وقتی دیدم مهرداد قصد حرف زدن نداره، انتظاراتی رو که از همسر آینده ام داشتم گفتم، از چیزای که دوست دارم و از چیزهای که بدم میاد. مهرداد فقط شنونده بود و تنها حرفی که می زد: منم همین طور، درسته، حق با شماست
دیگه کم کم داشتم کلافه می شدم نیم ساعت که گذشت از اتاق رفتیم بیرون ، سرجام نشستم استاد بهرامی با لبخند نگاه ام می کرد آخر سر پرسید:

_خب به توافق رسیدید؟

تا اومدم جواب بدم مهرداد پیش دستی کرد:

مهرداد_بله اگه آقای محبی اجازه بدن دو ماه رفت و آمد کنیم تا بیشتر همدیگه رو بشناسیم

بابا_ من مشکلی ندارم زیر نظر ما بزرگ ترها مشکلی نداره

استاد_اگه یه صیغه ی محرمیت دوماهه بینشون خونده بشه بهتره

بابا کمی فکر کرد معلوم بود از این پیشنهاد راضیِ . گفت

_چه بهتر خیال ما هم راحت می شه تو این دو ماه هم ما فکرامونو می کنیم فقط میمونه نظر آرام اگه راضی باشه صیغه محرمیت دو ماهه بینشون می خونیم که بهم محرم باشند

همه به من نگاه می کردند تواون لحظه نمی دونستم باید چی کار کنم

_هرچی که شما صلاح بدونید
**
دو ماه مثل برق و باد گذشت بابا در مورد مهرداد تحقیق کرد و جز خوبی کسی حرفی به بابام نزده بود ، منم تقریبا هر روز با مهرداد بیرون می رفتم و روز به روز به مهرداد علاقه مند می شدم ، هنوز هم کم حرف بود نمی دونم چرا با اینکه دوستش دارم واسم غریبه است حتی چند باری بهش گفتم که چرا انقدر کم حرفی می زنی؟
هر دفعه یا بحث و عوض می کرد یا اینکه جواب های کوتاه میداد. حرف هم که میزد درباره ی مسائل اقتصادی و فرهنگی صحبت می کرد و کمتر پیش میومد که درمورد زندگی مشترک حرفی به میون بیاد اگر هم میومد من بحث و وسط می کشیدم و مهرداد فقط شنونده بود، این منو آزار می داد ولی ذره ای از علاقه ام کم نمی کرد.
**
حاضر و آماده جلو آینده وایسادم، شلوار جین مشکی ،پالتو شکلاتی ، شال کرم شکلاتی ، کیف دستی کرم و چکمه مشکی پوشیده بودم.از تیپم که راضی شدم کمی عطر زدم و چون حوصله آرایش نداشتم فقط رژ لب قرمزمو محو روی لبام زدم با میس کالی که روی گوشی افتاد از خونه زدم بیرون مهرداد مثل همیشه خوش تیپ توماشین منتظرم بود .بعد از سلام و احوال پرسی براندازش کردم چه تیپی زده بود پلیور مشکی با لوزی ها طوسی ، شلوار کبریتی مشکی و شال گردن طوسی پر رنگ همیشه از تیپ زدنش خوشم میومد. تا جلو آزمایشگاه هیچ حرفی زده نشد تو آزمایشگاه پیش هم نشسته بودیم احساس می کردم پکره اصلا نگام نمی کرد آخر طاقتم تموم شد:

_چیزی شده؟.. احساس می کنم ناراحتین؟

مهرداد_یه مقدار سرم درد می کنه

حتی وقتی می خواست جوابمو بده به صورتم نگاه نکرد و این منو ناراحت کرد ولی به روی خودم نیوردم. آزمایشو که دادیم منو رسوند دم خونه و رفت. واسم رفتارش خیلی عجیب بود هرچی فکر کردم من کاری نکرده بودم که از من ناراحت باشه یاد روز اول افتادم که تو دانشگاه بهم زل زده بود نه به اون موقعه نه به الانش...

سحر_خاک بر سرت..

_بیشعور خاک بر سر خودت

سحر_خب بیا دیگه...

با خنده و مسخره بازی گفتم:
_نمیشه عزیزم من دیگه متاهلم

سحر_برو بابا متاهلم .. متاهلم واسه من راه انداخته انگار می خواد چی کار کنه تو که همیشه با مانتو و شال جلوی اینا می گشتی کاری هم که نمی خوایی بکنی

خیلی جدی گفتم: درست نیست منم اگه مهرداد بره میون سه تا دختر ناراحت می شم دوست ندارم کاری بکنم که خودم بدم میاد مهرداد با من بکنه

سحر کمی مکث کرد_اوکی خبرت بیا اینجا به سهند می گم به امیر و پیمان زنگ نزنه

_بخاطر من برنامه تونو خراب نکن خب من نمیام

سحر_ سهندم حوصله نداشت من اسرار می کردم بیا... سهند که مشکلی نداره داره؟

_نه بابا اون که داداشمِ

سحر_بیا دیگه انقدر حرف نزن

تلفن و قطع کردم از وقتی با مهرداد نامزد کرده بودم کمتر همدیگرو میدیدیم می گفت: کارای کارگاه زیاد شده

منم سخت نمی گرفتم از اونجایی هم که کارگاهش تهران بود رفت و آمد براش سخت بود و من سعی می کردم درکش کنم.
بابا اسرار داشت که نامزدی برامون بگیره ولی لیلا جون می گفت خرج اضافه است تا دو ماه دیگه عروسی میگیریم نیازی به جشن نامزدی نیست. من و مهرداد زیاد برامون فرقی نمی کرد. تلفن برداشتم شماره مهرداد و گرفتم.
مهرداد سرد جواب داد:

_بله..

_سلام عزیزم خوبی؟

مهرداد_سلام مرسی تو خوبی؟

_ممنون ،سر کاری؟

مهرداد_آره.

_خسته نباشید، امروز نمیای کرج ببینمت؟ دلم برات تنگ شده

مهرداد_نه سرم خیلی شلوغه...

ناراحت شدم نه از اینکه نمی تونه بیاد از اینکه احساس کردم داره به زور باهام حرف میزنه خیلی جدی گفتم:
_باشه می خوام برم بیرون خونه نیستم، کارم داشتی به موبایلم زنگ بزن .. کاری نداری؟

مهرداد_نه خداحافظ

بدون اینکه بزاره من خداحافظی کنم گوشی و قطع کرد از دستش ناراحتم نه بهم محبت می کنه، نه بهم زنگ می زنه، نه بهم اس می ده هیچی... هیچی من از این بشر ندیدم که احساس کنم دوستم داره فقط وقتای که ازش می پرسیدم که دوستم داری میگفت معلومه که دارم.

آماده که شدم به مامان گفتم که دارم میرم خونه سحر شب به آرش بگه بیاد دنبالم.
داخل خونه که شدم بوی آش رشته تمام خونه رو گرفته بود

_سلام خاله... به به چه بوی را انداختی ...

مامان سحر_سلام بیا تو برات آش کشیدم تا سرد نشده بیا بخور

_ای به چشم... سحر کو؟

مامان سحر_داره با وحید حرف میزنه الان میاد

مامان درباره ی رابطه سحر و وحید می دونست، سحر یک ماه پیش به مامانش همه چیو گفته بود و مامانشم با وحید حرف زد، مثل اینکه تواون ملاقاتی که با هم داشتن چنان با جذبه برخورد میکنه که وحید بیچاره از مامان سحر میترسه هر چی هم که سحر ازش می پرسه مامانم چی بهت گفته وحید لام تا کام حرف نمی زنه. آخر سر هم سحر از مامانش پرسید که چی گفته مامانشم گفته: گربه رو کشتم همین...چیزه خاصی نگفتم
داشتم آشی که تو قاشقم بود و هورت می کشیدم که این سحر بی شعور زد پس گردنم
سحر_چطوری رفیق؟

تو دنیا از هیچی اندازه پس گردنی بدم نمیاد داشت روی سگم بالا میومد که سریع پرید به جون لپم و ماچم کرد

سحر_شکر خوردم سگ نشو

داشتم چپ چپ نگاش میکردم یعنی"دارم برات"
مامان سحر_ آرام خریت کرد تو بخاطر من ببخشش

_خریت که بله... چشم خاله بخاطر شما می بخشمش

سحر خنده شیطانی کرد و هیچی نگفت
آشو که خوردیم رفتیم تو اتاق سحر تا نشستم رو تخت گفت:
_از آقاتون چه خبر؟

نمی خواستم چیزی از رفتارهای مشکوک مهرداد بدونه: خوبه سلام میرسونه...

سحر_بوسش کن از طرف من (تا دید الان یه چیزی بهش میگم سریع گفت)راستی کی عروسی می گیرین؟

_ایشا ا.. تو عید

سحر_چرا تو عید؟ خب بزارین برای بعد عید

_آخه پرستو زن مهرشاد حامله است لیلا جون می خواد بره پیشش. بعدم کاراشو درست کرده بره پیش مهرشاد

سحر_برای همیشه؟

_آره آخه کسی رو ایران ندارن فامیلاشون همه خارج از کشوراند

سحر_خب پس.. حالا کی می خواد بره؟

_بیست فروردین پرواز داره... راستی چه خبر از وحید ... نمی خواد بیاد خواستگاریت؟

سحر_مامانش زنگ زده خونمون

چشمام چهارتا شد بیشعور دوباره به من نگفته بود.
_چی؟

سحر_قراره جمعه شب بیان واسه خواستگاری

_جدی؟؟ چه خوب. حالا دوسش داری؟

سحر_ آره پسر خوبیه

یک ساعت بعد سهند هم اومد خونه تا پاشو گذاشت تو خونه مسخره بازی هاش شروع شد انقدر زدیم تو سرو کله هم که هر سه تامون خسته شدیم. مامان زنگ زد گفت آماده بشم برم جلوی در میان دنبالم کیفمو برداشتم و خداحافظی کردم.
طبق معمول شهرداری جلوی خونه شونو کنده بود.. واسه چی شو خدا میدونه.. توی تاریکی نمی تونستم درست جلوی پامو ببینم یه دفعه پام لیز خورد نزدیک بود کتلت بشم که یکی بغلم کرد چشمامو که باز کردم دیدم امیر زل زده تو صورتم تا اومدم خودمو ازش جدا کنم چشمم به خیابون افتاد... وای این اینجا چی کار میکنه؟...مگه کار نداشت؟.. امیر مسیر نگاهمو دنبال کرد و منواز بغلش جدا کرد.

با پرسش به منو مهرداد نگاه می کرد منم انقدر هول شده بودم که حتی سلام هم نکردم و سریع رفتم طرف ماشین مهرداد درو باز کردم و بهش سلام کردم مثل همیشه جوابمو داد تا اومدم تو ماشین بشینم امیرگفت:
_آقا کی باشن؟

خشک شدم.. مهرداد ابروهاشو به نشونه تعجب داد بالا و بعد با اخماشو کرد تو هم گفت:

_باید به تو جواب پس بده؟

تا امیر خواست جوابشو بده سریع گفتم: مهرداد نامزدم هستن(و رو به امیر که حالا اخمای اونم توو هم بود) آقا امیر فامیل سحر

امیر به طور محسوسی جا کرد نمیدونست که من نامزد کردم دستشو جلو آورد با مهرداد دست داد ولی از دست دادنشون دوستم مشخص بود که می خواستن کله ی همو بکنند هر دو با همون اخمای تو همشون با هم دست دادند.
مهرداد ماشینو به حرکت در آورد نمی دونم چرا منتظر برخورد شدیدی از مهرداد بودم ولی اون کاملا خونسرد بود و من از همین میترسیدم آرامش قبل از طوفان..

_تو مگه کار نداشتی چطور اومدی کرج؟

مهرداد_بد کردم که اومدم ببینمت؟

_نه اتفاقا خوب کاری کردی ..ولی از کجا می دونستی اومدم خونه سحر؟

مهرداد_ رفتم خونتون مامانت گفت اومدی اینجا

_آهان..

دوباره ساکت شد هر بار که نگاهش میکردم یه حالتی بود یه بار اخم کرده بود یه بار خونسرد بود اصلا معلوم نبود چند چنده..
_کجا داریم میریم؟

مهرداد_بریم شام بخوریم

_ به مامانم گفتی؟

مهرداد_آره

و دوباره سکوت از سکوت بدم میومد ضبط ماشینو روشن کردم آهنگ So beautiful از Chris De Burgh بود من عاشق این آهنگ بودم.
I'm lying here tonight thinking of the days we've had
Wondering if the world would be so beautiful
If I had not looked into your eyes
How did you know that I've been waiting?
I never knew the world would be so beautiful at all;
I'm spending all the days dreaming of the nights we've had
I never knew that love would be a miracle
When I think of all the ones before
But now that I've found you I am flying
I never knew that love would be so beautiful to me
I never knew that love would be so beautiful to me;
And when we dance to the rhythm that is burning like a flame
And when you touch me I can hardly move you take my breath away
You give me all that I want to feel when we become as one
And then you take me to the heaven of your heart;
Did nobody ever tell you you're the best thing that has ever been;
Ah ... you ... ah ... so beautiful ... ah ... so beautiful ...
I'm standing here tonight thinking of the time we'll have
I never knew that you would be so beautiful
From the day you came into my life
I just want to say you make me happy
I never knew that you would be so beautiful to me
I never knew that you would be so beautiful to me;
So beautiful to me ...
So beautiful to me ...
So beautiful to me ...
... to me;
I'm lying here tonight
I'm dreaming here tonight
I dance with you tonight ...
نمی دونم چرا از اینکه مهرداد انقدر بی تفاوت بود حرصم می گرفت انتظار داشتم برخورد بدی باهام داشته باشه از یک طرف خوشحال بودم که دعوای بینمون پیش نیومده و از طرفی هم ناراحت بودم. احساس می کردم براش مهم نیستم.
شام تو سکوت خورده شد و بعد هم منو رسوند خونه. تمام شب به این فکر می کردم که نکنه دوستم نداشته باشه اما خودم جواب خودمو می دادم" نه بابا اگه دوستم نداشت که ازم خواستگاری نمی کرد"

یک ماه از اون شب گذشت رابطه ما هم شده بود در حد اس دادن های آخر شب، خوردن شام های خانوادگی دیگه داشتم از این رفتاراش عاصی می شدم حتی لیلا جونم هم فهمیده بود، هر چی روز به روز از مهرداد دور می شدم روز به روز به لیلا جون نزدیک تر می شدم هر روز باهم بیرون می رفتیم بخاطر زیاد بودن کارهای مهرداد با لیلا جون کارهای عروسی رو انجام می دادیم.
جلوی در خونه مون از ماشین لیلا جون پیاده شده ام هر چقدر اسرار کردم بیا بالا قبول نکرد، همین طور که از پله ها بالا می رفتم به مهرداد فکر می کردم دلم براش تنگ شده ولی اون... احساس می کنم دوستم نداره انگار مجبورش کردن منو تحمل کنه.. بغض کردم... "نکنه منو دوست نداشته باشه؟"
مامان در و واسم باز کرد سعی کردم مثل همیشه سر خوش باشم
_سلام مامانی کپل.. چجوری؟

مامان_سلام.. اینجوری توچجوری؟

_منم اینجوری... پسرم خونه نیست؟(بابام)

مامان_نه خونه عمه پوری شب هم اونجا میمونه

_حتما رفته بالا سر کارگرا وایسه نه؟.. آرش کجاست؟

مامان_آره بهش میگم مجتبی که هست گوش نمیکنه..اونم بیرونِ با دوستاش
هموطوری که شالمو در میاوردم گفتم:_الان؟ ساعت 10 شب؟

مامان شونه ای بالا انداخت و رفت و آشپزخونه منم مانتومو در آوردم انداختم رو دسته مبل رفتم یه آبی به دست و صورتم بزنم. تو آینه که نگام افتاد باز یاد مهرداد و رفتارای عجیبش افتادم تصمیم گرفتم در اولین فرصت باهاش حرف بزنم صورتمو شستم اومدم بیرون مامان داشت میرفت تو اتاقش
مامان_سرم درد میکنه میرم بخوابم شام رو گازِ بخور
_باشه

مامان مارو پیشرفت کرده همیشه می گفت کوفت کن چه با کلاس شده... گوشیمو بر داشتم شماره ی سیما رو گرفتم جواب نداد لباسامو از رو مبل برداشتم رفتم سمت اتاقم.. داشتم بلند بلند غر می زدم..
_گوسفند جواب منو نمی ده فکر کرده من خرم ....

در اتاقو باز کردم بدون اینکه چراغا رو روشن کنم لباسمو آویزون کردم شلوارمو در آوردم .. به پاهام که از سفیدی تو تاریکی اتاق معلوم بود نگاه کردم... حالا که آرش نیست شلوارو بیخیال... همونطور که داشتم واسه سیما فحش اس می کردم خودمو انداختم رو تخت...
_آخ..

اومدم جیغ بزنم که جلوی دهنمو گرفتو منو بغل کرد..
_مگه منو ندیدی پریدی روم؟

_...

_چرا حرف نمی زنی؟

چقدر پرو جلوی دهنمو گرفته انتظار داره واسش چهچه بزنم.. فقط نگاش کردم با اینکه تاریک بود ولی صورتشو می تونستم راحت ببینم چند لحظه همدیگه رو نگاه کردیم... به خودش اومد دستشو از جلو دهنم برداشت..
_تو اینجا چی کار می کنی؟

مهرداد_خب اومدم تورو ببینم

_من خیلی وقته اومدم چرا نیومدی بیرون؟

مهرداد_خواب بودم

_اومده بودی بخوابی یه منو ببینی؟؟؟

مهرداد با خونسردی گفت: هر دو

تازه موقعیتمونو متوجه شدم .. کاملا تو بغلش بودم.. صورتمون یه وجب با هم فاصله داشت.. گر گرفتم.. تمام تنم داغ شد.. مهرداد هم زل زده بود تو صورتم.. سرمو انداختم پایین..
مهرداد با لحن با مزه ای گفت: چه خجالتی هم میکشه..

مطمئن بودم سرخ شدم... خدا رو شکر که چراغا خاموشه.. خودموکشیدم عقب ولی مهرداد محکم تر از قبل بغلم کرد.



نظر یادتون نره!