" تارا "

از همون راهی که اومده بودیم تو ویلای پسرا برگشتم رفتم قسمت خودمون..انقدر هیجان زده بودم که حد نداشت..

سریع رفتم تو ویلا و بدون اینکه زمان رو از دست بدم رفتم تو اتاقم..پشتمو به در تکیه دادم..نفس نفس می زدم..یه نفس عمیق کشیدم و به اطراف اتاقم نگاه کردم..
با شیطنت لبخند زدم..وای که چقدر بخندیم امشـــب..

یک راست رفتم سر وقت دستکشای مخصوصم..دستم کردم و با احتیاط افتاب که همون افتاب پرست بزرگ و خوشگلم بود رو از تو اکواریومش اوردم بیرون..

مثل همیشه اروم بود..البته این ارامشش فقط در مقابل من بود وگرنه خدا اون روز رو نیاره که یه ادم غریبه بهش نزدیک بشه..وحشیانه بهش حمله می کرد..
خودم اینطور خواسته بودم..چون خیلیا بودن که با حیوونای من مخالفت می کردن و در اینصورت کسی نمی تونست نزدیکشون بشه..

گذاشتمش زیر تخت..جوری که تا حس کرد غریبه تو اتاقه بیاد بیرون ولی کسی متوجهش نشه..

بعد از اون رفتم سر وقت پولکی..وای خیلی ناز دور خودش چنبره زده بود ..نه بزرگ بود و نه ترسناک ولی نمی دونم چرا تانیا و ترلان بیخودی از این بیچاره می ترسیدن..اخه ازاری نداشت..

اول دمشو گرفتم بعد هم پشت گردنشو..چون قبلا اموزش دیده بودم و می دونستم نسبت به حیوونای مختلف باید چطور رفتار کنم و توی این یه مورد مشکلی نداشتم..

حالا دنبال جا میگشتم که مخفیش کنم..اخه ممکن بود بخزه و بیاد بیرون ومن فعلا اینو نمی خواستم..
بنابرین گذاشتمش زیر بالشت و دورش رو با پتو پوشوندم البته یه جاییش رو باز گذاشتم تا به موقع بیاد بیرون..

تمام مدت لبخند شیطانیم رو به لب داشتم..
در قفس موش موشک رو هم باز کردم..یه موش ازمایشگاهی سفید و خوشگل که نونو دشمن خونیش بود..
همیشه دور و بر قفسش می پلکید ولی از ترس من کاری نمی کرد..امشب هم باید نونو رو تو اتاق ترلان مخفی می کردم در غیر اینصورت موش موشک رو زنده نمی ذاشت..

اوردمش بیرون و فرستادمش گوشه ی اتاق....چون پرده ها بلند بود رفت پشتشون ..بهتر از این نمی شد..یه اتاق پر از جک و جونورای درشت و باحال..حالا چی می طلبه؟..سه تا پسر مزاحم و پر دردسر تا اینجوری ادب بشن که دفعه ی بعد یادشون بمونه خانما هم می تونن هر کاری بکنن..فقط اگر بخوان که وقتی هم بخوان دیگه مردا که هیچ دنیا هم جلودارشون نیست..

بعد از اینکه پنجره رو چک کردم و از قفل بودنش مطمئن شدم از اتاقم اومدم بیرون..جلوی در ایستادم که دیدم ترلان و تانیا هم سر و کله شون پیدا شد..

تانیا با لبخند گفت :چی شد؟..همه چی حله؟..
با اطمینان لبخند زدم :شک نکن..چه شبی بشه امشـــــب..کرکره خنده ست به خدا..

ترلان هم خندید وگفت :وای اره..راستی بچه ها گوشه ی اتاق تارا دوربین کار گذاشتم ..کنترلش اینجا پیش خودمونه..همین که رفتن تو ازشون فیلم می گیریم..بعد می تونیم با این فیلم حالشون رو حسابی بگیریم..چطوره؟..

با ذوق گفتم :ایول داری ابجی ترلان..وای چرا به فکر خودم نرسید..ایده ت حرف نداره..
رو به تانیا گفتم :خب کی نقشه رو اجرا کنیم؟..

تانیا به ساعت موچیش نگاه کرد :باید صبر کنیم مهموناشون برن..الان ساعت 1 نصف شبه..دیگه کم کم باید زحمتو کم کنن..

با لبخند و نگاه شیطنت امیز گفتم : و اونوقته که من وارد عمل میشم و ..
هر سه با هم گفتیم :خلااااااص..

خندیدیم..هر سه هیجان زده بودیم و بی صبرانه منتظر اجرای نقشمون..


هانی فشار کمی به بازوی رایان اورد وبا عشوه گفت :عزیزم بهتر نیست بریم تو؟..درضمن امشب زیاد تحویلم نگرفتی..
پشت چشم نازک کرد و با ناز سرش رو برگردوند..
منتظر نازکشیدن رایان بود که بر خلاف تصورش رایان گفت :همینجا خوبه..تو که از سر شب همه ش پیش منی .. همه جوره ام تحویلت گرفتم..پس دیگه چی میگی؟..

هانی با تعجب به او نگاه کرد..ولی رایان کاملا خونسرد بود..رادوین که به ستون تکیه داده بود رفت داخل ..

پریا یکی از شاگردان راشا بود چه توی اموزشگاه و چه خارج از اونجا همیشه چشمش دنبال راشا بود..
به عقیده ی خودش تنها به خاطر او مایل بود که گیتار زدن را یاد بگیرد..قبلا صدای راشا را درمهمانی که میزبان ان دوست نزدیکش بود شنیده بود .. از همانجا شیفته ی او شده بود و به بهانه ی یادگیری گیتار در همان اموزشگاهی که راشا تدریس می کرد ثبت نام کرده بود..

روز به روز بیشترخود را به راشا نزدیک می کرد ولی راشا تنها او را به چشم یکی از شاگردانش می دید..در صورتی که پریا اینطور فکر نمی کرد..

پدرش تاجر فرش بود و پریا هم تک فرزند ان خانواده..دختری با چشمان عسلی..پوست سفید و گونه های برجسته..بینی کوچک ..صورت نسبتا زیبایی داشت ولی رویایی نبود..بیشتر بانمک بود ..

راشا تو محیط کارش کاملا جدی بود..با کمتر کسی شوخی می کرد به طوری که شاگردانش او را کوه غرور می نامیدند..

در حقیقت راشا انقدر اهل غرور نبود که به او چنین لقبی داده شود ولی عقیده داشت که تو محیط کار نباید بیش از حد با شاگرد واطرافیان اُنس گرفت..تا همینطور احترام ها حفظ شود..

و پریا نسبت به بقیه پا فراتر گذاشته بود و وقتی از مهمانی او مطلع شده بود گیتار را بهانه قرار داد..کوک گیتارش مشکل پیدا کرده بود که به همان بهانه ادرس ویلای انها را از راشا گرفته بود..

می توانست داخل اموزشگاه این مشکل را برطرف کند ولی اصرار داشت که این موضوع برایش مهم است و باید هرچه زودتر رفع شود وبه ناچار راشا قبول کرده بود..

از طرفی از بین شاگردانش بیشتر با پریا هم صحبت می شد که ان هم به خاطر اخلاقِ راحت و خودمانی پریا بود..
***********************
هانی نگاهی به ویلای دخترا انداخت و گفت :اونجا کی زندگی می کنه؟!..
رایان مسیر نگاه او را دنبال کرد وبا اخم جواب داد :همسایه هامون..
هانی پوزخند زد :خب اینکه معلومه..تو یه ویلا هستید؟..چند نفرن؟..
--نه..می بینی که ویلاهامون جداست..3 نفر..

بیش از ان ادامه نداد..
اینبار پرسید :اون سه تا دختری که اون گوشه ایستاده بودن..همونایی که تیپشون مشکی بود..کی بودن؟!..اخه تمام وقت با اخم نگاتون می کردن..بعد هم یهو غیبشون زد..

رایان با لبخند گفت :حواست به همه جا هستا..نمی دونم..لابد از مهمونا بودن..
بعد از ان برای اینکه هانی بیشتر از ان بحث را ادامه ندهد به طرف ویلا حرکت کرد:من میرم تو..خواستی بیا..
هانی با لبخند بازویش را گرفت :من که از اول گفتم بریم تو..
*******************
پریا رو به راشا گفت :می تونم راشا صداتون کنم؟!..اینکه هی صداتون کنم اقای بزرگوار برام سخته..اینجوری راحت ترم..مشکلی نیست؟!..

راشا با لبخند سرش را تکان داد..همانطور که به گیتار پریا ور می رفت تا عیب وایرادش را برطرف کند گفت :نه..راحت باش..

پریا لبخند زد و به راشا خیره شد:خیلی خوب گیتار می زنی..صدات هم معرکه ست..قبلا توی اموزشگاه گیتار زدنتون رو دیده بودم ولی تا حالا ندیده بودم بخونید..می تونم بگم محشره..

راشا نگاهش کرد..پریا چشمان جذابی داشت..
--ممنون..اونقدرا هم تعریفی نیست..ولی خب..از بچگی هم به موسیقی علاقه داشتم و هم خوانندگی..اولی رو ادامه دادم چون شدت علاقه م نسبت بهش بیشتر بود..
پریا با لحن خاصی گفت :خوش به حالشون..
راشا با تعجب نگاهش کرد :چی؟!..
--ه..هیچی..خب دیگه به چی علاقه دارید؟..یا بهتره بگم به کی؟!..

اخم کمرنگی روی پیشانی راشا نشست..سرش را برگرداند..
پریا که حس کرده بود بیش از حد پیش رفته است من من کنان گفت :وای ببخشید..قصد فضولی نداشتم..شرمنده اگر ناراحتتون کردم..
اخم هایش باز شد و سرش را تکان داد :مهم نیست..گیتارت دیگه مشکلی نداره..همه چیزش رو چک کردم..

گیتار رو به طرف او گرفت..پریا با لبخند دستش رو دراز کرد و دقیقا دستش را همانجایی گذاشت که دستان راشا گیتار را گرفته بود..
با این حرکت انگشتان کشیده ش درست روی دست راشا قرار گرفت..
راشا نگاه تندی به او انداخت ولی پریا خود را بی خیال و خونسرد نشان داد..
راشا گیتار را رها کرد و از جایش بلند شد..پشت به پریا به طرف ویلا قدم برداشت که با شنیدن صدای پریا در جایش ایستاد..
--استاد..یعنی..راشا..

راشا ارام برگشت..هنوز هم اخم به چهره داشت..با لحنی سرد و جدی گفت :خانم صمدی بهتره همون استاد صدام کنید..در اینصورت من راحت ترم..
روی بالکن ایستاد ..به طرف پریا برگشت..همانطور ایستاده بود و به راشا نگاه می کرد..

راشا: دیگه خیلی دیروقته..اگر ماشین نیاوردید زنگ می زنم اژانس..چطور تا این موقع بیرون هستید و خانواده تون نگران نشدند؟..
پریا بدون اینکه خود را ناراحت نشان دهد با لبخند گفت :دَدی و مامی عادت کردن..من بیشترمواقع تو مهمونی های دوستام شرکت می کنم..اونا هم به خاطر اینکه راحت باشم واسه م ماشین گرفتن..برای همین مشکلی ندارم..

لبخند کجی روی لبان راشا نشست..با لحنی که درش تمسخر موج می زد گفت :چه جالب..خانواده ی روشنفکری دارید..
به ماشین پریا اشاره کرد وادامه داد :و همینطور دست و دلباز ..که چقدر هم به فکر دخترخانمشون هستند..این یعنی اخره مسئولیت..افرین..

پریا که متوجه لحن پر از تمسخر راشا شده بود لبخندش محو شد..
راشا :پس حالا که ماشین دارید و می دونید مشکلی نیست بهتره هر چه زدتر برگردید خونه..خدایی نکرده خانواده دلواپس می شن و این خوب نیست..شب خوش..

سرش را کمی تکان داد و بعد از ان وارد ویلا شد..
پریا دستانش را مشت کرد و با عصبانیت دور خودش چرخید..
دوست داشت یک جوری حرصش را خالی کند..

ه طرف بوته های کنار دیوار رفت و با حرص به ان لگد زد ..گل هایش را چید و لگدمال کرد..

زیر لب با خشم گفت :مرتیکه ی نفهم..از خدات باشه که با من حرف می زنی..فکرکردی کی هستی؟..

با شنیدن صدای ظریف دختری با تعجب برگشت..اونطرف توریِ فلزی دختری با چشمان مشکی براق با خشم به پریا زل زده بود..

تارا با عصبانیت دستش را به کمرش زد و گفت :اوهوی..مگه ماله باباته که اینجوری بهش لگد می زنی؟..

پریا که از دست راشا عصبانی بود و حرف تارا بهانه ای برایش شده بود تا حرصش را جایی و بر سر کسی خالی کند تقریبا داد زد :به تو چه ؟..اگه ماله بابای من نیست واسه بابای تو هم نیست..هر کار دلم بخواد می کنم..گرفتی؟..

تارا گارد گرفت :خفه شو دختره ی فضول..عجب رویی داری تو..معلومه که ماله بابای منه..

پریا که تعجب کرده بود ولی هنوز هم خشمگین بود داد زد :اصلا تو کی باشی؟..اینجا چی می خوای؟..
تارا دستش را تو هوا تکان داد :به تو ربطی نداره..این منم که باید بپرسم کی هستی و اینجا چه غلطی می کنی؟..اصلا با اجازه ی کی به اموال شخصی ما خسارت می زنی؟..

پریا پوزخند زد و گفت :اموال شخصی ما؟!..برو بابا تو هم..من..
راشا :اونجا چه خبره؟!..

پریا برگشت و با دیدن راشا صاف ایستاد..تارا بیشتر اخم کرد ولی با یاداوری نقشه ای که کشیده بودند اخم هایش باز شد ..

راشا کنار پریا ایستاد ..بی توجه به او رو به تارا گفت :چیزی شده؟!..
تارا دست به سینه نگاهی به پریا انداخت و گفت :از ایشون بپرسید ..

راشا پرسشگرانه به پریا خیره شد..ولی پریا حرفی نزد و تماما تو چشمای راشا زل زده بود..
تارا به بوته اشاره کرد وگفت :نگاه کنید..خودتون می فهمید..

راشا به بوته ای که کنارش بود نگاه کرد..گل هایش کنده و روی زمین له شده بودند..چند تا از شاخه هایش هم شکسته بود..
اخم کرد..سرش را بلند کرد وبه پریا نگاه کرد..
پریا که به لکنت افتاده بود با انگشت به تارا اشاره کرد :اصلا ایشون کی هستن؟..که اینطور با من حرف می زنن؟..درضمن من با این بوته کاری نداشتم..اصلا بهش دست هم نزدم..

تارا دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمانی گرد شده گفت :اِِِِِِ..عجب رویی داری ..د اخه اگرمن سر نرسیده بودم که کل ویلا رو نابود می کردی..
رو به راشا ادامه داد :همچین با حرص بهش لگد می زد که تابلو بود دلش از یه جا پره..
رو به پریا گفت :قبلا هم بهت گفتم من کی هستم..پس لازم به بازگو کردنش نیست..

با مسخرگی به پریا اشاره کرد رو به راشا گفت :از مهموناتون هستن دیگه؟..کاملا مشخصه..
پوزخند زد و برگشت..تا وقتی وارد ویلا شود راشا با چشم دنبالش کرد..

پریا که نگاه خیره ی راشا را روی تارا دید با اخم گفت :اون داشت دروغ می گفت..اصلا من..
راشا نگاهش کرد..سرد گفت :بسه..مهم نیست کی راست میگه کی دروغ..یه بوته هم ارزش اینو نداره بخوام اینجا وایسم و جر وبحث کنم..شب خوش..

بدون انکه به پریا اجازه ی حرف زدن بدهد از انجا دور شد..
پریا نگاه تندی به ویلای دخترا انداخت .. بعد از ان هم سوار ماشینش شد و از ویلا خارج شد..

"راشا"

با خستگی خودمو رو کاناپه پرت کردم..ساعت 2 بود و همه ی مهمونا رفته بودن..خیلی خسته بودم..چشمام باز نمی شد..
رادوین خمیازه کشید و رایان هم این موقع شب سیب گاز می زد..
هر سه سکوت کرده بودیم که..
-- کمک..یکی بیاد کمک کنه..

چشمام تا اخرین حد باز شد..یه بار دیگه گوش کردم..یه دختر کمک می خواست..به رادوین و رایان نگاه کردم تا ببینم اونا هم شنیدن یا نه؟..
وقتی نگاه پر از تعجبشون رودیدم از جا بلند شدم..اونا هم ایستادن..

رایان:شماها هم شنیدید؟..انگار یکی کمک می خواد..
رادوین جلو افتاد ما هم پشت سرش..از در رفتیم بیرون..تانیا و ترلان مضطرب توی حیاط ایستاده بودن ..

در خروجی باغ از دو سمت باز می شد..هم سمت دخترا و هم سمت ما..یعنی درکل از دو در تشکیل شده بود..برای همین خروجمون راحت تر می شد بدون اینکه دخالتی تو حریم هم داشته باشیم..

از در رفتیم بیرون و جلوی درشون ایستادیم..همین که خواستیم در بزنیم باز شد..
رفتیم تو..هر سه به طرفشون می دویدیم..خب سه تا دختر تنها بودن و این موقع شب داد می زدن و کمک می خواستن..هر کس دیگه ای هم بود نگران می شد..

تانیا جلو اومد و با نگرانی گفت :تارا خواهرم..کمکش کنید..غش کرده..
سریع گفتم :چی شده؟..الان کجاست؟..
ترلان رو به ما گفت :همراه من بیاید بهتون میگم..

دنبالش رفتیم..استرس دخترا روی ما هم تاثیر گذاشته بود..
ترلان جلوتر رفت و به یکی از اتاقا اشاره کرد..تعجب کرده بودم که اگر حالش بد شده زنگ می زدن اورژانس دیگه چرا ما رو صدا زدن؟..ولی خب شاید هم از ترس و اضطراب زیاد اینکارو کردن..به هرحال زیاد بهش فکر نکردم و هر سه رفتیم تو..
ولی کسی تو اتاق نبود..تا به خودمون بیایم در اتاق بسته و از بیرون قفل شد..

رادوین به در زد و بلند گفت :چرا درو قفل کردید؟!..اینجا که کسی نیست؟!..
صدای قهقهه شون رو شنیدیم:چرا اتفاقا..بگردید شاید باشه..

اینبار رایان با عصبانیت به در کوبید :چی میگید شماها؟..این چه کاریه؟..باز کنید درو..

جواب ندادن..خنده م گرفته بود..
نمی دونم چرا من عصبانی نبودم..نه حرصم گرفته بود و نه هیچی..از اینکه می دیدم هیچ کدومشون چیزیشو نشده خوشحال بودم..
وقتی گفت تارا غش کرده نگرانی تموم وجودمو گرفت..ولی الان خیالم راحت شده بود..
******************
"رایان"


راشا می خندید با حرص گفتم :تو چرا هرهر می کنی؟..پاشو بیا درو بشکنیم..
روی تخت نشست و دستشو به پشت تکیه داد :بی خیال بابا..چرا بشکنیش؟..خب بازیشون گرفته بذار خوش باشن فکرکنن ما رو اذیت کردن..اینجا هم اتاقه دیگه..می گیریم می خوابیم..

رادوین با اخم گفت :چی میگی تو؟..اینجا اتاقه اوناست..ما هم تو خونه ی اوناییم..اینو می فهمی؟..
راشا: خودمون که نخواستیم..اونا اینطور خواستن..
-این کارشون بچه بازی بود..اخه این دیگه چه روشیه واسه اذیت کردن؟..

راشا پا روی پا انداخت و با خیال راحت رو تخت دراز کشید..یه پتو بالای تخت بود که سرشو گذاشت روی اون..
با لذت لبخند زد وچشماشو بست :وای چه نرمه..جون میده تخت تا صبح بخوابی..بی خیاله اون سه تا بشید..جا به این باحالی گیرتون اومده بگیرید بخوابید بابا..

فقط نگاش می کردم..چه راحتم خوابیده..راشا همیشه خوش خواب بود..
یه دفعه با چیزی که دیدم چشمام تا اخرین حد گرد شد و دیگه چیزی نمونده بود از کاسه بزنه بیرون..اصلا زبونم نمی چرخید چیزی بگم..

به زور گردنم رو چرخوندم و به رادوین نگاه کردم..ولی اون گوشه ی دیوار نشسته بود وسرشو به دیوار تکیه داده بود..
خواستم صداش کنم ولی زبونم بند اومده بود..

دوباره به راشا نگاه کردم ..مار خیلی اروم از کنارسرش خزید..رسید پهلوش..درست نزدیک به راشا حرکت می کرد..

با لکنت گفتم :ر..رررر...رررااااا..ررراااشش ششاااااا..راشا..
راشا چشماشو نیمه باز کرد و نگام کرد..رنگم پریده بود..وقتی نوجوون بودم یه بار مار نیشم زده بود و ازهمون موقع با دیدنش روح از تنم در می رفت..

میگن ادم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید هم می ترسه..حالا خوده واقعیش رو داشتم به چشم می دیدم نه ریسمون بود و نه طناب..

خواب الود گفت :چیه چرا استارت می زنی روشن نمیشی؟..ای بابا..بذار بخوابم دیگه..
به پهلو خوابید..حالا مار تو بغلش بود..یعنی انقدر خره که هنوز نفهمیده؟..

چشماش بسته بود..ولی یهو باز شد..اروم اروم گشاد شد..با تردید سرشو اورد پایین و تو بغلشو نگاه کرد..سر مار درست رو دستش بود..هیچ حرکتی نمی کرد..

تعجب کرده بودم که چطور تا الان نیشش نزده..معلوم بود اهلیه..

بشمار سه رنگ از رخ راشا پرید..مار نسبتا بزرگی بود..
پیش خودم حرکت راشا رو پیش بینی می کردم و گفتم الان اروم خودشو می کشه کنار به طوری که مار تحریک نشه ..
خوبه که حواسش هست چکار کنه..

ولی حواسم نبود راشا وقتی از چیزی وحشت کنه دیگه عقل و منطق و کلا هر چی سیستم فکری و ذهنیشه ازکار میافته و حالا با دیدن مار همین حالت بهش دست داده بود..

همچین مار رو پرتش کرد سمت منو ازجاش پرید و جیغ کشید که سرجام خشک شدم..
رفت گوشه ی دیوار سیخ وایساد..تابلو داشت می لرزید..

البته حال من بهتر از اون نبود..مخصوصا الان که یه مار هم درست جلوی پاهام افتاده بود..
ماره که از حرکت راشا ترسیده بود و میشه گفت تحریک شده بود تند تند اطراف من می خزید..دیگه چیزی نمونده بود سکته رو بزنم که با ترس پریدم رو تخت ..

رادوین سرجاش ایستاده بود..صورتش نشون نمی داد ترسیده باشه..
خدا رو شکر این توی ما شجاع بود..رفت طرف کمدی که گوشه ی اتاق بود..بازش کرد..

راشا با صدای لرزون گفت :این هی ی ی ی یولا تو اتاق چه غل ل ل لطی می کنه؟!..
-م..من چه می دونم؟!..تو بغله..ت..تو بود..
--من به روح هفتصد جد و ابادم خندیدم اینو گرفتم تو بغلم..فکرکردم پتوِ..چ..چرا مار از اب در اومد؟!..اصلا از کدوم گوری تو اتاق پیداش شد؟!..
رادوین کلافه گفت :بسه چقدر حرف می زنی ؟..یه دقیقه ساکت شو تا ببینم چکار می کنم..

هر دو سکوت کردیم ..تو کمد چیزی پیدا نکرد..به طرف صندلی چوبی که کنار در بود رفت..
مار همون اطراف واسه خودش داشت پرسه می زد..

مستقیم به طرف راشا رفت که اونم تا دید اوضاع خرابه فرار کرد اومد سمت من..حالا هردوتامون رو تخت بودیم و با ترس به مار نگاه می کردیم..
بدبختیش اینجا بود همچین موجود لطیفی هم نبود..معلوم نبود خونگیه یا نه..با یه نیشش خیلی راحت هر دو از پا در می اومدیم..شوخی شوخی با مار هم شوخی؟!..دخلمون می اومد..

رادوین پایه ی صندلی رو شکوند و به طرف مار رفت..نمی دونستم می خواد چکار کنه..بگیرش یا بکشش؟!..

یه دفعه یکی زد به در و داد زد :هی یارو دستت به مار من بخوره تیکه بزرگت گوشته..چکارش داری؟..
هر سه با تعجب به درنگاه کردیم..ماره اینا بود؟..اوه اوه..از کجا فهمیدن رادوین می خواد مار و بگیره؟..لابد از پنجره ما رو زیر نظر دارن..

راشا داد زد : مار توِِ؟..خب بیا بگیرش..
از پشت در گفت :از تو پنجره بفرستش تو باغ..این در باز بشو نیست..
رادوین:اگه مارتو می خوای درو باز کن..وگرنه می کشمش..
--اینکارو نمی کنی..
اینبار من گفتم :چرا اتفاقا..اگر اون نکرد من می کنم..
راشا زد به بازوم و خندید :دقت کن جمله بندیت مورد داشت..
خندیدم..دیگه صدایی نیومد..

رادوین رو به ما گفت:مارِ اهلیه..وقتی سه تا دختر ازش نمی ترسن شماها خجالت نمی کشید که رفتید اون بالا جیغ جیغ می کنید؟!..

به مار نگاه کردم..رفته بود زیر کمد..اومدم پایین..رو صندلی که پشت میز کامپیوتر بود نشستم..راشا هم لبه تخت نشست..پاهاشو روی زمین گذاشت..

راشا:خب خداییش ترس نداشت؟..یه مار به اون بزرگی که معلوم نیست از کدوم نژاد درد بی دوا درمون گرفته ای هست راست راست داره جلوی چشمام می خزه بعد توقع داری برم جلو نازش کنم بگم چطوری کوچولو..اون هم یه نیش ناقابل مهمونم می کنه که تا عمر دارم یادم بمونه مار هم حیوونه و زبون نفهمه عینهو خر..

به حرفاش می خندیدم..رادوین هم با لبخند سرشو تکون می داد..
راشا روی زمین دراز کشید و گفت :من که جرات نمی کنم دیگه رو تخت بخوابم..می ترسم اینباراز زیر متکا اژدها بیاد بیرون..

دستشو گذاشت زیر سرشو چشماشو بست..
-چقدر تو خوش خوابی..اصلا خوابت می بره؟..
با چشم بسته گفت :اره..چرا نبره؟..بشین تماشا کن ببین تا کجاها می بره..

داشتم رو میز کامپیوتر رو نگاه می کردم..کامپیوتری روش نبود فقط میز وصندلیش بود..
رادوین هم به دیوار تکیه داده بود...