زمزمه ش رو شنیدم: این حسادت گناهکارم کرده..این حسی که قلبمو داره تیکه تکیه می کنه گناهه...........صداش ریز تر شده بود و فاصله ش باهام کمتر..انگار که تو حال خودش نبود..از زور شرم سرخ شده بودم و تنم داغ بود..داشت صورتشو می اورد جلو....خیره تو چشمام گرم و آروم ادامه داد: دارم عذاب می کشم سوگل..دارم عذاب می کشم....اینکه نتونی به خواسته ی قلبیت برسی در عین حال که واسه رسیدنش حاضری جون و عمرتو قربونیش کنی خیلی سخته ،خیلی....اینکه نمی تونم بهت دست بزنم ولی تک تک سلولای بدنم فریاد می کشن که می خوان این اشکا رو...........
دیگه داشت زیاده روی می کرد..
به سختی خودمو کنار کشیدم و زمزمه کردم: آنیل..خواهش می کنم.........
سرمو زیر انداختم..گر گرفته بودم..حالم یه جور خاصی بود که نمی تونستم وصفش کنم..حرفاش..نگاه هاش....
خدایا..چرا عکس العملم معکوس اون چیزی هست که باید باشه؟!..
حالمو نمی فهمم..خودمو..حسمو..
یا شایدم درکش کردم ولی قدرت باورشو ندارم..

صدای نفسای پی در پی و عمیقش رو شنیدم..عصبی بود..به دیوار تکیه داد و پنجه های مردونه ش رو با حرص لا به لای موهای خوش حالتش فرو برد..مرتب زیر لب تکرار می کرد: نباید اینطوری می شد..نباید........

یه دفعه سرشو بلند کرد و به منی که شاهد حرکات عصبیش بودم و خودمم حالم دست کمی از اون نداشت نگاه کرد و گفت: سوگل من..من....من منظور بدی نداشتم..می دونی من فقط..فقط می خواستم........
صورتشو با یه آه ِ عمیق پوشوند و زمزمه کرد:خدا لعنتم کنه.....خدا لعنتت کنه علیرضا..خدا لعنتت کنه.........

از این حرفش قلبم تیر کشید..
با اینکه صدام می لرزید ولی گفتم: اینطوری نگو خواهش می کنم.......
دستاشو مشت کرد و از روی صورتش برداشت..نگام نمی کرد..چشماشو بست و دستشو جلوی صورتش همونطور مشت شده نگه داشت..
-- دست خودم نبود..حرفام..کارام..صدام که کردی به خودم اومدم وگرنه.........
تو موهاش دست کشید و گفت: خدایا من داشتم چکار می کردم؟!..خدایا منو ببخش!....

با یه مکث کوتاه از جاش بلند شد..این پا و اون پا می کرد..دستپاچه بود..دستامو تو هم گره کرده بودم و به هم فشارشون می دادم..
صورت هردومون از اون شرمی که بینمون به وجود اومده بود سرخ شده بود..

-- مـ..من بهتره که برم....تو هم استراحت کن!....
راه افتاد سمت در..ولی دستش نرسیده به دستگیره مکث کرد و برگشت سمتم و گفت: سوگل.......

نگاهش کردم..لباش هر بار به بهونه ی جمله ای تکون می خورد ولی انگار واسه زدن حرفش تردید داشت و هر بار منصرف می شد....
--می خواستم بگم که....بگم که من..........

منتظر نگاهش کردم..توان زل زدن تو چشماشو نداشتم..
با یه نفس عمیق سرشو تکون داد و گفت: هیچی ولش کن..فقط اگه کارم داشتی من بیرونم.......
صداش پر از غم بود..نگاهش که جای خود داشت مخصوصا وقتی که برگشت و صدام زد......
با اینکه دستگیره تو دستش بود و لای درو هم باز کرده بود ولی واسه بیرون رفتن مردد بود..
بالاخره با یه حرکت درو کامل باز کرد و رفت بیرون و محکم دور پشت سرش بست..

دستمو روی قفسه ی سینه م گذاشتم..ضربان قلبمو بدون کوچکترین دقتی زیر پوست دستم حس می کردم..
به گونه م دست کشیدم..با اینکه حتی سر انگشتاشم به صورتم نخورد ولی وقتی دستشو تکون می داد گرماشو حس می کردم..پوستم انقدر سرد بود که بتونم اون حرارتو احساس کنم..این کاملا برام ملموس بود..

امشب با حرف زدن خاطراتمم دوباره برام زنده شدن..همیشه سعی کردم فراموش کنم ولی شدنی نبود..
اگه هر ادمی می تونست هر حادثه ی تلخی رو از تو دفتر زندگیش پاک می کرد ممکن بود بازم همون اشتباهی که اونو عامل بدبختیاش می دونه رو تکرار می کرد اونم بدون هیچ ترسی..
پس خوبه که بمونه..پاک نشه..در عوض بشه واسه ش یه تجربه..یه درس عبرت از هزاران پند ِ زندگی....
من دارم می جنگم..با مشکلاتم..با اون چیزایی که نحس بودن و سایه ی تاریکشون رو زندگیم افتاده بود..
آنیل درست میگه..من چرا باید سکوت کنم؟..اونم الان..آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب..من که دیگه پلی پشت سرم نمونده تا بخوام برگردم پس تنها راهه چاره اینه که به آینده م امیدوار باشم..
آینده ای که چه خوب چه بد فقط خودم اونو رقم می زنم..دیگه غصه ی اینو نمی خورم که دیگران یه عمر واسه م تصمیم گرفتن و هر بلایی که خواستن سرم اوردن..
من که تا اینجای راهو رفتم پس بازم می تونم ادامه بدم..شاید میون ِ این همه سیاهی بتونم یه روزنه ی امید پیدا کنم....

خواستم از روی زمین بلند شم که نگام به جلوی پاهام افتاد..
دستمال آنیل بود!..
خم شدم و از رو زمین برش داشتم..یه دستمال سفید و ساده..
وقتی که داشت اشکامو پاک می کرد بوی خوبی می داد..
ناخودآگاه به دماغم نزدیکش کردم و عمیق بو کشیدم..چشمامو بستم و دومرتبه نفس عمیق کشیدم..
عطرش همون بو رو می داد..همون بوی آشنا..بویی که اون شب موقع نماز احساسش کردم..وقتی که آنیل سجاده شو واسه م اورد و کنارم گذاشت..

همون لحظه یه حس آرامشی بهم دست داد که دلم قنج رفت و ناخواسته لبخند زدم..
چشمامو باز کردم و به دستمال ِ توی دستم خیره شدم....
خدایا..
یعنی یه روزی می رسه که همه ی مشکلاتم تموم شده باشه و منم بتونم آرامشو تجربه کنم؟!..


ادامه دارد....