رمان نی نی های جلف 5
من:نه بابا از همین جاهاس
اروین:خو اینجا که کسی نیس ….نکنه همون قضیه جن و پریه
من:اههههه بامن …
اروین:انگار صدا ازبیرونه!!
من:نه بابا از همین جاهاس
اروین:خو اینجا که کسی نیس ….نکنه همون قضیه جن و پریه
من:اههههه بامن از این شوخی ها نکنی ها ….من جنبه اشو ندارم
باش برم بیرون ببینم چیه
من:نه منم میام…برات میترسم
اروین یه پخی خندید گفت:بگو واسه خودم میترسم…باشه بریم
رفتیم توی راهروی ساختمون….
پنجره باز بود
یه نگاه به پایین له ها کردم که……
از ترس حتی نمیتونستم تکون بخورم
توی طبقه هم کف خون راه افتاده بود
به طرف اروین برگشتم…و با لکنت گفتم:اروین…پا..پایی..پایین
اروین:پایین مگه چه خبره ترسو خانوم؟؟نکنه….
یهو ایستاد……ساکت شده بود اون هم با دیدن اون همه خونی که زیر نور طبقه همکف به چشم میخورد ترسیده بود
دستم رو محکم گرفت و کشیدم به طرف پایین
اما……….
جیغ کشیدم!!
بردیا بود…اره خودش بود …پس چرا ؟؟دویدم به طرفش :دکتر!!اقای دکتر…دکتر رنجبر…ای بابا…!!
اروین:ببریمش بیمارستان؟؟
من:فکرکنم دووم نمیاره!!
اروین:یه وقت یه ذره امید نداشته باشیا واسه قلبت بده!!
یه نگاه به بردیا کردم خون زیاد که نه خون خیلی زیادی ازش رفته بود …..من هم که فقط بلد بودم بچه به دنیا بیارم…والا از این ناجی بازی ها درنیاورده بودم
رفتم به سمت ماشین و به اروین اشاره کردم بیارتش
اروین بلند گفت:تنهایی؟؟
حق داشت میخواست اون نره غولو بلند کنه دیگه!!کم کاری نبود
ماشینو روشن کردم و برگشتم تا به اروین کمک کنم
زیر لب غر میزدم:اخه پدرت بروسلی بود بردیا خان یا اون مادر بیچاره ات؟؟ببین چیکار کرده با خودش….شیطونه میگه ضربه اخرو خودم بهش بزنمو خلاص
اروین هم که طبق معمول فقط میخندید بی شرف
***
از دور چراغ قرمز اخرین چهار راه رو دیدم……دیگه وقت نبود با سرعت ردش کردم که ……..!!
زرشک!!
محکم زدم رو فرمون و بلند داد زدم ازبس که نحسی بردیا……..منحوس که شاخ و دم نداره عین توئه
یه پسره از اینا که معلوم نبود از کدوم جنگلی فرار کرده تر زد تو ماشین……خیابونا خلوت بود من نمیدونم این فینقیله یهو چی جوری ظاهر شد؟؟
از ماشین پیاده شد و گفت:ببین خانوم چی جوری رید تو ماشین رفت!!…..شیطونه میگه نصفه شبی بزنم خودشو ابو تیاره اشو ناقص کنم…دختره ی ایکبیری
پیاده شدم و گفتم:میبندی گاله رو یا واسه ات ببندم……مرتیکه لندهور جنگلی…..البته تقصیر تو نیس ها….یه عمر خرسوار شدی اداب ماشین سواری نداری که…..
چشمامو خون گرفته بود ……اونم که بدتر معلوم نبود چی زده این موقع شب!!
اروین هم داشت بیرون میومد کمکم…….چه عجب ایشون یه عرض اندام کرد!!
اروین:تارا!!ولش کن اینو……..بردیا رو چیکار کنیم؟؟
این چه پسر خاله شد …بردیا؟؟
من:ببرش بیمارستان!!کارتم توی داشبورد هست مشکلی بود نشونش بده
اروین:پس تو چی؟؟
یارو:مگه من میذارم ایشون بره…..زده ماشینو نصف کرده بره؟؟
ایشون؟؟واقعا که…تا دید اروین با منه من شدم ایشون
من:اروین !!چرا دس دس میکنی ….تلف میشه بدبخت…من چیزیم نمیشه!!تو فقط برو
اروین با نگرانی رفت طرف یارو و یه چی تو گوشش گفت و بعد پاشو محکم گذاشت رو ترمز
ماشین من زیاد چیزیش نشده بود ولی ماشین این………
از داغون و ویرون هم یه ذره اونور تر بود……
با نگرانی کنار جدول های خیابون قدم میزدم……خدایا یعنی بردیا خوب میشه؟؟به چشم یه همسایه براش نگران بودم…یا شاید بیشتر از نگران…..میترسیدم که اروین گیر بیوفته …..اونا که نمیدونن کی این بلا رو سر بردیا اورده…….البته ما هم نمیدونیم
پسره:نگرانی چقد دکی؟؟
تا حالا هیچ کی به من جرات نکرده بود بگه دکی …فقط یه بار بهراد گفت که زدم با در و دیوار یکی شد…الان میخواستم این یارو رو هم با اسفالت یکی کنم
خون خونمو میتیخید(میخورد)
پسره:حالا چرا میزنی؟؟تارا خانوم این خسارت ما اخرش چی میشه؟؟میدی یا ازت بگیرم
تارا خانومو کوفت
درد تو دلت بچه جیغیل:ببین یارو !!بخوام همین الان میخرم و میفروشمت ها………پس برا من پول پول نکن…….من بدجور قاطی ام
الان اگه اون پسرعموهای نخاله ام بودن بدجور واسه حرف زدنم دست میگرفتن
همون بهتر که نیستن….
مزاهم کمتر ….زندگی بهتر
یه هفته بعد
-راستی تارا
-هوم!!
-بی ادب خیر سرت دکتریا
-برو بابا
-خوب حالا دور ورندار توروت خندیدم …شب مهمون داریم
-کی؟؟؟؟؟؟؟
-یعنی چند تا مهمون داریم
برگشتم سمتش با یه شلوار گشاد ایستاده بود کنار اوپن و سیبشو گاز میزد
بمونه تو حلقت ایشالله
به ثانیه نکشید پرید تو گلوش……اوخیش حالا بمیر!!!
اروین:دوستامم………میخوای بری جای دیگه اگه ناراحتی
اخه شلوار قشنگ…….من برم که تو اینجا عیاشی کنی دیگه!!
-نه……..من راحتم…..چی درست کنم؟؟
-تو زحمت نکش ……..براشون شام میخرم
-باش…….پس برا منم بخر……دو تا پرس میخوام
چشماشو ریز کرد و گفت :باش
بعد دوباره گفت:راستی!!جلوشون یه وقت سوتی ندی
من:راجع به چی؟؟
-گفتم اینجا خونه ی منه
تو به گور بابات خندیدی……نفهم
-چی میگی؟؟
-یه چیز دیگه هم گفتم
-جهنم و ضرر بدتر از اون قبلیه که نیس
-چرا بدتره
باچشمای گرد شده نگاهش میکردم….خدا میدونه چه بلوفی اومده
-گفتم تو اینجا….یعنی ………خوب چی میگفتم…..گفتم اینجا کار میکنی
خنده ام میگیره!!!
گریه ام هم میگیره!!!
مرتیکه بوووووووووق
اینا اداشه میخواد منو بیرون کنه….کور خوندی
-موردی نیس
-موردی نیس دیگه!!دبه نکنی
-برو بچه….
اروین:اومدن!!
هوله بچه امون……..پرید ایفونو زد تو ایینه خودشو نگاه کرد و گفت خوبم؟/
-اره مادر قربونت بره…..دلشونم بخواد دختر به این خوشگلی…برو تو اشپزخونه صدات کردم چای بیار
فرصت نداشت وگرنه ایینه رو تو صورتم خورد میکرد!!
هه هه
صدای کفش ها از راه پله میومد………تق…تتق…تق تق تق
خنده ام میگیره!!
رفتم دم در به استقبال!!که یهو اروین دستمو گرفت و تا من خواستم دستمو دربیارم از تو دستش مهمونا رسیده بودن…..
ناشناس:به سلام………داش اروین …..
ناشناس نامبر۲:چطوری لبوی من؟؟؟
لبوی من دیگه چیه؟؟
ناشناس سومی:اقا….چه خونه ی قشنگی چه بانوی قشنگی
چی میگن ؟؟چرت و پرت
اروین:بچه ها تارا جون یه ذره شوکه شدن…..معرفی میکنم
ناشناس سومی:چرا شما ما خودمون زبون داریم……من ترانه ۱۴ سال دارم
ناشناس اولی:مانی اذیتش نکن….من اهورام…..
ولک یاد زردتشت افتادم….
ناشناس دومی :من هم زامیارم….نوکر ابجی کوچیکه
دستامو بردم بالا و گفتم:چاکر داش زامیار
وا
این حرکته چی بود؟؟؟منم جو گرفت ایا؟/حالا اینا درمورد من چی فکر میکنن
یهو همه زدن زیر خنده
مانی:تارا خانوم نگفته بودین شما هم اره
اروین:فعلا برید تو با محاسنات دیگه ی تاراجون اشنا میشید
تاراجونو خوب اومد….امشب چه همه ابراز ارادت میکنن!!
مانی:حالا تاراجونتو ول کن!!نمیخوریمش که!!
اهورا یه چشم غره رفت و گفت:مانی!!!
زامیار:راست میگه دیگه دست ابجی خانوم مارو له کرد
اروین دستشو شل کرد و گفت:خودش که راضیه…مگه نه خانومی؟؟
یاعلی!!اروین امشب چشه؟؟خل مشنگ!!
نگاهش کردم میخندید!!بخند بایدم بخندی….
مانی:خوب لبو!!تعریف کن!!
لبو چیه هی اینا میگن؟؟
اروین:چیو تعریف کنم؟؟
اهورا:این که اومدی اینجا
اروینم راستشو براشون گفت…….اصلا هم نگفت خونه مال اونه یا من اینجا کار میکنم…..میگم خله میگید نه!!
بلند شدم برم پذیرایی کنم که زامیار گفت:اجی !!زحمت نکش ما هستیم حالا
من:زحمت نیس ….
زامیار:مانی بپر کمک
مانی :چشم داداش نزن میرم
من:اینجوری که زشته …شما مهمونید ….باشید من میارم
اما مانی قبول نکرد که نکرد………من رفتم تو اشپزخونه اونم اومد دنبالم
میوه ها رو برد ….شیرینی رو برد……تخمه رو هم از تو کابینت پیدا کرد و برد…
-دیگه چیزی نیست ببرم؟؟
-شربت مونده…من خودم میارم
-شما خودتونو بیارید …اینم من میبرم
بیشعور داشت مسخره میکرد
یه نگاه به ساعت کردم ۱۰ بود ….
یه نگاه به اروین کردم داشت شام سفارش میداد
-بله ….پس شد ۴ تا کباب برگ و دو پرس جوجه
دستشو گذاشت رو گوشی و گفت:تارا جان!!با استخون یا بی استخون؟؟
-یدونه با استخون یدونه بدون استخون
دوباره مشغول حرف زدن شد-اقا…..یکی با استخون یکی بدون استخون…یه پرس کباب سلطانی هم اضافه کنید…
-تارا جان شما دوغ میخوری یا نوشابه؟؟
-دوغ…
دوباره تو گوشی حرف زد:یه دوغ خانواده یه نوشابه خانواده…..
این الان منو یه خانواده حساب کرد؟؟
مگه من چقد دوغ میخوام…….بی نزاکت!! بعدا حسابتو میرسم…..مرتیکه روانی
دوباره به حرف های اروین گوش میدادم:با سالاد و….
رو کرد به من و گفت:شما چیزی نمیخوای؟؟
با غیض نگاهش کردم و اهسته گفتم :چرا کوفت…..قطع کن اون بی صاحابو
نیم ساعت بود داشت سفارش میداد ….نمی فهمه چه قدر پول تلفنه …ول خرج بی توجه
یه لبخند زد و خداحافظی کرد….هر وقت این لبخندو میزد یاد خر شرک میوفتم
نمیدونم چرا!!!
اون شب با خوبی و خوشی تموم شد
ومن از پسرا قول گرفتم که دوباره بیان پیش ما!!چه قدر شوخی کردیم…..مسخره بودن بدجور همه شون
داستم ظرفا رو میشستم!!اخ مانی کجایی که کمکم کنی!!
اروین یهو داد زد:تارا!!!!!!
من:هوم؟؟؟
-عین ادم جواب میدی یا ادمت کنم؟؟
-اقای مهندس لطفا عین ادم رفتار کن!!
شیر ابو بستم و دستکش هامو دراوردم رفتم تو حال و دوباره گفتم:هان؟؟
اروین نگام کرد و گفت:اون شب باورم نمیشد اونجوری با اون پسره حرف بزنی؟؟فکر میکردم فقط با بهراد اینا بلدی یه دعوا راه بنداری………
من:خوب؟؟حالا که دیدی؟؟
اومدم برم که گفت:من فردا دارم میرم
برگشتم:چی؟؟؟؟
اروین:دارم میرم
من:کجا اونوقت؟
اروین:دارم میرم خونه خودم…….اتابک خان خواسته دیگه طرف تو پیدام نشه
من:بابابزرگ؟؟براچی؟؟
اروین:نمیدونم…..فقط اونروزی که رفته بودم یه خانومی هم اونجا بود با دخترش که من نمیشناختم اما اتابک خان خیلی بد باهاشون برخورد کرد ……نمیدونم…بهتره من زودتر بخوابم…..تو هم زودتر کاراتو تموم کن…فردا دانشگاه داری
تو شوک بودم مه از اینکه اروین داره میره……..نه به این خاطر که چرا اتابک خان اینقدر عوض شده
صبح بدون صبحونه رفتم دانشکده …….دلم گرفته بود…دلم میخواست برم بردیا رو ببینم…..نمیدونستم حالش چطوره!!
بعد دانشگاه رفتم بیمارستان…..راه اتاق ۲۰۵ رو قبل از اینکه برم و لباسامو عوض کنم پیش گرفتم!!
بردیا رو تختش خواب بود……..خیلی اروم خوابیده بود…..مزاهمش نشدم و رفتم و لباسامو عوض کردم
اوضاع پیچ پیچی بود ……….شیر تو شیرکاکائو …..همه چی بد جور رو مخ بود
دانشگاه و بعد بیمارستان و بعد هم خونه!!
رفتم خونه و در رو باز کردم……بردیا که نبود طبقه ما خیلی خالی بود نگاهی به خونه انداختم همه چی اروم بود همه چی ساکت و کسل کننده
میدونستم اروین نیست رو دریخچال یه نوشته بود:
“تارا !!
این ادرسمه …….گرچه اتابک خان گفته بود بهت ندم اما نتونستم تو شهر غریب ولت کنم……
راستی خسته نباشی
مراقب خونه و خودت باش ……..خداحافظ”
برگه رو کندم و انداختم توی سطل اشغال شیشه اب رو از در یخچال دراوردم و یه ذره خوردم و بعد روی مبل ولو شدم
نگاهم افتاد رو گوشی تلفن
ساعت تازه ۹ بود …پس مزاهم نبودم
یه چند تا بوق و بعد صدای مازیار:
-سلام
-سلام.تارا خانوم …..خوبی؟؟چه خبر؟؟
-هیچ…
-چیه گرفته ای؟؟ای بگی نگی
-میخوای با بچه ها بیام دنبالت بریم بگردیم؟؟
-با بچه ها؟؟
-اره…با مانی و اهورا
-زحمت نباشه
-نوچ بابا چه زحمتی!!فقط خونه ای دیگه؟؟
-اوهوم….حاضر شم دیگه داداشی؟؟
-برو حاضر شو….بای
بلند شدم و رفتم تو اتاقم……خوشحال بودم که مازیار اینا هستن که باهاشون اوقاتمو بگذرونم
بعد یهو مثل این که عذاب وجدان بگیرم ولو شدم رو زمین……ساعت نه!!من و سه تا پسر غریبه!!اونم توی یه شهر غریبه!!
من کی ینطوری بودم اخه!!
حالا که دیگه قبول کده بودم…درضمن یه ذره تفریح بد نبود که!!اما هنوز هم یه چیزی ته مهای دلم میگفت نرو
که البته منم بهش گفتم:خفه میشی یا خودم خفه ات کنم
یه شال مشکی با خط های صورتی و یه پالتو با مشکی با هارمونی های صورتی پوشیدم…یه لی مشکی هم پام کردم و کیف ورنی ام رو برداشتم و چمشای خاکستری مایل به ابیمو نیگا کردم…..با یه رژ صورتی همه چی تکمیل شد و رفتم بیرون در اپارتمان را بستم و همونجا نشستم بند کفشامو ببندم که مازیار زنگ زد:کجایی پس؟؟
من:اومدم
و با عجله اومدم پایین
هر سه شون به یه ازارو ی مشکی تکیه داده بودن و باپاهاشون روی اسفالت ضرب گرفته بودن
سلام کردم و اومدم سوار ماشین بشم که بند کفشام باز شد
اه………
نشستم و بنداشونو بستم اونا هم تو ماشین نشستن مثل پرده سینما بهم خیره شدن….بند کفش بستن سخت بود ولی حالا شده وبد نور علی نور چند تا چش زل بزنن بهت
ای کوفت تو دل همه تون!!
سرمو بلند کردم که یهو…….
با اون چشای خاکستریش بهم خیره شده بود مثل همون روز اول که دیدمش
و بعد یهو خم شد و بند کفش هامو محکم بست………
مازیار باخشم بیرون اومد و پرسید:مزاهمه؟؟
اب دهنمو قورت دادم هنوز تو شک اومدنش بودم…مگه مرخص شده بود؟؟
مازیار:میگم مزاهمه؟؟
اخه خنگ خدا مزاهم بند کفش های منو چی کار داره؟؟
من:نه مازیار جان!!ایشون بردیا رنجبر….همکار و همسایه روبرویی منه
مازیار با یه لبخند دستشو جلو اورد و گفت:خوشوقتم!!بنده هم مازیار نیکو منش برادر بزرگتر تارا
بردیا هم کم کم اخمهاش باز شد و باهاش دست داد ولی هنوز ناراحت بود…حتما به خاطر درده….
مانی صدامون زد:تارا……….مازیار ……بیاین دیگه
یهو بردیا رفت سراغ پنجره ای که مانی نشسته بود پشتش……..صندلی پشت راننده بود……
مانی اومد بیرون !!بردیا با صدای بلندی پرسید:خانوم محمدی!!ایشون هم برادرتونن؟؟
از لحنش ناراحت شدم
مثلا محترمانه داشت میگفت که دروغ گفتم مازیار برادرمه(حالا انگار راست گفتم؟؟)
مانی با اخم های توی هم رفته گفت:نه خیر !!دوست برادرشونم…….مانی تبسم …….مشکلیه؟؟
بردیا میخواست یقه ی مانی رو بگیره…ولی انگار پشیمون شد یه نگاهی بهم انداخت و اومد طرفم همین طور که از کنارم رد میشد گفت:حیف که تو محله ابرو دارم
هوو!!مگه من ابرو ندارم؟؟
البته وقت نشد این قسمت مهمو بگم ،چون تا بخواد مخم معنی حرفشو پردازش کنه اون رفته بود….حیف!!
مخ من هم روی لاکپشتو کم کرده!!
با لبخند رفتم طرف ماشین و جلو نشستم…….مازیار به ریلکسی من مات مونده بود…..اما ترجیه میداد چیزی نگه
از توی اینه مانی رو نگاه کردم…….بدجور اخم کرده بود…..اهورا واسه اینکه جو ماشین عوض بشه گفت:
…خیر سرمون اومدیم بریم گردش از شر فریاد های بابا و مامان راحت شیم……..اومدیم داد و هوار شما که روی مادر مارو سفید کرده بود….یه ذره ارامش هم فرت شد
برگشتم سمتش و گفتم:راست میگه…مثلا قرار بود حال و هوای من عوض شه…البته مثلا
مازیار:بکشین پنجره هارو پایین تا حال و هواتون عوض شه
همه شیشه هارو دادن پایین……..اینا هم کم داشتن…من منظورم یه چی دیگه بود بابا
اومدم اعتراض کنم که صدای سیستم بلند شد ……
میترکوند لا مصب…حالا فهمیدم عوض شدن حال و هوا یعنی که چه!!
کله ی اونا هم بالا و پایین میرفت البته به جز مانی
دیگه داره رو مخم سالسا میرقصه….این اون روی خوشگل منو ندیده هنوز
یهو اهنگو قطع کردم…ضد حال به معنای واقعی
مازیار:چرا اینجوری کردی تارا؟؟
با اعصاب خراب برگشتم و به مانی خیره شدم و اروم گفتم :نگه دار مازیار!!
مازیار:چیکار کنم؟؟
من:نگه دار
مانی هنوز سرشو به پنجره چسبونده بود و عصبی بود و نگاه خیرمو نادیده میگرفت
پیاده شدم و رفتم طرف در مانی و یهو بازش کردم اونم یهو تعادلشو از دست داد و افتاد
مانی:چی کار میکنی تو؟؟
من:چته؟؟
مانی:هیچ.برو بشین سرجات
من:نوچ!!نشد دیگه….اومدی نسازی!!چته مانی؟؟از دست من ناراحتی؟؟از دکتر رنجبر؟؟از کی؟؟
مانی:هیچ کی
من:هستی مانی…ناراحتی…ولی از کی؟؟
مانی:ولم کن تارا…
من:به قران اگه نگی چته دیگه نه من نه تو…مثلا اومده بودی حال و هوامون تهویه بشه…مزخرف تر از قبل شد
مازیار:مانی رفته گل بچینه….
اهورا:مانی رفته گلاب بیاره
مانی:خفه شین دو دقیقه داریم عین ادم حرف میزنیم
مازیار:هی!!حرف بد؟؟خفه شین چیه ….بگو لطفا لال شید!!
من:اه بچه ها!!اذیت نکنین
مانی:این بزمچه ها ادم نمیشن بریم بیرون حرف بزنیم
مازیار:هی!!در گوشی؟؟داشتیم اجی؟؟
من:فعلا که داریم!!
وپشت بندش مانی پیاده شد
…..
من:بگو دیگه
مانی:تارایی !!توروفران بیخیال شو…..شاید بعدا گفتم
با التماس بهم نگاه کرد
من:تو گفتی بیایم بیرون که راحت تر بهم بگی!!
مانی:بعدا تارا………بعدا…الان نمیشه
نمی دونم چی شد یهو استرس گرفتم
گوشیم زنگ خورد
دستام میلرزید
گوشی از دستم افتاد
چرا اینجوری شدم
-تا….را……بیا
صدای اروین بود…مضطرب گفتم:الو اروین….چی شده؟؟کجا بیام؟؟حالت خوبه
-فق..فقط بیا…خونه
و بعد صدای بوق های پی در پی
به سمت مانی بر گشتم :میدونی خونه ی اروین کجاست؟؟
با سر گفت نه
پرسیدم:مازیار اینا چی؟
مانی:نه نمیدونن
و بعد بانگرانی پرسید چیزی شده؟؟که من هم با هق هق دویدم سمت ماشین مازیار و گفتم اروین حالش بده