رمان پشت یک دیوار سنگی قسمت22
5 روز تمومه که دارم فکر می کنم. دارم با خودم کلنجار میرم. من با این محبتی که تو دلمه چی کار کنم؟ با کوهیار چی کار کنم و با این تشابه ....
مدام به یه جا خیره میشم و تو فکر می رم. کوهیار زنگ زد پیام داد. زنگاش و جواب ندادم. پیام هاشم کوتاه جواب دادم.
نمی خوام الان باهاش حرف بزنم. یا رو به رو بشم. هنوز سر پا نشدم. هنوز مسلط نشدم.
اما تا کی؟ تا کی می تونم پنهون بمونم؟ مگه یه تراس چقدر می تونی دورمون کنه؟ چقدر دووم میاره؟ میشه راحت از روش رد شد.. میشه راحت به هم رسید....
اما بعدش چی؟ بعدش...
محال ممکنه بتونم تحمل کنم اونی که می برّه کوهیار باشه. اونی که میگه همه چی تمومِ کوهیار باشه. تحمل ندارم اونی که خداحافظ میگه کوهیار باشه...
باید فکر کنم... آیا راهی هست؟؟
شاید یه نگاه ... یه حرف... یه دیدگاه... یه چیزی که باعث تحول بشه... یه چیزی....
5 روز تموم فکر کردم... فردا شنبه است.... کوهیار گفته یکشنبه باید بره مأموریت... این دوری لازمه... این تنهایی این جدایی....
فکری که تو سرمه هر لحظه قویتر میشه... من این جوری عقب نمیکشم. نه این جوری... بدون هیچی...
3 ساعت مرخصی گرفتم و زودتر رفتم خونه. سر راهم کلی خرید کردم. ماشین و تو پارکینگ پارک کردم. یه پیام به کوهیار دادم.
من: امشب چی کاره ای؟
کوهیار: سلامت کو بچه؟ هیچی بیکار کنج خونه نشسته ام.
خوشحال یه لبخند زدم و دیگه جوابش و ندادم.
رفتم بالا و کلید خونه ی کوهیار و برداشتم. لباسها و وسایل مورد نیازمم برداشتم و برگشتم پایین و رفتم خونه ی کوهیار.
همچین وارد شدم که انگار 100 ساله خونه ی خودمه. خوشم میاد همسایه ها هیچکی به هیچکی کار نداره. خدا رو شکر.
رفتم تو خونه، وسایل آشپزی و چیدم تو آشپزخونه و وسایل خودم و بردم تو اتاق کوهیار. جلوی دست نباشه بهتره.
مانتو و شالم و در آوردم و مشغول به کار شدم. اول مایع لازانیا رو درست کردم و بعد از اینکه گذاشتمش تو ماکروویو رفتم سراغ بقیه. پودر کیک آماده رو از تو نایلون در آوردم. یه چشمک بهش زدم.
درسته که کیک پختن بلد نیستم اما بلدم 3 تا تخم مرغ و روغن و آب و به مایه کیک اضافه کنم و هم بزنم. مواد کیکم آماده کردم ریختم تو یه قالب گرد و گذاشتمش تو فر.
بقیه ی مخلفات شامم حاضر کردم. کارم که تموم شد یه ساعتی وقت داشتم تا اومدن کوهیار. رفتم حمام و اساسی حمام کردم.
اومدم بیرون و بعد یه هفته یه آرایش درست و حسابی کردم و یه تاپ تنگ قرمز پوشیدم که 4 تا بند داشت و این بنداش با هر بار تکون خوردنم می افتادن رو شونه ام و یه دامن 7-8 سفید کوتاه که 7 هاش میرسید تا بالای زانوم و 8 هاشم که تا وسط رونم میومد پوشیدم.
کمر دامن تنگ بود و شکمم از یه خط فاصلی از تاپ و کمر دامن پیدا میشد. موهامم سشوار کردم و باز ریختم دورم. همون جور که کوهیار دوست داره.
امشب باید فوق العاده باشم معرکه.
صدای در باعث شد از جلوی آینه بلند شم و به سمت در برم. کوهیار از در وارد شده بود و با تعجب به خونه ی چراغونی شده نگاه می کرد. با لبخند جلو رفتم. با دیدن من دهنِ بازش جمع شد و ناباور گفت: آرشین.. اینجا چی کار می کنی؟؟
با لبخند و لوند گفتم: سورپرایز.... می خواستم غافلگیرت کنم.
با این حرفم انگار تازه متوجه من شده. سرش و انداخت پایین و از نوک انگشتای پام با اون لاکهای قرمزش شروع کرد به نگاه کردن و چشمهاش کشیده شد به ساق پاهای براقم و اومد بالا رو زانو و رون پام که از زیر دامن کوتاهم پیدا بود و اومد بالا تر و رسید به شکم لختم که تو حد فاصل بین کمر دامن و تاپم پیدا بود و بالا تر رسید به یقه ی باز تاپم و سینه هایی که ازتوشون پیدا بود و گردنم و در آخر صورتم.
ابرو هاش بی اختیار رفت بالا و سوت بلندی کشید و گفت: چه کردی با خودت؟
یه قدم به سمتم برداشت و آروم گفت: جان من آرشین خبریه؟ این همه توجه و اینا....
با دست به سر و شکلم اشاره کرد.
لبخند زدم و رفتم سمتش و چسبیدم به سینه اش و دستهام و گذاشتم رو شونه اش تا بتونم خودم و رو پنجه ی پام بالا بکشم. خاک به سرم یادم رفته بود یه کفش نو بیارم قرم تکمیل شه.
خودم و بالا کشیدم و نرم لبهاش و بوسیدم و اومدم پایین و گفتم: نه عزیزم خبر خاصی نیست. دیدم بودن زری جون خسته ات کرده گفتم یه شب خوب دو نفره داشته باشیم.
جفت ابروهاش پرید بالا و نامطمئن و خوشحال گفت: دونفره؟
با لبخند چشمکی زدم و چرخیدم سمت آشپزخونه و دستم و از رو شونه اش تا روی سینه اش کشیدم و رفتم.
من: تا تو لباسات و عوض کنی و یه دوش بگیری من میز شام و میچینم.
یه چشم بلند بالا گفت و تند رفت تو اتاق.
سر ده دقیقه، لباس راحت پوشیده با موهای خیس اومد بیرون.
یه تیشرت یقه هفت سفید پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای سورمه ای.
اومد تو آشپزخونه و با دیدن میز غذا ذوق زده دستهاش و انداخت دور کمرم و با یه حرکت از جا بلندم کرد و دو دور چرخوندم.
کوهیار: آرشین تو بهترینی....
از خوشحالیش می خندیدم. آروم گذاشتم زمین و یه بوسه ی محکم ازم گرفتم و نشست پشت میز. مثل بچه ها بشقابش و برداشت و گرفت سمتم که براش بکشم.
من عاشق این خلق و خوی بچه گانه در عین حال محکمش بودم.
براش غذا کشیدم و گذاشتم جلوش.
با ولع غذا رو خورد و مدام به به و چه چه کرد.
من اما به جای غذا خوردن خیره شده بودم بهش و از دیدنش لذت می بردم. همه ی این حالتهاش برام پر آرامش و خوشحالی بود.
غذاش که تموم شد سرش و بلند کرد و به بشقاب دست نخورده ی من نگاه کرد و با تعجب گفت: تو چرا چیزی نخوردی؟
با لبخند شونه ای بالا انداختم و گفتم: این چند وقته خیلی خودم و ول کردم وزنم زیاد شده باید مراقب باشم.
یه چشمک شیطون زد و گفت: هر جوری با هر وزنی هم باشی بازم سوگلی خودمی...
لبخند زدم اما دلم گرفت. من فقط سوگلی بودم.
از جاش بلند شد و ظرفها رو جمع کرد و گذاشت تو سینک. منم بلند شدم و رفتم سراغ شستن ظرفها. تا شیر و باز کردم یهو همچین با فشار پاشید که اگه دستهام جلوی صورتم نبود خیس خالی میشدم. خدا رو شکر قبلش پیشبند بسته بودم تا لباسام کثیف نشه اما کف آشپزخونه خیس شده بود.
شرمنده به کوهیار نگاه کردم.
یه لبخند مهربون زد و گفت: این شیره با خودشم درگیره. یه وقتهایی قاطی می کنه بی خیالش. الان تمیز می کنم.
تند گفتم: نه الان خشک می کنمش. اما با اولین قدم پام لیز خورد و اگه دست کوهیار بازوم و نمی گرفت می افتادم زمین.
کوهیار: آرشینم تکون نخور دیگه من تمیز می کنم. تو چیزی پات نیست لیز می خوری. باید رو فرشیها رو می پوشیدی.
آرشینم....
ذوقم و مخفی کردم و با یه اخم ریز لوند گفتم: من اون دمپایی های گنده رو نمی پوشم. پاهام از سرش می زنه بیرون. پوشیدن و نپوشیدنش فرقی نمی کنه. قر و کلاسمم بهم می ریزه.
بلند تک خنده ای کرد که سریع جمع شد. بی حرف رفت سمت تی و برش داشت و زمین و تمیز کرد و منم تو این مدت ظرفها رو شستم. کوهیار کارش که تموم شد رفت تو هال.
شیر آب و بستم. غذا ها رو جابه جا کردم و رفتم تو هال. از کوهیار خبری نبود.
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم و صداش کردم.
من: ام... کوهیار.. کجایی؟؟؟
صداش از تو اتاق اومد.
کوهیار: عزیزم تو بشین من الان میام.
بی اختیار با هر کلمه ی محبت آمیزش لبخند می زدم. تو جام نشستم و خواستم تلویزیون و روشن کنم که در اتاق باز شد و از تو اتاق اومد بیرون. دستهاش پشتش بودن و یه جورایی مشکوک راه میومد.
با تعجب و کنجکاو نگاش کردم.
من: چیه؟؟
کوهیار: هیچی تو بشین و راحت باش...
چشمهام و ریز کردم. چرا دستش و از پشتش بیرون نمی آورد؟ ظاهراً یه چیزی اون پشت مشتا بود.
گردن کشیدم که ببینم چیه.
کوهیار: آرشین جان آروم بگیر الان میفهمی...
لبم و به دهن گرفتم و مثل بچه های خوب و حرف گوش کن آروم نشستم سر جام.
کوهیار اومد و جلوی پام زانو زد. با چشمهای گرد نگاش کردم.
به خاطر قد بلندش وقتی زانو می زد بازم هم قد منِ نشسته بود. پلکهام خود به خود تند باز و بسته میشد.
یه لبخند قشنگ زد و آروم و پر احساس گفت: به خاطر اون روز ... شب مهمونی.. که کفشهات و در آوردم معذرت می خوام. نمی خواستم قرت و بگیرم اما زری جون تو این خونه نماز می خوند و دلم نمی خواست یه جای کثیف نماز بخونه. دوست داشتم خونه ام پاک باشه.
آروم یه ذره سرم و پایین آوردم.
لبخندش بیشتر شد و گفت: اما دلمم نمی خواد بدون قرت باشی. به شرطی که قرت نو و تمیز باشه. برای همین...
دستش و از پشتش در آورد و چشمهای گرد من رفت رو دو تا صندل قرمز پاشنه دار که با چند تا بند خوشگل به هم وصل میشدن.
زبونم بند اومده بود.
کوهیار: می تونی اینا رو تو خونه بپوشی با حفظ قر و عشوه ات. برای من...
هیجان زده جیغی کشیدم و بی اختیار از سر ذوق و شوقی که ناشی از حرکت کوهیار و قشنگی کفشها بود دستهام و پیچوندم دور گردن کوهیار و سفت فشارش دادم و آوردمش جلو و محکم لبهاش و بوسیدم.
قدر دانی از این قشنگ تر و پر درد تر بلد نبودم.
چون طفلی صداش در اومد.
وقتی ولش کردم. دستی به گردنش کشید و گفت: عاشق این هیجاناتتم که محبتشم درد داره. گردنم تیر کشید، لبامم ورم کرد.
نیشم و با ذوق باز کردم و شونه ای بالا انداختم خواستم کفشها رو ازش بگیرم که با دست آروم نشوندم سر جام و بی حرف اشاره کرد آروم بگیرم.
یکم آروم گرفتم. همون جور زانو زده دستهاش و گرفت به پام و آورد بالا و اول یه بوسه ی عمیق رو هر پام نشوند و آروم و با دقت کفشها رو پام کرد.
لبهام و تو دهنم گرفته بودم که صدام در نیاد. که بغض نکنم. از این همه محبت احساساتی نشم.
کفشها رو که پوشوند پاهام و جفت کرد و آروم گذاشت رو زمین.
با یه لبخند پر بغض و خوشحال نگاش کردم و این بار آروم و با همه ی احساسم بغلش کردم. گردنم و بوسید و یکم تو بغل گرفتم.
ازم جدا شد و نشست کنارم و گفت: خوب.... امشب چی کار کنیم؟
چشمکی زدم و گفتم: دسر بخوریم؟
شیطون نگام کرد و چشمهاش رفت رو لبهام و خودش و کشید سمتم و آروم گفت: میمیرم برای این دسر...
لبهاش که نزدیک صورتم شد با خنده دستم و گذاشتم جلوی لبهاش و مانعش شدم و گفتم: این و نگفتم دسر واقعی ... صبر کن تا بیارم برات.
رفتم تو آشپزخونه و کیک و از تو یخچال در آوردم و گذاشتم تو سینی و همراه دوتا چایی و بشقاب و چنگال بردم تو هال. کوهیار با دیدن کیک پرشوق دستی زد و گفت: آرشین عاشقتم عاشقتمم ماه تر از تو پیدا نمیشه.
چقدر دوست داشتم که این ابراز احساس نه برای کیک یا شام و فقط فقط برای خودم و وجودم باشه اما...
کوهیار انقدر ذوق داشت که نمی دونست چه جوری کیک و بخوره. همچین با ولع می خورد که انگار نه انگار که همین 10 دقیقه ی پیش اون همه غذا ریخته تو شکمش. نگران بودم که دل درد نگیره.
اما نمی تونستم چیزی بگم. چون می خواستم امشب براش رویایی باشه.
یه چنگال کیک می خورد یه به به می کرد یه چنگال دیگه می خورد و یکم تعریف می کرد. انقدر که تعریف کرد خودم باور شد که کیک پز ماهریم.
نصف بیشتر کیکها رو که خورد دلش قرار گرفت و رضایت داد بی خیال بقیه اش بشه.
تکیه داد به پشتی مبل و رو به من گفت: آرشین تو معرکه ای امشب بهترین بدرقه ی مأمورتی بود که می تونستم داشته باشم. ببینم بازم سورپرایز داریم؟؟؟
با لبخند چشمکی زدم و گفتم: چرا که نه؟؟؟
با ذوق تک خنده ای کرد و گفت: کاش میدونستم مناسبتش چیه تا بتونم هر شب به همون بهانه یه همچین جشن دو نفره ای داشته باشیم. برای من که این یه جشنه. همه چیز عالیه...
خوشحال و راضی خودم و کشیدم سمتش. داشت با ذوق حرف می زد. چیزی از حرفهاش نمیفهمیدم. دلم بغلش و می خواست. دلم گرمای تنش و می خواست. دوست داشتم همین الان یه بغل گنده بکنمش.
رفتم سمتش. خیره به صورتش. اونقدر نگاهم سنگین بود که حسش کرد. حرفهاش قطع شد و بهم خیره شد. با استفهام.
بدون اینکه چیزی بگم یکم دیگه رفتم جلوتر و بی حرف دستهام و انداختم دور کمرش و خودم و فرو کردم تو بغلش و سرم و گذاشتم رو سینه اش. دستهاش که در حین حرف زدن تو هوا تکون می خورد همون جا خشک شد. آروم پایین اومد و نشست دور کتفم و کمرم.
آروم نوازشم کرد و گفت: حالت خوبه عزیزم؟
آروم رو سینه اش سرم و به نشونه ی آره تکون دادم.
کوهیارم آروم گفت: امشب عالیه اما یه چیزیش هست. تو یه چیزیت هست. خیلی آرومی و ساکت... مشکلی پیش اومده؟
بغض کردم. لبهام و به دهن گرفتم که زر زر زیادی نکنم. آروم سرم و تکون دادم که یعنی نه.
دستش و نوازشگر کشید رو موهام و گفت: مطمئنی؟
آروم گفتم: آره...
رو موهام و بوسه زد.
چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم و عطر تنش و به ریه هام فرو بردم و با آرامشی که از بوی تنش گرفتم خودم و ازش جدا کردم.
تو نگاه پر سوالش خندیدم و بلند شدم کیک و ظرفها رو چیدم تو سینی و بردم تو آشپزخونه.
نگاهی به کوهیار که کنترل و گرفته بود تا تلویزیون و روشن کنه انداختم. دستی به موهام کشیدم و پریشونشون کردم. لباسم و درست کردم. کمر دامنم و پایین تر آوردم تا خط باریک شکمم یکم بیشتر نمایان بشه.
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو هال. یه راست رفتم سمت کوهیار. کنترل و ازش گرفتم و تلویزیون و خاموش کردم.
به سمت سینما خانگی رفتم و سی دی که آماده کرده بودم و تو دستگاه گذاشتم. کوهیار خیره به کارهای من ساکت نشسته بود.
بلند شدم ایستادم. نفس عمیقی کشیدم.
آهنگ و پلی کردم.
بغض داشتم اما لبهام می خندید. حالم عجیب بود کوهیار نگام می کرد. با تعجب اما با لبخند. عجیب بودم براش اما خوشش میومد.
لبخند زدم با همه ی مهرم با همه ی محبتم. رفتم جلوم. آروم شروع کردم به تکون دادن خودم. رو مبل نشسته بود و نگام می کرد. سر از کارم در نمی آورد اما نگاه می کرد.
آروم و هماهنگ با آهنگ حرکت کردم.
زیر لب آهنگ و زمزمه کردم. با همه ی وجود حسش کردم.
همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
تکیه داد به مبل. یه لبخند ریز زد. تو چشمهاش خیره شدم. من این بشر و دوست داشتم.
رفتم جلو ... دستش و گرفتم. تعجب کرد.
از جا بلندش کردم. بردمش وسط سالن. با هام همراه شد. دستش تو دستم بود. آروم کمرم و قر دادم. رو زانوهام پایین اومدم. تو چشمهاش نگاه کردم. دست به دستش یه دور چرخیدم. بهش نزدیک شدم. سینه به سینه اش.
لبخند زدم. با چشمهام تشویقش کردم. لبخند زد. حرف نگاهم و خوند. حرکت کرد. با من حرکت کرد. هم راه من شد. هماهنگ با من. یکم دورش چرخیدم. دستهای گره شده امون دور کمرم پیچید. از پشت تکیه دادم بهش.
با ریتم آهنگ تکون خوردم. زمزمه کردم.
در آوار همه آينه ها تكرار من باش
همين امشب كليد قفل اين زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
اي جان جانان اي درد و درمان
اي سخت و آسان آغاز و پايان
ببار اي ابركم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمك آزاده تر شو
نفسهاش و کنار گوشم حس می کردم. گرمای بدنش گرمم می کرد. دستهام و جدا کردم. دستهای اون تنها دور کمرم بود. حرکت کرد..
آروم زیر گوشم زمزمه کرد: آرشین خوبی؟؟؟
سرم و تکیه دادم به سینه اش. چشمهام و بستم. آرم گفتم: عالیم.
بغض داشتم... نفسم به زور بالا میومد اما عالی بودم. اینجا عالی بود. بغل کوهیار عالی بود.
چرخیدم. رفتم تو بغلش. چسبیدم به سینه اش. سرم و بلند کردم. تو چشمهاش خیره شدم، غرق شدم. تو نگاهم غرق شد. حل شد. دستهام و بالا آوردم و انداختم دور گردنش.
می خواستمش. این و می دونم. این و می دونستم. همه ی وجودش و می خواستم. برای خودم... خود خودم. بدون شریک... بدون فرد اضافه ...
زمزمه کردم.
همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
چشمهام و بستم. رو پنچه هام بلند شدم و بالا اومدم. کف دستم و گذاشتم پشت سرش و آروم به سمت پایین کشیدمش. صورتم و نزدیکش کردم. می دونستم چی می خوام. می دونست چی میخوام.
کوهیار: آرشین ....
بدون باز کردن چشمهام. بدون نگاه کردن تو چشمهاش.
من: هیچی نگو ..
کوهیار: مطمئنی ....
من: مطمئنم ...
لبهام و رو لبهاش گذاشتم. نرم.. آروم .. با حسی که تو وجودم غلیان می کرد. با همه ی حسم. هماهنگ با ریتم آهنگ. هماهنگ با حرکت پاندول وار بدنمون.
لبهام رو لبهاش رقصید. لبهاش با لبهام همراه شد. دستهاش دور بدنم پیچید. خودم و بهش فشار دادم. حلقه ی دستهاش تنگ تر شد.
با یه حرکت کمرو و گرفت و کشیدم بالا. پاهام دور کمرش گره خورد. نگاهم تو نگاهش قفل شد. حرف نگاهش و می دونستم... می خوندم... لبخند زدم. لبخند زد....
ببار اي ابركم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمك آزاده تر شو
تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر ميوه اي
پر سايه اي افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
اي جان جانان اي درد و درمان
اي سخت و آسان آغاز و پايان
لبهام و بوسید. سرش تو گردنم فرو رفت. چشمهام بسته شد.
لبهاش رو پوست گردنم... بوسه ای که با هر بار تماس لبهاش تو گردنم می نشست. انگشتهام تو موهاش پیچید. با آهنگ همراه شدیم. با آهنگ حرکت کردیم ....
خوردیم به در اتاق خواب. سر شو بلند کرد. سرم و بلند کردم. لبخند زدم . لبخند زد. به زور با دست و پا در اتاق و باز کرد. لبهاش دوباره لبهام و پیدا کرد. تنم گرم شد. نفسهاش داغ شد.
آروم و نرم رو تخت خوابوندم. سرش تو گردنم رفت. نفسهاش و می شنیدم. لبهاش و حس می کردم. چرخش انگشتهاش رو بدنم.
صدای آهنگ میومد. خواننده می خوند. زمزمه کردم....
همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آينه ها تكرار من باش
همين امشب كليد قفل اين زندون تن باش
تو جاش نشست و پاهام و دونه دونه بالا آورد و کفشها رو در آورد و شروع کرد به بوسیدن پام.
دستش از زیر لباس رو پوست تنم چرخید. داغ شدم. نفسم بند اومد. کمرم و بالا کشیدم. سرش و بلند کرد. تو چشمهام نگاه کرد. لبخند زدم. چشمهام و آروم رو هم گذاشتم و باز کردم. لبخند زد. اجازه داشت. اجازه دادم.
نگاهش مهربون بود. نگاهش خواستنی بود. نگاهش پرستش گونه بود.
من این و می خواستم. این نگاه .. این شور.. این هیجان .. این بدن گرم.. این نفس های داغ ... این هیجان .. این وجود آرامش بخش... این یکی شدن ....
چشمهام و بستم. دستم زیر لباسش رفت. با پوست تنش یکی شد. انگشتهام از داغی بدنش گر گرفت ...
رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
اي جان جانان اي درد و درمان
اي سخت و آسان آغاز و پايان
لبهاش می چرخید. بوسه هاش دیوونه ام می کرد. بغض داشتم. در عین خواستن بغض داشتم. کاش تا همیشه مال من بود .. تا همیشه ... بدون حد .. بدون محدوده.. بدون فرد اضافه ... بدون قانون و منطق بی خود...
ببار اي ابركم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمك آزاده تر شو
گُر می گرفتم. آتیش می گرفتم و تشنه تر میشدم. تشنه تر میشد. بوسه هاش نوازش دستهاش گرم تر میشد ...
تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر ميوه اي
پر سايه اي افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
اي جان جانان اي درد و درمان
اي سخت و آسان آغاز و پايان
نفسهای داغمون. ریتم آهنگ، شور تو وجودمون ....یکی شدن .. یکی شدن و تا ابد با هم بودن .. تا ابد تو خاطر موندن ...
امشب ببين كه دست من عطر تو رو كم مياره
امشب همين ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صداي من به وسعت يكي شدن
حرفهای شیرینش... حرکات دستهاش... حلقه ی دستهام به دور شونه هاش.. جدا نشدن حتی برای یه لحظه...
بيا بيا شكن شكن بيا به جنگ تن به تن بيا به جنگ تن به تن
ببار اي ابركم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمك آزاده تر شو
تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر ميوه اي
پر سايه اي افتاده تر شو
تمنا .. خواهش ... خواستن و خواسته شدن ... یکی شدن .. تو خاطر ها موندن ....
رو گلدون رفاقت بريز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
اي جان جانان اي درد و درمان
اي سخت و آسان آغاز و پايان
همراه شدن. هماهنگ موندن. نگاه های پر ستایش.... نگاه پر مهرش. نگاه پر عشقم. لبهای خندونش. لبهای لبخند زده ی پر بغضم. چشمهایی که بسته شد تا نباره. تا لو نده. تا نگه باختم. تا نگه می خوام فرار کنم. تا نگه .....
این یه خداحافظیه ... یه شب فراموش نشدنی برای یه عمر دوری... برای یه عمر تنهایی و یه عمر بی کسی.. یه عمر گم کردن بازوهای قویش.. حس حمایتش.. راحتی کلامش.. حس گرم حضورش...
همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آينه ها تكرار من باش
همين امشب كليد قفل اين زندون تن باش
کنارم دراز کشیده بود. سرش رو بازوم بود. دستم دور گردنش پیچیده و تو موهاش گره خورده بود. موهاش و نوازش می کردم. آروم بود. آروم خوابیده بود. چشمهاش بسته بود. من اما ...
بغض داشتم. نمی خواستم حتی یک لحظه رو هم از دست بدم. حتی یک ثانیه برای پر کردن چشمهام از تصویر به آرامش رسیده ی اونو از دست بدم.
فقط امشب و وقت داشتم. فقط همین شب بود که می تونستم صورتش و وجودش و تو ذهنم تا ابد حک کنم. تا همیشه فقط تصویری از امشب تو ذهنم می موند. حسی که می دونستم هیچ وقت دیگه تجربه اش نمی کنم. هیچ وقت دیگه هیچ آدم دیگه نمی تونه حس امنیت و خواستن محصور شده بین این بازوها رو بهم بده.
دستش که دور شکمم بود تنگ تر شد و بیشتر من و تو بغلش حل کرد. چشمهام و بستم. یه قطره اشک مزاحم که از سر شب تو چشمهام خونه کرده بود بی اجازه راهی برای نفوذ رو گونه هام باز کرد.
فقط همین یه قطره. همین یه قطره اجازه ی خود نمایی داشت و تموم. نه تا وقتی که همه ی عشقم اینجاست. کنارم و با تک تک سلول های بدنم حسش می کنم. نه الان.. نه این لحظه...
با چشمهای بسته سرم و کج کردم و یه بوسه ی آرومِ پرعطش، پر آرامش، پر خواستن، پر دلتنگی ... یه بوسه برای سالیان دور برای تمام سالهایی که باید ازش دور می موندم رو پیشونیش نشوندم. یه بوسه ی طولانی با همه ی دلتنگی و عشقم...
چشمهام و باز کردم. آروم زمزمه کردم.
چرا ما باید انقدر شبیه هم باشیم؟ چرا من باید انقدر از خودم و شبه خودم بدم بیاد. چرا باید هر لحظه آرزو کنم کاش خودم و شبه خودم یه جایی یه زمانی توی اون شکل گیری شخصیتمون یه گوشه فقط یه نظر نگاهی به محبت و عشقی که شاید شاید یه روزی پیدا می کردیم بندازیم؟
چرا نباید توی این منطق پر استدلالمون یه گوشه.. یه ماده.. یه تبصره برای موارد اضطراری کنار می زاشتیم.. چرا.. من نمی تونم حالا که همه ی منطقم داره پوچ میشه تو رو داشته باشم؟ چرا حالا که همه ی اعتقادم همه ی استحکامم داره میشکنه نمی تونم تو رو داشته باشم.
یه نفس بلند همراه یه آه کشیدم. بغض داشت خفه ام می کرد. با بغض چشمهام و بستم. به پهلو غلتیدم. دستهاش دور کمرم تنگ تر شد و از پشت بهم چسبید. بغضم بیشتر شد. حس امنیتی که تا فردا از دست می دادم بیشتر شد. خواستنم بیشتر شد.
چشمهام و بستم و ذهنم و خالی کردم. ذهنم و از تمام شب قبل خالی کردم. از همه ی اون نوازش ها. حرفهای پر شور و پر مهر خالی کردم. از همه ی بوسه ها همه ی حس یکی شدن... خالی کردم.
خالی شدم.. تهی شدم.. معلق شدم .. تو رویا رفتم ... تو خواب غرق شدم ....
ادامه دارد..
نظر!