رمان طراوت بهار

در رمان رمان رمان

****به پایان رسید***
قسمت آخر


یک هفته فرجه متین مثل برق و باد گذشت. واسم جالب بود که دیگه متین حرف از رفتن نمی زنه.تو دلم به خاطر داشتن همچین شوهر لعبتی به خودم می بالیدم..متین از بهترین فرصت شغلیش گذشت به خاطر من...از بهتر فرصتی که می تونست زندگی خودش و هفت نسل بعدش و تامین کنه گذشت فقط فقط به خاطر وفا به عهدی که با من بسته بود....کلمه خوشحال نمی تونست حالم و وصف کنه..فراتر از این حرفا احساس شادی می کردم
عصر یکی از همون روزای که شادیم بی حد و اندازه بود متین با هام تماس گرفت و گفت می خواد ببینتم...منم از خدا خواسته سریع شال و کلاه کردم و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم راهی شدم....
متین طبقه دوم کافی شاپ همیشگی نشسته بود ..قیافش تو هم بود ..خوب بهش حق می دادم تا یه مدت اخم و تخم کنه کم چیزی را از دست نداده بود
به سمتش رفتم و با لبخند عمیقی بهش سلام کرد....با چشمای غمگینش بهم خیره شده و زیر لب جواب سلاممو داد
رو به روش نشستم ..دستش را که روی میز گذاشته بود در دست گرفتم و به گرمی فشار دادم
نبینم اقامون تو هم باشه؟؟؟
متین نخندید حتی لبخند هم نزد فقط چشماش بیشتر به غم نشست
جو سنگین بود انقدر سنگین که اختیار از دست دادم و گفتم:باز چی شده؟
متین شروع کرد به حرف زدن اصلا حواسش به من نبود فقط رو حرفاش تمرکز کرده بود چشماش به گلدون روی میز خیر بود و با لحن زمزمه مانندی گفت:اینکه بخوام درک کنی توقع بی جایی...نبایدم درکم کنی... یعنی نمی تونی درک کنی....تو شرایطی که من بودم نبودی ..زجرایی که من کشیدم نکشیدی....جای من نبودی که بزرگترین آرزوی زندگیت رسیدن سر ماه باشه...که روزا را بشماری ببینی بلاخره کی سر ماه میشه تا بابا و مامانت حقوق بگیرن و با باقی مانده پولی که حالا نصفش واسه خرج خونه رفته و دو سوم بقیه خرج لباس و پوشاک شده واست دوچرخه بخرن ....جای من نبودی که واسه خرید دوچرخه 4 ماه صبر کنی...جای من نبودی که آرزوی خرید یه ماشین شیک و شاسی بلند به دلت بمونه....ناشکری نمی کنم..داشتیم اندازه خورد و خوراک و زندگی کردن داشتیم اما اندازه تفریح و عشق و حال یه پسر جوان نداشتیم....اندازه اینکه هر هفته سور بدم و به جیبم و داشتنم بنازم نداشتیم...حتی اندازه اینکه بخوام اولین طرحم و بسازم نداشتیم...جای من نبودی که واسه ساختن ابتکارت این در و اون در بزنی دنبال چندرغاز وام که اونم شاید بدن شاید ندن
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:منظورت چیه متین؟
اگه همه ی این نداشته ها را چشیده بودی می فهمیده پشنهاد انگلیس چقدر ارزشمنده
بدون مقدمه چینی با چشمای پر از اشک گفتم:می خوای بری؟
متین-می خوام بریم
مکثی کرد و ادامه داد:بهار درست رو ول کن...با هم می ریم لندن..من پروژه را اجرا می کنم به بهره برداری که رسید با هم بر می گردیم..اونوقت ادامه بده
بدون اینکه بخوام صدام از عصبانیت می لرزید و ولوم صدام بالا رفته بود:
چند سال؟یک سال...دو سال ...ده سال
متین:بهار اروم باش
جواب منو بده
متین-تو فکر کن 8 سال ...هیچ وقت واسه یاد گرفتن دیر نیست...8 سال دیگه هم می تونی برگردی و درس بخونی و دکتر شی
متین خیلللی خودخواهی خیلی...تو از ایران هم پیشنهاد داری ..پشنهاد خوب داری...با همون هم می تونی زندگی مرفه ای تشکیل بدی اما طمع چندر غاز بیشتر گرفتت و می خوای پشت پا بزنی به همه چیز و بری؟
متین-از نظر تو 2 میلیار بیشتر چندرغازه اما از نظر من نیست
لب پایین رو گزیدم
من نمی تونم درسم و ول کنم.این همه سال درس نخوندم که عاقبتش یه دیپلمه ساده بشم...من ادامه می دم
متین:بهار وقت لج کردن نیست وقت عاقلانه فکر کردنه
عاقلانه فکر کردن از نظر تو یعنی پشت پا بزنم به خودم و دنبال تو راه بیفتم که به آرزوهات برسی
متین:معنی زندگی مشترک یعنی همین یعنی به هم کمک کنیم تا به آرزوهامون برسیم
اینکه همش میشه آرزوی تو پس من چی؟
متین-یکی باید این وسط بگذره
خوب تو بگذره ...به کمتر و بهتر رضایت بده قائله را ختمش کن
متین-نه بهار بیشتر می خوام...خیلی بیشتر انقدر که بدونم هیچی واسه بچه هام آرزو نیست و هر چیزی را که می خوان در آن واحد به دست بیارن
به چشمای متین زل زدم..متین نگاه از من گرفت و گفت:قبل از اینکه بخوام شوهر بهار شریفی باشم می خوام متین شایسته باشم یه متین شایسته موفق
با بغض گفتم:یعنی این پروژه ی لعنتی را به من ترجیح می دی؟
متین با صدای گرفته ای گفت:هیچ چیز و تو دنیا به تو ترجیح نمی دم...اما....اما می خوام پیشرفت کنم ...به خدا منم ادمم..منم جوانم...خوشم میاد اسمم زبانزده خاص و عام بشه...خوشم میاد مردم تو رو از روی اسم من بشناسن نه از روی اینکه نوه شریفی بزرگ هستی..
بحث کردن با متین بی فایده بود مثل اینکه واقعا تصمیم به رفتن داشت اما نمی دونم این وسط تکلیف من چی بود؟رفتن متین واضح بود چیزی که نا واضح و گنگ بود وضعیت من بود اینکه می خواد با من چیکار کنه...می خواد با زنش چیکار کنه...
بدون هیچ حرف دیگه ای از جام بلند شدم و اهنگ رفتن کردم
متین-بهار تو باید با من بیای
برگشتم و گفتم:بایدی در کار نیست...تو تنهایی تصمیم به رفتن گرفتی پس منم به تهایی تصمیم به موندن می گیرم
متین- بدون تو دوام نمی آرم
پس نرو
متین-بهار راضی به خراب کردن اینده ام نشو
به سمت راه پله برگشتم . از پله ها پایین امدم..چقدر زود خط باطل به روی دلخوشیام کشیده شد

از در کافی شاپ خارج شدم...بی توجه به اینکه ماشینم و همون جلوی در رستوران پارک کردم پیاده به راه افتادم...مثل ابر بهار باران می ریختم...چشمام به اشک نشسته بود ..حال و هوای دلم طوفانی بود...درست مثل این می موند که یه سونامی تمام زندگیم و در هم کوبیده....طرحی را که تا دیروز مایه افتخار خودم و زندگیم می دیدم حالا به چشم یه هوو نگاش می کردم...اون لعنتی بود که می خواست متین و ازم بکنه و با خودش ببره به خاطر خودش ببره.
اشک می ریختم و به حالت دو راه می رفتم...نگاهای مردم روم سنگینی نمی کرد...یعنی دلم انقدر سنگین بود که نگاه سنگین مردم توجه ام و جلب نکنه...واسم مهم نبود داشتن در گوشی چی بهم می گفتن...واسم مهم نبود که اون دختر بچه داره از مامانش می پرسه مامان اون خانمه چرا داره گریه می کنه....اصلا مهم نبود
ماشینی مدام پشت سرم بوق می زد...اعصاب خودم به اندازه کافی خرد بود دیگه تو این شرایط طاقت نداشتم یه مزاحم رو مخم اسکی بره...برگشتم با کیفم محکم به شیشه ماشین کوبیدم....با دیدن بی ام و سام خشکم زد ....از ته دل نالیدم :ای خدا این اینجا چیکار می کنه؟
سام از ماشین پیاده شد و با حالت پر از نگرانی گفت:بهار چی شده؟
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:فقط بزار تنها باشم همین
سام:با این حال...بیا سوار ماشین شو
بلند تر از قبل داد زدم:دست از سرم بردار ...دست از سرم بردار
سام-آروم آروم..چه خبرته..خیابان و گذاشتی رو سر
کنارم امد و بازوم و در دست گرفت و منو به سمت ماشین کشید
با حالت خشن و عصبیه دستم را از بازوی اون آزاد کردم و گفتم:دست از سرم بر می داری یا نه؟؟؟؟
سام-از یکی دیگه دلت پره سر من خالی می کنی
تو چشماش خیره شدم و گفتم:به تنهایی احتیاج دارم...به سکوت احتیاج دارم....به اینکه هیچ کس کنارم نباشه احتیاج دارم
سام در حالی که نرم تر از قبل بازومو گرفته بود و می کشید گفت:باشه ..قول می دم حتی صدای نفسم هم سکوتت و نشکنه...قول می دم اصلا حس نکنی که من کنارتم...بهار حرفی نمی زنم...فقط سوار شو...درست نیست با این حال تو خیابانا سرگردان باشی
حرفاش و با لحن آرومی زد ...تقریبا تسلیم شدم....بازوم و اهسته کشید و سمت ماشین برد
خودشم سریع توی ماشین نشست و حرکت کرد...همونطور که قول داده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد...منم تا تونستم گریه کردم وبغض گلوم رو بیرون ریختم
یک ساعت بود که بی هدف و در سکوت توی خیابان ها پرسه می زدیم...بلاخره بعد از یک ساعت سام زبان باز کرد و سکوت و شکست
سام:نمی خوای بگی چی شده؟
چیه؟می خوای ذوق مرگت کنم؟
سام:اخه لعنتی کی دیدی با غم تو شاد شم
لحنش منو به یاد بچگیمون انداخت ...راست می گفت هیچ وقت از غم من شاد نشد....بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم اینی که کنارم نشسته سام بچگیام نیست...سام بزرگه همونی که تا چند وقت پیش رقیب متین بود..سفره درد و دلم و پهن کردم
با بغض هر چی تو دل داشتم روی دایره ریختم:طرح متین برنده شده...از انگلیس پشنهاد داره...می خواد بره
سام:واسه این داری زار میزنی ..خوب تو هم برو
منو نپذیرفتن
سام:مگه قراره اونا بپذیرن...تو که مشکل مالی نداری با خرج خودت درس بخون
بهترین دانشگاه سراسری تهران قبول شدم انوقت ول کنم برم یه کشور دیگه پول بدم که منو به دانشجویی بپذیر مگه پول بابام حرومه؟
سام با لحنی که معلوم بود به شدت در تلاشه که خندش رو نشه گفت:اخ چقدر هم که دختر کم خرجی هستی...خرج تحصیل تو دانشگاههای اونجا اندازه یک سال پول تو جیبی توه...راستش و بگو از چی رنجیدی؟
از اینکه منو ادم حساب نمی کنه...از اینکه تنهایی تصمیم می گیره بره...تنهایی تصمیم می گیره منو ببره ...از این رنجیدم که فکر می کنه عروسکشم که هر وقت خواست بره و هر جا خواست بره منو بزاره توی چمدانش و حرکت
سام:بهار اینجوری نگو....بعضی وقتا خودخواهیا از عشق میاد..بعضی وقتا باید درک کنی..تو که رفتنت مشکل نداره برو..برو بزار همسرت به آرزوهاش برسه
مثل بچه های لجباز گفتم:نمی رم ...می خوام ببینم بدون من میره؟
سام که نمی دونم چرا لحنش رنگ غم گرفته بود گفت:این کار و باهاش کنی نشون می دی هیچ وقت دوستش نداشتی..عشق که من نیست...اونه...تو اگه خودتو بیشتر از متین می خوای باید بگم عشقت عشق نیست
دوستش دارم اما ...دوست ندارم فکر کنه می تونه تنهایی برای زندگیمون تصمیم بگیره
سام:اون بهترین تصمیم و گرفته بهار باهاش لج نکن
بدون فکر گفتم :باورم نمیشه ازش دفاع می کنی
سام با لحن ناراحت کنده ایش گفت:دفاع کنم یا نکنم تو الان مال اونی..خراب کردن اون پیش تو نفعی واسه من نداره
بی اراده لبخند زدم خوشم امد درکش بالا بود
سام که معلوم بود می خواد بحث و عوض کنه با صدای شادی گفت:می دونی خواهر شوهرت تو شرکت اقا دادشت استخدام شده
با بهت گفتم:دروغ؟؟؟؟؟
سام:به جون تو
از کی؟
سام:یه هفته ای میشه
پس چرا کسی به من چیزی نگفت؟
سام:پرسیدی که نگفتن؟
فقط پرسیدنیا را باید گفت
سام بلند زد زیر خنده و گفت:کم نیاری از زبون
خوب گزارش بده ببینم چی شده؟
طبق اخرین تصاویر دریافتی از ماهواره ها آب و هوای دل اقا داداشتون طوفانی همراه با برف و رعد و برق است
یعنی چی؟
سام:یعنی افتاده تو دام عاشقی نفهمیده نفهمیده
خندیدم سام هم
بهنام و مهسان بهم می آمدن؟اخه مهسان سر بزیر کجا؟بهنام شر و شیطون و هفت خطه کجا؟
قضیه متین و واسه چند لحظه فراموش کردم و از سام پرسیدم:مهسان چی؟اونم اره؟
سام:اونو که نمی دونم فقط این بهنام معتاد دیدنش شده..یه روز نبیندش خماره خماره..عصرای که از شرکت بر می گرده مثل ادمای نشه شاد شاده
خوبه حالا ...بهت رو دادم داداشمم معتاد کردی؟
سام:بنده مخلص داداش شما هم هستم
شوک عشق بهنام حالم و بهتره کرده بود...سام منو جلوی در خونه پیاده کرد و خودش رفت...مثل قدیما با هم دوست بودیم فقط دوست...پیاده که شدم تازه یادم افتاد حالش و نپرسیدم اخه تازگیا از تخت بلند شده بود..راستی نپرسیدم امروز جلو کافی شاپ چیکار می کرده...اخ که چقدر سوال داشتم و نپرسیدم

مش باقر در خانه را با تک زنگ من باز کرد
مش باقر-سلام خانم
سلام مش باقر خسته نباشی
مش باقر-پاینده باشی دخترم...اقا بهنام تشریف آوردن فرمودن تا امدین تشریف ببرین خدمتشون
باشه مرسی
هنوز روابطم با بهنام مثل قبل گرم نشده بود اما خوب به یخی چند ماه گذشته هم نبود..
یه راست به اتاق بهنام رفتم ...مثل قدیما بدون در زدن وارد شدم
سلام بر بردار گرامی....چشم ما روشن تشریف آوردین خونه مهمونی...نگفتین یه وقت سام عزیزتون و لولو ببره...
بهنام در حالی که توی تختش نشسته بود گفت:بهاری ..خواهر عزیزم بیا بشین کارت دارم
خیلی خوب بابا خر شدم بگو ببینم چیکار داری؟
بهنام بر خلاف عادت همیشگیش کمی سرخ و سفید شد و گفت:بهار راستش...
هیچوقت حس نمی کردم عنصری به نام خجالت توی ساختمان وجودی بهنام وجود داشته باشه
واسه اینکه راحتش کنم گفتم:از مهسان و حست می دونم فقط بگو باید چیکار کنم؟
بهنام:با خانم شایسته حرف بزن
تصمیمت جدیه؟
بهنام:اگه نبود اعلام نمی کردم
لبخندی زدم و گفتم:وای باورم نمیشه بلاخره تو هم افتادی تو دام عاشقی
بهنام خنده ای زیبا به لب اورد
گونه اش و بوسیدم و بهش قول دادم در اولین فرصت با خانواده شایسته صحبت کنم
به اتاقم رفتم..نمی دونستم باید واسه دل بهنام شاد باشم یا واسه دل خودم اشک ببارم
گوشیم زنگ خورد ..متین بود
گوشی . برداشتم صدای نگرانش توی تلفن پیچید
متین-بهار ..کجا ول کردی رفتی؟؟؟..حالا مگه چی شده تو دور گرفتی
نمی خوام بری
یعنی تا این حد خودخواهی که جلوی پیشرفت منی که ادعا می کنی دوستم داری رو بگیری
ادعا می کنم دوست دارم!!!!!یعنی هنوز به عشق من شک داری
متین با لحن آروم تری گفت:نه عزیزم ...نه خانمم به احساس تو شک ندارم...اما ...بهار تو بد شرایطی گیر کردم...به جای اینکه رو به روم بایستی پشتم باش ..کمک کن
این دفعه برخلاف همیشه لحن نرمش آرومم که نکرد هیچ بیشتر عصبیم کرد
متین می خوام استراحت کنم...سرم درد می کنه ..حالم خوب نیست
متین-باشه بخواب اما به من و شرایطمم فکر کن
سرم درد می کرد و حال خوبی نداشتم. توی این شرایط خواب بهترین دوا واسه دردم بود
صبح زود از خواب بیدار شدم...دوش گرفتم و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم...شال و کلاه کردم...مقصدم مشخص بود می خواستم به خونه خانم شایسته برم و به هر ترفندی شد از حس مهسان به بهنام با خبر بشم..اگه جواب مساعد گرفتم اونوقته که مامان و بابا را به خواستگاری مهسان عزیز بفرستم
سوئیچ ماشین و برداشتم و پایین رفتم...نگاهی به ماشین انداختم...یه لحظه هوس کردم امروز تجربه اتوبوس سواری را به دیگر تجربه های خودم اضافه کنم ..واسه همین سوئیچ و توی کیف گذاشتم و پیاده راه افتادم...هوای اون روز خوب بود جون می داد واسه پیاده روی...تا سر خیابان و پیاده طی کردم و توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشستم....دختر بچه ای مدرسه ای کنارم توی ایستگاه نشستم ...ازش پرسیدم با کدوم خط می تونم به مرکز شهر برم
دختر-همین اتوبوس
تشکری کردم و سریع داخل اتوبوسی که رو به روی ایستگاه توقف کرده بود پریدم...جا واسه نشستن نبود...سر پا ایستادم..
خدایی عبور و مرور با وسایل نقلیه عمومی هم کم لذت نداشت....
انقدر به خیابان ها و مسافران نگاه کردم تا بلاخره رسیدم....
اتوبوس نگه داشت پیاده شدم...برای رسیدن به خانه اقای شایسته باید از خیابان رد میشد...کمی چشم چرخاندم شاید پل هوایی باشه اما نه نبود...به سمت خط عابر پیاده رفتم و اهسته راه افتادم...سرعت ماشین ها بالا بود..نمی دونم چرا ترس به دلم افتاده ...بدنم لرزید ...یه آن حس کردم یخ کردم...صدای ممتد بوق توی گوشم پیچید...به کنارم نگاه کردم...نیسانی آبی رنگ با سرعت به سمتم امد....به یاد تصادفم با ماشین متین افتادم...فرصت نکردم عکس العمل نشان بود فقط صدای جیغم به هوا برخواست....

خبر تصادف مجدد بهار مثل بمب تو فامیل پیچید...عده ای می گفتن بخت این دختر تلسم شده و قرار نیست زندگی روی خوش بهش نشون بده..عده ای می گفتن چشم خورده...یه عده می گفتن عمدی زدنش
خلاصه یک کلاغ چل کلاغ کردن خانم باجیای فامیل حد نداشت
خانواده بهار همراه با عمه و مهتاب و سام و خانواده اقای شایسته پشت در اتاق عمل رژه می رفتن...متین کلافه با نوک کفشش به سرامیک های کف بیمارستان ضربه میزد..عمه خانم تسبیح می انداخت..خانم شایسته قرآن می خواند...مهتاب و مامان بهار اهسته اشک می ریختن...اقای شریفی اشک تو چشماش حلقه زده بود..بهنام چشم از در اتاق عمل بر نمی داشت..سام کلافه دستی توی موهاش می کشید...با خشم به متین نگاه می کردم ..همش تقصیر متین بود اره تقصیر این بی همه چیز ...به سمت متین یورش برد و یقه اش را توی دست گرفت ...بهنام سریع مداخله کرد و سعی کرد اون دوتا را از هم جدا کنه
سام-همش تقصیر توه ...حرفای مزخرف تو ذهنش را انقدر مشغول کرده بود که نیسان به اون بزرگی را ندیده
متین در حالی که سعی داشت یقه اش را از چنگال سام جدا کنه گفت:روابط من و زنم به تو ربطی نداره
سام که دیگه اختیار از کف داد بود با دندان های که روی هم قفل شده بود گفت:دعا کن بلایی سرش نیاد
پرستار-ساکت اقا اینجا بیمارستانه نه چاله میدان
پدر با پرستار صحبت کرد و قضیه را فیسله داد ...لحظه ای که در باز شد و پزشک سبز پوش از اتاق عمل خارج شد برای یک لحظه ضربان قلب همه در جا ایستاده بود
متین داشت فکر می کرد نکنه عشقش.. زندگیش.. یه روزه نابود شده باشه
سام نفرت داشت از اینکه دکتر لب باز کنه و پایان هم بازی بچگیاش و اعلام کنه
اقای شریفی جلو رفت..نفس حبس شده اش و از سینه بیرون داد و گفت:مرادی..دخترم...دخترم؟
اقای دکتر دستی به شانه ی شریفی گذاشت و گفت:عمل که بد نبود لخته را از مغزش خارج کردیم اما باید منتظر بمونیم ببینیم ضربه تا چه حد به مغزش اسیب رسونده..می دونی که بعد از اون تصادف سال پیشش و قضیه کما رفتنش کمی خطرناکه ولی انشاالله که چیزی نیست
یعنی ممکن بود اسیب رسونده باشه؟؟؟؟
تختی که حامل جسم خفته بهار بود از اتاق بیرون امد....متین سمتش رفت و دستای بهار را در دست گرفت...سام از دور به چهره درخشان هم بازیش نگاه می کرد...حاضر بود هر چه که دارد و ندار ببخشد ولی بازم بهار را بهار همیشگی ببیند
بهار را به اتاق ریکاوری منتقل کردن...نمی ذاشتن همراه داشته باشه اما متین زیر بار نرفت و توی سالن انتظارات بیمارستان نشست...هر کسی به خانه برگشت تا در سکوت خانه برای سلامتی بهار دعا کنه اما این وسط قلب سام هم به خانه رفتن رضایت نداد...پایین رفت و توی ماشین نشست و منتظر به هوش امدن بهار شد...
فردای همون روز بهار به هوش امد تمام خانواده مثل ایل تاتار به داخل اتاق هجوم بردن....بهار با نگاهی مبهم و مات بهشون نگاه می کرد...اینا کی بودن؟اینجا چیکار می کردن؟
متین سمت بهار رفت صورتش و بوسید..بهار عقب کشید...این کی بود؟ چرا داشت اونو می بوسید؟
متین اکراه بهار رو به روی خودش نیاورد یعنی خوشحالی زاید الوصفش مانع از این شد که اصلا این اکراه و درک کنه....بهار به چهره سام نگاه کرد..توی تمام صورتا این یکی اشناتر بود..اما بازم غریبه به نظر می رسید...مامانش سمتش رفت و بوسیدش اما بهار بازم حرفی نزد...حتی به ابراز محبت پدرش و بهنام هم پاسخی نداد....
اقای شریفی اولین نفری بود که تو اوج خوشحالی متوجه اکراه دخترش شد....بدون اینکه دیگران و از حدس خودش باخبر کنه از اتاق بیرون زد و به سمت اتاق دکتر بهار رفت
در زد و وارد شد رو به روی دکتر مرادی نشست و گفت:دخترم چی شده؟چرا مبهمه ؟چرا گیجه؟
دکتر مرادی از پشت میزش بیرون امد و کنار شریفی نشست و گفت:اروم باش شریفی اروم باش...خدا را شکر کن که بهارت زنده است..
شریفی-بگو می خوام بدونم؟
خیلی خوب آروم باش...دخترت دچار فراموشی شده...یعنی نمی شناسه...به یاد نمی آره
شریفی با شدت به پشتی مبل تکون داد و گفت:یا امام زمان
آروم باش دکتر آروم....صبر داشته باش
شریفی-درمان داره؟
اینو دیگه گذشت زمان مشخص می کنه....شاید اره شایدم نه...
قطره ای اشک از چشم شریفی پایین چکید

مرادی:می دونی چی خیلی عجیبه شریفی؟؟؟؟؟
سکوت شریفی اجازه ادامه صحبت را برای مرادی صادر کرد
اینکه عکسای بهار چیزی را نشون نمی دن
شریفی:می خوای چی بگی؟
می خوام بگم عجیبه
شریفی-عجیب یا اشنا این اتفاق واسه بهار من افتاده
شریفی از اتاق دکتر خارج شد...دیگه تحمل دیدن اکراه بهار را نداشت..دلش نمی آمد دخترش را توی اون وضعیت ببینه
واسه همین راه خروجی را در پیش گرفت..هنوز به انتهای راهرو نرسیده بود که صدای جیغ مانند همسرش متوقفش کرد...
وایسا
به سمت همسرش برگشت
مامان بهار در حالی که مثل باران بهاری واسه پاییز شدن بهارش اشک می ریخت گفت:سر دخترم چه بلایی امده؟...چرا کسی را نمی شناسه
پاسخش فقط قطره اشکی بود که از چشمای غمگین شوهرش جدا شد..طاقت از کف داد و دو دستی بر سر خودش کوبید
توی اتاق متین متوجه حرکات بهار شده بود یعنی دیگه تقریبا همه متوجه شده بودن...متین به پرپر شدن آرزوهاش به از دست رفتن زندگیش فکر می کرد و سام از زنده بودن بهار خوشحال بود...مهم نبود حافظه اش و از دست داده...مهم فقط زنده بودنش بود همین و بس
همه در بهت بودن.. بهار حتی کلمه ای حرف نزده بود...متین ترسید نکنه قدرت تکلم را هم از دست داده باشد...
متین اصرار داشت خودش کنار بهار بمونه واسه همین همه را راهی کرد تا به خانه برن...اما بازم دل سام به رفتن رضا نبود...بازم تو ماشین نشست و چشم به در بیمارستان دوخت...
متین با یاد آورری خاطرات سعی داشت همه چیز را به خاطر بهار بیاره اما بهار همچنان ساکت بود..دست یخ کرده همسرش را در دست گرفت اما بهار به شدت پسش زد
بهار-به من دست نزن
متین-بهار چرا با من اینجوری می کنی؟
بهار-من تو رو نمی شناسم
متین-من که تو را می شناسم..تو زن منی...خانم منی
بهار-من چیزی یادم نمی اد تا وقتی هم که یادم نیاد حق نداری بهم دست بزنی
متین که از اکراه های بهار کلافه شده بود از اتاق بیرون زد...باید چیکار می کرد...اگه بهار واسه همیشه فراموشش کرده بود...اگه بهار دوباره حافظه اش و به دست نمی آورد ..اگه مدت حافظه کوتاه مدتش همون 12 ساعت می موند...باید چیکار می کرد..چقدر زود زندگیش خراب شده بود
نمی تونست اونجا بمونه ...نمی تونست بهارش و تو اون وضعیت ببینه...بود و نبودش هم فرقی به حال بهار نمی کرد شاید حتی رفتنش بیشتر اونو خوشحال می کرد تا موندنش واسه همین از بیمارستان بیرون زد
سام خروج متین و دید و چند دقیقه بعد از اون بالا رفت
چند ضربه به در اتاق بهار زد و سرش را داخل کرد...با لبخند گفت:اجازه هست
بهار-نه می خوام تنها باشم
سام-من چیکار به تنهایی تو دارم ...میام یه گوشه میشینم حرفم هم نمی زنم باشه؟
بهار حرفی نزد و با این کار رضایتش و اعلام کرد...سام داخل شد روی مبل کنار تخت نشست ساکت بود فقط به صورت بهار خیره شده بود..
بهار-چیه ؟
سام حرفی نزد
بهار-نشنیدی گفتم چیه؟
بازم سام حرفی نزد و همین باعث شد بهار عصبانی بشه
بهار-پاشو از اتاق برو بیرون
سام دستاش و به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:خودت گفتی حرف نزن
بهار-وقتی می پرسم جواب بده
سام-چشم
بهار-گفتم چیه؟
سام-چی چیه؟
بهار-چرا اینجوری نگاه می کنی؟
سام:چه جوری نگاه می کنم
سوالای متعددش بهار را کلافه کرده بود واسه همین بهار گفت
بهار-هیچی هیچی ..مثل همون موقع لال شو
سام:بی ادب شدی
بهار-می گی شدی یعنی قبلا نبودم؟
سام-هیچ وقت نبودی الانم شوخی کردم
بهار-به نظرت حال من واسه شوخی کردن مناسبه؟؟؟
مگه حالت چشه؟
بهار-سوالام و با سوال جواب نده گیج میشم
سام-باشه تو بپرس من قول می دم درست جواب بدم
بهار-تو چه نسبتی با من داری؟
سام-یه دوست
یعنی دوست پسر داشتم؟؟؟
سام خندید و گفت:به اون معنی که تو ذهنته نه؟؟؟ دوست خانوادگی از بچگی با هم بزرگ شدیم
بهار-این اقا واقعا شوهرمه؟
سام با خنده تلخی گفت:اره شوهرته
بهار-ادم خوبیه؟؟؟
سام-حتما خوبه که انتخابش کردی
بهار-من که یادم نمی آد....حالا به نظر شما انتخابم درست بوده؟؟؟
سام با لحنی که در غم نشست گفت:پسر خوبیه
بهار-هوم که اینطور

اگر شوهرمه چرا ول کرد رفت؟
سام-حتما حرفی زدی که دلخور شده..
اما من چیزی نگفتم؟؟
سام-بهش حق بده خیلی سخته که عشق ادم یه شب تمام خاطرات باهم بودن و فراموش کنه و فرض کنه غریبه ای..اون هنوز تو شوک
تو شوکه نیستی؟
سام-شرایط من با متین فرق می کنه ..اون بیشتر از من به تو وابسته است چون زنشی ..پاره تنشی ...دلش نمیاد تو این حال ببینتت
می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟
سام-نه به چی؟
بهار در حال که داشت روی تخت دراز میکشید و با پتو روی خود را می پوشاند گفت:به اینکه خدا توی خلقت وجود تو اندازه یک نخود از فسفر و مغز استفاده نکرده
برخلاف انتظار بهار که فکر می کرد الان سام دلخور میشه و رفع زحمت می کنه سام بلند زد زیر خنده
سام-اخه چرا؟
اخه نخود عقل ادم تو روی مریض از شرایط بهرنجش صحبت می کنه؟
سام خندید و گفت:ببخشید داشتم شوهرت و تشریح می کردم اینه که یادم رفت جلوی تو نباید از بیماریت حرف میزدم.ببخشید
بهار با لحنی که غم آن به وضوح دل سام را به اتش کشید گفت :نگران نباش صبح که پاشم چیزی از امروز یادم نمی آد خود به خود توی فراموشی من بخشیده میشی
حرفش مثل اتشی بود که وجود سام را خاکستر کرد...حاضر بود خودش ساقدوش متین توی مجلس عروسی بشه اما تا این حد بهار را غمگین نبینه
تا به حال یاد نداشت اشک ریخته باشه اما تو اون لحظه و توی اون مکان بدجور چشمش به اب نشسته بود...اشک توی چشماش جمع شد اما تمام سعی اش را برای جاری نشدن این چشمه روان به کار بست
متین توی پارک راه می رفت..نفهمیده بود کی به پارک رسیده...حتی نمی دونستم توی کدام پارک داره قدم میزنه....حالش خراب بود خراب...بهار را دوست داشت اما بهار؟؟...یعنی دوباره باید راه صعب العبور عاشق کردن بهار را طی می کرد؟...یعنی بهار هیچی به یاد نداشت...حتی سفرشون به خونه خانم جون ..حتی...بغض داشت خفه اش می کرد..چرا حالا که تازه زندگیش داشت دگرگون میشد باید همچین اتفاقی بیفته...اصلا چرا بهار؟...بهار اون حیف بود..بهار سرکش او سهمش از زندگی خیلی بیشتر از این حرفا بود...در طول پارک راه می رفت ..صدای خش خش برگ های که زیر پاش له می شدن بیشتر بی قرارش می کرد...بیشتر غمگین اش می کرد..اون به یاد خزان بهار خود می انداخت
قرار دادش را چه می کرد؟..بی بهار دوام نمی آورد
متین قول بستن قرار داد و به کشور انگلستان داده بود...یعنی قبل از اینکه این اتفاق بیفته قول داده بود...قرار بود یک ماه دیگه برای بستن قرار داد به لندن سفر کنه
----
یک هفته بعد بهار از بیمارستان مرخص شد
وضعیت حافظه اش جالب نبود...هر 12 ساعت یکبار به کلی اطلاعات ذهنش پاک میشد و دیگر کسی را نمی شناخت...مادر مجبور بود هر 12 ساعت یکبار همه را به بهار معرفی کند حتی خودش را..خود هم نمی دانست به تقاص کدامین گناه زندگی دخترش دستخوش تند باد حوادث شده بود...به کدامین گناه؟؟
متین هر روز با یک سبد گل رز به دیدن عشق زندگیش ..هستیش ..بهارش می رفت..بهار همچنان غریبانه رفتار می کرد
غریبانه با اشناترین اشنای زندگیش ...این حق نبود..این انصاف نبود..اما با سرنوشت نمی شد جنگید..تقدیر این بود...
حال سام دگرگون بود..وضعیتش از متین سیاه تر بود..نمی توانست بی تفاوت باشد..نمی توانست حال و روز بهار را ببیند و بی تفاوت بگذرد اما از یک طرف حس می کرد رفت و امدای زیادش متین و اذیت می کنه...حق هم داشت آزرده بشه..سام هم بود دلخور میشد...بهار گذشته را به یاد نداشت اما متین که فراموشی نگرفته بود..متین که می دانست بهار روزی عشق سام بود
سام کم می رفت کم می آمد اما حتی ثانیه ای فکر بهار رهایش نمی کرد...دست خودش نبود..غیر ارادی پرنده خاطرش روی بام بهار می نشست...اهل خیانت نبود..اهل چشم چرانی به ناموس مردم نبود...دوست دختر داشت اما فقط از قماشی که خود این کاره بودند....نه نمی توانست خیانت کند اما همه می دانستند متین هم می دانست بهار عشق کودکی سام بود توقع فراموش کردن بهار توقع بی جایی بود...اما باید بهار را به خاطره ها می سپرد ..تا حسش پاک بود تا ناب بود تا رنگ و بوی خیانت و ظلم نگرفته بود باید او را به خاطره ها می سپرد...عشق بهار یکی از مقدس ترین دارایی های سام بود نمی خواست اونو تو لجن زار هوس غرق کند ...نمی خواست توی مرداب خیانت به متین عشق پاکش را به گند بکشه...بهار مال متین بود مال متین.
طبق معمول هر روز متین با دسته گلی از رز پشت در اتاق بهار ظاهر شد
دو ضربه کوتاه زد و پس از آن در چارچوب در نمایان شد
متین-سلام بر عشق زندگی متین شایسته
بهار در حالی که مشغول بروس کشیدن موهای خود بود خیلی سرد گفت:سلام
متین توی سرمای لحن بهار می سوخت و دم نمی زد
متین پشت سر بهار ظاهر شد و دستانش را دور کمر همسرش حلقه کرد...منتظر بود که بهار سواله هر روزه را ازش بپرسه؟
تو واقعا شوهر منی؟
دیگه به این سوال عادت کرده بود...به هر روز شنیدنش عادت داشت..دیگه ناراحت نمی شد..پست کلفت شده بود
جواب بهار بوسه ای بود که روی گونه اش نشست ...اره واقعا شوهرتم..
بهار:پس چرا من یادم نمی آد؟؟؟؟
متین پاسخی برای سوال بهار نداشت
بهار نگاهی به دست گل رز انداخت و متین می دانست که الان بهار می گوید:زیباست اما طراوت خود را از دست داده
بهار-زیباست اما طراوت خود را از دست داده
متین به از دست رفتن طراوت بهار خود فکر کرد...هنوز هم توی شوک بود هنوز هم باور نمی کرد..اخه باور نکردنی بود
متین در تکاپو بود مدام با خود تکرار می کرد بهار به خاطر میاره قبل از اینکه همه چیز خراب شه به یاد میاره...تمام مدت روز بهار را به جاهای که قبلا رفتن جاهای که خاطره داشتن می برد تا شاید روزنه امیدی بدمد...یک ماه دیگه باید به لندن می رفت باید پای میز مذاکره می نشست باید زندگیش را رقم می زد...معروف می شد ..پولدار میشد...به هدف همیشگیش که درس خواندن در یکی از بهترین دانشگاهای دنیا بود می رسید...طرحش را که عمری برایش تلاش کرده بود به بهره برداری می رسوند...فقط یک ماه فرصت داشت فقط یک ماه
اقای شایسته به سلامتی زنده بودن دخترش مجلس شامی ترتیب داد...دوست و آشنا ,فامیل دور و نزدیک را دعوت کرد..درست بود که بهارش همان بهار قبل نبود اما هزاران بار خدا را شکر می کرد که هنوز بود
زمان مثل برق و باد گذشت و روز مهمانی فرا رسید...مادر باز دوباره بهار را آگاه کرد...بهار مثل همیشه واکنش انچنانی نشان نداد به حمام رفت دوش مختصری گرفت و لباس بی نظیری انتخاب کرد ...موهایش را ساده و لخت رها کرد و اهسته از پله ها پایین رفت ...مادر نگاهی به قد و بالای دخترش انداخت و زیر لب زمزمه کرد خدایا حیف بود حیف
متین جلو رفت و دست همسرش را در دست گرفت .سام با حسرت به این صحنه نگاه می کرد کاش....سریع افکار پلید را از ذهنش کنار زد کاشی وجود نداشت بهار زن متین بود
مهتاب سمت بهار دوید و او را در اغوش گرفت و به پهنای صورت اشک ریخت...بهار دست بالا برد و اشک را از صورت مهتاب پاک کرد دلش نمی آمد ببیند ..دختر عمه اش ,خواهرش داره اشک میریزه زیر گوش مهتاب زمزمه کرد
اروم باش مهتاب اروم
مهتاب به چشمای بهار خیره شد یه چیز جور در نمی آمد
صدای عمه اجازه نداد مهتاب به کشفیات بیشتری برسد
عمه-برو کنار مادر بزار نوبت بقیه هم بشه
مهتاب کنار کشید ...عمه جلو امد و پیشانی بهار را بوسید...بهار واسش مثل مهتاب بود مثل دختر خودش
بعد از عمه سام جلو امد ..لبخند اشنایی به لب داشت هنوز هم مثل قدیما تا بهار را می دید چشماش برق می زد
متین واسه قدرتنمایی جلوی سام دست بهار را در دست گرفت و او را به خود نزدیکتر کرد...بهار حرفی نزد
سام هدیه ای به دست بهار داد و از آن دو جدا شد..بهار به کاغذ کادو نگاه کرد دختربچه ای سوار تاب بود و پسربچه ای هلش می داد..بی اراده خند ه ای به لب آورد
متین با لحن دلخوری گفت:خوش به حال بعضی ها چقدر شانس دارن من بدبخت ده تا دسته گل از گل محبوبت واست خریدم یه لبخند مهمونم نکردی اما با کاغذ کادوی این کلی حال کردی
بهار با خونسردی به چشمای متین نگاه کرد و گفت:گفتی زنتم نه؟
متین-اره
پس باید بگم حسادت خیلی بچگانه است
متین از حرف بهارش دلخور شد عادت داشت همیشه در کانون توجه بهار باشه ...دوست نداشت بهار باهاش تند حرف بزنه تلخ حرف بزنه دوست نداشت بهار به هدیه هیچ کس دیگه ای بجز خودش لبخند بزنه
بهار متوجه دلخوری متین شد اما به روی خودش نیاورد ...گوشه ی سالن روی صندلی دور از چشم بقیه نشست به دخترا نگاه می کرد چقدر رنگ نگاهشون تنفر انگیز بود چرا تا این حد ترحم امیز نگاه می کردن....
بهار هنوز هم بهار بود
سام به سمت بهار رفت
بهار به قد بلند و هیکل چهارشانه اش نگاه کرد هیکل مردونه و فوقالعاده ای داشت درست مثل متین.. متین هم خوش هیکل بود...توی تیپ متین کمی جغل تر از سام بود...سام معمولا رنگ های تیره می پوشید بیشتر وقتا هم سورمه ای اما متین از هر ترکیب رنگی لباس داشت...
سام اهسته گفت:اجازه هست؟؟؟؟؟
و در کنار بهار جا خوش کرد
بهار-شما که خودت میشینی دیگه واسه چی اجازه می گیری
سام لبخندی زد و گفت:اگه نارحتی پاشم
بهار-هر جور مایلید
سام در صندلی خود جا به جا شد
سام-بهار خانم چرا کز کردی و گوشه عزلت گزیدی
حوصله ی جشن و ندارم
سام-تو این یه مورد نظرمون مشترکه
بهار به متین نگاهی انداخت با خشم داشت به سام و او نگاه می کرد... قبلا تا این حد از بودن بهار و سام پیش هم ناراحت نمی شد ..اما از وقتی رفتار سام و پشت در اتاق عمل دیده بود رادارش در یافت کرده بود که عشق سام یه عشق بی خطر نیست و هر آن ممکنه سر باز کنه
سام-اگه فکر می کنی متین ناراحته پاشم
بهار-می بینی که ناراحت داره نگاه می کنه
یعنی برم؟
بهار-بازم میل خودته
سام-میل من خوشی توه اگه از حرص خوردن متین خوشحال میشی میشینم اگه نه میرم ...واسه من نه متین نه هیچ کس دیگه ای اهمیت نداره فقط می خوام تو راحت باشی
بهار-پس پاشو برو
سام بدون حرف بلند شد و از در سالن بیرون زد..بهار هنوز هم پسش می زد هنوز هم....کاش باهاش مهربون تر رفتار می کرد
وقت شام شد..متین طاقت نیاورد که بیشتر از این از بهارش دوری کنه...به کنار میز غذا رفت و ظرفی را از انواع غذا ها پر کرد...به سمت بهار رفت و با لخند گفت:افتخار می دی؟
بهار-اشتی کردی؟
متین-قهر نبودم
بهار-اما رفتارت چیز دیگه ای را نشون می داد
متین گونه ی بهار را محکم بوسید و گفت:اونی که با تو قهر کنه مغز خر خورده
لبخند مهمان لبهای بهار شد...لب پایینش و گاز گرفت تا بیشتر از این نیشش باز نشه
متین تکه ای جوجه کباب به سر چنگال زد و جلوی دهان بهار گرفت

بهاربا ذوق تکه جوجه کباب و خورد...هنوز هم محبت های متین حالی به حالیش می کرد

شب شیرینی بود اگه متین زهرش نمی کرد....
مهمان ها کم کم اهنگ رفتن کردن...سکوت کم کم به خونه برگشت...عمه و مهتاب هم بعد از بدرقه مهمان ها به خونه ی خود برگشتن....از سام خبری نبود...اون اولین مهمانی بود که مجلس را ترک کرده بود اون هم در ابتدای جشن
بهار اهسته پله ها را بالا می رفت...از این همه سر و صدا خسته شده بود دلش می خواست توی سکوت و آرامش اتاقش غرق بشه و فقط فکر کنه فقط فکر
سر و صدایی که از کتابخانه می آمد نظرش را به آن سمت جلب کرد....بی صدا خودش را به پشت در اتاق رسوند لازم نبود گوشش را به در بچسبونه صدای متین و اقای شریفی انقدر بلند بود که به راحتی بشه شنید
اقای شریفی-محاله مگه عقلت و از دست دادی؟
متین-چاره ی دیگه ای ندارم
اقای شریفی-اما من اجازه نمی دم
متین-با تمام احترامی که واستون قائلم باید بگم شوهر بهار منم اون باید کاری را انجام بده که من می خوام
اقای شریفی-کاری که تو می خوای,تصمیمی که تو گرفتی ته حماقته
متین-چاره ی دیگه ای ندارم
اقای شریفی-چطوری می خوای ازش نگه داری کنی ...تو که از صبح باید بری سرکار و دانشگاه تا شب چه طوری می خوای بهش یاد آوری کنی کی؟چیکار است؟اونجا چیکار می کنه؟
متین-واسش پرستار می گیرم
اقای شریفی-بهار الان به توجه و محبت نیاز داره محبت مادرانه پدرانه...اون به ما نیاز داره
متین-به من نیاز نداره؟به عشق من به احساس من به خاطرات من نیاز نداره؟
اقای شریفی-اگه به فکرشی بمون و بزار بمونه
متین-اقای شریفی شما دیگه چرا ...حس می کردم تو این همه ادمی که نمی فهمنم شما می فهمی منو ...می فهمین و درک می کنین که باید برم و خودم و پیدا کنم بهار واسه من دنیاست اما من یه دنیای خالی نمی خوام....من واسه رسیدن به آرزوهام شب و روز درس خوندم و کار کردم...بی خوابی کشیدم زجر کشیدم ...واسه این که به اینجا برسم خیلی از روزایی جوانیم و سوزوندم رو خیلی از دلخوشیام خط کشیدم ....نمی خوام به همه چیز پشت پا بزنم...نمی خوام یه عمر حسرت بخورم و همه را از چشم بهار ببینم
اقای شریفی-خیلی خوب اگه به رفتنه برو ولی بهار و نبر
متین-بهار زنه من تو رو خدا اینو بفهمین
اقای شریفی صداش و بلند کرد و گفت:اره زنت ...اما خوب چشماتو باز کن و ببین زنت فراموشی گرفته خودشم یادش نیست چه برسه به تو ....یه زنی را که حتی نمی تونه دو روز اسم خودش را به خاطر بسپاره نمی برن کشور غریب..نمی برن که توی یه خونه زندانیش کنن..می خوای بهار را حبس کنی چون زنته...می خوای ببریش جایی که حتی هواش براش غریبه..سنگینه فقط به این دلیل که زنته
متین-می گین چیکار کنم؟
اقای شریفی با بی رحمی تمام گفت:طلاقش بده
اشک از چشم بهار جاری شد
متین بی مقدمه گفت:اینکار و نمی کنم
اقای شریفی-راه دیگه ای سراغ داری؟
متین-یا بهار و با خودم می برم یا تنها می رم اما بهار زن من می مونه می مونه تا برگردم
اقای شریفی-چند سال می مونی و بعد بر می گردی؟؟؟بهار چند سال دوریت و تحمل کنه؟یه سال ...دو سال...ده سال
متین-اون که یادش نمی آد..انتظار واسش معنی نداره....اونی که سختی می کشه منم...اونی که باید دوری زنشو تحمل کنه دم نزنه منم
اقای شریفی-خودخواه شدی متین؟
متین-اینی که می خوام زندگیم و بسازم خودخواهی؟
اقای شریفی-اینی که می خوای بهار و بسوزونی تا زندگیت و بسازی خودخواهی
متین-من زندگی را واسه بهار میخوام
اقای شریفی-چرند نباف داری فرار می کنی؟
متین-از چی فرار کنم؟ از کی فرار کنم؟از زنم ؟از پاره وجودم
اقای شریفی-ادم از پاره وجودش دل نمی کنه
متین-اگه بدونه روزی برمی گرده این دل کندن و تحمل می کنه
اقای شریفی-با بهار بازی نکن متین
داغی اشک صورت بلوری بهار را به اتش کشیده بود
متین-به خدا بازی نیست...من دوسش دارم
اقای شریفی-اما کارت و بیشتر از بهار دوست داری؟
متین-هیچ چیز و تو دنیا بیشتر از بهار دوست ندارم....اما واسه اینکه به اینجا برسم زحمت کشیدم نمی تونم چشمم را روی همه تلاشام ببندم
اقای شریفی-می خوای بری برو
متین-باید قول بدین بهار واسم می مونه تا برگردم
سکوت ابهت صدا را شکست...کسی حرف نمی زد...بهار به اتاقش رفت...بغض گلوشو فشار می داد..حالش بد بود
تلفنش مدام زنگ می خورد اسم سام روی صفحه گوشی افتاد..جواب نداد...داغون تر از اونی بود که حرف بزنه
چشماش و بست به امید اینکه واقعا فردا چیزی به یاد نیاره
سام انقدر شماره بهار را گرفت تا عاقبت خسته شد...خودشم نمی دونست با بهار چیکار داره...حتی نمی دونست اگه بهار گوشی را برداره می خواد چی بگه...فقط می خواست صداش و بشنوه و بدونه بر خلاف اون بهار شب خوبی را گذرونده
تلفنش و روی تخت پرتاب کرد و خودش کف زمین دراز کشید...سرمای سرامیک کف اتاق تنش را لرزاند...در اتاق به صدا در آمد..بهنام بود
زیر لب غرید
بهنام حوصله ندارم
بهنام بدون حرف به اتاقش برگشت ...می دونست وقتی سام حوصله نداره حماقت محضه سر به سرش بزاره
صدای موبایل باعث شد سام در کسری از ثانیه خودش را به گوشیش برسونه اما...چه خیال خامی که فکر می کرد بهار پشت خطه
ساره بود یکی از هزاران دوست دخترش...حوصله عشوه های اونم نداشت....تلفن و خاموش کرد و روی تخت دراز کشید

صبح روز بعد بهار به امید یک روز بهتر چشم باز کرد.امروز به جای مامان زکیه خانم اونو از چند و چون قضایا اگاه کرد.بهار مطابق هر روز اهی کشید..یعنی چی شده چرا امروز مامان نیامده بود
از تخت پایین رفت .حوصله دوش گرفتن و نداشت ترجیح داد یه راست بره سراغ صبحانه..از اتاق زد بیرون..نمی دونست چرا دلش می خواد بره سراغ مامان...به طرف اتاق مامان راه افتاد می خواست در بزنه که صدای بهنام مانعش شد
بهنام-مامان تا کی باید من و مهسان منتظر بمونیم
مامان-تا وقتی که شرایط بهار بهتر بشه و تکلیف زندگیش با متین مشخص
بهنام-خوب مامان من امدیم و وضعیت بهار و متین حالا حالا ها مشخص نشد من باید منتظر بمونم؟؟؟؟؟اینم در نظر بگیرید که زبونم لال شاید شاید فراموشی بهار دائمی باشه اونوقت من باید تا ابد در حسرت مهسان بمونم
مامان-بهنام همین که گفتم تا وضعیت متین و بهار مشخص نشه من پیش قدم نمی شم
بهار بازم اشک در چشماش حلقه زد ...چرا این شرایط همه را دلسنگ کرده بود...تو دلش به این فکر می کرد که وقتی پای من میاد جلو ما هیچ میشه کشک میشه ..زن کشک میشه ..خواهر کشک میشه چرا؟... فقط واسه این که من خوشبخت شه من موفق شه من پولدار شه
کاش توی تصادف می مرد می مرد و امروزی که منیت تنها برادرش منیت تنها عشقش فوران کرده بود رو نمی دید...
کاش
اهی از ته دل کشید ...می خواست بره که در اتاق باز شد و قامت بهنام جلوی در نقش بست...بهار با چشمای معصوم و نگاه خشمگینش به برادرش نگاه کرد
بهنام جا خورده بود نکنه بهار حرفا را شنیده باشه....اما مهمه؟؟؟...فوقش شنیده مگه غیر از اینه که فردا فراموش می کنه؟
بهنام لبخندی زد و گفت:ابجی عزیز ما چطوره؟
بهار کوتاه جواب داد
خوبم مرسی
و با سرعت انجا را ترک کرد نمی تونست تو خونه بمونه نفسش تنگ شده بود...راه گلوش مسدود شده بود
از خونه زد بیرون و تا تونست توی عمق باغ خونه خودش را غرق کرد کاش اینجا مرداب داشت کاش اینجا باتلاق داشت کاش چیزی بود که بهار را در خود ببلعد و از این وضعیت نجات دهد
گوشیش دوباره زنگ خورد...سام بود...دکمه پاسخ را فشار داد و بدون حرف گوشی را نگه داشت
سام-سلام بهار
پاسخش سکوت بود
اه سام از اعماق وجودش بلند شد
زنگ زدم که بگم متاسفم ..بگم واسه تمام این روزا تمام این مدت متاسفم بهار من من کارم اشتباه بود ابراز عشق به زنی که شوهر داره اشتباه بود هر چند که اون زن حتی شوهرش و به خاطر نداشته باشه...زنگ زدم که بگم حلالم کن...من و ببخش و بهم حق بده..حق بده سر در گم باشم...دیشب تا حالا خیلی فکر کردم خیلی...تازه فهمیدم از اینی که شدم بدم میاد...از اینی که به عشق مرد دیگه ای فکر کنم بدم میاد.درسته که تو همبازی بچگیام بودی درسته که تو عشق دوران جوانی و نوجوانیم بودی اما اینا هیچ کدام دلیلی واسه خطای من ابله نیست هیچ کدوم کار زشتم و توجیه نمی کنه...بهار من و ببخش از طرف خودت و متین من و ببخش
بهار نمی دونست چطور زبان باز کرد و نالید
متین داره میره سام...می خواد من و بزاره و بره
سام-چی؟
فکر می کردم دوسم داره ...فکر می کردم حاضره به خاطر من از موفقیتش که هیچ از جونشم بگذره ..خودش بهم می گفت تو تمام وجود منی خودش بهم گفت واسه خوشبختی من حاضره تمام دنیا را زیر رو رو کنه دیدی چطوری خوشبختم کرد؟
سام در تحیر حرفای بهار بود.....بهار داشت چی می گفت؟ لحنش به ادمی که هیچ چیز به خاطر نداره نمی خورد یعنی بهار همه را بازی داده بود
سام-بهار تو یادته؟
به کسی حرفی نزن بزار بفهمم دور و برم چه خبره خودم به موقعه اخرین برگ ورق و رو می کنم
تلفن و بی خداحافظی قطع کرد...هنوز با حالت گیجی به صفحه گوشیش نگاه می کرد...بهار یادش بود همه چیز یادش بود
------
متین گیج بود نمی خواست بهار و بزاره و بره نمی تونست حتی اگه بهار هیچی به خاطر نداشته باشه حتی اگه بهار هیچ وقت دوری متین و نفهمه حتی اگه انتظار نکشه
لحظه لحظه ی خاطراتشون و باهم مثل فیلمی جلوی چشماش نقش بست..از روزی که با اون پراید قراضه اش به بهار کوبید و چهره غرق خون بهار روی اسفالت به نظرش زیبا ترین نقاشی خدا امد...از اون روزی که بهار با غرور تمام جلوش ایستاد و گفت راننده شخصی من شو...از روزی که واسه اولین بار باهم رقصیدن...از اون روزی که بهار لج کرد که می خواد باهاش به مجلس خواستگاری بیاد...اون خاطره شیرین ترین خاطره زندگیش بود اون روز از تیکه های که بهار به بیتا انداخت فهمید شاید شاید شاید واسه بهار مهمه ...از اون سفره شمال
خاطره های بهار تمامی نداشت ...هر ثانیه با بهار بودن تو ذهنش خاطره بود بهار نهایت آرزوش بود می تونست از آرزوش واسه آرزوش بگذره....
تمام روز و فکر کرد تمام روز و قدم زد ...دلش هوای بهار را کرد ...می خواست توی همون لحظه بهار را ببینه ...بی توجه به ساعت به سمت خونه اقای شریفی راه افتاد باید بهار و می دید باید بهارش و می دید
زنگ خونه را فشار داد مش باقر با دلهره سریع خودش را به در رسوند در را باز کرد قامت متین جلوی در نقش بست
مش باقر-سلام اقا
متین اصلا نمی شنید انگار تو خلسه بود
مش باقر-اقا اتفاقی افتاده
متین-نه
مش باقر-پس شما اینوقت شب اینجا؟
امدم زنمو ببینم
مش باقر- ساعت 2 شب اقا
متین دیگه به مش باقر جوابی نداد و راه خانه را در پیش گرفت همه خواب بودن متین مستقیم به سمت اتاق بهار رفت اهسته در را باز کرد بهار خوابیده بود ارام و زیبا مثل همیشه
به کنار تختش رفت روش و با پتو بیشتر پوشوند موهاش و از روی صورتش کنار زد
می تونست ...واقعا می تونست ...می تونست 8 سال دوری این فرشته زمینیشو تحمل کنه
خم شد و گونه های سفید عروسکش و بوسید ....بهش مزه داد پیشونیشم بوسید...یعنی می تونست خودش را از بوسیدن و لمس کردن بهار واسه 8 سال محروم کنه
با همون لباس بیرون و کفش روی تخت کنار بهار دراز کشید بهار و به سمت خودش کشید و در اغوشش جا داد..مدام موهای بهار و نوازش می کرد و سرش را می بوسید...به این فکر می کرد که این نامردی حق بهار نیست ..خوب بیاد نمیاره که نیاره ..متین که می فهمید داره چه نامردی می کنه
بهار را سفت تر توی اغوش کشید

سر بهارش و بوسید ..بیشتر تو اغوشش فشارش داد واسش مهم نبود بهار بیدار میشه یا نه ...بریده بود از این همه تردید از این همه دودلی از این سردرگمی بریده بود..باید به جایی پناه می برد باید به ریسمانی چنگ می انداخت..بس بود این هم تردید بس بود این زندگی پرتشویش و پر اضطراب بس بود..دیگه نمی تونست دیگه کشش نداشت..می دونست بی بهار زنده نمی مونه به صورت سفید بهار نگاه کرد این همون دختری نبود که روزی غرورش دیوانه اش کرده بود...ای اون بهاری نبود که منیتش سر به فلک می کشید..مظلوم شده بود معصومیت از چهره اش می بارید..بهار با غرورش بهار بود اما الان مثل این بود که هیچ غروری براش نمونده قبلا اشک ریختنش در حد یه اشک بود اما الان اونقدر گریه کرده بود که چشماش سرخ سرخ شده بود..خم شد و چشمای بهار را بوسید ..خیلی ظالم شده بود
انقدر به بهار و زندگیشون فکر کرد تا کم آورد و بلاخره خوابید همونجا کنار بهار هم اغوش زیباترین اتفاق زندگیش هم نفس با عزیزترین وجود زندگیش خوابید
----
زکیه طبق روال هر روز بدون در وارد اتاق بهار شد تا اونو واسه صبحانه بیدار کنه..با دیدن متین و بهار که در اغوش هم غرق شده بودن یکه خورد و از اتاق بیرون پرید..لبخندی معنی دار به گوشی لبش نشست
بهار تکونی خورد گرمای اغوش اشنایی را حس کرد...دیشب انقدر خسته بود که متوجه ورود متین نشه...تازه حضورش و درک کرد..چقدر دلش برای متین و اغوش پر مهرش تنگ شده بود...اما یه لحظه از فکری که به ذهنش خطور کرد کمرش تیر کشید...یعنی واقعا این هم اغوشی اخر بود...یعنی دیشب شب خداحافظی بود... مدام تو ذهنش تکرار کرد یعنی متین تا این حد نامرد شده تا این حد که ول کنه و بره با این توجیه که من چیزی یادم نیست....پس احساس مسئولیتش کجا رفته..اشک به چشماش نشست کاش هیچ وقت عاشق نمی شد
با نفرت از اغوش متین بیرون امد انقدر محکم پسش زد که متین از خواب پرید
متین با چهره ای خواب الود در حالی که چشماش و می مالید گفت:اروم باش می دونم چیزی یادت نیست الان واست توضیح می دم فقط از اینکه کنار من خوابیدی وحشت نکن من شوهرتم...تو چند وقت پیش تصادف ...
بهار میان حرفش پرید و گفت:خیلی وقیحی خیلیی...از اتاق من برو بیرون
متین در حالی که از خستگی نا نداشت چشماش و باز کنه بازم چشماش و بست و گفت:وقتی می گم شوهرتم یعنی کنار تو خوابیدن وقاحت نیست
بهار با صدای محکمی گفت:اقای متین شایسته از اتاق من برو بیرون
متین حس کرد دراه خواب می بینه بهار چی گفت؟؟؟؟
متین از جا بلند شد و توی تخت نشست وبا لبخند عمیقی گفت:بهار تو منو یادته؟؟؟؟
بهار-از اتاق من برو بیرون
متین بی توجه به حرف بهار محکم بهار و به سمت خودش کشید و توی اغوش خودش غرقش کرد محکم گرفته بودش تقلاهای بهار کاری از پیش نبرد متین تمام صورتش و بوسه باران کرد
بهار مدام پسش می زد اما متین توی حال عادی نبود..
بهار جیغ می کشید و اصلا واسه متین مهم نبود که توی خونه بهاره و هر لحظه ممکنه خانواده اش سر برسن
جیغ های بهار بلند تر شد
بجز خدمتکارها کسی توی خونه نبود..مادر و براد و پدر بهار همگی سر کار بودند
خدیجه سراسیمه به سمت اتاق دوید حتی صدای زکیه را که می گفت:نرو با شوهرشه بزار راحت باشن و نشنید
در اتاق باز کرد با دیدن متین که داشت دیوانه وار بهار را می بوسید .. گونه هاش گل انداخت و از اتاق خارج شد
بهار فریاد زد...لعنتی کجا رفتی..کمک
اما خدیجه روی بازگشت به اتاق و نداشت
بهار خیلی تحمل کرده بود بیشتر از ظرفیتش دلش نمی خواست مورد لطف متینی که تا دیروز می خواست ترکش کنه قرار بگیره
در حالی که از تقلای زیادی نفس نفس می زد محکم سیلی به گوش متین خوابند...متین شوکه شد و عقب کشید
بهار-برو بیرون حیوون عوضی
یعنی بهار با اون بود ...بهار بود که بهش گفت حیوون ...بهار بود که گفت عوضی..اخه چرا مگه چیکار کرده بود
بهار-گمشو برو همون قبرستونی که تا دیروز له له می زدی بری..همون جایی که حاضر بودی از من و عشق من بگذری تا بهش برسی..برو دیگه نمی خوام ببینمت..دیگه نمی خوام به ادمی ارزش بذارم که واسم پشیزی ارزش قائل نیست
متین با دهانی باز به بهار و حرفای بهار گوش می داد
باید بهش حق بده اینجوری حرف بزنه یا نه؟
می دونست تو این مدت سردرگمیاش باعث شد بود بهار فکر کنه ادم خودخواهی اما دیگه لقب حیوون خیلی براش زیاد بود
بهار-برو دیگه چرا معتلی ...مگه اخرین هفته نیست...برو دیر کنی پولاتو به یه نفر دیگه می دنااااا...برو پا بزار رو بهار وعشقش و بگذر بگذر تا به آرزوهات برسی
متین زمزمه وار گفت:اروم باش بهار ...اروم باش
بهار که حسابی جوش اورده بود و مثل ابر بهاری اشک می ریخت گفت:ارومم...من کاملا ارومم...چیه فکر می کنی بدون تو می میرم فکر می کنی دوام نمی آرم نخیر اصلا هم اینطوری نیست تو بری زندگیم راحت ترم میشه
حرفای بهار همه از عجز بود همه از بریدن بود..اینو متین می فهمید می فهمید فشار این چند مدت خیلی بیشتر از ظرفیت بهار بود باید می زاشت بهار بگه هر چی تو دلش انبار شده را بگه تا راحت شه اونوقت می شد با هم حرف بزنن

بهار انقدر گفت تا به نفس نفس افتاد...متین در مقابل حرفای بهار کوتاه امد..گذاشت خودشو خالی کنه..حق داشت فریاد بزنه
بهار-می خواستم از داشته هام بگذرم و به نداشته های تو پناه بیارم نداشته های که گرچه مادی بود ولی پر بود از عاطفه و احساس من اون متین و دوست دارم همونی که به غره شدن من به مال و منال بابام می خندید همونی که به خودش و توانایی های خودش تکیه داشت همونی که می گفت پول شخصیت نمی سازه
لحظه به لحظه صدای متین بالاتر می رفت
متین وقتی دید بهار دیگه نایی واسه دادا و هوار نداره بهش نزدیک شد با تمام اکراه های بهار به اغوشش کشید...بهار دیگه دست و پا نزد رهایی از دست متین محال بود...متین موهای پریشان بهار را که حالا روی صورتش ریخته بود کنار زد و خیره در چشمهای دریایی بهار گفت:بهت سخت گذشت ببخش جبران می کنم
بهار-8 سال دیگه که برگشتی؟
متین-بی تو نمی رم.
بهار-با تو نمی آم.
متین لبخندی زد و گفت:پس با هم می مونیم
بهار به چشمای متین نگاه کرد متین سر جلو برد و بوسه ای نرم و کوتاه و اهسته روی لب عروسکش نشاند
بهار-با احساس من بازی نکن
متین-به جان تو که می دونی چقدر برام عزیزی نمی خوام برم
بهار-دیدی حالم خوب شده نظرت عوض شد؟
متین-نه از دیشب که امدم پیشت نظرم عوض شده بود
بهار-داری سر به سرم می زاری
متین سرش را به سر بهار چسبوند و گفت:نمی خوام کلاه به سرت بزارم
بهار بی اختیار خندید
متین-امروز زنگ می زنم و خبر می دم که قصد برگشت ندارم..می گم اینجا چیزای دارم که حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستشون بدم
بهاربا شک به متین نگاه کرد...
متین-اینجوری نگام نکن می خورمتاا
بهار-متین
متین-جان دلم
بهار-خواب نمی بینم؟
متین-نمی دونم واسا امتحان کنم
جلو رفت و گونه بهار و گاز گرفت
بهار-اخخخخخخخخخ
متین با لحن جدی مابی که بهار و به خنده می انداخت گفت:نه بهار بیداری
بهار-نامرد تو که گونه امو کندی
متین در حالی که همون قسمت گاز گرفته را می بوسید گفت:سیب خودمی من گازت نزنم کی بزنه؟
بهار-متین پاشو اول دست و صورتت و بشور بزار منم یه ابی به صورتم بزنم
متین-نشسته هم خوشمزه ای
بهار-تو رو خدا؟
میتن-به خدا
روز خوبی بود ...حداقلش این بود که خوب شروع شده بود..با متین صبحانه خوردن و به گردش رفتن...متین دنیا را از سلامت بهار با خبر کرد..اقای شریفی دلخور شد ...وقتی بهار تلفن و از متین گرفت تا با پدرش هم صحبت بشه اقای شریفی فقط یه کلمه گفت و تلفن و قطع کرد:کارت خیلی بچگانه بود بهار
ولی بهار به این فراموشی نیاز داشت نیاز داشت تا بشناسه...تا بفهمه ...تا مهک بزنه
سام و شناخت...سام خیلی مرد بود..خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کرد ..شاید می تونست شروع خوبی با سام داشته باشه اما در آن صورت باید خط زندگیش با متین و به پایان می رسوند و نقطه سر خط...نمی تونست متین و تموم کنه نمی خواست متین و تموم کنه هرچند توی امتحانی که گرفته بود سام درخشان تر عمل کرد اما
به متینش حق می داد ...هر کسی هم جای او بود سر در گم می شد..اینده چیز کمی نیست..توقع زیادی از متین داشت ..متین و با دنیا عوض نمی کرد..عشق اولش بود می خواست با همین عشق به اخر برسه
اما از ته دل و اعماق وجودش دعا کرد سام صاحب بهترین ها بشه ..سام بهترین بود و لیاقتش بهترین ها
کاش روزی بتونه همه محبت های هم بازیش را جبران کنه

متین با نرفتنش و تصمیم به کنسل کردن قرار دادعشقش و بهم ثابت کرد ...نمی دونم چرا این مدت به دنبال اثبات می گشتم نمی دونم محک زدن متین کار درستی بود یا نه نمی دونم تظاهر به فراموشی کار درستی بود یا نه...اما دلم یه سند می خواست یه سندی که بشه باهاش اثبات کرد متین دوسم داره و منو با آرزوهاش عوض نمی کنه...خوشحال بود که متین سند قلبش و به نامم زد ..همین واسم کافی بود...همین بهم ارامشی می داد ورای هر ارامش دیگری
روزی که متین دست برد به تلفن تا با طرف قرار دادش تماس بگیره و همه چیز را کنسل کنه دلم لرزید...نه...لگد شدن آرزوهاش اونم زیر پای منی که ادعا می کردم عاشقشم کار درستی نبود...اون با موندنش اثبات کرد که حاضره به خاطره من بگذره حالا نوبت من بود تا با رفتنم بهش ثابت کنم قدردانه تمام محبتاهاشم
با کمک یکی از دوستای پدر که از جراحان معروف انگلستان بود با کلی دردسر پذیرش گرفتم..پدر هنوز از دستم دلخور بود کمتر باهم همکلام می شد...بهش حق می دادم زجر کمی نبود که فکر کنی تک دونه دخترش دیگه حتی اسم خودش و هم به یاد نمیاره و دردناک تر از همه این بود که بفهمی تمام این غم و غصه های که رو دلت تلمبار شده یک شوخی بچگانه بوده برای اثبات عشقی ثابت شده
---
مراسم ازدواج من و متین با مراسم بهنام و مهسان دو هفته فاصله داشت...مهسان و من اصرار داشتیم مراسم و یک شب بگیریم اما بهنام و متین مخالف بودن
در نهایت اول جشن ازدواج بهنام و مهسان به پا شد و دوهفته بعد جشن ما...
جمعه شب مراسمی شاهانه برای تک پسر خانواده شریفی در ویلایی بزرگ برگزار شد
تا شب عروسی بهنام سام و ندیدم...نمی دونستم کجاست...راستش از مهتابم جرات نمی کردم بپرسم...بدجور از دستم بابت فراموشی کذایی عصبانی بود
واسه مراسم داداشم لباسی بلند از جنس حریر به رنگ سورمه ای پوشیدم ...هماهنگی خاصی با چشمام ایجاد کرده بود..رزیتا خانم موهام و لخت رها کرد و ارایشی ساده و بی تکلف به صورتم داد...اخه متین اینجوری بیشتر دوست داشت...دست در دست متین پشت سر عروس و داماد از پله های وسیع ویلا پایین امدیم
با چشمام میان جمعیت به دنبال سام می گشتم...بلاخره پیداش کردم...به دیوار تکیه داد بود و کت شلواری مشکی به تن داشت..کراوات مشکی باریکش روی بلوز سفیدش جلوه گری می کرد...چندتا از دخترای فامیل دورش حلقه زده بودن و عشوه ناز می ریختن
سام سعی می کرد مثل همیشه باشه و غم چشماش و پشت پرده بی تفاوتی پنهان کنه...فشاری که متین به بازوم اورد خبر دارم کرد که زیادی به پسر مردم خیره شدم...بهنام و مهسان روی پله اول و من و متین روی پله چهارم ایستاده بودیم...بهنام صورت پدر و اقای شایسته را بوسید و مادر و به اغوش کشیدو با خانم شایسته دست داد...بعد با حالت بلندی که توجه همه را جلب می کرد گفت...اقا دادش ما کجاست؟
همه می دونستن منظورش سامه ..
سام لبخند عمیقی زد و به سمت بهنام امد همدیگر را تنگ در اغوش کشیدن
شب ازدواج بهنام شبی به یاد موندنی بود...اما نمی دونستم چرا سام خودش و از من پنهان می کرد..باید باهاش حرف میزدم..
سر میز میوه گیرش انداختم...به چشمام نگاه نمی کرد..منم اصراری نداشتم...بی مقدمه گفتم:سام تو لیاقتت بهترین هاست می دونم و مطمئنم که روزی نیمه گمشده ات رو پیدا می کنی نیمه که باهات جور باشه نیمه که بزرگی قلبش به وسعت بخشندگی تو باشه کسی که بدونه پشت این دیوار پر غرور پشت این چهره بی تفاوت پشت این شیطنت های جوانی روحی پاک و بی آلایش وجود داره که به اندازه سفیدی برف ها سفید و بی سیاهی..از من رو بگیری یا نگیری..از این به بعد ادم حسابم کنی یا نکنی مهم نیست مهم اینه که من مثل بهنام دوست دارم....
جوابم فقط لبخند تلخی بود که روی صورت سام نشست
زیر لب زمزمه کرد:به پای هم خوشبخت بشین
واسه یک ثانیه فکر کردم اگه سام جای متین بود...سریع افکار را از ذهنم دور کردم اگری وجود نداشت پیرهن و لباس نبودم که هر دفعه تن کسی باشم
---
دو هفته بعد مراسم من و متین به پا شد
سام نبود ...رفته بود...کسی نمی دونست کجا فقط می دونستن رفته...ازش دلخور شدم ..باید توی مراسمم شرکت می کرد
رزیتا خانم از صبح مشغول اب و رنگ دادن به صورتم بود ..هر چی موگیر بود توی موها به کار برد تا بلکه این موهای لختم حالت بگیره..بنده خدا دیگه عصبی شده بود
لباس سفیدم و به تن کردم...بدجور فیت تنم بود...کمر لباس ابی بود درست رنگ چشمام دنباله لباس هم از همون ساتن ابی بود اما خود لباسم کاملا سفید و براق بود...تور خاصی بود دوسش داشتم...رزیتا خانم تاج و به سرم گذاشتم و پایان کارش و اعلام کرد
بعد از اتمام کار رزیتا خانم بیرون رفت و متین و صدا کرد ...با دیدن قامت متین که توی ان کت و شلوار توسی دوچندان جذاب شده بود بی اختیار بغلش پریدم
متین-خانم خشکله ارایشت خراب میشه ها
سرم و از اغوشش بیرون کشیدم و گفتم:بدون ارایشم پسندم
چشمکی زدم
متین محکم گونه امو بوسید و گفت:وقتی شیطون میشه خوشمزه تری..حالا چرا اینقدر خوشکل کردی فکر قلب من بیچاره نیستی
-اخ بیماری قلبی داشتی و من نمی دونستم...ای خدا دیدی چه کلاهی سرم رفت ...نگفتی نگفتی گذاشتی شب عروسی گفتی
متین در حالی که محو تماشا بود گفت:بیا بریم انقدر اتیش نسوزون
با هم از پله ها پایین امدیم...همه با تحسین بهمون نگاه می کرد...صدای پچ پچ خانم باجیای فامیل را می شنیدم که واسه یه بارم که شده تو عمرشون یه حرف درست حسابی زدن
چقدر به هم میان...
بهترین شب زندگیم را در کنار تنها عشق زندگیم گذراندم
فردای همون روز به لندن پرواز کردیم..جایی که قرار بود کاخ آرزوهای متینم را بسازیم و پایه های زندگیمون و محکم تر کنیم
هنوز در آسمان ایران پرواز می کردیم که دلتنگی به دلم هجوم آورد...دستم در دست متین بود و سرم را به پنجره تکیه داده بود...با حسرت و غم به چراغ های کم سویی که کوچه و خیابان های ایران را روشن می کردند خیره شده بود...هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد به زادگاه مادریم وابسته باشم
صدای مهماندار هواپیما سکوت را شکست
مسافرین محترم هم اکنون از مرزهای کشور عزیزمان جمهوری اسلامی ایران خارج شدیم...
قطره ای اشک روی گونه ام چکید اما گرمای دست تنها شعله ی زندگیم اشک را از چهره ام زدود...
بر می گردیم بهار .. قول می دم که بر می گردیم



تموم شد


نظر یادتون نره

*این روزگار گریه داره*
*گریمونو در میاره*


به پایان آمد این دفتر(قلم :دی)