پدرم که خاموش شده بود ، با اتصال ولتاژ برق قوی از سمت آذین دوباره روشن شد.
رو صندلی جابه جا شد و با لحن ملایمی گفت :
دخترم ، من که نمی گم حتما باید زن بهزاد بشی !! اگه بهزاد رو نمی خوای حرفی نیست ! که خیال نکنی من به پول این آدم چشم دارم .
شاید تو پروژه ام به مشکل مالی بر بخورم چون پروژه ی بزرگیه ، اما با وام و تسهیلات دیگه ردش می کنم !
مگه تا حالا لنگ موندم ؟ همین الانش از سازنده های به نام تهرانم ، پس فکر نکن لنگ شراکت بهزادم !
ما به تو زور نکردیم ! والله تویی که داری ما رو مجبور به نرفتن می کنی ! اونم با نیومدنت !
می دونی که نمی تونم تو رو تو این شهر بزرگ ، که همه گرگ شدن تنها رها کنم با آذین برم که !
دوست و آشناهامون چه می گن ؟ فکر کردی واسم آبرو می مونه ؟
خودت می دونی ، که به خاطر موقعیتم تو ساخت و ساز خیلی ها رو می شناسم و خیلی ها هم منو می شناسن!
با رفتنمون و تنها گذاشتن تو ، نقل محافل دور و بری ها می شیم .
مسخره ی خاص و عام می شیم !
نمی گن که دختره باهاشون نرفته ! می گن به خاطر زنش قید دخترشو زده و هزار تا شایعه ی دیگه !!
تو دلم گفتم آخ که چقدرم شایعه ست و تو به خاطر زنت قید منو نزدی !!!
تو ترافیک بودیم و از شدت کلافگی رومو به سمت دیگه کردم .
حالت تهوع داشتم . از دروغاشون ، مغلطه هاشون و دلایل مسخره و چرتشون که همه یه معنی واحد داره :
اینکه تو زیادی هستی ! بــــــــــــــــــــــــ ــــــــرو !!
دوست داشتم زودتر برسیم خونه تا حداقل اینقدر فاصله ی مکانیم باهاشون کم نباشه !
پدر داشت سیگار می کشید و حسابی تو فکر بود . معلوم بود که با خودش درگیری داره !
هیچی نگفتم !
برای اولین بار تو زندگیم جواب ندادم .. می دونستم جفتشون منتظرن که داد و بیداد راه بندازم و اعتراض کنم !
اما این بار خبری نبود .
وقتی پدر منو نمی خواد ، اینهمه تلاش واسه بودن ، واسه نرفتن ، برای چــــــــــــــی؟؟
اینهمه جنجال واسه چی ؟ بزار این روزای آخرو احتراممون سر جاش بمونه ! احترام نمایشی !
آذین تند تند پوست لبشو می خورد و پدر همچنان سیگار می کشید . دلم می خواست منم یه دونه بکشم ولی پیش اینا نمی شد.
صدای پدر سکوت ماشین رو شکست :
خب ! نمی خوای بگی این پسری که باهاشی کیه ؟ چی کارست ؟
از تو آینه بازم به آذین نگاه کردم یه نگاه تلخ و تنفر آمیز !
ولی سریع نگاهشو دزدید . نبایدم بتونه تو چشام نگاه کنه با این دروغای شاخ دارش !
نگاهی به آسمون انداختم . خدایا کمکم کن از این آدم حیوون صفت انتقام بگیرم و ناخنمو تو گوشتم فرو کردم .
نمی دونم من بودم یا ضمیر ناخودآگاهم که به زبون اومد :
_ یه پسره عین همه پسرا ، کارشم تجارته ، وضع مالیشم بدک نیست ! بقیشم مهم نیست !
آذین و پدر همزمان به سمتم برگشتن .
اصلا انتظار شنیدن این حرف رو از من که هیچیمو بهشون نمی گفتم نداشتن !
آذین که تخصصش رنگ عوض کردن بود یهو لحنش مهربون و مادرونه شد :
عزیزم چرا فکر می کنی که مهم نیست ! ما دخترمون رو به هر کسی نمی دیم !! باید به سطح خانوادگیمون بخورن .
دخترمون ؟؟!! عزیزم ؟؟!! اییییی ! حالم به هم خورد !
باز این خودشو قاتی خونواده ی ما کرد ! در این لحظه حال گیری لازم بود خدایی ولی چون فکرم مشغول دروغی که گفتم بود بی خیالش شدم .
باید جمع و جورش می کردم که سوتی نشه ! اصلا محلش ندادم و آدم حسابش نکردم ولی پدر اومد داخل بحث :
_ چند سالشه ؟
_ از من بزرگتره .
_ خب معلومه که از تو بزرگتره ، تو که سنی نداری !
دیدم فرصت مناسبه تیکه انداختنه ، از دستش ندادم :
_ خوبه که می دونید من سنی ندارم !!!
پدرم چند ثانیه خیره نگاهم کرد و وقتی منظورمو گرفت سرش رو به سمت شیشه برگردوند .
خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم شاید از خجالت !
همه پدر مادرها ، واسه امتحانات پیش دانشگاهی که کمی قبل از کنکوره ، خودشونو می کشن !
دم به دقیقه ، آب میوه می دن دستشون ، خونه رو آروم می کنن که بچشون راحت به درسش برسه !
اونوقت من که فردا امتحان به اون سختی دارم الان باید اینجوری به این دو نفر حساب پس بدم .
خدا می دونه با این داستانی که اینا واسم نوشتن ، امشب بتونم یه دور مرور کنم یا نه ؟
از قبل به آقا یوسف و شهلا خانوم سپرده بودم جریان مرخصیشون رو گاف ندن .
جفتشونم دم در خونه به استقبال عروس دوماد اومده بودن . بیچاره ها مجبورن دیگه .
مانتو و روسری مو با حرص رو تخت کوبیدم و روی تخت نشستم .
سرم رو میون دو دست گرفتم و فشار دادم . از درد داشت می ترکید.
نمی دونم این گندی رو که زدم چه جوری جمعش کنم ؟
قبل از اینکه از پله های اتاقم بالا بیام پدر صدام زد و گفت که به دوستت بگو زودتر بیاد تا باهاش آشنا بشیم خیلی وقت نداریم .

حالا تو این وضعیت ، یه دوست پسر که حاضر بشه بیاد خواستگاریم از کجـــــــــــــــــــــــ ـــــــــام بیارم ؟؟؟


خدایا تو بگو مگه چاره ایم داشتم آخه ؟
همچین عین بازپرسا زوم کرده بودن روم که پسره کیه ؟ خب بگم پسری در کار نیست باورشون نمی شه که !
اصن خوب کردم .
من اگه باهاشون برم تو غربت ، دق می کنم یعنی شک نکن !
تو مملکت خودم تنهام ، همین چهار تا دوست و آشنام نبودم تا حالا دپرس شده بودم .
من که تو خونه دل خوشی ندارم ، به اینجا ، به همین چیزای کوچیک عادت کردم و با رفتنم همینارم از دست می دم !
نه امکان نداره برم ! وای مادرو خواهر آذینو بگو اونجان ! خواهرش از خود اذینم رندتره !
با یه پسره پولدار ازدواج کرد و پسره رو مجبور کرد مهاجرت کنن و مادرش رو هم با خودش برد.
خدا می دونه چه جوری افتادن رو پولهای پسره و می دوشنش !!
پوزخندی به لبام اومد . درست عین پدر خودم ! اونجا سه نفری ، این دو تا دامادو به سلابه می کشن !
پدر آذین تو خوزستان مرد . فکر کنم ده سالی می شه .
اون موقعها تو خوزستان زندگی می کردن . آذین می گه ایست قلبی کرد اما من می گم این سه تا دقش دادن !
از بس که به جونش نق می زدن بریم تهران !
بلافاصله بعد از مرگ پدرش می یان تهران که از پایتخت نشینها عقب نمونن یه وقت !
بعدشم که آذین به عنوان منشی ، استخدام شرکت پدرم شد و بقیش هم شگرد و تخصص خودشونه و بس !
حالا اینا رو ول کن ، من چه غلطی بکنم ! دوست پســـــــــــرم کجا بود آخه ؟؟ هـــــــــی وای من !!
کتابمو باز کردم ، بلد بودم تقریبا . ولی باید یه دور دوره می کردم بماند که چشمام رو صفحه کتابم متمرکز نمی شد ولی با فحش و دری وری به خودم ، که باید بخونی ، یه دور مرور کردم .
برگمو که تحویل مراقب دادم مطمئن بودم نمره ی قبولی رو می گیرم ولی احتمالا چندان نمره ی جالبی نباشه.
نمی دونم سارا چی کار کرد ؟ از بس سرو صدا کرد مراقب جایش رو عوض کرد بردش ته کلاس رو یه نیمکت خالی .
زیاد طولی نکشید که سارا با قیافه ی آویزون اومد :
_تست آخرو چی زدی ؟

_آخی منم ب زدم فکر کنم قبول شم.
_لنگ همین یه دونه بودی چلمنگ ؟ تشریحیارو چی کار کردی ؟
_سیاه کردم دیگه ! زیرشم نوشتم ببخشید خانم امیری ، خونده بودم ولی یادم رفت شما بزرگواری کنید !
زدم تو سرش و خندیدم :
_خاک تو سر ابلهت که هنوز از این خز بازیا در می یاری ! پارسال دیپلمتم گرفتی ولی آدم نشدی !
الی هم رسید . دست انداخت دور گردن من و گفت :
ملیکا خر زده بودن ، منم تند تند از رو برگش هر چی شد کپی کردم .
دستشو از دور گردنم باز کردمو گفتم :
پس بگو امروز صدات در نمی اومد اونطوری افتاده بودی رو برگت !!
الی به ساعتش نگاه کرد و گفت :
بریم یه دوری بزنیم ؟
به لباسامون اشاره کردمو گفتم :
با این لباسای قشنگمون ؟ بدم می یاد اینقدر با لباس مدرسه راه بیفتی تو خیابون!!
سارا که داشت بند کفششو سفت می کرد گفت :
بابا بریم خونه باید کلی توضیح بدیم که کجا می ریم ! بیکاریا !! همینجوریم تو خوشملی جیگر !
و بدون اینکه منتظر جواب من باشن الی دستمو کشید و به سمت پارک محل رفتیم .
رو چمنا ولو شدم و در حالیکه خمیازه می کشیدم به این فکر می کردم که چه خوب می شد اگه می تونستم دیگه خونه نرم ! خونه یعنی جنگ اعصاب !
آخه تو خیابونم که نمی تونم بمونم . الان سارا بفهمه به چی فکر می کنم می گه بیا خونه ی ما !
دیگه عقلش نمی رسه که تا کی می تونم تو خونه ی اونا بمونم ؟ یه روز ، یه هفته ؟ بعدش چی ؟ اصن یه ماهم خونه الی اینا ! که عمرا بتونما ، دارم فرض می گیرم ، بعدش کجا ؟
وای خدا چی کار کنم ؟ چشامو بستم که سریع صدای سارا در اومد ؟
_چته ؟ پکری !
_می خوام ماشینمو عوض کنم موندم چی بگیرم !
_ چقدر سوسولی تو ! ماشین عوض کردن غصه داره آخه؟ گفتم شاید با بابات اینا حرفت شده !
عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم :
واقعا که چقدر خری تو ! یعنی بعد هفت سال رفاقت منو نشناختی هنوز ! این مسائل آخرین چیزاییه که ممکنه بهشون فکر کنم !!
الی بستنی به دست رسید و سارا که کنجکاو شده بود پرسید :
خب پس جریان چیه ؟
بستنی سارا رو از الی گرفتمو به دستش دادم ، مال خودمو هم گرفتمو یه لیس گنده زدم :
_ الی دستت درست ! چه خوشمزه ست !
سارا یه دفعه کوبید تو شکمم و گفت :
آدمو میکشی تا یه کلمه حرف بزنی ! بنال دیگه ببینم چی شده آخه !
_ هیچی بابا جریان که گه بود ، منم بیشتر همش زدم شد گه تو گه !
الی ایشی کرد و گفت :
اه چقدر گه گه می کنی ، آدم دستشوییش می گیره خب !
سارا صورتمو به سمت خودش برگردوند و گفت : خب ؟؟
یه گاز به نون بستنیم زدمو گفتم :
دیروز بند کرده بودن که یا بهزاد ! یا بگو اون پسره که باهاشی کیه ؟!
سارا حرصی شد و رو به الی گفت :
همش کار اون آذین عفریته ست که این حرفا رو تو گوش باباش می خونه ! بعد رو کرد به من و گفت : خب تو چی گفتی ؟
_گفتم که یه پسره ست که وضعش بد نیست ، سنشم از من بیشتره !
الی با چشای گشاد شده گفت :
کدوم پسره ؟؟ چه مارمولکی هستی تو ! پس چرا به ما نگفتی !
به سارا نگاه کردم که بگم ، این مونگولو توجیهش کن ! که دیدم خودش عین احمقا داره نگام می کنه !
به آسمون نگاه کردم و با لحن مظلومی گفتم :
خدایا من چه معصیتی به درگاهت کردم که تو خونه باید اونارو تحمل کنم ، بیرون از خونه ام این دو تا کودن نفهمو ؟
خدا جون آیا تو با من مسئله ای داری ؟
خصومت شخصی ؟ نه خدایی چیزی هست بگو بدونم .
آخه تحملم اندازه ای داره ! یا اینا رو بکش یا منو ! راحتم کن !
الی و سارا که فهمیده بودن چه سوتی بزرگی دادن از خنده غش کرده بودند الی که از چشماش اشک می یومد بریده بریده گفت :
جون من یه بار دیگه با خدا درددل کن ! خیلی باحال بود !
_ آره باحال بود واسه شما
! شما دوتا خون به دل من کردین ! من واسه اونا خالی بستم بهم پیله نکنن شما رفتین سر کار ؟
آخه تا حالا یه مورد تماس مشکوک رو گوشیم داشتم که بخوام دوست پسر داشته باشم ؟
شما دیگه چرا آخه ؟
سارا دستی به صورتش کشید و گفت :
غلط کردیم بابا ! خب می گفتی !
_ هیچی دیگه ! مجبور شدم خالی ببندم ، دفعه ی قبل که گفتم دوست پسر ندارم پدر باور نکرد منم یه چرتی گفتم حالا موندم چه کنم !
الی دستاشو کوبید به هم و با خنده گفت :
اه اه ! داستان رسید به نقطه ی عطفش ! چند بار بهت گفتم یکی دم دستت داشته باش ! واسه همین روزا می گفتما!
گوش نکردی دیگه ! حقته ! رو فرزاد که اصلا حساب نکن صاحاب داره ! و با دست به سینش کوبید.
_خفه بابا ! اون لنگ دراز رو واسه خودت نگهدار یه وقت ندزدنش !
سارا که انگار عمق ماجرا رو بیشتر درک کرده بود، عصبی گفت :
این چه حرف مفتی بود که زدی ؟ حالا اگه گیر بدن بخوان ببیننش چه غلطی می کنی ؟
_ اتفاقا باید به زودی با هم آشناشون کنم ! پدر دستور فرمودن که زیاد وقت نداریم !
و هرهر خندیدم .
سارا دوباره گیج و منگ نگام کرد ولی الی گفت :
پروا ! توخدا عین آدم حرف بزن ! خالی که نمی بندی ؟
_ کجای من شبیه آدماییه که دارن شوخی می کنن بی شعور ؟
سارا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ پس چرا اینقدر خونسردی ؟
_گریه کنم حلــــــــــه ؟؟ خب چی کار کنم ؟ می خواستم از لج آذین یه چی بگم ، حالام یه کاریش می کنم دیگه! بی خیال بابا !
ولی جفتشونم رفتن تو لک !
سارا یه دفعه پرسید :
اگه بفهمن دروغ گفتی چی می شه؟
_هیچی همون که از اول می خواست بشه فقط یکم ضایع میشم و آتو می افته دستشون ! وای زرزرای آذینو بگو ! خدایا صبری بده که نزنم لهش کنم !
الی یهو غرید :
حرف حساب اینا چیه ؟ مگه می تونن بهت زور بگن ؟ می ریم شکایت می کنیم !
_به کی اونوقت ؟
_ چه می دونم می ریم پرس و جو می کنیم ببینیم دستمون به کجا بنده !؟
سارا با بی حوصلگی گفت :
خنگه ! اینجا ایرانه ها ! دختر هیچ حقی نداره ! یا تحت تکلف پدرشه یا شوهرش !
ولی پروا بابات خوب سیاستی داره ها ! قضیه رو یه جور مطرح می کنه که حق رو بهش بدی ! میگه یا بیا بریم یا می مونی ازدواج کن ! حرفشم محکمه پسنده !
_ پدرم انگشت کوچیکه ی آذینه ! یادتونه می گفتم بدجنسه می گفتین شاید چون نا مادریته تو داری غلو می کنی ! بهتون ثابت شد ؟ تو چشای من نیگا می کنه می گه تو با یکی رابطه داری حالا ببین پشتم چه اراجیفی تحویل پدر می ده ؟؟
الی گفت : ببین پروا اگه الان جلو این زنیکه کم بیاری دیگه تا آخر عمر باید بگی چشم و در ثانی دنبالشون راه بیفتی هر جهنم دره ای که می رن !
_من بمیرم به آذین چشم نمی گم ، هیچ کجام نمی رم !!
سارا با عصبانیت گفت :
خودتم می دونی اینا همش حرفه ! اگه برنامه ای نداشته باشی باید باهاشون بری !
_ چه برنامه ای بریزم ؟ خوبه برم دست یه پسرو بگیرم ببرم خونمون بگم این نامزدمه ؟
فکر کردی همین ؟ تمومه ؟ مگه پدر من بچه ست ؟ تا اسممون تو شناسنامه ی هم نره کوتاه نمی یاد . باز اگه فقط طرف حسابم پدر بود ، راه داشت یه جوری بپیچونمش !
ولی الان یه هفت خط پشتشه و بهش خط می ده ! هیچ مدله نمی شه پیچوندشون !
سارا که از قبل بغض کرده بود با تموم شدن جملم اشکش افتاد رو گونش :
_ نمی خوای بگی که تسلیمشون شدی ؟ که می خوای بری و ما رو تنها بزاری ؟
و سرشو گذاشت رو زانو .
الی هم حالش بهتر نبود سرشو انداخته بود پایین و به جون چمنای بیچاره افتاده بود .
پس چرا خودم گریه نمی کنم ؟
امیدم به چیه ؟ به کیه ؟
چرا فکر می کنم آخرش اون طوری که من می خوام می شه ؟
درسته من اهل نماز و روزه و این حرفا نیستم اما همیشه نسبت به اطرافیانم خونسردترم و کمتر حرص و جوش دارم چون امیدم به خداست .
اونجا که همه می ترسن من دلم قرصه ، ایمان دارم به اینکه یکی پشتمه و هوامو داره !
درسته که مادر ندارم ! پدر دلسوزی ندارم ولی شنیدم که خدا گفته از رگ گردن به بنده هاش نزدیک تره !
وقتی اینقدر نزدیکمه چرا باید بترسم ؟
مطمئنم هوامو داره و نمی زاره بشکنم !
یه جا یه جمله ای خوندم بد به دلم نشست :
" همیشه آخرش خوبه ! اگه خوب نیست بدون آخرش نیست "
به نظرم این یعنی ایمان واقعی به معبود !
با صدای بلند گفتم :
پاشید خودتونو جمع کنید بابا ! انگار مردم ، نشستید سر قبرم عزا گرفتید ! من اگه قرار بود با این بادها بلرزم که الان بادبادک بودم ! من پرواام !
مثل اینکه هنوز منو نشناختیدا ! عین تیم ملی آلمان تا دقیقه نود بازی می دوم و تازه وقتی نفس رقیبمو بگیرم ، گل می زنم !
خیالتون راحت ! حالاحالاها باید همدیگرو تحمل کنیم ! البته هر وقت به این قسمتش فکر می کنم به این نتیجه می رسم که برم بهتره !
سارا که داشت با دستمال دماغشو می گرفت گفت : خیلی بی شعوری !
الی هم بلافاصله گفت : و عوضی !

آخرین امتحانمو با هر بدبختی که بود پاس کردم .
امسال برعکس هر سال ، فقط قبولی برام مهم بود ، اینقدر دغدغه ی فکری داشتم که قبولی خودش شاهکار محسوب می شد.
تو این مدت حتی کلاس گیتارمم نرفتم .
حتما استاد کلی از دستم شاکیه ! خبر نداره که خودمم دلم واسه گیتارم تنگ شده .
اینقدر اوضاع وخیمه که فعلا بی خیالش شدم.
قرار بود آهنگ بی نظیر عارف رو کار کنیم :

خاطرت آید که آنشب از جنگلها گذشتیم ...
بر تن سرد درختان یادگاری نوشتیم ...
با من اندوه جدایی نمی دانی چه ها کرد ...
نفرین به دست سرنوشت ترا از من جدا کرد ...
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته ...
بی تو از این زندگانی ، قلبم آزرده گشته ...
بی تو ای دنیای شادی ، دلم دریای درد است ...
چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سرد است ...
ای دل از دریاچه ی نور ، گر دلم را شکستی ...
خاطراتم را به یاد آر ، هر جا بی من نشستی ...!!

همون بار اولی که این ترانه رو شنیدم ، ناخودآگاه یاد مادرم افتادم .
اگرچه چیز زیادی ازش تو ذهنم ندارم ، ولی در هر صورت منو یادش میندازه که تنهام گذاشت و رفت !
مادرم هر جا که هستی ، روحت شاد .
نزاشتم اشکم بریزه و با گوشه ی انگشت ، از چشمم زدودمش !
کاش آذین خونه نبود می تونستم گیتارمو بردارم و یه دل سیر بزنم ، اما از صبح که بیدار شدم تو خونه ست .
دیگه کلاس و درس هم تموم شد و بیکارتر از قبل شدم .
مجبورم که تو اتاقم بمونم تا قیافه ی نکبتشو نبینم که دقیقا در همین لحظه صدای بسته شدن در اومد .
فکر کنم شکر خدا تشریفش رو برد و بدون معطلی پاشدم از اتاق بیرون زدم.
ولی از اون جائی که کلا از این شانسا ندارم متوجه شدم که آذین هیچ کجا نرفته و پدره که اومده خونه .
دیگه ضایع بود که برگردم بالا . سلام کردم.
پدر در حالیکه رو کاناپه می نشست گفت : سلام ، خوب شد خودت اومدی می خواستم صدات کنم.
خدا به خیر بگذرونه ! معلوم نیست دوباره چه ماجرایی در پیش داریم ؟!!
با بی قیدی رو کاناپه نشستم و با کنترل کانال تی وی رو عوض کردم ، داشتم کلیپ شادمهر رو نگاه می کردم البته حواسم پیش پدر بود که چی می خواد بگه .
آذین با دو فنجون قهوه اومد . تعجب کردم آخه هیچ وقت از این محبتا در حق احدی نمی کنه . حتما شهلا خانوم خونه نیست .
آذین با ناز گفت : پروا جون اینجایی؟؟ نمی دونستم وگرنه برای توام قهوه می ریختم !
دوست داشتم بگم هنوزم دیر نشده می تونی هیکلو تکون بدی ، بری یکی دیگه هم بریزی یا مثلا بگی من خودم نمی خورم ، ولی حضور پدر زبون بند خوبی برا من و آذینه !
یه قری به سر و گردن داد و رو به پدر گفت :
مهرداد یوسف رو فرستادم بره خرید بهش گفتم از شهلا لیست بگیره که بعدا نگن فلان چیز کم و کسره !
_خوب کردی عزیزم ، بگو حیاط رو هم بشوره که خاک گرفته .
_ اون رو عصر می شوره که دیگه کثیف نشه تا شب .
پس خبریه که این جوری به صرافت پاکیزیگی خونه و خرید کردن افتادن !
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون داشتم از فضولی می مردم که بفهمم امشب چه خبره ولی اگه تیکه تیکه ام بشم محاله ازشون بپرسم ! بابا من دختره خودشم دیگه قد و تخص و مغرور !!
صدای پدر نزاشت که بیشتر از این به سجایای اخلاقیم فکر کنم :
_امشب بهزاد و مادرش برای شام می یان اینجا که حرفامونو بزنیم .
با خونسردی هر چه تمام تر گفتم :
_به سلامتی !
_وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن !
با پوزخند به چشمای پدر نگاه کردم که ادامه داد :
_اون داره می یاد به خاطر تو ! یه لباس مناسب تهیه کن و سعی کن دختر مودبی باشی !
یعنی حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که دو جمله ی آخر دقیقا دیکته ی آذین به پدره !
داشتم از خشم منفجر می شدم که اینجوری سرخود برنامه می چینن سر زندگیه من !
_ بهزاد بره به درک ! حتی نمی تونم یه ساعت اون قیافه ی نحسشو تحمل کنم اون وقت شما دعوتش کردین که چی ؟ اشتباه کردین بدون اطلاع من باهاشون قرار گذاشتین !!
من رو به پدر نطق کردم ولی آذین جواب داد :
وااا ! معلوم نیست این بهزاد بیچاره چه هیزم تری به پروا فروخته که اینجوری پشتش حرف می زنه ؟
مگه قیافش چشه ؟ همین الانش دست رو هر کی بزاره بهش نه نمی گن ! اصن مگه خودت چند تا خواستگار داری ؟
هان ؟
دوست پسرت هم که جا زد وگرنه تا حالا پدرت منتظره اون بود ! پس می بینی که موقعیت بهزاد خیلی ام از تو بهتره
سعی کن عاقل باشی و این شانس رو تو زندگیت از دست ندی و با ناراحتی به پشت صندلی تکیه داد !
واه واه ! چه قیافه ای هم می گیره حالا !!
پیش پدرم گفت دوسبت پسرت جا زد که کفریش کنه ، که دقیقا همین اتفاق هم افتاد.
پدر با اخم و جدیت گفت :
می گی بهزاد رو نمی خوای قبول ، حرفی نیست ! من قراره امشب رو به هم می زنم ولی به شرطی که دوستت مثل یه مرد بیاد و بگه ترو می خواد !
از پاکت سیگارش ، یه نخ درآورد و ادامه داد :
دختر جون ! اون اگه ترو دوست داشته باشه باید الان که پای یه رقیب در میونه ، بلند شه بیاد . اگر غیر از اینه مطمئن باش دستت انداخته و پکی به سیگارش زد و دوباره گفت :
خب چی می گی ؟ می خوای بهش زنگ بزنی ؟
بدون فکر گفتم : نه !
_ خب پس قرارمون با بهزاد سر جاشه !
سریع گفتم :
منظورم این بود که باید ببینمش و براش موقعیت رو توضیح بدم . آخه خودتون فکر کنید خیلی حرکت زشت و چیپیه !!
ما قرارمون برای چند سال دیگه بود حالا یه کاره بگم پدرم می خواد به یه پسره دیگه ، اونم به اجــــــــــبار شوهرم بده !! ترو خدا زودتر بیا مــــــــــــــــــــــــ نو بگیر !!؟؟
شما بودین چه فکری می کردین ؟؟ به نظرتون من کوچیک نمی شم با این سبک ازدواج عهد قجری ؟؟؟؟
پدر رفت تو فکر و شاید اگه این آذین فلان فلان شده می گذاشت نرم می شد :
_چرا فکر می کنی کوچیک می شی ؟ الانه که می تونی اونو محک بزنی ! اگه واقعا دوست داشته باشه به خاطرت همه کار می کنه ، به نظر من این یه امتحانه واشه شناختن دوستت!
شاید چند سال دیگه بزنه زیر حرفش و یه بهونه بیاره که نمی خوادت اون وقت باید بشینی غصه بخوری که چند سال عمرت با این آدم به هدر رفت و ازت سواستفاده کرده . نظر منو می خوای خیلی هم خوبه شما الان می تونید عقد کنید و چند ساله دیگه ازدواج کنید و می شه همون قراری که از اولم با هم گذاشتید .
پدر به علامت تایید حرفای آذین سرشو تکون داد .
ازت متنفرم آذین !!
خواستم از رو صندلی بلند شم ولی پاهام نای حرکت نداشت ولی به هر زحمتی بود تمام قوایم رو جمع کردم و بلند شدم .
به اتاقم اومدم . بغض بدی که تو گلوم داشت آزارم می داد رو با آب دهنم به پایین فرستادم.
لباسامو عوض کردم و شالم رو رو سرم انداختم حتی حوصله مرتب کردنشو نداشتم موهای حالت دارم از زیر شالم بیرون جهید .
گیتار و سوئیچ رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .
پله های منتهی به سالن رو پایین اومدم و بدون توجه به پدر و آذین طول سالن رو طی کردم و دستم که به دستگیره برخورد پیدا کرد که بازش کنم ، صدای پدر به گوشم رسید :
زودتر خبر بده که برنامت چیه ! در ضمن موبایلت در دسترس باشه !!
بازم بدون اینکه نگاهشون کنم از خونه خارج شدم .
در ماشین بی نوا رو به شدت کوبیدم و با ریموت در حیاط رو باز کردم و پامو رو پدال گاز فشار دادم .
دوست داشتم تخته گاز برم .
دلم یه جاده خالی می خواست و یه پاکت سیگار .
اصلا مقصدی نداشتم همینجوری بی هدف تو خیابون ویراژ می دادم ...
خدایا خودت یه راهی نشونم بده . فقط امیدم به خودته و بس !!
سرعتم واسه خیابون محلی هرچند خیابون اصلی ، زیاد بود.
دنبال یه جای دبش بودم که خلوت باشه و بتونم یکم گیتار بزنم همینجوری سر می جنبوندم که ماشینی با سرعت فضایی تر از خودم ، از تو فرعی بیرون اومد و تقریبا مهار ماشین واسه عدم برخورد با هم ناممکن بود و کوبید به ماشینم .
وای خدا فقط تو این موقعیت همین یه تصادف رو کم داشتم .
ماشین رو بردم یه گوشه که سد راه نکنه و با عصبانیت هر چه تمامتر از ماشین پیاده شدم و چند تا فحش آب نکشیده آماده کردم که نذر جد و آبادش کنم .
دستام ناخودآگاه مشت شد که حداقل حرص این همه نا عدالتی رو با یه مشتی لگدی یکم خالی کنم.
یه بی ام و 630 بود که راننده اش سرشو گذاشته بود رو فرمون و نمی تونستم به زیارتش نایل شم.
با عصبانیت به شیشه ماشینش کوبیدم .
که سرشو از رو فرمون بلند کرد .
نزدیک بود شاخ در بیارم . دوباره همون پسره بود البته با قیافه ی پکر و ناراحت !
به من چه که ناراحته خو منم ناراحتم .
بهش اشاره کردم از ماشین پیاده شه .


با سر پایین که نمی دونم از خجالتش بود یا ناراحتی شخصی ، پیاده شد .
مقابلم ایستاد و به در بسته ی ماشینش تکیه زد.
بی اغراق بیست سانتی ازم بلندتر بود . الان که اینجوری از نزدیک می دیدمش و وضوح تصویر بالاتر رفته بود احساس کردم اندامش خیلی رو فرم و ورزیده ست ، درسته من لاغرم ولی نحیف نیستم و بدن پری دارم ولی تو این لحظه حس کردم خیلی جوجوام .
باز بوی عطر تلخ لالیکش به مشامم خورد .
نمی دونم چند ثانیه طول کشید که داشتم براندازش می کردم و اون با سر پایین و در حالیکه به ماشین تکیه کرده بود با نوک کفش کالجش به جون آسفالت افتاده بود.
با صدای نسبتا بلندی غریدم :
ببخشــــــــــــــید که زدم به ماشینت ، حضرت آقا !!
و لبخند کج و مضحکی تحویلش دادم .
سرش رو بلند کرد و اول مثل اینکه شوک شده باشه یکم خیره نگام کرد بعد با ولوم پایین و مودبانه گفت :
واقعا معضرت می خوام اینقدر اعصابم خرده که اصلا نفهمیدم چی شد و ...
نزاشتم باقی حرفشو بزنه :
_ به جهنم که اعصابت خرده ، من خودم داغون ترم و اصلا هم اعصاب مصاب ندارم ، باید بزنم آدم بکشم ؟؟ مگه بقیه باید ...
ایندفعه صدای زنگ گوشی موبایلش صحبت من رو قطع کرد و بعد از اینکه شماره رو نگاه کرد نفسش رو با حرص به بیرون فوت کرد و گفت معضرت می خوام و با کلافگی جواب داد :
_بــــــــــله ؟
دقیقا روبروش ایستاده بودم و دست به سینه به حالت طلبکارانه نگاش می کردم و منتظر بودم که مکالمش تموم شه و یه حال اساسی بهش بدم که فکر نکنه خبریه ! بعله !!
نمی دونم از اونور خط چی شنید که گفت :
_مگه مهمه من کجام ؟
_ ...
_ خبر مرگم وسط خیابون ایستادم چون تصادف کردم و ماشین همین وسط پارکه . سوال بعدی ؟
_ ...
_ پدر من !! آخه مگه من بچه ام که این طوری با من رفتار می کنی ! قبل شما مامان زنگ زده بود همین حرفای شما رو می زد روانم ریخت به هم ، تصادف کردم و هیچیمم نشده !!
_ ...
_ من یا شماها که دارین به خاطر حرف یه آدم ناحسابی که شناسنامش از قیافش می زنه بیرون ، با زندگی من بازی می کنید ؟!!
_...
_ به هر کی که قبولش دارین داره دروغ می گه و الانم می خواد شماها رو بترسونه که موفق هم شده ! آخه مگه ازدواج زورکیه ؟؟بابا من همینجوری راحتم ! نمی خوام ازدواج کنم ! پدر من ، من هیچ اعتقادی به این عمر به قول شما مقدس ندارم ! یا حداقل امروز ندارم ! بزارید زندگیمو بکنم دیگه !
دهنم باز موند.
باورم نمی شد کسی غیر از منم از این مشکلات داشته باشه !
واقعا پدر مادرای زورگو رو درک نمی کنم !
آخه فازشون چیه یهو کلید می کنن باید ازدواج کنی ! د آخه مگه الکیه ؟
دوباره نگاهش کردم ، اخماش تو هم بود و داشت دیالوگ پشت خط رو گوش می داد .
اخم هم به صورت زیباش می اومد ، دلم براش سوخت !
تازه درکش کردم که گفت اعصابم خرد بوده .
این بیچاره ام مثل خودم گیر کرده !
حالش گرفته هست ، دیگه نیازی نیست من حالشو بگیرم .
بدون معطلی راه افتادم سمت ماشین .
حتی حوصله نداشتم ببینم چه بلایی سر ماشین اومده !
این همه آذین می کوبه تو در و دیوار یه بارم من خسارت بزارم رو دستشون ! اصن لازمه !
راه افتادم سمت پارک محل . جای دیگه ای سراغ نداشتم که بتونم یه نخ سیگار رو آزادانه بکشم.
البته اینجام همچین کویت نیستا ، الان چون سر ظهره احتمالا خلوته .
داشتم به این فکر میکردم که چقدر یه دختر محدوده که اگه یه زمانی بخواد یه حرکتی که پسرا دم به دقیقه خیلی عادی انجام میدن ، رو انجام بده ، منظورم یه نخ سیگار دود کردنه ، باید تو فکر یه بیابون باشه که آدمیزاد اعم از مرد و زن درش موجود نباشه ! چرا چون احتمال این هست که بهت بگن خرابی ، آدم حسابی نیستی و این حرفا و در ضمن به یه چشم دیگه نگات می کنن .
تو همین احوالات بودم که بوق و چراغ دادن ماشین پشت سر توجهم رو جلب کرد.
همون پسره بود و بهم اشاره کرد که یه گوشه نگهدارم.
تا به خودم بجنبم با مهارت اومد کنار ماشینم و گفت : چرا یهو رفتی ؟؟
اتفاقا در همین لحظه به پارک محل رسیدم و زیر یه درخت تبریز بزرگ که رو زمین سایه انداخته بود پارک کردم.
پسره هم دقیقا پشت ماشین من پارک کرد و زود از ماشین پیاده شد .
چه می دونم حتما می خواد معذرت خواهی کنه !
از رو صندلی گیتارمو برداشتم و منم پیاده شدم .
کنار ماشین ایستاده بود و به محض اینکه پیاده شدم حواسش معطوف گیتارم شد ولی دوباره نگاهشو گرفت و رو به من گفت :
شما چرا یهو گذاشتی رفتی ؟ هر چی بهتون اشاره کردم که صبر کنید متوجه نشدید ناچارا دنبالتون اومدم.
لبخند زدم و بدون اینکه حرفی بزنم شونه ای بالا انداختم .
که دوباره اون گفت :
_ اون جوری که شما عصبانی بودید گفتم حتما رفتید زنگ بزنید پلیس بیاد واسه کروکی ، ولی دیدم نخیر ، جدی جدی دارید می رید!
_آخه تا چند لحظه پیش فکر می کردم فقط در حق من خیلی ظلم شده ولی از مکالمه تلفنی شما که ناخواسته شنیدم ، فهمیدم اوضاع شمام تعریفی نداره ، این شد که از خیر پایین آوردن شیشه ی ماشینت گذشتم !
پسره اول گنگ نگام کرد بعد یهو با صدای بلند زد زیر خنده .
رو یه نیمکت از گوشه ی دنجی از پارک نشستم و پسره هم بدون تعارف من و در حالیکه هنوز می خندید سمت دیگه نیمکت ، نشست و گفت :
چقدر بی اعصابی دختر !؟!
_حالا کجاشو دیدی ؟ خدایی تلفنی که بهت شد خیلی به موقع بود وگرنه الان یکیمون بیمارستانی بودیم چون من به شدت عصبانی بودم ، شمام که عصبانی ، خلاصه یا میزدم یا می خوردم دیگه !
_ به خاطر تصادف اینقدر عصبانی شدید ؟
_ نه ، از قبل ناراحت بودم و تصادف هم بیشتر رفت رو نروم و نزدیک بود همه ی عصبانیتم رو ، رو شما خالی کنم !
پسره که داشت با دقت نگام می کرد با لبخند گفت :
خالی ام می کردی خیالی نبود !
بعد کامل به سمتم چرخید و ادامه داد:
چند وقته گیتار می زنی ؟
_دو سال
_کوک می زنی ؟
_ اگه خودم کوک باشم بدک نیست ، ولی اگه ناکوک باشم بهتر می زنم چون اینجور موقع ها دستت نیست که می زنه دلته که می زنه !
_خب الان کوکی یا نا کوک ؟
نیم نگاهی بهش کردم مستقیم داشت به چشام نگاه می کرد و سری تکون داد و گفت : ناکوکی !
از جا سیگاری نقره ای که تو دستش بود یه سیگار بیرون کشید و بهم گفت :
_ می کشی ؟
از خدا خواسته سیگارو گرفتم . یکی هم رو لب خودش گذاشت و با فندک نقره ست همون جاسیگاری اول سیگار من و بعد مال خودش رو آتیش کرد.
چند لحظه تو سکوت داشتیم به سیگارامون پک می زدیم که یهو بی مقدمه گفت :
پارسال با یه خانمی آشنا شدم اسمش ساناز بود و تازه از شوهرش جدا شده بود .
همون اول بهش گفتم که من زیاد دوست دختر دارم و آدم آزادی ام تا هوا برش نداره که می خوام بگیرمش و از این فکرا که خانموما پیش خودشون می کنن.
ببخشید که اینو می گم ولی اکثر دخترا یه جورین که تا یه بار باهاشون یه کافی شاپ می ری ، از فردا تریپ لاو و دوست دارم عزیزم ، می ریزن ! و در نهایت تا یه ماه دیگه : کی می آی خواستگاریم ؟؟
خاکستر سیگارشو تکوند .
داشتم فکر می کردم که پر بیراه نمی گه ، واقعا بعضی از دخترا یه جوری برخورد می کنن که انگار رو دست خانوادشون موندن ! یکیم مثل من می گم شوهر نمی خوام بزور می خوان دکم کنن .
پکی به سیگارش زد و یه دفعه برگشت و خیره تو چشام نگاه کرد و گفت :
چند ماهی با هم بودیم که کم کم فاز عشق و عاشقی گرفت و گیر می داد به روابط من : این کی بود زنگ زد ؟
اون کی بود نگات کرد و خلاصه سرتو درد نیارم دیدم داره وبال گردنم می شه باهاش بهم زدم .
آخه من که گولش نزدم از اول بهش گفتم کیم، چیم، نگفتم باهاش می مونم ! خب اگه میخواست با کسی بمونه واسه آیندش ، چرا سمت من اومد که می دونست اینجوریم !؟
ولی هر ساعت می یومد رو گوشیم چرت و پرت می گفت : تو باهام بازی کردی و خیلی پستی !
تو منو دل بسته ی خودت کردی و خیلی نامردی و رذل !
واقعا نمی دونم چه فکری با خودش می کرد یا می کنه که من باهاش ازدواج می کنم ؟
بهش می گم تو با دوستت کنار خیابون به قول خودتون ، ماشین منو اتو زدین ! از روز اول خودت عین کنه چسبیدی به من ! من چه امیدواری بهت دادم ؟؟
اگه قرار بود این فرمی زن بگیرم که تا حالا صد تا زن داشتم !
اولش خواهش و تمنا و التماس ولی بعدش رفت تو پایه ی تهدید کردن من !! که می رم سراغ خونوادت و آبروت رو می ریزم !
بهش گفتم برو هر غلطی که از دستت بر می یاد بکن !
چهار ساله که من جدا از خونوادم زندگی می کنم ، البته پدر و مادرم ازین قضیه خیلی راضی نیستن ولی من تنهایی خیلی راحت ترم !
اینجوری دم به ساعت یه دختر پیدا نمی کنن که ببندن به ریش من که بریم خواستگاری !
تا چند هفته پیش که ساناز می ره پیش پدرم و بهش می گه که از من بارداره !!!!
وبا ناراحتی سیگارشو پرت کرد یه گوشه و سرشو میون دستاش گرفت .

همونطور که دستش تو موهاش بود با ولوم پایین تری ادامه داد :
من منکر رابطم با ساناز نمی شم ، چون این رابطه به درخواست خودش بود ولی مطمئنم که بچه ای در کار نیست و اگر هم باشه مربوط به من نیست !
سرش رو با ناراحتی به سمت من چرخوند و با ناراحتی گفت :
بازم معذرت می خوام که دارم باهات اینقدر راحت حرف می زنم اما باور کن دارم دیوونه می شم ، هر چی به پدرم می گم که دروغ می گه و اگه راست می گه ثابتش کنه تو کتش نمی ره !
هی می گه مجردی همینه دیگه ! اگه زن داشتی ازین غلطا نمی کردی ! تقصیر از ماست که تو رو به حال خودت گذاشتیم که گند بالا می یاری ! اگه این دختره حتی به قول تو ، به دروغ دهنش رو پیش کسی باز کنه ، دیگه آبرو واسمون نمی مونه !
مثل اینکه پدرم بهش یه مقدار پول داده که یه هفته ایه پیداش نیست و اینام می خوان تا دوباره نیومده منو عیال وارم کنن که مثلا هم ساناز کلکش کنده شه وهم من پسر خوبی بشم !!
یه سیگار دیگه آتیش زد و یه پک محکم بهش زد ، انگار تموم حرصشو می خواست سر سیگارا خالی کنه !
تو حال و هوای خودش بود و منم نا خودآگاه منتظر شنیدن باقی حرفاش بودم انگار که می دونستم هنوز خالی نشده ، که زیاد منتظرم نگذاشت :
حالا منو گذاشتن لای منگنه که اگه ازدواج نکنی ، از ما نیستی و ما هم فکر می کنیم از اولم پسری نداشتیم !
آخه وقتی من کسیو که دلم می خواد پیدا نکردم و در ضمن خیلی هم به سیستم ازدواج ایرانیها اعتقاد ندارم چرا باید یه نفر دیگرو هم بدبخت کنم ؟
دوباره به چشام نگاه کرد و گفت :
به دور و بر خودم که نگاه می کنم از دو تا ازدواج یکیش هم درست از آب در نمی یاد . منظورم این نیست که حتما به طلاق منجر میشه ، منظورم اینه که چند سال بعد پشیمون میشن .
استثنا هم هست اما من دارم کلیت رو می گم ، دوستای خودم که متاهلن ، در اصل ،الکی متاهلن !
یا با همسرشون مشکل دارن یا با خودشون که اصلا چرا ازدواج کردن !
رک بگم تعداد زن و مردای متاهلی که به همسراشون خیانت می کنن کم نیست !
این آدما نه تنها به همسرشون خیانت می کنن که به زندگیشون ، خودشون و آدمای دیگه هم ظلم می کنن!
وقتی کسی مجرده ، تعهدی به شخصی نداره . اگه با چند نفر هم باشه فقط به خودش مربوطه و خودش !
اما ازدواج خیلی مقدسه ! خانواده خیلی مقدسه !
آدم باید تو خودش ببینه که وقتی ازدواج کرد فقط با همسرش باشه و سعی کنه حتی به آدمای دیگه فکر هم نکنه !
ساکت شد و پکی به سیگارش زد و ایندفعه کاملا روی صندلی کج نشست و رو به من ادامه داد :
حالا من از شما که ، حتی اسمتم نمی دونم ، می پرسم : آیا درسته تو این موقعیت و با این شرایط که آمادگیشو ندارم و کسی که مناسب احوالاتم باشه رو تا حالا ندیدم ، تن به ازدواج بدم ؟ به این امید که تو آینده بتونم عاشق همسرم بشم ؟
تو این مدت که داشت صحبت می کرد به این فکر کردم که چقدر با این آدم هم عقیده ام و طرز فکرش شبیه به منه ! هر وقت به الی یا سارا می گم که ازدواجهامون ، آبکی شده ، می گن اگه همه مثل تو فکر کنن که نسل انسان عین دایناسورها ، منقرض میشه !
منتظر چشم به دهانم دوخته بود تا پاسخم رو بشنوه :
_ اول اینکه اسمم پرواست !
دوم اینکه به نظر من به هیچ وجه درست نیست و نباید کوتاه بیای و به خاطر حماقت یه آدم ، زندگیتو به دست خودت خراب کنی !
_ منم فراموش کردم خودمو معرفی کنم . منم سام هستم و دستش رو با لبخندی پیش آورد .
باهاش دست دادم و سام با همون لبخند ادامه داد :
خب پروا خانوم ! من زندگیمو واست ریختم رو داریه ، توام راحت حرف بزن ببینیم وضعیت کدوممون درام تره ؟؟
و با لبخندی کج که به صورتش می یومد و باعث می شد که چال لپ یک طرف صورتش پدیدار بشه نگاهم کرد.
_پدرم داره مجبورم می کنه با کسی که حالم ازش بهم می خوره ازدواج کنم .
_چطور ؟ می شه یکم جزئی تر بگی !
و منم گفتم .
از آذین ، از پدر ، از بهزاد .
شاید اینقدر به این خالی شدن نیاز داشتم که به خوب و بد گفتنش، فکرنکردم .

وقتی حرفام یا شایدم درددلام ، تموم شد سام که با دقت حرفامو گوش می کرد لبخند تلخی زد و گفت :
اینم یه حسن ازدواج و تشکیل خانواده ست که فرزندتو که خودت به این دنیا وارد کردیو ، آزار می دی !
مستقیم به چشام نگاه کرد و ادامه داد :
-حالا می خوای چی کار کنی ؟
خندیدم و گفتم : همون کاری که تو می خوای بکنی !
ایندفعه ، هردو زدیم زیر خنده .
سام سری تکون داد و گفت :
این گیتارو نیاوردی که فقط بگی گیتار دارم ؟ نمی خوای یکم بزنی ؟
بدون مخالفت از جعبه خارجش کردم و بدون معطلی اولین چیزی که به مغزم خطور کرد ، دستام نواخت و خودم باهاش آروم آروم زمزمه کردم ، هر وقت حالم منقلب می شه اینو گوش میدم آرومم می کنه :

دل تو رو می رنجونه ... دلتنگی
داری با دلتنگی ، تنها ... می جنگی
می دونم هر شب گریونی ... دیگه نمی تونی
با این دوری به پای من ... بمونی !
تحمل کن ... یه روزی این دوری می میره
تو قلب من ، هیچ کسی جاتو ... نمی گیره !
تحمل کن ...تموم میشه ، تموم دلخوری هامون
یکم دیگه ... تحمل کن ... بمون !
می دونم چقدر از تنهایی ... بی زاری
مثل کابوس ، این روزای ... تکراری
می دونم هر شب گریونی ... دیگه نمی تونی
با این دوری به پای من ... بمونی !
تحمل کن ...
تحمل کن ... یه روزی این دوری می میره
تو قلب من ، هیچ کسی جاتو ... نمی گیره !
تحمل کن ...تموم میشه ، تموم دلخوری هامون
یکم دیگه ... تحمل کن ... بمون !

وقتی آهنگم تموم شد ، سام برام دست زد و گفت :
سازت کوکه و خودت ناکوکی ، چون خوب زدی و غیر از دو مورد تقریبا عالی بود .
هه ! نکنه آقا استاده و ما خبر نداریم !
سام که دید حالت مشکوکی دارم خندید و گفت :
_استادت کیه ؟
_ نمی خوای بگی که همه ی استادای ایرانو می شناسی هان ؟
_ نه ولی احتمال داره که استاده بچه محلمون رو بشناسم !
_خب شاید ، استاد گوهری !
_ آموزشگاه سر چهارراه ... درسته ؟
_ آره دقیقا ، توام اونجا می رفتی کلاس ؟
_ نه اونجا تدریس می کردم قبلا
_ نــــــــــــــــــــــــ ــــــه ؟ جدی ؟
_ آره ، چرا انقدر تعجب کردی حالا ؟
_ نمی دونم ! فکر نمی ردم . اگه می دونستم استادی ، با احتیاط تر می زدم !
_ بی خیال بابا ! راحت باش !
و گیتارو از رو پام برداشت و بلا فاصله یه کار از استاد بیات رو نواخت و همزمان خوند :

وقتی می خندی ... زندگی زیباست !
چشمای سردت ... مثل آسمون ، همرنگ دریاست !
با تو تکرار شوق پروازم ...
با تو دنیایی ، از آسمون و آینه می سازم !
من هم مثل تو ... از شب دلگیرم
من هم مثل تو ... عاشق می مونم ...
عاشق می میرم ...!
نگاه کن ... مثل من و تو ، هیچ کس عاشق نیست
باور کن ... هم بغض من !!
توی این شب مرگی ، قلب سردمو پرپر کن ... هم بغض من !
همدم گریه های توام ...
بی تو زخمی شعله های شبم ...
آخرین همدم خونگی
بی تو من می سوزم ... می میرم !
می دونم ، نمی شه که یه روز ...
قلبمو از تو پس بگیرم !
منهم مثل تو از شب دلگیرم
منهم مثل تو ...


بی اغراق ، با خیرگی محض و هاج و واج داشتم بهش نگاه می کردم .
صداش یه صدای بم و گرفته ، واقعا محشر بود ... خیلی بهتر از استاد گوهری زد .
کسی که موزیک رو بشناسه می دونه نواختن و خوندن این ترانه چقدر مشکله ولی واقعا عالی بود .
_خیلی خوب بود ، من خجالت کشیدم !
_ چرا ؟
_ چون در حد بنز بودی و من در حد پراید !
_ داری غلو می کنی ، نگفتی چند سالته ؟
_ نوزده
_ رفتارت از سنت پخته تره ، شاید به خاطر فرم زندگیته .
_فکر کنم توام بیست و شش هفت سالت باشه ؟
_دقیقش بیست هفت سال و اندی !
صدای موبایلم دراومد . پدر پشت خطم بود .
_بله ؟
_ ما منتظریم پروا ! چی شد ؟
مکث طولانی کردم چون چیزی نداشتم که بگم .
_صدامو نشنیدی ؟
_ چرا شنیدم ، من شب می یام خونه و و تو مهمونی حاضر می شم . بالاخره باید حرفای این آقا بهزاد شما رو هم بشنوم مگه نه ؟ شاید به قول شما کیس مناسبی باشه !
_پس زودتر بیا و آماده شو که ساعت 8 اینجان .
تماس رو قطع کردم و مشت کوبیده شده مو به گوشه ی صندلی کوبیدم .
صدای سام از فضای تماس تلفنی خارجم کرد :
_ یعنی واقعا می خوای با بهزاد صحبت کنی ؟
_چرا که نه ! چنان حالی ازش بگیرم که تو تاریخ بنویسن !
_آهان پس واسش برنامه داری ؟
_برنامه که نه ! ولی دوست دارم بسوزونمش که دلم خنک شه ! بعدشم یه فکریایی دارم بالاخره تیریه در تاریکی !
مرتیکه اینهمه در و داف دور و برش ریختن ، سیریش شده به من اه !
_ شایدم واقعا از تو خوشش اومده خب !
_ بیخود کرده ! چندشم می شه از فکر کردن بهش حتــــــــــــــــــی !
سام خندید و گفت :
اینقدر زشته ؟
_ نمی دونم زشته یا چون من ازش بدم می یاد ایکبیری می بینمش ولی خدایی خوش تیپه !
_ خب درست ، ولی اینم که عاشقت شده باشه دور از انتظار نیستا !
_ چـــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟
_هیچی ! حالا واقعا برنامه ات چیه و می خوای چی کار کنی ؟
_یه کاریش می کنم ،آخرش اینه که ترکشون می کنم دیگه !
_یعنی چی ؟ نکنه منظورت اینه که می خوای از خونه فرار کنی ؟
_نه بابا ! چقدر بزرگش می کنی ، فرار مال آدمای ترسوئه ! گفتم تنهاشون می زارم چون خودشون اینطور می خوان و منم می رم که خوش باشن . واسه منم یه گوشه تو این دنیا یه جایی هست بالاخره !
_خب معنی این دو تا یکیه ! بعدشم پدرت پیدات می کنه و دوباره قضیه میشه مثل همین الان شایدم بدتر !
با صدای بلندی خندیدم . از ته دل !
اونقدر که اشک از چشام سرازیر شد .
سام با لبخندی کج گفت : چیه ؟ کجای حرفم خنده دار بود ؟
_ فکر کردی انقدر براش مهمم که بیفته دنبالم ؟ همون روز که برم آذین جشن می گیره و پدرمو راضی می کنه که دختر خطاکارشو واسه همیشه فراموش کنه و همه چیز تموم میشه .
_خب حالا با اینکه با این حرفت مخالفم ولی می خوام بدونم فکر کردی که چه جوری می خوای تنها زندگی کنی ؟
_ من از پس خودم بر می یام .
یه ابروشو بالا داد و با تعجب نگام کرد .
پوست برنزش زیر نور آفتاب خوش رنگتر شده بود .
می خواستم یه جوری بحث رو عوض کنم ، دیگه از بس راجع به مشکلات حرف زده بودیم خسته شدم :
_راستی مثل اینکه تو توصیه ی دفعه ی قبلم رو راجع به عینک جدی نگرفتی ؟
گیج و منگ نگام کرد و گفت :
منظورتو نمی فهمم ؟
_یادت نیست نزدیک بود بزنی بهم ؟ بعدش قرار شد یه عینک ته استکانی بخری که چشات درست ببینه ؟ هان ؟
چند ثانیه در حالیکه نگام می کرد چشاشو ریز کرد و یهو یادش اومد و خنده ی قشنگی کرد و گفت :
نمی دونم چجوریه که نشناختمت ؟! آخه تیپ امروزت با لباس مدرسه ی اونروزت اصلا هارمونی نداره ! فقط یه چیز مشترک این وسط هست که اونم حاضر جوابیته !
نمی دونی اونروز تو ماشین چقدر به ادا و اصولت خندیدیم و دوباره خندید و منهم !
_ یه بار دیگه هم دیدمت تو تریای محل !
_این یکیو می دونم چون منم دیدمت !
_ همون یه نیم نگاه ؟
_ همون یه نیم نگاه هم بس بود واسه این که یادم بمونی !
سرش رو به سمت مخالف برگردوند !
_با یه دختر خوشگل نشسته بودی فکر نمی کردم منو دیده باشی !
دوباره به سمتم برگشت و به من که خیره نگاش می کردم لبخند زد و گفت : دیگه دیگه ! خونتون همین نزدیکیهاست ؟
_اوهوم
_خونه ی منم تو نریمانه ، تا یادم نرفته شمارتو بده که برای صافکاری ماشین باهات هماهنگ کنم .
_بی خیال بابا !
_ نه درست نیست ! من زدم خودمم باید هزینشو تقبل کنم !
خیلی جدی شده بود ناچارا گفتم :
بزن تو موبایلت : ...
مقابلم ایستاد و گفت :
بازم معذرت می خوام اگه تو این شرایط منم واست دردسر درست کردم و تشکر می کنم بابت اینکه اجازه دادی باهات حرف بزنم الان خیلی حالم بهتره ! یه وقتایی آدم دوست نداره با آشناهاش حرف بزنه ، دنبال یه غریبه ی آشنا می گرده !
_ منم حالم بهتره !
_پس به امید دیدار هم محلی
و دستش رو دراز کرد و اینبار صمیمی تر از قبل دست همدیگرو فشردیم و خداحافظی کردیم .

تو آینه خودمو برانداز کردم .
پیرهن سفیدی پوشیدم که از بالا گشاد بود و دامنش تنگ می شد ، قد دامن تا روی زانوم بود و موهای روغن زدمو هم نیمه باز گذاشتم ، آرایش زیادی هم کردم که بهزاد حسابی تو خماری بمونه .
رژ قرمزم با پیرهن سفیدم و رنگ پوستم هارمونی خوبی داشت .
دست آخرهم صندل سفیدم رو پوشیدم که یهو صدای موبایلم بلند شد .
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم اسم سارا چشمک می زد :
_سلام باز چیه ؟؟
_ببین می گم یادت نره ها ، من بیدارم . هر وقت رفتن زنگ بزن ببینم چی شد و چی کار کردی خب؟
_باشـــــــــه ! یادم نمی ره . ده بار که یه چیزو نمی گن آخه ! خنگی دیگه !
_خفه بای .
سر و صدای سالن خبر از اومدن عزیزای دل می داد .
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم : پروا تو می تونی ! کافیه بی پروا باشی !
و پله ها رو با خونسردی کامل پایین رفتم .
بهزاد اولین کسی بود که تونست منو ببینه و جالبه بدون هیچ ملاحظه ای ، با نگاه خیره ی چندش آوری بهم نگاه می کرد .
چشم غره ی تخصصی خودمو نثار چشای وقیحش کردم و با صدای بلندی سلام دادم .
همه ی جمع حواسشون معطوف من شد و با کمال تعجب دیدم که بعد از بهزاد و مادرش که خیر سرشون به احترامم از جا برخاستن ، آذین و پدر هم یه حال تپل بهم دادن و روی پای مبارکشون ایستادن .
یعنی اینقدر تعجب کردم که احساس کردم همین حالا یه قسمت از پوست سرم شکافته می شه و یه شاخ عظیم ازش بیرون می زنه ! آخه آذین و این کارا ؟؟؟؟ چی می بینم ؟؟
فقط همون چند ثانیه کافی بود که بفهمم بد رفتن تو نقششون و در ضمن آذین واسه دک کردن من حتی حاضره بهم احترام بزاره و زیر پام بلند شه !
دستای دراز شده ی بهزاد معنیش این بود که باید باهاش دست می دادم ، چاره ای نبود با بهزاد و شیلا خانم (مادرش ) دست دادم و روی یه مبل تک نفره نشستم .
برق رضایت تو چشای همشون پیدا بود به خیالشون تسلیم شده بودم که اینقدر خوشگل نموده بودم دیگه ! هه ! حتمــــــــــــــــــــــ ا !!
حالا بگم از مامان بهزاد : یه خانم سر حال و حدودا پنجاه ساله با اندامی متوسط و موهای شرابی کوتاه و چشایی که دقیقا تو صورت بهزاد هم دیده می شد. یکدفعه لباش تکون خورد :
_آقای کیائی فکر نمی کردم که دختر به این زیبایی رو از ما پنهون کرده باشین ! نکنه از هجوم خواستگارها وحشت دارین ؟ و خنده ای مستانه سر داد .
پدر فنجون چای تو دستش رو روی میز کنارش گذاشت و با نیم نگاهی به من گفت :
خودش علاقه ای به جمع ما نشون نمی ده و گرنه ما هر بار بهش می گیم .
چشای ریز و تیز بهزاد از روی من تکون نمی خورد داشتم کلافه می شدم مخصوصا که همه ی اندامم رو به خوبی سایز می زد و مطمئنن الان از خودم بهتر می دونست که چه سایز سوتینی می زنم ! بعــــله !
صدای شیلاخانم دوباره سکوت رو شکست:
_ وقتی بهزاد گفت دختر آقای کیائی ، تصورم یه دختر بچه بود و از بهزاد تعجب کردم که با این سن چطور همچین فکری به سرش زده اما خب بهش حق می دم پروا جون !
آذین که انگار از این حرف چندان خوشش نیومد درحالیکه با گوشوارش بازی می کرد گفت :
از خودتون پذیرائی کنید تا بگم شهلا یواش یواش میز شام رو بچینه .
خیلی خونسرد و بی خیال نشسته بودم ، بدون اینکه کلامی حرف بزنم .
شیلا خانم و آذین درگیر تعارفات بودن که بهزاد آروم گفت :
خیلی زیبا شدی ، بیشتر از همیشه !
با نگاه گستاخی که خودمم می دونستم خیلی خودخواهانه ست گفتم :
_ می دونم !
بهزاد گویا تعجب کرده باشه چند ثانیه پلک نزد و دوباره به خودش اومد و گفت :
_ خیلی حرف دارم که باید زودتر بهت بگم و تا حالا فرصت نشده که بهت بگمشون ! امشب شب منه !
و لبخند زشتی زد که دندونهاش پیدا شدند .
دو دندان ردیف فک بالاش از هم فاصله داشت که باعث می شد بیشتر ازش چندشم بشه !
وای خدابه دور ! نمی دونم چرا اینقدر از این آدم بدم می یاد ، شاید اینهمه انزجار حقش نباشه اما منم دست خودم که نیست ، یه حسه دیگه ، یه وقتایی بی دلیل از یه چیزی بدت می یاد و بر عکس !
بهش محل ندادم و رویم رو برگردوندم بلکه صداش قطع بشه و ادامه نده .
شیلا خانم و پدر داشتند درباره ی پروژهی حال حاضر پدرم صحبت می کردند و آذین هرازچند گاهی اظهار نظر می کرد که بگه منم هستم !
کلافه بودم دوست داشتم یه جوری از این جمع مسخره خلاص شم ولی ضایع بود اگه جمع رو ترک می کردم !
بی هدف به گوشی موبایلم نگاه کردم و الکی رفتم تو منو و اومدم بیرون که ناگهان واسم اس ام اس اومد .
یعنی هیچ وقت تو زندگیم از گرفتن یه پیام اینهمه شاد نشده بودم .
بازش کردم شماره ناشناس بود و نوشته بود :
سلام ، یه دفعه یادت افتادم . حدس زدم ممکنه الان از دست مهموناتون کلافه باشی . ببینم بهزاد هنوز سالمه ؟ زنده ست ؟
سریع نیشم باز شد از اینکه سام اینجوری زد تو هدف و فهمید که دقیقا چه حالی دارم .
چقدر خوب تو دو ساعت منو شناخته و چقدر مهربونه که به یادم هست !
واسش نوشتم :
سلام ، آره بابا نکبت خان فعلا حالش خیلی خوبه چون داره چشامو در می یاره . می زارم تا بعد از شام خوش باشه ولی بعدش کاری می کنم که خود زنی کنه ! و ارسالش کردم .
همون موقع شهلا خانوم و آقا یوسف اعلام کردن که میز شام آماده ست .
دیرتر از همه سر میز شام رفتم و روبروی پدر و آذین و کنار شیلا خانم نشستم که هیچ مدله کنار بهزاد نباشم .
طرف دیگه شیلا خانوم بهزاد نشسته بود که با این حرکت من اخم کرد و من لبخند موذیانه ای زدم .
بدون تعارف به مهمونا برای خودم برنج کشیدم و تکه ای گوشت هم روش گذاشتم .
یعنی می خواستم یه کاری کنم که بگن دختره بی شعوره ، البته بلا نسبت منا !
نیم نگاهی به آذین انداختم که با صورت قرمز داشت تو گوش پدر ریزریز حرف می زد .
وقتی پچ پچ آذین تموم شد پدر نگاه شماتت باری بهم کرد و من با بی خیالی قاشق بعدی رو تو دهنم گذاشتم و شونه هامو بالا انداختم .
شیلا خانم و آذین همچنان درگیر تعارفات مسخره بودند و هنوز غذا نکشیده بودند و غذای من کم کم داشت تموم می شد.
دست بردم نوشابه رو که تقریبا مابین شیلا خانم و بهزاد بود رو بردارم که بهزاد پیش دستی کرد و پارچ رو به سمتم گرفت .
دستم رو به دسته ی پارچ گرفتم که به سمت خودم بیارمش که بهزاد به عمد دستش رو به حالت زننده ای روی دستم کشید .
تموم تنم مورمور شد با خشم چشم غره ای بهش رفتم و بهزاد لبخند وقیحی تحویلم داد .
دارم برات آقا بهزاد !!
صاف نشستم . آذین تموم حرکات ما رو زیر نظر داشت . حدس می زدم که صورتم قرمز شده البته نه از خجالت بلکه از خشم !
در حالیکه سعی می کردم خونسردیمو حفظ کنم غذامو تموم کردم و مقداری از نوشابه ام رو نگهداشتم و منتظر بودم که بتونم از سر میز بلند شم و برم .
که دوباره همون صدای اس ام اس ناجی من شد و سریع از جا بلند شدم و در حالیکه نشون می دادم که عجله دارم که به گوشیم برسم از پشت شیلا خانم رد شدم و دقیقا پشت سر بهزاد یهویی پام پیچ خورد و مثلا برای اینکه به زمین نیفتم دستمو به صندلی بهزاد گرفتم و با اون دستی که لیوان نوشابه رو حمل می کردم ، باقی محتویاتش رو روی بهزاد تخلیه کردم !
اینقدر با مهارت اینکارو کردم که خودمم هم خنده ام گرفت ولی برای اینکه تابلو نشه رو به بهزاد گفتم :
وای ببخشید پام پیچ خورد .
بهزاد که داشت با دستمال پیرهنشو تمیز می کرد گفت :
خواهش می کنم . تو خوبی ؟
و دوباره چندشم شد ولی جوابی ندادم.
پدر ز جا برخاست و گفت : پاشو بیا یه پیرهن تمیز بهت بدم این دیگه تمیز نمی شه !

بهزاد همراه پدر به اتاق رفت .

نگاهم به نگاه آذین برخورد کرد، داشت با عصبانیت نگاهم می کرد که یعنی فهمیدم پات پیچ نخورد و فیلمت بود.
به جهنم که فهمید!
رفتم تو اتاق نشیمن سر جای اولم نشستم. این رفتارهای بی نزاکت خودم رو دوست نداشتم اما چه کنم که راهی جز این نبود.
کانال تی وی رو عوض کردم و یادم اومد که برام پیام اومده بود ، گوشیمو بر داشتم. سام نوشته بود:
هر موقع که مشکلی برات پیش اومد رو من حساب کن ، وقت و بی وقت!
این پیامش دوباره لبخند رو لبام نشوند چون یه صمیمیتی تو رفتارش هست که بهش احساس خوبی دارم.
درسته که بهش حس خاصی ندارم ولی یه جوری رفتار می کنه که مثل خیلی از پسرا، منو دلزده نمی کنه.
یه جورایی منو یاد خودم میندازه که برام جنسیت مطرح نیست و شخصیت آدم ها خیلی مهم تره و در ضمن دوستی رو تعریف نمی کنم که اگر سام داره تو این لحظه بهم پیام میده ، حتما باید رابطه ی خاصی بینمون باشه.
سر و صدای پشت سرم نشون از اومدن بقیه به اتاق نشیمن بود.
بهزاد که پیراهن پدر رو پوشیده بود تا دید کنار من روی مبل جا هست انگار که به خر تیتاب بدن ذوق کرد و به سرعت باسن مبارک رو روی مبل قرار داد.
اه مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه!
نمی دونم از حالت صورتم چی خوند که بهم گفت:
_نمی دونم چرا انقدر از من بدت میاد و نگاه پرسش گرش رو به چشام دوخت!
نمی دونستم باید چه جوابی بدم در نتیجه سکوت کردم. وقتی سکوتم رو دید سرش رو کج کرد کنار گوشم و به آرومی گفت:
_ولی من زود جای نفرت رو با عشق عوض می کنم ، کافیه فقط یه کم باهام مهربون باشی خوشگل بد اخلاق.
در جا حالت تهوع گرفتم! برگشتم سمتش ، داشت بی شرمانه به صورتم و اندامم نگاه می کرد.
تا خواستم دهنمو باز کنم و یه جواب دندون شکن بهش بدم صدای شیلا خانم که خیلی رسا صحبتش رو شروع کرد نظرم رو جلب کرد:
_فکر می کنم بهتره صحبت رو به موضوع اصلی که ما به خاطرش اینجاییم اختصاص بدیم و با نیم نگاهی به من با لبخندی ادامه داد:
_من همون ابتدای ورود پروا جون رضایتم رو اعلام کردم می مونه صحبت های خود بچه ها و البته رضایت شما و به پدر و اذین اشاره کرد.
پدر با تکون سر حرفای شیلا خانم رو تایید می کرد و آذین گفت:
_ما چرا باید مخالف باشیم؟ مگه ما جز خوشبختی پروا چی می خوایم؟
و با ژستی مادرانه ادامه داد :
بهزاد از نظر ما کاملا مورد قبوله. پروا هم خودش باید تصمیم بگیره.
به آرومی زیر لب گفتم: آره ارواح شکمت
بهزاد به سمتم برگشت و گفت:
_چیزی گفتی؟
محلش ندادم که شیلا خانم کش و قوسی به گردنش داد و گفت:
_به نظرم بهزاد و پروا جون باید بیشتر با هم آشنا شن. الانم بهتره برن یه گوشه ای و در مورد زندگی شون صحبت کنن.
تو دلم به خوش خیالی شیلا خانم خندیدم که همه چیز رو تموم شده می دید.
همچین میگه زندگی شون انگار چند سالی هست که منو بهزاد با هم زندگی می کنیم!
ایـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــی...!
بهزاد از خدا خواسته از رو صندلی پرید و به اجبار من هم از جا بلند شدم.
به سمت حیاط رفتم چون دوست نداشتم بهزاد تو اتاقم پا بذاره!
کنار باغچه ایستادم تا بهزاد بهم برسه، نگاهش از شادی برق می زد. نمی دونم واقعا دوسم داره یا داره فیلم بازی می کنه!
البته دونستن این موضوع فرقی در اصل موضوع نداره چون در هر صورت من ازش خوشم نمی یاد.
وقتی بهم رسید دوباره به آرومی حرکت کردم تا اونم مجبور بشه کنارم قدم بزنه .
دوست نداشتم بایستیم و با اون چشای وقیحش بر و بر نگام کنه !
صداش در اومد :
_ خیلی خوشحالم که تنها شدیم اینطوری که داشت پیش می رفت از اینکه بتونم باهات دو کلام تنهایی صحبت کنم ، نا امید شده بودم . قبلا هم که منو می دیدی انگار نمی دیدی !
تو دلم گفتم عزیز دل الانم نمی بینمت !
_خیلی حرفا هست که فکر کنم شنیدنش برات خالی از لطف نیست !
نگاه گذرایی بهش انداختم که یعنی منتظر شنیدن چرندیاتتم !
بهزاد گفت : می شه بشینیم روی تاب ؟
بدون مخالفت نشستم اون هم بعد از من نشست .
کمی دستپاچه بود شاید نمی دونست چه جوری باید شروع به مخ زنی کنه .
موهای جوگندمیه کوتاهش رو کلی ژل و تافت زده بود که دل منو ببره ! هی وای من !
پوست سفید و چشای خرماییش به مادرش رفته .
صداشو صاف کرد و بالاخره شروع کرد :
نمی دونم تو راجع به من چی می دونی احتمالا بیشتر شنیدی چون غیر از چندتا برخورد جزئی خاطره ای از هم نداریم .
من سی و سه سالمه .پدرم خیلی سال پیش فوت کرد و من و مامانم با هم زندگی می کنیم .
یه کارخونه ی آجرپزی ارثیه ی پدریمه و در حال حاضر اونجا رو اداره می کنم و در کنارش ساخت و ساز هم انجام میدم که خودت هم در جریانی .
خلاصه از نظر مالی نمی گذارم بهت سخت بگذره ، حداقلش قول می دم که از وضعیت توی خونه ی پدرت بهتر باشه .
سریع پریدم تو حرفش :
_ من همین الانم از نظر مالی رفاه کامل دارم !
بهزاد با تکون سر گفت : البته ! فقط خواستم این مسئله ذره ای فکرت رو مشغول نکنه !
بازم تو دلم گفتم : جیگر جون خیالت راحت ! نه تنها این مسائل که خودتم ، ذره ای فکرم رو مشغول نمی کنی !!


ولی چیزی به روی مبارک خودم نیاوردم که ادامه داد :
_ می مونه مسائل احساسی و شخصی ! تو زندگی من آدمای زیادی اومدن و رفتن ، اما اگه مسخرم نمی کنی یا فکر نمی کنی که دارم چاپلوسی می کنم ،باید بگم که تنها کسی که تونسته فکرمو به خودش مشغول کنه ، تویی !
و نمی دونم چرا ...
کمی سکوت کرد و از روی تاب بلند شد و مقابلم ایستاد . زل زد توی چشام و دوباره گفت :
_از همون بار اول که دیدمت ، به نظرم دست نیافتنی اومدی ! یه پاکی و معصومیتی تو چشات هست که تو دخترای دور و برم ندیدم ! واین زیبایی نجیبت باعث شده که به ازدواج فکر کنم ، چیزی که اصلا تو قیدش نبودم !
قول میدم خوش بختت کنم !
یک قدم جلوتر اومد که من ناخودآگاه سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم ، صورتش از هیجان کمی قرمز شده بود ، با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد و باصدای آرومتری گفت :
_می دونم اختلاف سنیمون زیاده ، شاید فکر کنی ، نتونم مثل یه جوون هم سن خودت ، نیازهاتو برآورده کنم اما با اطمینان بهت قول می دم که از سنم خیلی جوون ترم و خیلی هیجانی و هاتم !
و با وقاحت هر چه تمام تر به لبهام نگاهی هیز انداخت .
واقعا چندشم شد از این همه بی حیایی ! اونم تو جلسه خواستگاری اینطوری داره قورتم می ده !
بعد از سی و اندی سال الواطی ، حالا می خواد به قول خودش ، یه دختر باکره ی آفتاب مهتاب ندیده رو بگیره !
خجالتم نمی کشه مرتیکه ی عوضی هیز بی حیا !
بهترین موقعیت بود که بزنم تو پوزش :
_اتفاقا تو زندگی منم آدمای زیادی اومدن و رفتن ! منظورمو که می فهمی ؟
و با سماجت تو چشاش نگاه کردم ، در آن واحد سرخ و سفید شد !
ادامه دادم :
_راستش من دختر بسته ای نبودم و نیستم ! یه خصوصیت من که حتما باید بدونی اینه که من خیلی تنوع طلبم !
خیلی زود از آدمای دور و برم سیر می شم و نهایتا مجبورم به تعویضشون !
شاید چون سنم کمه ، این مسئله دور از واقعیت به نظر بیاد ولی حتی من از پسری که تموم نیازهامو هم برطرف کرده ، سیر شدم !
ضربه ی کاری زدمــــــــــا! چون از خشم داشت آروم آروم می سوخت و تموم صورتش سرخ بود.
حالت هیز چشاش به خشم مبدل شده بود . شاید باور حرفام براش مشکل بود و یکم شوکه شده بود !
با باد خالی شده گفت : خوب نیست یه دختر اینقدر رک حرف بزنه !
شونه ای بالا انداختم و با بی قیدی گفتم : خوشم نمی یاد ادای آدمای تنگ و تاریک رو دربیارم ! اتفاقا همین اول بدونی کی هستم و خواسته هام چیه خیلی بهتره !
دوست ندارم فکر کنی داری با مریم مقدس ازدواج می کنی ! چون ممکنه یه روز یکی از آدمایی که قبلا تو زندگیم بودن،
سر راهت سبز بشن و اون وقت کاخ نجابت و زیبایی من تو سرت خراب شه !
بعد با لبخند گفتم :
جنگ اول به از صلح آخر !

بهزاد با صداي گرفته اي گفت :
_نمي دونم چرا فكر مي كنم كه مي خواي با اين حرفات ، نظرمو نسبت به خودت منفي كني !
اي بابا ! چه آدم سمجيــــــه !!
_صلاح مملكت خويش خسروان داند ! من نخواستم پنهان كاري كنم . اينم كه من بهت علاقه اي ندارم و به اصرار پدره كه الان اينجام ، خودت مي دوني و كاملا مشخصه . من اعتقاد و علاقه اي به ازدواج ندارم
تاهل يعني دست و پا بستگي و مجردي يعني عشق و حال !
خدا به دور ! يه جوري گفتم عشق و حال كه خودمم خجالت كشيدم ولي حقشه چون پر روئه !

_حالا هم كه دارم با تو ازدواج مي كنم ( عمرناش )، بايد از گذشته ي من خبر داشته باشي و در ضمن بدوني كه در آينده هم اسير تو نيستم !
ديگه كافي بود نبايد ادامه مي دادم ، تا همين جاش هم ، حسابي كيش و مات شده بود و كرك و پرش ريخته بود !
نگاهي به قيافي ي درهم برهمش انداختم و فهميدم كه قضيه ي بهزاد براي هميشه تموم شد و از خوشحالي لبخند زدم .
از موقعي كه با بهزاد به سالن برگشتيم تا وقتي كه عزم رفتن كردن ، دمغ دمغ بود و غير از جواب هاي كوتاه ،حرفي از حلق مبارك بيرون نداد .
قرار بر اين شد كه دو روز ديگه شيلا خانم زنگ بزنه و من جواب نهاييمو اعلام كنم تا به ميمنت و مباركي بريم خونه ي بخت ! هه هه ! حتما !
تا تنها شديم ،خودمو پرت كردم رو كاناپه و " آخي " بلندي گفتم و پامو دراز كردم .
آذين كه داشت زيپ پيرهن دكلته ي كوتاه و جيغشو باز مي كرد گفت :
_ وا مگه جاي تو رو تنگ كردن كه اينجوري آخي مي گي ؟
_ نخير ،جامو تنگ نكردن ! فقط خيلي بي ملاحضه تشريف دارن كه تا ساعت دو و نيم نيمه شب ،اونم واسه يه همچين مجلس رسمي ، مي مونن ! شانس آورديم ، بهزاد شلوار گرمكنشو نياورده بود وگرنه شب همينجا مي خوابيدن !!
آذين همينجوري كه به اتاق مي رفت ايشي كشيد و پدر كه در حال شل كردن گره ي كراواتش بود ،خنده اي ريز و بي صدا كرد ولي واسه اين كه پر رو نشم ، سريع جمعش كرد و گفت :
_ پس هنوز از بهزاد بدت مي ياد ؟
_ بدم مي ياد ،واسه ي يه دقيقشه !
_ با دوستت به نتيجه نرسيدي ؟
_خب اول مي خواستم ،آقا بهزاد شما رو ببينم كه يه وقت سرم كلاه نره !
و پوزخند زدم !
پدر اطراف رو نگاه كرد و وقتي مطمئن شد كه آذين تو اتاقه و دور وبرمون نيست ، به آرومي گفت :
_ مي خواي من باهاش صحبت كنم ؟ هرچي باشه ما دوتا مرديم حرف همديگرو بهتر مي فهميم !؟
دوباره سركي كشيد و ادامه داد :
_ ببين من هيچ وقت دوست نداشتم كه اينجوري بشه كه بخوام مجبور به ازدواجت بكنم ولي خب چه كنم ؟ تو با ما نمي ياي منم كه نمي تونم تنها بزارمت برم ! تو زندگي هر آدمي ، گاهي مسائلي پيش مي ياد كه انسان مجبوره خودشو با اون شرايط وفق بده ! تو هم بيشتر از اين ،با حرفات منو عذاب نده و به جاش بزار من اين پسر رو ببينم كه شايد از اين عذابمون كاسته شه !
سرم رو پايين انداختم و گفتم :
باشه شايد اينكارو كردم ، شبتون بخير !
و به اتاقم اومدم .
در آن واحد بغضم گرفت .
دلم به حال غربت خودمو پدر گرفت . تو خونه ي خودمون ، بايد يه جوري با هم حرف بزنيم كه آذين نشنوه و قشقرق به پا نكنه !
با اين كه از پدر هيچ دل خوشي ندارم ، ولي به محضي كه اينجوري مهربون مي شه نمي تونم جلوش مقاومت كنم و نرم ميشم .
اينم يه خصلت عجيب غريب من ديوونست كه اقتدارشو دوست دارم .مهربون كه مي شه ، نه گفتن برام سخت مي شه و مثل همين الان حتي ديگه تو چشماشم نمي تونم نگاه كنم . اين حس مسخرمو درك نمي كنم !
ياد شعري از دكتر شريعتي افتادم :

آن ني خشكم
كه بر لبهاي نوازشگر ناپيداي تو
كه قصه ي فراق را در من مي نوازي
به غربت خويش پي بردم
و اكنون
نه در اين عالم
كه در خويشتن قرار ندارم ...
ونه در زيستن
كه در بودن خويش نمي گنجم
كه جامه ي تنگ خويشتنم !!

نور آفتاب ، از كنار پرده چشمامو اذيت مي كرد .
ديدم ديگه خوابم نمي بره . نيم ساعتي بود كه الكي رو تخت غلت مي زدم ولي تلاشم براي دوباره خوابيدن بيهوده بود .
به ناچار از روي تخت برخاستم . ساعتو نگاه كردم ده و چل دقيقه بود . گوشيمو از روي عسلي برداشتم يه پيامك داشتم .
بازش كردم سارا بود :
سلام ببينم تو نمي خواي به مناسبت اين رفع بلا يه سور به ما بدي ؟ نه واقعا خجالت نمي كشي ؟ من بايد بهت بگم ؟
آخه ديشب قبل از خواب بهش گفتم كه تقريبا چي شده .
براش نوشتم :
سلام و زهر مار ،مي زاشتي ظهر مي شد حداقل ، بعد گله گذاري رو شروع مي كردي ! نكنه انتظار داشتي نصف شبي بهت سور مي دادم ؟
چند لحظه بعد جواب اومد :
خفه ! ساعت 12 مي ياي دنبال من و الي ،مي بريمون پدر خوب فهميدي ؟
منم نوشتم :
جهنم و ضرر !
و رفتم كه حاضر شم.
وقتي از خونه خارج شدم آذين رو نديدم يا تو اتاقش بود يا خونه نبود . نزديك ماشين كه شدم تازه ديدم كه يكم در سمت راننده غر شده ولي زياد نبود . قطعا پدر يا آذين نديدن وگرنه ازم سوالي درموردش مي پرسيدن . آذين كه ببينه قند تو دلش آب مي شه ! اصن يكي از فانتزياش همينه !
الي دم در خونشون ايستاده بود و نياز نشد بوق بوق كنم .
با كمي مكث سوار شد چون داشت به در سمت من ، كه غر شده بود نگاه مي كرد .
_سلام تصادف كردي ؟
_ سلام آره ديروز
_با كي ؟
_با بهرام رادان !
_ خفه شو مسخره
_ خب ابله اين جور موقع ها مي گن با چي ! نه با كي ! مگه من بايد طرف رو بشناسم ؟
سارا هم كه سوار شد همون سوالها رو تكرار كرد كلا از نظر آي كيو تعطيل ان.
فقط چند تا سوال اضافه شد :
_ حالا خسارت ماشينت رو كي مي ده ؟
_ قرار شد پسره خودش زنگ بزنه ماشين رو ببرم صافكاري .
_پس شمارتم گرفته ؟
_بله با اجازتون و واسه اينكه حرصشون بدم يكم ادا و اصول اومدم .
الناز كه داشت با خنده نگام مي كرد گفت :
_ حالا طرف مالي هست ؟
_ اي بدك نيست ، مي شه تحملش كرد .
_ پس لطفا عشوه نيا !فكر كردم واقعا بهرام رادان رو تور كردي با اين ادا و اصولت !
رستوران تقريبا خلوت بود يه جاي دنج پيدا كردم و سه تايي نشستيم . منو رو نگاه كردم و گفتم :
_هر چي دوست دارين سفارش بدين كه ديگه ازين فرصتا ، از طرف من ، بهتون پا نمي ده !
امروز بخوريد و بياشاميد و حتي اسراف كنيد كه حسابي شارژم !
الناز كه انگار يه دفعه يه چيزي يادش اومد هومي كشيد و گفت :
_ راستي سارا كه واسم تعريف كرد چه جوري دكش كردي حال كردم ! با اين كه قيافشو نديدم مي تونم آويزونيشو تصور كنم !
_ آره خودمم كلي از ريخت و قيافش خنده ام گرفته بود . حالا اينكه چيزي نيست ، فردا كه شيلا خانم زنگ بزنه و بگه نظر بهزاد عوض شده ، قيافه ي آدين ديدنيه !
و خودم از ته دل خنديدم !
غذاهامونو كه آوردن سارا گفت :
_ اين يارو كه ديروز به ماشينت زد ، مجرده ؟
باز با همون ادا و اصول گفتم :
_ اتفاقا دم بخته دم بخته !
ولي سارا جدي گفت :
_ خيلي هم خوبه ! يه رقيبم واسه بهزاد پيدا شد . نشنيدي مي گن تو هر كار خدا حكمتي هست ؟
هر چي بهش نگاه كردم كه آثار طنز ،تو صورتش پيدا كنم ، يافت نكردم خيلي عادي داشت غذاشو مي خورد .
_ باز فيلسوف شدي سارا ؟ يه تصادف ساده رو چه تجزيه و تحليلي مي كني ! حالا به نظرت سطح فرهنگيمون به هم مي خوره يا نه ؟
سارا لقمشو قورت داد و گفت :
_ حالا مسخره كن مهم نيست بعدا مي بيني ! درسته اخلاقت عين سگه و پاچه ي همه رو مي گيري و حتما يه نمونه اش رو هم نشون اون بدبخت دادي ، ولي خدا يه ظاهري بهت داده كه بشه اخلاق گندت رو فاكتور گرفت ! در ثاني ، تازگيا كشف كردم هر چي بيشتر سگ باشي ، مردم بيشتر دورتو مي گيرن !
الي يه قولوپ نوشابه داد پايين و گفت :
_ دقيقا ! اصن خاصيت همه آدما اينه ! هر چي دور يكي بگردي ، محبت كني ، فاصله مي گيره ! حالا فاصله بگيري ، دورت مي گردن ، محبت مي كن . فكر كنم اين بشه يه قانون كه تو قرن بيست و يكم ثبت مي شه !
سارا گفت :
_ حالا نه به اين غلظت ، ولي درسته ! اين نكبتم ( به من اشاره كرد ) ،همين خصوصيت رو داره هم قيافش خوبه ! هر كي ببينه ولش نمي كنه ديگه ! الانم اين پسره شمارشو داره كه شده هلو بپر تو گلو ! پروا تو هم ازين به بعد الكي خواستگاراتو رد نكن ، حداقل يكي تو آب نمك داشته باش كه اگه دوباره بهت گير دادن ، نشيني عذا بگيري چه كنم ؟!
سارا هم پر بيراه نمي گفت . درسته بهزاد رو پيچوندم ولي موضوع اصلي ، كه دك كردن منه ،به قوت خودش باقيه !
الي زد به پام و گفت :
_ واي واي ! مثل اينكه همچينم بدت نيومدا !
_ آره ، وقتي زنگ بزنه بهم واسه تعمير ماشين ، بهش مي گم ماشينو بي خيال ، خودمونو عشقه و زديم زير خنده .
سارا با دستمال دور دهنشو تميز كرد و گفت :
_ ولي جدي مي گم پروا ! ديگه بخواي نخواي به خاطر شرايطت مجبوري ازدواج كني پس الكي با خودت لج بازي نكن كه داري گره ي زندگيت رو كورتر مي كني ! شايد اين يه تصادف بوده ولي بدون هيچي تو زندگي تصادفي نيست !
_ يه ليوان نوشابه ريختم و به دست سارا دادم و گفتم :
_ جيگرم اينقدر حرص نخور ! كو مرد ؟! مردونگي افسانه شد !
الي با لحن مخصوص خودش گفت :
_ همين فرزاد ! حالا تعريف نباشه هيچي از مردي و مردونگي كم نداره !
_همون مگه تو بهش بگي مرد !
_ دلتم بخواد ! خدا انشاالله يكي هم قسمت تو بكنه !
_ نمي خواد عزيزم ، واسه خودت !
گوشي موبايلم رو ميز بود كه ويبره ي اس ام اس اومد قبل از من سارا برداشتش ولي الي از سارا قاپيدش و من هم از الي !
شماره سام بود :
_ سلام .ساعت سه بيا خيابون ... صافكاري ... .
واسش نوشتم :
_ اكي ولي هنوزم مي گم اصراري نيست .
سارا و الي انگار بخوان مچ بگيرن ،چشم ازم بر نمي داشتن كه گفتم :
_ هـــــــــــــــــوي ! پول دادم به اين غذا ! به جاي اينكه بر و بر منو نگاه كنيد كوفت كنيد !
دوباره پيامك اومد :
_ ساعت سه منتظرتم .
سارا طاقت نياورد و بالاخره گفت :
_ اينقدر بدم مي ياد حرف نمي زني ! خب خودت بگو كي بود ديگه ! عين آدم !
_ بابا ! پسره ست ، آدرس داده ماشينو ببرم .


ادامه دارد...


عزیزان نظر فراموش نشه!