رمان طراوت بهار



لباس را جلوی خودم گرفتم و رو به روی اینه ایستادم .ناخوداگاه لبخند زدم جذابیت لباس فوق العاده بود .دودل بودم که امشب این لباس و بپوشم یا نه.از یه طرف دلم می خواست این سامی را خیط کنم و لباس و نپوشم اما از یک طرفم زیبایی لباس وسوسه ام می کرد در اخر دل و زدم به دریا و لباس و پوشیدم بعد از رسیدگی به موها و صورتم که طبق معمول موهام و باز گذاشتم و با یک تل زینتش دادم و صورتم هم ارایش مات و کمرنگی کردم.روبه روی اینه قدی ایستادم.لباسه قشنگ بود اما...... متین جلوی چشمام نقش بستن یک لحظه حس کردم اینکارم خیانت به متینه...اما....سام چی؟....اگه لباس و نپوشم می دونم امشب حسابی کفری میشه و می خواد تا اخر شب واسم قیافه بگیره ....بد رقم تو دو راهی گیر کرده بودم.....عشق متین خشم سام یا احترام به سام و یه جورای خیانت به متین نگاهم باز به خودم افتاد و یادم به متین....لباس و از تنم بیرون آوردم و همون لباسی را که همراه متین واسه تولد پریا خریده بودیم پوشیدم....یه جورای وجدانم راحت شده بود...تل سفیدمم زدم ....نگاهی به خودم انداختم لبخند صورتمو پر کرد حالا راضی شده بودم بهنام از دیشب ساعت 1 که فهمیده بود سام برگشته تشریف برده بود خونه مجردی مشترکشون..اصلا انگار نه انگار که خواهری داره مادری داره...می دونستیم که دیگه باید با بهنام خداحافظی کنیم و دیدارامون و محدود کنیم به اخر هفته ها چون بهنام و سام خونه مجردی مشترکی داشتن که تا 4 سال پیش که ایران بودن با هم زندگی می کردن.این خونه را وقتی دوره پیش دانشگاهی را می گذروندن با اصرار و پافشاری به اقای حبیبی و بابا خریدن.. بابا اوایل مخالف بود اما خوب اقای حبیبیه بشدت روشن فکر بابا را راضی کرد و این دوتا اعجوبه از همون دوران تحصیل خونه دار شدن.حالا بماند که واسه چی خونه جدا می خواستن..خودشون که می گفتن می خوایم راحت تر درس بخونیم و تمرکزمون بهم نخوره ..اما فکرشم خنده دار بود که بهنام و سام واسه درس خوندن خونه می خوان.... به هر حال اقا داداش که الان خونه جناب حبیبی تشریف داشتن می موند من و مامان و بابا... ساعت 9 بود که همه اهنگ رفتن کردیم.با ماشین بابا رفتیم.تمام مدت داشتم توی دلم به اجداد سام بد و بی راه می گفتم.اگه خبر مرگش الان بر نمی گشت و امشب جشن ورودش نبود الان ما توی مجلس خواستگاری نشسته بودیم.بخشکی ای شانس....اصلا ریشت بخشکه سام به در ویلا که چه عرض کنم کاخ جناب حبیبی بزرگ رسیدیم .وارد خانه شدیم . بابا ماشین و پارک کرد .یکی از مستخدم ها در را برای پیاده شدنه من و مامان باز کرد ....پیاده شدم.همچین باغ و چلچراغ بسته بودن که یکی نفهمه فکر می کرد مجلس دامادی این پسره است. با بابا و مامان هم قدم شدیم از پله های مرمر که از سفیدی برق می زد بالا رفتیم و وارد سالن شدیم .همون جلوی در مانتو ام را به مستخدم دادم و وارد شدم. پت و مت منظورم سام و بهنام بود در کنار هم ایستاده بودن و طبق معمول مثل هم تیپ زده بودن هر دو کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید تنها تفاوتشون این بود که سام از کراوات باریک استفاده کرده بود اما بهنام از پاپیون دختری تقریبا هم قد خودم اما با پوستی سیاه و چشمانی درشت و لبای قلوه ای دستش را دور بازوی سام حلقه کرده بود...تعجب نکردم ..عادت داشت مجلس هاش رو با دوست دخترای رنگارنگش مزین کنه.... بهنام سمتم امد بهنام-احوالات خواهر گرامی؟ به لطف برادر گرامی می گذره بهنام-دلخوری ابجی کوچولو؟ با غیظ گفتم:دوباره این لولو سر خرمن امد که تو ترک دیار کنی بهنام-دلت میاد بهار!!!!کجای سام شبیه لولو.رفیقم تکه.. لنگه نداره در حالیکه با غیظ از کنارش رد می شد تا به سمت مهتاب برم گفتم :تو ازش تعریف نکنی کی تعریف کنه؟! سام در تیرس نگاهم بود دیدم که به بهنام چشمک زد حالا منظورشون چی بود الله اعلم بی خیال شدم و به راهم ادامه دادم سام جلوم ایستاد .محل ندادم و رد شدم. اما بازوم و گرفت و نگه ام داشت.ایستادم همونطور که پشتم بهش بود با فشاری بازومو آزاد کردم و به سمتش برگشتم سام بی مقدمه گفت:این چیه پوشیدی؟ تو شهر ما بهش می گن لباس حالا تو دهات شما چی می گن و من نمی دونم دختره که کنارش بود ریز ریز خندید.تو دلم بهش زهر ماری گفتم و ازش رو گرفتم سام-مگه لباسی که فرستادم به دستت نرسید؟ شما کار درستی نکردی سر خود خرید کردی سام-لیاقت محبت نداری حالا که فهمیدی ندارم لطف کن و به من محبت نکن دختری که کنارش بود با لحن لوندی گفت:سامی میای بریم برقصیم؟ سام نگاهش به من بود اما روی صحبتش با دختره-اره عزیزم چرا که نه یه لحظه حس هم جنس دوستیم اوت کرد و رو به دختره گفتم:زیاد به این عزیزم عزیزماش اعتماد نکن چون تا سپیده دم فردا عزیزشی فردا بعد از طلوع افتاب از خونش بیرونت می کنه و بعد نفر بعدی.کلا ادم تنوع طلبیه دختره –مگه سر تو هم همین بلا را آورده که داری می سوزی؟ اتش گرفتم ...حرفش باعث شد سام و ندیده بگیرم و به دختره بگم:من مثل تو خودفروش نیستم. نموندم تا دختره جواب بده و به سرعت خودم و به مهتاب رسوندم مهتاب در کنار میز میوه ایستاده بود و حسابی داشت شکم خودش و خجالت می داد در حالی که موزش را ریز ریز می جوید گفت:پت و مت باز گیرشون و انداختن به تو با لحن جدیی گفتم:مهتاب به این پسر عموی زبون نفهمت بگو من نامزد دارم مهتاب با دهان پر گفت-اتفاقا گفتم گفت به ادمی که هنوز خواستگاری نیامده نامزد نمی گن غلط کرد صدای سام از پشت سرم امد که گفت:عوارض گشتن با این پسره است که بی ادب شدی؟ مهتاب-جنیفر لپزت کجاست؟؟؟؟ سام-رفته هوا خوری....مهتاب ؟؟؟ مهتاب-بله کلانتر سام ریز خندید ...خدایی محشر می خندید وقتی لبخند می زد دندانای یک دست سفید و ردیفش خود نمایی می کردن و چشم هر بیننده ای را می گرفت سام-چند لحظه این دختر دایی بد عنقت و به من قرض می دی مهتاب در حالی که پرتقالی بر می داشت و از ما دور می شد گفت:پیشکشه پسر عموی عزیزم چشم غره ی واضحی بهش رفتم سام رو به مهتاب-مهتاب اینقدر نخور تپل می شی از هیکل می افتی انوقت می مونی رو دستمونا مهتاب-تو نگران من نباش عمو پسر سام به سمتم برگشت و گفت:میای بریم توی باغ قدم بزنیم؟ پوزخندی زد و گفتم:شوخی می کنی؟؟؟؟یعنی فکر می کنی انقدر بهت اعتماد دارم که باهات بیام به باغ؟ سام عصبی شد و دستی توی موهاش کشید و گفت:خودت خوب می دونی که اهل دست درازی به ناموس دوستم که یه جورای ناموس خودمه نیستم تکه اول و موافقم اما تکه دوم می تونه جزیی از رویاهای شبانت باشه سام عصبی گفت:بهار پنج دقیقه بیرون منتظرت می مونم اگه نیامدی بر می گردم داخل و جلوی جمع تو را نامزد خودم معرفی می کنم..حالا اگه اون پسره را رو دوست داری و نمی خوای که داغت رو واسه یه عمر رو دلش بزارم بیا بیرون رفت.ماتم زد این چرا انقدر عصبانی شد....می دونستم کاری را که می گه انجام می ده واسه همین پشت سرش بیرون رفتم تا ببینم چه مرگشه...
بیرون رفتم.جلوی در پشت به من استاده بود و دستش توی جیبش بود.جلوتر رفتم و صداش زدم فقط پنج دقیقه وقت داری اگه حرفی داری بزن سام بی توجه به التیماتوم من دستمو گرفت و کشید.می دونستم الان هزار جفت چشم از پشت پنجره ها و لای در و...داره ما را میپاد واسه اینکه تمامشون بسوزن دنبال سام رفتم ...جلوتر که رفتیم دستم و از تو دستش محکم بیرون کشیدم و گفتم:همینجا بگو سام-اینجا جاش نیست بیا بریم وسط باغ گفتم که بهت اعتماد ندارم سام کلافه برگشت و گفت:بهار یک کلمه دیگه حرف بزنی دهنتو پر خون می کنم ترسیدم ...این چش بود ...واسه چی انقدر ترسناک رفتار می کرد ولی با این وجود خودمو نباختم و با لحن سنگین و بدون لرزشی گفتم:دل و جرات پیدا کردی...نکنه خیال برت داشته منم زیر دستتم یا نه کارگر کارخانه باباتم.... سام چشمشو بست نفس عمیقشو بیرون داد و گفت:بهار تمامش کن... میام ولی قبلش باید به بهنام بگی داریم با هم می ریم وسط باغ سام با لحن دلخوری گفت:قبلانا ازم نمی ترسیدی؟ اون مال قبل بود الان قضیه فرق می کنه سام با عصبانیت گوشیشو بیرون آورد و با بهنام تماس گرفت داشت حرف میزد که گفتم:بزن رو اسپیکر با خشم گوشیشو رو اسپیکر زد بلند گفتم:بهنام اگه تا نیم ساعت دیگه برنگشتم بیا دنبالم سام گوشی و قطع کرد و بی حرف راهی باغ شد وسط باغ به نیمکتی که زیر تیر چراغ برق بود اشاره کرد و گفت بشین هنوز یاد نگرفتی به جای دستور دادن خواهش کنی سام برگشت و بد جور بد نگاهم کرد و از وسط دندانهای قفل کردش گفت:بشین راستش و بخواین از ترس داشتم غالب تهی می کردم واسه همین اهسته روی نیمکت نشستم روبه روم ایستاد و بهم خیره شد بعد از چند دقیقه گفتم:فیلمش قشنگه؟؟؟ به خودش امد و لب باز کرد اما چشم از صورتم بر نداشت با لحنی که رگه های از غم داشت گفت:دوسش داری یا واسه چزوندن من علمش کردی؟؟؟ نفسم و بیرون دادم و گفتم:بله؟؟؟؟ سام :بله و بلا....جواب منو بده واسه چی باید تو رو بچزونم ؟خوب معلومه که دوسش دارم سام:دروغ می گی؟ با لحن ارومی گفتم:وقتی حرفی را باور نمی کنی مشکل از تو ....هیچ وقت انگ دروغ به گویندت نزن سام که تازه اختیار احساسش را به دست عقلش داده بود گفت:می خوام ببینمش که چی بشه؟؟؟؟؟ سام بدون اینکه به سوالم پاسخ بده گفت:فردا ساعت 2 واسه نهار بیارش رستوران همیشگی بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من باشه راهش و گرفت و رفت اما یه لحظه برگشت و گفت:اگه نیاریش می دونم همه حرفت دروغه بعد از اینکه سام رفت منم راهی سالن شدم اون شب با تمام کم محلی که چه عرض کنم بی محلی های سام و چشمای از شادی پر شده ی دخترای فامیل و ناز و افاده های دوست دختر سام گذشت.. شب انقدر با متین اس ام اس بازی کردم که خوابم برد اخر سر هم یادم رفت قضیه مهمونی فردا را بهش بگم...یعنی خودمونیم یادم نرفت اما خوب دو دل بودم.... اما صبح که از خواب پاشدم تمام دو دلی هام و به دست باد دادم و با متین تماس گرفتم سام باید می دونست متین وجود داره...واقعا وجود داره... قضیه سام و عشقی که به من داشته و البته حسی که من هیچ وقت بهش نداشتم و یه جورایی واسه متین تعریف کردم...معلوم بود که ناراحت شده اما خوب بهتر از این بود که بعدها می فهمید و از دستم دلخور می شد...متین قبول کرد که با من به دیدن سام بیاد ساعت 1 بود که کم کم حاضر شدم .مانتوی ای سفید همراه با شلوار جین پوشیدم...صورتم و ارایش ملایمی کردم..دلم می خواست امروز سام از نداشتنه من بترکه و به معنای واقعی کلمه به متین حسادت کنه ساعت 1:30 بود که متین هم امد و با هم راهی دیدار جناب سام حبیبی پسر و قائم مقام کارخانه گسترده و بزرگ حبیبی شدیم متین مثل همیشه شیک و زیبا تیپ زده بود به داشتنش افتخار می کردم ..یکم سرد باهام برخورد می کرد که می دونستم عوارض شنیدن قضیه سامه اما خوب من به روی خودم نمی آوردم و گله و شکایت نمی کردم... ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم ...به داخل رستوارن رفتیم با کمال تعجب دیدم تمام میزها خالیه....بعید بود ...اونجا رستوارن مشهور و معروفی بود ...نمی دونم چرا انقدر سوت کور شده بود گارسنی سمتمون امد و گفت:ببخشید امروز رستوران رزرو... صدای سام از پشت سر به گوشم رسید سام به گارسن گفت:راهنمایشون کن مهمان های منن مستخدم-بله اقای حبیبی تو دلم گفتم عجب کله خریه این تمام رستوران و واسه چی رزرو کرده...یه لحظه ترس به دلم ریخت ...نکنه می خواد با متین درگیر بشه... گارسن ما را راهنمایی کرد .نشستیم ..سام هم بهمون اضافه شد سام رو به من گفت:ممنون بهار که اقای ...رو کرد به سمت متین و گفت:ببخشید فامیلی شریفتون؟ متین اهسته گفت:شایسته سام باز به سمت من برگشت و گفت:اهان...اقای شایسته را رسوندی...می تونی بری بچه پررو داشت رسما بیرونم می کرد به چشماش زل زدم و محکم گفتم:می مونم سام بی رودرباسی گفت:پس لطف کن سر یه میز دیگه بشین می خواستم مخالفت کنم که متین گفت:برو بهار واسه اینکه سام را اتش بزنم رفتم سمت متین گونه اشو بوسیدم و در همون حال زیر چشمی به سام نگاه کردم چشماشو بسته بود و نفس عمیقی کشد تو دلم گفتم :حقته...نوش جونت ..انقدر حرص بخور که هلاک شی یه لحظه یه فکری به سرم زد ....متین جان میشه گوشیتو بدی با مهتاب تماس بگیرم...اخه متاسفانه گوشیم و توی ماشین جا گذاشتم متین گوشیشو بهم داد ...به سمت گوشه ی دیگه ای از رستوران رفتم و جوری که نبینن با گوشی خودم شماره متین را گرفت و دکمه پاسخ گوشی متین و زدم ...بدون اینکه تماس و قطع کنم به سمتشون برگشتم و گوشی متین و خودم توی جیب کتش گذاشتم تا خدایی نکرده لو نرم متین نفهمید....سام رو نمی دونم اخه یه جوری نگام می کرد.... به سمت یه میز دیگه رفتم و پشت به متین و سام نشستم تا گوشیم رو نبینن و بهم شک نکنن.هندزفری را به گوشیم زدم و توی گوشم گذاشتم..ای جان...صدا واضح واضحه... سام:می دونی واسه چی اینجایی؟ متین:یه چیزای از بهار شنیدم سام:دوسش داری؟؟؟؟؟ اوه چی بی مقدمه.... متین:حتما دارم که می خوام برم خواستگاریش سام:اگه بدونی کسی که دوستش داری با یه نفر دیگه خوشبخت میشه حاضری بکشی کنار متین:تا خوشبختی را چی تعریف کنی؟ سام :می دونم می خوای چی بگی ...می خوای بگی پول خوشبختی نمیاره این عشق و محبته که ادما را در اوج بی پولی هم خوشبخت می کنه...اره حق با تو قبول دارم..منم صرفا از لحاظ مادی نگفتم..اصلا بزار یه جور دیگه بگم اگه بدونی کسه دیگه ای وجود داره که بهار و بیشتر از تو دوست داره می کشی کنار متین:همچین کسی وجود نداره.بهار همه زندگی منه سام:اما جان منه...بدون اون زنده نمی مونم متین:باور کن حس من عمیق تر از تو سام:حاضرم سرش دوئل کنم اوه اوه منم مهم بودم و خودم نمی دونستما متین:چه نوع دوئلی؟؟؟؟ سام:روی ریل راه اهن دست و پامو با هفت گره ببند قطار که نزدیک شد شماره معکوس من واسه نجات خودم و باز کردن گره ها شروع میشه اگه جون سالم به در بردم بهار و به من بده اگرم نه که می میرم و راحت میشم متین:این بچه بازیا بی معنیه سام محکم دستش را روی میز کوبید و گفت:نه معنی داره ..معنیش اینه که بی بهار زندگیمو نمی خوام متین:فکر می کردم عاقل تر از این حرفا باشین سام:عاقلم اما در جای خودش واسه پس گرفتن عشقم دیونه عالمم متین:بهار مال منه ...تو هم باید فکر شو از سرت بیرون کنی ..می دونی که فکر کردن به نامزد کس دیگه ای گناهه..البته اگه گناه واست معنی داره سام:اما بهار سهم منه...از بچگی مال من بوده.. متین:فکر می کنم حرفی واسه گفتن ندارم...من از بهار دست نمی کشم متین بلند شد که سام گفت:بشین نشست سام:در اضای یک چک سفید امضا که هر رقمی دوست داشته باشی می تونی توش بنویسی عشقمو پس بده متین:چی؟؟؟؟؟؟؟؟ نموندم که به حرفاشون ادامه بدن راستش و بخواین جوش اوردم سام داشت سر من معامله می کرد با عصبانیت بلند شدم و سمتشو رفتم از همون دور با صدای بلندی گفتم:خیلی کثافتی سام سام بلند شد و ایستاد نزدیکش شدم از حرفش بریده بودم از کارش کلافه بودم دست بالا بردم و سیلی محکمی به گوشش خوابوندم من ادمم.کنیز نیستم که خرید و فروش می کنی.در ضمن متین و دوست دارم و یه موی گندیدشو با توی عوضی عوض نمی کنم خودمم نمی دونم چه طوری و از کجا این شهامت به وجود امده بود بزرگتر از من هم نتونسته بودن تو گوش سام سیلی بزنن نه اینکه ازش بترسنا نه فقط بهش احترام می ذاشتن و دوستش داشتن دوست داشتنی که نمی دونم به خاطر کدوم خصلت خوب نداشته سام نشئت گرفته بود. سرش کمی کج شد اما نگاهش هنوز به من بود....با چشمای مشکی و مغرورش بهم زل زده بود ..غم نگاهش واضح بود ...زیر ابهت نگاهش شکستم ...اما نه هیبت اون بود که زیر دست من له شد .....هنوز بهم نگاه می کرد....نفس کشیدن واسم سخت بود...مثل اینکه با نگاه کردنش راه تنفسمو بسته بود.... بعد از چند دقیقه طولانی نگاه گرفت و فکش را در دهان جابه جا کرد و بی حرف از کنارم گذشت....از سر راه خودم و متین برداشتمش ...به همین راحتی ...اما نمی دونم چرا قلبم شکست....نباید بهش سیلی می زدم....حداقل به حرمت روزهای که گروهی به گردش می رفتیم نباید دستم هرز می رفت ....به حرمت حمایتهای که ازم کرده بود....پشیمان بودم اما پشیمانی هیچ سودی نداشت...تو چشمام اشک جمع شد.....مدام بچگیمون جلو چشمم رژه می رفت....صدای سام...بهار مواظب باش..بهار کی جرات کرده روت دست بلند کنه....بهار کی هلت داد...بهار کی بهت تنه زد... اونشب انقدر حالم بد و دگرگون بود که دیگه نفهمیدم چه جوری روزم و شب کردم. یک هفته ای از اون ماجرا می گذشت .قرار بود اخر هفته متین با خانوادش واسه خواستگاری بیان.از سام خبری نداشتم... ظهر بود که مامان تلفنی ازم خواست واسه بهنام غذا ببرم.هر روز مش باقر اینکار رو می کرد و واسه بهنام و سام نهار و شام می برد اما این چند روز که مش باقر واسه مراسم خاکسپاریه برادرش به شهرستان رفته بود مامان این کار و می کرد و از اونجایی که امروز اونم دانشگاه کلاس داشت ونمی رسید من باید جورشون و می کشیدم.با غر غر قبول کردم و بعد از اینکه سکینه غذا را کشید کلید زاپاس خونه مجردی داداش جونم و برداشتم و راهی شدم.می دونستم اونوقت روز بهنام خونه نیست واسه همین کلید انداختم وارد شدم غذا را به اشپزخونه بردم.طبق معمول خونه را به گند کشید بودن..کمی که گوش تیز کردم صدای موزیک را از اتاق سام شنیدم...کنجکاوی به شدت تحریکم کرد واسه همین رفتم و پشت در اتاقش گوش وایسادم داشت با خواننده زمزمه می کرد. به من برگردون اون روزو که با تو زندگی خوب بود ....به شوق دیدنت هر دم تو دل بدجوری اشوب بود....به من برگردون اون روز و شب و از بین ما بردار....یه کاری کن که برگرده گذشته های بی تکرار...که من جا مونده ام انگار تو اون روزا و لحظه ها...با این من اشنا نیستم من انگار مرده ام سالها....من و برگرون از گریه به خنده های بی وقفه...وجودم یخ زده از غم غمت طوفانی از برفه....به من برگردون احساسی که ارومم کنه بازم...وگرنه من بدون تو با دلتنگی نمی سازم... بی تفاوت شانه ای بالا انداختم می خواستم از خانه خارج بشم که از اتاقش امد بیرون...بی اراده برگشتم ..نگاهمون در هم گره خورد اما اون سریع نگاه گرفت و بدون حتی یک کلمه حرف از کنارم گذشت و به اشپزخانه رفت منم از خونه زدم بیرون...به درکی زیر لب گفتم و به خونه برگشتم بلاخره شبی که قراره بود فرداش متین به خواستگاری بیاد فرا رسید دلشوره بدی داشتم اما سعی کرد با ور رفتن با لپ تاپم خودمو سرگرم کنم تا انقدر فکرای آزار دهنده عذابم ندن نمی دونم چی شد که به سرم زد ایمیلمو چک کنم ایمیلم و که باز کردم بعد از اینکه به ابراز محبت چندتا از دوستام پاسخ دادم به ایمیل سام رسیدم.ایدیش به نام خودش بود .یعنی چی گفته بود با دلهره پیامشو باز کردم قبل از خوندن پیام به تاریخش نگاه کردم مال روزی بود که واسشون غذا بردم نمی خواستم سرت معامله کنم اما تو اون شرایط اخرین ریسمانی بود که به امید پیروزی بهش چنگ انداختم که متاسفانه اونم پاره شد و به چاه تاریکی انداختم می دونم اخر هفته مجلس خواستگاریته امیدوارم خوشبختت کنه زیر پیامش این شعر را تایپ کرده بود شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم...خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم.....در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم....چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم خداحافظ بدون تو گمان کردم که می مانم....خداحافط بدون من یقین دارم که می مانی مثل دیونه ها بلند زدم زیر خنده....سام و شعر؟؟؟...سام و احساس؟؟؟....خدایی چه عجیب شده این؟؟...نکنه دودره باز رفته انور به جای عمران ادبیات خونده؟؟؟...چه می دونم والا از این مار هفت خطه همه چی بر میاد
یه چیزی تو دلم می گفت شکستن قلب سام تاوان سنگینی داره اما خوب کاری هم از دست من بر نمی آمد نمی تونستم بی خیال متین بشم و دل سام را نشکنم. صبح روز بعد اشفته از خواب بیدار شدم .خواب بدی دیده بودم ...به بالشم که نگاه کردم خیس از اشک بود ای وای خدای من یعنی تمام شب را داشتم گریه می کردم!!!!!!! خواب دیدم توی رودخانه ی خروشانی دست و پا میزدم هر چی کمک می خواستم کسی به دادم نمی رسید تا وقتی که به ابشاری نزدیک شدم قبل از اینکه از بلندی ابشار پرت بشم دستی منو به عقب کشید و از اب بیرون اورد ...سام بود که از آب خارجم کرد و منو به دست متین سپرد ...در اغوش متین فرو رفتم و اونم سفت در اغوشم کشید...سام گفت:مواظبش باش و دوباره خودش به درون اب شیرجه زد...ترسیدم هر چی صداش زدم جواب نداد ...متین:بهار صداتو نمی شنوه اون رفته....نه... نه ...پس کی از این به بعد مواظبم باشه ..متین:من هستم نترس ..من هستم چشمام و باز و بسته کردم و نفس عمیقمو بیرون دادم...دیشب زیاد شام خورده بودم و این خواب هم اثرات پرخوری دیشبه...اره به خاطر پرخوریه بلند شدم و به روشویی اتاقم رفتم اب به صورتم زدم و توی اینه به چهره خودم نگاه کردم..به خاطر آوردم که امروز روزی که متین واسه خواستگاری از من میاد ...لبخند گوشه ی لبم و پر کرد بیرون رفتم...بعد از خوردن یه صبحانه نسبتا مفصل با متین تماس گرفتم...حسابی که باهاش حرف زدم قلبم آروم گرفت تازه تلفن متین و قطع کرده بودم که مامان تماس گرفت:بهار به عمه ات گفتم امشب واسه مراسم بیاد هنوز نمیدونه کسی که قراره بیاد خواستگاری متین شایسته است بهش نگفتم تو هم سوتی نده.امشب خودش ببینه بهتره ...جلو جمع بیشتر مراعات می کنه...تو هم به بهنام زنگ بزن و بگو بیاد باشه تلفن و قطع کردم و شماره بهنام و گرفتم با کمال تعجب سام جواب داد مگه این گوشی صاحب نداره که تو جواب می دی سام:حتما صاحبش در دسترس نیست که من جواب دادم خواب دیشب جلوی چشمم نقش بست اما به روی خودم نیاوردم پس لطف کن وقتی پیداش شد بگو امشب و فراموش نکنه و زود بیاد سام:اوکی...خداحافظ و قبل از اینکه من خداحافظی کنم تلفن و قطع کرد بی تربیت .... ساعت 7 بود که کم کم حاضر شدم بلوز و شلواری زیبا پوشیدم و تلی زیبا هم روی سرم نشاندم بعد از رضایت کامل از شکل و شمایلم پایین رفتم خدا رحم کنه...مامان رفته بود توی کتابخانه تا جریان خواستگاری را به بابا بگه...ای خدا خودمو به تو سپردم...یه حالی به این بندت بده امشب و اینا بهم نریزن بعد از نیم ساعت بابا بیرون امد از قیافش کاملا معلوم بود که ناراحته ... بلند شدم و سلامی دادم ...با تکان سر جوابمو داد ...هنوز چیزی نگذشته بود که عمه جونم اینا هم امدن...عمه با اینکه هنوز بی خبر بود که کی قراره به خواستگاری من بیاد و فکر می کرد طبق معمول یک پسر متجدد قراره خونه ما را با قدوم خودش مزین کنه اما با این وجود لب به گله و شکایت باز کرده بود که چرا داریم عجله می کنیم و فرصت نمی دیم که خانواده حبیبی واسه خواستگاری پا پیش بزارن کم کم بحث داشت بالا می گرفت و تلاشای مهتاب و مامان هم واسه منحرف کردن موضوع بی ثمر واقع می شد که صدای زنگ ایفون بالا رفت...دعای درست و حسابی که بلد نبودم اما خوب همون صلوات هم خوب بود تا تونستم تو دلم صلوات فرستادم... نگاه عمه میخ خانواده شایسته شد که با گل و شیرینی وارد می شدن...با تعجب نگاه می کرد خانم و اقای شایسته سلام دادن بابا هم به رسم ادب جلو رفتم با مردهای خانواده شایسته دست داد.متین کت شلوار بسیار زیبا و شیکی پوشیده بود...نگرانی را توی چشمام خوند اما با لبخندی آرومم کرد. همه نشستن.قلبم مثل گنجشک می زد...مهتاب کنارم نشست و دستم و در دست گرفت...بهنام هنوز نیامده بود...مگه دستم بهت نرسه سام تک تک موهای سرت را می کنم... داشتم سام را به الفاظ زیبا مفتخر می کردم که بهنام وارد شد....مثل همیشه شنگول نبود اما خوب...سلامی کرد و کنار بابا نشست...بهش نگاه کردم..طبق معمول مهسان نظرشو جلب کرد ..اما سریع نگاه گرفت... جو خیلی خیلی سنگینی حکم فرما بود..عمه تا تونست با چشم و ابرو برام خط و نشون کشید...منم به روی مبارک نیاوردم وخودمو زدم به بی خیالی....مامان خانم ما هم که از همون روز تصادف ما خانم شایسته جیک تو جیک شده بود روی مبلی نزدیک به مامان متین نشسته بود بلاخره اقای شایسته سکوت را شکست و بعد از رد و بدل کردن حرفای روزانه و معمول رفت سر اصل مطلب اقای شایسته-حقیقتش جناب شریفی مزاحمتون شدیم که اگه حمل بر جسارت نکنید دختر خانم گلتون و ازتون خواستگاری کنیم...راستش من تمام تفاوت های دو خانواده را واسه پسرم روشن کردم اما خوب جوان است و طالب بهترینها...من پسرم و خوب می شناسم می تونم تضمین خوشبختی دخترتون را کنم .. بابا-در اینکه پسر شما جوان برومند و دانایی شکی نیست اما بهتره یکم بیشتر در مورد خودش صحبت کنه تا خواهرم هم در جریان شرایط اقازاده قرار بگیره همه نگاها به متین بود...بمیرم واسش با نگاهای سنگینشون داشتن خفش می کردن متین سری بلند کرد واهسته گفت:25 سال سن دارم..در مقطع کارشناسی ارشد هوافضا دانشگاه شریف تحصیل می کنم...فعلا پس انداز قابل توجهی ندارم...اما خوب اگه خدا بخواد از طریق دانشگاه به زودی برای کار در وزارت دفاع قسمت ساخت و طراحی هواپیماهای جنگی استخدام میشم... با ذوق وسط حرفش پریدم و گفتم:طرحتم بگو عمه چشم غره ی واضحی بهم رفت که با لبخندی جوابشو دادم بابا:قضیه طرح چیه؟؟؟ متین:حقیقتش یک طرح واسه ایمن سازی جنگنده های هوایی دادم که خوشبختانه در سطح کشوری برنده شد و واسه مسابقات جهانی فرستاده شده سوئیس تا یک ماه دیگه نتیجه اش مشخص می شه و اگه خدا کمک کنه و انجا تایید بشه منافع مالی و اعتباری زیادی برام داره بابا سری تکون داد ...حال کردم عمه کفش برید...اما خوب خودشو نباخت و گفت:بهتره رو شایدها زندگی بهار را پایه ریزی نکنیم متین:حق باشماست دو ساعتی رو خانواده من سوال پرسیدن و خانواده متین با ملایمت پاسخ دادن و اخر سر هم قرار بر این شد که بعد از یک هفته فرجه برای فکر کردن مادرم پاسخ را به خانواده شایسته بده..خانواده ها همچین گرم سوال و جواب از همدیگه بودن که فرصتی واسه صحبت کردن من و متین ایجاد نشد..یعنی به قول عمه می ذاریم واسه وقتی که خانواده ها به توافق رسیدن تو اون مجلس بهنام سممبک نشسته بود و لام تا کام حرف نزد.یه لحظه شک کردم نکنه سام زبانش و بریده باشه بعد از رفتن خانواده شایسته قیامتی تو خانه به پا شد عمه-می خوام بدونم سام چی کم داره که ما بریم با غریبه وصلت کنیم عمه جون سام هم نسبت فامیلیش با ما انقدر دور هست که بتونیم غریبه اتلاقش کنیم عمه-چشمم روشن پسر برادر شوهر من حالا شده غریبه نه عمه جون پسر برادر شوهر عمه من نسبتا واسه من غریبه است بابا-بهار با عمه ات یکی به دو نکن اما بابا.. بابا-نمی خوام چیزی بشنوم چشم بابا رو به بهنام گفت:نظر تو چیه؟ بهنام:مسلما دوستم و ترجیح می دم بابا رو به مامان هم کرد و ازش نظر خواست مامان-من فکر می کنم متین پسر با جربزه ای بابا رو به مهتاب کرد مهتاب-دایی از قدیم گفتن کجا خوشه؟؟؟اونجا که دل خوشه....خوب دل بهار هم پیش این پسره خوشه دیگه بابا:اما من خودم راضی نیستم (پس یه ساعت اقا بابا ما را گذاشتن سر کار) عمه-به نظر من هیچکس سام نمی شه از شنیدن دوباره اسم سام جوش اوردم و گفتم:عمه جون سام چی داره که انقدر طرفشی... عمه:دوست داره اره کاملا مشخصه ..نه عمه من ...نه ...اشتباه می کنی سام می خواد منم مثل تمام چیزای که خواسته و سریع بی چون و چرا به دست آورده من و هم به دست بیاره...اصلا شما خودتون باورتون میشه سام قلب داشته باشه احساس داشته باشه...اگه منو دوست داشت اون 6 ماهی که مثل یک گوشت بی جون روی تخت بیمارستان افتاده بودم و منتظر فرشته مرگم بودم برمی گشت بهنام-اون خبر نداشت...یعنی کسی جرات نمی کرد بهش بگه...می دونی که اگه می دونست الان باید تو مجلس چهله جناب شایسته شرکت می کردی داداش من اشتباهت همین جاست اون همه چیز و می دونست حتی می دونست متین راننده من شده بهنام-اره می دونه چون خودم بهش گفتم البته وقتی که جنابعالی سرحال و سرزنده شدی.. عمه:به هر حال من دلم رضا نیست .. و بعد قصد رفتن کردن...بعد از عمه مامان خیلی با بابا حرف زد اما بابا زیر بار نرفت می دونستم که قبول نکردن بابا فقط واسه زیر پا نگذاشتن حرف خواهرشه
یک هفته تمام رو مخ بابا کار کردم.راضی نمی شد که نمی شد.به هیچ صراطی مستقیم نبود.برخلاف تصورم مشکل بابا اشرافی نبودن متین نبود مشکل بابا عمه بود و مشکل عمه سام.عمه سام و مثل یه بت پرستش می کرد و بابا هم عمه را.این وسط حرفم خریدار نداشت.بلاخره زدم به سیم اخر تلفن و برداشتم و به سام زنگ زدم گره این ماجرا فقط به دست اون باز می شد. بوق می خورد ولی جواب نمی داد.نمی دونم چه مرگش شده بود.باز زنگ زدم ...اما بار پنجم بود که با گوشیش تماس می گرفتم و بلاخره جواب داد سام:می شنوم صدای بلند موسیقی تو گوشم پیچید.باز این سام رفته بود پی خوش گذرونی و مهمونیای مورد دار قدیما با شخصیت تر بودی حداقل تلفنات و جواب می دادی سام-از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن...امرتو بگو کار دارم باید برم می خوام ببینمت سام سکوت کرد.سکوت سام همیشه معنی مخالف بودن و داشت این و همه می دونستن.این بشر کلا متضاد تمام ادمای دیگه بود صدام و کمی ارام کرد و گفت:خواهش می کنم سام سام-مگه تو به خواهش های من پاسخ دادی که من بدم یادمه همیشه می گفتی من تنها مورد استثنام که هیچ وقت کارامو تلافی نمی کنی سام-بهار بازیم نده به خدا به کمکت احتیاج دارم سام-فردا ساعت 2 رستوران همیشگی صدای سام سرد و بی روح بود برخلاف همیشه تمایلی به طولانی کردن مکالمه نداشت.دلخور شدم ...سام و به عنوان همسر و همنشین نمی خواستم اما بی شک دوست نداشتم رابطه دوستانه و به مراتب فامیلیم باهاش قطع بشه ..اون بهترین حمایت کننده ای بود که سراغ داشتم حتی بیشتر از بهنام هوامو داشت شیطنت و ریختم تو صدام و گفتم:معلومه خیلی سرت شلوغه که می خوای سریع بریاااااا... سام بازم پا نداد و گفت:خداحافظ و بدون اینکه منتظر پاسخم باشه گوشیشو قطع کرد زیر لب گفتم بد اخلاق لبخندی توی اینه به خودم زدم..فردا کاری می کنم که عمه و بابا و همه با التماس منو ببندن به ریش متین خودمو روی تخت انداختم و بعد از یه هفته با ارامش خوابیدم. صبح از خواب بیدار شدم دست و صورتم و شستم به هیچ کس راجب ملاقات خودم و سام چیزی نگفتم کسی نباید می فهمید چه نقشه ای کشیدم به طرف رستوران رفتم ....ایندفعه رستوران خالی که نبود هیچ پر از مشتری بود.....سام میز همیشگی را رزرو کرده بود...منتظر نشسته بود....به سمتش رفتم سلام خیلی سرد فقط جواب داد :سلام بشینم؟! سام –مسخره بازی در نیار عجله دارم باید برم دیگه داشتم جوش می آوردم بی ذوق هرچی من مهربان تر میشم این سگ تر میشه نشستم سام به پیشخدمت اشاره کرد و بدون اینکه از من بپرسه دو پرس جوجه سفارش داد.جوجه فکولی فکر کنم فکر کرده امدم اینجا منتش و بکشم که برگرده ....اره...واسه همینه که داره واسم طاقچه بالا می زاره دوست داشتم بگم جمع کن این پوزتو که اصلا بهت نمی اد سام –بهار وقت ندارم زود بگو باید برم حیف که بهش نیاز داشتم وگرنه یکی می خوابوندم زیر گوششو می گفتم گمشو هرجا می خوای بری برو نفس عمیقمو بیرون دادم دیگه له کردن شخصیتمو و بیشتر از این جایز ندیدم واسه همین پشت سرهم و بدون مکث حرفمو زدم بدون اینکه حتی وسطش نفس بکشم سام هم با چشمای که از تعجب چهارتا شده بود به انضمام یک جفت شاخ گوزنی روی سرش داشت نگام می کرد یا بهتره بگم با نگاش قورتم میداد ببین سام از بچگی باهم هم بازی بودیم درست.از همون موقع هوامو داشتی درست.همیشه نسبت به هم حساس بودیم درست.اما عشق این چیزا نیست .این فقط یه عادت یا نه یه حس مالکیت تو نمی خوای عروسک بچگیاتو ازت بگیرن .اما.سام بهم نگاه کن...دارم می گم بهم نگاه کن دست زیر چونه اش گذاشتم و سرش را بلند کردم ...یه لحظه دلم ریخت.اون نگاه مغرور کجا و این چشمای خشته کجا...سریع خودمو پیدا کردم و ادامه دادم من دیگه اون عروسک کوچولو نیست ...ببین بزرگ شدم....خانم شدم.عشقمو پیدا کردم باعجز تو چشماش نگاه کردم و گفتم ازم بگذر تو رو خدا بگذر و متین و ازم نگیر سام با صدای غمگین گفت-دارم سعیمو می کنم پس اگه این طوره می تونی یه کاری واسم کنی؟؟؟؟ سام-چه کاری؟؟؟؟ امشب همه را جمع کن خونه ما یا عمه....با یکی از دوست دخترای خوشکلت بیا ...به همه بگو می خوای ازدواج کنی نا با من با اون دختره ...وقتی این و بگی دندون طمع رو می کشی می ندازی دور ...عمه طمعش و از تو می بره و بابا هم راضی میشه با متین ازدواج کنم سام به چشمام زل زد....عصبی نبود...خوشحال نبود...بدبختی این جا بود که بی تفاوت هم نبود همون جور که خیره بهم نگاه می کرد گفت:خیلی بی رحم شدی بهار ...خیلی با بهت و تعجب گفتم:چراااااااااا؟ سام از کیف پولش پول غذای نیاورده و رو در اورد و روی میز گذاشت و همون جور که از سر میز بلند می شد گفت:تمومش می کنم اما به روش خودم منظورش و نگرفتم سام از رستوران بیرون رفت و من هنوز مبهوت به در رستوران چشم دوخته بود نمی دونستم می خواد چیکار کنه ترس برم داشته بود وای خدایا این چرا اینجوری کرد بعد از اینکه ار بهت بیرون اوردم به غذاهای دست نخورده روی میز نگاه کردم منم میلی نداشتم اما خوب حیف بود اونجا بمونه تو فکر بودم که غذاها را چیکار کنم که چشمم به یک دختربچه و پسربچه ی بیرون رستوران افتاد لباس های مندرس پوشیده بودن و داشتن فال می فروختن..هرچی به رهگذرا التماس می کردن کسی ازشون فال نمی خرید .بی اراده از جام بلند شدم صداشون زدم به سمتم برگشتن بیاین تو پسر-اخه صاحب رستوران دعوامون می کنه لبخندی زدم و گفتم-نترس بیا دست دختره رو گرفتم و به داخل رستوران بردم نگهبان رستوران با خشم سمتشون امد و گفت:مگه نگفتم اگه پاتونو تو رستوران بزارین قلمش می کنم با منن اقا نگهبان کوتاه امد و کنار کشید هر دو رو سمت میز بردم و گفت :بشینین ..این غذا ها مال شماست دختر-اما ما پولشو نداریم بشین عزیزم پول نمی خواد برق شادی توی چشماشون درخشید. اون دوتا مشغول خوردن بودن و من هم اونا را تماشا می کرد ..چه حس لذت بخشی پسره همون طور که می خورد از خانواده اش بهم می گفت:از بابای مرده و مامان کلفتش که چند وقتی بود در بستر بیماری افتاده بود از خواهر کوچکشون و مشکلات زندگی انقدر غم داشتن که من خجالت کشیدم به مشکل خودم بگم غم نمی دونم چرا مهر این دو نفر تو دلم افتاده بود پنج پرس دیگه غذا سفارش دادم و دادم دستشونچراشو نمی دونم اما ادرس خونه پسره را ازش گرفتم و قصد رفتن کردمدر اخر نگاهی به لباس های کهنه و پاره اشون انداخت و ناخوداگاه چشمام نم دار شد چرا من تا حالا این گروه ادما را ندیده بود به نگهبان سپردم کاری بهشون نداشته باشه و از اونجا که خیالم از این مردتیکه خبیث راحت نبود با مسئول رستوران هم هماهنگ کردم با تته پته گفت:اخه از کلاس رستوران کم می شه ..می دونستم دردش چیه با کمی پول زبونشو بستم و راهی خانه شدم کمی با ماشینم توی خیابان ها دور زدم.فکری شده بودم .فکر سام فکر متین فکر نگاه خسته سام فکر نگاه مهربون متین فکر زندگی فکر اینده فکر تقدیر به همه فکر کردم.چیزی که واسم مسلم بود این بود که نمی زارم تقدیر و روزگار منو و بازیچه ی خودشون قرار بدن کسی که تقدیر را رقم می زنه منم.نمی خوام مثل ماهی ناتوانی در دریای تقدیر باشم که موج و حوادث به هر جا که می خوان من و ببرن.نمی زارم بازیچه تقدیر شم بعد از کلی خیابان گردی به خونه برگشتم عصر شده بود.با تعجب دیدم بهنام خونه است جواب سلامم و زیر لب داد می خواستم راه اتاقم و پیش بگیرم که صدای مامان و شنیدم بهار ساعت 7 حاضر شو بریم خونه اقا حبیبی چه خبره؟ مامان-منم نمی دونم مثل اینکه سام مهمونی گرفته از قیافه بهنام معلوم بود کل ماجرا را می دونه اما اون رفتار سردش مانع می شد ازش چیزی بپرسم به اتاقم رفتم چیزی به ساعت 7 نمونده بود .حاضر شدم.یه اس ام اس عاشقانه واسه متین فرستادم این روزا انقدر درگیر بودیم که زیاد وقتی برای با هم بودن نداشتیم.اون دنبال کارای مقاله اش بود و من دنبال راضی کردن خانواده ام نمی دونم چرا دستم لباس سورمه ای را از کمد بیرون کشید.می دونستم سام عاشق رنگ سورمه ای البته می گفت وقتی من از این رنگ لباس می پوشم مظلوم می شم درست مثل یه گربه وحشی اما بی پناه.. توی اینه به خودم نگاه می کردم .لباس سورمه ای بدجور فیت تنم بود وتلی به همون رنگ روی موهام نشاندم و موهای لختم و ازاد گذاشتم یه لحظه جرقه ای به ذهنم خرد خم شدم و صندقچه ی مخفیمو توی پرت ترین کمد اتاق زیر خروار ها وسایل در آوردم.این صندقچه محل جمع اوری تمام چیزای بود که به من تعلق داشت و قرار نبود کسی ازشون چیزی بدونه.. صندقچه پر بود از رازهای زندگیم و یکی از رازهام متعلق به سام بود چیزی که سام می خواست راز بمونه.یک گردنبند که تو عالم بچگیم از سام هدیه گرفتم .طلا نبود ولی اون موقع واسم از هر طلایی با ارزش تر بود 10 سالم بود که سام این و بهم داد یک گردنبند چوبی و زیبا ..ازم خواست حرفی راجب گردنبند به کسی نزنم می خواست راز بمونه می گفت این گردنبند نشانه دوستی منو و تو هر وقت دلت برام تنگ شد بهش نگاه کن...تا مدتها گردنم می انداختم اما وقتی واسه اولین بار سام را دست در دست یه دختر دیدم از گردنم درش آوردم.با همون بچگیمم می فهمیدم که سام حرمت نگه نداشت پس ارزش دوستی را نداره گردنبند و گردنم انداختم نه واسه اینکه حسی به سام داشتم نه..فقط واسه اینکه می دونستم اگه قرار باشه کار احمقانه ای کنه با دیدن این گردنبند منصرف میشه می فهمه هنوز هم همبازی بچگیاش روش حساب یه دوست و می کنه و این باعث میشه حرمت نگه داره و به عشق من .متین من. احترام بزاره تو اینه نگاهی به خودم انداختم با اینکه گردنبند سلیقه یک پسر بچه نوجوان بود اما به شدت زیبا بود لبخند زدم و گفتم:از بچگیت خوش سلیقه بودی بلاخره وقت رفتن شد.دل تو دلم نبود.خدایا خودمو به خودت سپردم.تا در خونه اشون زیر لب صلوات می فرستادم. بلاخره رسیدیم.زیر لب یا خدایی گفتم و وارد شدم. ماشین عمه رو دیدم که جلوی عمارت پارک بود.پس عمه رسیده بود .با بابا و مامان و بهنام وارد شدیم.شال و مانتومو به مستخدم جلوی در دادم و رفتم داخل. سام به پدر و مادر و بهنام دست داد اما همینکه به من رسید دستش و عقب کشید سری به نشانه ی سلام تکون داد و درست همون موقعه بود که گردنبند و دید...چشماشو تنگ کرد و گفت:هنوز داریش؟ اره دارمش.به حرمت همین راز .سام التماس می کنم خراب نکن .ارزو هامو خراب نکن سام:نترس.همه چیز بر وقف مراد تو میشه با ذوق گفتم:بگو جون بهار بلاخره لبخند مهمون اون صورت جدیش شد و اروم گفت:جون بهار تپش قلبم منظم شد ..نه مثل اینکه خدا را شکر همه چی رو به راه.با هم وارد شدیم عمه نگاهی خریدارانه به هر دوی ما انداخت از اون نگاهای که می دونستم تو دلش داره می گه قربون قد و بالاشون چقدر به هم میان تو دلم به افکار ساده عمه جونم خندیدم نشستیم.صحبت های معمول شروع شد سام با بابا و بهنام گپ می زد مامان با عمه.مهتاب هم این وسط فقط داشت شکمشو خجالت می داد.میوه ای نبود که این واسه خودش پوست نگیره .اگه کسی واسه اولین بار می دیدش می گفت طرف از این فقیر فقرای صحرای افریقاست که تو عمرش چشمش به انبه و موز نیافتاده این وسط من داشتم از حرص منفجر می شدم دلم می خواست پاشم بزنم تو سر سام و بگم بنال دیگه جون به سرم کردی که خدا را شکر خودش شروع کرد صداشو صاف کرد و رو به جمع گفت:راستش یه مطلبیه که می خواستم مطرح کنم همه به دهنش زل زدن .نمی دونم این وسط چه مرگم بود که داشتم از استرس سکته می کردم سام خیلی بی پرده و رک سریع بی مقدمه رفت سر اصل موضوع گفت:اینکه بخوام حس خودم و نسبت به بهار انکار کنم میشه از اون دروغای بزرگی که روز سیزده فرودین می گیم که همه بخندن یه جور جک میشه از اونجایی که تو ماه فروردین نیستیم و سیزده بدر گذشته نمی خوام دروغ بگم.اره همتون درست برداشت کردین . قلبم ایستاد این دیونه داشت چی می گفت سام خیره به چشمام ادامه داد:نمی دونم چی شد و از کی شروع شد اما غم بی مادری و عقده ی بی خواهری انقدر بهم فشار آورده بود که دنیام بشه بهار و مهتاب .دو دختری که تو عالم خیال باهاشون سیر می کردم همیشه واسم سوال بود چرا مهتاب و راحت جای خواهر نداشتم می ذاشتم اما وقتی به بهار می رسید دوست داشتم فقط واسم دوست باشه نه خواهر..گذشت و بزرگ شدیم و این احساس بزرگتر شد.بهار دنیای منه اما اگه با من بودن آرزوهاشو خراب می کنه ترجیح می دم بیرون گود بمونم و خوشبختی هاش و مثل یه تماشگر تماشا کنم .حس یه طرفه به نتیجه نمی رسه عشق اول هم هیچ وقت فراموش نمی شه .بهار نمی تونه متین و فراموش کنه.همیشه عاشق برد بودم و از باخت متنفرم اما اگه بخوام بهار و بدون عشق داشته باشم باختم پس ترجیح می دم کنارش بزارم تا این بار هم برنده باشم دوست دارم از بیرون به رقص زندگیش نگاه کنم و از ته دلم تشویقش کنم و واسش کف بزنم سام با ارمش ساختگیش ادامه داد:متین شایسته پسر خوبیه راجبش پرس و جو کردم دودره باز نیست و بهار و به خاطر جیب باباش نمی خواد.مهم تر از همه اینه که بهار و دوست داره .امانت دار خوبی میشه به حرفم اعتماد کنید عمه که معلوم بود بهش برخورده گفت:بهار خواستگارای خیلی بهتر از تو و متین داره سام-می دونم بهار مروارید با ارزشی .من لیاقتش و ندارم عمه از جا بلند شد که خانه را ترک کنه اما با زبون بازیهای سام دوباره به سر جاش برگشت خشمش نسبتا کمتر شده بود شام و خونه ی اقای حبیبی خوردیم و به خونه برگشتم فردا قرار بود مامان به خانواده شایسته جواب بده.بعد از برگشتن به خانه بابا خواست دنبالش به کتابخانه برم .رفتم رو به روی بابا نشستم بابا با لبخند گفت:دختر بابا مطمئنی؟؟ با شرم ساختگی گفتم:در مورد متین؟ بابا:اهوم اره بابا خیلی خوب گلم اگه اینجوری دلخوشی منم به دلخوشی تو دلخوشم ناخواسته در اغوش بابا پریدم و صورتش و غرق بوسه کردم بابا-خجالت بکش دختر بابا...قدیما حرف از شوهر می امد دخترا تا بناگوش سرخ می شد چشمکی زدم و گفتم:اون مال قدیما بود بابا خوب برو بخواب من با مامانت هماهنگ می کنم با ذوق به اتاقم رفتم.می خواستم به متین زنگ بزنم اما پشیمون شدم می خواستم سوپرایز بشه ولی بی شک خودش الانا دیگه زنگ می زد واسه اینکه خللی تو پروژه سوپرایز کردنم ایجاد نشه گوشیمو خاموش کردم صبح از ساعت 8 گوش به زنگ بودم.منم عقلم پاره سنگ برداشته بوداا اخه یکی نبود به من بگه کی کله سحر زنگ میزنه جواب خواستگاری بگیره .ساعت12 انتظارم پایان یافت گوشی اتاقم و اروم برداشتم تا مامان نفهمه خانم شایسته-سلام خانم شریفی مامان-سلام از ماست شروع کردن احوال پرسی از حال سوپری محل گرفته تا خواهر زن دایی عمه بابای خانم شایسته و این مامان من پرسید .خوب فدات شم برو سر اصل مطلب دیگه بعد از کلی طفره رفتن قسمت مورد علاقه من شروع شد خ شایسته-خانم شریفی بلاخره این گل پسره ما را به دامادی قبول کردین یانه؟ مامان-کی بهتر از اقا متین ایشاالله خوشبخت شن خانم شایسته کلی پشت تلفن کشید که پرده گوشم پاره شد.حالا اینا عروس علیل قبول می کردنخانم شایسته با همون شوق و ذوق تلفن و قطع کرد مثل روز روشن بود که الان می ره که به متین خبر بده پس الان وقتشه که گوشیم و روشن کنم گوشیم و روشن کردم .متین زنگ زد صداش به شدت شاد بود منم به شدت جو گیر شده بودم به همین خاطر سعی کردم ادای دخترای سنگین رنگین و درارم بله بفرمایید متین-سلام ملوسکم سلام عروسکم سلام عشقم سلام متین-خوبی عزیزم ممنون متین با لحن شیطونی گفت-حالا چرا لحنت و کردی مثل دخترای افتاب مهتاب ندیده ی عهد قجر از اونایی که تو عمرشون با خواستگارشون هم کلام نشدن با تعجب گفتم:جانم؟؟؟ متین-جونت بی بلا دیگه نتونستم خودم و بگیرم و زدم زیر خنده متین-باریکلا بخند خوشکلم که عاشق خنده هاتم متین باورت میشه همه چی حل شد باورت میشه قرار مال هم شیم متین-اره خوشکل خانم باورم میشه چرا که نشه اخه مامان و بابای تو از من اقا ترم پیدا می کردن روتو کم کن متین-ای جان عاشق این حرص خوردناتم لحنم و مظلوم کردم و گفتم:متین داشتیم؟؟؟ متین هم بلند زد زیر خنده متین-بهارم پاشو بیا بیرون ببینمت نچ نچ نچ نچ ما رسم نداریم عروس و داماد قبل از عقد هم دیگه رو ببینن قرار ما سر سفره عقد رو بنده رو که زدی بالا منو می بینی متین-بهار دلم واست شده اندازه یه نخود اذیت نکن دیگه من بی خود کنم عشقم و عذاب بدم یه ساعت دیگه برج میلاد متین-سر یه ساعت بیا می دونی که از بدقولی بدم می آد یهو دیدی عقد نکرده طلاقت دادما اوه اوه اوه ..دل و جرئت بهم زدی ما مخلصتیم تا شبم نیای من منتظرت می مونم کم زبون بریز اومدم تلفن و قطع کردم و اماده شدم ر فتم برج میلاد از انجا هم همه ی سرخ سمبه های تفریحی تهران و سرک کشیدیم تا شب با هم بودیم بعد متین من و رسوند خانه و خودشم برگشت خونه اشون ---------- اخر هفته تمام بزرگای فامیل دور هم جمع شدن و مراسم بله بران انجام شد گرچه پیر مردای اشراف تمام همت خودشون و واسه به هم زدن مهمونی به کار بردن اما خوب سخاوتمندی اقا شایسته اجازه موش دواندن و بهشون نداد هرچی مهر کردن قبول کرد و هر شرطی گذاشتن پذیرفت جالبترین موضوع ان شب اینجا بود که سام هم بی دعوت تشریف آورده بود از اول تا اخر روی متین زوم کرده بود و عملا با چشماش داشت اونو می خورد بر خلاف تصورم هیچ سعی بر بهم زدن مهمونی نداشت و مثل یه بچه خوب یه گوشه کنار بهنام نشسته بود و به عرایض بزگترها گوش می داد تو دلم گفتم هفت قران به میان چشم بد دور چه اقا شده روز 25 شهریور را واسه روز عقد تایین کردن گرچه مناسبتی نداشت اما خوب اخر هفته بود و خوبیش این بود که قبل از شروع دانشگاه هاست .من بی عار هم که باید از ترم پاییز بر می گشتم سر درس و مشق و عملا با یللی تللی خداحافظی می کردم متین در پوست خود نمی گنجید من از اون بدتر ..تقریبا اخر شب بود که با متین واسه قدم زدن و حرف زدن به باغ رفتیم .انقدر قدم زدیم و از آرزوهامون گفتیم تا خسته شدیم وقت برگشت شد جلوی در ورودی متین دستم و کشید و منو و به سمت خودش برگردوند بوسه ای نرم و اهسته روی گونه ام کاشت. گر گرفتم .چشم چرخاندم که ببینم کسی ما رو ندیده باشه اما نه مثل اینکه متین قبل از من محیط و چک کرده بود و از سفید بودن وضعیت اگاهی کافی داشت .چشمم که به بالکن اتاق بهنام افتاد فهمیدم زهی خیال باطل سام اونجا ایستاده بود و داشت زاغ سیاه ما رو چوب می زد .من نمی دونم این زیگیل تو بالکن چیکار داشت یعنی عقلش نمی رسید نباید مزاحم دل و قلوه گرفتن دو تا مرغ عشق بشه. با متین داخل رفتیم و کمی بعد مهمونی به پایان رسید
از فردای اون روز افتادیم دنبال خرید واسه مجلس عقد.من و مهسان و مهتاب و متین تمام شهر را زیر و رو کردیم از اونجایی که مجلس عقد با خانواده عروس بود به همت جیب باباجونم از هرچیز بهترینش را می خریدم.
25 شهریور فرا رسید .روزی که باید با تمام منیتم خداحافظی می کردم و پا به فصل جدیدی از کتاب زندگیم می ذاشتم روز اتمام خودخواهیام روز شروعی دوباره روز عقدم از صبح زود تو خانه هیاهو به پا بود.از اونجا که باغ خانه خودمون به اندازه کافی بزرگ و مجلل بود احتیاج به گرفتن تالار نداشتیم قرار شد جشن توی باغ خودمون برگذار بشه .مهتاب مدیر برنامه ها شده بود و از کله سحر داشت دستور میداد و ایراد می گرفت.مامان داشت تلفنی سفارش غذا ها را چک می کرد تنها چیزی که آزارم می داد این بود که بهنام هنوز نیامده بود و بعید می دونستم بیاد بغضم گرفت رو بهنام فقط حساب برادری نمی کردم واسم دوست بود توقع نداشتم اینجوری پشتم و خالی کنه صدای زکیه از پشت سر امد بهار خانم بله ارایشگرتون امده الان میام به اتاقم رفتم رزیتا با چندتا از شاگردای خبره اش بند و بساتشون و تو اتاقم پهن کرده بود رزیتا با دیدنم گفت:بهار جان بجنب که دیره نگاهی به ساعت انداختم تازه 10 بود خنده ام گرفت مگه می خواست چیکار کنه که دیر شده بود روی صندلی نشستم این دفعه اجازه نداد اصلا نظر بدم می گفت اینبار هر کاری خودش بخواد می کنه صورتم و ارایش کرد و خواست لباسم و بپوشم ..لباس ماشی رنگم و از جعبه بزرگش در آوردم و پوشیدم رزیتا خیره نگاه کرد و گفت:مثل همیشه در انتخاب لباس گل کاشتی نظر لطفتونه نشستم و رزیتا شروع کرد به ور رفتن با موهام مدل باز و جمع درستش کرد و بعد از اتمام کار اجازه داد توی اینه خودم و ببینم رو به روی اینه قدی ایستادم موهام و فوق العاده درست کرده بود اما صورتم یکم زیادی ارایش داشت خوشم نیامد دلم می خواست مثل همیشه دخترانه درستم می کرد از این همه رنگ و لعاب بیزار بودم فکر می کردم نه تنها به زیبایم اضافه نمی کنه بلکه برعکس می خواستم دهن باز کنم و ازش بخوام یکم این ارایش و کمتر کنه که در باز شد و مهسان وارد شد مهسان-سلام بهارجان سلام ماشاالله بزنم به تخته چه ناز شدی مرسی اما به نظر خودم یکم ارایشم زیاده مهتاب که داشت داخل میشد گفت:ناسلامتی عروس خانمیا یعنی خوبه؟؟؟ مهسان-اره عزیزم ماه مرسی مهسان-راستی بهار جان نمی دونی مهتاب خانم چه کرده باغ و عملا تبدیل کرده به بهشت مهتاب در حالی که منو از رو صندلی ارایشگر هل می داد کنار و خودش لم می داد رو صندلی گفت:ایشاالله جبران می کنه.حالا هم بکش کنار که نوبت منه رزیتا خانم مشغول رسیدن به مهتاب شد ازش خواستم بعد از مهتاب به مهسان برسه راستی مهسان متین کجاست؟ مهسان-ارایشگاه هنوز تمام نیست مهسان-چند دقیقه پیش تمام شد داره میاد ده دقیقه بعد متین امد پشت در اتاق ایستاده بود و مهسان اجازه ورود بهش نمی داد ازش شاباش می خواست اون بدبختم هرچی پول تو جیباش بود خالی کرد و بازم مهسان می گفت کمه بلاخره رضایت داد ودر و باز کرد بیرون رفتم متین لبخندی بهم زد و جلو امد دست گل رز سفیدی که در دست داشت و بهم داد و بوسه ای به گونه ام کاشت نگاهی بهش انداختم توی اون کت شلوار مشکی دلچسب تر شده بود. باهم به باغ رفتیم تا عکاس چندتا عکس جانانه ازمون بندازه .به باغ که رسیدم حیرت کردم این مهتابم ترشی نخوره یه چیزی میشه هاا..سفره عقد و توی الاچیق چیده بودن از در ورودی تا محل تایین شده واسه مهمونا دو طرف و گل رز و مشعل گذاشه بودن میز و صندلی ها را با نظم خاص و زیبایی چیده بود روی تک تکشون شمع و گل و ..چیده بود متین لبخندی زد و گفت:ای خدا کی این عاقد میاد خلاصمون کنه بهش نگاه کرد و لبخند زدم توی باغ چندتا عکس باهم گرفتیم و دوباره به اتاق من برگشتیم تا بعد از امدن مهمانا پایین بریم از ساعت 8 گروه گروه مهمونا وارد می شدن مهتاب با ذوق داخل شد و گفت:بهار بهنام امد خوشحال شدم و نفس راحتی بیرون دادم چقدر از نیامدنش می ترسیدم ساعت 9 وقت پایین رفتن شد دستم و دور بازوی متین حلقه کردم و از پله ها پایین رفتیم در حیاط را زکیه باز کرد و من و متین اهسته قدم گذاشتیم از پله های خونه پایین امدیم مهمان ها دو طرف راهمون ایستاده بودن احساس خوبی داشتم .اهسته قدم بر می داشتیم یه لحظه چشمم به سام افتاد که در کنار بهنام ایستاده بود و دست می زد در اینکه لبخندش مصنوعی بود هیچ شکی نداشتم دستم و بیشتر به بازوی متین فشردم متین نگاهم کرد و لبخندی زد به این معنی که ارام باش و نگرانی به دلم راه ندم .یکی از خدمتکارا اسفند دود کرده بود و رو سرمون گرفت اخرین نفرات و نزدیکترین نفرات به الاچیق و سفره عقد پدر و مادر من و متین به انضمام عمه و مهتاب و مهسان بودن از اینکه بهنام پیش اونا ناایستاده بود و کنار سام اون دور مثل غریبه ها ایستاده بود و داشت واسم دست میزد ناراحت شدم اول عمه در اغوشم کشید و زیر گوشم زمزمه وار گفت:می تونستی انتخابای بهتری داشته باشی اما حالا که این پسر و انتخاب کرذی امیدوارم خوشبختت کنه رو به متین امرانه گفت:خوشبختش کن متین با لبخندگفت:تمام سعیم و می کنم مامان و بابا و خانم شایسته را در اغوش کشیدم اقای شایسته بوسه ای بر پیشانیم کاشت و برایم ارزوی خوشبختی کرد دست در دست متین به پشت سفره عقد رفتم و روی صندلی ها نشستم سفره فوق العاده ای بود ..لبخند از لبم پاک نمی شد حاج اقا که از دوستان پدربزگ خدابیامرزم بود امد و رو به روی ما نشست و خطبه عقد را جاری کرد عروس خانم وکیلم؟ توی اینه نگاهی به متین انداختم لبخندی زد و دستم را در دستان گرمش فشرد سر بلند کردم تا بله بگم که نگاهم به سام افتاد نگاش خسته بود اما باید کنار می امد با استعانت از خداوند متعال و اجازه بزگترها بله سام چشماش و بست و کمی بعد باز کرد متین دستم را بالا برد و بوسه ای روی ان کاشت صدای جمع که یک صدا داد میزدن عروس داماد و ببوس یالا بلند شد راستش معذب بودم و نمی خواستم این کار و کنم اما اون مهتاب مارمولک اون وسط همه را به اصرار و پافشاری دعوت می کرد و دخترا هم ول کن نبودن به صورت متین نگاه کردم چشمکی زد و اهسته گفت:چرا معتلی یالا سر بلند کردم و اهسته گونش و بوسید مهتاب و مهسان امدن و دو طرف من و سام قرار گرفتن مهتاب عسل را اول به سمت متین گرفت متین انگشتی در جام عسل زد و دستش را در دهانم کرد شیطنتم گل کرد و دستش را اهسته گاز گرفتم سرش و جلو اورد و گفت:بهار تلافی داره ها با لبخند اهسته عسل را خوردم . حالا نوبت من بود وای نکنه اینم بخواد انگشت منو گاز بگیره دستم را به سمت دهنش بردم و با چشمای مظلوم بهش نگاه کردم عسل را خورد و بوسه ای روی انگشتم کاشت تو دلم گفتم چه تلافی شیرینی مهسان هم ماست و جلوم گرفت و تو دهن هم کردیم.بعد از اون نوبت هدیه های سر عقد بود.بابا یک واحد اپارتمان از طرف خودش و مامان هدیه داد و اقای شایسته یک سرویس طلا .بهنام تنها یک سکه گرفته بود و با اینکار مخالفت خودش را اعلام کرد از همه جالبتر هدیه سام بود سام 5 درصد از سهام کارخانه مشهور و معروف پدرش را که خود سام سهام دار اعظم و 55 درصدیش بود را به نام من کرده بود و حالا خودش 50 درصد من 5 درصد و پدرش 40 درصد سهام داشت .5 درصد سهام از اون کارخانه خیلی بود خیلی در امد اون کارخانه فوقالعاده بود و این هدیه سام من و یک زن بی نیاز از جهت مالی می کرد.یه لحظه دوست داشتم هدیه اش و پس بدم و بگم صدقه نمی خوام اما کی بود که طمع از 5 درصد سهام کارخانه ببره و بی خیال بشه .دهان همه جامع باز مونده بود.منم مثل یک ادم کاملا پررو بی توجه به ارزش هدیه سام با خونسردی سری تکون دادم و خیلی معمولی تشکر کردم بدون هیچ هیجان و شادی مضاعفی
متین در برابر هدیه سام عکس العملی نشان نداد خوشم امد خدایی خیلی مرد بود هر کس دیگه ی جای اون بود همون وسط مهمونی شروع می کرد به بازپرسی اینکه چرا یه پسر مجرد اونم خواستگار قبلیت باید همچین هدیه بهت بده و از این حرفا اما متین مثل اسمش متین بود بر عکس من اون تشکر پر مهر و محبتی از سام کرد و همدیگر را در اغوش کشیدن .شنیدم که متین اهسته زیر گوش سام گفت:قول می دم نزارم آب تو دل هم بازی بچگیات تکون بخوره سام لبخند خسته ای زد و گفت:رو حرفت حساب می کنم مهتاب همه را به نشستن دعوت کرد و از من و متین خواست برای افتتاح مجلس رقص به وسط باغ جایی را که برای رقص و پای کوبی در نظر گرفته بود بریم .من و متین هم دست در دست هم با لبخند به وسط باغ رفتیم اهنگ ملایمی را ارکست نواخت من دستام را دور گردن متین حلقه کردم و اونم دستاش و حلقه کرد دور کمر من. صدای دست و شوت زدن از جمع بلند شد .اهسته حرکت می کردیم .در اوج لذت بودم .گرمای اغوش متین حالا که به هم حلال شده بودیم واسم دلچسب تر بود امن تر بود .توی تفکرات خودم بودم که حرکت متین غافلگیرم کرد اهسته بوسه ای به گونه ام کاشت .به خودم که امد فهمیدم بوسه اتمام رقص بوده صدای کف زدن از مهمان ها بلند شد و بعد از اون تمام دختر پسرا واسه رقص به ما پیوستن .دوست داشتم بازم با متین برقصم اما خوب عروس بودم و به قول مامانم عروس باید سنگین رنگین باشه .با متین برگشتیم به جایگاهمون . سربلند کردم و مهمان ها را از نظر گذروندم .چشمم به بهنام افتاد داشت با مهسان حرف میزد.بلاخره ما نفهمیدیم این از خانواده شایسته بدش میاد یا خوشش میاداونطرف تر مهتاب داشت دست سام و می کشید و با خودش وسط می برد .سام هم طاقچه بالا می ذاشت اصلا این چرا یکی از دوست دختراشو امشب نیاورده مجلس گرمی بود همه چیز فوق العاده بود پذیرایی شام بزن و بکوب همه چیز بهترین بود . اما بلاخره تموم شد یک ماهی از عقدم می گذشت رابطه من و متین صمیمی و گرم بود به قول شاعر همه چی آروم بود زندگی افسانه ای داشتم درست مثل کتاب قصه ها.متین همون شاهزاده سوار بر اسب سفید من بود . از اون گذشته دانشگاها باز شده بود حس خوبی داشتم برگشتن به سر درس و مشقم فکر نمی کردم تا این حد واسم دلچسب باشه .بکوب درس می خوندم .با اینکه متین پاره از وجود خودم بود اما خوب دوست داشتم جلوش کم نیارم اگه اون شاگرد اول دانشگاه می شه یه جوری افت داشت من نشم .خلاصه رقابت در حین رفاقت داشتیم اون روز داشتم واسه می ترم بی وقت و زودتر از موعد استاد محسنی که بدبختانه از دوستان و همکاران پدرم بود و روی من فلک زده حساب ویژه باز کرده بود درس می خوندم که گوشیم زنگ زد.شماره خانم شایسته بود سلام خ شایسته-سلام عروس گلم خوبی؟ از احوال پرسی های مادر شوهر گلم خ شایسته-شرمندم نکن عروس خوشکلم باور کن این بیماری خواهرم هوش و حواس از سرم برده انشاالله که بلا به دوره خ شایسته-بهار جان من قراره امشب اینجا بمونم .مهسان هم که سر پروژه جدیدیه که تازه گرفته . مجید (اقای شایسته)هم که با دوستاش دوره داشته رفتن تفریح.بچم تو خونه تنهاست تا شب هم فکر نکنم مهسان و مجید برگردن قربونت برم مادر برو پیشش تنها نباشه تنهایی اونقدر مشغول دفتر و کتابش میشه که نه نهار می خوره نه شام برو پیشش تا خیال منم راحت بشه. چشم مادر جون الان می رم خ شایسته-نهار درست کردم توی یچاله گرم کنید بخورید اونم به چشم فدای تو بشم عروس گلم کاری نداری؟ نه سلام خاله را برسونید بزرگیت و می رسونم خداحافظ خداحافظ گوشی را قطع کردم رو به روی اینه ایستادم و لبخند شیطونی زدم.ابروهام بالا انداختم.اقای محسنی و امتحان میان ترم و بی خیال شدم و به سمت کمد لباسیم رفتم .یه لباس شب سورمه ای کوتاه داشتم میگم کوتاه یعنی خیلی کوتاه...بدون رودربایسی همون و پوشیدم به سمت اینه رفتم ارایش کمرنگی کردم و از ادکلنی که متین عاشق بوش بود به مچ دست و گردنم زدم دستمال گردن سورمه ای رنگم رو بستم موهامو سشوار کشیدم و لخت رها کردم تل سفیدی زدم و صندل سفیدمم پوشیدم مانتوی بلندم و پوشیدم جزو استاد محسنی را هم محض احتیاط در کیف گذاشتم و به سمت ماشینم هجوم بردم تخته گاز خودم و به خونه اقای شایسته رسوندم .ماشین و پارک کردم و با کلیدی که قبلا بهم داده بودن در و باز کردم می دونستم متین وقتی غرق درس هیچ رقم از دنیای خودش بیرون نمی اد ولی محض احتیاط اهسته حرکت می کردم که متوجه نشه در ساختمان را اهسته باز کردم جلوی اینه مانتو و شالم و از تن در اوردم چشمکی به خودم زدم و اهسته به سمت اتاق متین رفتم در اتاق باز بود و متین هم مشغول ور رفته با کامپیوترش بود پشتش به در بود و متوجه ورود من نشد اهسته بالای سرش رفتم دستام و روی چشمش گذاشتم و سرش را کمی عقب کشیدم همینطوری که چشماش و گرفته بودم بوسه ای روی لباش کاشتم متین-این فرشته ی اسمانی از کجا نازل شد؟ فرشته ها اوصولا از اسمون میان دیگه متین-عذر می خوام مادام اگه همسرم بفهمه هر جفتمون و با دستای خودش خفه می کنه بنده از همسرتون اجازه کتبی دارم متین من و جلو کشوند و روی پاهاش نشوند و گفت:فدای همسر خوشمل خودم بشم .و گونه امو بوسید تازه متوجه لباس و سر وضع من شد و گفت:ببین عشق من چیکار کرده.دختر تو چه شجاعتی داری نمی ترسی بلا ملای سرت نازل کنم؟ با لبخند شیطونی گفتم:مگه ادم از شوهرش می ترسه؟؟ متین با لبخند خاص خودش یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:که نمی ترسی؟ نچ نچ متین چشماش شیطون شد و گفت:بهار خودت گفتی نمی ترسیااااا تو اون لحظه نمی فهمیدم منظور متین چیه واسه همین گفتم:ترس از تو عمرا متین دستمال گردنم و باز کرد و اهسته گردنم و بوسید.بعد از ان بغلم کرد و روی تخت گذاشتم بوسه ای طولانی روی لبم کاشت تازه فهمیدم منظورش از این نمی ترسی نمی ترسیا چی بوده. با اعتراض گفتم:متین متین-جان متین پاشو متین-تو که گفتی نمی ترسی نمی دونستم داری راجب چی حرف میزنی حالا پاشو متین با اخمی ساختگی گفت:ادم شوهرشو پس می زنه!! نمی دونم تو چشماش چی دیدم که تسلیمش شدم از خواب که بیدار شدم هنوز در اغوش متین بودم نگاهی به صورتش انداختم شوهرم بود هیچ گناهی مرتکب نشده بودیم .فکر کنم سنگینی نگاه من باعث شد میتن هم از خواب بیدار شه منو بیشتر در اغوش فشرد و گفت نبینم ترسو تو چشمای خانم گلم نمی ترسم اما متین-اما چی؟ لب باز کردم که حرفی بزنم اما متین دستش را به نشانه سکوت جلوی دهنم گذاشت و گفت:هیس متین-بهارم تو زن منی اسمت تو شناسنامه منه شرعی و قانونی .دوست ندارم از اتفاقی که افتاد دلخور باشی گونه امو دوباره بوسید و گفت:حالا هم بخند تا دلم باز شه لبخند زدم اما بازم ته دلم غوغا بود از اون بدتر بدن دردم بود نگاهی به ساعت انداختم 4 بود بلند شدم و به اشپزخونه رفتم و غذا را گرم کردم از گرسنگی داشتم غش می کردم نهار را دو نفره خوردیم متین سر نهار خبر داد که پس فردا واسه مسابقه مقاله اش به سوئیس می ره کمی دلم گرفت اما وقتی فهمیدم سفرش 4 روزه است به خودم قبولوندم که 4 زمان زیادی نیست و میشه تحمل کرد. ساعت 6 به خونه خودمون برگشتم جزو اقای محسنی را از کیفم بیرون اوردم و زیر لب زمزمه کردم: چقدرم که من درس خوندم
دو روز از رفتن متین می گذشت هر دو شب با هم تلفنی صحبت کرده بودیم متین استرس عجیبی داشت چیزی که تا به حال ازش ندیده بودم سعی می کردم با حرفام ارامش کنم که تا حدودی موفق هم شدم. امروز قرار بود نتایج اعلام بشه از صبح گوش به زنگ بودم تا خبری از متین بشه .تو دلم غوغا بود .حالم خوب نبود منم استرس داشتم ساعت 5 عصر گوشیم زنگ خورد شیرجه زدم رو تخت و گوشیم را برداشتم بدون اینکه به صفحه نمایش نگاه کنم گفتم:الو متین من که مردم از انتظار چی شد؟ سام-سلام با شنیدن صدای سام خودم و جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید فکر کردم متین سام خیلی سرد گفت:خواهش می کنم.زنگ زدم بگم فردا جلسه سهام داراست اگه خواستی بیا اگرم دلت نمی خواد وارد جریان کارخانه بشی وکالت بده به من یا بابام تا بتونیم جای تو تصمیم بگیرم سهمت هم هر ماه به حسابت واریز میشه از لحنش لجم گرفت:نه خودم میام سام-باشه.فردا ساعت 4 عصر اینجا باش بدون خداحافظی تلفن و قطع کرد بی تربیت احمق فکر می کنه نوبره شو آورده تلفنم باز زنگ زد این بار به صفحه نگاه کردم متین بود با ذوق جواب دادم خوش خبر باشی متین-هستم خانمم هستم عشقم جون بهار متین-مرگ متین ااااااا درست حرف بزن ببینم چی شده متین که از شادی در پوست خودش نمی گنجید گفت:بهار اول شدم اول جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم متین-جانم خوشحالی تو از اول شدن بیشتر می ارزه وای متین باورم نمی شه متین-اقاتون و دست کم گرفتی متین حالا چی میشه؟ متین-هیچی زندگی رو خوشش و به من نشون می ده متین الان از ذوق سکته می کنم متین-دور از جونت ..بهار امشب کنفرانس مطبوعاتی دارم شبکه...دو ساعت دیگه بشین ببین تا باور کنی شوهرت ادم حسابیه از اولشم می دونستم متین-بهارم من برم دیگه امشب بهت زنگ می زنم متین امشب همون پیراهن سفید را با کت اسپورت سورمه ای که واست گذاشتم بپوش متین-اونم به چشم به مامانت خبر دادی؟ متین-نه فقط به تو زنگ زدم خودت بهشون خبر بده باشه بوس بوس متین-بهار از راه دور من و هوایی نکن با اعتراض گفتم:متین متین-جان متین پررو نشو متین-متین فدات حرص نخور عزیزم.فعلا خداحافظ خداهمراهت تلفن و برداشتم و به خانم شایسته خبر دادم از ذوق به گریه افتاد .بعد از اون از اتاق بیرون رفتم و به مامان و بابا گفتم مامان:از اولش می دونستم پسر با جربزه ای بابا هم لبخند به لب داشت بابا-خدا را شکر راس ساعت برنامه شروع شد .به متین خیره شده بودم فروتنانه و مثل یک جنتلمن صحبت می کرد صورتش شوخ نبود جدی بود خیلی جدی در مورد طرحش توضیح داد همون موقع قسمت های از مراسم اهدای هدایا پخش می شد از خوشحالی بال در آورده بودم شب ساعت 10 متین باز تماس گرفت و خبر داد برای انجام مزایده برای اجرای طرحش دو روز بیشتر می مونه دلم گرفت اما خوب کاریش نمی شد کرد ----- صبح ساعت 3 از خونه بیرون زدم و به کارخانه اقای حبیبی رفتم .بعد از اینکه خودم را معرفی کردم منشی منو به اتاق جلسه راهنمایی کرد. سام و اقای حبیبی با چند مرد دیگه که نمی شناختمشون توی اتاق بودن .اقای حبیبی من و به اقایون معرفی کرد و اونا را به من .معاون شرکت و حسابدار شرکت و مدیر امور مالی و وکیل شرکت سری تکون دادم و روی صندلی نشستم سام نیم نگاهی به من نکرد .جلسه را سام شروع کرد یه سری اعداد و ارقام خوند که من ازشون سر در نمی آوردم .حالم خوب نبود نمی دونم چه مرگم شده بود صدا می شنیدم ولی حواسم جمع نمی شد یک ساعت بعد جلسه تمام شد حتی یک ذره هم از موضوع سر در نیاوردم حتی نفهمیدم دستور جلسه چی بود .اتاق کم کم خالی شد.به سمت اقای حبیبی رفتم که خداحافظی کنم اما اقای حبیبی گفت:بهار دخترم بمون سام به توضیحاتی راجب کارخانه بهت بده اگه دیدی از پس کارایی که مربوط به خودت بر میای که چه بهتر اگه نه هم به توافق برسید که به کی می خوای وکالت بدی چشم اقای حبیبی بیرون رفت سام هنوز پشت صندلیش نشسته بود تو دلم گفتم با این فیگوری که گرفته فکر کردم رئیس جمهوری نخست وزیری چیزیه... سام سر بلند کرد و شروع کرد:ببینید خانم شریفی اوه چه مودب شد هنوز سام نرفته بود سر اصل مطلب که حالت تهوع بهم دست داد دستم و جلوی دهنم گرفتم و به سمت دستشویی دویدم . نمی دونم دیشب چی خوردم که اینجوری مسموم شده بودم .ابی به دست و صورتم زد و به اتاق سام برگشتم.بدنگاهم می کرد منظور نگاهش و نگرفتم مثل گیجا پرسیدم:چیه؟؟
سام پررو پررو به چشمام نگاه کرد و گفت:بهنام می دونه داره دایی میشه؟ با تعجب از حرف سام گفتم:بله؟!!!!!!!! سام که معلوم بود قاطی کرده و امپر چسبونده گفت:وای دختر باباش اصلا از این حرفا سر در نمیاره جوش آوردم. سام داشت وقیحانه توی خصوصی ترین بخش زندگی من و متین دخالت می کرد با خشم گفتم:ارتباط بین من و شوهرم به من و شوهرم مربوطه و هیچ احدی اجازه دخالت نداره سام از اینکه روی کلمه من و شوهرم تاکید کرده بودم حرصش گرفت و گفت:ارتباطات تو و شوهرت خیلی بچگانه و عجولانه پیش رفته سری به نشانه تاسف تکون دادم و گفتم:خیلی وقیحی خیلی از در کارخانه بیرون زدم مثل این بود که بیماری دق گرفته باشم . هر کس ندونه من خوب می دونستم که حالت تهوع من زیر سر فست فودی که دیشب کوفت کردم اما نمی دونم چرا بی خودی به خودم شک پیدا کردم به اولین داروخانه ای که رسیدم یه بی بی چک گرفتم. توی خونه امتحان کردم یه ریز دلشوره داشتم نکنه مثبت باشه با دیدن علامت منفی نفس عمیقمو بیرون دادم وای خدا را شکر من و چه به مادر شدن اونم توی این سن ایشاالله چهار پنج سال دیگه خودم دو قلو به دنیا میارم بابا متین شون ذوق زده شه شب بازم متین تلفن زد فردا بر می گشت .اخبار مزایده را نگفت گفت باید بیام ایران مفصلا واست توضیح بدم از صبح کوچ کردم خونه اقای شایسته. قرار بود واسه برگشتن متین مراسم بگیریم دوست داشتم مراسم توی باغ ما برگزار بشه اما وقتی به خاطر اوردم این منم که باید پا به دنیای متین بزارم و با شرایط اجتماعی اون خودم و وقف بدم از خیر گرفتن مهمونی توی خونه بابام گذشتم و به خانه اقای شایسته رفتم مهسان مسئول شستن میوه ها بود و خانم شایسته طبخ غذا را به عهده داشت منم که تازه عروس... اجازه نمی دادن دست به سیاه و سفید بزنم اما به اصرار خودم توی درست کردن دسر و سالاد و مخلفات به خانم شایسته کمک کردم تو دلم خندیدم و گفتم اگه حامله بودم خانم شایسته چیکار می کرد؟.اتاق متین توی خط دیدم بود همونجوری که سالاد درست می کردم نیم نگاهی به در بسته اتاقش انداختم ناخوداگاه اتفاقات اون روز و به یاد اوردم گرمای آغوشش صدای نفساش طعم بوسه هاش .دلم واسش پر کشید کاشکی الان اینجا بود بالاخره به هر جون کندنی بود روز به پایان رسید و ساعت برگشت متین نزدیک و نزدیکتر شد اگه دست خودم بود از دیشب می رفتم فروگاه روی باند زیلو پهن می کردم و چشم به آسمون می نشستم تا عشقم از راه برسه.ساعت 7 راه افتادیم سمت فرودگاه من و اقا و خانم شایسته و مهسان. تو دلم با خودم عهد کردم اگه روزی دخترم عقد کرد و شوهرش قرار بود از سفر برگرده بزارم تنهایی بره استقبال به فرودگاه رسیدیم با دیدن اساتید و دانشجویان دانشگاه که گل به دست چشم به راه تشریف فرمایی نابغه اشون ایستاده بود اه از نهادم بلند شد از اون بدتر دوربین صدا و سیما بود چه خیال باطلی بود اینکه فکر می کردم الان تا متین و از دور دیدم می پرم بغلش و صورتش و غرق بوسه می کنم مثل بچه های بی سر پناه پشت همه جمعیت ایستاده بودم ماشاالله شون باشه به منی که زنشم اجازه نمی دادن نزدیک بشم دلم می خواست گوش این دخترای هم کلاسیش و بکشم و بگم به خدا الان بیشتر از اینکه مشتاق دیدار شما باشه دلش می خواد منو ببینه بیا و نیکی کن اگه قصد داری خوشحالش کنی بتمرگ عقب تا من برم جلو وایسم اما حیف که نمی شد این حرفا را زد بلاخره متین رسید اول از همه به سمت پدرش رفت و بعد به سمت اساتیدش چرخید با دوستاش سلام و احوال پرسی کرد و برای همکلاسی هاش سر تکون داد اما با چشماش به وضوح دنبال من می گشت توی گوش مهسان حرفی زد که سخت نبود حدس بزنم داره سراغ منو ازش می گیره مهسان با دست منو نشان داد و متین با دیدنم لبخند پررنگی زد و دور از چشم جماعت چشمکی زد و شانه هاش و بالا انداخت واسش دستی تکون دادم و همون جا ایستادم .خبرنگار صدا و سیما ازش سوال می پرسید و متین هم با متانت یکی یکی پاسخ می داد .همین موقع ها بود که بابا و مامان هم رسیدن از اینکه بهنام هم همراهشون امده بود خوشحال شدم اما بهنام همچنان با من سر سنگین بود بعد از کلی معتلی به سمت ماشینها حرکت کردیم هنوز من و متین فرصت نکرده بودیم با هم همکلام بشیم کنار ماشینم ایستاده بودم و منتظر بودم این اساتید و دانشجو ها دست از سر متین بردارند از دور نگاهم و بهش دوختم چقدر دلتنگش بودم بلاخره بعد از نیم ساعت اقا امد اقای شایسته گفت:متین جان شما با خانمت برگرد ما هم با اقای شریفی و اقا بهنام میایم .بابا از پشنهاد اقای شایسته استقبال کرد من که دیگه هیچ هر چی دعا بود به جون پدرشوهر فهیمم کردم. من پشت فرمان نشستم و متین کنارم حرکت کردیم
------------------- حال آقامون چه طوره؟ متین خیره نگاه کرد و گفت:از دوری خوشکل خانمم داغون با لحن شوخی گفتم:اوه اوه زبان نریز .تو فرودگاه اونقدر سمن دورت ریخته بود که یاسمن توش گم شده بود متین با خنده گفت:نبینم سوگلی من رگ حسادتش ورم کرده باشه با لحن متین منم به خنده افتادم متین دست منو در دست گرفت و بوسه ای طولانی روش کاشت:دلم برات یه ذره شده بود منم همین طور نابغه من صدای زنگ موبایل مزاحم دل و قلوه دادنم شد دلم می خواست این مزاحم و له کنم. شماره سام بود نمی خواستم جواب بدم اما متین شک بی مورد می کرد.نمی خواستم راجب حرفای وقیحانه ای که سام زده بود بهش توضیح بدم واسه همین جواب دادم بله؟؟ با کمال تعجب صدای زنی در گوشی طنین انداز شد سلام خانم با تردید جواب دادم سلام ببخشید خانم مزاحم شدم شما صاحب این شماره را می شناسید بله. اتفاقی افتاده؟ صاحب این شماره تصادف کردن اوردنشون بیمارستان ..... ماشین را یه گوشه نگه داشتم و گفتم:طوریش شده؟؟ خودتون و برسونید لطفا الان میام متین مات به من نگاه کرد:چی شده؟ سام و بردن بیمارستان متین:واسه چی؟ نمی دونم متین:چرا به تو زنگ زدن من از کجا بدونم .خوب شماره من تو گوشیش بوده و اونا هم زنگ زدن متین-خیلی خوب برو ببینیم چی شده؟ باشه به بیمارستان رفتیم خیلی حول کرده بودم درسته از دستش ناراحت بودم اما به هیچ عنوان حاضر نبودم اتفاقی براش بیفته دست و پام می لرزید حالم دگرگون بود تند تند قد برمی داشتم متین هم پشت سرم میامد ببخشید خانم سام حبیبی چند ساعت پیش تصادف کرده آوردنش اینجا؟ طبقه دوم بالا رفتم و از پرستار اون بخش سراغش و گرفتم پرستار-متاسفانه خونریزی داخلی داشت ارژانسی بردنش اتاق عمل یه دستم و روی سرم گذاشتم و گفتم:وای... نه پرستار-بیمار شما به خون نیاز داره چه گروه خونی؟ o مثبت گروه خونی من بهش می خوره پرستار-خیلی خوب لطفا دنبالم بیاین متین-بهار کجا میری ؟ متین باید اینجا بمونم سام به خون نیاز داره گروه خونی من بهش می خوره خیلی خوب منم پیشت می مونم جلو رفتم و دستش را در دست گرفتم آروم دستش و بوسیدم و گفتم:تو خسته ای عزیزم .خونه هم کلی برات تدارک دیدن درست نیست نری برو متین-نبود تو رو چه طوری توجیح کنم؟ بگو یکی از دوستاش تصادف کرد رفته بیمارستان اما اسمی از سام نبر خواهش می کنم متین-باشه.پس اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن حتما.بیا با ماشین برو متین-نه من با تاکسی می رم ماشین لازمت میشه هر اتفاقی هم واسه سام افتاد خبرم کن باشه حتما متین گونه مو بوسید و راهی شد منم پشت سر پرستار حرکت کردم.اول گروه خونی مو چک کرد وقتی مطمئن شد گروه خونی منم o مثبته ازم خون گرفت تمام مدت به سام فکر می کردم هم بازی بچگیام.اون که خیلی تو رانندگی مهارت داشت پس چی شده بود؟؟؟؟ باید به اقای حبیبی خبر می دادم.تلفنم و برداشتم و شماره اقای حبیبی را گرفتم اقای حبیبی-بله سلام اقای حبیبی-سلام بهار جان خوبی مرسی.اقای حبیبی خونه تشریف دارین؟ اقای حبیبی-نه دخترم سفرم. مونیخ.اما سام خونه است اگه کاری داری با اون هماهنگ کن صلاح ندیدم از راه دور دلش و به شور بندازم الان هیچ کاری از دستش بر نمی آمد که از اون سر دنیا انجام بده واسه همین خداحافظی کردم و بدون دادن خبر تصادف سام گوشی را قطع کردم چند ساعتی سام توی اتاق عمل بود و من کلافه پشت در اتاق عمل قدم می زدم . مردی جلو امد و گفت:خانم بنده باید از کی خسارت بگیرم؟ خسارت؟؟؟؟؟؟؟ بله.من کنار خیابان چرخ دستی داشتم و گل می فروختم اما اقاتون امروز تمام ابزار کاسبی بنده را له و داغون کردن بله بله.من خسارت شما را می پردازم خیلی خوب کی برسم خدمتتون برای حساب و کتاب؟ چقدر خسارت دیدی؟ 500 هزارتومان از توی کیف پولی 500 هزارتومان تراول بیرون آوردم خدا از بزرگی کمت نکنه چند لحظه صبر کن چی شده لطفا از پرستار یک قلم کاغذ بگیر باشه مرد رفت و چند دقیقه بعد با قلم کاغذ برگشت .روی برگه مبلغ پرداختی به گل فروش نوشتم و ازش خواستم امضا کنه اونم سریع امضا کرد پول را گرفت و زحمت و کم کرد هر یک ثانیه واسم یک ساعت می گذشت بغضم گرفته بود باورم نمی شد اونی که داخل داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه سامه همون حامی همیشگیم خدایا به خودت سپردمش
عملش طول کشیده بود .نمی دونستم باید چیکار کنم .مدام سام جلوی نظرم بود. یک ساعت دیگه گذشت.به محض دیدن دکتر سمتش دویدم با حالت پر استرسی گفتم:چی شد اقای دکتر؟ دکتر لبخندی پدرانه زد و گفت:الحمد الله خطر رفع شد. می برنش ریکاوری .دو سه ساعت دیگه هم منتقل میشه به بخش نفسی را که توی گلوم گیر کرده بود و می خواست خفم کنه بیرون دادم می خواستم برم خونه اما می دونستم دلم آروم نمی گیره واسه همین ترجیح دادم توی بیمارستان بمونم.سام تا ساعت 12 شب تو ریکاوری بود و بعد از اون منتقلش کردن بخش یک اتاق خصوصی واسش گرفتم اگه اینکار را نمی کردم اقای حبیبی بهم خرده می گرفت که واسه پسرش کم کاری کردم. به چهره مظلومی که روی تخت افتاده بود نگاه کردم.یعنی این همون سام بود همون سامی که به تکبر و غرور شهره شهر بود. پرستار-خانمی شب می مونی؟ می تونه همراه داشته باشه؟ پرستار-اره بدون لحظه ای تردید گفتم:اره می مونم پرستار سرم سام را تنظیم کرد و بیرون رفت باز دوباره نگاهم و دوختم به چهره اش .در عین مظلومیت پر ابهت بود برام جالب بود که رنگ تیره پوستش جذابیتش و هزار برابر کرده بود همیشه واسم سوال بود مگه خوشکل کسی نیست که پوست سفید و چشمای قهوه ای داشته باشه پس چرا سام با وجود اینکه پوست تیره و چشمای مشکی داشت بازم خدایی زیبایی بود. ناخوداگاه لبخند زدم یادم باشه یه عروس خوب واسش انتخاب کنم یکی که لیاقت این همه حسن و داشته باشه بی تردید سام لایق بهترین هاست.سام با تمام شیطنتاش تعریف می شد و با همون شیطنتاش به دل می نشست روی صندلی کنار تختش نشستم .روز سختی را گذرانده بود هنوز شیرینی برگشت متین به دلم ننشته بود که تلخی تصادف سام نیشتر به وجودم زد سرم را کنار تخت گذاشت و بی اراده چشمام سنگین شد.با صدای آرام سام که داشت از درد می نالید چشم باز کردم.هزیان می گفت .گوش تیز کردم سام:بها ...بهار ..ب ....بچه....پ..پس..من ..چی؟؟؟؟؟ نمی دونستم منظور حرفش چیه یعنی می دونستم اما خودم و به ندونستن می زدم کمی که گذشت زمان و مکان دستش امد با دیدن من بالای سرش فقط اهسته گفت:تشنمه ..اب نباید آب می خورد اما خوب خشکی لبش اذیتش می کرد یک لیوان آب از یخچال بیرون آوردم و با اون گازاستریل را خیس کردم و اهسته به لباش کشیدم.اینجوری خشکی لبش از بین می رفت. سام:اب می خوام بهار...اب حالا زوده سام نمی تونی اب بخوری سام دیگه حرفی نزد کارم که تمام شد گازاستریل را داخل سطل انداختم و لیوان اب و خالی کردم.مطمئن بودم تصادف سام یه حادثه نبوده بلکه کاملا عمدی ماشین و منحرف کرده این و افسرنیرو انتظامی بهم گفته بود سام این چکاری بود کردی؟ جواب نداد سام به من نگاه کن اهسته سرش را برگردوند. دارم ازت می پرسم چرا ماشین و منحرف کردی؟ سام-بهار حالم خوب نیست بازجویی را تعطیل کن باشه.استراحت کن اما بدون فردا باید به سوالم جواب بدی سام-تو چرا اینجا موندی برو خانه.فضای بیمارستان واسه یه زن حامله مناسب نیست امشب نیاز بود همراه داشته باشی سام-اما من به همراهی تو احتیاج ندارم سام می خوابی یا بگم پرستار بیاد یه امپول خواب آور بریز تو سرمت که تا سه نشده راهی دیار خوابها بشی سام-بهار موندت اذیتم می کنه؟ چرااااااا؟ سام دیگه حرفی نزد و چشماش و بست منم باز روی صندلیم نشستم و چشمام و رو هم گذاشتم صبح با صدای پرستار که داشت به سام اصرار می کرد صبحانه اش و بخوره از خواب بیدار شدم.سرم کنار تخت سام بود و سام بدون اینکه با من در تماس باشه روی تخت نشسته بود سرم و بلند کردم پرستار با دیدن چشمای باز من گفت:صبحانه شون و باید بخورن و از در خارج شد نتونستم جلوی خندم و بگیرم همونطور که می خندیدم گفتم:چه بد اخلاق به سام نگاه انداختم هنوز تو هم بود چرا صبحانه نمی خوری؟ سام-اون پرستار iq اندازه ماهی گلی بود و نفهمید تو دیگه چرا؟ به سام نگاه انداختم راستم می گفت یک دستش کاملا در پچ بود و این یکی هم مچ دستش و را با باند پیچیده بودن. خیلی خوب من کمکت می کنم سام اخمی کرد و گفت:فکر نمی کنم شوهرت راضی باشه غذا تو دهن یه مرد دیگه بزاری اتفاقا با اجازه شوهرم الان اینجام سام-باریکلا غیرت میرت تعطیل از چشماش بیشتر به زنش اعتماد داره سام-خوب حق داره .وقتی مادر بچه اش باشی اونم تو دوران عقد مسلما هیچ غلطی نمی تونی کنی درست بود مریضه و باید مراعات حالش و می کردم اما گستاخیم حدی داشت در حالی که امپرم بالا زده بود گفتم:می دونی چی لیاقت دلسوزیای منم نداری.اقای حبیبی خوب می دونی که هیچ وقت غلط نرفتم و نخواهم رفت دلیل طعنه زدنات چیه نمی دونم اما رفتارت بشدت بچه گانه است کیفم و برداشتم و به سمت در خروجی رفتم لحظه اخر برگشتم و گفت:گرچه به تو هیچ ربطی نداره اما بدون بچه ای در کار نیست. پس این رفتار مسخره را تموم کن از بیمارستان بیرون امدم .چه قدر خوب مزد دل نگرانیام و داده بود.
نمی دونم چرا بی دلیل چشمام خیس بود هوای دلم بارانی توقع شنیدن همچین حرفای را از هم بازی بچگیام نداشتم توقع نداشتم تو چشمام نگاه کنه و گستاخانه هر چی به ذهن مریضش می رسه به زبان بیاره. به سمت پارکینگ رفتم. با اینکه دلم از سام گرفته بود اما خوب وجدانم نمی ذاشت توی بیمارستان تک تنها رهاش کنم.گوشیم و بیرون آوردم .متین 7 بار تماس گرفته بود اما گوشی رو سایلنت بود و متوجه نشده بودم .اول باید به بهنام زنگ می زدم تا بیاد پیش سام بعد از اون حتما به متین زنگ می زدم و از نگرانی درش می آوردم شماره بهنام را گرفتم بهنام-سلام سلام داداش خوبی؟ هنوزم به دلیل بی دلیلی بهنام با من سرسنگین بود اخه چرا ؟واسه انتخاب متین؟واسه پس زدن سام؟واسه چی؟چرا این وسط بجای اینکه پشت من وایسه سنگ دوستش و به سینه می زد بهنام-ممنون بهنام- سام دیشب ...دیشب تصادف کرده... بیمارستانه...عملش کردن.....خطر رفع شده...اما...اما هنوز باید بیمارستان بمونه بهنام :چی ؟کی؟کجا؟چه جوری؟ گفتم که دیشب دیشب انوقت تو حالا خبر می دی لحنش طلبکارانه بود دلخور شدم حالا بیا منو بزن بهنام-جدی حرف زدم؟ دیشب انقدر هول کرده بودم که مغزم بسته بود و کار نمی کرد بهنام-کدوم بیمارستان؟ ادرس و به بهنام دادم و تلفن و قطع کردم .شماره متین و گرفتم.به محض اینکه تک بوق خورد جواب داد متین-هیچ معلومه تو کجایی دختر؟ بیمارستان بودم متین-گوشیتو چرا جواب نمی دادی؟ رو سایلنت بود ببخش متوجه نشدم. متین-از یه طرف دلم شور می زد از یه طرف خسته تر از اونی بودم که بیام بیمارستان.حالا حالش چطوره؟ خوبه متنین-بهار ناراحتی؟ نه متین فقط خسته ام می رم خونه استراحت کنم.عصر می آم دیدنت باشه خانمی برو.فقط یه موضوع مهمی هست که باید راجبش با هم حرف بزنیم چه مضوعی؟؟؟؟؟؟ تلفنی نمی شه سر فرصت با هم راجبش حرف می زنیم و تصمیم می گیریم خیلی خوب باشه پس فعلا خداحافظ خداهمراهت یک ماه از اون روز گذشت روز برگشت متین, روز تصادف سام ..یک ماهی که زندگیم و دگرگون کرد .انقدر اتفاق توی این یک ماه افتاد که نمی دونم کدوم و بگم یا از کجا شروع کنم. اون روز وقتی به خونه برگشتم مامان و بابا از جریان سام باخبر شده بودن اینکه بخوام بگم چقدر مورد سرزنش و ملامت قرار گرفتم بماند .بعد از مامان و بابا هم که عمه تلفن کرد و حسابی از خجالتم بیرون امد. عصر همون روز به دیدن متین رفتم. با دیدنش قند تو دلم اب شد...سه تیغه کرد بود و لباس اسپرت و زیبایی به تن داشت .جلو رفتم صورتش و بوسیدم اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود با هم بیرون رفتیم .صدای خنده ها و شادی هام گوش فلک و کر کرده بود با تمام وجود خوشحال بودم.به خاطر داشتن متین به خودم افتخار می کردم. وقت شام به یکی از رستوران های خوب شهر رفتیم.متین دنبال فرصت بود که از اتفاقات سفرش بگه از اتفاقات پیش رو از تصمیمش اما ترجیح می داد اول دلتنگیاش و جبران کنه. بعد از شام متین خواست واسه پیاده روی به پارک بریم همراهیش کردم.دست در دست و شانه به شانه هم حرکت می کردیم متین-بهار؟؟؟؟ هوم متین برگشت و اهسته ضربه ای به بینیم زد و گفت:هوم یعنی جانم عزیزم دیگه یه چی تو همین مایه ها متین خندید و ادامه داد بهار دلم واسه روزای قبل از ازدواجمون تنگ شده واسه لجبازیات غد بازیات دستور دادنات اون بهار و بیشتر دوست داری؟؟؟؟ متین-راستش و بخوای نه اینی که الان هستی را بیشتر دوست دارم اما بعضی اوقات واسه اون بهار هم دل تنگ میشم چیه ؟؟دوست داری دستور بدم و اذیتت کنم میتن با لحن زیبایی گفت:اذیت نبود هرچی بیشتر اتیش می ریختی بیشتر به سمتت کشیده می شدم لحظه ای سکوت بینمون حکم فرما بود اما این من بودم که شیشه سکوت و شکستم متین هنوز نمی خوای از سفرت واسم بگی؟ متین خندید و گفت:بهار عجوله من یکم صبر کن خستگی و دلتنگی سفر از تنم بیرون بره بعد راجبش با هم حرف می زنیم و تصمیم می گیریم اما امشب فقط به خودمون فکر کن فقط به خودمون نه به طرح نه به پروژه نه به سفر و نه به هیچ چیز دیگه متین با لحن شیطون و در عین حال مظلومی گفت:بهار امشب پیشم می مونی؟ کوتاه بیا اقا پسر این لحن شل و ول یعنی پایه ای دیگه نه؟ متین نمی خوام تا قبل از جشن عروسیمون خانوادهامون چیزی راجب با هم خوابی من و تو بدونن متین-مگه قرار بدونن؟ خوب اگه امشب پیشت بمون می فهمن دیگه متین با خنده بلندی گفت:خوبه حالا زنمی.نترس بابا اون با من.
متین با مامانم تماس گرفت و گفت:امشب مهمونی یکی از دوستاش و منو متین هم دعوت داریم گفت با هم می ریم مهمونی و از آنجا که ممکنه دیر وقت بشه من و می بره خونه خودشون و صبح برم می گردونه از اینکه اینقدر عادی دروغ می گفت خندم گرفت.....پدر صلواتی چه ماهرم بود...بدون تپق یه ریز خالی بست تلفن و که قطع کرد چشمکی به من زد و من هم به شوخی سر تاسفی واسش تکون دادم با هم به یکی از بهترین هتل های شهر رفتیم.متین شناسنامه اش همراهش بود نه مثل اینکه فکر همه جاشم کرده بود منم کارت ملیم همراهم بود واسه همین راحت تونستیم اتاق بگیریم. اونشب و با متین گذراندم.با صدای نفساش با گرمای وجودش با نرمی احساسش ..شب خوبی بود اگه بخوام صادق باشم باید بگم شب فوق العاده ای بود...اما هنوز از یه موضوع رنج می بردم...اینی که قبل از جشن عروسی عروس متین شده بود یکم واسم غیر قابل حل بود...کارم بچگانه بود یا بهتره بگم کارمون بچگانه بود...اما به هر حال از این بابت خوشحال بودم که گناهی مرتکب نشده بودیم کارمون خلاف عرف بود اما خلاف شرع نه تا چشم باز کردم خورشید طلوع کرده بود .متین هنوز تو اغوشم بود اهسته موهاش و نوازش کردم اما نه مثل اینکه قصد بیدار شدن نداشت.بوسه ای به موهاش زدم و گفتم:متینم نمی خوای بیدار شی؟ متین-جون بهار بزار یکم دیگه بخوابیم. من شوهر تنبل نمی خوام متین سرش را بالا اورد گونه امو بوسید و گفت:آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته اااااا...متین اگه نمی خوای پاشی حداقل برو کنار بخواب اجازه بده من پاشم متین-نه جون تو خواب بدون تو صفا نداره با لحن شاکی گفتم:متین متین بلند خندید و گفت:جان متین...حالا واسه چی میزنی ...باشه بابا بلند شدم متین بلند شد و روی تخت نشست متین:بفرمایید خوب شد؟ از لحن بچگانه اش خندم گرفت بلند شدم و گونه اشو محکم بوسیدم و گفت:اره عشقم خوب شد متین باز پررو شد وسرش را جلو آورد اما من عقب کشیدم و گفتم:بلند شو صبحانه بخوریم بعد منو برسون خونه متین-چشم مادام با هم صبحانه خوردیم .سر میز متین شروع کرد از مزایده و اتفاقات سفرش گفت متین-راستش بهار داشتم ذوق مرگ می شدم وقتی طرحم و به عنوان طرح برتر اعلام کردن .همون جا به خودم گفتم متین بدبختیات تموم شد با حقوق کارمندی بابا سر کردن و دم نزدن تموم شد...از این به بعد تو هم سری تو سرا در میاری..خلاصه خدا رحمم کرد که از خوشی سکته نکردم. مراسم مزایده روز بعد برگزار شد..نمی دونی چند تا کشور شرکت کرده بودن...کشورایی که من آرزوی درس خوندن توی دانشگاهاشون داشتم...المان,فرانسه,انگلیس, امریکا,ایتالیا,و چند تا کشور اسیایی,ایران هم بود با ذوق گفتم:خوب.... راستش پشنهاد انگلیس از همه بالا تر بود از اون مهم تر اینه که اگه پشنهادشون و قبول کنم می تونم دوره دکترام و توی دانشکده اکسفورد بگذورونم و اینکه خونه و ماشین در اختیارم هست با حقوق فوق العاده بالا ..بهار انقدر بالا که یه ساله می تونم واسه خودم کسی بشم بهار:ایران چی؟پشنهادشون خوب نبود؟ متین-راستش و بخوای نه .نسبت به کشورای اروپایی اصلا تو چشم نمی آمد پس قرار به رفتنه؟ متین لبخند عمیقی به لب آورد و گفت:رفتن من تنها نه.... رفتنمون...با نماینده انگلیسیه صحبت کردم گفتم بخوام بیام باید کار خانمم درست بشه.گفتم دانشجوی پزشکی و باید به اونم پذیرش داده شه. اونم گفت باید ببینه چی میشه از شوقم بلند شدم و سمت متین رفتم و صورتش و محکم بوسیدم یه دونه ای متین... یه دونه متین خندید و گفت:ما مخلص شمایم ما بیشتر با متین راهی خونه شدیم.دلم نمی آمد ازش دل بکنم مخصوصا حالا که می دونستم انقدر مرد هست که درک کنه نسبت به من مسئوله .اما بلاخره دل کندم و به خونه برگشتم مامان و بابا که طبق معمول سر کار بودن.بهنامم که چسبیده بود به دوست عزیزش تا نکنه یه وقت با اون پای چلاقش چیزی بخواد و کسی نباشه بهش بده من بودم و تنهایی و من....با این وجود هنوزم قلبم واسه خانوادم می تپید. شب مهتاب زنگ زد و کلی گله و شکایت که چرا جدیدا بی معرفت شدم و از این حرفا...حالا هر چی من عذرخواهی می کردم این بیشتر جوگیر می شد و دور بر می داشت...خلاصه به هر جون کندنی بود از دلش در آوردم و قرار شد عصر با هم بریم پارک و قدم بزنیم آوازه ی متین توی تمام فامیل پیچیده بود ...برخلاف تصورم دخترای فامیل بجای اینکه به من حسادت کنن بیشتر تمرکزشون را روی دام انداختم واسه متین (یه مرد زن دار)گذاشته بود.از اون روزی که مصاحبه تلوزیونی متین پخش شده بود خودم شاهد بودم تا چه حد زنگ خور گوشیش بالا رفته بود...بیشتر دخترای دانشگاه بودن و بعضی ها هم اقوام دور و نزدیک...حتی بیتا...خندم گرفته بود.. متین همه را سنگین و رنگین جواب می کرد ..اما بعضی اوقات بیماری سادیسم من اوت می کرد و شخصا خودم دخترا دانشگاهشون را سر کار می ذاشتم و خود را مدیر برنامه های متین معرفی می کردم و با هر کدام یه جور تا می کردم دو هفته ای از حرفای اون روز من و متین می گذشت ...هنوز خبری از پذیرشم نبود ..متین به شدت موضوع را پیگیری می کرد و منم به شدت ذوق زده شده بودم...کیه که بدش بیاد توی یک دانشگاه معتبر اروپایی درس بخونه؟.... خلاصه بعد از دو هفته, انتظار به سر امد.متین تماس گرفت و گفت می خواد ببینتم و باهام حرف بزنه. با ذوق گفتم:پارک یا رستوران؟ متین-هیچ کدوم ...کسی خونه نیست بیا خونه ما منم ذوق زده اول به خودم رسیدم و بعد مثل خانم ترگل و ورگل حاضر و اماده..هلو بپر تو گلو رفتم سراغ شوهرم.. تخته گاز تا خونه عشقم رانندگی کردم متین در را به روم باز کرد..با ذوق از همون جلوی در پریدم بغلش...متین دستش و دورکمرم حلقه کردم و همونطور که توی اغوشش فرو رفته بودم منو داخل کشید . با پاش در و بست...گردنم و بوسید و در حالی که بلند بلند می خندید گفت:شوهر ندیده با لبخند و لحن با مزه ای گفتم:شوهر که دیدم...هلوی خوشتیپ و خوشمزه ندیدم ....و بعد با بدجنسی تمام گونه ی متین و گاز گرفتم متین اخش هوا رفت و گفت:اینم جای بوس کردنش بوسه ای محکم و اب دار روی گونه اش نشاندم و گفتم :حرص نخور نابغه من اینم بوس متین همونطور که بلند بلند می خندید منو بلند کرد و داخل برد...نمی دونم چرا با اینکه مدام بلند بلند می خندید بازم حس می کردم چشماش غمگینه... بعد از کمی خوش و بش کردن با متین ...متین رفت سر اصل مطلب...مثل دخترای خوب رو به روش نشستم و خیره شدم به چشماش... متین:بهار دیروز نتیجه درخواست پذیرشت امد لحن غمگینش گویای تمام مطالب بود و زبون باز نکرده می دونستم که پذیرشم رد شده... اب دهانم و قورت دادم و توی چشماش زل زدم حالا می خوای چیکار کنی؟ متین:یه هفته بهم وقت دادن فکرام و کنم؟ با لحن تقریبا گله مندی گفتم:بدون من میری متین کنارم نشست و گفت:هر جا برم تو هم باید با من بیای این یعنی می خوای بری متین-این یعنی هنوز راجبش فکر نکردم متین!!!! متین در حالی که پوست صورتم و نوازش می کرد گفت:جون متین پشنهادی که ایران هم بهت داده بد پیشنهادی نیست با همون می تونی زندگی راحت و بی دق دقه ای را بسازی متین:بهارم نبینم غم و تو چشمات..یکاریش می کنیم دیگه مثلا چیکار؟ فعلا حال و دریاب که دیگه موقعیت به این خوبی به دست نمی آریم چقدر ساده بود متین که می خواست با عشقبازی بی موقعش حواس منو پرت کنه یا به عبارتی حال و هوای من و عوض کنه اونشب با هزار فکر و خیال سر بر بالین نهادم...یعنی ممکن بود..ممکن بود متین پشت پا بزنه به من و بره دنبال زندگیش...نه این تو مرام متین نمی گنجید...متینی که من شناختم انقدرا هم نامرد نبود....یه لحظه از اینکه زودتر از موعود و جشن عروسی خودم تسلیم متین کرده بودم پشیمون شدم..حالا زنش بودم هم از نظر روحی هم از نظر جسمی...هم از نظر شرع هم از نظر قانونی مدام از این دنده به اون دنده می شدم و جای بالش و زیر سرم تغییر می دادم...اما نه بی فایده بود خواب از چشمام رخت بسه بود...ارامش از شهر وجودم کوچ کرده بود...دلم هواش ابری بود چشمم به گوشیم افتاد که مدام زنگ می خورد برداشت و دکمه پاسخ و زدم متین بود متین-بهار جواب ندادم متین با صدای ملایم تری گفت:بهارم نمی دونم چرا صدای ملایمش اشکم و در آورد متین-خانمم ...واسه چی ناراحتی؟واسه چی رنجیدی؟ نفس عمیقمو بیرون دادم متین-بهار به اخر دنیا که نرسیدیم ..به یه گره خوردیم ..درست...اما با هم بازش می کنیم..با هم درستش می کنیم متین ببخش اما خسته ام نیاز به تنهایی دارم...میشه بعدا با هم حرف بزنیم متین-اره گلم ...چرا که نه..برو استراحت کن شب بخیر شبت پرستاره روی تخت غلطی دیگر زدم و اشک از چشمام جوشید



*نگو این آخرین دیدارماست*
*نگو این تنها تنهایی ماست*
*بی قرارت میشم آخه*
*نگو ما بینمون یه آهه*


*نظر یادتون نره*