نزدیک خانه عسل یادش امد که نباید از خانه بیرون می رفت با ترس به سمت خانه راند و خوشبختانه ماشین پدرش را جلوی در ندید در را باز کرد و مستقیم به پارکینگ رفت بعد از پیاده شدن از ماشین خدمتکارشان که یک خانم میانسال به اسم زهره بود از خانه خارج شد و به سمت عسل دوید و گفت:عسل خانوم کجا رفته بودین؟نگفتین اگه اقا بیاد خونه ببینه شما نیستین من چی بگم؟چه خاکی تو سرم بریزم؟
-:نترس زهره جون هیچی نمیشه
-:اصلا مگه اتق قفل نبود شما چه جوری رفتی بیرون؟
-:تراس
زهره دو دستش را به سرش کوبید و گفت:خاک عالم اگه چیزیتون میشد من چی کار میکردم؟
-:حالا که چیزی نشد8ه
و با تکبر به سمت خانه رفت.
***

شب عسل و پدرش در حال خوردن شام بودند عسل کماکان با پدرش قهر بود و با او صحبت نمیکرد حالت بدی بود هر دو در افکار خود غوطه ور بودند که ناگهان صدای تلفن ان ها را از جا پراند پدرش بلند شد و به سمت تلفن رفت
-:منزل مهرسا بفرمایید
صدای زنی از پشت گوشی به گوش می خورید:سلام اقای مهرسا من پارسا هستم
اقای مهرسا فکری کرد وقتی یادش نیامد که پارسا کیست گفت:معذرت میخوام به جا نیاوردم
صدای زن هم چنان بشاش بود:ایشالله که خدمت میرسیم با هم اشنا میشیم واسه امر خیر؟؟
-:امر خیر؟؟؟!!!!!!
-:بله دیگه واسه عسل جون
-:قدمتون روی چشم منتظریم
-:ایشالله فردا ساعت 9 خدمت میرسیم خدانگهدار
-:خداحافظ
با حالتی امیخته به شادی و هیجان سر میز نشست و گفت:عسل میدونی کی بود؟؟؟؟
عسل خود را به بی خبری زد و گفت:نه،کی بود؟؟
-:واسه امر خیر مزاحم شده بودن؟؟
-:امر خیر برا کی؟؟؟
-:واسه من
-:شما؟؟
-:نه شما
-:بابا شما میدونی که من قصد ازدواج ندارم
-:تا کی میخوای بشینی ور دل من؟؟؟
-:تا هر وقتی که دلم بخواد
-:نکنه پای یکی دیگه وسطه ها؟؟؟؟
-:حالا کی بود؟؟؟
-:خانواده ی پارسا چقدرم اسمشون اشناست چرا میخندی؟نه مثل اینکه خوشت اومده من میشناسمش؟؟؟
-:حالا فردا اشنا میشین
عسل با گفتن شب بخیر به اتاقش رفت گوشی تلفنش را برداشت و شماره ی اقای پارسا را گرفت صدای همیشه سرد و بی حوصله و کلافه ی اقای پارسا در گوشی پیچید:بفرمایید
-:سلام اقای پارسا
-:سلام
-:مهرسا هستم
-:شناختم
-:می خواستم بگم مادرتون زنگ زدن
-:می دونم
-:میشه بگین من فردا باید چه جوری رفتار کنم؟؟؟
-:خانوم شما بازیگرین از من میپرسین؟؟؟
-:خب شما تجربه ی بازیگریتون بیشتر از منه شما چه طوری رفتار میکنین؟؟؟
-:خیلی راحت تصور کنین شما لیلی هستین من مجنون
عسل نا خود اگاه ذوق زده شد و گفت:یعنی شما مثل مجنون رفتار میکنین؟؟؟
اقای پارسا مختصر گفت:برای حفظ ظاهر سوء تفاهم نشه
عسل فهمید زیاده روی کرده با ژستی بیخیالانه گفت:معلومه که سوءتفاهم نمیشه اونم کی با شما؟؟
-:صداتون کاملا حرفتون رو اثبات میکنه
-:صدا و صورت من همیشه غلط انداز بود
-:غلط انداز؟؟؟
-:مثلا خود شما،همه تصور میکنند من به شما تمایل دارم در حالی که برعکس من کاملا نسبت به شما بی تفوتم
-:استثآ تو این یه مورد با هم تفاهم داریم شب خوش
وبدون انتظار جواب قطع کرد عسل با صدای بلند گفت:قندیل!!!!
و گرفت خوابید.÷