رمان طراوت بهار8
*رمان رمان رمان*
بهترین سایت رمان در ایران*
صدای متین توی گوشی پیچید:خوشکل خانم مگه امده بودیی عروسی که اینجوری تیپ زدی نمی گی یه نفر حواسش پرت شه و گند بزنه به سخنرانیش اون یه نفر بهتر بود به جای چشم چرانی رو سخنرانیش تمرکز می کرد متین با صدای شادی گفت:کجایی خانمی؟ همین نزدیکیا متین:هنوز تو دانشگاهی ؟؟؟؟ اره .
*****رمان رمان رمان******
داشتم می رفتم متین:خوب یه ده دقیقه بمون با هم بریم بدون فکر گفتم :باشه من پارکینگم زود بیا متین:چشم لبخند زدم.اینم زود پسرخاله می شدا سر ده دقیقه سر و کلش پیادا شد من و ندید اما من دیدمش .از پارک بیرون رفتم و جلوش ترمز کردم با چندتا از دوستاش بود همون گروه سبکی که سالن همایش و رو سرشون گذاشته بودن پیاده شدم .
*رمان رمان رمان*
سمتشون رفتم متین:خانم شریفی از دوستان من اشاره به دوستاش کرد و گفت: و دوستان من همه زدن زیر خنده.پسری از جمع رو به متین گفت:چرا می ترسی درست ما را به خانم شریفی معرفی کنی.نترس فعلا همه سینه چاک تو ان کسی به ما محل نمی ده (پسره ی وقیح بخوابمون تو دهنش؟؟؟؟) متین:امیر خانم شریفی به این شوخی ها عادت ندارن رعایت کن امیر روشو سمت من کرد و گفت:من امیرم این سینا و این نیما.این نیمای بیچاره هم خیلی کم از متین نداره اما بیچاره پیشونی نداره و طرحش دیروز جلوی طرح متین کنف شد نگاهی به نیما انداختم از اون هفت خطا بودا کلا جمعشون خیلی بهم می امدن درسخوان و شر متین:خیلی خوب بچه ها ما دیگه باید بریم .فردا شب می بینمتون ....امیر مثل خروس کله سحر نیای خونه ی ماها.......مهمونی از 8 به بعد شروع میشه..افتاد امیز: کشتی ما را بعد از یه عمر می خوای یه مهمونی بدی تو هم.......خانم شریفی هم که هستن نه؟؟ متین با چهره ی نسبتا برافروخته ای چشم غره ای بهش رفت که باعث شد امیر زیپ دهنشو بکشه بعد از خداحافظی کوتاه متین پشت رل نشست و منم کنارش جا گرفتم و حرکت کردیم متین:فکر نمی کردم وقت کنی بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگاهی بهش انداختم قیافه اش مثل وقتای بود که می خواست از زیر زبونم حرف بکشه و اعتراف بگیره که دوسش دارم اما شتر در خواب بیند پنبه دانه این اطراف کار داشتم گفتم بیام اینجا هم یه سر بزنم ببینم چه خبره متین:تو که راست می گی؟؟؟؟؟ می خوای بگی دروغ گو ام متین:نه نگفتم دروغ گویی گفتنم راست می گی شک نکن متین خندید داشت به سمت مرکز شهر می رفت اما نمی دونستم کجا؟ کجا داری میری؟ متین:می خوام واسه مهمونی فردا شب لباس بخرم خوب منو برسون بعد هر جا دوست داشتی برو؟ متین:دیر میشه باهم می ریم تو دلم عروسی گرفتم اما واسه حفظ ظاهر قیافه ی بی تفاوتی به خود گرفتم متین به یکی از پاساژای نسبتا رو به بالای شهر رفت ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم شانه به شانه ی هم حرکت می کردیم و به تک تک مغازه ها سرک می کشیدم ....
یکی نمی دونست فکر می کرد داریم کت شلوار دامادی می خریم متین کت و شلوارا رو می پوشید و من نظر می دادم هر کدوم رو به یه بهانه رد کردم راستش همشون بهش می امد اخه لامذهب مانکن صفت هر چی می پوشید فیک تنش بود .. اما...خوب به دل من نمی نشست دیگه این مغازه اخریم مغازه کت و شلوار فروشی پاساژ بود که سر می زدیم داخل شدیم.به کت شلوار ها با دقت نگاه می انداختم اما متین با فاصله از من ایستاده بود و دست به سینه به چهره ام زل زده بود با نگاهش کلافه ام کرده بود کت شلوارا اون طرفه هاا متین که به خودش امده بود نگاه ازم گرفت و به کت وشلوار ها چشم انداخت کل مغازه را زیر و رو کردم و در اخر................ کت شلواری سرمه ای تقریبا اسپرتی نظرم و جلب کرد .خوش دوخت و خوش فرم بود.متین خط نگاهمو امتداد داد و وقتی دید به اون کت و شلواره زل زدم سمتش رفت و برش داشت و گفت اینو امتحان می کنم اقا مرد فروشنده سایز متین و بیرون کشید و دستش داد متبن به پررو رفت منم داشتم بین پیراهن ها دنبال پیراهن ست کتش می گشتم یه لباس فوق العاده شیک ابی که ناگفته نماند مثل رنگ چشمام کمرنگ بود انتخاب کردم رنگش با رنگ چشمای من برابری داشت از مرد فروشنده خواستم این پیرهن و هم به متین بده تا زیر کتش بپوشه مرد هم بی چون و چرا اجابت کرد توی کراواتها گشتم و یک کراوات زیبا که تقریبا ساده هم بود انتخاب کردم و اونم به متین رسوندم.....
********
منتظر موندم تا سر و کله اش پیدا شه پشت به اتاق پررو ایستاده بودم که با صدای باز شدن در پررو روی پاشنه چرخیدم و برگشتم لحظه ای خیره نگاهش کردم .به دلم نشست متین چشمکی زد و گفت:چطوره؟ خودمو جمع و جور کردم و با لبخند ملیحی گفتم:خوبه نمی دونم چی توی لبخندم بود که متین و کلافه کرد دستی به موهاش کشید و به اتاق پررو برگشت بعد از کمی معتلی بیرون امد و همون دست لباسی را که انتخاب کرده بودم و خرید و به سمت ماشین حرکت کردیم تا خونه تقریبا ساکت بودیم. دیگه کم کم داشتیم می رسیدیم که متین گفتم:بهار جشنی را که می گفتی باید بگیرم فرداشبه.... وقت داری بیای ؟؟؟؟ این حرفش بو دار بود و یه جوری می خواست منو به یاد حرف نادرست دیشبم بندازه.
*رمان های زیبا دررمان رمان رمان*
لجبازی را صحیح ندیدم و گفتم:امروز امدم که حرف بچگانه دیشبمو فراموش کنی متین:بیشتر از این حرفا امدنت واسم ارزش داشت.خوشحالم کردی لبخندی زدم متین:بلاخره نگفتی فرداشب جشن ما را به حضور خودت مفتخر می کنی غرور و کنار گذاشتم و با محبت گفتم:افتخاریه واسم مهندس چهره متین شاد شد یه شادی حقیقی واسه همین یه لبخندی تحویلم داد که تا انتهای وجودم رسوخ کرد و با بند بند وجودم حسش کردم زبونم بی اجازه عقلم باز شد متین خیلی خوش حالم که طرحت تایید شود و آرزو می کنم که توی سوئیس هم طرح تو انتخاب شه تو لیاقتش و داری متین که دید از اخلاق سگی روزای گذشتم خبری نیست گفت:بهار اون روز ازت پرسیدم منو بخشیدی یا نه؟جواب ندادی اما امروز جواب می خوام .بهار بفهم داغونم از این حس عذاب وجدانی که حتی راننده شدن واسه خاطر خطام ارومش نکرد .ازت جواب می خوام خواهش می کنم چند لحظه سکوت توی ماشین حکم فرما شد اما بلاخره من زبان باز کردم: باور کن که باور دارم اون تصادف از روی عمد نبوده اما خوب وقتی به روزی تلف شدم توی بیمارستان فکر می کنم وقتی به ماهای که تحت درمان بودم و به سختی حتی چند کلمه حرف می زدم فکر می کنم وقتی یادم می یاد به چه سختی قدم برمی داشتم دلم می رنجه نه تنها از تو از زمانه می رنجم به من وقت بده متین واسه اینکه ببخشمت و یادم بره تو وسیله ی تقدیر واسه عذاب دادنم بودی به وقت نیاز دارم متین:تا هر وقت بگی صبر می کنم به شرط اینکه ببخشی منو نفس حبس شدم و بیرون دادم و لبخندی زدم متین واسه اینکه جو عوضشه با لحن شوخی گفت:در ضمن هیچ کار خوبی نکردی که انقدر خوشکل کردی امدی همایش پیش خودت فکر نکردی اون بیچاره ای که باید جلوی این همه ادم صحبت کنه امکان داشت جا بخوره و توپق بزنه.انوقت ابرو واسش نمی موند اخه من فکر نمی کردم اون اقای نابغه انقدر چشماش تیز باشه که از اون فاصله و تو اون جمعیت منو ببینه متین:اقایون واسه بعضی موارد رادارشون فوق العاده تیزه فراموش نکن به خونه رسیدم متین ماشین و پارک کرد و قصد رفتن کرد نمی دونم چرا جدیدا وقتی می رفت اینقدر دلم می گرفت.نمی دونستم چرا فکر می کنم اونم سنگین قدم بر می داره البته فقط من فکر می کردم چه قدر صحت داشت خدا داند
این روزها متین زیباترین کلمه ای بود که در ذهنم مدام تکرارش می کردم.
آرزوی دردانه خاندان شریفی بزرگ شده بود بدست اوردن احساس پسری از قشر متوسط .پسری که گرچه حساب بانکیش قابل مقایسه با پول توجیبی من نبود اما انقدر حسن داشت که برای به دست اوردنش حاضر بودم از همه چیزم بگذرم. صبح با صدای زکیه از خواب بیدار شدم .پر طراوت تر از همیشه بودم حالا نمی دونم این اثر خواب خوشی بود که دیشب دیدم یا به خاطر جشن امشب بود هر چیزی که بود بی باده مستم کرده بود و یه حسی بهم می گفت امروز مهمترین روز زندگیته با لبخند گفتم-زکیه جان حمام و حاضر کن...... و........لطفا از خوش بو کننده مخصوصم در اب بریز ...بیشتر از همیشه زکیه لبخندی و زد و گفت:خبریه خانم؟؟؟؟ به اینم رو می دادم پر می شداا با لبخند گفتم:نه چه خبری 10 دقیقه ی بعد حمام حاضر بود موسیقی شادی را در پخش حمام گذاشتم و داخل شدم ..بلند بلند آواز می خواندم کارم که تمام شد بیرون امدم ساعت 11 بود واسه اماده شدنم خیلیی زود بود اما چه کنم که دلم عجله داشت ..... کمد لباسامو باز کردم شاید بیشتر از 100 دست لباس مجلسی داخلش جای داده بودم لباسای که بعضیاش کلا فراموش کرده بودم با حوصله به یکی یکیشون نگاه می کردم و هر کدام و به یه بهانه رد می کردم. به یاد کراوات متین افتادم یه لباس دقیقا همرنگ اون داشتم..... خنده ی شیطونی کنار لبم نقش بست و لباس و از بین لباسا بیرون کشیدم ......با رنگ کراواتش مو نمی زد....... اتفاقا مدل و دوخت زیبای هم داشت لبخندم پر رنگ تر شد جلوی اینه قدی لباس و جلوی خودم گرفتم ...
*--------------------------------------*
زیر لب گفتم:ادم خوشگل همه چیز بهش میاد....از خودم خندم گرفت خود شیفته بودماااااا لباسم که اوکی شد همیشه عادت داشتم تل تو ماهام می زدم گل سرهای تکی که همیشه جدیدترینشون رو موهای من خودنمایی می کرد اما خوب این مدت که مو نداشتم نتونستم ازشون زیاد استفاده کنم کشو گل سرهامو باز کردم و یکی از گل سرهای مشکیمو که روش گل زیبایی خودنمایی می کرد و انتخاب کردم خلاصه تا عصر انقدر دور خودم بی خودی گشتم که سر گیجه گرقتم ساعت تقریبا 5 بود که بلند شدم حاضر شم لباسم و پوشیدم و ارایش محو اما زیبا به صورتم دادم ....هر چی فکر کردم نفهمیدم موهامو چه مدلی درست کنم اصلا مدل نمی گرفت از بس لخت بود هر کاری هم باهاش می کردم 2 ساعت که می گذشت چول می شد واسه هم بی خیال شدم و تصمیم گرفتم همین طور لخت رهاشون کنم و گل سرم و روشون قرار بدم همینکارم کردم خوب شده بود لبخندی به خودم زدم کفشامو پام کردم .هر کاری کردم از جواهراتم استفاده نکنم نشد بلاخره این اخلاق اشراف گونه ی ما برنده شد و یکی از سرویس ها درخشانمو پوشیدم ...میناکاری روش هارمونی زیبای را با رنگ لباسم ایجاد کرده بود خلاصه ساعت 7 بود که کاملا حاضر بودم چرخی جلوی اینه زدم خوب شده بود صورت گردم و موهای زیتونی رنگم بدجور قاب گرفته بودن خوب ...از خود تعریف کردن کافیه ....
++++++++
بهتره راه بیفتم یکی از مانتو های مو رو لباسم انداختم اما خوب دکمه هاشو نبستم شال زیبا و ابریشمی هم به سر کردم و بعد از دست گرفتن کیف پولیم راه افتادم بهنام توی سالن روی مبل لمیده بود با دیدنم سوتی زده و گفت:مادام با این تیپ پسر کش کجا تشریف می برن مهمونی دعوتم .....الان هم عجله دارم......با اجازه داداش گلم بهنام:خوش بگذره بانو از در بیرون رفتم صدای پاشنه کفشم بد تاق تاقی راه انداخته بود دیدم زکیه و زیور از پنجره سرک کشیدن و دارن دیدم می زنن اما خوب به روی خودم نیاوردم پشت ماشینم نشست و حرکت کردم توی راه یه سر به جواهر فروشی زدم و یک سکه تمام برای هدیه دادن به متین خریدم ساعت 8:30 بود به سمت خانه شایسته حرکت کردم .ماشین و سر کوچه پارک کردم انقدر که توی گاز دادن و سرعت رفتن مهارت داشتم توی هدایت کردن ماشین در کوچه های تنگ مثل این کوچه مهارت نداشتم قلبم بدجور می زد معلوم نبود چه مرگم شده بود .....راه 2 دقیقه ای را 10 دقیقه طول کشید تا طی کردم جلوی در خانه متین ایستادم نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را فشار دادم با باز شدن در چشمم روی صورت متین ثابت ماند اونم همین طور
متین لبخند زد و از جلوی در کنار رفت چه خوشکل شده بود با اون موهای ژل زده و اون تیپی که زده بود اصلا نمی خورد نابغه باشه متین:دیر کردی منتظرم بودی؟؟ متین:هر میزبانی منتظر مهموناشه مهسان:مخصوصا اگه اون مهمان ویژه باشه متین چشم غره ای بهش رفت مهسان در حالی که لباس ساده و زیبایی پوشیده بود نزدیک شد و دستش را برای دست دادن با من جلو اورد لبخندی زدم و دستش را در دست فشرم مهسان نزدیکتر شد و کنار گوشم گفت:زیاد چشم به راهش گذاشتی حرفای مهسان بدجور به مذاقم خوش می امد اما مگه متین گذاشت متین- مهسان اگه اجازه می دی خانم شریفی تشریف بیارن داخل مهسان-البته.بفرمایید من و مهسان وارد شدیم اما متین هنوز بیرون بود خانه کوچک شایسته کپ تا کپ مهمون بود.در عجب بودم این همه ادم چه جوری اینجا جا شدن مهسان-بهار جان توی اون اتاق می تونی لباستو عوض کنی مرسی دو اتاق کنار هم بود نمی دونستم مهسان به کدوم اشاره کرد ولی دل و زدم به دریا وارد یکیشون شدم در را باز کردم و داخل شدم از رنگ تیره اتاق معلوم بود که این اتاق متعلق به یه پسره و از اونجایی که تنها پسر خانواده شایسته متین بود کار سختی نبود که بفهمم اتاق متین نگاهی انداختم اتاق به رنگ سرمه ای و سفید بود همه چیز از رو تختی گرفته تا پرده ها یک تخت یه نفره که شاید پهناش یک چهارم تخت من بود.یک میز تحریر ساده که یک لپ تاپ روش بود و چند ماکت هواپیما که اتاقش و زینت می دادن و یک قاب عکس از خودش کنار تختش ...... جلو تر رفتم تا واضح تر عکسشو ببینم که با دیدن کارت تولدم که عکسم روش هک بود کنار عکس متین در جا خشکم زد....
با ناباوری نگاه می کردم.... عکسم دقیقا گوشه ی سمت راست قاب متین جای گرفته بود ...عکس و برداشتم و گوشه ی چپ قاب جاش دادم اینجا جام بهتره.. به قلب متین نزدیکترم توی دلم عروسی بود از خوشحالی دوست داشتم جیغ بزنم اما خودم و کنترل کردم تازه از کنار قاب بلند شده بودم و می خواستم مانتمو در بیارم که در اتاق با شتاب باز شد و متین وارد شد با عصبانیت گفت :اینجا چی کار می کنی؟کی بهت اجازه داد بیای تو؟ تعجب کردم چرا اینجوری می کرد با حالت گنگی گفتم:مهسان .....مهسان گفت اینجا مانتومو در بیارم متین : مهسان غلط کرد.....برو بیرون.همین حالا از اتاقم برو بیرون از رفتار متین تعجب کردم مهسان وارد اتاق شد مهسان:متین چه خبرته اروم الان مهمونا می شنون متین با عصبانیت :تو گفتی بیاد توی اتاق من؟ مهسان:نه ...به اتاق خودم اشاره کردم....
خوب این دوتا اتاق بهم نزدیکن حتما اشتباه کرده...تو چرا اینجوری می کنی مگه چی تو اتاقت داری که ورود همه بهش ممنوعه متین:همین الان میرین بیرون بغض بدی گلومو می فشرد .بی رحمانه داشت به وجودم خنجر می زد . مانتومو که در اورد بودم پوشیدم .کیف پولمو باز کردم و سکه ی که براش خریده بودمو در اوردم .....پرتاب کردم سمتش به سینه اش خورد و رو زمین افتاد در حالی که عقب عقب بیرون می رفتم و بی اراده از چشمم اشک می ریخت گفتم:امدنم اشتباه بود تو ارزش احترام دیدن و نداری.....خیلی خوش گذشت جناب شایسته متین کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:ببخ.... نذاشتم حرفی بزن و از در زدم بیرون ....با سرعت برق از سالن گذاشتم صدای متین از پشت سرم می امد بهار صبر کن .تو رو خدا صبر کن صداش باعث شد به قدم هام اضافه کنم و سریع تر راه برم از در خانه زدم بیرون متین:بهار تو رو به هر چی می پرستی یه لحظه صبر کن اشکامو که تند تند می ریخت با دست پاک کردم و به راهم ادامه دادم اما از اونجایی که سرعت متین بیشتر از من بود وسط کوچه بهم رسید و راهم سد کرد برو کنار متین می خواست دستمو بگیره که محکم دستمو پس کشیدم برو کنار متین:بهار..... گفتم برو کنار تا کوچه رو رو سرم نذاشتم به سمت راست رفتم اما باز جلوم سبز شد به چپ رفتم اونم به همون سمت امد هلش دادم عقب و گفتم:برو کنار تا جیغ و داد راه ننداختم متین که ذره ای از جاش تکون نخورده بود گفت:محاله بزارم اینجوری بری
تو چشماش زل زدم و گفتم:به اندازه کافی پذیرایی شدم متین کلافه گفت:بهار شبمو خراب نکن میرم که شبت بیشتر از این خراب نشه متین:می دونی با رفتنت داغون میشم به چشماش نگاه کردم رنگ التماس داشت .
*******رمان رمان رمان*******
دوسش داشتم عاشقش بودم ادمی که عاشقه می دونه تو اون لحظه چی کشیدم دوست نداشتم التماس کنه حتی به من.اما خوب دوست نداشتم خودمم بشکنم تو اون لحظه از ته دل از خدا خواستم راهی جلوی پام بزاره که بدون شکسته شدن غرورم غم رو از چشم متین بگیرم به هم زل زده بودیم .متین منتظر بود. صدای پاشنه ی کفشی از پشت سرم امد مهسان-بهار جان خواهش می کنم برگرد برگشتم و به مهسان نگاه کردم....سمتم امد دستم و گرفت و گفت:به خاطر من برگرد ...بهت بی احترامی شد می دونم ..کار متین اشتباه بود میدونم.....اما تو خانم تر از اونی هستی که با رفتنت پچ پچ همه مهمان ها را بلند کنی...امشب بهترین شب زندگی پدر و مادرم نزار با رفتنت و یک کلاغ چهل کلاغ کردن مهمونا این خوشی بهشون زهر شه نفسم و بیرون دادم و بدون اینکه به متین نگاه کنم دست مهسان و فشردم و باهاش هم قدم شدم نفس عمیقی که متین کشید انقدر بلند بود که منم شنیدم داخل رفتیم ایندفعه مهسان خودش همراهیم کرد و با هم به اتاق اون رفتیم سریع مانتو و شالم و در اوردم و بیرون رفتم اول کسی که به چشمم خورد متین بود که با قیافه ی گرفته ای نگام می کرد بی توجه بهش وارد سالن شدم و مشغول احوال پرسی با افرادی که می شناختم شدم مثل خانم شایسته و اقای شایسته و امیر و سینا و نیما وچند نفری را که مهسان معرفی کرد ..بدون اینکه بخوام لحنم سرد بود و این سردی از رفتار بد متین نشئت می گرفت اما دختران فامیل شایسته اینو حمل بر خودستایی من کردن ...واسم مهم نبود اون لحظه هیچ چیز مهم نبود. گوشه ای کز کرده بودم و نشسته بودم مهسان تمام سعیشو واسه عوض کردن حال من می کرد اما موفق نمی شد متین هم عین مجسمه گوشه ی سالن نشسته بود و بهم زل زدبود امیر امد و روی صندلی کناریم نشست امیر:خانم شریفی مشکلی پیش امده... زیاد سرحال نیستید در حالی که سعی می کردم با لبخند مصنوعیم همه چیز و اروم و خوب جلوه بدم گفتم:نه خوبم امیر-اما اینجوری فکر نمی کنم طرز فکر شما به خودتون مربوطه اخم متین از همون فاصله هم قابل روئیت بود بعد از چند دقیقه نیما هم به ما ملحق شد و گفت:امیر دادش... متین کارت داره امیر با نارضایتی همراه نیما راه افتاد منم باز توی لاک خودم فرو رفتم جشنی را که فکر می کردم بهترین شب زندگیمو رقم می زنه واسم شده بود زهره مار کمی که گذشت امیر بلند اعلام کرد:خوب خانم ها اقایون همگی ساکت جمع خاموش شد در این لحظه می خوام از بتهون عزیز انیشتین زمان خواهش کنم ما را به شنیدن یه اهنگ گوش نواز و دلنواز مفتخر کنن همه دست زدن منم به تابعیت از اونا دست می زدم .رد نگاه حضار و که گرفتم دیدم به متین ختم میشه مگه متین نوازنده بود؟!!! متین لبخند غم انگیزی زد و به سمت پیانوی گوشه ی سالن رفت تعجب کردم چرا تا حالا من این پیانو رو ندیده بودم.اما حقم داشتم خیلی گوشه بود ....خوشم می امد که این خانواده اصلا تو فاز کلاس گذاشتن نبودن هر کس دیگه بود پیانو رو می ذاشتم جلو در ورودی تا به محض ورود تو چشم باشه اما این خانواده اینجوری نبودن متین پشت پیانو نشست .
*کپی رایت بای رمان رمان رمان*
از شانس خوبم درست رو به روش بودم تمام سعیمو کردم که قیافه ی بی تفاوتی بگیرم متین شروع به خواندن و نواختن کرد همه ساکت بودن و بهش چشم دوخته بودن منم مثل همه با پاهاش ضرب گرفته بود و به من چشم دوخته بود انقدری عمیق نگاه می کرد که حس کردم زیر سنگینی نگاهش دارم اکسیژن کم می ارم حرفامو و باور کن بدجور گرفتارم....من بغض بارونم هر لحظه می بارم....این بی قراری ها تقصیر چشماته....ای که نمی بینی تو قلب من جاته......حرفامو باور کن.....بی رنگ و بی نورم....از حس پروازم یک اسمون دورم...این خستگی هامو ای کاش که می دیدی من بی تو پژمردم اما نفهمیدی حرفامو باور کن... حرفی بزن با من... این حس دلگیر را با یک نگاه بشکن باور کنی یا نه درگیر تقدیرم یک روز از این روزا من بی تو می میرم دلم داشت از سینه بیرون می زد .با هر بار اوج گرفتن صدای متین بغضم بیشتر می شد اما خودمو کنترل کردم اهنگ تموم شد همه به افتخارش دست زدن...هنوز نگاهش با من بود...درست بود که دوسش داشتم اما ازش دلخور بودم رنجیده بودم امیر- ای بابا متین یه اهنگ شاد می خوندی این چی بود دیگه متین:انشاالله بعد از شام ....حالا هم همگی بفرمایید واسه شام اکثرا واسه خوردن شام به حیاط رفتن و بعضی ها هم کنج سالن نشسته بودن بلند شدم تا منم برم توی حیاط بلکه هوای آزاد قدرت نفس کشیدن و بهم برگردونه توی راه رو داشتم می رفتم که از پشت یکی دستمو کشید برگشتم متین بود اروم گفتم:ولم کن میتن-چند لحظه بیا فرصت مخالفت و بهم نداد و دستمو کشید و به سمت اتاق خودش برد چی کار می کنی؟ متین:ساکت باش تا بفهمی در اتاق باز کرد و منو به داخل هل داد خودشم داخل شد و در و بست اون در و باز کن.در ضمن من حرفی هم ندارم با تو بزنم متین:نترس.فقط می خوام بهت نشون بدم چرا نمی ذارم کسی وارد اتاقم بشه نمی خوام بدونم ..حالا در و باز کن و بزار برم متین: اول به حرفام گوش بده اونوقت برو متین به سمت قاب عکسش که عکس منم کنارش بود رفت بلندش کرد و جلوم گرفت و گفت:واسه این عکس نمی ذارم کسی تو اتاقم بیاد...
*رمان رمان رمان*
و از اونجایی که دلم نمی امد لای کتاب و دفترام بزارمش و دلم می خواست همینجا کنار عکس خودم باشه ورود هر احدی را به اتاقم ممنون کردم اب دهنم قورت دادم و گفتم:دیده بودمش متین:پس می دونی حرف دلم چیه؟؟؟ نه ....باید بگی تا بدونم متین:خیلی خوب بهار شریفی گوش کن .... من متین شایسته... با اینکه میدونم به اندازه زمین تا اسمان بینمون فاصله است مکثی کرد و با صدای آرومتری گفت:دوست دارم صداش می لرزید:تمام غرورتو با تمام وجودم می پرستم بلاخره گفت بلاخره چیزی را که آرزو داشتم از زبان متین بشنوم شنیدم متین نفس لرزانی کشید و گفت:بهت حق می دم اگه ردم کنی ........تو لایق راحتترین زندگیای چیزی که من نمی تونم واست درست کنم اما....باید می گفتم .....باید می گفتم تا به خودم مدیون نمونم...... مکث طولانی کردم.متین هم که مکث منو دلیل بر مخالفتم تعریف کرده بود عکسم و جلوم گرفت و گفت:رفتی بیرون در را ببند عکس و از دستش گرفتم و دوباره کنار قاب عکسش جا دادم:عکسمو همیشه سمت چپ قابت بزار اینجوری به قلبت نزدیکترم متین با ناباوری نگاهم کرد. می خواستم از اتاق برم بیرون که مانعم شد در اغوشم کشید سرم روی سینه اش قرار دادم چقدر تند می زد متین سرم بوسید یه لحظه به یاد المیرا افتادم .....بی انکه از اغوشش بیرون بیام سرم و بالا گرفتم و گفتم:المیرا چی متین؟؟؟؟ متین همونطور که در اغوشم داشت گوشیشو از جیب بیرون اورد شماره المیرا رو گرفت و رو اسپیکر زد المیرا با ناز عشوه جواب داد المیرا-سلام عزیزم خوبی؟ متین بی مقدمه گفت-سلام .زنگ زدم که بگم هر چی بین ما بود تمام شد من نامزد کردم و نامزدمم به اندازه تمام دنیا دوست دارم المیرا-چی؟؟؟چرا چرت و پرت می گی؟؟؟ متین-چرت و پرت نیست حقیقته.دیگه به من زنگ نزن متین بی خداحافظی تلفن و قطع کرد و همون موقع جلوی چشم خودم شماره المیرا رو دیلیت کرد متین بوسه ای رو گونه ام کاشت و گفت:دوست دارم عزیزم لبخندی بهش زدم و گفتم:منم همینطور
اغاز فاز دوم از اغوش متین بیرون امدم به چشمام زل زد منم متین:خوشکل خانم حالا که علت داد و فریادمو می دونی هنوزم ازم دلگیری؟ نباید باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! متین با انگشتاش گونه امو نوازش کرد و اهسته کنار گوشم گفت:اگه دوستم داری نباید باشی لحنم جدی شد وکمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:متین این دوتا موضوع را با هم قاطی نکن دوست داشتن به جا.....اما باید حرمت و احترام همو حفظ کنیم.....امشب دومین باری بود که ازت رنجنیدم......اون دفعه زدی توی دهنم ...کاری که حتی پدرم با من نکرده بود ...بخشیدم چون محرکت حرفای توهین امیز خودم بود .....اما باید همین الان همین جا قول بدی دیگه هیچ وقت همچین کاری را تکرار نکنی چون اگه یکبار دیگه غرورم زیر دستات له بشه با تمام عشقم میزارمت کنار متین:ان اتفاق هیچوقت تکرار نمی شه و اما امشب....بی دلیل سرم داد زدی ....سر خود توی اتاقت سرک نکشیده بودم که اون داد و فریادات حقم باشه ....با اجازه خواهرت وارد شدم گرچه به اشتباه ...اما خوب سهوا بود ....حق نداشتی سرم داد بزنی متین:حرفات قبول اما خوب بهار درکم کن تو اون لحظه ترسیدم.......ترسیدم عکست و ببینی و همه چیز خراب شه...ترسیدم بال و پر آرزومو بچینی .... ترسیدم آرزوی اینکه بلاخره یه روز مال من میشی و ازم بگیری.....ترسیدم همه چیز تموم شه و دیگه نتونم ببینمت ...بهار درکم کن تو اون لحظه بد لرزه ای به جانم افتاده بود به حرمت بهترین شب زندگیمون بخشیدمت اما دیگه تکرار نکن متین:قول می دم خانمی قول می دم لبخند زدم بهتره بریم بیرون. درست نیست مهموناتو تنها بزاری متین:باشه خوشکل خانم تو برو منم میام باشه من رفتم داشتم از اتاق خاج می شدم که متین صدام زد متین-بهار بله؟؟؟؟؟؟؟؟ زیاد با پسرا هم کلام نشو با لحن شیطون و لبخند پر رنگی گفتم:چراااا؟!!!!!! متین هم با خنده گفت-همچی چرا ...خوش ندارم دیگه خیلی خوب باشه اما جنابعالی هم با دخترا گرم نمی گیریااااا.... وگرنه معامله فصقه متین:چشم خوشملم متین باز سمتم امد که از داخل اتاق پریدم بیرون مهمان ها همه شام رو خورده بودن و داشتن جمع می کردن...تو دلم اهی کشیدم...خیلی گرسنه بودم...اخه یکی نبود بگه اقا متین موقع شام وقت اعتراف کردنه....
*رمان*
رفتم و روی مبلم نشستم این مهسان و خانم شایسته هم انقدر سرشون شلوغ بود که فکر می کردن من شامم و نوش جان کردم و با شکم سیر اون گوشه نشستم نگاهی به اتاق متین انداختم....تازه امد بیرون....چشمکی به من زد و به سمت دوستاش رفت ...یعنی اینم نمی دونه من شام نخوردم..... خلاصه شکمم و با میوه و شیرینی گولم زدم تا با این قار و قوراش ابرومو نبره صدای امیر باز همه را ساکت کرد:خوب .....الوعده وفا جناب انشتین ....گفتی بعد از شام اهنگ شاد میزنی متین هم که حسابی کیفور بود دست به کار شد.پسرا هم همه اون وسط قر می دادن ... متین اهنگ امیر تتلو را کپ خودش اجرا می کرد:اقا ما سبکمون چیز دیگه است ولی خوب اونایم که دوست دارن برقصن برقصن چه اشکالی داره...برقصن؟؟؟؟؟؟؟..... همه پسرا داد زد :برقصن می گن که خوب وضع مالیشون .مارکه از سر تا پاشیششون اما پیشش نمی شینم ...دو دره بازی نیست تو کارشون ولی دو در ماشین مامیشون ...دبی یه مسافرت عادیشون ولی پیشش نمی شینم.....سانتافه مشکی داره.بعد از ظهرا بی کاره سربه سرم می زاره ولی پیشش نمی شینم.....ای وای دارم چی می بینم.دوتا چشم رنگی می بینم صورت قشنگی می بینم ولی پیشش نمی شینم.......اخه من خوش تیپ ترین پسره ی این جمعم ...هی بهش گیرمی دم و الکی باهاش قهرم...اره من تسخم و شرم و تو روش وا میستم......اره من غدم و کله گنده شمارم که رونده............ جو خیلی شاد بود به معنای کامل کلمه داشتن می ترکوندن متینم که فداش شم غوغا کرده بود انقدر زدن و رقصیدن تا بالاخره خسته شدن متین کنارم نشست با شوخی گفتم:پاشو پاشو اینجا نشین متین:چرا!!!!!! تو که الان داشتی می خوندی من خوشتیپم و پیشش نمی شینم متین با لحن کشیده و دختر کشی و البته اروم گفت:من غلط کنم با تو باشم عزیزم خندیدم متین:بهار بزار همه مهمونا برن بعد خودم می رسونمت خودم می رم .تو خسته ای متین در حالی که خیار گاز می زد و از کنارم بلند می شد گفت : واسه تو هیچ وقت خسته نیستم بمون با هم می ریم
یک ساعت بعد مهمان ها گروه گروه مهمانی را ترک کردن با خانم شایسته و مهسان گرم گفت و گو بودم اقای شایسته هم همراه متین مهمان ها را تا جلوی در بدرقه می کردن گروه اخر خانواده ی عموی متین بودن که معلوم بود حالا حالاها قصد رفتن ندارن.جمعشون کاملا خصوصی بود و تنها غریبه جمع من بودم متین و اقای شایسته برگشتن و به جمع پیوستن عموی متین رو به متین گفت:خوب عمو جان حالا که دیگه الحمدالله وضع تحصیلتم مشخص شد دیگه باید کم کم استین بالا بزنی از حرف عموش خوشم امد به متین نگاه کردم ببینم اونم اندازه من ذوق کرده اما...... چرا متین ناراحت بود مگه عموش حرف بدی زد....دو زاریم وقتی افتاد که عموی متین حرفشو کامل کرد عمو-خوب از قدیم گفتن عقد دختر عمو پسرعمو را توی اسمانا بستن ......ماهم بهتره هر چه زودتر دست این دوتا جوون و تو دست هم بزاریم و بفرستیمشون پی خوشبختی اب دهنمو قورت دادم .شوکه شد بودم .نگاه متین روم سنگینی می کرد .سر بلند کردم و با چشمای کنجکاوم بهش نگاه کردم خیلی اروم و غیر محسوس سرش و به طرفین تکان داد و قضیه رو نفی کرد اما خوب دلم اروم نشد نگاهم به دختر جوان افتاد تقریبا هم سن و سال من بود چهره اش به شدت سبزه بود انقدر که به سیاه می زد لبای قلوه ای و خیلی بزرگی داشت.چهرش ترکیب زیبایی نداشت اما خوب بانمک می زد. نه متین مال من بود نمی ذاشتم کسی اونو از من بگیره هیچ کس در عالم گیجی به حرفاشون گوش می دادم....نیم ساعت گذشت اما نه مثل اینکه اینا قصد رفتن نداشتن...منم کم کم داشت دیرمم می شد بلند شدم و به اتاق مهسان رفتم مانتو و شالم و پوشیدم و به جمع برگشتم رو به اقای شایسته بزرگ پدر متین گفتم:با اجازتون اقای شایسته من رفع زحمت می کنم پدر متین هم در کمال ادب جلوم به پا خواست و از امدنم تشکر کرد.سر سری با خانواده عموش هم خداحافظی کردم . با مهسان و خانم شایسته دست دادم قبل از اینکه از متین خداحافظی کنم متین رو به پدرش گفت: بابا با اجازتون من خانم شریفی رو می رسونم و بر می گردم .این موقع شب خطرناک خودشون برن اونم با خانواده عموش خداحافظی کرد و راه افتادیم متین:نبینم بهار خانم تو هم باشه نیستم به ماشین رسیده بودیم سوئیچ و به متین دادم و خودمم روی صندلی جلو کنارش نشستم متین نشست و ماشین و حرکت داد متین-بهار نگو که فکر کردی حرف عموم حرف منه نه متین-پس چرا توهمی؟؟؟؟ نمی دونم متین-بهار منو باور داری اره دارم متین-پس بهم اعتماد کن و اخماتو باز کن لبخند زدم و گفتم:بهت اعتماد دارم متین سمت خونه نمی رفت با تعجب پرسیدم کجا داریم می ریم متین؟؟ متین-از اونجایی که خوشمل خانم من شام نخورده و منم مثل اون چیزی نخوردم می ریم یه جا یه دل سیر غذا بخوریم اون همه غذا مامانت درست کرده بود بهتر نبود با همونا از من پذیرایی می کردی متین دستم و در دست گرفت و گفت:شام دو نفره رو ترجیح می دم گرمای دستش دلنشین بود واسه همین عکس العملی نشان ندادم متین جلوی یه فست فود ایستاد و پایین پرید .طولی نکشید که با دوتا ساندویچ برگشت. ساندویچم و از دستش گرفتم و از اونجایی که خیلی گرسنه بودم شروع به خوردن کردم متین هم مشغول شد کمی از سس ساندویچ گوشه لباش بود دستمال و برداشتم و اهسته کنار لبشو پاک کردم متین هم با چشمای مهربونش ازم تشکر کرد دوست نداشتم اون ساعت و اون لحظه به پایان برسه.غرق لذت بودم.اون ساندویچ خوشمزه ترین ساندویچی بود که توی تمام طول عمرم خوردم بعد از اتمام غذا متین راه افتاد گوشیم زنگ خورد مامان بود جواب دادم مامان-کجایی تو دختر؟ سلام مامان دارم میام مامان-بهار زودتر بیا دیروقت چشم مامان دارم میام تلفن و قطع کردم متین-بهار بله؟؟؟؟ متین بی مقدمه گفت-امشب بی نظیر شده بودی. همشیه موهاتو همینجوری ساده رها کن خیلی بهت میاد لبخندی زدم و گفتم:باشه لحظه ای سکوت برقرا شد نزدیکای خونه بودیم که من سکوت و شکستم متین؟؟؟؟؟ متین-جان متین کی می خوای قضیه خودمونو علنی کنی؟؟؟؟؟ متین-اگه به منه که همین امشب نه جدی گفتم متین:منم جدی گفتم.امشب با مامانم حرف می زنم و می خوام که قضیه را به بابا بگه بعدشم با خانواده ات تماس بگیره و قراره خواستگاری را بزاره نمی دونم چرا اسم خواستگاری را که اورد دلم ریخت
حرف متین دلشوره امو بیشتر کرد متین-بهار فکر می کنی بابات قبول کنه با اینکه یه عالمه تردید داشتم اما دلم نیامد شب متین را با گفتن اینکه تقریبا بعید می دونم بدون مخالفت قبول کنه خراب کنم واسه همین لبخندی زدم و گفت:اگه خوشبختی منو می خواد باید قبول کنه متین-بهار اگه دنیا هم مخالفت کنه من ازت دست نمی کشم منم متین سرش را جلو اورد تا ببوستم اما این دفعه مانع شدم کمی سرمو عقب بردم و گفت:بزار واسه روزی که بینمون فاصله ای نباشه متین با اینکه کمی دلخور شد اما شرایط و کاملا درک کرد و گفت:اون روز دور نیست -می دونم متین-پس خودتو اماده کن چون اون موقع هیچ بهانه ای پذیرفته نیست با ابنکه خجالت در شخصیتم تعریف نمی شد اما خوب اون لحظه از حرف متین سرخ شدم با اصرار من متین ماشین و با خودش برد تا اون موقع شب مجبور نشه پیاده برگرده ایستاد تا کاملا وارد خانه شدم.پشت در ایستادم صدای حرکت ماشین را که شنیدم حیاط را به سمت خونه ترک کردم مامان منتظرم بود بهش گفتم مهمون خانواده شایسته بودم و الانم متین رسوندم مامان-بس که این پسر ماهه ببین این موقع شب از اون سر شهر کوبیده امد این سر شهر تو رو برسونه لبخند زدم. تو دلم گفتم خدا کنه روز خواستگاری هم نظرت راجبش همین باشه با اینکه خیلی خسته بودم اما دیدم شرایط مناسبه واسه همین شروع کردم به تعریف کردن راجب طرح متین و اینکه متین در اینده ای نزدیک یک شخصیت علمی بزرگ میشه مامان-پسر با جربزه ای ازش خوشم می اد تو دلم گفتم:مادر زنش ازش تعریف نکنه کی تعریف کنه بعد از اینکه حسابی تنور را واسه چسباندن نان متین داغ کردم با رضایت کامل بالا رفتم ساعت 3 بود اما خواب با چشم من قهر کرده بود .داشتم به متین فکر می کردم به اینکه الان داره راجب من به مامانش می گه ...خودش گفت امشب می گه......یعنی هنوز دارن حرف می زنن.....نکنه مامانشم بگه عقد دخترعمو پسرعمو را تو اسمونا بستن.....نکنه بگه خانواده شریفی با ما فاصله دارن...نکنه.... و هزار نکنه دیگه به یاد خانواده خودم افتادم بابا را چیکار می کردم.
*رمان رمان رمان*
از بابا گذشته عمه پوستمو می کند همیشه وقتی مامان از خواستگارای رنگ و به رنگم واسش تعریف می کرد می گفت:این یالقوزا را به خونه راه نده بهار لیاقتش بیشتر از این حرفاست خدایا عمه به اون پسرای کارخانه دار می گفت یالقوز خدا به داد متین برسه اخه من موندم این پدربزگ خدابیامرز من این همه ثروت را چه جوری جمع کرده بود راستش می دونم اونم از پدرش ارث برده بود اما خوب اون از کجا و چه جوری این همه را جمع کرده.روحتون شاد نمی شد یکمم به جای مال اندوزی از زندگیتون لذت می بردین و این همه مال و املاک واسه باز ماندهاتون جا نمی ذاشتین.خوب یه ریزه اش هم وقف می کردین ثواب داشت به خدا اولین باری بود که از داشتن این همه ثروت شاکی بودم خدایا تو من و متین و بهم برسون من قول میدم نماز خوندن و از متین یاد بگیرم و از این به بعد همه نمازامو بخونم .خدایا این راه سخت و تو اسون کن. از ته دل دعا کردم و می دونستم که خدا خواستمو رد نمی کنه بلاخره بعد از هزار جور فکر و خیال خوابیدم. صبح با صدای زکیه بیدار شدم زکیه-خانم نمی خواید بیدار شید ساعت 12 استا پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم زکیه ولم کن خسته ام می خوام بخوابم زکیه-اخه خانم صبح تا حالا این گوشیتون هزار بار زنگ خورده شاید کار واجبی داشته باشن کسی با من کار واجب نداره زکیه-باشه پس من می رم زکیه که رفت تازه یاد واقیع دیشب افتاد.اتفاقات دیشب رویا بودن یا واقعیت داشتن ؟...... نفس عمیقمو بیرون دادم ...دست بردم و گوشیمو برداشتم .. شماره متین بود 10 بار تماس گرفته بود ...نه مثل اینکه اتفاقات دیشب واقعی بودن دوباره زنگ زد جواب دادم متین با صدای پر از شادی گفت:ملکه من هنوز خوابه؟ سلام متین-به روی ماهت.خوبی؟ اره مرسی تو چطوری؟؟؟ متین-بی نظیر بهتر از این نمی شم چی شده کبکت خروس می خونه؟ متین-اگه تو هم خبرای خوش و بشنوی مطمئن باش کبکت بندری می خونه خوب بگو ما رو هم دل شاد کن متین-دیشب با مامانم حرف زدم نمی دونم چرا یهو قلبم ریخت با اینکه صدای شاد متین می گفت همه چیز طبق خواسته ی ما پیش رفته اما دلم بدجور شور می زد -خوب؟ متین که اشتیاق منو دید نامردی نکرد و با لحن جدی گفت:هیچی مامانم گفت این دختره وصله ما نیست ......دختر عموت به این گلی را ول کنی بری از غریبه زن بگیری که چی بشه .......خلاصه کبوتر با کبوتر باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز.....در کل روشنم کرد که من و تو به درد هم نمی خوریم با اینکه دختر ساده ای نبودم اما اون لحظه حرف متین و باور کردم با خشم گفتم:واسه این اینقدر دل شادی.مگه چوب بالای سرت گرفته بودم که بیای به من ابراز عشق کنی متین-اوه اوه....... جوش نیار خوشکلم شوخی کردم.نفهمیدی؟؟؟؟ خیلی شوخی بی مزه ای بود گوشی را قطع کردم .اول صبحی بد ضد حالی بهم زده بود .نصف گوشت تنم از ترس اب شد. متین باز تماس گرفت.جواب ندادم.با اینکه دلم واسش پر پر می زد .اما خوب باید گربه را دم حجله می کشتم اگه قرار بود متین مرد زندگیم باشه و و هر روز تا این حد عاشقانه از خواب بیدارم کنه که چیزی ازم باقی نمی موند یک ساعتی را بی محلی کردم تا یاد بگیره اول صبح از این شوخیای بی مزه نکنه.اما خوب بیشتر از یه ساعت دوام نیاورد گوشیم که زنگ خورد جواب دادم متین-چرا اینجوری می کنی بهار؟واسه یه شوخی ادم اینجوری رفتار می کنه؟بیشتر از اینا ازت توقع داشتم وایییییییی چرا این اینقدر عصبانیه. متین ادامه داد:مگه همین دیشب نگفتی باید حرمت همو حفظ کنیم این بود احترام گذاشتنت؟ درسته دوست دارم اما دلیل نمی شه سوءاستفاده کنی و هر جور دلت خواست رفتار کنی ااااا...بدهکارم شدم؟ متین -نمی خوام به این بحث ادامه بدم الانم کار دارم باید برم خداحافظ با حرص گفتم:خداحافظ اهی کشیدم اینم از اولین دعوای زندگیمون درست 14 ساعت بعد از ابراز عشقمون عجب زندگی بشه زندگی منو متین.این که روز اولشه خدا به داد روزای دیگش برسه خدایا اخر عاقبت زندگی ما را بخیر کن.........
تمام روز منتظر تماسی از متین بودم اما انتظارم بیهوده بود ....نه ....مثل اینکه خیلی ازم رنجیده بود.....بغض بدی گلومو فشار می داد داشتم خفه می شدم ....دلتنگش بودم....اگه نمی دیدمش بیماری دق می گرفتم......اما خوب غرورم چی.....نه بهش زنگ نمی زنم...... زنگ نزدم ....اونم زنگ نزد...... ساعت 7 عصر بود ....نیامد......... زکیه زکیه زکیه-بله خانم؟ با اقای شایسته تماس بگیر بگو تا نیم ساعت دیگه اینجا باشن می خوام برم خرید زکیه:چشم خانم به اتاقم رفتم و حاضر شدم.....حسابی تیپ زدم و به خودم رسیدم سر نیم ساعت سر و کله اش پیدا شد از پنجره دیدم که امد اما منتظر موندم زکیه صدام بزنه طولی نکشید که زکیه بالا امد:خانم اقای شایسته امدن باشه الان میام اهسته از پله ها پایین امدم .......... زکیه :بیرون منتظرن باشه خداحافظ بیرون رفتم متین به عادت همیشگی به ماشین تکیه داد بود و منتظر بود ..الهی من دورش بگردم ...چه تیپیم زده بود حسابی بهار کش بود...خیلی جلوی خودمو گرفتم که نپرم بغلشو بوسش نکنم......سه تیغه که چه عرض کنم صورتش و 12 تیغه کرده بود ....باب بوسیدن بود ....زیر لب استغفرالله گفتم و بر طبع پلید خودم لعنت فرستادم اهسته سلام کردم متین هم با سر جوابمو داد .....جلو نشستم و حرکت کردیم خدا را شکر مش باقر نبود که زاغ سیاهمون و چوب بزنه و به اطلاع مادر گرامی برسونی که تکدانه دخترش کنار دست جناب شایسته نشسته و رفتن دردر متین اخم کرده بود.....دلم گرفت...اما خوب اخمشم قشنگ بود از در که بیرون امدیم گفت:کجا میری خرید؟ بدون اینکه حتی به سوالش فکر کنم گفتم:متین ازم دلخوری؟ متین-اهی کشید گفت:ازت توقع نداشتم دیگه اشکم داشت در می امد اما پر غرور سر بالا اوردم و گفتم:توقع داشتی وقتی گفتی مامانت گفته دختر عموت بهتر از منه بگم خیلی خوب خوشبخت بشین خداحافظ متین-اون یه شوخی بود؟؟؟؟؟؟ نه واسه منی که ترس از دست دادنه تو تمام شب نذاشت بخوابم متین :نباید تلفن و روم قطع می کردی؟؟؟؟ حق با تو اما اونموقع به هیچ باید و نبایدی فکر نکردم متین که رام شده بود دستش را روی دستم گذاشت و گفت:خانمم مگه نگفته بودم زمین و اسمون هم جمع شن نمی تونن تو رو از من بگیرن.پس دیگه از چی می ترسیدی؟ از اینکه از هم جدامون کنن......متین من بی تو................ نتونستم حرفمو تمام کنم ....نمی دونم از غرور زیادی بود یا بغضی که گلومو فشار می داد و می ترسیدم سر باز کنه متین هم اصرار نکرد ادامه حرفمو بشنوه ...خوشم می امد که درک می کرد اهسته دستمو نوازش کرد و گفت:بهارم نمی ذارم کسی از هم جدامون کنه ....بهم اعتماد کن... اما میتن فاصله بین من و تو از زمین تا اسمونه....... از زمین تا اسمان خیلی فاصله است ....به راحتی طی نمی شه متین-من پرواز کردن و خوب بلدم .....نگران نباش خوب .نمی گی مامانت چی گفت متین:چرا.....اول تعجب کرد......بعد گفت بهار که سایه ی تو رو با تیر میزنه فکر نکنم راضی بشه...وقتی گفتم:تو راضی...خندید و گفت:از روزی که رو تخت بیمارستان دیدمش عجیب مهرش به دلم افتاد من که راضیم اما خوب رضایت پدرت و پدر و مادر بهار هم شرطه.....اخر سر هم قرار شد امروز با بابا صحبت کنه.... خوب خوشملم حالا فهمیدی چرا صبح کبکم خروس می خوند؟ لحنش به دلم نشست واسه همین لبخند زدم و گفتم:اره اقا کبکه متین:الهی من قربون خنده هات بشم همیشه بخند گلم متین اینجوری حرف میزنی پررو می شماااااا متین-پرروگریتم واسه من عالمی داره.....اصلا من از اول عاشق همین گستاخیت شدم متین می گی از کی حس کردی دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟؟ متین-می خوای اعتراف بگیری؟؟؟؟ اعتراف و که دیشب گرفتم می خوام بدونم وقوع جرم چه زمانی بوده متین-خیلی خوب اول بگو کجا باید بریم بعد من شروع می کنم برو مرکز خرید متین لبخندی زد و گفت:چی شده خانم افتخار دادن از مرکز خرید دیدن کنن؟ بحث و عوض نکن .....زود باش تعریف کن .....منتظرم متین:خوب بابا واسه چی میزنی. روز تصادف و خوب یادم روز خیلی تلخی واسم بود....با شدت به تو خوردم و افتادی کف خیابان...پیاده شدم ....شوکه بودم......بهت نگاه کردم.....سفیدی صورتت وسط اون همه خونی که اطرافت ریخته بود بدجور خودنمایی می کرد......دلم به درد امد.....یکی از عابرا با اورژانس تماس گرفت....صدای اطرافیان تو سرم زنگ می زد.......زنا پچ پچ می کردن عجب برو روی داره دختره .حیفه نسیب خاک بشه......بهت نگاه کردم حق داشتن بدجور می درخشیدی ...تو دلم داد زدم خدا حیفه..رحم کن...... اورژانس امد منم تا بیمارستان همراهیت کردم....ازت چشم برنمی داشتم.....ترسیده بودم...ترس از مرگ تو و تباه شدن زندگیم......اون روز بهت حسی نداشتم فقط زیبایت و ستایش کردم......اصلا تو حالی نبودم که حسی به کسی پیدا کنم خلاصه گذشت تا روزی که به هوش امدی.....نمی خواستم بیام بیمارستان اما مامان اصرار داشت......می گفت:یه عذرخواهی بهت بدهکارم....می گفت اگه ازت طلب بخشش نکنم اه ت تا قیامت دنبالمه.....خلاصه امدم.......می دونستم نباید توقع رفتار خوب و داشته باشم....اما خوب خدایی تو هم بد رقم از خجالتم در امدی.... وسط حرفش پریدم و گفت:نه که تو هم بی زبون بودی و جواب ندادی... متین لبخند زد و ادامه داد:اونروز تو دلم گفتم:این دختره چرا اینقدر از خودش متشکره.فکر می کنه کیه....اصلا می خواست از وسط بلوار نپره وسط خیابان....خلاصه اونروز حسابی از دستت حرص خوردم.....تا اینکه امدی در خانمون با اون پیشنهاد عجیب غریبت.....در مخیلم نمی گنجید ...من متین شایسته دانشجوی کارشناسی ارشد شریف با بهترین معدل .....که مهندس این حامعه محسوب می شدم برم بشم راننده دختری که به قول اون روزای خودم فکر می کنه طاق اسمون باز شده و اون افتاده پایین....اما چاره ای نبود .....اگه قضیه تصادف به دادگاه می کشید و دیه بریده می شد نداشتیم دیه را بپردازیم اونوقت باید می رفتم زندان که خفتش به مراتب بیشتر از راننده شدن بود.......خلاصه روزگارم می گذشت تا شب مهمونی دوستت...همون شبی که دوستت فکر کرد همراهتم و مجبور شدم واسه جشن همراهیت کنم .....اون شب دلمو لرزوندی. .....وقتی دیدم رقصیدنت با اون پسره داره اتیشم می زنه وقتی دیدم دوست دارم چشمای هیز میلاد و از کاسه درارم تا به تو زل نزنه فهمیدم نه مثل اینکه تو دلم یه خبرایی....این شد که از اون شب شدی رویای من.....خیلی پیش می امد که از دستت می رنجیدم اما خوب بازم عشق چشم ادم و رو تمام این دلگیری ها می بنده......خوب بیشتر بگو می خوام بیشتر بدونم متین لبخندی زد و گفت:وقتی عکس تولدت و دیدم شوکه شدم اگه خودمو کنترل نمی کردم معلوم نبود چه برخوردی می کنم دلم می خواست هیچ کس اونجا نبود و تو هم با دل من راه می امدی تا همون جا بغلت کنم و ببوسمت بد رقم دلمو اون روز هوایی کردی تا شب عکست از جلوی چشمم کنار نمی رفت .یادمه ان شب تا تونستم قربون صدقه ات رفتم.خوشکل شده بودی تو اون لباس می درخشیدی .چشمای وحشی و گستاخت دیونه ام کرده بود..... بد برقی داشت .....تصمیم داشتم نیام تولدت اما نتونستم .....هر کاری کردم طاقت نیاوردم و دل و زدم به دریا و امدم....وقتی بابات بهت بلیط کالیفرنیا هدیه داد کلافه شدم دوست داشتم اون بلیط و تکه تکه کنم.........
اخه دوری از تو واسه یک ماه بدجور سخت بود واسه همین باهام تماس نگرفتی؟؟؟ متین:مطمئنی تماس نگرفتم؟!!!!!!! منظورت چیه؟ متین-اونی که هرشب بهت زنگ می زد و بدون حرف به صدای نفسات گوش می داد و تو هم با الفاظ زیبا از خجالتش در می امدی من بودم یه لحظه خجالت کشیدم...اخ چه حرفای بدی که پشت گوشی به انگلیسی و فارسی من بار این نکردم متین-حالا نمی خواد سرخ و سفید بشی.باور کن تو اون موقعیت همین که داشتم صداتو می شنیدم واسم با ارزش بود مهم نبود چی می گی ...مهم صدات بود که منو اروم می کرد.... خلاصه به هر سختی بود گذشت .....شب و روزم اروم می گذشت ....به یادت بودم همین برام کافی بود....همین که پری رویاهام بودی.....همین که شبها توی خوابم تو مال من بودی..به همین راضی بودم ....اما نذاشتی سفر شمال بهم حالی کرد بدون تو نمی تونم نفس بکشم......تو مال منی ....سهم منی ....نباید ازت دست بکشم...درسته فاصله ها زیاده اما واسه اینکه مدیون خودم نباشم باید می جنگیدم..... وقتی پسم زدی ....ترسیدم.....نکنه مهر کسی دیگه ای به دلت باشه... اما نبود ....چشمات نشون می داد که حست بکره.....قلبت بکره...... اون شب که از دستم رنجیدی و مهمونی را ترک کردی دلم می خواست تو کوچه داد بزنم بهار دوست دارم آزارم نده...... اما تو منو آزار داده بودی.... متین فشاری به دستم که هنوز در دستش بود داد و گفت:تو که گفتی منو بخشیدی؟ خوب اره .....بخشیدم متین-پس دیگه به روم نیار باشه ....ادامه بده وقتی دیدم اینقدر از دستم عصبانیی که با نفرت نگاهم می کنی عقل از سرم پرید......همون موقع تصمیم گرفتم بهت بگم........فوقش این بود که می گفتی من و تو مال دو عالمیم و با هم ما نمی شیم ....اما خوب خیلی بهتر از این حس دوگانه ای بود که توش گیر کرده بودم....خیلی بهتر از بی خبری بود....و این شد که بلاخره گفتم.....بعد از اونم که خودت خبر داری لبخندی زدم و با صداقت کامل گفتم:اما من زودتر از تو عاشق شدم متین خنده ی قشنگی کرد و گفت:مثلا از کی؟؟؟؟؟ باور کن خودمم نمی دونم .شاید از همون لحظه که تو بیمارستان اونجوری گستاخانه جلوم قد علم کردی.......عادت نداشتم کسی بر خلاف میلم حرف بزنه اما تو زدی....واسم جالب بود....تو اولین پسری بودی که نمی خواستی محبت گدایی کنی.....مغرور بودی....سرکش ...مثل خودم....مثل شاهزاده رویاهام دیگه رسیده بودیم که متین گفت:خوب سیندرلای من پیاده شو که رسیدیم چقدر زود گذشت...چقدر زمان های که متین بود زود می گذشت...چقدر مسافت ها کوتاه می شد با خنده پیاده شدم.....متین هم پیاده شد.....چقدر نگاهای حسرت بار دخترا واسم شیرین بود.... متین:خوب خانم قصد خرید چی را دارن؟؟؟؟ هفته اینده مهمانیه یکی از اقوام دورمونه....پریا ....تولدشه....مسلما مثل هر سال جشن می گیره...می خوام یه لباس خوب واسه جشنش پیدا کنم.... متین با لحن مظلومی گفت:تنها می ری مهمونی؟؟؟؟؟ لحنش مثل پسر بچه های بود که مامانشون می خواد تتنهاشون بزاره لبخند زدم و گفتم: نخیر جنبعالی هم همراهیم می کنید متین:باعث افتخار بنده است مادام متین با دقت به لباس ها نگاه می کرد ..
لباسا به دلم نمی نشست ...یک مورد هم که دکلته بود و به نظرم بدک نیامده متین رد کرد....می گفت بالا تنه اش زیادی لخته... اقا واسم رگ غیرتش باد کرده بود .....تا دیروز منو همینجوری دیده بود و پسندیده بودا حالا می گفت دوست ندارم اینجوری بگردی.... خلاصه به گشتنمون ادامه دادیم....از این پاساژ به اون پاساژ...از این مغازه به اون مغازه...خلاصه حسابی سرگیجه گرفته بودیم.....در اخر لباسی قرمز رنگ نظر متین و جلب کرد......لباس زیبایی بود.....راسته و ساده.....اما خوب برق عجیبی داشت.....از یک طرف استینی حلقه ای داشت و از طرف دیگه هیچی نداشت....خوب بود پسندیدم.....توی همون پاساژ یک تل سفید رنگ پهن و ساده هم خریدیم......مونده بود کفش که اونم به در خواست متین سفید و پاشنه سوزنی بود....خریدم که تموم شد ....با هم به سمت ماشین برگشتیم....هوا تقریبا تاریک بود واسه همین متین تصمیم گرفت به یک رستوران شیک بریم و شام رو دو نفره و در فضایی کاملا خصوصی میل کنیماون روز روز فوق العاده ای در تقویم مشترک من و متین بود خیلی بهمون خوش گذشت .شام خوردن با کسی که دنیای تو ,پیاده روی کردن دست در دست مردی که عشقش در تک تک سلول های وجودت رخنه کرده بی نظیره.اما از اون جایی که در تقدیر ادما شادی مطلق و هک نکردن روزای خوب سریع تر از روزهای دیگر زندگی گذشت روز سه شنبه قرار بود مامان متین با مادرم تماس بگیره و قراره خواستگاری را واسه پنجشنبه شب بزاره.دلشوره ی عجیبی به جان من و متین افتاده بود .نفسم سنگین شده بود. مامان دانشگاه بود و من نمی تونستم بفهمم به خانم شایسته چی جواب می ده واسه همین قرار شد بعد از اینکه خانم شایسته با مادرم صحبت کرد متین به من زنگ بزنه و خبر بده.یه ریز تو دلم دعا می کردم .......یعنی الان مامان به خانم شایسته چی می گه.....قلبم سرسام آور می زد....... نیم ساعت گذشت .....با اولین تک زنگ گوشیم جواب داد چی شد متین....... متین:سلام به روی ماهت گلم؟ متین تو رو خدا بی خیال شوخی شد و بگو مامان چی گفت متین-هیچی خوب ....در خونه را که به روی خواستگار قفل نمی کنن.....گفت تشریف بیارید اما صدای متین غمگین بود با اینکه سعی داشت نشون نده و از من پنهون کنه اما می دونستم یه چیزی شده متین!! متین-جان متین بهم بگو مامانم دقیقا چی گفت؟ متین-من که فال گوش وا نساده بودم اما متین صدات ناراحته متین-چیزی نیست قرار بود بهم دروغ نگیم متین نفس عمیقشو بیرون داد و گفت-گفتن در خانه شما همیشه به روی مهمان بازه حالا چه اسم این مهمان خواستگار باشه چه هر چیز دیگه ای .....اما متین اب دهنشو قورت داد و گفت:مامانت گفت صلاح نمی دونم این موضوع را مطرح کنید چون خانواده شوهرم و خوب می شناسم .....گفت :واسه خودش انسانیت و اخلاق خیلی مهمه و اونا را توی من می بینه......ولی فقط خودشون نیست و اینکه ترازوی خانواده شریفی فقط اخلاق و نمی کشه و باید کفه ی مادی هم سنگین باشه....... ساکت بودم فقط یک قطره اشک از چشم چپم چکید.....پس مامان هم همون حدسی را می زد که من زدم...... متین-اما مامانم گفت که در هر صورت ما پنج شنبه خدمت می رسیم......... ساکت بودم .....غم عالم ریخته بود تو دلم متین-بهارم چرا ساکتی؟؟؟؟ گلومو بغض گرفته بود و نمی تونستم درست حرف بزنم .....تا لب باز کردم متین متوجه شد متین-بغض کردی بهار......داشتیم؟؟؟؟.......فدات شم مگه قرار نشد به این زودیا درجا نزنیم.....اینجوری می خواستی مبارزه کنی؟ با صدای لرزان گفتم:جلوی بابا و عمه کم میاریم؟؟؟؟؟؟ متین-بهار اگه فکر کنی بازنده ایم می بازیما نه اما...... متین-اما نداره دیگه ......خدا را چه دیدی شاید بابات با من کنار امد امیدوارم متین-امیدواری تنها چیزی که من و تو بهش نیاز داریم.....دیگه بغض نکنی دلم می گیرها باشه متین-خوب خانمی حالا اجازه مرخصی می دی؟ مواظب خودت باش .....خداحافظ تو هم ....فعلا روی تخت نشستم و در دریای فکر و خیالم غرق شدم .....یعنی چی می شد؟ به استخر رفتم تا شاید با شنا بتونم ذهن اشفته خودمو اروم کنم ......اما نمی شد مامان زودتر از همیشه به خونه امده بود.........دلیلش و می دونستم.......یه راست به استخر امد ......روی صندلی های کنار استخر نشست و لیوان اب پرتقالی که دستش بود رو روی میز مقابلش گذاشت مامان-سلام دخترم؟؟؟؟؟ ازآب بیرون نیامدم .....از همون وسط استخر گفتم:سلام مامان:می خوام باهات حرف بزنم بهار می دونستم می خواد چی بگه .....اما خوب باید خودمو به نفهمی می زدم...... در چه مورد؟؟؟؟ مامان-بیا بیرون بهت می گم به کناره استخر شنا کردم و از پله ها بالا رفتم حوله ام را از کنار استخر برداشتم و دورم پیچیدم جلو رفتم و روبه روی مامان روی صندلی نشستم مامان لیوان اب پرتغال و دستم داد ممنون مامان-نوش جان جرعه ای نوشیدم و گفتم:گوشم با شماست مامان جان مامان این و پا اون پا می کرد....نمی دونست چه جوری شروع کنه.... اما اخر دل و زد به دریا و گفت مامان-بهار امروز خانم شایسته تماس گرفت خوب....... مامان-می خواستن اخر هفته بیان اینجا با بی قیدی و قیافه ای به ظاهر بی تفاوت گفتم:به سلامتی... مامان با تردید گفت:واسه خواستگاری میان به مامان نگاه کرد و اونم...چند لحظه به نگاه کردن مادر و دختر بهم گذشت ....مامان بود که سکوت و شکست مامان با تعجب گفت-بهار چشمات داره واقعا برق می زنه ......یا من دارم اشتباه می کنم نمی دونستم چی بگم......راستش یه خرده خجالت می کشیدم.....اما قرار نبود این راه سخت را متین به تنهایی طی کنه منم باید قدمی بر می داشتم........ با لحن مظلومی گفتم:اگه برق بزنه گناه کرده!؟ مامن با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:پس درست حدس زدم....تو هم اره مامان به خدا دست خودم نیست.....می دونم نباید ....نباید مامان حرفمو قطع کرد و گفت:اینجوری نگو قشنگم.....دوست داشتن هیچ وقت گناه نیست مامان یعنی شما از دستم عصبانی نیستین؟؟؟؟ مامان-واسه چی عصبانی باشم ؟؟؟....مگه کار خلافی ازت سر زده..... نه ....اما ..... مامان-صبح که خانم شایسته زنگ زد می خواستم بگم نه بابا......دختر من سایه پسرتو با تیر میزنه ....باباشم از خودش بدتر ....می خواین بیاین اینجا چهارتا بی حساب بارتون کنن که چی ...یه چیزای گفتم اما خانم شایسته زیر بار نرفت....اما نه می بینم افسانه متین یکی را افسون کرده...... مامان لبخندی زد و گفت:پسره خوبیه من تاییدش می کنم مامان بابا چی؟؟؟؟ مامان-اگه متین تونسته دل تو رو ببره حتما می تونه باباتم راضی کنه.....اخه بابا و دختر کپی برابر اصل همید.... اما بدونید راهتون کمی سخته عمه چی؟؟؟؟؟ مامان چشمکی زد و گفت:اگه عمه ات حرفی زد بگو مگه مامانم پول دار بود که شما واسه بابام لقمه گرفتیش؟ (مامان و عمه همکلاسی و دوست دیرینه ی هم توی دوران دبیرستان و دانشکده بودن مثل یک روح در دو بدن.....واسه هم می مردن....مامانم از خانواده پول داری نبود اما عمه می پرستیدش ....مثل یه خواهر....و از اونجا که زور عمه توی خانواده بد رقم می چربید ...
پا گذاشت روی اصل اشرافی خانواده و مامانم و واسه بابام گرفت....حالا بماند اینکه خودشم عاشق دایی بود و عشقشون مثل همه ی عشقای افسانه ای پایان تلخی داشت.........) مامان پس شما راضی؟؟؟؟ من به هرچیزی که تو راضی باشی و بدونی خوشبختت می کنه راضیم بلند شدم صورت مامانم و بوسیدم و گفتم:عاشقتم مامان مامان با صدای معترضی گفت:اه بهار مایوت خیسه نچسب به من خیس می شم....... اخ ببخشید مامانم مامان خندید و بیرون رفت ....نفس عمیقمو بیرون دادم ....این از مامان ...یعنی می شه عمه و بابا هم به این راحتی راضی بشن.....تو دلم به فکر احمقانه خودم خندیدم و دوباره در اب شیرجه زدم انقدر شنا کردم که دیگه به نفس نفس افتادم ماهیچه هام داغون خسته شده بود و به این خستگی نیاز داشتم به خستگی که انقدر کسلم کنه که بی فکر به خواب برم بعد از گرفتن یک دوش مختصر و تعویض لباس بالا رفتم.بی صدا به اتاقم پناه بردم.به سکوت نیاز داشتم.... به ارامش بیشتر از اون ....و به متین از همه بیشتر نگاهی به گوشیم انداختم ....فداش شم 5 بار زنگ زده بود ....اینم بدون من هلاک می شدا....البته منم نفسمو بیرون دادم و رو تخت دراز کشیدم.....گوشی و برداشتم و بهش زنگ زدم متین-ااااااا بهار کجایی؟ سلامت کو نابغه من متین خودشو لوس کرد و گفت:بی سلامم عزیزم اون که صد البته متین-نه.... مثل اینکه اوضاع بر وقف مراده خندیدم متین-جون متینت بگو چه خبره منم شاد کن.....صبح تا حالا دق کردم خوب جناب شایسته به استهضارتون می رسونم که اوضاع بر وقفه مراد. یک هیچ به نفع من و تو.... متین-اوه اوه....حالا گل و کی زده؟ مامان جونم متین جدی شده و گفت:مرگ من درست تعریف کن ببینم چی شده خدا نکنه مرگ تو ...تو حالا دیگه چشم انتظار داری متین-الهی من فدای چشمای اون منتظرم بشم بگو دیگه هلاکم کردی خبر خوب اینکه مامان طرف ماست متین-از اولم می دونستم مادر زنم ادم شناسه اخه جیگری مثل تو رو مگه می شه نشناخت متین-باریکلا بهار خانم راه افتادی ...چی شده امروز این قدر واسه من نوشابه باز می کنی اخه دلم واست یه دنیا تنگ شده اینه که احساساتم فوران کرده متین-پس راسته که می گن دوری و دوستی خیلی خوب حالا.... خوشملم روتو کم کن متین-چشم رئیس بعد از کمی خوش وبش با متین تلفن و قطع کردم. یادم به مهتاب افتاد اون می تونست کمک خوبی باشه.هر چی باشه عمه مامانش بود و خوب می شناختش منظورم اینه که از من بیشتر می شناختش وگرنه عمه موجودی غیر قابل شناختن بود کلا رو زمین تک بود هیچ وقت واکنشاش اون چیزی نبود که ادم حدس می زد.اگه فکر می کردی الان خوشحال میشه صد در صد ناراحت می شد و اگه فرض می کردی الان از خوشحالی ذوق مرگ میشه همچین دادی سرت میزد که باید واسه ترمیم پرده گوشت به پزشک مراجعه می کردی. خلاصه با مهتاب تماس گرفتم و خواستم بیاد پیشم اونم از خدا خواسته سر نیم ساعت بالای سرم حاضر بود . مهتاب-بهار پاشو دیگه مگه نگفتی بیام. وای مهتاب بزار بخوابم خسته ام مهتاب-منو کشوندی اینجا که بیام و خوابت و تماشا کنم در حال که به سمت مهتاب می چرخیدم با صدای خواب الودی گفت:تو که صبح تا عصر اینجا تلپی حالا یه بارم من گفتم بیا منت می زاری مهتاب-قربون اون صورت نشستت برم اینجوری از ادم استقبال می کنن؟ بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم:باشه بابا ...بیا بغلم خواهر مهتاب خودشو انداخت تو بغلم و گونه امو محکم بوسید .جوری که دردم گرفت هی نکن تموم میشمااااا .....انوقت به اصل کاری چیزی نمی رسه؟؟؟؟ مهتاب-چشمم روشن اصل کاری دیگه کیه؟؟؟؟ گفتم بیای که همینو بهت بگم مهتاب با ذوق کودکانه ای روی صندلی نشست و گفت :بگو که مردم از فضولی همون موقع زکیه با سینی چای وارد شد مهتاب زیر لب ای بابای گفت و رو به زکیه گفت:زکیه خانم دست شما درد نکنه من هیچ چیز میل ندارم زحمت نکش زکیه هم در حالی که بیرون می رفت گفت:هرجور مایلید مهتاب در را پشت سر زکیه بست و گفت:تا فضول بعدی نیامده بگو همون موقع در با شتاب باز شد و بهنام داخل شد خندم گرفته بود بهنام –راست می گه تا فضول بعدی نیامده بگو تو دلم گفتم:دیگه عمرا چی بگم؟؟؟؟ بهنام-همونی که می خواستی به مهتاب بگی مهتاب-بهنام باز مثل الاغ در نزده وارد شدی با صدای معترضی گفتم:اااااااااا....مهتاب تو که بی ادب نبودی؟؟؟؟ بهنام-اینو ول کن از این می سوزه که اون روز که رفته بودم خونه ی عمه در نزده رفتم تو اتاقش نگو خانم تازه از حمام برگشتن و دارن لباس می پوشن.....حالا خوبه زودتر نرسیدم... مهتاب-خیلی وقیحی بهنام بهنامم با صدای نازکی که داشت –دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهتاب –بهار این بخواد اینجا بمونه من می رم بهنام بلند شد لپ مهتاب و بوسید و گفت:دخمر عمه من که جیک و جیک می کنم واست بزارم برم بهنام مهتاب و مثل من می دید چون از بچگی مهتاب بیشتر وقتش را پیش ما می گذروند واسه همین گاهی اوقات می بوسیدش از روی برادریه محض بود نه چیز دیگه ای گرچه عمه ممنوع کرده بود اما خوب شکستن قانونای عمه لذتی فرای لذت های عادی داشت مهتاب-بکش اونور بهنام بهنام-جون بهنام بخند ابجی ناتنی مهتاب نا خوداگاه لبخندی زد –گمشو بهنام-بنده چاکرتم منم به حرکات بچگانشون نگاه می کردم و می خندیدم بهنام-خوب بگو ابجی دلمون اب افتاد بهنام جان بهنام-جانم ابجی لطفا بیرون؟ بهنام با لحن مسخره ای گفت-من و بگو که اون حوریای بهشتی را ول کردم و امدم با شما دو تا پت و مت هم کلام شدم بالشمو سمتش پرتاب کردم که قبل از اینکه بهش بخوره اقا جیم شد مهتاب سریع با کنترل اتاقم و قفل کرد و گفت:حالا دیگه کسی نمی آد رو به روم نشست و گفت می شنوم لبخندی تلخ زدم مهتاب به کمکت احتیاج دارم مهتاب-نبینم بهاری ناراحت باشه؟؟؟؟؟ به عادت بچگیمون سرم را گذاشتم روی پای مهتاب اونم موهامو نوازش می کرد و من لب باز کردم: مهتاب حدست درست بود من .....من ....متین..... مهتاب-تو متین و دوست داری؟ سرمو به علامت تایید تکون دادم مهتاب-خوب اینکه اشکالی نداره چند مدت که باهاش بگردی می فهمی هیچ مردی لیاقت دوست داشتن نداره اهسته گفتم:اینجوری نگو مهتاب....متین پسر خیلی خوبیه مهتاب:خوب حالا که خوبه به جای یه سال دوسال باهاش باش اما من می خوام تا اخر عمرم باهاش باشم مهتاب با تعجب گفت -منظورت این نیست که می خوای باهاش ازدواج کنی که؟ چرا منظورم دقیقا همین بود مهتاب-دیونه شدی؟؟؟؟؟ اگه عاشقی دیونگی اره مهتاب از روی پاهاش بلندم کرد و گفت:واسا ببینم .....نه مثل اینکه جدی جدی سرت به جایی خورده...دختر تو و متین...هیچ سنخیتی باهم نداریم نگو هیچ سنخیتی با هم ندارین بگو فقط از لحاظ مالی تراز هم نیستین مهتاب-کم چیزیه؟؟؟؟؟؟؟ نه ....اما خوب به نظر من اونجوری هام که داری می گی بزرگ نیست مهتاب-دیونه این زندگیه....قصه که نیست می دونم مهتاب با تعجب گفت:نه نمی دونی....اگه می دونستی که همچین خریتی نمی کردی......زندگی با متین واسه توی که تو پول قلط زدی ساده نیست....عشق یه ماه ....عشق دو ماه....عشق سه ماه.....بلاخره می خوابه ...این شور و هیجان می خوابه ...نمی گم از بین می ره نه اتفاقا نمی ره اما ارام می شه....بهار چهار ماه بتونی تحمل کنی ...اما بعدش می بری... مهتاب نمی برم....حاضرم به خاطر متین همه چیز و تحمل کنم مهتاب-می تونی فصلی یه لباس بخری.؟؟؟....می تونی تو اپارتمان 100 متری زندگی کنی؟؟؟....می تونی بدون خدمتکار سر کنی؟؟؟؟..... به اینا فکر کردی یا فقط گفتی متین متین ...گور بابای همه چیز عادت می کنم مهتاب جلو امد دستش و ارام روی گونه ام کشید و گفت:بهار می دونی هر کاری بخوای کنی من پشتتم اما باور کن اشتباه می کنی...متین پسر خوبیه می دونم ...اما توقع تو در حد توان اون نیست...توقع های تو هم از زندگی مرفه ای الانت سرچشمه می گیره ...نمی تونی ندیدش بگیری چون باهاش بزرگ شدی با این توقعات رشد کردی اشک تو چشمام جمع شد مهتاب-بهار فکراتو کن ...همه چیز احساس نیست...احساس همیشه تو اوج نمی مونه....به چیزای دیگه هم فکر کن من فکرام و کردم مهتاب حتی اگه بگن با متین مجبوری تو یه خونه کاه گلی زندگی کنم حاضرم ...متین ارزش سختی کشیدن و داره مهتاب- بابات و مامان منو چیکار می کنی؟ گفتم بیای اینجا که واسه راضی کردن اونا کمکم کنی مهتاب خندید و گفت:بازم مثل همیشه کارای سختتو با من شریک شدی !!!!!1 بجز تو کسی و ندارم مهتاب به شوخی گفت:پس متین چیه؟ اون که همه زندگیمه مهتاب-خوبه خوبه حالا زیاد تو حس نرو حسودیم می شه اونوقت کمکت نمی کنما صورتش و بوسیدم و گفتم:می دونم کمکم می کنی مرامت بیشتر از این حرفاست مهتاب خندید و گفت:حالا چند روزی واسه عملیات وقت داریم؟ پنج شنبه قراره بیان خواستگاری مهتاب-خیر ببینی خواهر ...این همه وقت و می خوایم چیکار؟؟؟می ذاشتی همون پنج شنبه می گفتی مسخره می کنی مهتاب مهتاب- معلومه که اره چه جوری می خوای شاخ این دوتا غول و تو یه روز بشکنی؟؟؟؟؟ می دونم تو از پس همه کار بر میای مهتاب-منو با سوپرمن اشتباه گرفتی......حرف بزنم عمه ات گیسامو از ریشه می بره ولی باید کمکم کنی عمه را راضی کنیم مهتاب-کمک که می کنم ....اما اگه کچلم کرد باید از فک و فامیل متین خان یکی لنگه ی خودش واسم پیدا کنی....می دونی که کسی زن کچل نمی گیره با هم خندیدیم.چه خوبه که من مهتاب و دارم. مهتاب-حالا پاشو لباس بپوش بریم خونه ی ما پاچه خواری عمه جونت.....فقط نری سر اصل موضوع ها ....اصل قضیه خواستگاری هم نگو.....فقط بیا یه عرض احترامی کن در عرض چند دقیقه حاضر شدم و با مهتاب راهی خونه ی عمه جونم شدیم چون فاصله ی خونه ما و عمه اینا زیاد نبود سریع رسیدیم .در را با کنترل باز کردیم و وارد شدیم به محض اینکه مهتاب ماشینش را وارد حیاط کرد چشمم به بی ام و نقره ای رنگ افتاد زیر لب گفتم:گاومون زایید مهتاب هم در حالی که مثل من شوکه به بی ام و رو به روش نگاه می کرد گفت:تبریک می گم اونم دوقلو چه کار کنیم مهتاب؟این مگه خارج نبود؟ دیشب برگشته.تو هم وانستا زود دودر کن.... بدووو برم؟؟؟؟؟ مهتاب-اگه دوست داری بمون....فقط این احتمال رو هم بده که شاید بجای اینکه تو مامان و راضی به ازدواج و خودتو متین کنی اون تو را راضی به ازدواج با سام کنه بدون حرف از ماشین مهتاب بیرون پریدم و سمت در خروجی رفتم .می خواستم در را باز کنم که صدای عمه تو حیاط پیچید طبق معمول داشت مهتاب و سرزنش می کرد عمه- کجا تشریف داشتی ؟طبق معمول خونه دایت نه مهتاب-مامان من شما که می دونی چرا می پرسی می خواستم جایی سنگر بگیرم اما دیگه دیر شده بود عمه منو دید عمه طبق معمول تا منو دید لحنش مهربان شد:عمه فدات تو هم که اینجایی؟ ای خاک برس بد شانس من برگشتم نفس عمیقمو بیرون دادم و گفتم:سلام عمه جان عمه-خوش امدی عمه...بیا تو که به موقع امدی نه عمه مهمون دارین من مزاحم نمی شم عمه-اتفاقا مهمونمون اگه تو رو ببینه از ذوق سکته می کنه تو دل انشاالله ی گفتم و پشت سر عمه راهی شدم سام پسر عمو مهتاب بود یعنی پسر برادر شوهر عمه من ....نمی دونم این مار خوش خط و خال واسه عمه چیکار کرده بود که عمه تا این حد هواشو داشت .عمه خیال داشت هر طور شده من و ببنده به ریش تکدانه پسر اقای حبیبی بزرگ که آوازه ثروت و قدرتش شهره شهر بود...نمی دونم چرا از دختر خودش مهتاب جون مایه نمی ذاشت . وارد خانه شدم ..سام نیم خیز شد و سلام داد نگاهی به هیبتش انداختم بعد از 4 سال واقعا تغییر کرده بود . هیکلی بود جوری که می شد به غول تشبیه کرد .تمام عمرم در حسرت این بودم که بهش بگم فکر نکن مردم خرن و نمی دونن این عضله های ورم کرده عوارض امپولن نه دمبل زدن.طبق معمول لباس های مارکش اتو خورده بود از حق نگذریم خوش تیپ بود ولی به پای متینم نمی رسید ..ادمی که هر ماه یکی دو ملیون واسه لباس خرج می کرد نباید تعجبی داشت که خوشتیپ بگرده اما هنر این بود که با کمترین هزینه بهترین لباس و بپوشی مثل متین... بینی عمل کردش تو ذوق می زد .راستش بدم می امد مرد از این سوسول بازیا در بیاره..چشماش درشت مشکی بود و مژه های بلندی هم داشت و پوستی به شدت سبزه با صدای بلند سلام داد زیر لب جوابشو دادم و روی مبلی که در تیررس نگاش نباشه نشستم مهتاب جلو رفت و بعد از دست دادن با پسر عمو گرامیش امد و کنارم جای گرفت عمه رو به من کرد و گفت:سام عزیز همین الان داشت سراغتو می گرفت بهار جان دلم می خواست بگم غلط کرد اما از جونم سیر نشده بودم چون در اون صورت عمه خفم می کرد نظر لطفشونه سام لبخندی زد و گفت:بهار خانم چیکار می کنی که ماشاالله روز به روز زیباتر می شی مهتاب ریز خندید گوشی عمه زنگ خورد و عمه واسه پاسخ گویی به حیاط رفت .اخ خدا فدات شم .حالا می تونم حال این مردیکه را بگیرم با حرص گفتم:از کوچک کننده بینی استفاده می کنم و امپول تزریق می کنم تو عضله هام سام:تیکه می ندازی؟ مگه به خودت شکی که به خود گرفتی سام :شک که نیستم اما لحنت بو دار بود مهتاب که همیشه از کل انداختن من با پسر عموش لذت می برد خندید و گفت:بوی چی می داد؟؟؟ سام:بوی حسادت..مثل اینکه دختر داییت به هیکل من حسودی می کنه اهسته گفتم:فکراتم مثل خودت مسخره ان سام:مسخره نبودم که به تو فکر نمی کردم عمه برگشت واسه اینکه به درگیری لفظی ما پی نبره با لبخندی رو به سام گفتم نظر لطفته عمه که فکر می کرد من تمام مدت همین جور با محبت و در کمال ادب به حرفای جناب حبیبیه سرمایه دار جواب می دم لبخند صورتشو پر کرد و رو به سام گفت:اقای مهندس نمی دونید این بهار تا چه حد از شما و کمالاتتون تعریف می کنه عمه همچین می گه مهندس که قند تو دل ادم اب میشه بابا کجاش مهندسه مردیکه 4 سال رفته اونور کیف و حالشو کرده اخرسر هم یه مدرک دکترا خریده و خبرش برگشته .نمردیم و معنی مهندس شدن و هم فهمیدیم سام-نظر لطف بهار خانم مهتاب داشت می مرد از خنده اون وسط سام رو به عمه گفت:خوشحال میشم پنج شنبه شب خانواده شریفی هم مجلس ما را منور کنن .گرچه پدرم خودشون امروز با جناب شریفی تماس می گیرن اما خوب محض تاکید گفتم عمه-باعث افتخار من و برادرم .حتما مزاحمتون می شیم اون وسط داشتم سکته می کردم...پنج شنبه...دقیقا همون روزی که متین می خواست بیاد خواستگاری...ای که اون مجلس بزمت عذا بشه پسر وقت قطع بود با عجله گوشیم و در آوردم و بعد از یه عذرخواهی سریع بیرون رفتم و با مامان تماس گرفتم بدون سلام گفتم:مامان جون من همین الان زنگ بزن به بابا قضیه امدن خانواده شایسته را واسه 5 شنبه بگو مامان-تو چته؟حالا چه عجله ای بزار شب که امد نه مامان جون من یه کاری کن الانه که این اقای حبیبی زنگ بزنه و واسه پنج شنبه شب از بابا دعوت کنه تو رو خدا.... مامان هم مثل من نگران شد و گفت:مگه چه خبره؟ والا نمی دونم این پسر بوزینه صفتش بعد از 4 سال عشق و حال برگشته می خواد واسش مجلس بزم بگیره....حالا خوبه یه پسر درست و حسابی نداره وگرنه خودشو خفه می کرد مامان-خیلی خوب ....ببینم چیکار می کنم الان باهاش تماس می گیرم فدات شم مامان خداحافظ تلفن و قطع کردم و برگشتم سینه به سینه سام شدم.....وای این از کی این بیرون بود سام در حالی که پوزخندی گوشه ی لبش بود گفت:حول نکن گربه وحشی....در ضمن خیلی هم عجله نکن چون پدرم تا حالا با پدرت تماس گرفته واسه جشن دعوتش کرده خود به خود اخمام رفت تو هم سام:چیه مهمون داشتی؟؟؟؟اونم بی خبر از پدر جونت؟؟نکنه همین پسره است که بهت زده و بعدشم شده رانندت لحنش و شیطون کرد و گفت:بعدم با هم رفتین مهمونی مهرنوش و تو بغلش رقصیدی ..... با تعجب گفتم:تو از کجا می دونی؟؟؟؟؟ سام:اگه کلانتر از همه بی خبر باشه که باید بره بمیره توی جمع فامیلی به سام می گفتن کلانتر چون امار همه را داشت .....اخه همه دختر پسرای فامیل دور و نزدیک که توی یه طبقه اجتماعی بودیم یعنی به قول عمه همه اشراف زادگان با هم یه گروه تشکیل داده بودیم .تقریبا 100 نفری می شدیم.اخه فامیل ما خیلی بزرگ بود واسه همین جمعیت جواناشم زیاد بود..سرگروهمون یا به قول مهتاب رئیس بزرگه سام بود اخه هم جیب باباش پر تر از بقیه بود همین اینکه اخلاق خودش خیلی به ریاست می خورد.در ضمن از هیچ کس و انجام هیچکاری هم نمی ترسید...وای به روز کسی بود که باهاش لج می کرد یا کاری به ضرر اون انجام می داد دیگه روز خوش نمی دید ....اما این وسط صرفه نظر از همه دخترا که واسش عشو و ناز می ریختن من بودم که از بچگی حالم ازش بهم می خورد...لجم می گرفت وقتی می دیدم این همه احساس قدرت می کنه .. سام:کجایی؟ جلو چشمت سام لحنی جدی به خود گرفت و گفت:بهار دیگه نرمی نمی کنم با اسب چموشی که قبل از رفتنم هر کاری کردم رام نشد ...فکر می کردم تو تنها دختر فامیلی که دور پسر نمی چرخه و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی ده واسه همین حرمتت و نگه داشتم اما از روزی که قضیه این پسره را شنیدم تو هم واسم شدی یکی مثل همیه اونایی که اطرافم بودن.....از این به بعد واسه تو هم کلانترم پوزخندی زدم و گفتم:زهی خیال باطل سام:حال می بینیم کی توی خیال واهی سر می بره با تنه ای ازش گذشتم و وارد خونه شدم.راستش کمی ترسیدم اخه هر کاری که بگین از سام بر می آمد.اما به روی خودم نیاوردم این دفعه سام دقیقا مبل رو به روی من و اشغال کرد اما حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت.با مهتاب گرم گفت و گو بود و از کار و تحصیلش در امریکا می گفت.دلم می خواست بگم مگه تو اهل درس بودی چاخان . اما نه...... اقا ول کن نبود یه ریز فک می زدو ما هم به حرفاش گوش دادیم. دلم واسه متین تنگ شده بود اما تو اون شرایط نمی تونستم باهاش تماس بگیرم اخه هیچ چیز از چشم تیز بین سام در امان نبود.ساعت 8 بود که اقا اهنگ رفتن کرد حالا بماند که من چقدر ذوق زده شدم اما خوب ذوق زدگی منم زیاد دوام نیاورد اخه سام با اولین اصرار عمه واسه موندن و شام را دور هم خوردن تمرگید سر جاش. واسه اینکه نخوام بیشتر از این تحملش کنم من بلند شدم و قصد رفتن کردم اما با زور و جبر عمه منم به سالن برگشتم. راستش و بخواین زورم می گرفت سام یه جوری رو از من گرفته بود و مشغول بگو به خند با مهتاب بود مثل اینکه من بیماری واگیر دار دارم این پسریه احمقه همه کاره چی راجب من فکر می کرد؟چی راجب من شنیده بود که حالا مثل یه تکه اشغال رفتار می کرد؟ عادت به کم محلیاش نداشتم اخه تا 4 سال پیش همیشه دست حمایت و توجه سام پشت سرم بود همیشه با من جوری دیگه رفتار می کرد به هیچ دختری محل نمی داد البته بجز دوست دختراش ولی برای من احترام خاصی قائل بود. گرچه از نیش زبونش منم در امان نبود اما خوب رعایت می کرد.. بیشتر با من کل داشت تا دعوای لفظی .. البته بگم سام رفیق گرمابه و گلستان بهنام بود شاید واسه همین بود که جرات نمی کرد به من چپ نگاه کنه..... خودش و بهنام یه شهر را بهم می ریختن ... قصه عشق سام به من قصه ی دیروز و امروز نبود زمزمه های این احساس از همان دوران بچگی بلند شده بود از همون زمانی که هر پسربچه ای که سهوا یا عمدا به من تنه میزد و منو نقش زمین می کرد باید مشت و لگدهای سام و به جان می خرید.همه ی واکنش ها و رفتارهای سام داد میزد که منو دوست داره طوری که تمام فامیل این قضیه را می دونستن و همه ی دخترا بهم حسادت می کردن اما سام هیچ وقت حرفی از احساسش نزد.هیچ وقت به زبان نیاورد که دوستم داره.منم واسم مهم نبود اخه می دونستم زندگی با سام حبیبی ته بدبختیه مرد مغروری که منیتش سر به فلک می کشید .اسم اینو دیگه نمی شد غرور گذشت اسمش خودبرتر بینی بود. سام مغرور بود سرکش بود تیز بود اما هیچ وقت جرات ابراز احساس نداشت .. روزی که رفت و هیچ وقت فراموش نمی کنم ..توی گودبای پارتی که واسش گرفته بودن مدام می خواست حرفی بزنه که از گفتنش عآجز بود ....اخر هم نگفت ...نگفت و با حرفای نگفته رفت ....خیلی فکر کردم به اینکه چی می خواست بگه ....اما به نتیجه ای نرسیدم....اون موقع بچه بودم .....اما خوب با همون سن کم هم غم چشمای سام و تشخیص دادم غیر ارادی نگاهی به صورتش انداختم .استخون بندی محکمی داشت صورتش بد جور مردونه بود این چند سال از جذابیتش که نکاسته بود هیچ بلکه بهش اضافه هم کرده بود به قول معروف اب و هوای فرنگ بهش ساخته بود .گرچه درجه سبزه بودن صورتش زیاد بود اما همین سبزه بودنش بود که صورتش و فوق جذاب کرده بود با نگاهش غافلگیرم کرد. سرم و به طرف دیگری چرخاندم و زیر لب استغفرالله گفتم.بازم فکرم رفت پیش متین نمی دونم چرا اما تو ذهنم داشتم متین و سام و با هم مقایسه می کردم... سام خیلی چیزا داشت که متین نداشت ...اما متین با تمام داشته ها و نداشته هاش تمام قلبم و پر کرده بود ....جایی که همه فکر می کردن متعلق به سام اما سام با رفتنش جا خالی داد....شاید اگه بود الان اون جای متین تو قلبم ریشه کرده بود....اما ...نه هیچ کس متین من نمی شد.....اما یه فکر آزارم می داد...چرا سام بهم گفت شدم رنگ تمام دخترای فامیل ....مگه گناهی مرتکب شده بودم ...مگه دوست داشتن گناه بود......نمی دونم چرا اما دلم می خواست بهش بفهمونم اره من عاشق همون پسرم و به تو هم اجازه نمی دم به عشق پاکم توهین کنی .... عمه همه را واسه شام صدا کرد....روی صندلی کنارم مهتاب نشستم سام هم رو به رومون قرار گرفت....شوهر عمه جانم تشریف نداشتن ...یعنی بازرگان بود و الان توی کشور چین سر می کرد واسه همین عمه و مهتاب تنها بودن موقع شام نگاهم رفت سمت سام می خواستم ببینم هنوز هم عادتهای قدیمیشو داره نگاهش کردم قاشق دست چپ چنگال دست راست ....خوب اول یکم سالاد بی سس حدسم درست بود همین کار و کرد خوب حالا یه تکیه از ران مرغ بدون پلو همونو کشید یه لیوان دوغ که باید حتما لیوانش و سمت راستش می ذاشت همین کار و کرد .... تو دلم خندیدم هنوزم مثل قدیمه شام که تموم شد باز زیرچشمی نگاهش کرد الان وقتش بود که لیوان دوغ و با دست راست سربکشه هیچ وقت هم دوغ و تا ته نمی خورد همیشه یه جرعه توی لیوان می موند بعد دهانش و با دستمال پاک می کرد و بعد از عقب کشیدن صندلیش پا می شد خوب می شناختمش تمام عادتهاش و می شناختم حتی می دونستم با کدام دست لیوان و بر می داره ... این دونستنام از سر عشق نبود واسه این بود که تا وقتی بود همیشه اخر هفته ها گروه 100 نفریمون دور هم جمع می شد اما بعد از رفتنش گروه از هم پاشید..دخترا که نمی امدن چون کسی نبود که واسش ناز کنن پسرا هم که پای اصلی و رئیس گروهشون نبود نیامدن و به امدن ترجیح می دادن بعد از خوردن یه شام مفصل بلند شدیم....باز هم من بیننده محض بودم و سام هم با مهتاب گرم گفت و گو شد .خودم و با دیدن برنامه های تلوزیون سرگرم کرده بودم ....تا ساعت 12 از عمه خواستم واسم اژانسی بگیره تا برگردم اما سام-زن عمو با اجازتون منم کم کم باید رفع زحمت کنم ...بهار رو هم می رسونم عمه نزدیک بود از ذوق دور از جونش سکته کنه:لطف می کنی پسرم سام-وظیفه است از اینکه قرار بود با سام برگردم ناراضی بودم اما مجال اعتراض و هم نداشتم....بعد از خداحافظی با عمه بیرون رفتم ...سام توی ماشین منتظرم بود ...همیشه بی ام و نقره ای رنگش از تمیزی برق می زد در عقب و باز کردم و واسه اینکه بسوزه عقب نشستم می دونستم چقدر از این حرکت بدش میاد ... سام-اشتباه گرفتی بنده راننده سرکار نیستم نسبت دیگه ای را جز این حس نمی کنم سام برگشت و بد نگاهم کرد حس کردم می خواد با چشماش خفم کنه اما این کار رو نکرد...نفسشو با شدت بیرون فرستاد و بدون اینکه مجددا بخواد جلو بشینم حرکت کرد تعجب کردم قبلا تا حرف خودشو به کرسی نمی نشوند حرکت نمی کرد. از نحوهی رانندگیش معلوم بود کلافه است فقط وقتی کلافه بود اینجوری تخته گاز می رفت . به حرفای که راننده های شاکی می زدند جوابی نمی داد.فقط پاش را روی گاز فشار می داد.انقدر تند می رفت که حس می کردم چشم دوربین ها ی پلیس هم از کاسه بیرون زده. با لحن ملایمی گفتم:اگه منتظری که ازت خواهش کنم اهسته تر بری خیال باطله سام کمی از سرعتش کم کرد و گفت:چرا؟؟؟؟ چی چرا؟؟؟ سام نفس عمیقی کشید و گفت:فکر می کردم منتظرم می مونی. از حرفش جا خوردم .نمی خواستم با پرسیدن منتظر چی؟خودمو سبک کنم.پسر تیزی بود و می دونست که می دونم راجب چی حرف می زنه اهسته گفتم:تعهدی نداده بودم و قولی نگرفته بودی سام-فکر نمی کردم انقدر قفل دلت هرز باشه که توی بیست سالگی باز شه ناراحت شدم سامی بهت اجازه نمی دم به منو و عشق من توهین کنی....گرچه می دونم عشق پاک توی باور تو نمی گنجه اما خواهش می کنم همه را مثل خودت نبین متین با تو خیلی فرق می کنه و دقیقا واسه همینه که دوسش دارم سام پوزخندی زد و گفت:فکر نمی کنم بدی در حقت کرده باشم که اینجوری در موردم حرف میزنی بدی بدیه مهم نیست در حق من بوده باشه یا کس دیگه ای ماشین و گوشه ای پارک کرد و به سمتم برگشت به چشمام نگاه کرد و گفت:4 سال پیش توی فرودگاه یادته؟؟؟؟؟ جوابی ندادم و ازش چشم گرفتم و به بیرون دوختم با صدای تقریبا شبیه به فریادی گفت:با تو ام یادته؟؟؟؟ برگشتم سمتش با خشم گفتم:اره که چی؟؟ صداشو پایین اورد و گفت:اون روز چشمات بهم قول داد که منتظرم می مونی متاسفم جناب حبیبی بنده از طریق زبان حرف میزنم نه چشم ...شما هم بهتر بود می پرسیدی تا پاسخ می گرفتی من ازت متنفرم ..حاضر نیستم یک ثانیه تحملت کنم چه برسه به یه عمر... سام چشم ازم گرفت و به جلو نگاه انداخت بعد از چند ثانیه سکوت راه افتاد ....نزدیکای خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد متین بود...اخه فدات شم الان وقت زنگ زدنه ..جواب ندادم سریع گذاشتمش روی سایلنت سام:می دونم همون پسره است جواب بده.... راحت باش حرصم رو در آورد پررو فکر کرد ازش خجالت کشیدم که جواب ندادم .....واسه همین خودم شماره متین و گرفتم با صدای رسا جوری که سام واضح بشنو گفتم سلام عزیزم خوبی فدات شم متین:به به بهار خانم. می بینم شنگولی؟؟؟ سام داشت از داخل اینه به من نگاه می کرد منم به چشماش زل زده بودم میشه ادم عشقی مثل تو داشته باشه و شنگول نباشه به وضوح دندان قروچه ای را که سام رفت و دیدم متین:نه بهار جدی جدی مثل اینکه خبریه؟چی شده تو تا این حد احساسات خونت بالا زده؟ خندم گرفته بود متین هم غافلگیر شده بود خلاصه بعد از کلی خوش و بش کرد و چزوندن سام به خونه رسیدم سام-اسمم سامی نیست اگه اقای شریفی را به مهمونی پنج شنبه خودم نکشم و خواستگاریت و کنسل نکنم خیلی هم امیدوار نباش از ماشین پیاده شدم و بدون خداحافظی وارد خانه شدم یه راست رفتم سراغ مامان بعد از سلام سر سری پرسیدم مامان چی شد به بابا گفتی؟؟؟؟؟؟ مامان-اره گفتم پنج شنبه مهمون داریم اما گفت اقای حبیبی صبح زنگ زده و دعوتمون و واسه پنج شنبه گرفته گفت سام برگشته و حتما باید به جشنش بریم با اعتراض گفتم:مامان؟؟؟؟ مامان-می گی چیکار کنم؟بگم نریم ....اصلا بهنام قبول می کنه که بابات قبول کنه... خوب بهنام خودش بره؟؟؟؟ یعنی می خوای داداشت توی مجلس خواستگاریت نباشه اگه اون دوستش و به خواهرش ترجیح می ده واسم مهم نیست که نباشه مامان-بهار می دونی حرفی که میزنی نشدنیه....من خودم فردا با خانم شایسته تماس می گیرم و ازش می خوام قرار و بزاره واسه هفته دیگه هفته دیگه که تولد پریاست مامان-خوب می گم وسط هفته بیان؟؟؟ مامان زشته ناراحت می شن مامان-نه من خانم شایسته را خوب می شناسم مطمئنم درک می کنه هفت هشتا ناسزای اب دار تو دلم به سام پست فطرت دادم که باعث شده بود مجلس خواستگاریم بهم بخوره با غیظ به سمت اتاقم رفتم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...نمی دونم چرا مغزم فلش بک زده بود به دوران کودکیم....حمایت های سام...حقش نبود اینجوری امشب باهاش حرف بزنم ...درسته که دوستش ندارم درسته که قلبم مال متینه اما خوب به حرمت همه روزای خوب کودکی نباید بهش می پریدم و باید ملایم تر حرف می زدم....اما باز یه حسی تو وجودم می گفت نه حقش بود پسره ی خودخواه می خواست تند حرف نزنه تا تند نشنوه گوشیم و برداشتم و مجددا با متین تماس گرفتم اینجوری می شد خوره ای به نام سام را از ذهنم دور کنم. متین با ذوق راجب طرحش حرف می زد و اینکه ماه دیگه در سوئیس نتایج اعلام می شه و اساتیدش بهش امیدواری دادن که امکان اینکه طرح اونم جزء طرح های انتخابی باشه بالاست متین مدام از آرزوهاش می گفت از اینده ی مشترکمون از خوشبختی...اما من می ترسیدم...می ترسیدم سام مانع خوشبختی ما شه..می خواستم راجبش به متین بگم اما ترس از اینکه متین به علاقه ام شک کنه مانعم شد ...خلاصه تا 2 بعد از نصفه شب مشغول صحبت کردن با متین بودم اخر سر هم نتونستم خودمو راضی کنم که قضیه کنسل شدن خواستگاری را بهش بگم.همون بهتر بود که مامانم به خانم شایسته می گفت. شب را با کابوس جدایی از متین گذارندم تا سپیده طلوع کرد . صبح مامان با خانم شایسته تماس گرفت و قضیه کنسل شدن خواستگاری را بعد از کلی پوزش و عذرخواهی گفت هنوز تلفن قطع نشده بود که متین با گوشیم تماس گرفت.خیلی ناراحت بود منم ناراحت بودم اما چاره ای جز صبر نداشتیم.. اون روز را با کلافگی به شب رسوندم و بلاخره پنج شنبه رسید ....راستش تمایلی به شرکت در مهمانی نداشتم اما چه کنم که مهتاب کوتاه نیامد و عمه را وارد ماجرا کرد و در اخر به جبر عمه موافق رفتن شدم. ساعت 4 بود که در اتاقم باز شد و زکیه با یک جعبه بزرگ وارد شد این چیه دیگه زکیه؟ زکیه –خانم اینو الان یه پیک موتوری اورد گفت از طرف اقای حبیبی چی هست؟ زکیه:نمی دونم در جعبه را ارام باز کردم.از این بشر هر کاری بر می امد .می ترسیدم سر جعبه را که بر می دارم حیوانی بپر بیرون اما نه مثل اینکه اشتباه می کردم. لباس فوق العاده زیبای در جعبه خودنمایی می کرد با ذوق بیرون اوردمش لباسی عروسکی با رنگ صورتی مات بود خیلی زیبا و خوش دوخت بود ...به جرات می تونم بگم تا حالا توی لباسام لباسی به این زیبایی نداشتم زکیه-خانم یه پاکتم این تو؟ پاکت و ازش گرفتم و باز کردم .یک کاغذ بود تای کاغذ و باز کردم مطمئنم امشب توی این لباس می درخشی سام
*نظر فراموش نشه*
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ساعت 19:42 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|