماشین و اصلا هم تمایلی نداشتم به اون پسر غریبه و کارت شیکش یا به فرشاد و کاراش و یا حتی به پناهی که میدونستم الان احتمال قوی باید برم خونشو وسایلمو جمع کنم و دنبال خودم بکشم فکر کنم .فردا دوباره مدرسه ها شروع میشد و باید میرفتم .
تاکسی گوشه ی خیابونی که توی خلوت ترین روزاش بود نگه داشت.به ارومی پیاده شدم .هیچ عجله ای نبود هرچه بادا باد .صدای پایی از داخل خونه به گوش میرسید.قبل از اینکه من در بزنم در واشد.غفور بود.سلامی کردم و بدون ذره ای توقف وارد شدم.فقط صداشو شنیدم که میگفت اقا عصبانی شدن از دستتون.منم زیر لب گفتم:به جهنم.زنگ درو فشار دادم.با گذشت چند لحظه در استانه ی در یه خانوم خیلی درشت هیکل با قیافه ای ترسناک ظاهر شد.اول یه کم نگاهش کردم.پیشبندی به دور کمرش بسته بود و دست به کمر نگاهم میکرد و انگار توم دنبال چیز خاصی میگشت.
-میشه بیام تو؟
-در هر جا وا باشه میری تو؟؟؟؟
از لحن تندش ترسیدم.
-نه خیر من…
-کیه ؟
-نمیدونم والا اقا.این خونه مگه حساب کتاب درست و حسابی داره؟
و در حالی که دستاشو تو هوا تکون میداد رفت داخل خونه.پناهی با غضب نگاهم میکرد.
-هان؟؟؟؟
-اممم من میتونم توضیح بدم واقعا …سلام !
-توضیح لازم نیست.بیرون…
-عه ببینید اقای …
-گفتم بیرون
صداش خیلی بلند بود اما دیگه عادت کرده بودم و همونجور محکم و بی حس نگاهش کردم.به خودم شجاعتی دادم و یه قدم به جلو برداشتم.
-کجا؟؟؟؟؟بیرون از …
-بعله میدونم .وسایلم بالاست .
از جلوی در کشید کنار.از نوع تغییر یافته ی حرف زدنم تعجب کرده بود
همونطور که داشتم میرفتم بالا صداشوشنیدم که روبه خدمتکار جدیدش میگفت:میزو بچینین…
خندم گرفت.بنده خدا با اینکه هیکلش مردونه بود اما در برابر اون خانمه شبیه بچه به نظر میرسید و انگار که ازش میترسید.نگاهی به اتاق انداختم.فضاشو خیلی دوست داشتم و نمیدونستم بعد از رفتنم باید به کدوم قبرستونی رو بیارم…ساکمو از تو کمد دراوردم.ناخوداگاه اتفاقاتی که از روز اول و باورودم به این خونه افتاده بودند رو به یاد اوردم…گریم گرفته بود و خیلی اروم گونه هام خیس میشدن.یه نگاه به خودم تو اینه انداختم .چه قدر عوض شده بودم تو این چند وقت چه قدر داغون!!!فردا هم که دوباره باید برم…ای خدا مصبتو شکر…
تو حال و هوای خودم داشتم وسایلمو جمع میکردم که صدای شکسته شدن ظرف وپشتشم داد پناهی مانع شد .
-عه خانوم الان من یه روزه هیچی بهت نگفتم اینجا خونه ی منه تو باید خودتو با قانونای منننننن سازگار کنی نه من خودمو با تو!بهت گفتم من از کیشمیش بدم میاد اصلا عدس پلو هم شد غذا؟؟؟
جوری این تیکه های اخرشو گله مند و نالان گفت که خندم گرفت و رفتم پایین.خانمه در حالیکه با عصبانیت پیشبدنشو جدا میکرد تند اومد سمت پناهی .خونه قشنگ داشت میلرزید.جلوتر اومد و درست مقابل سینه ی پناهی قرار گرفت و میشد بهتر به تفاضل قد تو چشمشون پی برد!!!فک کنم خانومه ۱۹۰ سانتی بود.
-ببین پسر جان تو هنوز با این سنت ادب یاد نگرفتی فقط بلدی بری جلوی اینه ژست بگیری کیف خودتو ببری و بریزی و بپاشی ها ؟؟؟نه من از این جا میرم گشنگی نکشیدی بفهمی غذاااا چیه بعععله .
با چشمای گرد شده داشت خانومه رو نگاه میکرد.
-حالا که پولش هست دلم میخوادم اینطوری زندگی کنم وایسا پولتو بگیر
-مواد کن بریز تو بازوت!!!
و بعد طوری درو بست که از جا پریدم.
-اهه زنیکه ی غول با این دستپخت …تو اینجا چیکار میکنی جمع شد ؟
با ارامش گفتم :نه هنوز
-عه ؟؟؟ببین تا ۱۰ مین دیگه جمع کردی و رفتی که هیچی نکردی خودتو با اسباب اثاثیه تو پهن میکنم .
اینو میدونستم که اگه ازاین خونه پامو بذارم بیرون باید دوباره برگردم خونه ی دایی و این خیلی چیز ضایعی بود مخصوصا با اتفاقات اخیر و …
اینم میدونستم که پناهی حرفشو پس نمیگیره اما نمیدونم این چه نیرویی بود که باعث شد تو اون لحظه محکم تر از همیشه بخوام باهاش حرف بزنم.
-اقای پناهی
روشو برگردوند.
-من هنوزم اگه بخواین میتونم براتون کار کنم و بابت این تاخیر هم معذرت میخوام هر چند دلیلش قانع کننده بود.
-دلیلی که از نظر تو قانع کنندست از نظر من نیست
-من به این کار نیازدارم.
خودم هم از محکم بودن خودم و من من نکردنم بر خلاف همیشه کمی متعجب شده بودم اما بعد از گشتن و روبه رو شدن با این همه ادم کمتر از این نباید ازم توقع میرفت.
-از حقوقت کم میکنم بار اخرم هست خر فهم شد؟
-بله
با نگاهی سرد و بی تفاوت اومدم از پله ها برم بالا که دوباره گفت:((ببینم میتونی نیم ساعته یه چی قابل خوردن درست کنی یا نه ؟؟؟
وقتی داشت سوالشو میپرسید ژست خاصی هم به چهره و دستاش داده بود که جذابش میکرد.یهٓ ژست طلبکارانه ...
-تونستن که بله …فقط میشه لباسامو عوض کنم ؟
-اووووف اون که خودش ۱ ساعته
-نه زود
-خیلی خوب بجنب فقط
زود رفتم بالا و از بین لباس هایی که هنوز جمعشون نکرده بودم سریع یه دست شونو برداشتم و رفتم پایین .تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم.سر نیم ساعت غذا اماده بود.بچه انگار خیلی گشنش بود چشمش که به غذا افتاد از تو سبد یه تیکه نون دراورد و نصف ظرفو تموم کرد.منم با تعجب نگاش میکردم.
-همینجا بچین نمیخوام برم تو هال
بقیه ی وسایلو هم چیدم و با یه بااجازه ی نرم رفتم بالا.فکرم خیلی مشغول بود.حالم هم داغون با فکر به کارای فرشاد اشک تو چشام جمع میشد.خسته بودم و کلافه…هم استرس کنکور …هم اینده …هم فرشاد …اون پسره که منو میشناخت …خداجونم کمکم کن…
چند روزی بی دغدغه به زندگیم ادامه دادم …یه زمانی عشق هیجان بودم اما تو اون شرایط ارانش بهترین چیز بود.نه از فرشاد خبری بود نه کسری و نه چیز دیگه ای.رو خودم بیشترین فشار ممکنو وارد کرده بودم که به تموم کارام برسم.حتی تو مسیر رفت و برگشت مدرسه هم درس میخوندم .تو اتوبوس تاکسی و هر تایم ازادی که داشتم تست میزدم.علاوه بر اینکه میخواستم به هدفم برسم یه جورایی هم داشتم سعی میکردم اتفاقای اخیرو فراموش کنم اما انگار اونا قصد فراموش کردن منو نداشتن
ساعت نزدیک ۶ بعد از ظهر بود و هوا هم تاریک شده بود.یه سر اومدم بالا که یکی از کتابامو بردارم که صدای زنگ گوشیم متعجبم کرد.این خط جز پناهی دست هیچ کس حتی خودمم نبود.شماره ناشناس بود.گوشی رو که برداشتم صدای خش دار و اشنایی تو گوشم پیچید:میدونستم زنگ نمیزنی…ببین کوچولو من میتونم یه کاری کنم که نخوای واسه یه زندگی که هیچ تضمینی نداره این همه سگ دو بزنی …چیز زیادی هم ازت نمیخوام.یه سری اطلاعاته.
شناختمش…همون پسره بود تو کافی شاپ .
-فردا بیا به این ادرسی که بهت اس میکنم.
بعدم بدون هیچ حرفی قطع کرد.دلم میخواست تو اون لحظه سرمو بکوبم به دیوار ….
حتی نگاهم به ادرسی که برام فرستاد نکردم.میشناستم؟به جهنم خطمو داره؟بازم به جهنم …اه
***
فردای اون روز خیلی خسته بودم.کاپشنم به طور نامیزونی تنم بود و چون سرما هم خورده بودم یه دستم دستمال بود و یه دستم هم کولم.با ورودم با چشمای به خون نشسته ی پناهی مواجه شدم .با دوتا دستش به اپن تکیه داده بود و یه شیشه دلسترم دستش بود.تو جام میخکوب شده بودم.بعد از چند ثانیه بطری رو محکم کوبید رو اپن و عصبانی و سریع اومد سمتم.کارتی رو گرفت جلوی صورتم
-این چیه ؟
نگاهی به کارت انداختم.کارت همون پسره .شهاب راد.
-نمیدونم
-عهههه نمیدونی ؟؟؟؟تو غلط کردی اینو از کجا اوردی
-یکی داد بهم
کی ؟؟؟
-همین فک کنم همین شهاب راد
-کجا ؟؟؟
-تو کافی شاپ
-کی؟
-میشه یه کم برین عقب ؟؟؟؟
با اون قد بلندش اومده بود تو حلقه من و کلا جلوی ورود نورو گرفته بود بعدم پرروپررو داشت تند تند سوال میپرسید
نفسشو صدا دار داد بیرون و رفت عقب .
-خوب ٬کی ؟
-همون روزی که من بعد اون دوروز تاخیر اومدم اینجا
چشماشو تنگ کرد
-تو اون دوروز تو پیش این بودی ؟؟
-نه نه نه به خدا .من رفتم تو یه کافی شاپی این اقا منو به فامیل صدا کرد این کارتم داد دستم.
-خوب؟
-خوب …همین دیگه
-همین ؟؟
با یه کم فکر گفتم :((خوب نه حالا همینه همین …
-ببین بچه من قاطیم منو مسخره خودت نگیر
-باشه خوب…یعنی اینکه یه بارم زنگ زد به گوشیم
-چه زری زد؟
-فردا بیا به این ادرس و یه سری اطلاعات میخوامو اینا.دیگه واقعا همین.
با انگشت شصت و اشارش به ته ریشش که هیچوقت از یه حدی بلندتر نمیشد دست کشید.
-ببین٬امروز مرخصی کلا …فردا هم پاتو از اینجا بیرون نمیذاری
-نمیشه که …
-هیییسسس زر نباشه …
بعدم کتشو از روی کاناپه برداشت از کنارم رد شد و رفت بیرون.
***
ببخشید دیگه
باور کنید نویسندهمین قدر رو گزوشته
بازم نظر فراموش نشه