رمان پشت یک دیوار سنگی قسمت25
کنجکاو گردن کشیدم ببینم داره چی کار می کنه. از همون جا داد زد.
کوهیار: دوست داری بیا بیرون. فکر کنم کلافه شده باشی.
ای قربون دهنت من همین و می خواستم. نزدیک بود از بی کاری خل بشم.
از جام بلند شدم و رفتم رو تراس. یه نگاهی بهم کرد و یه لبخند زد.
داشت منتقل درست می کرد. زغالها رو که ریخت روش رفت تو خونه. وقتی برگشت یه صندلی با شالم دستش بود.
کوهیار: خسته شدی بیا بشین.
من: ممنونم. یکم می ایستم بعد میشینم. از نشستن خسته شدم.
مشغول آتیش کردن زغالها شد. منم کنارش ایستادم و زوم کارهاش شدم. همچین سرم و خم کرده بودم رو آتیشها که ببینم چقدر خوشگل با رنگهای مختلف می سوزن.
دست داغی به قسمت لخت کمرم کشیده شد که نفسم و بند آورد و باعث شد سیخ بایستم. برگشتم و با دهن باز به کوهیار نگاه کردم.
یه لبخند محو زد و گفت: برو بشین. می ترسم این جوری که تو کله کردی تو آتیش آخر مو و ابرو و موژه برات نمونه. اونوقته که دیگه دوست پسرت تحویلت نمی گیره.
دوست پسر؟
یه اخمی کردم و شالم و پیچیدم دورم و رفتم سمت صندلی و عنق گفتم: دوست پسر خر کی بود؟ اگه داشتم که الان اینجا نبودم. باید به یه دردی می خورد یا نه؟
سرم و بلند کردم دیدم با یه لبخند عمیق داره نگام می کنه. سریع دهنم و جمع کردم و چشم دوختم به زغالهای آتیش گرفته.
کوهیارم که یه لحظه نمی تونست زبون به دهن بگیره. مدام یه چیزی می پروند و باعث میشد بخندم.
جیگرها رو که درست کرد سیخها رو کشید تو نون توی سینی و سینی به دست رفت سمت در تراس که بره تو و به من گفت: پاشو بیا که داغ داغ مزه میده.
سینی و گذاشت رو میز تو هال و رفت از تو آشپزخونه مخلفات و نون بیشتر و بقیه ی چیزها رو آورد.
به جرأت می تونم بگم جیگری که اون روز خوردم به عمرم نخورده بودم. اونقدر خوشمزه بود و بهم چسبید که فکر کنم همه اش خون شد تو رگهام.
کوهیارم که آروم نمیشد. با دهن پر تیکه می نداخت منم پق می زدم زیر خنده جوری که می ترسیدم به خاطر فشار و انقباضی که به شکمم میدم بخیه هام پاره بشه.
دستم و گذاشته بودم رو شکمم و می خندیدم. یکم که آروم شدم سرم و بلند کردم دیدم کوهیار با یه صورت مات و کنکاش گونه بهم خیره شده.
خنده ام کم کم جمع شد. زل زدم تو چشمهاش.
تو عمق چشمهاش غرق شده بودم که با سوالش به خودم اومدم.
کوهیار: تو واقعاً فکر میکردی حامله ای؟
سکوتم جوابش و داد.
کوهیار: و این بچه رو می خواستی؟
دوباره سکوت....
کوهیار: بچه ای که از پدرش فرار کردی؟
چونه ام لرزید. به چونه ام خیره شد و دوباره به چشمهام.
کوهیار: حتی یه درصدم فکر نمی کردم از بچه خوشت بیاد.
به زور دهن باز کردم و گفتم: خوشم نمیاد.
یه ابروش پرید بالا. با کنایه گفت: جداً؟ اما خوب برای بچه ای که خوشت نمیاد گریه می کردی.
من: اون و دوست داشتم...
با تمسخر گفت: واقعاً؟ اونوقت چرا؟
لبهام و جمع کردم و با بغض گفتم: اون فرق می کرد.
سرش و کج کرد و با اخم زل زد به دهنم و گفت: چه فرقی؟
سرم و انداختم پایین. یه نفسی گرفتم و آروم سرم و بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: بچه ی تو بود... بچه ی ما بود... می تونست یار تنهاییم باشه...
دستش دور لیوان نوشابه مشت و سفت شد. اخمش غلیظ شد... فکش منقبض شد. پوزخندی زد و گفت: بچه؟ نه باباش؟ بچه ؟
نگاش کردم...عصبی با یه اخم غلیظ تر از جاش بلند شد و لیوان و محکم کوبوند رو میز و رفت سمت اتاق.
صدای کوبیده شدن لیوان برای شکوندن بغضم کافی بود. لبهام و گاز گرفتم و سعی کردم اشکهایی که رو گونه ام میریزه رو کنترل کنم.
کوهیار لباس عوض کرده سوییچ به دست از تو اتاق اومد بیرون و رفت سمت در.
پر بغض گفتم: چرا هیچی نمیگی؟ چرا نمی پرسی؟ چرا همه اش ساکتی؟ این آرامشت می خواد به کجا برسه؟
تیز برگشت سمتم و با دوقدم نزدیکم وکمی خم شد و با صدای عصبی گفت: آرامش؟ تو تو من آرامش میبینی؟
سری تکون داد و با تاسف و تمسخر گفت: تنها چیزی که ندارم همون آرامشه...
با هق هق گفتم: پس چرا خودت و خالی نمی کنی؟ چرا نمی پرسی؟
پر حرص دستی تو صورتش و بعد موهاش کشید و کلافه و داغون و کنترل شده گفت: چون مهمونی... چون مریضی.. چون مسئولتم... الان نمیشه....
این و گفت و برگشت و با دو قدم رفت سمت در و در و باز کرد و از خونه زد بیرون و در و محکم پشت سرش بست و من موندم و هق هق اشکهایی که به خاطر سکوت ریخته میشد و سوزنی که تو دلم فرو میرفت به خاطر این همه شعور و ملاحظه ای که کوهیار داشت و من و یاد بی شعوری خودم می نداخت که چه بی خبر و مثل ترسوها فرار کردم و حتی نایستادم تا توضیح بدم.
رو مبل دراز کشیده بودم و خونه تو تاریکی و سکوت فرو رفته بود. 5 ساعته که کوهیار از خونه زده بیرون و هنوز برنگشته. شب شده و من حتی حس بلند شدن و روشن کردن یه لامپم ندارم.
من تو تمام این 3 ماه به فکر خودم بودم. حتی قبل ترش وقتی رفتم. وقتی می خواستم برم. فقط به این فکر می کردم که اونی که میره من باشم نه کوهیار. اونی که می مونه و حس تهی شدن بهش دست میده من نباشم. فقط تو این فکر بودم که برم و نبینمش تا نفهمه حسی هست علاقه ای هست عشقی هست که نکنه شاید ولم کنه بره و همون حرفهایی که به ستاره زد به منم بگه.
هیچ وقت به بعدش فکر نکردم. به اینکه کوهیار می مونه و چه حسی بهش دست میده فکر نکردم. به اینکه سر کوهیار چی میاد فکر نکردم.
همیشه کوهیار همون پسر شیطون و مقاوم تو ذهنم بود. هیچ وقت فکر نمی کردم چیزی بتونه ناراحتش کنه و الان... توی این دو روز میدیم که چقدر خودش و کنترل میکنه که چیزی ازم نپرسه که منو تو این خونه تو معذورات قرار نده و حس راحتیم و ازم نگیره.
من چقدر بدم. چقدر...
با صدای چرخیدن کلید تو قفل به خودم اومدم و از رو مبل بلند شدم.
کوهیار وارد شد و کفشش و در آورد و تو تاریکی دنبال کلید برق گشت و تو تاریکی صدام کرد.
صداش ترسیده بود.
کوهیار: آرشین.. آرشین هستی؟؟
من: آره بیا تو...
صداش آسوده شد و چراغ و روشن کرد و اومد داخل و گفت: پس چرا تو تاریکی نشستی دختر... چشمات درد می گیره.
دستش و بالا آورد و گفت: ببین برات پیتزا گرفتم.
به دست بالا اومده اش که 3 تا پیتزا توش بود نگاه کردم. با ابروهای بالا رفته گفتم: مگه 2 نفر آدم چقدر می خورن که 3 تا پیتزا گرفتی؟
یه نیشی باز کرد و با یه چشمک گفت: گفتم شاید مثل اون شب عصبی بشی بخوای خودت و خفه کنی.
یه تک خنده ای کرد و رفت تو آشپزخونه. خنده ام گرفت. خودش و آروم کرده بود و برگشته بود تو خونه. بازم این بغض لعنتی و لعنت به شعور نداشته ام.
یه سینی که توش دو تا لیوان و سس و نوشابه بود آورد با پیتزا ها گذاشت رو میز و خودشم نشست رو مبل.
در جعبه های پیتزا رو باز کرد و گفت: بخور دیگه من گشنمه حواسم به تو نیست.
سریع دست برد یه قسمت از پیترا رو برداشت و تا نصفه فرو کرد تو دهنش. لبخندی زدم و دست بردم برای پیتزاها.
انگار راست می گفت واقعاً گشنه اش بود. چون بی حرف کلی پیتزا خورد و بعدشم ولو شد رو مبل. خواستم بلند شم میز و تمیز کنم که نزاشت و گفت خودم جمعشون می کنم تو اگه می خوای برو بخواب.
به ساعت نگاه کردم حدود 10 بود و برای من که کل دیروز و امروز و بی کار تو خونه نشسته بودم برای خواب زود بود اما چون دیدم کوهیار خسته به نظر میاد از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و یه دقیقه ی بعد کوهیار در زد و اومد تو یه نایلون گذاشت کنار تخت و گفت: این مال توئه.
از تو کمدش رختخواب برداشت و رفت.
به نایلون نگاه کردم. دست بردم برش داشتم. توش یه تاپ و دامن دیگه بود. جالبیش این بود که لباسها یه مدل بودن و فقط طرح و رنگشون فرق می کرد. این بار تاپش سفید بود و دامنش سفید و نخی و بلند و طرح های رنگی آبی توش داشت. لبخند زدم و لباسها رو گذاشتم تو همون نایلون کنار تخت.
حس کردم توش بازم وسیله هست. با دقت نگاش کردم. یه دست ست لباس زیر بنفش توش بود. انقدرم قشنگ بود که آدم یه درصدم احتمال نمی داد یه پسر خریده باشه با این سلیقه.
نیشم تا بناگوش باز شد. برای خودم یه تک سرفه ای کردم و یه اخم ریز و زیر لب برای خالی نبودن عریضه که حداقل پیش خودم نشون ندم که چقدر راضیم از اینکه انقده سایز و رنگش باب میل من و اندازه است یه بی تربیتی گفتم و لباسها رو گذاشتم تو نایلون و پا شدم و از تو کتابخونه ی اتاقش یه کتاب برداشتم و تا نیمه های شب مشغول خوندن شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
******
امروز دیرتر از روزهای دیگه بلند شدم اونم به خاطر کتاب خوندنم بود. از اتاق رفتم بیرون و دست و صورتم و شستم. میز صبحونه چیده شده بود و یه نوشته رو میز بود.
" آرشین جان از شرکت زنگ زدن کار مهمی داشتن باید می رفتم، شرمنده. ناهار تو یخچال داریم اگه دیر شد خودت بخور. شب شام می گیرم میام. کوهیار. "
به نوشته نگاه کردم. لبخند زدم و دستی رو خطوطش کشیدم. یه حس شیرینی داشتم. همیشه دلم می خواست وقتی میام خونه یکی برام رو در یخچال یا جلوی آینه یاد داشت گذاشته باشه که بفهمم که به فکرم بوده و نگران تنهاییم و براش مهم بوده که بهم بگه که کجاست و کی بر می گرده.
بی اختیار با ذوق نامه رو بلند کردم و بوسیدمش. از این کارم خودمم شوکه شدم. اخم کردم و نامه رو ول کردم رو میز رفتم برای خودم چایی ریختم و نشستم یه صبحونه ی سیر خوردم. میز و جمع کردم و یه دستی به آشپزخونه کشیدم و رفتم بیرون و تو اتاق و یکم جمع کردم و تو هالم تمیز کردم و کلی وقت کُشتم اما بازم وقت بود و ساعت نمی گذشت. چون دیر صبحونه خوردم میلی به ناهار نداشتم و بی خیالش شدم.
رفتم تو حموم و یه دوش گرفتم و لباسهایی که کوهیار برام خریده بود و پوشیدم. بدنم حال اومده بود. به ست لباس بنفشی که برام خریده نگاه کردم. نه سلیقه اش حرف نداشت.
رفتم کتابم و برداشتم و با یه ملافه و بالشت اومدم رو مبل بزرگه دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم. اونقدر خوندم که آخرم دستهام شل شد
و کتاب افتاد رو سینه ام و چشمهام بسته شد و خوابیدم.
با حس نوازش موهام چشمهام و باز کردم. چشمهای مهربون کوهیار تو چند سانتی صورتم بود و دست گرمش تو موهام فرو رفته بود. گردنم و کج کردم و خواب آلود گفتم: کی برگشتی؟
لبخند مهربونی زد و گفت: یه نیم ساعتی میشه.
بهش نگاه کردم. رو میز وسط نشسته بود و لباسهاشم هنوز عوض نکرده بود.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: چرا لباسهات و عوض نکردی؟
لبخندی شیرینی زد و گفت: الان عوض می کنم.
خم شد و آروم و عمیق پیشونیم و بوسید.
حس جریان الکتریسیته باعث شد شوکه تو جام دراز کش سیخ بشم و نفسم بند بیاد. کوهیار که رفت تو اتاق و در و بست نفسم و فوت کردم بیرون.
هنوزم که هنوزه این شوک هاش منو میکشه و نفسم و بند میاره.
آخرش با این آرامشش دیونه ام میکنه.
از جام بلند شدم و رفتم صورتم و شستم و رفتم کتاب و برداشتم ببرم تو اتاق.
کوهیار: آرشین بیا ببین برات دیزی خریدم حال کنی.
لبخند زدم. کتاب و بردم تو اتاق و یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و دستی به موهام کشیدم و دورم مرتب ریختمش.
یه نگاه به قیافه ی زرد و زارم انداختم. خودم از دیدن خودم بدم اومد. تابلو قیافه ی مریضها رو داشتم.
از تو کیفم یه مداد در آوردم و تو چشمم کشیدم و یکم ریمل و یه رژ گونه و رژ.
بهتر شده بودم. حداقل اعتماد به نفسم برگشته بود.
رفتم بیرون از اتاق و نشستم پشت میز آشپز خونه. کوهیار در حال کوبیده درست کردن بود. کارش که تموم شد ریختشون تو یه ظرف و برگشت گذاشت رو میز.
چشمم به دیزی بود و مست بوی خوشش شده بودم.
سرم و بلند کردم ازش تشکر کنم که دیدم با یه اخم ریز زل زده به من.
یکم هول شدم و نگران. دستم که میرفت سمت نون تو هوا موند و نامطمئن گفتم: چیزی... شده؟
با همون اخم و نگاه شماتتگرش گفت: به خودت رسیدی خبریه؟
دلم مثل یه بند پاره شد. نمی دونم چرا یاد اون شب افتادم. همون شبی که برام قد دنیا ارزش داشت. همون شبی که به خودم رسیده بودم و خودم و عالی درست کرده بودم تا یه شب فراموش نشدنی بسازم.
نگاه کوهیار جوری بود که انگار اونم به اون شب فکر می کنه اما...
هر چقدر اون شب برای من عالی بود انگار برای کوهیار پر شده بود از درد و یاد آوریشم اذیتش می کرد.
بی اختیار دستم رفت سمت لبهام که رژم و پاک کنم و آروم گفتم: از قیافه ی مریضم خسته شده بودم.
قبل از اینکه دستم برسه به لبهام و بکشم روش مچ دستم و گرفت.
اونقدر محکم و ناگهانی که ترسیدم. حس کردم مثل دزدها دستم و گرفته. با نگاه ترسیده ای بهش نگاه کردم. دیگه اخم نداشت. دیگه نگاهش طوفانی نبود.
لبخند آرامش بخش و نگاه آرومش برگشته بود تو صورتش.
کوهیار: نمی خواد خوشگل شدی. همین جوریشم غذا بخوری پاک میشه.
یه چشمکی زد و مشغول شد.
آروم دستم و آوردم پایین و با سری به زیر افتاده غذام و خوردم.
بعد غذا پا شدم ظرفها رو گذاشتم تو سینک و خواستم بشورمشون که کوهیار گفت: نمی خواد تو برو بشین. چون امروز تنها موندی خونه من خودم ظرفها رو می شورم. برو یه چیزی پیدا کن ببینیم.
رفتم رو مبل نشستم و کانالا رو بالا پایین کردم. یکم که گذشت بوی زغال اومد. سرمو برگردوندم سمت آشپزخونه.
من: کوهیار داری چی کار می کنی؟
جوابم و نداد. اومدم سرک بکشم که دیدم قلیون به دست پا شده اومده تو هال و همون جور که میومد قلیون و بزاره رو میز گفت: امشب شب دود و دمه. برو حالشو ببر.
بلند بلند خندیدم. انقدر بامزه گفته بود که نمیشد نخندم.
قلیون رو گذاشت رو میز و رفت تو آشپزخونه با دوتا چایی و شیرینی و مخلفات خوشمزه ای که همیشه تو خونه اش پیدا میشد اومد بیرون و چید رو میز و با ابرو اشاره کرد و گفت: تا من اینو چاق کنم تو مشغول شو.
لبخندی زدم و خم شدم دستم و پر بادوم هندی کردم و نشستم دونه دونه انداختم تو دهنم.
کوهیارم 4 تا قول قول کرد که قلیون و چاق کنه. از طرفی هم چشمش به من و انگشتای من بود که بادوم به دست می رفت بالا خالی بر می گشت پایین.
بین قول قولا یه نفس گرفت و تند گفت: به منم بده دق کردم.
دوباره بلند خندیدم و 2 تا دونه بادوم هندی با انگشت گرفتم سمتش. دود غلیظ قلیون و مثل دود کش داد بیرون و سرش و خم کرد سمت دست من و دهنش و باز کرد و بادوم ها رو همراه دست من بلعید. همچین نرم لبهاش و کشید به انگشتهام که مات موندم و نمی تونستم اعتراض کنم. مبهوت خیره موندم بهش. نفهمیدم کی بادوم ها رو برداشت و کی سرش و برد عقب و کی صاف نشست خیره شد به منِ مات.
به خودم که اومدم سریع چشمهام و از نگاه خیره و دقیقش گرفتم و رومو برگردوندم و به روی خودم نیاوردم.
یه چشمم به تلویزیون بود که به خاطر دود غلیظ تار شده بود و حواسم به خوردن خودم و کوهیارم بود.
کوهیار: تو چیزی می بینی؟
برگشتم و با استفهام نگاش کردم. یه اخم ریزی کردم ببینم منظورش چیه و با سر گفتم: چی؟
کوهیار نزدیکتر شد و چسبید به صورتم و زوم کرد تو چشمهام و خیره خیره نگاش کرد و گفت: لنز نداری. عینکم... پس چه جوری میبینی.
دستهام شل شد رو پام. بغضم برگشت. یه لبخند تلخ زدم و نگاهم و ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین و انگار یه موضوع بی اهمیت و دارم بیان می کنم گفتم: عمل کردم.
با بهت و خوشحال گفت: جدی؟؟؟ کی؟؟؟ این همه من بهت گفتم گوش نکردی. تنها شدی دوییدی رفتی عمل کردی؟
سرم و بلند کردم چشم دوختم به تلویزیون و با یه اخم ریز گفتم: اتفاقاً اینجا بودم عمل کردم.
این بار کوهیار با بهت خم شد جلو و سرش و کج کرد تا تو چشمهام نگاه کنه. دود و فوت کرد بیرون و گفت: واقعاً؟ کی؟ چرا به من نگفتی؟
زهر خندی زدم و گفتم: اومدم بگم اما نشد. مهمون داشتی.
یه اخمی کرد و رفت تو فکر و همون جور آروم و تو فکر گفت: مهمون؟ کدوم مهمون؟ کسی خونه ی من نمیاد.
بعد یکم انگار از فکر کردن و به نتیجه نرسیدن خسته شد که بی خیال شد.
باورم نمیشد. یعنی انقدر ستاره و بحثشون براش بی اهمیت بود که حتی اون و به یاد نمی آورد؟
دیگه پیِش و نگرفت، منم چیزی نگفتم.
یکم کوهیار قلیون کشید و یکم من. دود و غلظت قلیون گرفتم و یه کوچولو باعث سرگیجه ام شد.
قلیون و گرفتم سمتش و گفتم: بیا تو بکش من دیگه نمی تونم. سرم درد گرفته.
شلنگ قلیون و گرفت و گفت: باشه تو دراز بکش و چشمهات و ببند سرت بهتر بشه.
یه باشه ای گفتم و دراز کشیدم. از جاش بلند شد و قلیون و برداشت و برد تو آشپزخونه. چشمهام و بستم. فقط صداش و میشنیدم. کارش تو آشپزخونه که تموم شد اومد بیرون و صدای تلویزیون خاموش و صدای ضبط بلند شد همون آهنگ دیروز صبح بود.
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
یاد شب خونه ی شایان و بازیمون افتادم. یاد پارکینگ و پنچری که این شعر و برام خوند. شعری که می تونست باهاش ببره اما راحت بی خیالش شد. برای بهتر کردن حال من.
بغض کردم.
صدای قدمهاش نزدیک تر شد نشست رو مبل و پام و گرفت تو بغلش.
جاش و که درست کرد آروم آروم شروع کرد با دست مچ و انگشتهای پام و ساق پام و ماساژ دادن. بغضم بیشتر شد.
شب مهمونیش همین جا رو همین مبل بهم گفت...
یا به من نگفت به خودش گفت...
گفت " از کجا اومدی که الان وسط زندگیمی "
من وسط زندگیش بودم؟ من هیچ جای زندگیش نبودم. من باید می رفتم. خودشم می دونست.
اما چرا الان این جوریه؟ چرا کاری نمی کنه چرا هیچی نمیگه؟
بغضم شکست. اشکام از لای چشمهای بسته ام جاری شد.
آروم پاهام و جمع کردم تا دستهای داغش به پوستم کشیده نشه. اما نمیشد. بازم دستهاش رو پام بود.
با بغض و صدای دو رگه ای گفتم: نکن...
دستهاش یه لحظه ثابت شد فقط یه لحظه و دوباره برگشت سر کار اولش...
این بار چشمهام و باز کردم و با نگاه اشکی پر بغض تر و بلند تر گفتم: نکن...
برگشت و با یه اخم نگام کرد و خشک گفت: چی کار نکنم؟
بینیم و بالا کشیدم و گفتم: نکن .. دستت و از رو پام بردار... ماساژ نده... نوازش نکن... حالم و عوض نکن. نزار خیلی چیزا یادم بیاد. نزار خیلی چیزها رو بخوام.. تروخدا نکن...
دستهاش رو پام مشت شد. اخمش بیشتر شد... با نفسهای حرصی گفت: چرا نکنم؟ تو که خوشت میومد؟ تو که خمار میشدی؟ چرا این بار نگفتی؟ بگو دیگه؟ بگو مچم...
دیگه خوب نیست؟ دیگه خوب ماساژ نمیدم؟ دیگه دستهام گرم نیست؟ داغ نیست؟ دیگه حسم و نمی رسونه؟ دیگه چیزی ازشون نمی فهمی؟
پر حرص پاهام و جفت کرد و بالا آورد و محکم و با حرص لبهاش و چسبوند به پام و یه بوس حرصی روش نشوند و با ضرب پام و پایین آورد و گفت: این چی؟ اینم چیزی و یادت نمیاره؟
یا باید عملی همه ی اون چیزهایی که بینمون بود و بهت نشون بدم؟ آره تو آدم عملی.. تئوری چیزی یادت نمیاد. نه یادت میاد نه یاد می گیری...
بلند تر گریه کردم.
کوهیار با داد گفت: گریه نکن.. گریه نکن.. برای چی گریه می کنی؟ برای کی؟ برای خودت؟ مگه باهات کاری داشتم؟ مگه اذیتت کردم؟ مگه چیز نامعقولی ازت خواستم؟
صدام بالا تر رفت.
صداش پایین تر اومد: برای من گریه می کنی؟ برای خوش خیالیم؟ برای چیزهایی که گم کردم و تو باعثش شدی؟ برای چیزهایی که دزدی و به روی خودت نیاوردی؟ برای حسی که به بازی گرفتی؟؟؟ برای شب معرکه ای که بهم هدیه دادی و صبح روز بعدش نابودش کردی؟ همه ی آرامشم و نابود کری؟
از جاش بلند شد و پام و با حرص پرت کرد رو مبل.
پر بغض گفتم: من هیچ کاری نکردم. هیچی ندزدیدم. اگه همه ی این داد ها به خاطر یه تیشرت و یه بالشته که خوب باشه. پولش ومی دم اما پسشون نمیدم. اینا راضیت می کنه؟
با حرص اومد نشست رو میز و خیره شد بهم و گفت: پول اونا رو میدی پول این و چی؟
بامشت رو قلبش کوبوند.
کوهیار: این و چی؟
دوتا انگشت اشاره و کناریش و فشار داد رو شقیقه اش.
کوهیار: واقعاً فکر می کنی به خاطر بالشتِ؟ یا تیشرت؟ اونا رو بردی اما صاحبشون و ول کردی. چرا؟ چی کارت کرده بودم که آرامشم و بردی. کاری کردی که از خودم بدم بیاد. روزی هزار بار تک تک روزهامون و مرور کنم تا بفهمم اشتباهم کجا بود که بی خبر گذاشتی و رفتی. حتی لایق یه خداحافظی هم نبودم. به همه سپردی که نگن کجایی. بهم فهموندی که دنبالت نگردم. که من هیچ کس و هیچ چیز برات نبودم. حتی قدر یه خداحافظت....
دیگه نمی تونستم. دیگه پر شده بودم. تحملم تموم شده بود. بسه هر چی تو خودم ریختم. آقا من مقاوم نیستم. من کوه نیستم.
دستی به صورتم کشیدم و پر حرص با داد گفتم: من رفتم تا تو نری. تو نگی خداحافظ تو نگی برو...
آروم تر گفتم: تا تو ازم خسته نشی ازم زده نشی تو ولم نکنی. تا تو ... ازم بدت نیاد...
با چشمهای گرد خیره شد بهم.
دهنش جمع شد چونه اش حالت بغض گرفت. خم شد سمتم و مستقیم خیره شد تو چشمهام. با چشمهای ناراحت با صدای غمگین گفت: ازت بدم بیاد؟ از تو؟ مگه کسی از خودش بدش میاد؟ مگه کسی هم هست که بتونه از خودش جدا بشه؟ هر چقدرم که بخواد. هر چقدرم که تلاش کنه. آدمها خودشون و بیشتر از هر کسی دوست دارن.
من خودم و دوست دارم من و تو رو که خود خود منی و دوست دارم.
بهت زده خیره شدم به لبهاش.
یه زهرخندی زد و خودش و کشید عقب.
کوهیار: هیچ وقت نفهمیدی برام چی بودی و باهام چی کار کردی.
تو برام یه سیب بودی. یه سیب ترش و خوشمزه. یه سیبی که آدمو به هوس می نداخت تا یه گاز ازش بزنه.
تو خودت بودی بدون هیچ تظاهری.
اما من نمی خواستم. نمی خواستم سیبم خراب بشه. می خواستم همون جور قشنگ و سبز بمونه تو سبد روی میز تا هر وقت که میرم و میام ببینمش و با حس اینکه هست لبخند بزنم و آروم بشم.
کوهیار: من زودتر از تو فهمیدم که ما چقدر شبیه همیم. خیلی قبل تر از تو. شاید از همون شبی که تو کوچه ی خونه اتون زیر بارون گیج پیدات کردم و تو... بی صدا غصه خوردی.
یا اون شبی که با همه ی نیاز مالیت یک کلمه هم به من نگفتی. حتی وقتی خواستم کمکت کنم نمی خواستی قبول کنی.
همون موقع ها که وقتی من شیطنت می کردم تو ساده و بی ریا می خندید و جدی نمی گرفتی.
همون موقع فهمیدم که تو چقدر شبیه منی. تویی که مثل خودم دنبال آرامش بدون تعریف بودی. دنبال دوستی بدون توجیح.
همون موقع فهمیدم که خودخواهم.
که خودم و فقط برای خودم می خوام.
من رابطه امون و همون جور که بود دوست داشتم. دوستانه بدون تعریف.
سیبم و برای خودم تنها می خواستم.
اما اینم میدونستم که با وجود همه ی تشابهات کنار اومدن با خودم مشکله. کنار اومدن با تو مشکله. کنار...
اما نفهمیدم چه طور این جوری شد.
نفهمیدم که به هوای دیدن تو میام رو تراس به هوای بیرون کشوندن تو ساز می زنم. مشتاق حرف زدن با توام.
یه روز به خودم اومدم دیدم این دوستی و خیلی می خوام. اینکه خسته و کوفته بیام و با تو غذا بخورم. که خندیدن تو رو ببینم و آروم بشم. اینکه کنار تو بشینم و تلویزیون نگاه کنم. من اینها رو می خواستم.
دستی تو موهاش کشید و از جاش بلند شد و قدم رو رفت.
کلافه گفت: اونقدر بهم خوش میگذشت که به هیچی دیگه فکر نمی کردم. فکر می کردم تا ابد می تونیم دوتا دوست باشیم.
تو می تونی سیب سبز تو سبد رو میزم باشی.
اما نشد...
شب مهمونی تو خونه ام وقتی با لباس قرمز اومدی و با کفشهای پاشنه دار توی خونه مانور دادی وقتی خواستم کفشهات و در بیارم. بوت کردم. سیب سبزم و بوش کردم و نتونستم از چشیدن یه کوچولو ازش خود داری کنم.
بوسیدمت و همه چیز بدتر شد.
بهت گفتم تنبیه تو هم به شوخی گرفتی. اما مزه ات رفته بود زیر زبونم، شیرینیت.....
نشست رو مبل و سرش و گرفت بین دستهاش و کلافه گفت: تو دیگه اون سیب سبز خواستنی توی سبد نبودی.
الان دوست داشتم برم و یه ناخونک به سیب بزنم. به عمرم یه همچین سیبی نخورده بودم که با هر ناخونکی هوس بیشترش و بکنم.
تا اینکه خودت اومدی...
صداش شکست. سرش و بلند کرد و با اخم نگام کرد.
کوهیار: اون شبی که اومدی با قر و غمزه اینجا خودت و خوشگل کردی و کلی غذاهای خوب درست کردی و آهنگ گذاشتی و رقصیدی و تشویق کردی و....
ساکت شد... مات و ملتمس نگام کرد....
آروم لبهاش تکون خورد.
کوهیار: چرا با من این کارو کردی؟ چرا اجازه دادی طعم واقعی سیب و بچشم؟ چرا بهم نشون دادی که چیو دارم و نمیبینم؟
عاشق سیبم شدم. به عشق اون رفتم مأموریت که برگردم و بمونم کنارش.
اخمش بیشتر شد و پر حرص گفت: تو رو حق خودم میدونستم. سیب من مال منه...
آروم تر گفت: اما فکرشم نمی کردم وقتی من سیب و بزارم زمین ممکنه کسه دیگه ای بیاد و برش داره.
با چشمهای ناراحت با صدای دو رگه گفت: چرا رفتی؟ چرا بعد اینکه طعمت و چشیدم رفتی؟
وقتی رفتی تازه فهمیدم خودخواه بودم. من خودم و دوست داشتم و حالا... خودم من و ول کرده بود و رفته بود. بی خبر بدون دلیل.
داغون شدم. داغون شدم و نفهمیدم کدوم کار کدوم حرکت من باعث شد فرار کنی.
اون موقع تازه فهمیدم چقدر وابسته ات شدم و چقدر به حضورت نیاز دارم.
بارم نمیشد.. باورم نمیشد... هق هقم بلند شد و صدام شکست. با بغض و اشک گفتم: تو نمی خواستی وابسته بشی و من وابسته شدم. اگه می موندم و نمی رفتم تو ولم می کردی و من میشکستم. نمی خواستم تو بری من باید می رفتم.
منم خودمون و میشناختم و درسته که من تغییر کردم من شکل گرفتم اما تو چی؟ تو می تونستی تغییر کنی؟ با این وابستگی کنار میومدی؟
من به خاطر تو حسود شده بودم. تو رو برای خودم می خواستم. شنیدن صدای هر دختری نیمه شب پشت گوشی کنار تو و رقصیدنت با دخترای تو مهمونی و شنیدن صدای ستاره از تو خونه ات دیوونه ام می کرد.
با بهت گفت: ستاره؟
تازه به خودم اومدم فهمدیم وسط بغض ترکونیم چیا گفتم.
اخمش غلیظ شد و با تحکم گفت: تو ستاره رو از کجا می شناسی؟
لبم و به دندون گرفتم و آروم تر گفتم: از همین جا، از تو خونه ات. فردای روزی که عمل کردم اومدم غافلگیرت کنم و بهت شکلات بدم اما وقتی اومدم ستاره اینجا بود و شماها مشغول دعوا. نتونستم بیام تو اما همه چیز و شنیدم.
با ناباوری بهم خیره شد و با تأسف سری تکون داد.
حس کردم داره سرزنشم می کنه برای توجیح خودم گفتم: وقتی داشت می رفت منو دید و گفت نزار دوستیت بیشتر شه و به وابستگی بکشه که نابود میشه.
با دهن باز نگام کرد و به زور گفت: تو به خاطر اون رفتی؟ فکر کردی تو رو ول می کنم؟ فکر کردی وابستگی ...
کلافه دستی به صورتش کشید و عصبی از جاش بلند شد و گفت: دیوونه تو ستاره نبودی. ستاره هیچ وقت تو نمیشد هیچ وقت من نمیشد و نمی تونست کاری که تو با من کردی و بکنه. تو رابطه ی من و اون کسی که پیش قدم شد اون بود. کسی که روزها رو زیاد کرد و روابط و زیاد اون بود.
اخمش بیشتر شد. انگار با خودش حرف می زد.
کوهیار: اما من و تو... کسی که هی جلو میومد من بودم. کسی که ثابت بود تو بودی. کسی که بیشتر می خواست من بودم. کسی که بی تفاوت بود و فکر می کرد شوخیه تو بودی.
سرش و بلند کرد و تو چشمهام خیره شد و گفت: هیچ وقت بهش دقت نکردم به این که ناخواسته چقدر سعی کردم بهت نزدیک بشم و کنارت باشم. حتی وقتی می دونستم آزادی هست.
شوکه بهش نگاه کردم. اون آزاد و از کجا میشناخت؟
لبخندی زد و گفت: پسرا دهن لق تر از دختران. من میدونستم تو با آزاد دوستی اما برام مهم نبود. اون موقع فکر می کردم تو عالم دوستی و همسایگی دارم یه لطفی بهت می کنم. اما نمیدونستم که چرا خودم انقدر مشتاق این لطفهام.
اومد رو میز جلوم نشست. خم شد و دستهام و تو دستهای داغش گرفت و تو عمق چشمهام خیره شد و با یه صدای شیرین گفت: آرشین پیشم بمون. میدونم سخته میدونم با همه ی منطق هامون و استدلالاتمون فرق می کنه اما بزار امتحان کنیم. بزار این یه راهم بریم.
بزار تلاشمون و بکنیم .... ارزشش و داره.
من دیگه نمی خوام سیبم از دستم بره. نمی خوام ترس این و داشته باشم که یه روزی تموم شه. یه روزی یه کسی وقتی من حواسم نیست بیاد و برش داره.
بزار با دل امن سیبم و بزارم تو سبد رو میزم و دل خوش کنم به حضورش تو خونه و زندگیم.
قول میدم نزارم غباری رو صافی و صیقلیش بشینه.
با همه ی وجود حرفهاش و صداقتش و حس می کردم. همه چیز از تو نگاهش پیدا بود. شاید هر کس دیگه ای جای کوهیار ازم می پرسید بی برو برگرد می زدم تو دهنش یا بلند بهش می خندیدم اما کوهیار...
حرفی زده بود که آرزوی من بود. آرزویی که هیچ وقت فکر نیم کردم حتی بهش فکرم کنم. اما با وجود کوهیار...
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: زمان می گذره... سیبت چروک میشه... دیگه تازه نیست... اون وقت میری سراغ یه سیب تازه یه سیب صاف با عطر بهتر.
سرش و نزدیک صورتم آورد. کنار گوشم یه نفسی کشید و گفت: سیب من تا همیشه همین عطر و داره حتی اگه روزها بگذرن و پوستش چروک بشه. دل من اون موقع هم سیب خودش و می خواد.
یهو خودش و عقب کشید و نگران نگام کرد دستهاش شل شد و گفت: ولی اگه سیبم یه سبد دیگه و یه خونه ی دیگه بخواد من نمی تونم جلوش و بگیرم. نمی خوام به زور نگهش دارم.
اما تلاشم و می کنم.
قبل از اینکه دستهای شل شده اش از تو دستهام جدا بشه دستهاش و محکم تر تو دستم گرفتم و با یه لبخند نگاهم و تو صورتش چرخوندم و با اطمینان گفتم: من خونه ی جدید و سبد جدید نمی خوام. تو باشی برام کافیه...
لبخند پهنی زد.
دستهاش و فشار دادم و گفتم: این دستها باشن کافیه.
به سینه اش نگاه کردم و گفتم: این آغوش باشه کافیه.
سینه اش از هیجان بالا و پایین رفت. دستهاش و از تو دستم آزاد کرد و با همه ی هیجاتنش حلقه کرد دور کتفم و کشیدم تو بغلش و با همه ی شوقش گفت: قول میدم این سینه تا همیشه برای تو گرم بمونه برای تو به هیجان بیاد.
آروم گونه ام و کشیدم رو سینه اش.
ریز خندید و گفت: نکن دختر قلقلکم میاد.
منم خندیدم. دستش و آورد و چونه ام و گرفت و آروم سرم و بلند کرد. هنوز ته مونده های خنده های ریزمون رو صورتمون بود. چشمهاش و بست و خم شد رو صورتم. با آرامش گرمای تنش چشمهام و بستم و لبهاش و با تمام وجود حس کردم.
قد دو دقیقه همو پر شور بوسیدیم و لبهامون جدا شد. دوباره سرم و تکیه دادم به سینه اش و رو موهام و بوسید.
کوهیار: میگم.... دقیقاً چه کارهایی این بخیه هات و باز می کنه؟؟؟
پر حرص با خنده کله ام و کوبوندم تو سینه اش که آخم در اومد.
بلند خندید و گفت: هنوز عبرت نگرفتی؟ میزنی خودت و ناکار می کنی.
خندیدم. ولی سرم بد درد گرفته بود. با دستش سرم و نوازش کرد و گفت: خوب دیگه شامت و که خوردی دسرشم که تموم شد پاشو برو بخواب.
بلند شدم رفتم دستشویی مسواک کردم و صورتمم شستم و رفتم تو اتاق.
کوهیار میز و تمیز کرد و کاراش و کرد و اومد تو اتاق.
بی خیال کوهیار نشستم جلوی آینه و به دست و صورتم کرم مالیدم. بلند شدم برم بخوابم که دیدم رو تخت با خیال راحت دراز کشیده.
من: اینجا چرا خوابیدی؟
کوهیار: برم تو کوچه بخوابم؟
من: نه ولی برو سر جای خودت بخواب.
یه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: دزد پررو یقه ی صاحب خونه رو می گیره همینه ها. خانم خوب جای من همین جاست انگار یادت رفته.
همچین با حرص می گفت که خنده ام گرفت. با خنده گفتم: پاشو خودت و لوس نکن برو بخواب.
این بار ملتمس گفت: سر جدت آرشین بزار بخوابم مگه بار اولمونه کنار هم می خوابیم. به خدا کمرم از رو زمین خوابیدن درد گرفته.
دلم براش سوخت.
من: می ترسم تو خواب لگد بزنی بعد اون وقت...
همچین نگام کرد که انگار بهش فحش دادم. دلخور گفت: کی تو خواب لگد پروندم که بار دومم باشه؟
شونه ای بالا انداختم و نشستم رو تخت و ملافه رو کشیدم بالا که بخزم زیرش و آروم گفتم: من چه میدونم من که دوبار بیشتر پیشت نخوابیدم.
تا دراز شدم سریع دستش و انداخت دور شکمم که یه لحظه از ترس چشمهام گرد شد.
لبخند خبیثی زد و گفت: مواظبم نترس. برای اینکه دفعاتش و بیشتر کنی از همین امشب می تونی امتحان کنی.
بلند شد نشست تیشرتش و در آورد و دراز کشید و بغلم کرد.
لبخندی زدم و چشمهام و بستم و تو هوای اون نفس کشیدم.
چقدر این آرامش و دوست داشتم و محتاجش بودم.
ادامه دارد...
فعلن تا اینجا نظر=ادامه