مازیار با تعجب بهم نگاه میکرد و من بین گریه هام بهش میفهموندم که برگرده خونه
....و اون هم بدون حرف راه افتاد.....اول فکر کرد مانی چیزی گفته ولی وقتی مانی درمورد اروین بهشون گفت اونا هم بهم ریختن
بالاخره رسیدیم
نگرانی باعث شده بود دست پاچه بشم دویدم سمت پله های ساختمون و رفتم بالا
کلید تو دستام میلزید و اشکام نمیذاشت کلید در خونه رو پیدا کنم دو بار کلید افتاد پایین و من خم شدم تا برش دارم و در رو باز کنم.....بالاخره باز شد
برگه رو از روی در یخچال کندم و دوباره رفتم پایین ....اهورا مدام سعی داشت ارومم کنه اما من گرریه میکردم
مانی پشت سر هم شماره اروین رو میگرفت و بدون جواب موندن تماس ها دیوانه اش میکرد
خونه رو سخت پیدا کردیم اما بالاخره پیدا شد
رفتیم داخل حیاط یه اپارتمان کوچولو بود همگی از پله ها بالا رفتیم و دم در واحد دوم دستمون رو گذاشتیم رو زنگ ولی هرچی در زدیم باز نکرد......و من گریه هام بیشتر میشد
در اروم باز شد اما تا خواستم برم داخل مثل اینکه چیزی پشت در باشه ،نمیذاشت برم تو....
دم رو از لای در بردم تو و خواستم اون چیزو حرکت بدم که دستم یهو گرم شد .....داغ شد با عجله از لای در اوردمش بیرون.......دستم خونی شده بود .......با این که خودم کارم تو خون و این چیزا بود ولی نزدیک بود بالا بیارم....مانی دستمو گرفت و بردم بیرون تو حیاط تا حالم جا بیاد........دستم رو هم تو حیاط کنار باغچه شست
هرچه قدر اصرار کردم بذاره برم نذاشت
تا اینکه مازیار با قامت اروین که خونی روی پشتش کول کرده بود اومد بیرون و دوید سمت ماشین ماهم همین طور
*******
-همراه اقای فروزش تشریف بیارن
هرچهار نفرمون دویدیم به سمت پرستار
پرستار با دیدن ما با حالت تعجب گفت :خواهر و برادراشین؟؟
مانی گفت:دوستاشیم
پرستاره یه نگاه بهم کرد که جد و ابادم جلو چشمام رژه رفت
-مریضتون باید عمل بشه.....و اجازه عمل رو باید سرپرستش بده....سریع تر هماهنگ کنید
و رفت
موبایلم رو تو دستام گرفتم و شماره اتابک خان رو گفتم:الو ....سلام بابایی
-سلام تارا جان!!خوبی بابا؟؟چرا گریه میکنی؟؟
-بابا بزرگ....اروین باید عمل بشه....حالش خوب نیس....لازمه اجازه عمل رو بدید
اتابک خان خون سرد تر از همیشه گفت:ولی من راهم دوره بابا ...نمیتونم
خشک شدم!!چند لحظه پلک نمیزدم و همین جور ایستاده بودم.......بابابزرگ من که عاشق اروین بود چی داشت میگفت؟؟
-بابا بزرگ ...پس من چیکار کنم داره از دست میره؟؟
-تو اجازه بده
-نمیشه...
-اگه بخوای میشه بابایی...عجله کن...وقتتو نمیگیرم...مواظب خودت باش
و قطع کرد
دست اهورا جلوی چشمام اینور و اون ور میشد :کجایی تارا؟؟اتابک خان چی گفت؟؟
من:نمیاد
اهورا:چی؟؟
رفتم سمت بخش..
با جسارت گفتم:بدین من برگه رضایتو پرکنم
پرستاربا صدای بلندی گفتم::ولی باید سرپرستشون باشه....نمیتونم به شما بدم....
برگه رو از زیر دستش کشیدم و کارتمو بهش نشون دادم...جدیدا بیمارستان بهم یه کارت پزشکی داده بود یه کارتی که نشون میداد من از کارکنان اون بیمارستانم ....یه جورایی مثل همون علامت معروف میتیکومان بود

با صدای بلندی گفتم:من ضمانت میکنم.......


دوباره همون کابوس مزخرف همیشگیو داشتم میدیدم
که یکی توکونم داد یعنی کی متونه باشه؟؟
مانی بود که میگفت:پاشو تارا....تارا!!
بلند شدم با دیدن بیمارستان همه چیز یادم اومد.....با اضطراب و صدایی که از زور گریه بیرون نمیومد گفتم:چی شد؟؟
مانی سرشو تکون داد و بلند شد
پشت به من ایستاد و دستشو برد تو موهاش
و با لحن ارومی گفت:پاشو سر و صورتتو بشور .....بعد باهم بریم پیش دکتر
بلند شدم و به سمت دستشویی ها رفتم دستم خواب رفته بود مثل اینکه روش خوابیده بودم دیشبو
اصلا چی شد من خوابیدم ؟؟
سرم رو میخواستم بگیرم زیر شیر اب
اما بدم میومد.......اخه دستشویی های بیمارستان همچینم تیمیز نیست!!ایشم شد
به شستن صورتم اکتفا کردم و رفتم بیرون
مانی یه شیرکاکائو برام از بوفه اورده بود و با کیک داد دستم
خودش هم ایستاد و نگام کرد
من:من میل ندارم......
مانی:بخور !!!وگر نه فشارت می افته تو هم باید بری بغل دست اروین بخوابی
این چرا اینجوری میکنه!!از صبح داره واسه من چرت و پرت میگه!!
معلوم نیست چشه !!
یه ذره خوردم و بعد به مانی گفتم بریم
به کم معطل شدیم ولی بالاخره دکتر رخصت داد چهره ماندگارشو ببینیم
خدایی با اون قیافه از اون چهره هایی بود که واسه همیشه تو ذهنم سبت شد
موهای فر ....قد بلند...... سبیل...چهار شونه
یاد بهروز وثوق افتادم جون شما!!
نشستم جلوی میزش ....حیف که قدرت خنده نداشتم وگرنه یه دل سیر میخندیدم
دکتر:راستش درمورد بیمارتون...اقای اروین فروزش...باید بگم که...
منشیش یهو اومد تو و گفت اقای دکتر خانومتون پشت خط اند
پارازیت!!
دکتر یه ذره حرف زد و لیست خرید خونه رو گرفت و گفت:درمورد مریضتون
یهو نگاهش رفت طرف موبایلش که برا ش اس ام اس اومده بود و خوندش
عجب ادم بی شعوریه
د جون بکن بگو دیگه
دکتر:داشتم میگفتم درمورد بیمارتون متاسفم...ناحیه ای از سر به خاطر ضربه شدید اسیب دیده و
دکتر اومد سمت ما و گفت:نسبتتون؟؟
من هم با دل پر از این دکتره گفتم:شما ادامه حرفتون رو بگید!!
دکتر:اهان...خلاصه اش کنم(چه عجب)....کوری موقتی و فراموشی!!
میخواستم صد سال خلاصه اش نکنی!!
مانی بلند شد و گفت:چی؟؟تا کی؟؟
دکتر:اون دیگه به ما مربوط نیست!!(پس به تو چی مربوطه)شما باید کمک کنید.....میتونید تشریف ببرید
و ما درحالی که شکه شدیم در کال احترام از اتاق پرت شدیم بیرون
و بی صد تو راهرو بیمارستان قدم میزدیم.......


از داخل چشمی در نگاهی انداختم،منتظرشون بودم
مانی امروز که از بیمارستان برگشته بودیم گفته بود وقتی که خواب بودم گوشیمو برداشته و با بهداد یه بگو مگوی اساسی داشته!!
حالا ایل و تبار پاشدن اومدن ....مسخره های علاف
با کراهت در رو براشون باز کردم،اول مهتا اومد جلو و بغلم کرد......احوالی پرسی هم کرد که من خیلی سرد و خسته جواب دادم از صبح تا حالا یه لحظه هم استراحت نکرده بودم ....هم دانشگاه خودم و هم اروین رو فعلا کنسل کرده بودم...یه ذره که نه خیلی پادویی کردم...دارو های اروین هم که تو ناکجا اباد پیدا میشد بیچاره ازیار و اهورا از دیشب تا حالا پی دارو هاش بودن...مثلا رفته بودیم خوش باشیم یه شب ...
رزیتا هم با یه من ارایش تو هوا مثلا منو بوسید و رفت......اه...حالم از همین رفتاراشه ه بهم میخوره
اما اون سه تا بدون سلام و تعارف اومدن تو...روانی های بیمار
رفتم چای بیارم که بهداد گفت:این پسره کی بود گوشیتو برداشته بود نصفه شبی.....
من:تو نصفه شبی چه کاری داشتی که به من زنگ زدی؟؟
بهداد:سوالمو با سوال جواب نده تارا؟؟کی بود؟؟
نمیخواستم بگم ،نمیخواستم فکر کنه با تن بالای صداش رام شدم...اما اینم نمیخواستم که این قضیه یک کلاغ چهل کلاغ بشه برسه به گوش بابا اینا
با بدنی کوفته نشستم روی مبل دو نفره ای که خالی بود و گفتم:دیشب که حال اروین بد شده بود زنگ زدم به همون دوستش تا باهم بریم ببینیم چی شده
مهرداد:به ما میگفتی!!بهتر از غریبه ها بودیم
سرم رو بین دستام گرفتم و گفتم:تا تو میخواستی به خودت بجنبی که اون می مرد
بامداد:حالا هم مثل مرده هاس فرقی نداره
با اخم نگاهش کردم
طاها کجایی یدونه بخوابونی تو دهن این تن لش!!
میگم نکنه اصلا کار همینا باشه؟؟
بلند شدم و گفتم:اگه واسه همین پاشدین اومدین باید بگم خوش اومدین ....هری
مهرداد:واسه این اومدیم ببینیم دختر عموی کوچولو مون تو شهر غریب اسیر گرگا نشه
من:اگه منظورت از گرگ مانیه بدبخته که باید بگم جنابعالی بره رو به جای گرگ گرفتی....حالا هم گشید برید حوصله اتونو ندارم
بامداد:حوصله ی مانی خان رو که داری!!دعوتش کن جناب بره رو هم ما ملاقات کنیم
من:مانی مثل شما بیکار نیست که هر وقت من گفتم بیاد و بره....درضمن از صبح تا حالا اونقدر برای اروین زحمت کشیده که دلم نمیخواد بیشتر از این تو زحمت بیوفته
مهتا:بچه ها توروقران این بحث ها رو ول کنین....اتابک خان واسه یه چیز دیگه مارو فرستاده اینجا
پس اتابک خان فرستادتشون؟؟چه چیزا ؟؟
رزیتا:راس میگه ما اومدیم انجام وظیفه و بریم کارای تارا به ما ربطی نداره که ...ما اینجا برگ چغندریم ابرومون هم که از سر راه اوردیم
با نفرت نگاهش کردم که بهدادگفت:چیز مشکوک دیگه ای ندیده بودی تو این مدت؟؟
همون موقع برای گوشیم اس ام اس اومد گوشی رو برداشتم بردیا بود نوشته بود:هر روز تعداد اخوی های وارد شده به خونه ی شما زیاد تر میشه
قرمز شدم....راستی ماجرای بردیا هم مشکوک بود
چرا اونو زده بودن....اصلا چرا اون پی گیر نشد؟؟
برگشتم سمت بهداد :چرا چرا...یه ماجرای مشکوک دیگه هم بود
مهرداد:چی؟؟
من:من کامل در جریان نیستم واستید خود کسی که براش این اتفاق افتاده بیاد
بامداد:باشه...بگو بیاد
رفتم تو اشپزخونه و شماره بردیا رو گرفتم...درمورد پسر عموهام که اینجا بودن گفتم و درمورد ماجرای اروین
اخر سر هم ازش خواستم بیاد اینجا و درمورد هرچی که دیشب تو برخوردش با مازیار و مانی داشته چیزی نگه
چند دقیقه بعد اومد........
وقتی در باز شد و من به بردیا تعارف کردم بیاد داخل خونه خونه در ان چنان سکوتی غرق بود که مثلا میخوان دزد بگیرن منتظر صحنه ی جرمن!!
پسر عموهای منحرف منو باش
بردیا اومد تو اولین چیزی که نظرم بهش جلب شد چشمای گشاد رزیتا بود که میخواست بردیا رو بخوره ...
بردیا بامن روی همون مبل نشست ولی تا سرش رو بلند کردو بهداد اینا رو دید احساس کردم واسه یه ان سکته رو رد کرد....
ولی چرا؟؟


بهداد اب دهانشو قورت داد و سیخ نشست اون دو تا هم همین طور ....برگشتم به بردیا نگاه کردم از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون اوخی نازی!!
من:بچه ها قضیه مشکوک همین بود که اون شب یه عده ریخته بودن سر دکتر رنجبر و به طرز فجیهی کتکش زده بودن...البته دکتر فکر نکنم پی گیر شده باشه...ولی درگیری به قدری شدید بود که اگه ما نفهمیده بودیم فکر نکنم بردیا...یعنی دکتر رنجبر زنده میموندن
ای ...چه سخته درست و حسابی حرف بزنم...چی میشد یه کلام ختم کلام میگفتم یه عده لاشی زدن و خوردن و نفله کردن؟؟مختصر مفید
بردیا رنگ به صورت نداشت معلوم بود هنوز درد داره...نگاهمو ازش گرفتم و به بهداد چشم دوختم پوزخندی زد و گفت:اون که کار خودمون بود
دهنم باز مونده بود با همون دهن باز گفتم:چی؟؟
بامداد:اقا دکی شما پاشو بیشتر از گلیمش باز کرده بود....لقمه ی زیادی میخواست...
مهرداد ادامه اشو گرفت:اتابک خان هم به ما گفت نذاریم این لقمه با اب خوش از گلوش پایین بره
مهتا:چی میگین شماها؟؟
بهداد:چرا نمیذارین خود اقای دکتر توضیح بدن؟؟هان بردیا خان نمیخوای دهن وا کنی؟؟
بردیا:ترجیه میدم فعلا کسی چیزی ندونه
بامداد:حتی اگه دوباره کتک بخوری
بردیا دستاشو مشت کرد و کوبید رو پاش
چرا اینا اینجوری میکن؟؟منم میخوام بدونم چی شده؟؟
من:میخوام بدونم چی شده؟؟چرا هیچکدوم حرف نمیزنین
مهرداد:ما نباید چیزی بگیم...بذار بردیا خان حرف بزنه
بردیا:خانوم محمدی؟؟منو اوردین اینجا این معرکه رو تماشا کنم
من:نه به خدا من اصلا خبر نداشتم...هنوزم خبر ندارم
زده بودیم کانال اخبار به معنای واقعی!!
بردیا بلند شد و من رو تو بهت جا گذاشت یه پنج دقیقه بعد از اینکه از خونه خارج شد گفت:همه رو بگو فرداشب خونه اتابک خان باشن.......
این اتابک خان رو از کجا میشناخت؟؟
یعنی فرداشب چی قرار بود بشه؟؟
یه ذره که گذشت همه رفتن جز مهتا!!
میخواست پیش من بمونه!!بقیه هم قرار شد دعوت بشن خونه اتابک خان...

دلم میخواست زود تر کابوس هام تموم بشه
ای کاش!!همه چی تموم بشه
ای کاش!!حال اروین خوب بشه
ای کاش!!..........
همین طور ای کاش گویان پلکام سنگین شد و گرفتم خوابیدم مهتا هم رو زمین خوابیده بود چه خیالش راحته!!چه قدر زود میتونه بخوابه!!


بالاخره اون روز یا اون شب رسید.....قرار بود من و مهتا و بردیا باهم بریم خونه اتابک خان!!
اینا چی فکر کردن منو با این الدنگ یکی کردن ها؟؟
بزنم شل و پل شه با این قیافه اش
خلاصه ما یه لباس شیک پوشیدیم و رفتیم دم در منتظر علی حضرت!!
بالاخره امد البته قبل از این که خودش برسه بوی عطرش میومد بی شعور!!
با اون صداش گفت:بفرمایید خانوما
حالا انگار اگه این نمیگفت من نمی فرماییدم!!...دستم خرد به دستگیره در عقب ماشین دل شوره عجیبی گرفتم....همون موقع صدای گوشیم درامد......
-الو
-کجایی تارا؟؟
رومو برگردوندم سمت بردیا و پشت به مهتا گفتم:اهورا حالت خوبه تو؟؟چرا اینجوری حرف میزنی؟؟
بردیا فقط همین اهورا رو نمیشناخت که اسم اینم شنید ....گوش نداشت که انتن کنترل از راه دور بود........
یه جور بدی خیره شده بود بهم و ولم نمیکرد با اون نگاش!!
اهورا:تارا!!اروین...اروین...... .
من بلند داد زدم:اروین چی اهورا ؟؟
یه ذره ابرو پیش مهتا داشتیم اون هم رفت بر باد فنا!!
اهورا:حالش خوب شده!!میخواد تورو ببینه
سریع گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت خونه که مچ دستمو بردیا الاخ گرفت...
وقتی بردیا خشمگین میشود:کجا خانوم محمدی؟؟
تو که مچ مارو گرفتی دیگه اون خانوم محمدی گفتنت ماله چیه؟؟یه تارا جون بگو و خلاص!!
من:میخوام برم !!ضروریه!!
وقتی بردیا غیرتی میشود:گفتم کجا تارا؟؟
خانومش رو هم که خورد!!
کم کم دیگه به جای اسمم بهم میگه هوی خره کجا میخوای بری؟؟؟
من:حال اروین خوب شده دارمیرم پیشش
مهتا جیغ زد:واقعا تارا؟؟(ذوق کردنت تو حلقم دختر عمو!!)
همزمان بردیا دستم را ول کرد(وقتی بردیا فروکش میکند)
بردیا:بشینین باهم میریم
دیگه چه میشه کرد ؟؟بهتره بریم؟؟ماشین که حاضر !!راننده مفتی هم داریم .....بریم عیادت اروین جونم!!


در خونه ی اروین رو باز کردم و داخل شدم همه جا تاریک بود .........فقط اباژور حال روشن بود.....
بلند داد زدم:صاب خونه!!مهمون دعوت میکنی جیم میزنی
صدای اتابک خان اومد:سلام تارا جان!!نه ما جیم نزدیم
هان؟؟
بابا بزرگ اینجا چه میکنه؟؟
برگشتم سمت بردیا اینا که دیدم نیستن........
فکر کنم اصلا اونا داخل نیومدن!!اما چرا؟؟.
فکر ک
به اتابک خان بانگرانی گفتم:چیزی شده بابا بزرگ؟؟اروین اینا کجان؟؟
اتابک خان با لبخند گفت بشینم و من هم رفته بودم رو سایلنت گرفتم نشستم(یا یکی از دوستام بخیر هر وقت میخواست یه فعلی رو بگه مثلا میگفت گرفتم خوردم......گرفتم گفتم.....چقدر مسخره اش میکردم)
اتابک خان:خیلی نگرانی؟؟
من:کم نه..........
اتابک:حالت چطوره بابایی؟؟چد وقت بود ندیده بودمت
دلخور گفتم:حسابش رو ندارم...اصلا حواسم نبود به این چیزا.....
اتابک خان گفت:داشتیم نوه کوچولوی من!!
نوه کوچولو ی من؟؟بابا............ لقبم تو حلقم!!
مامان و بابا هم ملحق شدن .....فکر کنم همه ی ایل و تبار تو جیب اروین بودن ما خبر نداشتیم
برگشتم سمت اتابک خان:اینجا خبریه؟؟
مامان زد زیر گریه....گفتم :چیه مامان جرا گریه میکنی؟؟؟
اتابک خان:بذار راحت باشه تارا خانوم.....من برات تعریف میکنم
جون شما حس این فیلم های ابکی رو داشتم زیر اون نور اباژور
بلند شدم چراغ رو روشن کردم
فکر کنم تر زدم تو حال شاعرانه اشون!!
اتابک خان:درست یه روز تو همین خونه علی وقتی تورو بغل داشت با احتیاط کلید برق رو زد ....
علی دیگه کیه که من تو بغلش بودم؟؟
اتابک خان با پوزخندی به قیافه متعجب من گفت:علی بچه برادرم بود!!برادر بزرگم!!وقتی برادرم مرد...من اونو زیر پر و بالم گرفتم ...یه سال گذشت ...فهمیدم گل بانو دختر بزرگ از علی خوشش میاد....اما علی حواسش نیست و درست تو همون اوضاع و احوال من بهش پیشنهاد ازدواج با مارال رو دادم......مارال دختر خوبی بود ....یکی از فامیلامون بود.......علی هم قبول کرد .....همه چی خوب پیش می رفت اما گلبانو هر روز منزوی تر می شد....افسرده شده بود خیلی بد .....به زور به گلبانو گفتم که به یکی از خواستگاراش جواب مثبت بده......فقط به خاطر اینکه اوضاع بیشتر از این به هم نریزه.....طرف ادم خوبی بود اما متعصب بود......و گلبانو هم با دیدن مارال و علی بی اختیار حالش بود میشد و گوشه گیر!!شوهر عمه ات به گلبانو سخت میگرفت...اما گلبانو اروم نمیشد و دوباره و دوباره بادیدن علی افسرده میشد.....نمیخواستم اوضاع بد تر بشه ........تو یه فضای ساختگی داد و قال راه انداختم و اونو از خودم جدا کردم........
گل بانو بچه دار شد.......دو تا بچه دوقولو
یه سال بعد روز به دنیا اومدن بچه سوم اش بود که توهم به دنیا اومدی......درست تو همون بیمارستان......مارال درجا تموم کرد و علی هم تو رو هنوز ندیده بود که با شنیدن خبر رفتن مارال تو جوونی سکته کرد......همه چیز شلوغ و پلوغ بود مجبور شدم برم پیش گل بانو ...تورو سپردم دستش.....توشیر میخواستی....مادر میخواستی....و گل بانو ازهمه برای تو بهتر بود......
حرف اتابک خان تموم نشده بود که مانیا و بردیا و مانی تو اومدن.....
مانیا و بردیا تعظیم کردن و گفتن:دوقلو های افسانه ای که ازقضا خواهر و برادرای رضایی شما هستیم
مانی هم اومد پیشم و گفت:بنده هم همون ادم سومی که درست تو روز تولد تو به دنیا اومدم
نه.........اینا چی میگن؟؟
برگشتم سمت مامان!!پس اینا چی؟؟
به اتابک خان گفتم:ولی من مامان بابا دارم.......اینا ها
اتابک خان گفت:حالم اشفته بود و عذادار بودم ......چند روز که گذشت ترس وجودمو گرفت که نکنه یه وقت گلبانو بلایی سرت نیاره...بردمتپیش بچه کوچیکم ...اونا طاها رو داشتن اما عاشق تو بودن......
طاها اومد تو:واسه همین بود که همیشه بهت حسودیم میشد
من:تموم شد؟؟فقط میخواستین بگین من بچه شما ها نیستم؟؟
اتابک خان:هنوز تموم نشده....
اروین و اهورا و مازیار اومدن تو.......مازیار با لودگی گفت:اتابک خان!!نقش مارو سانسور کردین که!!
اهورا گفت:معرفی میگفت:برادران فروزش
برادران؟؟؟؟؟
خدایا چشمام درد گرفت از بس امشب گشاد شد
اتابک خان:این سه تا رو سرپرستی میکردم.....این اروین ناقلا بدجور تودلم نشسته بود .......وقتی بزرگ شدن و به یه سنی رسیدن هرکدوم یه کاره شدن اما اروین از دور ماموریت داشت تورو مراقبت کنه
حتی وقتی بیست سالت شد....
اما احساس کردم بیش از حد دارین باهم اخت میگیرین این بود که از هم دیگه جداتون کردم!!
.........حالا همه چی روشن شده بود جز این زد و خرد ها؟؟
من:ولی این کوری و الزایمر و کتککاری بردیا و ........
اتابک خان:اینا کار نفر اخر بود کسی که خیلی دوست داره
میخواست قبل از این که پا پیش بذاره مطمئن بشه تو به اروین علاقه ای نداری.....و از من خواست که شما دوتا رو همخونه کنم
همزمان سر و کله بردیا پیداشد......اما نه تو زد و خورد بردیا نه اروین تو به اندازه ی یه عاشق براشون ناراحت نشدی!!
توی اون لحظه ای که بردیا میرفت بیمارستان اون پیشت بود و عکس العملت رو میدید
وبعد از الزایمر اروین هم پیشت اومد.......
من:یعنی همه اش بازی بود ؟؟همه اش؟؟کدوم الاغی همچین نظری داده بود که منو ازمایش کنه....مرتیکه علاف!!
یکی از پشت زد رو شونه ام برگشتم.....این که همون پسره بود که باهاش تو راه بیمارستان تصادف کرده بودم......
کلاه گیس و لنزش رو برداشت و سرش رو اورد بالا
و من در بهت بودم از کسی که همه این دیوونه بازی ها زیر سرش بود!!
در همین لحظه برای شفای جنون همه نی نی های جلف اجماعا صلوات ختم کنین
بهداد دستمو گرفت و گفت:چوطولی نی نی کوچولو؟؟

پایان
11/11/1391
قربونتون
ایه