رمان چهار دیواری31
شرايط خيلي بدتر از اون چيزي بود كه پيش بيني كرده بودم..اومدن ناگهاني مازيار و وجود مجيد و بي اطلاعي حسام...
مازيارو
خوب مي شناختم..هنوز بهم شك داشت..براش مهم نبود يكسال باهاش كار كرده
باشي يا چند سال..هر وقت كه احساس مي كرد خطري در كمينه عزيز ترين كسشم كه
بود مي كشت
با توقف ماشين جلوي ويلاش كمي خودمو به سمت پنجره كشوندم و گفتم:
- ميگم تو كدوم شهر ايران تو ويلا نداري.. بگو دفعه بعد برم اونجا
در حالي كه از بوي غليظ دود سيگارش داشت حالم بد مي شد..يه سيگار ديگه در اورد و رو لباش گذاشت و گفت:
- ارغوان با اين پسره كه...
با عصبانيت ساختگي به سمتش چرخيدم و گفتم:
- بس كن ديگه ...
- نكنه پليس باشه؟
- به من مياد اينقدر احمق باشم؟
و با دلگيري از ماشين پياده شدم و اون هم از طرف ديگه پياده شد و در حال در اوردن كتش بهم نزديك شد و گفت:
- خوشم نمياد دورو برت باشه...
ماشيني
كه مجيدو مي اورد خيلي زودتر از ما به ويلا رسيده بود ....خيلي نگرانش
بودم براي همينم بايد تمام حواس مازيارو از مجيد و رابطه اش با خانواده نجم
پرت مي كردم..
- مي خواهم برگردم شمال
لحظه اي وايستاد و اخم غليظي كرد و گفت:
- كه چي ؟
- من از اولم بايد همونجا مي موندم
- لازم نكرده تشخيص بدي بايد كجا مي بودي ...اين اخرين سفرت به ايرانه .بعدش براي هميشه مي موني دبي
- از اونجا خوشم نمياد
- يكم كه بموني خوشت مياد ..
- اما
- اما بي اما..انقدرم با من كل ننداز ...اول بايد ببينيم اين پسره چي مي دونه بعدشم به حساب اين خانواده مي رسم كه دورم نزنن
بايد نقشمو به خوبي بازي مي كردم..ذهنش هنوز دور و بر مجيد بود لحظه اي وايستادم و به سمتش برگشتم و گفتم :
- از اونجا خوشم نمياد..چون احمد اونجا مرد...
و بعد با نفرت نگاش مي كنم و مي گم:
- يعني كشتيش
لحظه اي انقدر عصباني مي شه كه اختيارشو از دست مي ده و با تمام قدرت فكمو تو دستش مي گيره و سرشو به صورت نزديك مي كنه و مي گه:
- اون به درد تو نمي خورد
فكم داشت خرد مي شد كه به زور گفتم:
- برا همين كشتيش؟
- خفه ميشي يا خفه ات كنم؟
نظر یادتون نره