مجال فکر بیتشر نداشتم. صدای زنگ از فکر بیرونم آورد. از جا بلند شدم و در و باز کردم و گفتم: بیا بالا.
دستی به صورتم کشیدم و دلتنگیها رو به اعماق ذهنم فرستادم. دوباره حس ضعف و گشنگی به وجودم چنگ انداخت. بی تاب منتظر بالا اومدن آرشا شدم. به محض دیدنش پریدم و قبل از اینکه خودش بیاد تو نایلون خرت و پرتا رو از دستش گرفتم و مثل قحطی زده ها یه " بیا توی " خالی گفتم و رفتم نشستم رو مبل و خوراکی ها رو در آوردم.
آخ جون ساندویچ گرفته بود برام.
با ولع شروع کردم به گاز زدن به ساندویچم.
آرشا با تعجب اومد تو و در و بست و همون جور که لباسهاش و در میاورد گفت: مگه بسته بودنت؟
با دهن پر گفتم: اونجا غذا بهم نمی چسبید.
نشست رو مبل و با تعجب گفت: چرا؟ تو که غذای مفتی خوب گوشت میشه می چسبه به تنت.
تا گفت غذای مفت یاد کوهیار افتادم که هر بار میومد خونه ام یخچال و جارو می کرد. لقمه ای که در حال جوییدنش بودم سنگ شد و به زور قورتش دادم.
اشتهام کور شده بود و غذا کوفت.
دیگه نمی تونستم بخورم. ساندویچی که فقط دو گاز بهش زده بودم و گذاشتم رو میز و خیره شدم به آرشا و گفتم: چه خبر؟
آرشا پاشو انداخت رو پاش و بی مقدمه گفت: از کار اومدم بیرون.
چشمهام در اومد.
با بهت گفتم: برای چی؟
با اخم گفت: با سامان دعوام شد.
با چشمهای گرد گفتم: این دیگه کیه؟
بی تفاوت گفت: رئیسم.
جیغم رفت هوا.
من: با رئیست دعوا کردی؟ نگو اومدم بیرون بگو اخراج شدم. سر چی دعواتون شد؟
پر حرص گفت: نکبت با دختره بهم زده بازم جواب تلفنش و میده. منم بوق.
با چشمهای گرد گفتم: معلومه تو بوقی. به تو چه فضولی میکنی؟ کی گفته باید بهت جواب پس بده؟
یه اخمی کرد و یه ابروشو انداخت بالا و پرو پرو گفت: من... من میگم باید جواب پس بده، چوب خشک که نیستم. دوستشم. نمی خواد ول کنه بره با همون دختره که دودرش کرد.
فکم افتاد پایین. بریده بریده گفتم: تو ... با .... رئیست دوست شدی؟
شونه ای تکون داد و گفت: آره.
با کف دست محکم کوبوندم تو سرش همچین صدایی داد که حظ کردم.
اخمی کرد و با جیغ گفت: چته؟؟؟
پر حرص گفتم: چته و کوفت. چته و درد. آدم عاقل با رئیسش دوست میشه کودن؟ خوبه بهت گفتم با همکارا دوست نشو تو رفتی با سر دسته اشون دوست شدی؟
همون جورکه سرش و می خواروند گفت: مگه چیه؟ پسر خوبیه.
من: معلومه که خوبه اما پول تو دست اونه و اون حقوق میده. وقتی با یکی دوست میشی که حقوقت و میده حس میکنه چون پولت دست اونه پس همه چی دیگه مال اونه. بدبخت این جوری همیشه باید جلوش سر خم کنی. مثل الان. تا یه دعوا می کنی کارت میره رو هوا و مجبوری بی خیال کارت بشی. میگم مغزت قد فندقه همینه.
لب ورچیده پر اخم آروم تو جاش نشست و گفت: خوب چی کار کنم؟ عصبانیم کرد. تازه کلی هم دعوا کردیم. تا منت کشی درست و حسابی نکنه بر نمی گردم. میزمم خالی کردم.
با تأسف سری تکون دادم و از جام بلند شدم.
من: دیگه کاریه که شده باید صبر کنی ببینی ازت معذرت می خواد تا بتونی برگردی یا نه؟
ناراحت گفت: قرار بود دو هفته دیگه بریم دبی برای تحویل جنسها.
پوزخندی زدم و گفتم: حتماً با این شاخ شدنت تو رو هم می برد.
حرصی گفت: باید ببره. متعرجم نداره. اون یکی رفته واسه زایمان.
سری تکون دادم و و رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: قهوه می خوری؟
آرشا: میمیرم براش.

از صبح منتظریم این اخرائی بیاد ببینیم برای آخر هفته اسم کیا رو می خونه واسه مأموریت.
کلافه ام حسابی. با این که مدام تو سفرم اما دلم این مسافرت و می خواد. می خوام برم یکم ذهنم و باز کنم. با بچه ها بچرخم.
دلم ضعف میره از گشنگی. جدیدا نمیدونم چرا بی خیال رژیم و مراعات کردن شدم. بیشتر از هر موقعه ای احساس گشنگی می کنم و بی مهابا هر مدل غذایی و می خورم. کاری هم به پر کالری یا کم کالری بودنش ندارم.
حس می کنم 1-2 کیلو وزن اضافه کردم. هر چند فعالیتم خیلی بیشتره.
بی اختیار چشمم می ره سمت شکمم و دستم و می کشم روش.
آروم زیر لب زمزمه می کنم.
" نمیدونم اون تو هستی یا نه. ولی اگه باشی خوشحالم می کنی. نگران نباش نمی زارم گرسنه بمونی. با غذا سیرت می کنم نه با غصه. "
شاید دارم خل میشم اما هنوزم دلم نمی خواد برم آزمایش بدم. نمی خوام به این زودی این تنها امیدم و نا امید کنم یا با فهمیدنش اراده ی دوریم و از دست بدم.
این تو اگه چیزی هست برای منه برای خود خود من تنها.
بالاخره بعد کلی انتظار اخرائی اومد و یه لیست از بچه ها رو خوند. با هر اسمی که می خوند منتظر بودم که بعدیش اسم من باشه اما تنها کسی که نبود من بودم. شیده و ملی با 2 تا دیگه از بچه ها می رفتن و من تک و تنها اینجا موندگار بودم.
با حرص لبم و به دندون گرفتم و شروع کردم به کندن پوستش. من باید می رفتم.
پر اخم تو جام نشستمو حرص خوردم.
اخرائی اومد کنارم و گفت: آرشین جان نوبت شما سری بعدیه شما تو این سه ماه کلی مأموریت رفتی خسته شدی. ایشا.. دفعه ی بعدی نوبت شماست.
سری تکون دادم و بیخیالش شدم. به درک.
یه پشت چشم برای شیده و ملیکا که داشتن در مورد سفرشون و خریدایی که داشتن رفتم و زیر لب یه کوفتتون بشه گفتم و مشغول کارم شدم.
*****
یعنی می خوام بدونم تو دنیا آدمی به بدشانسی من هست؟ سفرم که اون جور شده شیده و ملی تنها رفتن. مریم که برای عروسی دختر خاله اش رفته شیراز. دیروزم که آرشا زنگ زد گفت با این رئیسش آشتی کرده و امروز پرواز کردن رفتن دبی.
یعنی من برم بمیرم با این شانس مزخرفم. من تنها و بی کس تو این شهر به این بزرگی تو اوج بی حوصلگی موندم.
نمی تونم درست و حسابی یکم برای خودم نوحه سرایی کنم دلم باز بشه. پوفــــــــــــــــــ .
روز جمعه ای دلم پوسید تو خونه.
بی حوصله از رو مبل پا شدم. دلم خوراکی می خواست. هوس کیک کردم. کیک شکلاتی از همونا که برای کوهیار پختم.
یه خنده ی خبیث کردم و یه دستی به شکمم کشیدم و شیطون گفتم: الان میرم یه دونه میگیرم میارم با هم درست کنیم باشه؟
یه لحظه به خودم شک کردم. از سر تنهایی دیوونه شده بودم و با شکمم حرف می زدم.
کاشکی بشنوه.
سریع حاضر شدم و چون بی حوصله بودم و تا سوپری هم راهی نبود بی خیال ماشین بردن شدم و پیاده راه افتادم سمت سوپری.
نرسیده به سوپر مریم زنگ زد و با کلی جیغ و ویغ گفت: کاشکی تعطیل بودی باهامون میومدی حال و هوات عوض میشد.
اما خدایی حوصله ی عروسی غریبه رو نداشتم برای همینم ازش تشکر کردم و گفتم امیدوارم خیلی خوش بگذره.
دم سوپری ازش خداحافظی کردم و گوشی و قطع کردم و گذاشتم تو کیفم.
وارد سوپر شدم. سوپر که نبود بیشتر شبیه فروشگاه مواد غذایی بود که چرخ دستی هم داشت.
با همه ی اشتیاق و علاقه ام به چرخ دستی بی خیالش شدم و یه دونه از سبد فلزیها رو گرفتم و راه افتادم. با دقت به خوراکی ها نگاه می کردم. یه جورایی دلم می خواست همه اشون و بگیرم و بخورم.
بی اختیار دستم رفت سمت بستنی و نوشمک و نوشابه و پفک و ...
هر چی تنقلات بود بار کردم. یکی میدید فکر می کرد برای بچه ام دارم خرید می کنم.
رسیدم به قفسه ای که کیکها توش بود. چشم چشم کردم تا پودر کیک شکلاتی پیدا کنم. چون همه عاشق این کیک بودن زود تموم میشد. اون تهِ ته، تو بالاترین قفسه چشمم بهش افتاد. یه دونه بیشتر نبود. ذوق زده یکم پریدم هوا. دستم و بلند کردم اما نتونستم بگیرمش. رو پنجه ی پا بلند شدم بازم قدم نرسید.
با حرص فکر کردم الان قد نردبونی کوهیار بدرد می خورد.
با اخم و با همه ی قدرت پریدم بالا.... نشد...
دوباره پریدم که تو لحظه ی آخر دستم گرفته شد به لبه ی بسته و هم زمان با پایین اومدن من اونم پرت شد پایین و افتاد کف زمین.
خوشحال تک خنده ای کردم و خم شدم که بسته رو از رو زمین بردارم که یهو صورتم رفت تو هم. زیر دلم تیر کشید و حس کردم یه مایع گرم از پام سرازیر شد. دستم و گرفتم به شکمم و با چشمهای در اومده به پاهام نگاه کردم.
شلوار کرمم پر بود از...
خون.....
نمی دونم از ترس و وحشت بود یا از خونی که مثل آبی که از شیر میاد ازم می رفت که حس کردم چشمام سیاهی رفت و سرم گیج و دنیا دورم چرخید و محکم ولو شدم رو زمین و آخرین صدایی که شنیدم صدای جیغ یه خانم بود و دیگه...
سکوت و سیاهی....

صدای ناله ام از تو حلق خشک شدم به زور بیرون اومد. تو دلم و سرم درد دارم. سرم سنگینه.
به زور چشمهام و از هم باز کردم احساس می کنم خوابم میاد یا منگم... هر چی هست تو حال خودم نیستم.
با باز شدن باریکه ای از پلکهام نور سفید با شدت تو چشمهام فرو رفت و مجبور شدم جمعشون کنم تا نور کمتر اذیتم کنه.
ریزه ریزه لای پلکهام و باز کردم تا بتونم نور و تحمل کنم. با باز شدن کامل چشمهام صحنه ی پاهای خونیم و زمین خونی تو ذهنم ظاهر شد و باعث شد وحشت زده سرم و برای پیدا کردن کمک به اطراف بچرخونم.
هنوز موقعیتم و درک نکرده بودم.
ترسیده سرم و چرخوندم و خانمی سفید پوش و دیدم که با سرم ور می رفت.
اخم کردم. خانم سفید پوش.. پرستار.. بیمارستان... اخمم بیشتر شد...
قبل از اینکه بتونم دهن باز کنم خانم با لبخند گفت: بیدار شدی عزیزم. حالت چه طوره؟ درد نداری؟
به زور از تو گلوی خشک شده ام گفتم: سرم... د... دلم...
دوباره خانم با لبخند گفت: طبیعیه. مسکن خوردی بهتر میشی. بهتره استراحت کنی. هر وقت دکتر اومد معاینه ات می کنه.
شوکه بودم ... زبونم نمی چرخید ازش سوال بپرسم.
کارش که تموم شد یه لبخندی زد و به سمت بیرون راه افتاد.
لب و لوچه ام آویزون شد. رفت...
حالا از کی بپرسم.
سرم و از چپ چرخوندم تا راست و اتاق و دید زدم ببینم چه جوریه و چند تخته است و دوباره برگشتم سمت راست.
خوب ظاهراً فقط من یه دونه تو اتاقم و کوهیار..
سری که از راست چرخیده بود و برگشته بود سمت چپ و اونقدر تند برگردوندم سمت راست که گردنم رگ به رگ شد.
چشمهای گرد و متعجبم و دوختم به کوهیاری که دست به سینه با چشمهای بسته به شکلی ناراحت نشسته بود رو صندلی کنار تخت.
دوباره یه نگاه به اتاق انداختم ببینم کسِ دیگه ای هست که کوهیار به عنوان همراهش اومده باشه اما دیدم نه حقیقتا من تنها بیمار تو اتاق بودم.
ذهنم درگیر بود که بفهمم کوهیار اینجا چی کار می کنه. هنگ کرده بودم.
اونقدر بر و بر نگاش کردم تا سرش و که صاف بالا گرفته بود کم کم خم و شل شد و افتاد پایین یهو هشیار شد و چشمهاش و باز کرد و صاف نشست.
اونقدر شوکه شدم که حتی فرصت نکردم قبل از اینکه سرش و بچرخونه و به من نگاه کنه رومو برگردونم یا چشمهام و ببندم.
چشمش که به من افتاد اول چشمهاش و تنگ کرد و با دقت نگام کرد. مطمئن که شد بیدارم و دارم نگاش می کنم یه لبخند کج زد و سری تکون داد و گفت: بَه ببین کی از خواب بیدار شده سوگل خانم بی معرفت.
قلبم ریخت...
حاضرم قسم بخورم قیافه ام شد ناله. به شدت ذهنم حضورش و انکار می کرد و مدام تو سرم می پیچید که این توهمه.
اونقدر که خودمم باورم شد که این وهم و خیالی بیش نیست.
چشمهام و بستم و لبخند تلخی زدم و سر سنگینم و آروم به طرفین تکون دادم و آروم گفتم: بازم توهم زدم.
صدا نزدیک تر گفت: چشمات و باز کنی توهمت واقعی میشه.
سریع چشمهام و باز کردم و دیدم صندلیش و کشیده نزدیکتر و دستهاش و گذاشته رو تخت و زل زده بهم.
نه انگار خودش بود. خود خودش. با همون قیافه. حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود.
چقدر دلم و خوش کرده بودم که مثل تو فیلم ها از دوری من ریش بلند کنه و کل و کثیف بشه و کلاً قیافه اش ناله بشه. اما زهی خیال باطل.
یکی تو سرم داد زد " نه که خودت سوگواری کرده بودی مثل شوهر مرده ها ابرو پر کرده بودی اون حتما برات این کارو می کرد " .
اما این کوهیاری که من میدیم تمیزتر و شیک تر از همیشه بود.
با دیدنش یاد فروشگاه و خونریزی و بچه افتادم...
چونه ام لرزید... چشمهام پر اشک شد.
زمزمه کردم...
بچه ... بچه ام.....
کلمات ضعیف بیرون میومد و کوهیار به زور میشنید. بغضی هم که کرده بودم مزید بر علت شده بود و کوهیار که فقط لب زدن و صدای نامفهومم و میشنید نزدیک تر شد و با اخم تمرکز کرد و گفت: چی؟ چی می خوای؟
دوباره پر بغض تر گفتم: بچه ام...
طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. هر چند نمی خواستم حضور این موجود و تو دلم قبول کنم هر چند هیچ تلاشی برای قطعیت بخشیدن بهش انجام نداده بودم اما باهاش انس گرفته بودم. شده بود همدم شبهای تنهاییم.
حالا با نبودنش احساس خلع می کردم.
اشکم که سرازیر شد کوهیار بهت زده یکم خود شو کشید عقب و با تعجب نگام کرد.
نامطمئن گفت: داری گریه می کنی؟؟؟
جوابش و ندادم فقط گریه ام بلند تر شد.
از جاش بلند شد و گفت: چته؟ درد داری؟ بگم پرستار بیاد بهت مسکن بده؟
با هق هق فقط سرم و به نشونه ی " نه نمی خواد" تکون دادم.
کلافه دستی تو موهاش کشید و یه اخم غلیظ کرد و پر حرص گفت: آخه گریه ات برای چیه؟

یکم زل زل نگام کرد و وقتی دید ساکت نمیشم و هی زیر لب یه چیزی میگم پوفی کرد و نزدیک تر شد و بی حرف نشست بالای تختم و آروم دستش و انداخت دور کتفم و کشیدم تو بغلش. نرم دست کشید به بازوم تا آروم بگیرم . تو همون حالت گفت: هیــــــــــــش چیزی نیست... تموم شد... نگران نباش...
چقدر آغوشش گرم بود. چقدر بهش نیاز داشتم. چقدر یادآوری حس حضورش عالی بود. چقدر.... دلم برای این کوه بودنش و یار بودنش تنگ شده بود...
بازوهاش اونقدر مقاوم و آغوشش اونقدر دلنواز بود که به جای آروم شدن گریه ام بیشتر شد. می خواستم دلتنگیم و خالی کنم و به جای همه ی این نبودنهاش حسش کنم.
دست خالی از سرمم و بالا آوردم و چنگ زدم به تیشرتش و اشک ریختم . اون وسط مسطا وقتی می خواستم نفس بگیرم یه دورم میگفتم " بچه ام.... "
بعد یکم که حسابی گریه کردم و برای بار 20 ام گفتم بچه ام کوهیار با یه فشار کوچیک به بازوم من و از خودش جدا کرد و با یه اخم به صورتم خیره شد و گفت: هی تو سینه ی من چی میگی گرمای نفست می خوره به تنم قلقلکم میاد.
یه لحظه از حرفش گریه و بچه و همه چیز و فراموش کردم و مات موندم بهش.
یعنی همین وسط گریه ی من باید قلقلکش بیاد؟
یکم زل زل نگاش کردم اونم خیره نگام کرد. یهو یاد بچه ی فنا شده ام افتادم و دوباره شروع کردم به گریه کردن و پررو سرم و فرو کردم تو سینه اش و اینبار بلند تر گفتم: بچه ام... بچه ی نازم...
تا این کلمه از دهنم در اومد کوهیار سریع با فشار بیشتری من و از خودش جدا کرد و گفت: چی گفتی؟ بچه ؟ کدوم بچه؟ کسی به من نگفت تو فرشگاه بچه ای همراهت بود.
نمی فهمیدم تو این موقعیت حساس کوهیار چرا انقدر گیج میزد؟
پر بغض گفتم: بچه ام.. بچه ی تو.. بچه ی ما...
آروم با دست کشیدم به شکمم و گفتم: رفت... مرد... نیومده تنهام گذاشت... خون شد ریخت پایین.... کف فروشگاه موند....
کوهیار یکم مات زل زل نگام کرد. یهو چشمهای متعجبش گرد شد، دهنش جمع شد و فشرده. گونه هاش بالا رفت و یه تک خنده ی ریز.. پشت بندش دوتا و یهو ترکید و بلند قهقه زد.
واقعاً نگرانش شده بودم. نمی فهمیدم من بچه ام و به خاطر یه پرش احمقانه و یه کیک کوفتی از دست داده بودم و باید شوکه می بودم و اما در عوض این چرا عقلش و از دست داده؟
سیر که خندید، اشکشم که در اومد، از رو نفس تنگی به هن هن که افتاد و بعد آروم گرفت با انگشت اشکهاش و پاک کرد و با صدایی که توش خنده موج میزد گفت: یعنی تو نمیدونی چرا اینجایی؟
فقط نگاش کردم. خودش باید می فهمید که سوال بی جایی بود اونم تو لحظه ی ناراحتی من پرسیدن همچین سوال واضحی خیلی مسخره بود.
دوباره با همون صدای پر خنده گفت: تو فکر می کردی حامله ای؟
سرم و تکون دادم.
دهنش و جمع کرد که جلوی خنده اش و بگیره.
کوهیار: بعد الان فکر می کنی بچه ات سقط شده؟
دوباره سرم و تکون دادم.
دهنش و بیشتر جمع کرد و یه نفس عمیق کشید و دست انداخت دوباره کشیدم تو بغلش و گفت: تو بیا همین جا فعلا اوضات ناجوره نمی دونم بهت روان گردان دادن به جای آرام بخش؟ بچه کجا بود دختر؟ کیست داشتی که تو فروشگاه ترکید و خونریزی کردی و بیهوش شدی. اونها زنگ زدن آمبلانس اومد و باید عمل میشدی. هچکسم همرات نبود و اینا هم باید با یکی هماهنگ می کردن. زنگ زدن به من.
با تعجب بدون اینکه سرم و از تو سینه اش بردارم به بالا نگاه کردم و گفتم: چرا تو؟
کوهیار: نمیدونم والا ظاهراً من جزو تماسهای اضطراریت بودم.
تازه پازل داشت حل میشد. یادم اومد که شب مهمونی شماره ی کوهیار و رو عدد 1 سیو کرده بودم، اونم روی گوشی و وقتی سیم کارتم و عوض کردم شماه اش تو گوشی سیو بود و تا حالا عوضش نکرده بودم. بقیه ی شماره هامم مربوط به بچه های دیگه بود که هیچ کدوم الان تو شهر نبودن.
با شَک گفتم: تو... چرا اومدی؟
با حرفم کل خنده ای که تو صورتش بود محو شد و یه اخمی کرد و گفت: نباید میومدم؟
بی حرف نگاش کردم.
آروم منو از خودش جدا کرد و بلند شد ایستاد و دستهاش و کرد تو جیب شلوار جینش.
خیره شد بهم و گفت: من مثل تو بی معرفت نیستم. وقتای نیاز پیدام میشه. بهت گه گفته بودم " هر وقت و هر ساعتی که بهم احتیاج داشتی بدون تعارف خبرم کن. مطمئن باش خودم و میرسونم. فقط صدام کن ".
باورم نمیشد هنوز حرفهاش یادش بود.
چشمهام و از نگاه خیره اش و اخم رو پیشونیش گرفتم و سرم و انداختم پایین. دستی به شکمم کشیدم.
دردی تو وجودم پیچید و باعث شد صورتم جمع شه.
یه قدم نزدیکتر شد و گفت: نیاید بهش دست بزنی. غیر کیستی که ترکید بازم داشتی بردنت عملت کردن. الانم چند تا بخیه زیر دلت زدن.
چیزی نگفتم. اونم هیچی نگفت. گوشیش و در آورد و نشست رو صندلیش و سرگرم گوشیش شد.
منم نشستم و برای توهم بچه ای که نبوده از دست دادم یکم غصه خوردم.
بنا به تشخیص دکتر یه شب باید میموندم و می تونستم روز بعد مرخص شم.
تمام مدت کوهیار کنارم موند ونرفت و حتی بیشتر از خود من در مورد عملم از دکتر سوال می پرسید.
مونده بودم این پسر این همه اطلاعات در مورد یه بیماری زنانه رو می خواد چی کار؟ من اصلا نفهمیدم که کیست دارم. پس این ورم کردن شکمم و احساس اضافه وزن به خاطر همین بود و من چه خوش خیال فکر کردم بچه ای دارم که می تونم تنهایی هام و باهاش شریک شم.
و از اون بدتر این توهم انگار دست و بال همیشه بسته ی منو تو غذا خوردن باز کرده بود و منم از فرصت استفاده کرده بودم و کلی از خودم پذیرایی کرده بودم. حالا بعدش برای کم کردن هر 1 کیلو وزن باید خودم و می کشتم.
کوهیار نمی تونست شب پیشم بمونه چون نسبتی باهام نداشت برای همینم شب و برگشت خونه اش و گفت فردا بر می گرده تا کارهای ترخیصم و انجام بده و من نمی تونستم مخالفتی بکنم چون در حال حاضر تنها آشنایی بود که تو شهر داشتم. محال بود به مادرم زنگ می زدم.
عادی رفتار کردنش برام جالب بود. اینکه جوری حرف می زد و برخورد می کرد که انگار هنوز همون دوستِ همسایه ی تراس بغلی هستم.
با این رفتارش یکم شرمنده ام کرده بود و یه وقتایی هم یه حس موذی و بدی باعث میشد احمقانه فکر کنم که یعنی بعد 3 ماه هنوز نفهمیده من رفتم که داره این جوری برخورد می کنه؟


آروم دستی به صورتم کشیدم و چشمهام و باز کردم.
از بوی بیمارستان بدم میاد. سرمو چرخوندم به راست و با دیدن کوهیار شوکه شدم.
این پسر کی اومد؟ رو درخت خوابیده؟ اصلا مگه این کار و زندگی نداره؟؟؟
بازم دست به سینه نشسته و پاشو انداخته رو پاش و چشمهاش و بسته. خوب کم بود خواب داری برو خونه ات.
میدونم دارم نق بی خود می زنم و بودنش اینجا بعد اون جوری رفتن من واقعاً نهایت لطفِ اونم تو این دوره که من واقعاً بی کسم.
بی کس...
یه بغض مزخرف میشینه تو گلوم.
کوهیار: بیدار شدی؟ یه ساعت دیگه دکتر میاد معاینه ات می کنه و اگه مشکلی نباشه مرخص میشی.
بغضم و فراموش کردم. این پسره زحمت نمیکشه چشمهاش و باز کنه همون جور بسته حرف می زنه.
انقدر که حرصم گرفت منم از قصد سرم و تکون دادم. اونم که با چشمهای بسته نمی دید.
یه دقیقه که گذشت بدون اینکه موقعیتش و تغییر بده فقط چشمهاش و باز کرد و وقتی چشمهای خیره ی منو دید گفت: نشنیدی چی گفتم؟
سرم و تکون دادم.
کوهیار: پس چرا جواب ندادی؟
یکم نگاش کردم و رومو بر گردوندم و گفتم: جواب دادم ولی وقتی چشمات بسته است نمی بینی.
صدای کشیده شدن صندلیش و بعد صدای نزدیک شده ی خودش و شنیدم.
دستهاش و گذاشت رو تخت و بهشون تکیه داد و گفت: خوب وقتی می بینی چشمهام بسته است با دهن جواب بده. نمی تونی؟؟؟
برای اینکه کم نیارم گفتم: مثلا عمل کردما نمی تونم زیاد به خودم فشار بیارم.
صداش پر خنده شد و گفت: شکمت و پاره کردن نه زبونت و...
بچه پروو هر چی من میگم یه جواب داره.
بی خیال بحث کردن شدم و بی حوصله چشم دوختم به اتاق. عقربه ها وقتی آدم مجبوره دراز بکشه و ساکتم باشه انگار اصلا حرکت نمیکنن.
بعد 10 دقیقه کوهیار حوصله اش سر رفت و با دهن شروع کرد به ساز زدن. انگار تو حلقش و دلش آواز می خوند اکوش میرسید به دهنش و من میشنیدم.
زیر چشمی نگاش کردم. همه جای اتاق و غیر از من نگاه می کرد. یکم که خوند انگشتاش شروع کردن به بالا پایین رفتن انگار داشت ضرب می گرفت. یکم انگشتهاش تو هوا تکون خوردن و وقتی صدای حلقش یکم بالا تر رفت انگشتهاش از تو هوا فرود اومدن تو شکم من.
چشمهام گرد شد. ضرباتش اول آروم بود و وقتی صدا حلقیش به اوج رسید ضربه هاش تند. دلم درد گرفت و تیر کشید و با یه صدایی که به زور می تونستم کنترل کنم گفتم: کوهیار.. آخ....
شکمم منقبض شد و از شونه خودم و بالا کشیدم.
با صدای بلند من و آخم انگار تازه به خودش اومده باشه و فهمیده باشه داره چی کار می کنه. نگران بهم نگاه کرد و پشیمون گفت: حالت خوبه؟ ببخشید حواسم نبود. جو زده شدم...
نمیدونستم از درد گریه کنم یا از این بی خیالیش بخندم.
دهنم و جمع کردم و به یه لبخند زدن اکتفا کردم. صورت نگرانش از هم باز شد و جواب لبخندم و داد. همون موقع دکتر از در وارد شد .
معاینه ام کرد و کوهیارم مثل دیروز کلی ازش سوال پرسید اونم سوالایی که من خودم تعجب کردم از کجا به ذهنش رسید.
اشکالاتش و ابهاماتش که تموم شد دکتر گفت می تونم مرخص بشم.
کوهیارم بلند شد رفت دنبال کارهای ترخیصم.
مونده بودم الان چی بپوشم. شلوار و مانتوم که به فنا رفته بود با اون همه خونی که پاشید روش. بلاتکلیف رو تخت دراز کشیده بودم. حتی حس بلند شدنم نداشتم.
تو فکر بودم که در باز شد و کوهیار اومد تو با یه نایلون تو دستش. اومد کنار تختم و نایلون و گذاشت روش و گفت: پاشو دیگه باید بریم.
یه نگاه به خودم و لباسهای صورتی زشت بیمارستان کردم و گفتم: با اینا؟
کوهیار ابروهاش و فرستاد بالا و یه حالت چندش به صورتش داد و گفت: اممم نه .. اینا خیلی ناجورن. حال من سالم و بد میکنن چه برسه به تو. پاشو لباس برات آوردم عوضشون کن.
با درد تو جام نشستم. نمی تونستم به بخیه هام فشار بیارم. می ترکیدن بدبخت می شدم. یعنی همون پاره میشدن.
کوهیار از تو نایلون یه مانتوی نخی کوتاه آبی و یه شال همرنگش با یه دامن ست و گشادش بیرون آورد. همراه با یه تاپ بندی تنگ. من مونده بودم اینا رو از کجا گیر آورده.
نگاه من و که دید گفت: خوشت اومد؟ سلیقه ام حرف نداره.
یه نگاه به دامن انداختم و گفتم: این چیه؟
کوهیار یه نگاهی به صورتم کرد و نگاهش پایین اومد و به شکمم و...
کوهیار: فکر نکنم با اون بخیه ها بتونی شلوار جین بپوشی. همین برات بهتره.
لبهام و جمع کردم تو دهنم. این کوهیار فکرش بیشتر از من کار می کرد. من اصلا حواسم به بخیه هام نبود.
کوهیار: می تونی خودت لباست و عوض کنی یا کمکت کنم؟
سریع نگاش کردم. رو صورتش یه لبخند خبیث و شوخ بود اما نگاهش... نه شیطنت داشت نه حتی اون شوخ و شنگی لبخندش. یه جورایی جدی و سخت بود..
نفهمیدم حرفش جدی بود یا شوخی ولی گفتم: نه برو بیرون خودم عوض می کنم.
شونه ای بالا انداخت و همون جور که میرفت بیرون گفت: من که همه چیو دیدم از کی قایم می کنی.
دندونام و با حرص رو هم فشار دادم و از در که بیرون رفت شروع کردم به غرغر کردن.
پسره ی پررو، دیده باشیم نباید به روی خودت بیاری. اون مال اون وقتی بود که با رضایت خودم تونستی .. .خدایا این پسره آخرش، چاک و بست دهن من و باز میکنه...
از جام بلند شدم و آروم آروم لباسهام و پوشیدم. تاپه انقدر تنگ و کوتاه بود که فرم ماهیچه ی شکمم و نشون میداد و نافمم افتاده بود بیرون. اینم لباس بود خرید. دامنه انقده گشاد، تاپه انقده تنگ.
بندهای مانتوم و بستم و شال و آزاد انداختم رو سرم.
ولی خدا خیرش بده تو این گرما این دامنه خوب چیزی بود. همچینی باد می رفت توش....
یه تقه به در خورد و بعد سر کوهیار از در تو اومد.
کوهیار: تموم شد؟
یه ابروم پرید بالا.
من: تمومم نشده بود مگه فرقی داشت تو که کله کردی تو.
خبیث ابرو بالا انداخت و کامل اومد تو. از تو کمد وسایلم و برداشت. کیفم و نایلون لباسهای خونیم و بعد اومد زیر بغلم و گرفت و با قدمهای مورچه ای راه افتاد.
مونده بودم این چرا انقدر آروم راه می ره.
وسط راهروی بیمارستان که رسیدیم یهو نطقش وا شد.
کوهیار: اشکالی نداره عزیزم این بار نشد بار دیگه. خدا بزرگه. حتماً صلاح نبود ما الان بچه دار بشیم. ایشا.. در تلاش بعدی. انقدر بچه بهت بدم که خودت بگی بسه دیگه نمی خوام. نبینم به خاطر یه لخته خونِ شکل نگرفته غصه بخوری و افسرده بشی. تو باید بابای بچه رو دوست داشته باشی. بچه که دیگه نیست. مهم خودم و خودتیم. زندگی شاد میشه با بچه .. بی بچه.. ناراحت نباشیا خودم کنارتم و شب و روز شادت می کنم. خودم میشم دلخوشی خونه ات. مخصوصاً شبا...
دیگه محال بود چشمهام بیشتر از این بزنه بیرون. مخصوصاً که کوهیارم بلند بلند اینا رو می گفت اونم با یه صدای ناراحت که یکی نمی دونست فکر می کرد واقعا ماها بچه امون سقط شده.
چون نگاه پرستارا و بیمارها و همراهاشون که تو راه رو بودن یه جورایی یه نگاه همدردی همراه با لبخند به خاطر حرفهای کوهیار بود.
با چشمهای گرد یه نیمچه اخمی کردم و زیر لب گفتم: داری چی کار می کنی؟
کوهیار آروم گفت: 2 ساعت واسه من بچه بچه گفتی و گریه کردی دارم یه سوگواری درست برای اون بچه ی خیالیت می کنی. بزار منم یه فیضی ببرم یه حس خیالی پدر بودن بکنم. ساکت...
دوباره شروع کرد. انقدر گفت گفت گفت تا رسیدیم به در ماشین. دیگه این قدمهای آخر پرستارا رسماً با لبخند نگاهمون می کردن. از همدردی خبری نبود. بس که این کوهیار از شبهای دلداری دهنده حرف زده بود و آبروی من و خیرات کرد.
سوار ماشین که شدیم ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. منم انقدر تو این ده دقیقه که با قدم های مورچه ای کوهیار بیایم بیرون حرص و خجالت خوردم که دیگه جونی برام نمونده بود. با من مثل زنای زائو رفتار می کرد هر چی بهش میگفتم تند تر بریم میگفت "مزه اش به همین آسه قدم برداشتن بعد عمله."
چشمهام و بستم و کوهیار راه افتاد. ذهنم اونقدر درگیر بود که زمان و مکان از دستم در رفته بود. وقتی ماشین ایستاد تازه به خودم اومدم.
چشمهام و باز کردم و با دیدن محله ی قبلیم چشمهام گرد شد.
کوهیار کنار خیابون ماشین و پارک کرد و گفت: بفرمایید رسیدیم.
با تعجب از شیشه به بیرون نگاه کردم.
برگشتم سمت کوهیاری که با لبخند نگام می کرد و نامطمئن گفتم: ام... تو میدونی که من دیگه اینجا زندگی نمی کنم؟
تو کسری از ثانیه صورتش جمع شد و لبخندش محو و اخمهاش تو هم رفت.
جدی و محکم گفت: فکر میکنی این چیزیه که آدم بتونه فراموش کنه؟ اونم بعد از اینکه برگشتم و دیدم جای تو یه غول تشن رو تراس ایستاده و سیگار می کشه یه دخترم ازش آویزونه؟
کلام جدیش نیمزاشت هیچ گونه احساسی و از حرفهاش بفهمم. اما اخمش خیلی بد بود. کاش لال مرده بودم و حرف نمی زدم. در حال حاضر لبخندش و ترجیه می دادم. خدا رو شکر که حداقل یکی آویزون پسره بود فکر نکرد من بااون غول تشنم شرف بی شرف می شد.
به ثانیه نکشید که نگاش عوض شد و لبخندش دوباره رو لبهاش پهن شد و گفت: خوب دیگه بفرمایید بریم.
به زور دهنم و باز کردم و گفتم: اما ... کجا؟ اینجا که خونه ی من نیست.
با لبخند جدی گفت: نه خونه ی منه و تو با این حالت نمی تونی تنها بمونی. یه هفته هم مرخصی استعلاجی داری که از فردا شروع میشه. تا جایی هم که فهمیدم نه ملی و نه شیده و نه حتی آرشا تو شهر هستن. پس چه بخوای چه نخوای فعلا مسئولیتت با منه.
بی اختیار اخمم رفت تو هم. کوهیار برگشت که در و باز کنه و پیاده شه.
من: اونوقت برای چی؟
تیز برگشت سمتم و گفت: چون منو جزو تماسهای اضطراریت گذاشتی. حالا هم دیگه بحث بسه پیاده شو.
و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من بمونه در ماشین و باز کرد و پیاده شد و در پشتم باز کرد و وسایل و برداشت و اومد سمت منو درو باز کرد و گفت: پیاده نمیشی؟
نگاش کردم. اخم کرد و دولا شد و بازوم و گرفت و کمک کرد پیاده شم. دیگه دستم و ول نکرد.
در خونه رو باز کرد و اول من وارد شدم و بعدش خودش. دستم و همچین چسبیده بود از بازو که انگار محکوم میبره تو داد گاه.
راستش یه ذره هم بازوم درد گرفته بود. حس می کردم از قصد فشار میده.
اخمم بیشتر شد و گفتم: کوهیار دستم و ول کن، فرار که نمیکنم خودم میام.
بدون اینکه نگام کنه دکمه ی آسانسور و زد و گفت: نه که اصلاً هم اهلش نیستی؟
اخمام رفت تو هم. در آسانسور باز شد و هلم داد تو و خودشم اومد تو.
پر حرص گفتم: مگه دزد گرفتی؟
تیز نگام کرد و با اخم و جدی گفت: پس چی؟ یه دونه از اون دزد حرفه ایها رو گرفتم.
دلم ریخت پایین. صورت اخموم بی حالت و مات شد و تمام بدنم صاف.
خیلی جدی گفت دزد گرفتم. یعنی.. یعنی منظورش به اون بالشت و تیشرتیه که برداشتم؟ ندید بدید خوب ساز دهنی خودم و گذاشتم جاش گدا...
برای اینکه کم نیارم پرو گفتم: درست صحبت کن. دزد خودتی مگه چی دزدیم؟
یه نگاهی بهم کرد که میگفت" خر خودتی "
کوهیار: نمیدونی یا می خوای من برات بگم؟
نه جان من از اون بالشت و اون تیشرته کینه گرفته.
به زور آب دهنم و قورت دادم و با دهنی که از ترس دزد بودن خشک شده بود گفتم: چیزی ندزدیم. یه نمونه اش و بگم...
تو دلم التماس می کردم نگو.. نگو جان من.. گدا بازی در نیار..
تیز تو چشمهام خیره شد. یه نگاه جدی و برنده. یه نگاهی که کمتر از این چشمها دیده بودم. در آسانسور باز شد. بدون پلک زدن گفت: آرامشم ...
مات بدنم شل شد و وا رفتم. اما حتی فرصت به خودم اومدنم نداشتم. چون کوهیار از آسانسور بیرون رفت و دست منم کشید و برد بیرون.
نمیدونستم منظورش چی بوده. من چی کار به آرامش تو داشتم پسر؟ زندگی خودم بهم ریخت که خیال آقا نارحت نشه. که زندگی جناب عالی تنظیمش بهم نخوره. بعد اومدی آرامش از من می خوای؟
کلید انداخت و در خونه رو باز کرد و اول خودش رفت تو و در و کامل باز کرد و با لبخند و یه صدای سر زنده گفت: آرشین خانم بفرمایید تو. خوش اومدید صفا آوردید. منت رو تخم چشم ما گذاشتین.
آروم با قدمهای کند وارد شدم. من که سر از کار این کوهیار در نمی آوردم. الان اونقدر سرخوش بود که انگار نه انگار که همین دو دقیقه ی قبل من و دزد کرده بود و ازم طلب داشت.
کفشهام و دم در، در آوردم و کوهیار رفت تو خونه و لباسهام و برد تو آشپزخونه و کیفم و گذاشت رو اپن و برگشت سمتم و کمکم کرد بیام تو هال و منو به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد.
رفتم تو اتاق و یه نگاه آرزومند به در حمام انداختم و گفتم: می تونم دوش بگیرم؟
کوهیار: چرا که نه؟ برو تو برات حوله می زارم. می تونی لباسهای من و بپوشی.
با لبخند و خوشحال گفتم: نه همینا که تنمه خوبه. فقط حوله. ممنون میشم.
سری تکون داد و کمکم کرد رفتم تو حمام و در و بستم و آبی که به بدنم خورد آرامشی به بدن کوفته و مریضم داد که حد نداشت.
بعد دوش اومدم بیرون و دیدم حوله رو تخته و در اتاقم بسته است. رفتم حوله رو پیچیدم دورم و خودم و خشک کردم و دوباره همون لباسها رو پوشیدم.
چند تقه به در خورد و صدای کوهیار: اگه لباس پوشیدی یکم استراحت کن.
رفتم سمت در و بازش کردم. پشت در ایستاده بود. ملتمس نگاش کردم.
من: نمیخوام بخوابم. دیروز تا حالا همه اش خواب بودم. حوصله ام سر میره.
بی حرف خودش و کشید کنار و مبل و نشونم داد. لبخندی زدم و رفتم سمت مبل. خودش رفت تو اتاق و یه بالشت و ملافه برام آورد و بالشت و پشتم و ملافه رو روم کشید.
کوهیار: حالا راحت باش.
با نگاه ازش تشکر کردم که لبخندی زد و رفت تو اتاق. لباسهاش و عوض کرد و لباسهای تو خونه اش و پوشید و اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه. برام شربت درست کرد و آورد و نشست کنارم.
شربت منو داد دستم و گفت: لباسهات و انداختم تو ماشین. این همه خون و از کجا آوردی دختر؟
بدون کلام لبخند زدم. تلویزیون و روشن کرد و بی صدا مشغول دیدن شدیم. ناهارم خودش درست کرد. زرشک پلو با مرغ. به خاطر من غذا رو چید رو میز تو هال و خودشم رو مبل کنارم نشست و با هم خوردیم.
غذاش به همون خوشمزگی قبل بود.
هنوزم نمی فهمیدم چرا جوری رفتار می کنه که انگار هیچ فاصله ای بینمون نیافتاده؟ هر چند من ممنونش بودم که به روی خودش نمیاره چون واقعاً الان کسی و غیر اون نداشتم. اما اون حقیقتاً مسئولیتی در قبال من نداشت.
تا ساعت 6 با هم تلویزیون دیدم و من در حین فیلم دیدن احساس کردم چشمهام داره گرم میشه و کم کم نفهمیدم کی خوابم برد.

با صدای موسیقی ملایمی چشمهام و باز کردم. صدا از رو تراس میومد. در تراس باز بود و پرده با باد می رقصید.
بی اختیار با کمی درد از جام بلند شدم. و با قدم های آروم رفتم رو تراس. کوهیار ساز به دست در حال نواختن بود.
تازه می فهمیدم که چقدر دلم برای صدای ساز دهنیش تنگ شده بود. تکیه دادم به در تراس و سرم و چسبوندم بهش و چشمهامو بستم و اجازه دادم صدای این ساز با نفسهای جادویی کوهیار تو کل بدنم پخش بشه و آرامش و به سراسر وجودم منتققل کنه.
صدا که قطع شد. منم چشمهام باز شد. صدای تیک فندک و بعد بوی تند سیگار.
تکیه ام و از در تراس گرفتم و رفتم نزدیکتر. کنارش ایستادم و تکیه دادم به لبه ی تراس و خیره شدم به کوچه.
من: دلم برای ساز زدنت تنگ شده بود.
من: دلم برای خودت تنگ شده بود.
سریع برگشتم و نگاش کردم. بی تفاوت بدون هیچ عکس العملی خیره به خیابون دود غلیظ سیگار و از ریه هاش بیرون داد.
یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم.
سرم و انداختم پایین و با دیدن ساز دهنی آبی رنگ بی اختیار دستم دراز شد سمتش و گرفتم تو دستم. این همون سازی بود که من براش گذاشته بودم.
عجیب بود چون تا جایی که یادمه غیر یه بار تو کیش که مجبور شد از این ساز استفاده کنه هیچ وقت ندیده بودم که با سازی غیر از ساز مادرش بزنه.
کوهیار: مواظبش باش...
برگشتم سمتش.
نگاش رو ساز بود.
کوهیار: برام خیلی عزیزه.
دلم فشرده شد. سرش و بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. بدون شوخی بدون لبخند کاملا جدی.
به من خوبی نکن شاید برای هر دومون بد شه، نشستم تو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه.
کوهیار: میشه یه سوال بپرسم؟
با سر گفتم " آره "
کوهیار: چرا رفتی؟
شوکه بهش خیره شدم. میدونستم که این سوال و می پرسه اما برام جواب دادن بهش خیلی سخت بود. مات مونده بودم که چی بگم. تو ذهنم دنبال یه جوابی می گشتم که دروغ نباشه زیادم حقیقت و نگه یعنی کامل نگه.
من از تو، از خودم، ازما، از این احساس ترسیدم، تو باید جای من باشی، ببینی در تو چی دیدم.
قبل از اینکه چیزی پیدا کنم گفت: به خاطر اون شب بود؟ من که ازت پرسیدم. گفتم مطمئنی؟ خودت اجازه دادی. خودت راضی بودی. من مجبورت نکردم.
بغض کردم. معلومه خودم خواستم. معلومه راضی و مطمئن بودم. تنها چیزی که این همه مدت من و سرپا نگه داشته بود خاطره ی همون یه شب بود.
پر بغض با چشمهای ناراحت سری تکون دادم و گفتم: معلومه که نه... اون شب فوق العاده بود...
یهو چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید و فوت کرد بیرون و آرامشی کل صورتش و گرفت.
کوهیار: تموم این سه ماه.. تو تک تک شبها.. فکر می کردم چقدر کارم افتضاح بوده و چه شب وحشتناکی داشتی که باعث شده تو خونه و زندگیت و ول کنی و فقط برای اینکه دوباره منو نبینی از اینجا بری...
با دهن باز نگاش کردم. خدایا من با این بچه چی کار کرده بودم. کامل چرخیدم سمتش و سرم و کج کردم که به صورتش نگاه کنم. بی اختیار دستم بالا رفت که بشینه رو صورتش. سرش و چرخوند و نگاهی به دستم کرد که....
باعث شد تو همون حد فاصله صورتش خشک بشه. آروم دستم و مشت کردم و پایین آوردم و سرم و انداختم پایین.
تو باید جای من باشی، بفهمی من چرا تنهام، بفهمی چی بهت میگم، ببینی از تو چی میخوام.
آخرین پکش و به سیگارش زد و با لبه ی تراس خاموشش کرد و پرتش کرد تو کوچه و برگشت که بره تو خونه و گفت: بهتره زودتر بیای تو سر پا نمونی.
رفت تو و من موندم و تاریکی شب و نورهای واضح شده ی این کوچه و محله و دلی پر غم...
هر چقدرم که کوهیار نشون بده که این چند ماه دوری وجود نداشته اما بازم این فاصله حس میشه. من بی خبر رفتم که مجبور نباشم آگاهانه رابطه رو قطع کنم. با نگاه کردن به چشمهاش بگم همه چی تمومه چون نمی تونستم. چون در توانم نبود.
تو باید جای من باشی، بفهمی من چرا تنهام، بفهمی چی بهت میگم، ببینی از تو چی میخوام.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو خونه. کوهیار برای خودش تو هال جا پهن کرد و گفت: برو رو تخت بخواب. راحت باش.
یه " شب بخیری " گفت و دراز شد تو جاش و من آروم رفتم سمت تختی که هر تکونش باعث یاد آوری یه تیکه از بهترین شب زندگیم میشد.

سرم و چرخوندم و یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطر آرامش بخشی و با ولع تو ریه هام فرو کردم.
صورتم و چند بار به بالشت نرم کشیدم و یهو ..کوهیار...
چشمهام و باز کردم. صدای آهنگ بلند ضبط از تو هال میومد و صدای بلند و مردونه ای که هماهنگ با خواننده می خوند.
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها .... در آینه افتاده چین
از تندباد حادثه .... گفتی که جان دربرده ایم
اما چه جان دربردنی ..... دیریست که در خود مرده ایم
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها ...... در آینه افتاده چین
اینجا به جز درد و دروغ ..... همخانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من ..... هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد ..... کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست ...... بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرابی بود و بس ..... خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ..... اینجا مرا تنها گذاشت ..... اینجا مرا تنها گذاشت
از روی تخت بلند شدم و قدم به قدم به در نزدیک شدم. صداش حس زیادی داشت. شاید عالی نمی خوند اما حس تو صداش. بغض کلامش....
اخمهام ناراحت رفت تو هم. از اتاق بیرون اومدم.
کوهیار تو آشپزخونه مشغول چیدن میز بود و با سری که تکون می داد همراه آهنگ می خوند.
رفتم جلوی اپن ایستادم و خیره شدم بهش و گوش دادم به صدای پر کلامش...
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها ....... در آینه افتاده چین
من با تو گریه کرده ام ...... در سوگ همراهان خویش
آنان که عاشق مانده اند ....... در خانه بر پیمان خویش
ای مثل من در خود اسیر ...... لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما ..... این قصه می ماند به جا
هجرت سرابی بود و بس ..... خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ..... اینجا مرا تنها گذاشت ..... اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت... نمیدونم چرا زمزمه کردم. چرا بغض کردم. اما با صدام کوهیار سریع سرش و برگردوند و اول با اخم و بعد با لبخند گفت: صبح بخیر.. بیدار شدی؟ تا تو دست و صورتت و بشوری منم چایی میریزم.
برگشت رفت سمت سماور. برام چایی دم کرده بود.
من: تو نباید بری شرکت؟
کوهیار: یه هفته مرخصی گرفتم. بهش احتیاج داشتم. در ضمن اگه بهم احتیاج داشته باشن خبرم می کنن. البته اگه مهم باشه. این یه سال همه اش سرم تو کار بود.
من: یه هفته؟ اما چرا؟
کوهیار برگشت و با لبخند گفت: اولاً که برای در کردن خستگی. بعدم اینکه آدم مهمون مریض و تو خونه تنها نمی زاره. سوماً وقتی از بیمارستان زنگ زدن داشتم می رفتم یه مأموریت یه هفته ای بندر که سر جریان عمل تو و اینا یکی دیگه رو جای خودم فرستادم. عملاً این یه هفته بی کارم.
یکم نگام کرد و برگشت چایی بریزه. از پشت به شونه های پهنش نگاه کردم. چقدر دلم می خواست برم جلو و از پشت بغلش کنم. به خاطر همه ی این توجهاتی که فکر نمی کنم لایقش می بودم.
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمیمونی، نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمی تونی.
چه وقتایی که بد میشی، چه وقتتایی که آشوبی، تمام درد من اینجاست، تو هر کاری کنی خوبی.
برگشتم و رفتم دست و صورتم و شستم و برگشتم و نشستم سر میز.
یه میز شاهانه با کلی خوراکی چیده بود که آدم هول می کرد نمیدونست کدوم و بخوره. چشمم که به کیک شکلاتیه افتاد با ذوق دست دراز کردم دو تیکه ازش برداشتم و سریع یه گاز زدم و با دهن پر گفتم: خودت درست کردی؟
لبخندی زد و به کابینت نگاه کرد. بسته ی کیک آماده روش بود.
برگشتم نگاش کردم. یعنی اون روزی هم که براش کیک پختم فهمید کیکش آماده بود و اونقدر ازش تعریف کرد و به روم نیاورد که من کاری نکردم؟
دیگه چیزی نگفتم و تو سکوت صبحونه امون و خوردیم و بعدش دوباره مثل دیروز مجبورم کرد که بشینم رو مبل و خودش همه کارها رو انجام داد.
بعد کارش یه ساعت رفت تو اتاقش و کارهای شرکتش و انجام داد و اومد بیرون. تمام مدت من سرم و با تلویزیون گرم کرده بودم.



ادامه دارد....



در رمان رمان رمان