قرعه به نام سه نفر19
چشمامو بسته بودم و کم کم داشت خوابم می برد که حس کردم یه چیزی کنارم داره وول می خوره..با ترس چشمامو بازکردم..فکرکردم باز ماره..
همچین از جام پریدم که کنترلمو از دست دادم و پام لیز خورد..دستمو به زمین زدم که سقوط نکنم ولی از شانسی که داشتم دستم درست روی اون موجود بدقواره فرود اومد..یه چیزی تو مایه های مارمولک ولی خیلـــــی بزرگ تر ..
دستم که به تن وبدنش خورد دوباره داد زدم..دست خودم نبود..چندشم می شد..
همیشه از حیوونا متنفر بودم..این دو موردی هم که امشب دیده بودم از همون گروهی بودن که بیش از حد ازشون نفرت داشتم و بدتر ازشون می ترسیدم..
دستمو برداشتم که به طرفم حرکت کرد.. خودمو رو زمین کشیدم ..پشتم خورد به یه نفر برگشتم دیدم رادوینه..
به افتاب پرست نگاه کردم..رایان هم تو جاش وایساده بود..
رایان: این که افتاب پرسته..
-م..منم نگفتم مهتاب پرسته..ب..بگو اینجا چه غلطی می کنه؟!..چرا هر چی جک و جونوره امشب ریخته تو این اتاق؟!..همشون هم اول به پست من می خورن..
رادوین هلم داد جلو و از جاش بلند شد:بکش کنار خودتو..از این هیکل خجالت بکش..
--هیکل من خجالت کشیدن نداره..من از همه ی حیوونا بدم میاد..مار وافتاب پرست که صدر جدولن..
رادوین خیلی اروم رفت جلو ..افتاب پرست رو با دست برداشت و بلند ش کرد:ترس نداره..اینم اهلیه..هر چی جک و جونور اینجاست متعلق به همین سه تا دختره..
رایان پوزخند زد :هه..منو بگو..قصد کرده بودم با سوسک و مارمولک بترسونمشون ولی اینا تو خونشون مار وافتاب پرست نگه می دارن..سوسک که در برابرشون عین پروانه ست..
نگاش کردم وبا خنده گفتم :اتفاقا منم تو همین فکر بودم..ولی خب مارمولک نه فقط سوسک..اونم از یه جایی برام بگیرن بیارن وگرنه خودم عمرا برم طرفشون..
رادوین افتاب پرست رو گذاشت پشت پرده و گفت :تو با این روح لطیف و پر احساست باید دختر می شدی نه پسر..
-کار خدا بوده..شکایتی ندارم..تو داری ؟..
شونه ش رو انداخت بالا: نه..
ازجا بلند شدم و به اطرافم نگاه کردم :بیاید همه جای اتاق رو بگردیم..مار و افتاب پرستشون که رویت شد..شاید عقرب و جک و جونور دیگه ای هم این گوشه موشه ها قائم کردن تا خودشون پیدا نشدن باید پیداشون کنیم..
رایان:عجب گرفتاری شدیما..خداییش اعتراف می کنم امشب حسابی ترسیدم..ولی ترسی که ما اون شب به جونشون انداختیم در برابر کار امشب اونا هیچ بود..
با خنده سرمو تکون دادم :اره..هنوز هم قیافه ی رنگ پریدشون از یادم نرفته..
رادوین همونطور که گوشه به گوشه ی اتاق رو زیر و رو می کرد گفت : دیگه از این همه جنگ و جدال خسته شدم..اینبار اگر کوتاه نیان از اینجا میرم..این بچه بازیا هم حدی داره که اگر از حدش خارج بشه لوس میشه..منم اهلش نیستم..
یه دفعه یه موجود کوچیک سفید از زیر پاش فرار کرد و به سمت رایان رفت..موش بود..خیلی هم تند حرکت می کرد..
رایان داد زد و پرید طرف من..موش ترسیده بود و نمی دونست از کدوم طرف فرار کنه..لای پاهامون می چرخید و ما هم بالا و پایین می پریدیم و داد می زدیم..باز رفتیم رو تخت..
من که کلا ازهمه ی حیوونا بدم می اومد ولی رایان از هرچی که چندش اور بود بدش می اومد..رادوین هم که کلا دل نترس داشت..
یه دفعه زدم زیر خنده..حالا نخند کی بخند..رادوین و رایان هم همراهم می خندیدند..
میون خنده گفتم :عجب شبی شده امشب..از در و دیوار این اتاق همینطور جک و جونور می ریزه..اینا تو خونشون باغ وحش راه انداختن؟..فقط 3 تاش توی این اتاقه..تو بقیه ش چه خبره خدا می دونه..
رایان سرشو تکون داد و رو به رادوین گفت :چیز دیگه پیدا نکردی؟..
-- نه..همه جارو گشتم..جز این 3 تا چیزی نیست..
سکوت کوتاهی کردم و گفتم :بچه ها مار موش می خوره درسته؟!..
رایان نگام کرد :اره..چطور؟!..
انگار فهمید منظورم چیه..به رادوین نگاه کردیم..رو بهش گفتم :خب اینجا هم موش هست هم مار..بیچاره موشه..
رایان :فعلا که فرار کرده رفته زیر میز..
رادوین اونطرف و نگاه کرد :خب مار می تونه بوشو حس کنه و بیاد بیرون..اینجور مواقع نسبت به طعمه عکس العمل نشون میده..
حدسمون درست بود..مار از زیر کمد بیرون اومد..سر جامون وایساده بودیم..داشت می رفت سمت موش..اون هم هیچ حرکتی نمی کرد..
رو به رادوین گفتم :من که عمرا بهش دست بزنم..ولی تو که دل نترس داری یه جوری بفرستش بیرون..
رادوین نگاهی به موش انداخت.. سریعتر از مار عمل کرد و موش که گوشه ی دیوار خودشو جمع کرده بود رو با دست گرفت..
موش ازمایشگاهی بود..سفید و پشمالو..از پنجره فرستادش بیرون..
پنجره به کمک نرده حفاظ شده بود و کسی نمی تونست از لای میله ها رد بشه..ولی خب موش کوچیک بود و راحت تونست بره بیرون..
مار همونجا کنار دیوار مونده بود..
-اوخی..ناکام موند بیچاره..
رایان خندید :این جای ترسوندن ما..
رادوین نگامون کرد..نُچ نُچ کرد وگفت :یعنی واقعا از خودتون خجالت نمی کشید؟..عین دوتا بچه رفتید اون بالا و ترسیدید..
رایان اخم کرد و گفت :همه یه جور نیستن..من که خاطره ی خوبی از مار ندارم در کل ازش وحشت دارم..راشا هم که کلا خوشش نمیاد..تو هم که پوست کلفتی و نترس..
رادوین به طرف مار رفت..
-چکار میکنی؟..نیشت می زنه..
--بی خیال..نیش نداره..
رایان:دندون که داره..زهرشو کشیدن..ولی می تونه نیش بزنه..
رادوین بی توجه به حرفای ما رفت جلو وکمر مار رو گرفت..هیچ ترسی ازش نداشت..
اون دست می زد من چندشم می شد..
مار سرش رو بلند کرد..حتما فهمیده بود رادوین غریبه ست..درضمن همون کسی بود که طعمه ش رو فراری داده بود..حتما ازش کینه داشت و این نگاه خیره ش هم نشونه ی همین بود..
شنیده بودم مارها موجودات باهوشی هستن..
افتاب پرست از پشت پرده بیرون اومد..رادوین حواسش نبود و ما اینو نمی دونستیم..
یک راست به طرف رادوین رفت..رادوین که حواسش نبود همین که افتاب پرست کنارش ایستاد شوکه شد و کمر مار رو ول کرد..مار هم که ترسیده بود و از طرفی تحریک شده بود..گردنش رو با یه جهش کشید جلو به طرف رادوین حمله کرد..
رادوین دستشو اورد جلو که از خودش دفاع کنه ولی مار نیش زد..
از زور درد داد زد و موچ دستشو محکم گرفت..من و رایان سریع پریدیم پایین و به طرف رادوین رفتیم..
نشست رو تخت..می دونستم این مار زهر نداره ولی همین گزیدگی هم می تونست مشکل ساز بشه..
" رادوین "
موچ دستم می سوخت..دردش طاقت فرسا بود..
با کوبیده شدن در سرمو بلند کردم..مار زیر میز چمبره زده بود..به در نگاه کردم..راشا با پا بهش لگد می زد ..
-- تا کار رو به جاهای بدتر از این نکشیدید این در لعنتی رو باز کنید..وگرنه مجبور می شیم بشکنیمش..
رایان هم کمکش کرد..هر دو با مشت و لگد افتاده بودن به جون در..صورتم عرق کرده بود..می دونستم مار زهر نداره ولی جای نیشش امانم رو بریده بود..
یه دفعه در کامل باز شد..هر سه تاشون تو درگاه ایستاده بودن..راشا با خشم به طرفشون یورش برد که رایان جلوش رو گرفت..
راشا با عصبانیت رو به هر سه تاشون داد زد :خیلی بی شعورید..با این کاراتون می خواید به چی برسید؟..سه تا دختر نفهم که رفتارشون درست عین بچه هاست..
دستشو محکم از تو دست رایان بیرون کشید و به طرف من اومد..رایان هم با اخم نگاهشون می کرد..
ولی دخترا خیلی معمولی به ما نگاه می کردن..انگار نه انگار..
تارا رو به راشا گفت :شما که هی هارت و پورت می کنی..بگو ببینم کار ما بچه بازی بود یا شما سه تا لندهور؟!..فکرکردید نمی دونیم اون سه تا احمقی که اون شب ما رو دزدیدن شماها بودید؟!..برید خدا رو شکر کنید که هنوز از دستتون شکایت نکردیم..وگرنه تا الان صد دفعه دخلتون اومده بود..
با تعجب نگاهشون کردیم..
رایان جواب داد :این حرفا کدومه؟!..کدوم شب؟!..کی شماها رو دزیده؟!..ما؟!..
ترلان :خودتون رو به اون راه نزنید..خیلی خوب می دونیم که شما سه تا شبِ مهمونی اون کارو با ما کردید..ولی خب هنوز هم واسه شکایت کردن دیر نشده..
راشا عصبانی شد و داد زد :خیلی خب برید شکایت کنید..کو مدرک؟!..
لبخند خاصی روی لبای دخترا نشست..جوری که هر سه تعجب کردیم..تانیا رفت اون طرف اتاق..درست بالای کمد زیر یه عروسک خرسی بزرگ..
با تعجب نگاهش می کردم..یه دوربین اونجا بود..سر در نمی اوردم..
دستشو اورد بالا..تعجبمون بیشتر شد..توی دستش یه فیلم بود..
تو هوا تکونش داد و گفت :این همون مدرکیه که می تونه به دردمون بخوره..تموم اتفاقات امشب بعلاوه ی اعترافتون این تو ضبط شده..پس می بینید که همچین هم بی گدار به اب نزدیم و حواسمون کاملا جمع بوده..
از درد ناله م بلند شده بود..ولی از حرفایی که می زدن دهانمون باز مونده بود..اینا دیگه کی بودن؟!..
راشا با اخم گفت :با این فیلم هیچ کار نمی تونید بکنید..چون خیلی راحت ما هم می تونیم ازتون شکایت کنیم..به همون دلیلی که خودتون بهتر می دونید چیه..
نگاه خاصی بهشون انداخت و به طرف من اومد..
منم به اندازه ی راشا و رایان عصبانی بودم ..ولی حرفی نمی زدم چون از زور درد نا نداشتم لبامو باز کنم و چیزی بگم..
هر سه از بینشون رد شدیم و از اتاق بیرون رفتیم..یه لحظه برگشتم و نگاهشون کردم..
همونطور که صورتم از درد سرخ شده بود نگاهمو دوختم تو چشماشون ..جدی گفتم :کار امشبتون هیچ درست نبود..اگر از ما سه تا متنفر هستید بهتر بود که به خودمون می گفتید..در اونصورت منطقی حلش می کردیم..ولی اینکه بخواید با مار و افتاب پرست ما رو به وحشت بندازید می تونم بگم این کارتون غیر منطقیه..
اصلا یه لحظه هم فکر نکردید که اگر اون مار زهر داشت الان چی می شد؟..منکر نمیشم که کار ما هم درست نبوده..ولی هیچ فکرکردید چی باعث شد اون عمل ازمون سر بزنه؟..خودتون شاهد بودید که هر بلایی سرمون می اوردید دم نمی زدیم...ولی وقتی طاقتمون تموم شد مجبور شدیم..مساوی عمل کردیم..ولی هر دو طرف افراط کردیم..
نفس نفس می زدم..هم از خشم و هم از درد..
-بهتره قبل از هر کاری خوب به کاری که می خواید انجام بدید فکر کنید..اینبار دیگه کوتاه نمیام..مطمئن باشید خیلی جدی باهاتون برخورد می کنم..
نگاهمو ازشون گرفتم و همراه راشا و رایان از ویلا بیرون اومدم..
هنوز هم نگاه تانیا رو تو ذهنم داشتم..یه لحظه حس کردم نگاهش ندامت رو داد می زنه ..بین اون ها فقط تانیا بود که این رنگ رو به چشماش داشت..پشیمونی..
رایان بازومو گرفت :باید بریم بیمارستان..درسته مارش سمی نبوده ولی بازم باید دستت معاینه و پانسمان بشه..
راشا :من میرم ماشین و روشن کنم..شماها هم زود بیاید..
همراهشون رفتم..دیگه کم کم داشت سپیده می زد..
*************************
مشکل رادوین جدی نبود وبا تزریق امپول .. شست شو و پانسمانِ دستش حالش تا حدودی بهتر شد..
وقتی برگشتند هر سه از زور خستگی به اتاق هایشان رفتند و بیهوش شدند..
تا نزدیک غروب خواب بودند..
*************************
تانیا با تعجب به اقای شیبانی نگاه کرد: اینایی که گفتید همه شون حقیقت داشت؟!..میشه یه بار دیگه دقیق بگید این چطور امکان داره؟!..
اقای شیبانی با لبخند سرش را تکان داد :کجای حرفام تعجب برانگیز بود دخترم؟..خب عمه خانم هیچ وارثی نداشت..از قبل وصیت کرده بود که بعد از مرگش 2 سوم اموالش به شما سه نفر برسه..اون هم به طور مساوی..مابقی هم به موسسات خیریه بخشیده بشه..
تارا با تعجب گفت :یعنی عمه خانم از این کارا هم بلد بود؟!..پس چرا من همیشه فکر می کردم دستش تو خیر نمیره؟!..
اقای شیبانی:خب ایشون در زمان حیاتشون 2 تا موسسه رو تحت پوشش داشتند..ولی به غیر از من که وکیلش بودم کسی از این موضوع خبر نداشت..خود ایشون این رو خواستند..و حالا طبق این وصیت نامه شما صاحب 3 میلیارد شدید.. یعنی نفری 1 میلیارد تومن..
در جا خشکشان زد..دهانشان باز مانده بود..حتی در باورشان هم نمی گنجید که صاحب این همه پول شوند..ان هم ارثیه از جانب عمه خانم..
کسی که همیشه با حرف ها و کارهایش ارامش را از انها می گرفت..با دخالت در زندگی تک تک انها حس احترام میانشان برداشته می شد..و حالا از جانب او نفری 1 میلیارد به انها ارث رسیده بود..
وصیت نامه را هر کدام چند بار مرور کردند و هر بار بیشتر از قبل مطمئن می شدند که همه ی اینها حقیقت دارد..
ترلان رو اقای شیبانی گفت : باورنکردنیه..هیچ وقت فکرشو نمی کردم عمه خانم اینکارو بکنه..
اقای شیبانی :خب ایشون هیچ وارثی نداشتند و بعد از مرگشون نمی تونستند همینطور اموالشون رو رها کنن به امان خدا..من وکیل ایشون بودم و در جریان همه چیز قرار داشتم..ایشون چه شخصا و چه کتبا به من گفتند که باید این کار صورت بگیره و در این راستا دو سوم از اموالشون به شما تعلق بگیره..
هر سه با دقت به حرف های اقای شیبانی گوش می کردند..
*********************
رایان با استرس گفت :راشا بیا برگردیم..باور کن سه میشه خیط میشیما..
راشا انگشت اشاره ش را جلوی بینیش گرفت .. زیر لب گفت :هیسسسسسسس..دلشو نداری برگرد..خودم تنهایی از پسش بر میام..
رایان به بازوش زد :چی میگی تو؟..دارم میگم درست نیست تو میگی دلشو نداری؟..چه ربطی داره؟..
راشا :حالا هر چی..تا این بالا اومدیم..بقیه ش رو هم میریم..درضمن هیچی از این موضوع به رادوین نمیگی..روشنه؟..
رایان با اخم گفت:اولا دستور نده خودم می دونم باید چکار کنم..دوما من یا کاری رو انجام نمیدم یا وقتی قدم اول رو برداشتم بقیه رو هم پشت سر هم بر می دارم..
راشا لباشو کج کرد و گفت : پس پشت سر هم پشت سر من راه بیافت انقدر هم پشت سر هم چرت نگو..پشت سر هم با این حرفای پشت سر همیت حال ادمو می گیری..
رایان خندید و اهسته گفت :خودت فهمیدی چی بلغور کردی؟!..دلقک..ادای منو در نیارا..
راشا :اولا اره فهمیدم..نفهم خره..درضمن کی با تو بود؟!.. اونی که ادا در میاره میمونه برادره من..درسته شبه ولی خوب نیگا کنی می بینی شباهتی با اون موجود پشمالوی زشت ندارم..
رایان به قد و هیکل راشا نگاه کرد و با لبخند گفت:ولی تو شب بهتر به چشم میایا..حالا بذار بگردم دنبال شباهت..
راشا چپ چپ نگاهش کرد که رایان اروم خندید :خیلی خب چشماتو چپ نکن اونوقت دیگه نمیشه بهت گفت شباهتی به اون موجود پشمالو نداری..حالا چجوری بریم تو؟!..
راشا به اون طرف پشت بام اشاره کرد :کاری نداره..فقط باید بتونیم از روی این آردوازا رد بشیم..مجبوریم سینه خیز بریم..اونطرف مثل اینطرف پنجره ی نور گیر داره..از دریچه ش میریم تو..
رایان سرش را تکان داد :بعد که رفتیم تو اقای نابغه می خوای چکار کنی؟..نکنه..
راشا میان حرفش پرید : بقیه ش رو بعد می فهمی..
روی پشت بام رو به شکم خوابید .. دستاش رو به لبه ی شیروانی گرفت و خودش را روی ان کشید..
رایان هم مشابه کارهای راشا را انجام می داد..همانطورکه راشا گفته بود دریچه ی نور گیر همان قسمت از پشت بام قرار داشت..
راشا هلش داد..خیلی اروم باز شد..چون تابستان بود کسی به فکر بستن دریچه نیافتاده بود..
هر دو از همانجا وارد ویلا شدند..
دخترا توی سالن نشسته بودند..هر سه توی فکر بودند..ذهنشان درگیر ارثیه ای بود که از جانب عمه خانم به انها تعلق گرفته بود..هنوز هم باورشان نمی شد..
تارا :شماها باورتون میشه همچین چیزی اتفاق افتاده باشه؟!..
تانیا شانه ش را بالا انداخت و گفت :خب نه..ولی حقیقت داره..
ترلان بشکنی زد وگفت :همین مهمه..اینکه دروغ نیست و حقیقت داره..وای بچه ها میگن یه شبه میلیاردر شدن فقط تو خوابه ها الان می تونم بگم همه ش کشکه..کی گفته فقط تو خوابه؟..من که تو بیداری دارم می بینم کپ کردم..وای اصلا حال و هوام یه جوریه..شماها چی؟!..
تانیا با لبخند سرش را تکان داد :منم همینطور..چند روز دیگه دانشگاهها باز میشه و باید ذهنمون رو بذاریم رو درس ..ولی اینجوری تموم فکرمون درگیر شده..
تارا روی کاناپه لم داد و گفت :من که خیالم از این جهت راحته..با این 1 میلیاردی که بهم رسیده خیلی کارا می تونم بکنم..ولی فعلا بی خیالش میشم تا به وقتش..
ترلان لباش رو به نشانه ی اعتراض جمع کرد :اوهو..چه پیش پیش واسه خودش نقشه هم می کشه..یادت نره ما همینجوریش خودمون کلی سرمایه داریم که از بابا بهمون رسیده..ولی خب تا حالا نشده که یه شبه 1 میلیارد جیرینگی بره تو حسابمون..درسته هنوز کاراش انجام نشده و فعلا در حد حرفه ولی خب همینش هم غنیمته..
تارا :خوبه خودت جواب خودتو میدی..خب همین دیگه..ما هر سه صاحب 3 میلیارد پول شدیم..اونم ارثیه از طرف عمه خانم..کم چیزیه؟!..
تانیا در جوابش گفت :نه..کم نیست..ولی فعلا روش حساب نکنید..در موردش هم حرف نزنید..بذارید ببینم چی میخواد بشه..
ترلان خندید و با شیطنت نگاهش کرد :چیه می ترسی از فردا همه بفهمن سه تا دختر میلیاردر اینجا زندگی می کنه و خواستگارا جلوی ویلا صف بکشن؟!..
تانیا پوزخند زد :برو بابا چه دل خوشی داری تو..در کل گفتم..حواستون رو جمع کنید..می دونید که اطرافمون گرگ زیاده..
تارا :خیلی خب..خوبه ما قبلش هم پولدار بودیم..منتها الان چند برابر شده..دیگه بچه نیستیم که هر کس و ناکسی اومد جلو بگیم ایول همونی هستی که می خواستم..بزن بریم..
ترلان خندید و گفت :برید کجا؟..محضر؟..
تارا با تمسخر نگاهش کرد :پ نه پ..بستنی فروشی..
هر سه خندیدند..
******************
رایان و راشا که پشت دیوار سالن ایستاده بودند..تمام حرف های دخترا رو واضح و روشن شنیدند..
هر دو با تعجب نگاهی به هم انداختند..
رایان خواست حرف بزند که راشا جلوی دهانش را گرفت..هر دو از همان راهی که امده بودند برگشتند..
روی پشت بام ایستادند..نفس حبس شده یشان را بیرون دادند..
رایان:تو هم شنیدی؟!..3 میلیــــارد..پسر عجب خر شانسن اینا..
راشا سرش را تکان داد و روی بام رو به شکم دراز کشید:اره..همه ش رو شنیدم.. بریم تو ویلا ..باهات کار دارم..
******************
هر دو وارد اتاق راشا شدند و در را بستند..رادوین توی اتاقش بود..
راشا رو به رایان کرد وگفت :پسر یه نقشه کشیدم در حد المپیک..فقط دعا کن جواب بده..
رایان مشکوک نگاهش کرد :چی می خوای بگی؟!..ببین من خودم استاد زرنگ بازی واین حرفام..پس حرفتو نپیچون صاف و پوست کنده بزن..
راشا صندلی جلوی اینه را برعکس کرد و نشست..دستانش را روی پشتی صندلی گذاشت..
راشا :خوب گوش کن ببین چی بهت میگم..اول از همه باید قول بدی چیزی از این حرفایی که بینمون رد و بدل میشه بیرون از اینجا اللخصوص پیش رادوین درز نکنه..می دونم دهنت سفت و قرصه ولی محض احتیاط لازمه..پس یاالله..
رایان سرش را تکان داد :خیلی خب..قول میدم..فقط نپیچون و حرفتو بزن..چی تو سرته؟!..البته فکر کنم بدونم..
راشا ابرویش را بالا انداخت و گفت :اِِِِِِِ..می دونی؟!..خب بگو..
رایان :تو بگو..اگردرست بود بهت میگم ..
راشا نفس عمیقی کشید..سرش را تکان داد وگفت :تو از هانی خوشت میاد؟!..
رایان که نگاهش رنگ تعجب داشت جواب داد : این چه ربطی به..
راشا :تو جواب منو بده..بهت میگم..
رایان:خب نه..حتی نمی خوام یه دقیقه تحملش کنم..
راشا انگشتش را رو به رایان تکان داد :می خوای از شرش خلاص بشی یا نه؟!..
رایان : نمی تونم..واسه همون قضیه ای که بهت گفتم..کم کم دارم نرمش می کنم تا با پدرش صحبت کنه..
راشا نگاه خاصی بهش انداخت و گفت :خب اگر من یه راه جلوی پاهات بذارم که دیگه نیازی به نرم کردن هانی و پدرش نداشته باشی و تا اخر عمرت هم اقای خودت باشی چی؟!..
رایان کلافه نگاهش کرد :ببین همون اول گفتم صاف و پوست کنده حرفتو بزن..پس بگو و خلاصم کن ..
راشا لبخند زد..از جایش بلند شد..همانطور که طول وعرض اتاق را قدم می زد گفت :تو یه راه دیگه هم داری..اونم اینه که با یکی از همین دخترا ازدواج کنی..
رایان با تعجب گفت :کدوم؟!..نکنه..اون سه تا رو میگی؟!..
راشا سرش را تکان داد :دقیقا..از بینشون یکی رو انتخاب کن..
رایان اخم کرد:لازم نکرده..تو هم با این پیشنهادای طلاییت..من دوست ندارم باهاشون هم کلام بشم از بس قُد و یه دنده ن..اونوقت برم خواستگاریشون؟..عمرا اگر همچین غلطی رو بکنم..
راشا پوزخند زد :دلت خجسته ست داش رایان..واسه خودت تند تند نوشابه باز نکن ..اونا هم منتظر نیستند تو بری خواستگاریشون..اصلا کی گفت بری خواستگاری؟..باید کاری کنی که طرف عاشقت بشه..چه می دونم یه علاقه ای چیزی..جوری که بهش گفتی جونت رو بده دو دستی تقدیمت می کنه چه برسه به پول و این حرفا..خب چی میگی؟!..
رایان به فکر فرو رفت..پیشنهاد راشا وسوسه کننده بود..
یاد حرف های امروز هانی افتاد " رایان عزیزم من دیگه طاقتم تموم شده..چرا انقدر دست دست می کنی؟..من با پدرم در موردت صحبت می کنم..دیگه همه چیز حله..همین که پدرم از موضوع من و تو با خبر بشه کارتمومه و می تونی بیای خواستگاری..فقط کافیه بهم اوکی بدی..بقیه ش با من "..
رایان این را نمی خواست..این مدتی را هم که هانی و وجودش را تحمل کرده بود صرفا به خاطر بدهی بود که به پدرش داشت..
تا از این طریق مهلت بیشتری بگیرد و یا اینکه از جایی این پول را جور کند..ولی حالا با پیشنهاد راشا تا حد زیادی وسوسه شده بود..
راشا :چی میگی؟..
رایان نگاهش کرد..مردد بود :فعلا می خوام در موردش فکر کنم..فرداشب جوابت رو میدم..
راشا با لبخند سرش را تکان داد :اوکی..فقط یادت باشه رادوین چیزی از این قضیه نفهمه..چون بی برو برگرد چوب لای چرخمون میذاره..
رایان با تعجب نگاهش کرد..با اخم گفت :چرخمون؟!..چرا جمع می بندی؟!..مگه فقط من..
راشا میان حرفش پرید و با شیطنت گفت :نخیـــــر..خواب دیدی خیر باشه..فکرکردی همینجوری ولت می کنم بری واسه خودت میلیاردر بشی؟!..منم هستم ..منتها روش هامون با هم فرق می کنه..من سی خودم تو هم سی خودت..تو که میگی زرنگی پس مطمئنم زود دختره عاشقت میشه..منم کار خودمو بلدم..تو هم اگر قبول نکنی من عقب نمی کشم..انتخابم رو هم کردم..
رایان که از حرف های راشا لحظه به لحظه متعجب تر می شد گفت :چی میگی تو؟!..کدوماشون؟!..
راشا خندید و گفت :تو چی فکر می کنی؟..
رایان با تردید لب باز کرد :ترلان؟!..
راشا به نشانه ی نه سرش را تکان داد..
رایان :خب تانیا هم که بهت نمی خوره..پس..می مونه کوچیکه..تارا؟!..
راشا تو هوا بشکن زد وبا لبخند سرش را تکان داد :ایول همینه..کوچیکه واسه من..دومی هم که همون ترلان باشه واسه تو مناسب تره..قبلا هم که باهاش برخورد داشتی..
رایان پوزخند زد و روی تخت نشست :اره..اونم چه برخوردی..
راشا :حالا هر چی..باید از پسش بر بیای..اوکی دادی دیگه ؟..
رایان:هنوز نه..فرداشب بهت میگم..
راشا :باشه..فرداشب جوابت رو بهم بگو تا بگم نقشه م چیه..
رایان :باشه..راستی تا اونجا رفتیم ولی دست خالی برگشتیم..مگه قرار نبود فیلم رو برداریم؟!..
راشا خندید و گفت :بهتر از فیلم گیرمون اومد پســــــر..
بعد هم انگشت اشاره و شصتش را به نشانه ی شمردن پول بالا اورد..
رایان خندید و گفت :خیلی کلکی..
راشا با خنده جواب داد:چاکریم داش رایان..شاگرد شماییم..
رایان :حالا تو که واسه خودت نقشه می کشی و فکر همه جاشو می کنی..فکر رادوین رو هم کردی؟..اگر فهمید چکار می کنی؟!..
راشا :نمی فهمه..اگر هم فهمید میگیم عاشق شدیم..کاری نداره..
رایان :اره اونم باور می کنه..
راشا :تو رو شاید باور نکنه ولی واسه من رو باور می کنه..
رایان :چطور؟!..
راشا:خب دیگه..دلیلش رو بعد می فهمی..حالا هم پاشو برو می خوام بخوابم..
رایان از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت: نمی دونم اخرش چی میشه..ولی فکرمو بدجور به خودش مشغول کرده..شب خوش..
راشا سرش را تکان داد..روی تخت نشست و گفت :برو بخواب..خیالت هم تخت باشه..فکر همه جاشو می کنیم..مطمئن باش بی گداربه اب نمی زنیم..اخرش هم خوب تموم میشه..به نفع هر دوتامون..برو از الان رویای پولدار شدنت رو ببین که بعد دیگه فرصتش هم برات پیش نمیاد..نمی دونی چه خواب هایی واسشون دیدم..معرکه ست..
دراز کشید..رایان با لبخند سرش را تکان داد و با ذهنی درگیر از اتاق بیرون رفت..
ترلان با لباس ورزشی توی حیاط نرمش می کرد..تانیا و تارا داخل ویلا بودند..تانیا مشغول اماده کردن صبحانه بود..
ترلان با مهارت طناب می زد..رایان شیک و اماده مثل همیشه از ویلا خارج شد..تیشرت جذب مردانه به رنگ دودی..شلوار جین مشکی..موهایش مثل همیشه رو به بالا بود..طره ای از انها قسمت جلوی پیشانیش را پوشانده بود..
بی توجه به ترلان دستی بین موهایش کشید و به طرف ماشینش رفت..
ترلان با دیدن او بی حرکت در جایش ایستاده بود..طناب رو دور دستش پیچید و با صدای بلند سلام کرد..
هر چند همسایه بودند و این عمل را پیش خود کاملا معمولی می دید..
رایان با شنیدن صدای ظریف ترلان در جایش ایستاد..سوئیچ ماشین را در دستش فشرد..
ارام برگشت..نگاهی به او انداخت..ترلان منتظر جواب سلامش بود ولی رایان تنها به او خیره شده بود..
ناخداگاه اخمی بر چهره نشاند..سرش را برگرداند..نیم رخش رو به ترلان بود..
مکث کرد..سرش را تکان داد .. سرد و جدی گفت :سلام..
بعد هم به راهش ادامه داد..بدون فوت وقت سوار ماشینش شد و از ویلا خارج شد..
ترلان با تعجب نگاهش می کرد..از حرکات و رفتار رایان هیچ سر در نمی اورد..و تمام سردی کلام او را به پای اتفاق ان شب می گذاشت..
************************
سر میز صبحانه بودند..ترلان که سرش پایین بود و با لقمه ش بازی می کرد بی مقدمه گفت :بچه ها نظرتون درمورد کار اون شبمون چیه ؟!..
تانیا و تارا با تعجب نگاهش کردند..
تانیا:کدوم شب؟!..
ترلان :همون شبه پر ماجرا دیگه..پسرا رو کردیم تو اتاق و حیوونا رو انداختیم به جونشون..از اون شب به بعد دیگه در موردشون حرفی نزدیم..چرا؟!..
تانیا نگاهش را بین ترلان و تارا چرخاند..جوابی برای سوال او نداشت..
تارا که بی خیال مشغول خوردن صبحانه ش بود گفت :حالا چی شده یه دفعه یاد این موضوع افتادی؟!..بی خیال بابا..اونا حالمونو گرفتن ما هم تلافی کردیم..حالا هم مساوی شدیم و فعلا اتش بس اعلام کردیم..دیگه دردت چیه تو؟!..
ترلان اخم کرد :چی میگی؟..اصلا متوجه منظورم شدی؟..دارم میگم چرا دیگه در موردش حرف نزدیم؟..اصلا اون فیلم چی شد؟!..
تانیا تک سرفه ای کرد و گفت :پیش منه..تو اتاقم..چطور مگه؟!..
ترلان بی تفاوت شانه ش را بالا انداخت :هیچی..همینجوری پرسیدم..اخه من گفتم ازشون فیلم بگیریم واسه سواستفاده تا حالشون گرفته بشه..ولی الان بیخودی افتاده یه گوشه و هیچ کاری هم بهش نداریم..
تانیا با کلافگی فنجانش را روی میز گذاشت و گفت :جونه هر کی که دوست داری بی خیال شو ترلان..من دیگه حوصله ی جار وجنجال ندارم..بذار یه مدت راحت باشیم..از وقتی پامون رو گذاشتیم اینجا یه روز خوش نداشتیم..همه ش یا ما به جونه افتادیم یا اونا خواستن کارای ما رو تلافی کنن..بذار لااقل یه مدت اروم باشیم..
ترلان با همان اخم جواب داد :مگه من چی گفتم که اینجوری امپر چسبوندی؟..اصلا من چکار به اونا دارم؟..گفتم به نظرتون با اون فیلم چکارکنیم؟..همین..
تارا :فعلا که هیچی..تا به وقتش..
تانیا هم سرش را تکان داد و گفت :با تارا موافقم..فعلا کاری بهشون نداریم..لااقل چند روز مثل دو تا همسایه زندگی کنیم نه دو تا دشمنِ خونی..
ترلان :یعنی دیگه کاری بهشون نداشته باشیم؟!..
تارا خندید :نه دیگه اینجوری..فقط تا فرصتش پیش نیومده کاری نمی کنیم..گرفتی که؟..
ترلان نگاهش کرد..چشمان تارا برق شیطنت داشت..
با لبخند سرش را تکان داد..
**********************
" رایان "
پشت میزم نشسته بودم..مغازه نسبتا شلوغ بود..اکثر مشتری ها دختر و پسرای جوون بودن ..یا می خواستن تعویض کنن یا دست میذاشتن رو جنسای تک و خوش دست..
امروز هیچ رقمه حوصله نداشتم ..کامبیز رو گذاشته بودم راه شون بندازه..کامبیز یه جورایی دست راستم بود..یه وقتایی که سرم شلوغ بود اونو می فرستادم دنبال جنس و سر و کله زدن با مشتری..
ذهنم حسابی درگیر بود..به حرفای راشا فکر می کردم..کلافه بودم..
می دونستم کارمون از هر جهت اشتباهه..ولی این وسوسه ی پولدار شدن و از طرفی خلاصی از دست طلبکارا ولم نمی کرد..
یا باید پیشنهاد راشا رو قبول می کردم یا اینکه حالا حالاها وجود هانی رو کنارم تحمل کنم..
به ترلان فکر کردم..دستمو اوردم بالا و پیشونیم روبه موچ دستم تکیه دادم..چشمامو بستم..می خواستم چهره ش رو تو ذهنم بیارم..زیبا بود..واقعا فوق العاده بود..
زبونش تند و تیز بود ولی چهره ش به دل می نشست..تا به الان انقدر دقیق بهش توجه نکرده بودم..
حالا طرحی از صورتش پشت پلکای بسته م بود..صورت کشیده و پوست سفید..چشمان طوسی ..لبان گوشتی به رنگ صورتی..بینی کوچولو..همه چیزش تک بود..
اروم چشمامو باز کردم..چرا نباید انتخابش کنم؟..زیبا بود..از اون دخترایی نبود که خودش رو اویزون یه پسر کنه..اینو توی این مدت فهمیده بودم..اگر چنین دختری بود به جای مقابله با من خودش رو بهم نزدیک می کرد..کاری که هانی و ژیلا کردن..
ولی این دختر فرق داشت..هیچ حسی بهش نداشتم..ولی خب..ازش بدم هم نمی اومد..مخصوصا با پیشنهادی که راشا داده بود..
خدا ازت نگذره راشا که کلافه م کردی..
ادامه دارد...