پویان: پری چرا اینجا ایستادی؟ شاهین اومده...
حالا همه امروز گیر داده بودن به من...یه لحظه رفتم تو جلد دیوونگیم و گفتم:
-ا؟ چی چی آورده؟
با نیشگونی که آریان از پهلوم گرفت دقیقاً فهمیدم شاهین چی چی آورده. از اون طرف پویان دستم رو کشید و به سمت بچه ها برد. شانس ندارم حالا یه امروز این آریان بد بخت باید تموم دوستای خونوادگی و اجدادی ما رو ببینه. دستم رو از دست پویان بیرون کشیدم و به آریان خیره شدم.
با عصبانیت بهم نگاه کرد و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و همونطور که دندون هاش رو بهم می فشرد گفت:
-می کشمت اگه تا آخر شب ازم جدا شی. فهمیدی؟
حق داشت دیگه. منم اگه سیما دست آریان رو می گرفت و انقدر که پویان به وجود آریان بی اهمیت هستش سیما هم من رو نادید می گرفت جفتشون رو می کشتم بعد تیکه تیکه می کردم که باعث تسلی وجودم شه...یعنی همچین آدم خشنی هستم من...
آروم سرم رو تکون دادم. اما بدم نمی اومد رفتارش با سیما رو تلافی کنم. هرچند خیلی مراعات حال من رو می کرد. با هم دیگه به سمت شاهین و شادی که به دوقلو های افسانه ای معروف بودن رفتیم. شاهین دستش رو بطرفم گرفت اما وقتی خواستم دستم رو از دست آریان بیرون بکشم و باهاش دست بدم درد خیلی بدی توی دستم پیچید.
محکم دستم رو توی دستش گرفته بود و می فشرد. بزور لبخندی بهش زدم و خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که این بار بیشتر فشرد. با خارج شدن کلمه «آخ » از دهنم شاهین رو به آریان گفت:
-بیخیال داداش با خانومت دست نمی دیم. ارزونی خودت...این تحفه چی داره آخه ؟
وبا صدای بلند با شادی خندیدن. بی خیال وجود آریان و تریپ مودبی شدم و گفتم:
-کووفت. هر چی باشم از تو خیلی سر ترم.
آریان که انگار از شاهین بیشتر از پویان خوشش اومده بود باهاش دست داد و گرم گرفت. من هم با شادی مشغول صحبت شدم. بقیه ی مهمون ها رو هم اونقدر باهاشون صمیمی نبودم که بخوام به آریان معرفی کنم. خداروشکر آریان از شاهین خوشش اومده بود و شادی کنارم بود تا تنها نباشم وگرنه تا آخر شب باید کنار آریان می نشستم و بعد هم به مامان جواب پس می دادم.
با ظرف میوه ای که جلوی صورتم اومد سرم رو بالا بردم. پویان بالای سرم ایستاده بود و میوه هایی رو که واسم پوست گرفته بود و تکه تکه کرده بود رو بهم تعارف کرد...خوب یادش مونده بود...از بچگی هر وقت می خواستم میوه پوست بگیرم تمام دستم رو می بردیم و به همه ی انگشت هام چسب زخم می زدم.
نمیدونستم چیکار کنم. اونقدر با پویان سرد نبودم که بخوام امروز باهاش بد رفتاری کنم. یه تکه از سیب برداشتم و دهنم گذاشتم و گفتم :
-ممنون.
اما با اخمی که آریان بهم کرد زهرم شد. با دستم بشقاب رو هل دادم عقب و گفتم:
-ممنون نمی خورم دیگه.
یه قسمت دیگه از سیب رو برداشت و بزور فرو کرد تو دهنم و گفت:
-واسه من کلاس نزار...این همه وقت گذاشتم پوست گرفتم اونوقت خانوم میگه: ممنون نمی خورم دیگه.
و حرکت من رو تکرار کرد. شادی هم بدون توجه به ما تکه های میوه رو تندتند می خورد.
اینبار آریان از جا بلند شد و با چشم غره ی وحشتناکی به طرفم اومد. سیب پرید تو گلوم و پویان هم شروع کرد به ضربه زدن به کمرم که آریان سریع دوید سمتم و پویان رو با دستش پس زد و گفت:
-برو اونطرف ببینم. پری...چی شد؟ خوبی؟
داشتم خفه می شدم. سریع واسم یه لیوان پر از آب کرد و به سمت دهنم گرفت. حالم یکم بهتر شد که پویان گفت:
-مردم و زنده شدم که دختر...
آریان که دیگه تحملش تموم شده بود با اخم عمیقی برگشت سمتش و گفت:
-لازم نکرده واسه زن من بمیری. پسره ی پرو...هر چی هیچی بهش نمیگم بد ترش می کنه.
پویان که بهش برخورده بود خواست جواب بده اما شاهین واسه ی اینکه دعوا نشه سریع پویان رو به طرف دیگه باغ برد. آریان هم با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
-بلند شو آماده شو بریم خونه...زود...

ادامه دارد...

نظر یادتون نره عزیزان!

ببخشید که کمی به خوبی خودتون ببخشین