**رمان رمان رمان**
*بهترین سایت رمان در ایران*


آهی کشیدم و ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه راه افتادم.نگاهی به ساعت کردم،ساعت 2:30 بود.
به خونه که رسیدم ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و ازش پیاده شدم.و به سمت خونه راه افتادم.کلید رو انداختم توی در و در خونه رو باز کردم.خونه تاریک تاریک بود.
اروم کقشام رو در اوردم و گذاشتم توی جاکفشی.گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و با نورش به سمت اتاقمون رفتم.
در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و اروم در اتاق رو بستم.سرم رو اوردم بالا که نگام با نگاه الیکا گره خورد.
الیکا روی تخت نشسته بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و داشت نگام می کرد.
الیکا:سلام.
سلامی زیرلب کردم و به سمت کمد لباسا رفتم و لباسام رو عوض کردم.
و به سمت تخت برگشتم و روش داراز کشیدم.الیکا هم به توجه به من داشت با گوشیش کار می کرد.
الیکا:کجا بودی؟
پتو رو کشیدم روی خودم و گفتم:بیرون
الیکا:اینو خودمم می دونم.ولی به من نگفته بودی شب دیر میایی یا نمیایی.
-فکر نکنم همه ی کارام رو باید به تو توضیح بدم.
الیکا گوشیش رو گذاشت روی عسلی و درحالی که دراز می کشید گفت:نمی دونستم جواب دیانا رو چی بدم.
-شما که همیشه یه جوابی دارید.
الیکا اروم چشمام رو بست و گفت:ولی ادم رو دویوونه می کنه.
منم چشمام رو بستم و ارنجم رو گذاشتم روی چشمم و اروم خوابیدم.انگار نه انگار که تا همین چند ساعت پیش الیکا داشت بهم خیانت می کرد.
ولی جایی که الیکا باشه و نفس بکشه برای من ارامش بخشه.و با این فکر اروم اروم خوابم برد.
*****
با تکون دستی از خواب بیدار شدم.چشمام رو باز کردم و نگاه کسی کردم که داشت تکونم میداد.
با دیدن دیانا لبخندی زدم و بغلش کردم.دیانا دستاش رو تکون داد و درحالی که سعی می کرد از توی بغلم بیاد بیرون گفت:وای بابا.کمرم شکست.ولم کن .
اروم از خودم جداش کردم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم:چه خوبه که تو صبح منو از خواب بیدار کنی.
دیانا لبخندی زد و گفت:بابا بدو بریم.
درحالی که از جام بلند می شدم گفتم:کجا؟
دیانا نشست روی تخت و گفت:مامان گفت بریم خونه دایی.و بعد از کارش خودشم میاد.
در حالی که از اتاق می رفتم بیرون گفتم:باشه تو رو میزارم ولی خودم کار دارم عزیز دلم.
و به سمت دسشویی رفتم و دست و صورتمو شستم و از دسشویی اومدم بیرون.رو به الیکا که توی هال وایساده بود گفتم:صبحونه خوردی؟
دیانا سرش رو تکون داد.ادامه دادم:خب پس زود اماده شو که داییت منتظره
دیانا فوری به سمت اتاقش رفت.رو به زینت خانوم که توی اشپزخونه بود گفتم:برید کمکش کنید لباساش رو بپوشه.
و بعد نگاهی به ساعت کردم ساعت 8 بود.به سمت اشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم و شیر رو از توش در اوردم.از توی یکی از کابینت ها لیوانی برداشتم و شیر ریختم توش.
شیر رو برگردوندم و گذاشتم توی یخچال و لیوان شیر رو برداشتم.و به سمت اتاق خوابمون رفتم.و در همون حال از لیوان شیرم می خوردم.
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.لیوان شیر رو کامل سرکشیدم و گذاشتم روی عسلی کنار تخت و به سمت کمد رفتم و در کمد رو باز کردم و پیراهن مردونه ی ابی کمرنگی با شلوار جینم برداشتم و اماده شدم.و لباسای راحتیمم انداختم روی تخت و و از اون جا نگاه بیرون کردم.داشت بارون میومد.اروم به سمت پنجره رفتم و نگاهی به بیرون کردم،حیاط ساختمون خیس از اب بود و هنوز هم داشت بارون میومد. به سمت میز ارایش رفتم.ادکلنم رو از روی میز برداشتم و به خودم زدم و بعد از برداشتن کیف پولیم و گوشیم از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق دیانا رفتم.صدای صحبتش با زینت میومد.در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم.دیانا برگشت سمت در و با دیدنم گفت:بابا من نمیام.
رفتم سمتش و گفتم:واسه چی بابا؟
جلوی پاش زانو زدم و نگاه قیافه درهمش کردم.که دیانا گفت:من می خوام اون دامن قرمزم رو بپوشم ولی زینت می گه نباید اونو بپوشم.
لبخندی زدم و گفتم:میدونی چرا نباید بپوشیش؟
دیانا:چون سردم میشه و بعدشم سرما می خورم.
بلند شدم وایسادم و دیانا رو بغل کردم و بردم سمت پنجره اتاقش.اروم پرده رو کشیدم کنار و گفتم:نگاه داره بارون میاد.
دیانا با شوق و ذوق گفت:وای بابا نگاه چه تند میاد.
لبخندم عمیق تر شد و باهمون لبخند گفتم:اره عزیزم.پس واسه اینکه خیس نشی بهتره اون بارونی زرده ات رو بپوشی.
دیانا:ولی من می خوام دامن بپوشم.
-دامن رو اگه خواستی توی خونه بپوش ولی واسه ی بیرون خوب نیست.
دیانا رو گذاشتم روی زمین و گفتم:زود اماده شو که ایلیا و النا منتطرن.
و بعد از اتاق اومدم بیرون و روی کاناپه ی توی هال نشستم و پای راستم رو انداختم روی پای چپم.


ادامه دارد...


نظر فراموش نشه عزیزان!