رمان تلخ مثه عسل5
-:بابا لباسم خوبه؟؟؟
-:عالیه،من؟؟؟
-:خوبه
در همین هنگام زنگ در به صدا در امد اقای مهرسا با لحنی جدی گفت:دخترم اشپزخونه زهره در رو باز کن.
عسل از اشپزخانه شنونده صداهای خنده و خوش و بش بود
نمیداند چه قدر
در ان حالت ماند که پدرش با صدای بلند گفت:عسل جون چایی بیار لطفا
چایی
هایی را که زهره ریخته بود را برداشت ظاهری خجالتی به خود گرفت و از
اشپزخانه بیرون امد تنها چیزی که توجه اش را جلب می کرد بوی تند ادکلن
شایان بود با صدایی ررسا گفت:سلام خوش اومدین
خانم پارسا که زنی شوخ و بگو بخندی بود گفت:سلام عروسم
و
اقای پارسا(پدر شایان)هم همان حرف را تکرار کرد عسل خنده ی ملیح و خجالتی
کرد و سینی را دور گرداند و در اخر به سمت شایان گرفت شایان هم که تا ان
لحظه ادای خواستگار های خجالتی را به خود گرفته بود سرش را بلند کرد و با
چشمان جذاب و دلفریبش لبخندی به سمت عسل پرتاپ کرد:ممنون
-:خواهش میکنم
خانم پارسا که هنوز با چشمانی تحسین امیز به او نگاه می کرد گفت:ماشالله اقای مهرسا، چه خوشگلن
اقای مهرسا خندید و بعد گفت:عسل چه قدر قیافه اقا شایان اشناست برام!!!نکنه همون دخ....
عسا اجازه نداد پدرش حرفش را کامل بگوید و گفت:بله اقای پارسا کارگردانمون هستن
اقای مهرسا در حالی که خیار پوست میکند گفت:بله بله یادم اومد
و بعد با خنده رو به اقای پارسا گفت:دوره ی اخر زمون شده والا دختر با دختر عروسی میکنه
و به دنبالش خندید عسل و شایان نیز بر اثر عصبانیت سرخ شدند عسل با تحکم گفت:بابا......
اقا
و خانم پارسا که متوجه موضوع نشده بودند با تعجب به ان ها نگاه می کردند
اقای پارسا در حالی که سکوت را می شکست گفت:خب بریم سر اصل مطلب عسل جون
چند سالشه؟؟
عسل گفت:24 سال
اقای مهرسا هم گفت:خب اقا شایان چند سالشونه؟؟؟
شایان هم بالاخره سرش را بلند کرد و گفت:26 سال
اقای مهرسا با حالتی طنز گونه و مسخره گفت:شایان خان شما که ان قدر خجالتی نبودین؟؟؟
خانم ارسا:مگه شایان رو دیدین؟؟
-:بله ارادت دارم خدمتشون
شایان هم گفت:شرمنده ام به خاطر اون روز خب شما خودتون رو معرفی نکردین
خانم پارسا:حالا نظرتون چیه دو تا جوون برن با هم دیگه حرفاشون رو بزنن؟؟؟
-:اختیار دارین خانم عسل جون اتاقت.....
عسل
مطیعانه برخواست و شایان هم به دنبالشبه طرف راه پله رفتند هر دو سرد روبه
روی یکدیگر نشسته بودند و در سکوت به چشمان یک دیگر زل زده بودند شایان
بالاخره طاقت نیاورد و گفت:خب؟
عسل:خب
شایان:خب؟
عسل:خب
شایان:زهرمار
عسل:بله؟
شایان:بله
عسل:زهرمار
ناگهان
هر دو با صدای بلند خندیدند بعد از چند لحظه بالاخره خنده ی ان ها قطع شد و
دو باره به قالب جدی شان برگشتند عسل گفت:اقای پارسا...
-:راحت باش عسل منو شایان صدا کن
-:با اقای پارسا راحت ترم
شایان با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:برای راحتی خودتون گفتم هر طور میلتونِ
-:با عسل راحت ترم
-:بستگی به راحتی شما نداره من ناراحتم
عسل فقط با عصبانیت به او خیره شد شایان بالاخره از این بازی بچگانه خسته شد و گفت:ببخشد خانم مهرسا من اینجا برای بچه بازی نیومدم..
عسل نگاهی به اطراف انداخت و گفت:به نظرتون اینجا مهد کودکه؟؟؟
-:پدرتون بهتون یاد ندادند که نباید بین حرف های بزرگترتون بپرین؟؟؟
عسل به حالت قهر صورتش را به کناری گرفت و گفت:ایــــش